
پيشگفتار از استاد: آية الله جفعر سبحانى
بسم الله الرحمن الرحيم
تاريخ گذشته، تومار بازى است در برابر تومار
بسته آينده. به وسيله اين تومار باز، بايد بخش بسته را گشود، و
خطوط حركت آينده را ترسيم كرد، و از زندگانى گذشتگان درسهايى
فراوان آموخت/
تا چندى پيش،
تاريخنگاران، بيشتر، بازگو كننده حوادث و يادآور متن رويدادها بوده،
و غالباً روى علل حوادث، و يا نتايج تلخ و شيرين آن، انگشت نمىگذاشتند،
تو گويى، تاريخ را براى سرگرمى و وقت گذرانى افراد مىنوشتند، و يا
حمل اين بار سنگين را بر دوش خود خوانندگان مىگذاردند/
نوپردازى در نگارش تاريخ كه آن را از نقل
وقايع خشك، به صورت تحليل حوادث در آورد، گام بزرگى بود كه در
قلمرو يكى از علوم انسانى برداشته شد، اين روش آنچنان فاصلهاى
ميان دو نوع تاريخ: نقلى و تحليلى پديد آورد، كه گويى اين دو شيوه
نگارش، دو نوع دانش جدا از همند. در اين نوع نگارش، علاوه بر متون
تاريخ و گفتار شاهدان و راويان، از علوم چندى مانند: روانشناسى،
جامعهشناسى، جغرافياشناسى، باستانشناسى و غيره بهره گرفته مىشود،
و حوادث تاريخى به صورتى مسلسل - كه هر كدام، ديگرى را پشت سر مىآورد-
همراه با ريشهها و آثار و نتايج آنها، ترسيم مىگردد/
نقطه ضعفى كه در اين نوع از نگارش تاريخ وجود
دارد، اين است كه غالباً تاريخ از تصرفهاى بيجا و تفسير به رأيهاى
غلط، مصون نمانده، و حوادث تاريخى با اغراض و افكار شخصى و انگيزههاى
خود نويسنده به هم آميخته مىشود، و چهره واقعيت در پرده ضخيمى از
نظر ورزيها پوشيده مىگردد/
البته نمىتوان همه نويسندگان تاريخ را به پيشداورى متهم كرد، ولى
بايد پذيرفت كه بسيارى از آنان از اين نقطه ضعف پيراسته نيستند.
همچنانكه نمىتوان همه تاريخنگاران نقلى را، نويسندگانى با هدف و
واقع گرا انگاشت، زيرا برخى از آنان نيز از اغراض شخصى دور نبودند
و به نقل آنچه مؤيد افكار و انديشهها و عقايد دينى و منافع ملى
آنها بوده مىپرداختند، و از رويه ديگر حوادث، چيزى ترسيم نمىكردند.
منتها، در مقام مقايسه، بايد گفت: ميزان خطا در تاريخ تحليلى به
مراتب فزونتر از تاريخ نقلى مىباشد/
در عصر ما، چيزى كه به تاريخ تحليلى رونق
بيشترى بخشيده، تدوين فلسفه تاريخ است كه خود مانند ديگر فلسفههاى
هر علمى، جدا از علم تاريخ است. فلسفه تاريخ، علل كلى پيدايش وقايع،
و تكامل جامعه را روشن مىسازد و قوانين عمومى تكامل را به ما مىآموزد.
به ديگر سخن: فلسفه تاريخ، ارتباط و پيوند ميان وقايع گوناگون را
مورد تحقيق و بررسى قرار داده و علل و معاليل را در وقايع تاريخى
كشف مىكند. هر نو(ع) كاوش و جستجو در پيدا كردن قوانين عمومى
تكامل جامعه انسانى، گامى در راه تكامل فلسفه تاريخ يا «علم جامعه
انسان» است/
مطالعه عميق در علل
تكامل و يا تحولات زندگى انسانها، روشن مىسازد كه عوامل محرك
تاريخ يكى دو تا نيست، بلكه عوامل گوناگونى در شرائط مختلف، چرخ
زندگى جامعه انسان را به حركت درآورده و با قلم تكوين، صفحات تاريخ
آنان را نگاشته است، و در طول تاريخ، تنها يك عامل نبوده است كه
ترسيم كننده خط زندگى بشر باشد/
گروهى كه مىكوشند نيروى محرك تاريخ را به صورت تك عاملى معرفى
كنند، تنگ نظرانى هستند كه فقط گوشهاى از حوادث حيات انسان را
مورد كاوش قرار مىدهند، نه همه جوانب را. اين گونه كسان، گويى
سوگند ياد كردهاند كه براى تكامل تاريخ بشر، يك عامل بيشتر معرفى
نكنند، و يا عامل مورد نظر خويش را كليد سحرآميزى مىانگارند كه مىتواند
تمام درهاى بسته تاريخ را بگشايد! آنان براى اينكه خود را تنگنظر
معرفى نكنند، عامل واحدى را، مانند شرائط اقتصادى، زير بناى تمام
رويدادها معرفى كرده و ديگر عوامل را - به لحاظ تأثير گذارى - در
درجه دوم قلمداد مىنمايند/
كسانى كه موتور محرك تاريخ را يك عامل بيش نمىدانند، انسانهاى يك
بعدى و سطحى نگرى هستند كه ذهن محدود آنان تنها به يك بعد از عوامل
سازنده تاريخ انس گرفته، و از ديگر عوامل غفلت ورزيدهاند و يا
افكار حزبى و سياسى، آنان را به توانمندى عاملى خاص (مبارزه
طبقاتى) سوق داده، و ديگر عوامل را رو بنا دانستهاند/
تاريخ و مبارزه طبقاتى
ماركسيسم، تاريخ جامعه انسانى را محصول مبارزه
طبقاتى انسانهاى محروم دانسته و مجمو(ع) جهانيان را به دو گروه
تقسيم كرده است: گروهى وابسته به نظام كهن كه منافع خود را در بقاى
آن مىانگارند، و گروهى مبارز كه منافع خويش را در دگرگون كردن
نظام حاكم مىدانند/
اين گونه
تفسير از تحولات بشر، نشانه خلاصه كردن فعاليتهاى انسان در
خواستههاى مادى انسان است. در حالى كه در اين قلمرو، غرائز ديگرى
وجود دارد كه شرافت و ارزش انسان را بالاتر از آن مىداند كه فقط
در حوزه محدود منافع مادى خود بينديشد، و حركت تاريخ را صرفاً
معلول شكم و شهوت بشمارد. صفحات تاريخ بشر، شاهد مبارزات مردان
بزرگ و ارزشمندى است كه براى احياى ارزشها و اصلاح نابسامانيهاى
دينى و اخلاقى، دست به قبضه شمشير برده، و جان خود و فرزندان خويش
را در اين راه باختهاند/
تاريخ
گواه اين امر است كه بسيارى از نبردهايى كه براى محو نظام طبقاتى،
و به تعبير صحيح: بازستاندن حقوق مستضعفان از مستكبران صورت گرفته،
تحت رهبرى مردان وارستهاى تحقق پذيرفته كه به انگيزه نوعدوستى و
حفظ حقوق انسان قيام كرده و بلكه، بالاتر از آن، انگيزههاى دينى و
الهى داشتهاند/
آيات قرآن، به
صراحت، حاكى است كه قسمت اعظم ياران انبيأ- عليهم السلام- را افراد
با ايمان و مستضعف و مستمندى تشكيل مىدادند كه براى محو شرك و
آثار كوبنده آن ورساندن انسانها به مرتبهاى بالا تا سرحد تعلق به
خدا نبرد مىكردند و حتى يكى از ايرادهاى مستكبران بر پيامبران اين
بود كه تهيدستان به آنان گرويدهاند.(1)
درباره قيام خاتم (ص) مىخوانيم كه مستكبران
عصر او، ايمان خويش به اسلام را مشروط به اين مىكردند كه فقيران و
مستضعفان را از دور خود پراكنده سازد.از اين جهت، خداوند به پيامبر
دستور داده كه نبايد به درخواست چند مستكبر، اين گروه را كه پيشرفت
آيين بر دوش آنان سنگينى مىكند از اطراف خود پراكنده سازد.(2)
فرويديسم و تاريخ بشر
در اين ميان، فرويديسم خطاى بزرگترى را مرتكب
شده است. فرويد حركت تاريخ را معلول غريزه جنسى شمرده و براى اين
غريزه، در تمام فعاليتهاى فردى و اجتماعى انسان نقشى عمده و اساسى
قائل شده است. از نظر وى زندگى انسان حاصل يك رشته تلاشهايى است كه
همگى، به طور خود آگاه يا ناخودآگاه، از غريزه جنسى سرچشمه
مىگيرد/
اكنون روشن نيست كه چرا
اين مكتب در ميان غرائز انسان به غريزه جنسى بيش از ديگر غرائز
اهميت داده، و خاصه، از ابعاد دومى او چشم پوشيده است. حال آنكه،
كاوشهاى علمى پيش از فرويد و پس از او ابعاد توانمندى را در روح و
روان انسان كشف كرده، و براى انسان غرائز بالاترى را اثبات نموده
كه نقش آفرينشگرى در تاريخ بشر داشته است، مانند:
1- بعد معنوى و گرايش به ماوراى طبيعت كه پديد
آورنده اديان و مذاهب و سازنده ملل و نحل است و اين همه معابد و
مساجد و مراكز دينى و جنگهاى مذهبى پرتوى از فعاليت آن غريزه
مىباشد/
2- بعد اخلاقى و گرايش
به درستى و راستى كه در حيات انسان نقش عظيمى دارد و اگر اين بعد
از ابعاد روحى انسان، از زندگى او حذف شود، زندگى وى دچار
نابسامانى عجيبى مىگردد/
3-
گرايش به هنر و زيبايى كه پديد آورنده معماريهاى شرقى و غربى و
نقاشيها و كاشى كاريها و صنايع زيباى دستى است و ادبيات بشر در نثر
و شعر، تجليگاه روشن اين بعد از ابعاد روح انسان است/
4- بعد علمى و گرايش به كشف مجهولات و يافتن
علل پديدهها و رخدادها كه سهم عظيمى در تمدنها و شكوفايى خرد
انسان دارد/
با توجه به اين
ابعاد، چگونه فرويد افسار تاريخ بشر را در دست يك غريزه پست
انگاشته است؟! تو گويى انسان - به عقيده ماركسيسم - در شكم و غيره
خلاصه مىشود!
بارى، تفسير
زندگانى خروشان بشر با عوامل مانند «مبارزه طبقاتى» و «نظريه جنسى»
بسان اين است كه زلزله عظيمى را كه خانهها و ساختمانها را از جاى
كنده، و صخرههاى بزرگ كوهها را به دشت پرت مىكند، با فرو ريختن
يك تاق چوبى پيش از زلزله در آن محيط تفسير كنيم! پيدا است كه
افراد محقق و جامع نگر، اين نو(ع) تنگ نظريها را در تحليل حوادث
كنار مىنهند، و تأثير ديگر عوامل را كه از آن جمله تأثير شخصيتهاى
الهى در ساختن تاريخ بشر است، ناديده نمىگيرند/
قرآن عظيم به خاطر اهميت كه به حق براى
مجاهدتهاى اين بزرگواران در تحولات تاريخ و تمدن بشر قائل است،
بخشى از آيات خود را به تبيين موضعگيرى و تلاشهاى شبانه روزى آنان
اختصاص داده و در اين زمينه نكات بسيار ارزنده و والايى را يادآور
شده و زندگى سراسر خدمت پيامبران را مايه درس عبرت انديشمندان
دانسته است: لقد كان فى قصصهم عبرْ لاولى الالباب (يوسف/ 111): در
داستانهاى آنان براى خردمندان عبرتى است/
از اين جهت گروهى از مفسران و محققان اسلامى
كتابهاى فراوانى پيرامون زندگانى پيامبران نوشتهاند كه هر كدام
مىتواند براى ما مفيد و سودمند باشد. البته در برخى از نوشتهها
افرادى، حقايق قرآنى را با يك رشته روايات اسرائيلى و مجوسى در هم
آميخته و چهره نورانى پيامبران رابه صورت صحيح ترسيم نكردهاند،
ولى آن گروه از نويسندگان كه با الهام از آيات قرآنى و احاديث صحيح
به نوشتن اين بخش از تفسير همت گماشتهاند خدمت عظيمى را به جامعه
اسلامى انجام دادهاند/
سخنى را
كه در آغاز اين بخش يادآور شديم در اين جا تكرار مىكنيم و آن
اينكه بايد اين بخش تاريخ، بلكه همه كتابهاى تاريخ را از آننظر
بخوانيم كه مىتواند به صورت يك معلم خاموش به ما درس بياموزد و
عوامل تكامل و سقوط ملل را در اختيار ما قرار دهد/
دوازده پيشوا
از احاديث و روايات كه محدثان سنى و شيعه نقل
كردهاند به روشنى استفاده مىشود كه پيامبر گرامى از دوازده
جانشين خود خبر داده و بنا به نقل «مسلم» در صحيح خود: عزت اسلام
به اين دوازده جانشين بستگى دارد. مسلم از جابر بن سمرْ نقل مىكند
كه پيامبر فرمود: «لايزال الاسلام عزيزا الى اثنى عشر خليفْ»(3)و
بنا به نقل ديگر فرمود:«لايزال هذا الذين عزيزا منيعا الى اثنى عشر
خليفْ»: اين دين همچنان عزيز و آسيبناپذير مىماند مادام كه
دوازده خليفه رهبرى آن را در دست گيرند/
ما مجمو(ع) احاديثى را كه اهل سنت پيرامون اين
دروازه خليفه نقل كردهاند در كتاب «بحوث فى الملل و النحل»(4)
آوردهايم/
در عين حال، مفسران
احاديث اهل سنت در معرفى اين دوازده جانشين با سردرگمى عجيبى روبرو
شده و هرگز نتوانستهاند يك گروه دوازده نفره به هم پيوسته را، كه
عزت و عظمت اسلام به وسيله آنان تضمين شده باشد، معرفى كنند. زيرا
همگى مىدانيم كه پس از عصر خلافت خلفاى چهارگانه خلافت اموىها
آغاز شد و هيچ تاريخنگار مطلع و منصفى نمىتواند، معاويه و فرزند
او يزيد و مروان بن حكم را جز اين دوازده خليفهاى معرفى كند كه
مايه عزت و عظمت اسلام مىباشند. پس از سپرى شدن دوران اموىها،
عصر سياه بنى عباس آغاز شد كه آن نيز به نوبه خويش جنگها و
خونريزيها و آدمكشيهاى فراوانى را به دنبال داشت، بنابراين خلفاى
عباسى را نيز هرگز نمىتوان مصداق اين دوازده خليفه پيامبر دانست.
در اين ميان، تنها گروهى كه مىتواند، به تصديق دوست و دشمن مصداق
واقعى اين دوازده خليفه باشد، همان دوازده پيشواى معصوم جهان شيعه
است كه نام و خصوصيات و شيوه زندگى آنان و نيز وصاياى پيامبر
درباره ايشان كتب تاريخ و حديث به صورت متواتر ضبط شده است/
در اينجا، يكى از دانشمندان اهل سنت پيرامون
دوازده خليفهاى كه پيامبر از آنان ياد كرده است سخنى شنيدنى دارد
كه عصاره آن را از نظر خوانندگان گرامى مىگذارنيم:
«رواياتى كه حاكى از آن است كه جانشينان
پيامبر پس از او دوازده نفرند، از طرق و توسط راويان فراوانى وارد
شده است. گذشت زمان و آشنايى انسان با جهان، روشن ساخته است كه
مقصود پيامبر از اين دوازده خليفه، همان امامان دوازده گانه از اهل
بيت اوست، زيرا نمىتوان اين احاديث را بر خلفاى راشدين تطبيق كرد،
چون تعدد آنان از دوازده تا كمتر است، همچنين نمىتوان آنها را به
پادشاهان اموى منطبق نمود، زيرا تعداد آنان از دوازده تا بيشتر
بوده و همگى جز عمر بن عبدالعزيز عناصرى ظالم و ستمگر بودهاند،
گذشته از اين در برخى از روايات، پيامبر فرموده است: اين دوازده
نفر از دودمان هاشمند در حالى كه خلفاى بنى اميه از تيره «اميه»
بودهاند.»
«در برخى از روايات
آمده است كه پيامبر اسلام وقتى خواست بگويد: جانشينان من همگى از
بنى هاشمند از صداى خود كاست، زيرا گروهى از حضار، خلافت بنى هاشم
را دوست نداشتند.»
«همچنين
نمىتوان اين دوازده خليفه رابه خلفاى عباسى تفسير كرد، زيرا تعداد
آنان از دوازده نفر بيشتر بوده و (افزون بر اين) آنان پيوسته با
نزديكان پيامبر در جنگ و ستيز بودند و فرمان خدا را درباره نزديكان
او(5)رعايت نمىكردند/
بنابراين
راهى جز اين نيست كه بگوييم مقصود پيامبر در روايات مزبور، دوازده
خليفه از عترت و اهل بيت اوست كه همگى داناترين مردم عصر خود و
پارساترين و با فضيلتترين آنها بودهاند و دانشهاى خود را جز از
طريق پدران خود، كه سينه به سينه به پيامبر ص مىرسيد، نگرفته
بودند.»(6)
طرح رسالت براى
بقاى مكتب
احاديث ائمه اثنا عشر
حاكى از آن است كه طرح وحى براى بقاى مكتب پس ازدرگذشت رسول خدا
اين بوده كه خليفه پيامبر به وسيله خود او و جانشينان وى معرفى
شوند و امت در انتخاب خليفه حقى نداشته باشند. زيرا اگر گزينش
خليفه در اختيار مسلمانان بود تعيين اين دوازده خليفه به صورت كلى،
يا مقيد به اينكه از بنى هاشم خواهند بود، با آن اصل منافات خواهد
داشت. در احاديث مزبور، نه تنها شمار و خصوصيات جانشينان آن حضرت
معين شده است بلكه پيامبر در مراحلى از زندگى خود اسامى آنها را
نيز يادآور شده و نخستين خليفه را از همان آغاز ابلاغ رسالت خود
تعيين فرموده است. و حادثه معروف «يوم الدار»(7) در سال سوم بعثت،
و رويداد مشهور غدير گواه بر اين گفتار است/
در اينجا ما به رمز لزوم تعيين خليفه از سوى
خداوند به صورت گذرا اشاره مىكنيم و آن اينكه طرح صحيح و سالم
براى بقاى مكتب و جلوگيرى از هر نوع اختلاف و دو دستگى ميان امت،
اين بود كه رسول گرامى از طريق وحى جانشين و يا جانشينان خود را
معين كند و موضو(ع) را به انتخاب و گزينش مردم واگذار ننمايد، زيرا
از دو نظر اين واگذارى صحيح نبود: نخست آنكه شيوه زندگى اجتماعى
آنان - كه تاثير پذيرفته از نظام عشيرهاى بود- به گونهاى نبود كه
فرد فرد آحاد جامعه، در انتخابات شركت جسته و به اصطلاح با آزادى و
دموكراسى، فرد لايق را انتخاب كنند/
ديگر آنكه: مثلثى از دشمنان اين حكومت جوان،
در كمين بودند كه آن را واژگون سازند و در چنين جامعه و محيطى بقأ
و تداوم مكتب صد در صد در گرو تعيين جانشين از سوى رهبر وايدئولگ
نهضت است و واگذارى اين امر به گزينش مردم - مردمى كه هنوز به رشد
اجتماعى و استقلال فردى لازم نرسيده و در چارچوب نظام قبيلگى، از
شيوخ قبائل خط مىگيرند- نه تنها نتيجه بخش نبوده و به انتخاب اصلح
نمىانجامد، بلكه مايه دو دستگى و انحراف مىگردد. اينك هر دو عامل
را به گونهاى مشروع مىآوريم:
1- شيوه زندگى مردم در شبه جزيره عربستان
زندگى مردم شبه جزيره زندگى قبيلگى و عشايرى
بود. در چنين محيطى مقولاتى نظير دموكراسى، آزادى راى و احترام به
راى افراد، بى معناست. بديهى است كه در اين شيوه از زندگى، راى از
آن شيخ قبيله و رئيس عشيره است و چنانچه رئيس قبيلهاى بر هزار نفر
حكومت كند، به ظاهر هزار و يك راى به صندوق ريخته مىشود ولى در
واقع يك راى بيشتر وجود ندارد كه آن هم راى رئيس قبيله است زيرا آن
هزار نفر، بدون كوچكترين تامل و تفكر، به خواسته او راى مىدهند، و
اين گونه راىگيرى، هر چند ظاهر دموكراتيك هم داشته باشد، در معنا
چيزى جز حكومت فرد نيست، آن هم فردى خودخواه كه به زور و نيرنگ
خويش يا به عنوان ميراث اسلاف، حكومت عشيره را به دست گرفته است.
بايد توجه داشت كه تنها در مدينه، پس از در
گذشت پيامبر، گروه انصار از دو عشيره بزرگ به نامهاى اوس و خزرج
تشكيل مىشدند، و رئيس خزرجيان، «سعد بن عباده» و رئيس اوس، «اسيد
بن حضير» بود، و اگر بنا بود كه فردى براى حكومت انتخاب شود، مجموع
خزرجيان تابع راى رئيس خود، و همه اوسيان پيرو نظر رهبر خود بودند.
و اين قانون بر ساير قبائلى نيز كه در حجاز و نجد زندگى مىكردند،
حكومت مىكرد. آيا با وجود چنين بافت اجتماعىاى كه مردم نجد و
حجاز آن روز داشتند، صحيح و روا بود كه پيامبر گزينش پيشوا را در
اختيار مردم - و در حقيقت، در اختيار شيوح حاكم بر آنان- بگذارد، و
شكل بى محتواى دموكراسى، نقاب فريبنده و بهانه موجه معدود عناصر
متنفذى گردد، كه با زد و بندها و محاسبات تنگ عشيرهاى فرد مورد
نظر خويش را بر امت تحميل كنند/
جانشين رسول خدا، از نظر كمالات معنوى و ميزان علم و آگاهى و درايت
و توانايى، بايد برترين فرد امت باشد، و روساى عشاير كه پيوسته با
خودخواهيها و خود محوريها بزرگ شدهاند هرگز چنين فردى را انتخاب
نمىكردند/
2- دشمنان گوش به
زنگ اسلام
روزى كه رسول خدا
درگذشت، مثلث منحوسى كيان اسلام را تحديد مىكرد. از جانب شرق،
امپراتورى عظيم ساسانى (كه خسرو پرويزش، با وقاحت تمام، نامه
پيامبر را دريده بود) از جانب غرب: امپراتورى روم شرقى و اياديش،
در قطر عربى، و بالاخره در داخل شبه جزيره نيز، ستون پنجمى به نام
منافقان، در كمين نشسته بودند كه در اولين فرصت نهال نو پاى اسلام
را از ريشه در آورند، در چنين شرائطى، شايستهترين اقدام اين بود
كه فردى لايق و شايسته توسط خود پيامبر براى رهبرى امت، تعيين گردد
و با اين تمهيد، راه بر اختلاف ميان امت بسته شود، و راه نفوذ دشمن
مسدود گردد. آرى حفظ كيان اسلام جوان كه سه دشمن مزبور چون اژدهايى
خطرناك براى بلعيدن آن دهان باز كرده بودند، در گرو آن بود كه طرحى
از جانب صاحب شريعت ريخته شود كه بر اساس آن از دامنه اختلافها
كاسته گردد و جامعه به جاى اينكه در خود فرو رود و در فكر دشمن
باشد، و برگزيده الهى، با بسيج نيروهاى متحد امت، نقشههاى دشمن را
در داخل و خارج نقش بر آب بسازد/
اينجاست كه به گفته شيخ الرئيس: تعيين جانشين
از سوى پيامبر، به صواب نزديكتر است زيرا (تنها) دراين صورت است كه
كار به اختلاف و دسته بندى ميان امت نمىكشد.(8)
بررسى تاريخ صحابه و ياران پيامبر و تابعان پس
از آنان، به روشنى حاكى است كه مزاج جامعه آن روز يك مزاج
اختلافانگيز بود. از همان روزى كه پيامبر گرامى وارد مدينه گشت دو
دلى بلكه گاه صف آرايى ميان انصار و مهاجر كاملامشهود بود، و در
مواردى، نظير مساله افك، اين اختلاف بالا مىگرفت.(9)چنانكه در
اجتماع سقيفه بنى ساعده - كه پس از درگذشت رسول خدا، انصار،
خودسرانه تشكيل دادند و بعدا گروهى براى خنثى كردن تصميمهاى انصار
و قبضه قدرت به آنجا رفتند- اين مسئله به اوج خود رسيد. با توجه به
اين نكات، عقل داورى مىكند كه واگذارى سرنوشت امت به حال خويش، در
آن شرائط بحرانى، نه به صلاح مكتب بود، و نه حتى به صلاح خود
پيروان بلكه تنها تصميم رهبر برگزيده خدا، دائر بر تعين يك نفر، با
شرائطى كه ياد آورى شد، مىتوانست ريشه اختلاف را بركند، افراد
نالايق را عقب زند، و امت را زير لواى پيروى از امام منصوص به پيش
برد/
سيره پيشوايان معصوم
در سطور پيشين، با شيوه نگارش تاريخ تحليلى و
مزاياى آن آشنا شديم، يكى از بزرگترين عوامل سازنده تاريخ را
شناختيم و بالاخره نقشه و برنامه حكيمانه وحى براى بقاى مكتب را
ديديم/
اكنون وقت آن رسيده كه در
باب سيره پيشوايان معصوم (ع) نيز كه موضوع بحث اين كتاب را تشكيل
مىدهد به صورتى فشرده سخن گوييم/
بررسى آثار اسلامى نشان مىدهد كه سيره اهل
بيت گرامى پيامبر، پس از سيره حضرت رسول،از مهمترين موضوعاتى است
كه افكار محدثان و سيره نويسان را به خود اختصاص داده است. چنانچه
از مجموع كتابهايى كه در اين موضوع، از آغاز قرن دوم تاكنون نوشته
شده است، آمارى تهيه شود خواهيم ديد حتى ذكر اسامى آنها در يك كتاب
نمىگنجد، چه رسد به خود كتابها كه گرد آورى آنها كتابخانهاى بس
بزرگ را تشكيل خواهد داد. خوشبختانه فهرستهاى موجود- از شيعه و
سنى- پرده از روى اين واقعيت بر داشته و گذشته از كتاب «كشف
الظنون» كاتب چلبى (1017-1067ه')و «الذريعه» علامه طهرانى (1293 -
1389 ه') و «مراْ الكتب» شهيد ثقه اسلام (م / 1330 ه') و فهارس
كتابخانههاى موجود در جهان، اخيرا محقق محترم «عبدالجبار الرفاعى»
با تتبع و تفحص در مصادر و منابع كتابشناسى موفق به جمع آورى
مجموعهاى از كتابشناسى اهل بيت و معصومين (ع) گرديده و حاصل كار
ايشان در 11 جلد وزريرى، زير عنوان «معجم ما كتب عن الرسول و اهل
البيت» به طبع رسيده است. ايشان در رابطه با تاريخ و سيره حضرت
زهرا س و ائمه اثنى عشر (ع) مجموعا تعداد 14206 عنوان - اعم از
فارسى، عربى، اردو و لاتين- را شناسايى و ذكر كرده است كه زير
اعداد آن از قرار زير است:
فاطمه
زهرا س: 546 عنوان/
امير المومنين(ع): 4956 عنوان
امام حسن
(ع): 205 عنوان
امام حسين (ع): 3215 عنوان
امام سجاد (ع):
399 عنوان
امام باقر (ع): 69 عنوان
امام صادق (ع): 331
عنوان
امام كاظم (ع): 211 عنوان
امام رضا (ع): 651 عنوان
امام جواد (ع): 62 عنوان
امام هادى (ع): 79 عنوان
امام عسكرى
(ع): 66 عنوان
امام عصر (عج): 1145 عنوان
اهل بيت (ع): 2271عنوان كتاب كه جمعاً بالغ بر
14206 عنوان كتاب مىباشد/
در
ضمن ايشان پيرامون تاريخ و سيره حضرت رسول (ص) 11427 عنوان كتاب
شناسايى و ذكر كرده است.
شايد
تصور شود كه با اين نوشتههاى زياد، چه نيازى به سيره نويسى مجدد
وجود دارد؟
ولى بايد يادآور شويم
كه حيات و زندگى اولياى الهى، به سان جهان طبيعت، ابعاد بس
گستردهاى دارد كه هر چه درباره آنان نوشته شود، باز سرزمينهاى
ناشناخته و كاوش نيافتهاى وجود خواهد داشت/
گذشته از اين، غالب آثارى كه در باب پيشوايان
نگارش يافته، از قبيل فضائل نگارى، مناقب نويسى و گردآورى معجزات و
كرامات، و بالاخره نقل حوادث زندگى آنان به صورت خشك و به دور از
تحليل است و در اين ميان، تعداد كتابهاى تحليلىاى كه بتواند
پژوهشگران كنجكاو امروزى را اشباع كند انگشت شمار است و بعضى از
آنها، از نظر طرز نگارش و قلم در حد انتظار نيست. البته، در زبان
عربى و احيانا فارسى، حق مطلب درباره برخى از پيشوايان مانند امير
مومنان على (ع) و يا سالار شهيدان حسين بن على (ع) تا حدودى ادأ
شده است، اما درباره اكثر پيشوايان، خلا وجود يك تحقيق و جامع،
محسوس است/
مع الاسف بايد به اين
حقيقت تلخ اذعان كرد كه اين، تنها مردم عادى نيستند كه از سيره
سياسى و اخلاقى و علمى حضرت جواد (ع) و يا حضرت هادى (ع) و حضرت
عسكرى (ع) اطلاع ندارند بلكه غالب گويندگان و نويسندگان نيز در اين
زمينهها فاقد اطلاعات كافىاند.
در عصر حاضر، كه نسل جوان و تحصيل كرده خواهان
آگاهى بيشترى از زندگى سياسى، و اخلاقى و اجتماعى پيشوايان است،
لازم است نويسندگان ما به اين موضوع توجه بيشترى كنند زيرا: اولا،
آنچه در تاريخ زندگانى پيامبر اسلام (ص) و ائمه معصومين (ع) براى
ما مهم و آموزنده است، شناخت خود زندگانى و رفتار آنها نيست، بلكه
شناخت نوع زندگى و سبك رفتار اجتماعى آن بزرگواران و چگونگى
موضعگيرى اجتماعى و سياسى و شيوههاى فعاليتهاى فرهنگى آنان است.
اگر مىبينيم كه از قرون نخستين ظهور اسلام، دانشمندان و مورخان
اسلام، تاريخ زندگانى پيامبر اسلام را به عنوان «سيره النبى»
نوشتهاند، نكتهاش همين است كه زيرا آنچه از زندگانى و دعوت و
تبليغ آن حضرت براى ما الگو و آموزنده است اصل حركت و حيات آن حضرت
نيست بلكه نوع حركت و طرز فعاليت و سبك دعوت و كيفيت تبليغ و شيوه
برخورد آن حضرت با دشمنان اسلام مىباشد.
واژه «سيره» در زبان عربى، در اصل، از ماده
«سير» (= حركت و راه رفتن) بوده و به معناى سبك و شيوه راه رفتن
است. درست مانند: «جلوس» و «جلسه» كه اولى به معناى نشستن و دومى
به مفهوم نو(ع) جلوس و سبك نشستن است.
ثانيا: نوع زندگى و چگونگى موضعگيريهاى سياسى
- اجتماعى امامان معصوم، زمانى براى ما بهتر روشن مىگردد كه از
شرائط خاص اجتماعى و سياسى و فرهنگى زمان آن بزرگواران آگاه باشيم.
چه، مىدانيم كه ائمه اطهار (ع) خط مشى اجتماعى، مواضع سياسى و
شيوه مبارزاتى خويش را بر اساس سنجش دقيق اوضاع و احوال و شرائط
زمانى، ارزيابى امكانات و مقتضيات و محذورات، و متناسب با برخوردها
و جبهه گيريهاى گوناگون مخالفان اسلام، تنظيم مىكردند. بنابراين
مادام كه با شرائط و اوضاع ويژه آن روزگار آشنا نباشيم، سيره ائمه
براى ما مفهوم دقيق و واقعى خود را پيدا نمىكند. حتى چه بسا در
مرور بر تاريخ زندگانى امامان، ميان مواضع گوناگون آنان، نوعى تضاد
و تعارض احساس مىكنيم زيرا مىبينيم برخى از آنان با دشمن صلح، و
برخى ديگر تا آخرين نفس جنگ كردند، برخى دانشگاه بزرگى تاسيس كرده
و برخى در شعاع محدودى گامهاى فرهنگى برداشتند، برخى پيشنهاد خلافت
را رد كردند و برخى پيشنهاد وليعهدى را پذيرفتند... اما وقتى از
شرائط حاكم بر زمان هر يك از امامان آگاه مىشويم، موضعگيريهاى
مختلف آنان معنا پيدا مىكند و متوجه مىشويم كه در واقع امر، هيچ
گونه تضاد و تعارضى ميان اصول و مبانى حركت ايشان نبوده و همه يك
هدف را تعقيب مىكردهاند، منتها نو(ع) حركت هر يك از آنان براى
رسيدن به مقصود، به تناسب زمان و اقتضاى شرائط، فرق مىكرده است/
پيشوايان ما، خود بر اصل زمان آگاهى - به
عنوان يك وظيفه مهم حياتى - كرارا تاكيد كردهاند. پيامبر اسلام ص
مىفرمايد: «رحم الله من حفظ لسانه و عرف زمانه و استقامت طريقته
»(10)
خداوند رحمت كند كسى را كه
زبان خود را حفظ كند و زمان خود را بشناسد و از روش مستقيم
برخوردار باشد/
امام صادق (ع)
ضمن سخنان بلندى فرمود: «...و العالم بزمانه لاتهجم عليه
اللوابس»:(11)كسى كه از زمان خود، آگاه است از طرف شبهات و اشكالات
مورد حمله واقع نمىشود/
در اين
صورت، چگونه خود در برخورد با حوادث عصر خويش از اين اصل حياتى
غفلت داشتهاند؟!
كتاب حاضر، كه
نتيجه سالها تحقيقات نويسندهاى توانا و بردبار و در عين حال عميق
و موشكاف است، سيره پيشوايان پاك تشيع (ع) را بر اساس ملاحظات
اساسى فوق مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار داده است. طرح كلى اين
كتاب، بر اساس تقسيم بندى دوران امامت ائمه (ع) پس از رحلت پيامبر
اسلام تا وفات امام عسكرى (ع) (260 ه')، بر چهار دوره استوار شده
است:
1- دروه مماشات و تسالم
مصلحتى امام با حكومت وقت. اين دوره، فاصله زمانى بيست و پنج سال
ميان رحلت پيامبر اكرم ص تا آغاز خلافت امير مومنان (ع) را شامل
مىشود/
2- دوره به قدرت رسيدن
امام. اين دوره، چهار سال و نه ماه خلافت اميرمومنان (ع) و چند ماه
خلافت امام حسن (ع) را در برمى گيرد/
3- دوره تلاش سازنده كوتاه مدت براى محو حكومت
جور و تشكيل نظام عادلانه اسلامى.
اين دوره شامل بيست سال بين صلح امام حسن (ع)
(در سال 41) و شهادت امام حسين (ع) (سال 61) مىشود. پس از انعقاد
پيمان آتش بس اضطرارى ميان امام مجتبى و معاويه كه از آن به صلح
تعبير مىشود، عملا كار نيمه مخفى شيعه شروع شده و برنامه هايى كه
هدف نهايى آن، بازگرداندن قدرت به خاندان پيامبر در فرصت مناسب
بود، آغاز گشت////
4- چهارمين
دوره، دوره تعقيب و ادامه كار نيمه مخفى شيعه به رهبرى امامان، در
برنامه هايى دراز مدت بود. ويژگيهاى اين دوره را مىتوان چنين
خلاصه كرد:
الف - نوميدى ائمه
از پيروزى حركت مسلحانه/
ب-
كوشش سازنده به اميد ايجاد حكومت الهى اسلامى و قبضه قدرت توسط
خاندان پيامبر در دراز مدت.
ج -
زمينه سازى براى رسيدن به اين هدف از رهگذر كار فرهنگى و تربيت
كادر انسانى مناسب و مورد لزوم.
د- تبيين تفكر اصيل اسلامى و نشان دادن بدعتها و تحريفها/
نويسنده فرزانه و محقق، جناب حجه الاسلام و
المسلمين آقاى حاج شيخ مهدى پيشوائى، در كتاب گرانسنگ حاضر، در حد
توان خويش كوشيده است در شرح سيره هر يك از ائمه، نخست فضاى سياسى-
اجتماعى - فرهنگى آنان را در پرتو اسناد و مدارك تاريخى روشن كرده
و دور نماى روشنى از آن به وضوح با آن فضا سازگار و متناسب بوده
است، تشريح كند/
با اين ديد،
مولف محترم، هر يك از ابعاد مختلف زندگى آن بزرگواران را، از قبيل:
بعد سياسى و مبارزاتى، بعد اجتماعى، بعد فرهنگى، بعد كرامات و
خوارق عادات و...، و در جايگاه مناسب خود قرار داده و نشان داده
است كه مناسبترين شيوه، بلكه تنها راه، همان بوده كه امام برگزيده
است/
كتاب حاضر، كه حاصل سالها
تحقيق و تاليف نويسنده محترم است،با توجه به تنظيم و پرداخت مطالب،
سبك قلم و نگارش، شيوه طرح مسائل، استناد به منابع و مآخذ و... در
ميان اشباه و نظائر خود، كاملا تازگى دارد و اميد است
انتظارمشتاقان و علاقهمندان به مطالعه زندگى امامان را بر آورده
سازد/
از جناب پيشوائى- كه در
ميان نويسندگان حوزه علميه قم، به تتبع و عمق، و بردبارى و شكيبايى
در راه تحقيق معروفند - به پاس اين خدمت بزرگ فرهنگى تشكر نموده و
توفيق بيشتر وى را در خدمت به مذهب اهل بيت عصمت و طهارت (س) از
درگاه خداوند بزرگ خواهانم /
قم- حوزه علميه، موسسه امام صادق (ع) /
جعفر سبجانى /
1372/11/24 برابر با دوم رمضان 1414/
-1مخالفان هود به وى چنين گفتند: ما نراك
اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراى( هود/27): ما جز اين نمىبينيم
كه يك مشت فقير و مستمند از تو پيروى مىكنند/
-2و لاتطرد الذين
يدعون ربهم بالغداْ والعشى(انعام/52): آن گروه از افراد را كه صبح
و عصر خداى خود را مىخوانند از اطراف خود طرد مكن///
-3صحيح
مسلم، جز ششم، صفحه سوم، باب امارت و خلافت/
-4بحوث فى الملل و
النحل، ج 6، ص 58-61/
-5قل لااسالكم عليه اجزا الا المودْ فى
القربى( شورى/25/)
-6ينابيع المودْ، نگارش شيخ سليمان بلخى
قندوزى ص 446 چاپ استانبول سال 1301/
-7تفصيل رويداد «يوم الدار»
را در اين كتاب ص 35 مىخوانيد/
-8والاستخلاف بالنص اصوب، فان
ذلك لايودى الى التشعب و التشاغب و الاختلاف (شفأ چاپ ايران، ج 2،
ص 558 و 564/)
-9صحيح بخارى، ج 5، ص 119، باب غزوه بنى مصطلق.
-10نهج الفصاحه، ج 1، حرف رأ/
-11اصول كافى، ج 1، ص 26/