
نخستين گفتار از : مرحوم
آيت الله مصلح بزرگ , امام سيد عبدالحسين شرف الدين
بسم الله الرحمن الرحيم
صلح امام حسن عليه السلام با معاويه ,
از دشوارترين حوادثى بود كه امامان اهل بيت پس از رسول اكرم - صلى الله
عليه و آله - از ناحيه اين امت بدان دچار شدند. امام حسن با اين
صلح , آنچنان محنت طاقت فرسائى كشيد كه هيچ كس جز بكمك خدا , قادر بر
تحمل آن نيست ليكن او اين آزمايش عظيم را با پايدارى و متانت تحمل كرد
و سر بلند و پيروزمند و دست يافته بهدف خود - يعنى مراعات حكم خدا و
قرآن و پيامبر و صلاح مسلمانان - از آن بيرون جست و اين همان هدفى بود
كه او براى هر گفتار و عمل بدان نظر داشت و عشق مى ورزيد. آنان كه
او را به راحت طلبى و عافيت انديشى متهم كرده اند - و هم آندسته از
شيعيانش كه تحت تاثير شور و احساس , آرزو برده اند كه : كاش وى نيز در
جهاد با معاويه پايدارى ميكرد و از راه شهادت , زندگى مى يافت و به
پيروزى از همان راهى كه برادرش در روز عاشورا رفت و رسيد , مى رفت و مى
رسيد اين هر دو گروه را در ميزان سنجش فكر و خرد , وزنى و مقدارى نيست.
شگفت آنكه مردم تاكنون هنوز درباره اين صلح دچار اشتباه و كج بينى اند
و يكى نيست كه با بررسى كامل و با استناد به دلائل و شواهد عقلى و نقلى
, سيماى اين صلح را روشن سازد. من , بارها در اين صدد بوده ام ,
ولى مشيت حكيمانه ى خداى عزوجل - بر اين قرار گرفت كه بدين مهم , كسى
را كه از همه رو سزاوارتر و شايسته تر است , بر انگيزد و او فراهم
آورنده ى اين كتاب مبتكرانه - صلح الحسن - است كه بحق , در موضوع خود ,
سخن آخرين است و گزارنده ى قضاوت راستين و نماينده ى مرز حق و باطل.
بر فصول درخشنده ئى چند از آن - كه نمايشگر فضل مؤلف بزرگوار نيكوكارش
بود - واقف آمدم و آن را براستى در كاوشگرى و باريك بينى و ميانه روى و
هم در قاطعيت بيان و استدلال , و ريزه كارى و تتبع , و پرهيز و احتياط
در نقل گفتارها , و رادمنشى در مجادله , و احاطه بر چيزهاى مناسب موضوع
, در عين روانى اسلوب , و انسجام سخن , و رسائى در آنجا كه سخن به
ايجاز گفته , و زيبائى و گيرائى در آنجا كه سخن را به درازا كشانده
درست همانند مؤلف بزرگوارش يافتم. كتاب , فراهم آمده ى فكرى منظم ,
مبتكر و قوى است هماهنگى و پيوستگى اش آن را بصورت جويبارى سرشار و
لبريز از اندوخته هاى عقلى و نقلى در آورده و به واحدهائى بهم بسته و
بنهايت غنى و كامل - از همه ى جهاتى كه با موضوع متناسب است و موجب
ارزش تمام - همانند ساخته است پيراستگيش همراه با جامعيت - و روشنى اش
همراه با عمق - و نقد تحليلى اش نقطه ى مركزى اين مميزات است. و اما
مؤلف - اعلى الله مقامه خواننده مى تواند خصال بر گزيده اش را در
زيبائيهاى اين كتاب مشاهده كند و من اگر او را نديده بودم , بيگمان
ميتوانستم چهره ى او را با الهام از مطالب كتاب , ترسيم كنم اينك اين
اثر اوست كه او را با چهره ئى باز , سيمائى درخشنده , سخنى شيرين ,
طبعى هموار و آرام , سينه ئى گشاده , خويى نرم , ذهنى سرشار , فهمى و
دانشى فراوان , اطلاعى وسيع , انشائى زيبا , نكته سنجى ئى شيرين ,
كنايه پردازى ئى لطيف , استعاره ئى نغز با گفتارى حكمت آموز و منطق و
رفتارى دانش آفرين با اخلاقى بنهايت بزرگوارانه و فطرتى بنهايت سليم ,
درياى مواجى از دانش آل محمد , دانشمندى محقق داناى اسرار اهل بيت و
روشنگر معضلات و شناساى سره از ناسره ى آن با اين صفات بارز و صفات و
سماتى ديگر بخواننده باز مى شناساند. اگر كسى در مطالب اين كتاب
بدقت بنگرد و حالات حسن و معاويه را بررسى كند خواهد دانست صحنه ى
پيكار ميان آندو , يك صحنه ى تازه بوجود آمده نبود بلكه هر يك در جبهه
ى خود جايگزين و جانشين و ميراث بر دو خلق و خوى متناقض و متضاد بودند
: خوى حسن , خوى كتاب و سنت بود يا بگو : خوى محمد و على و خوى معاويه
, خوى ( بنى اميه) بود يا بگو : خوى ابوسفيان و هند درست نقطه ى مقابل
يكديگر. و آنكس كه تاريخ اين دو دودمان و سيره ى قهرمانان هر يك را
- چه زن و چه مرد - بطور كامل بررسى كرده باشد اين مطلب را با همه ى
وجود , حس مى كند. ولى چون اسلام پديد آمد و خدا براى بنده و
پيامبرش آن پيروزى و گشايش درخشان را فراهم آورد , شعله ى شرارت
و فساد باند اموى فرو نشست و تمايلات ابوسفيان و يارانش منكوب و مقهور
گشت و ببركت فرقان حكيم و صراط مستقيم و هم شمشير براى محمد كه هر
مقاومتى را در هم مى شكست , حجاب بطلان از چهره ى حقيقتى كه پيامبر از
جانب خداوند آورده بود , كنار رفت. اينجا بود كه ابوسفيان و
فرزندان و يارانش چاره ئى بجز تسليم نديدند چه , بدينوسيله مى توانستند
جان خود را - كه در صورت مقاومت بر باد ميرفت - حفظ كنند اين بود كه
بظاهر ايمان آوردند ولى دلشان از دشمنى محمد مالامال و سينه شان از آتش
كين وى جوشان بود و پيوسته دسيسه ها و كينه ها بر ضد او فراهم مىآوردند
پيامبر خدا با اينكه از دشمنى نهان آنان بى خبر نبود , با كمكهاى مالى
فراوان و گفتار و كردار محبت آميز در جلب دوستى ايشان ميكوشيد و بدين
اميد كه شايد اصلاح و هدايت شوند , هميشه با سينه ئى باز و چهره ئى
گشاده با آنها روبرو مى شد عينا همان روشى كه با ديگر منافقان و
بدخواهانش داشت. اينگونه رفتار پيامبر موجب شده بود كه ايشان
بناچار , دشمنى خود را با وى نهان بدارند و از ترس يا طمع , پوششى از
تظاهر به دوستى , بر اين كين و بدخواهى بيفكنند و اين وضع موجب گشت كه
مردم تدريجا ( باند اموى) را حتى در زادگاه و موطن كوچكش - مكه - بدست
فراموشى بسپرند. در ميدانهاى فتح و پيروزى پس از رحلت پيامبر - صلى
الله عليه و آله - امويان فقط باين شناخته شدند كه از خاندان پيامبر و
صحابه ى اويند. بعدها كه براى مردمى از غير خاندان پيامبر , اين
فرصت پيش آمد كه مسند نشين و جانشين او شوند , معاويه توانست در سايه ى
ايشان , به چهره ى : يكى از بزرگترين استانداران اسلام تغيير شكل يابد
و همچون يكى از شايسته ترين امراى مسلمان از حيث گفتار و عمل , معروف
گردد . معاويه با هوش و شيطنت فراوان خود توانست از اسلام , همچون
راهى بسوى ( سلطنت) استفاده كند و همانطور كه رسول اكرم خبر داده بود :
دين خدا را مايه ى فريبكارى و بندگان خدا را بردگانى حلقه بگوش و مال
خدا را ملك اختصاصى خويش سازد ... و اين سخن خود از نشانه هاى رسالت
محمد ( ص ) است. معاويه در پناه حكومت بيست ساله اش بر شام در دوران
خليفه ى دوم و سوم با فعاليتى مجدانه توانست پايگاهى مستقر براى خويش
فراهم آورد و مردم آنسامان را با خود همراه و به عطاى خود اميدوار سازد
از اينرو مردم شام همه طرفدار و كمك كار او بودند و بدين ترتيب ,
موقعيت او در جهان اسلام بسى بالا رفت و در ديگر اقطار قلمرو اسلام به
اينكه از قريش - يعنى خاندان رسول اكرم صلى الله عليه و آله - و از
صحابه ى او است شناخته شد تا آنجا كه در اين خصوص , از بسيارى از
مسلمانان با سابقه و پيشاهنگ همچون ابوذر و عمار و مقداد و - كه خدا از
آنان خشنود بود و آنان از خدا - مشهورتر گشت بدين ترتيب , بار ديگر (
باند اموى) رشد كرد و بنام ( بنى هاشم) آشكارا با دودمان بنى هاشم پنجه
در افكند و در نهان نيز همان دسيسه ها و دشمنى هاى ديرين را تعقيب نمود
و تدريجا با گذشت زمان توانست توده ى مردم را با روشهاى شيطنت آميز
بفريبد و خواص را با بذل و بخششهاى بيحساب از اموال بيت المال عمومى و
با سپردن پست هائى كه خدا بر خيانت پيشگانى از آن رديف , حرام ساخته
بخود جلب كند و براى موفقيت در اين روشها , از پيروزيهائى كه
براى مسلمانان در آن حدود پيش مىآمد و هم از جلب رضايت خلفاء , بهره
بردارى نمايد. هنگامي كه باهوش شيطنت آميز ( معاويه) كار امويان
سامان يافت , اهريمن وار , دست بسوى احكام دين دراز كردند و آن را
دستخوش تحريف و تباهى قرار دادند و كاروان زندگى مردم را بسوى جاهليت
ولااباليگرى و دين نا باورى منحرف ساختند و به تعقيب منظور اصلى خود
يعنى جلب سود مادى و حفظ امتيازات طبقاتى پرداختند. توده ى مردم از
اين همه , بيخبر بودند چه , اصل كلى و معروف اسلامى : ( اسلام گذشته را
پاك مى كند) بر سوابق ننگين بنى اميه پوششى ضخيم مى افكند , بخصوص كه
رسول اكرم نيز آنان را عفو كرده و در جلب محبتشان كوشيده بود و پس از
آن حضرت نيز خلفاء , كسانى از اين دودمان پليد را بخود نزديك ساخته و
بحكومت و امارات بر مسلمانان و امتيازات فوق العاده سر افراز ساخته
بودند لذا با نداموى توانست مدت 20 سال با استقلال و بى آنكه مورد
مؤاخذه قرار بگيرد - يا خود كسى را از بديها منع كند - بزندگى موفقيت
آميز خود ادامه دهد. خليفه ى دوم در مراقبت و كنترل كارگزاران
ولايات , سختگير و بدقت حسابگر بود و در اين مورد هيچ چيزى مانع او نمى
توانست شد : نوبتى بدو خبر رسيد كه خالدبن وليد كارگزار ( قنسرين)
ده هزار به اشعث داده است بشدت بر خالد خشم گرفت و به بلال حبشى دستور
داد كه او را با عمامه اش ببندد و سرو پا برهنه در برابر عموم رجال
دولت و وجوه ملت در مسجد جامع حمص بر سر يك پابدارد , و از او بپرسد :
اين پول را از مال خود داده است يا از بيت المال ؟ چه , اگر از مال خود
داده , اسراف كرده و خدا اسر افكاران را دوست نمى دارد و اگر از مال
ملت بخشيده , خيانت ورزيده و خدا از خيانت پيشگان بيزار است و پس از آن
, خليفه وى را معزول ساخت و تا آخر عمر به او منصبى نسپرد. نوبتى
ديگر ابوهريره را فرا خواند و باو گفت : ( آنروز كه من تو را به
كارگزارى بحرين فرستادم , كفش بپا نداشتى ! اينك شنيده ام هزار و ششصد
دينار اسب فروخته ئى) ! ابو هريره پاسخ داد : تعدادى اسب داشتيم كه زاد
و ولد كردند, تعدادى هم هدايائى بوده كه مردم آورده بودند گفت : (
مخارج زندگى تو را سنجيده ايم , اينها زيادى بوده است و بايد به بيت
المال بر گردد) ابو هريره گفت : حق ندارى مال مرا بگيرى خليفه گفت : (
چرا ! و پشت تو را با تازيانه بدرد خواهم آورد) سپس برخاست و آنقدر با
تازيانه بر پيكر او نواخت كه بدنش را خون آلود كرد و گفت : ( اكنون برو
پولها را بياور) ابوهريره ( كه چاره ئى جز اطاعت نداشت ) گفت : باشد ,
با خدا حساب ميكنيم خليفه گفت : ( اين در صورتى بود كه آنرا از حلال
بدست آورده بودى و با ميل و رغبت ميدادى ! گويا در بحرين اموال را براى
تو جمع آورى مى كنند نه براى خدا و بيت المال ! مادرت تو را فقط براى
الاغ چرانى پس انداخته است). و خود ابوهريره , جريان را اينطور نقل
مى كند : ( وقتى عمر مرا از حكومت بحرين معزول ساخت بمن گفت : اى دشمن
خدا و قرآن ! مال خدا را دزديدى ؟ گفتم : من دشمن خدا و قرآن نيستم ,
دشمن دشمنان توام و مال خدا را هم ندزديده ام گفت : پس از كجا ده هزار
درهم جمع آوردى ؟ گفتم : اسبهائى داشتيم كه زاد و ولد كردند , هدايائى
هم پيوسته مى رسيد , سهميه هاى پى در پى خودم هم بود با اينحال همه را
از من گرفت) از اين قبيل ماجرا ميان عمر و كارگزاران ولايات
زياد اتفاق مى افتاد كه اگر كسى اهل مطالعه باشد در كتابها مى بيند
ابوموسى اشعرى , قدامه بن مظعون و حارث بن وهب - از قبيله ى بنى ليث بن
بكر - را عزل كرد و همه ى اموالشان را گر ( 1 )
اينگونه بود مراقبت عمر نسبت به
واليان و كارگزاران كه هرگز با آنان به مدارا و نرمى رفتار نميكرد ولى
با اين همه , معاويه , برگزيده و دوست نزديك او بود با وجود تناقضى كه
ميان روش آن دو وجود داشت , هرگز دست او را از كارى كوتاه نكرد و حسابى
از او نكشيد و حتى گاه باو مى گفت : ( من بتو امر و نهى نمى كنم ))
يعنى هر كارى را به راى و اراده ى او واگذار ميكرد. اين وضع موجب
سركشى و طغيان معاويه شد و تصميم او را بر اجراى توطئه هاى باند اموى
راسخ ساخت و حسن بن على و برادرش حسين را دسيسه ى شيطنت آميز معاويه در
برابر خطرى مهيب قرار داد كه اسلام را بنام اسلام تهديد ميكرد و خاموش
ساختن نور حقيقت را - بنام حقيقت - كمر مى بست آن دو امام بزرگوار براى
دفع اين خطر دو راه بيش نداشتند : مقاومت يا مسالمت آنها ديدند كه
مقاومت در نوبت حسن بن على به نابودى جبهه ى مدافع دين و راهنما بخدا و
راه راست , منتهى مى گردد. چه , اگر در آنروز حسن بن على , خود و
بنى هاشم و ياوران ايشان را به خطر مى افكند و آنان را با قواى نيرومند
و مجهز معاويه ( 2 ) روبرو مى ساخت و همچون برادرش
حسين در روز عاشورا بر فداكارى و جانبازى همت مى گماشت , بيشك جنگ , با
نابودى تمامى افراد اين جبهه پايان مى يافت و باند اموى بدينوسيله به
پيروزى درخشانى - كه بدون اين , در دسترسش نبوده و فكرش را هم نميكرد -
نائل مى گشت چه پس از نابودى اين جبهه , ميدان براى معاويه خالى و بى
رقيب ميماند و امكان همه گونه تركتازى و جولان مى يافت و در نتيجه ,
امام حسن به همان سر انجامى كه سخت از آن پرهيز داشت دچار مى گشت و
فداكارى و جانبازى او نيز در آراء عمومى بجز اعتراض و ايراد اثرى بجاى
نميگذاش ( 3 ). اين بود كه
امام حسن احساس كرد بايد معاويه را در گردنكشى و گستاخيش آزاد بگذارد و
او را بوسيله قدرتى كه بدستش افتاده در معرض آزمايش عموم بگذارد با
اينحال در قرار داد صلح از او تعهد گرفت كه در روش خود و ياران و
هوادارانش از كتاب خدا و سنت تخطى نكند , شيعيان را در شمار امويان
بگناهى نگيرد , شيعيان از همه ى مزايا و حقوقى كه ديگران از آن بهره
مندند , برخوردار باشند و شرط ديگرى كه امام حسن خود ميدانست معاويه به
هيچيك از آنها وفا نخواهد كرد و خلاف آن را بجاى خواهد آور ( 4 ).
اين زمينه ئى بود كه امام حسن براى برداشتن نقاب از چهره ى زشت امويان
و زدودن لعاب رنگينى كه معاويه بر روى خود كشيده بود , فراهم ساخت و
كارى كرد كه معاويه و ديگر قهرمانان ( باند اموى) با همان واقعيت جاهلى
و با همان دلهاى بيگانه از روح اسلام و سينه هاى پر كينه ئى كه لطف ها
و محبتهاى اسلام سرموئى از كين هاى بدر و حنين را از آن نزد دوره بود ,
به مردم معرفى شوند. بارى , روش امام حسن بحقيقت انقلابى كوبنده بود
در پوشش مسالمتى اجتناب ناپذير و فراهم آمده ى شرايطى خاص , يعنى :
درهم آميخته شدن حق و باطل و مسلح شدن باطل به حربه ئى خطرناك و قدرتى
عظيم. امام حسن نخستين پديد آورنده ى اين خط مشى نبود , همچنانكه
بكار بستن اين روش باو ختم هم نشد او اين روش را از گذشتگان خود گرفت
و براى بازماندگان خويش ارث نهاد چه , او نيز همچون ديگر امامان خاندان
رسول , در هر پيشروى يا عقب نشينى از مبدأ رسالت الهام و ارشاد مى يافت
او بدين روش , آزمايش شد و بدين آزمايش با بردبارى و متانت گردن نهاد و
پيروز و سر بلند و پاكدامن از آن بيرون جست پليديهاى جاهليت هرگز او را
نيالود و جامه ى سياه و ناپاك خود را بر قامت او نيار است . او اين
روش را از صلح حديبي ( 5 ) -
كه سياستى بود يادگار جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله - آموخت و آنرا
همچون سرمشقى نيك آموز بكار برد در حديبيه نيز بعضى از ياران
نزديك پيامبر , او را بر اين صلح نكوهش كردند , همچنانكه در ساباط
ياران و دوستان نزديك امام حسن ولى تصميم راسخ او از اين نكوهش سستى
نگرفت و سينه اش تنگ نشد . و پس از خود نيز اين خط مشى را همچون
نمونه ئى براى امامان نه گانه - پس از دو سرور جوانان بهشت - بيادگار
گذاشت و آنان با الهام از اين نمونه , سياست حكيمانه و مدبرانه ى خود
را كه در هنگامه ى شرارتها با آرامش و متانت رهبرى مى شد , انتخاب
كردند در حقيقت اين روش , گوشه ئى از سياست هاشمى خاندان پيامبر است كه
مبناى آن هميشه بر پيروزى حق بوده نه پيروزى شخص . امام حسن با اين
صلح توانست در سر راه معاويه , دشمن نهانى از خود او بسازد و بدست خود
او وسائل سقوطش را فراهم كند و امكان يافت كه دژ آهنين بنى اميه را با
سوهانى از خود ايشان , قابل نفوذ سازد و در نتيجه پيروزى ايشان را بى
اثر و بيهوده گرداند . طولى نكشيد كه نخستين ماده ى قابل انفجارى كه
بوسيله ى امام حسن در شرائط صلح كار گذارده شده بود , بدست خود معاويه
منفجر گشت آنروزيكه قواى عراق در نخيله به سپاه معاويه پيوست , وى در
حالى كه مست باده ى پيروزى بود , به خطبه برخاست : ( اى اهل عراق !
بخدا سوگند كه من بخاطر نماز و روزه و زكوه و حج با شما نجنگيدم , جنگ
من با شما فقط براى حكومت بود و خدا مرا به مقصودم رسانيد با آنكه شما
نمى خواستيد . ! اينك بدانيد : تمام امتيازاتى كه به حسن بن على
دادهام از هم اكنون زير پاى من است) ! و چون كار بيعت بپايان رسيد ,
دوباره خطبه ئى خواند و در آن از على ( عليه السلام ) ياد كرد و باو و
امام حسن ناسزا گفت حسين بن على برخاست تا باو پاسخ گويد , امام حسن
باو گفت : ( درنگ كن , برادرم) ! و سپس خود از جا برخاست و گفت : ( اى
كه نام على را بردى ! من حسنم و پدرم على است : و تو معاويه ئى و پدرت
صخر است مادر من فاطمه است و مادر تو هند نياى من پيامبر است و نياى تو
عتبه جده ى من خديجه است و جده ى تو فتيله . خدا لعنت كند از ما دو
نفر آنرا كه نام و نشانش پست تر و اصل و تبارش ننگين تر و گذشته اش
شرار تبارتر و سابقه ى كفر و نفاقش بيشتر است) ! و گروههائى از اهل
مسجد فرياد بر آوردند : آمين. از آن پس نيز سياست معاويه پى در پى
با دست زدن بكارهاى مخالف كتاب و سنت و انجام منكرات دينى , شكل واقعى
خود را آشكار ساخت نمونه ئى از خلافكاريهاى او عبارت است از : اعدام
نيكمردان , بباد دادن نواميس , مصادره ى اموال , به زندان انداختن
آزادگان , تبعيد اصلاح طلبان , حمايت از عناصر فاسدى كه رجال دولت او
را تشكيل ميدادند از قبيل : عمر و عاص , مغيره بن شعبه , خالد بن سعيد
, بسربن ارطاه , ابن جندب , ابن السمط , مروان حكم , ابن مرجانه , ابن
عقبه , زياد بن سميه و ديگران و زياد بن سميه همانست كه معاويه نسبت او
را با پدر شرعى اش عبيد نفى كرد و وى را به ابوسفيان پدر خود كه با
مادر زياد روابط نامشروع داشت , منتسب كرد تا بتواند باو عنوان برادرى
خود را بدهد و او را بر شيعه ى عراق مسلط ساخت و بدست او آنچنان آتشى
در عراق بر افروخت كه نميتوان به وصف در آورد : جوانانشان را كشت ,
زنهايشان را به بردگى و بيكارى گرفت , آنان را همچون رمه ى بى شبان در
هر سو پراكنده ساخت , خانه هايشان را آتش زد , اموالشان را تصرف كرد و
خلاصه , به هر طور و از هر راه توانست از ظلم و اجحاف بانان خوددارى
ننمود . آخرين جرمى كه معاويه مرتكب شد اين بود كه فرزند رسوا و بى
آبرويش را بر گردن مسلمانان سوار كرد و دست او را در بازى با دين و
دنياى مردم باز گذارد و از اين خلف پليد , جناياتى همچون : واقعه ى
عاشورا و قتل عام حره و سنگباران كعبه سر زد . اين آخرين جرم و
جنايت معاويه بود كه با سر آغاز جرائم دوران حكومتش , تناسبى بتمام
داشت و در فاصله ى ميان آن سر آغاز و اين سر انجام , بقدرى شرارتها و
جنايتها و جرمهاى وى متراكم و فشرده بود كه آدمى بشگفت مىآيد كه چگونه
اين دوران چند ساله توانست آن را در خود بگنجاند و چگونه اجتماع توانست
آنرا تحمل كند ؟ ! اين فشار و شكنجه اگر بر عمر جهان و ميان همه ى
جهانيان هم تقسيم مى شد , باز طاقت فرسا بود و ميتوانست دنيا را به
جهنمى سوزان تبديل سازد . به هر حال مهم اين است كه حوادث بعدى
تماما خط مشى امام حسن را تفسير كرد و روشن ساخت مهمترين هدف امام حسن
- عليه السلام - آن بود كه نقاب از چهره ى اين طاغوتهاى زمان بردارد و
از تعبير شدن خوابى كه براى رسالت جدش پيامبر ديده بودند , جلوگيرى كند
و اين منظور بطور كامل بر آورده شد , ماسك از صورت دزدان افتاد و كوس
رسوائى بنى اميه بر سر بازارها زده شد و خدا را بر اين نعمت سپاس به
بركت اين تعبير بود كه برادرش سيدالشهداء توانست آن انقلاب بزرگ را كه
روشنگر حقيقت و عبرت بخش خردمندان بود , بوجود آورد . اين هر دو
برادر - درود بر آنان ) دو روى يك رسالت بودند كه وظيفه و كار هر يك در
جاى خود و در اوضاع و احوال خاص خود از نظر اهميت و هم از نظر فداكارى
و از خود گذشتگى درست معادل و هموزن ديگرى بود . حسن از جان خود
دريغ نداشت و حسين در راه خدا از او با گذشت تر نبود او جان خود را
براى جهادى صامت و آرام نگاه داشت و چون فرصت و وقت موعود فرا رسيد ,
شهادت كربلا پيش از آنكه حسينى باشد حسنى بود . از نظر خردمندان
صاحب نظر , روز ساباط امام حسن به مفهوم فداكارى بسى آميخته تر است تا
روز عاشوراى امام حسين زيرا امام حسن در آنروز در صحنه ى فداكارى , نقش
يك قهرمان نستوه و پايدار را در چهره مظلومانه ى يك از پا نشسته ى
مغلوب , ايفا كرد . شهادت عاشورا بايندليل در مرتبه ى نخست , حسنى
بود و سپس حسينى كه حسن شالوده ى آنرا ريخته و وسائل آنرا فراهم آورده
بود . پيروزى قاطع امام حسن متوقف بود بر اينكه با صبر و پايدارى
حكيمانه اش , حقيقت را بى پرده آشكار كند و در پرتو اين روشنى بود كه
امام حسين توانست بان نصرت و پيروزى پر شكوه ابدى نائل آيد تو گوئى آن
دو گوهر پاك بر اين خط مشى همداستان شده بودند كه : نقش صبر و پايدارى
حكيمانه از آن حسن باشد و نقش شورشگرى و قيام مردانه از آن حسين تا از
اين دو نقش , يك تاكتيك كامل با هدف و منظور واحدى بوجود آيد. پس
از اين دو حادثه - حادثه ى ساباط و حادثه ى عاشورا - مردم وقتى به
قضايا نظر افكندند در گروه امويان , عصبيت جاهلى زشت و پليدى مشاهده
كردند آنچنانكه اگر همه ى عصبيت هاى فرو مايه و ظالمانه بهم آيند , از
نظر ايجاد مخاطره براى اسلام و مسلمانان از آن كمتر باشند . مردم ,
امويان را همچون بوزينگانى يافتند كه بر منبر رسول خدا بالا مى روند و
با امت اسلامى با دندانى چون غول و با پنجه ئى چون گرگ و با سيرتى چون
عقرب روبرو مى شوند . در آنان , همان چهره ى كريه موروثى را ديدند
كه تربيت اسلام از شرارت آن سر موئى نكاسته و مكارم محمدى از پستى و
لئامت آن ذره ئى نپيراسته است همان جگر خوراگى روز احد است كه كينه هاى
ننگين اموى آنرا به جلادى وحشيانه ى روز عاشورا تبديل مى كند و بجائى
مى رسد كه بكشتن حسين قانع نمى شود تا بدن او را نيز پايمال سم ستوران
ميسازد و بدين نيز اكتفا نمى كند تا بدن او را برهنه در بيابان سوزان ,
در گذرگاه و حوش زمين و مرغان آسمان مى افكند و سر او و ياران و مردان
خاندانش را بر سر نيزه تا شام ميبرد و باز بدين همه راضى نمى شود تا
آزادگان وحى يعنى دختران پيامبر مكرم را همچون اسيران در شهرها مى
گرداند ! . مردم ديدند كه حسن مسالمت كرد ولى اين مسالمت نتوانست او
را از دستبرد آن وحشيگرى پست و پليد در امان بدارد و عاقبت معاويه از
روى دشمنى و رذالت او را مسموم ساخت و حسين در آن هنگام كه زمينه را
براى هشيار كردن و بر انگيختن روح آزادگى امت , مهيا ديد , قيام كرد
ولى قيام وى نيز وحشيگرى اموى را از جرائمى كه از آنان سر ميزد , باز
نداشت و اين وحشيگرى تا دورترين مرز ممكن پيش رفت . طبيعى است كه
آراء عمومى در پرتو اين آتش سوزنده و زوايا و اسرار تاريخ را
بشكافد و از اينجا و آنجا با امعان نظر و هشيارى و واقع يابى , موجبات
انحراف از خاندان محمد را بيابد و با چشم دل , آنرا ببيند و با گوش هوش
, نجواى آن را در صدر اول بشنود و فعاليت نهان و آشكار اين شيطان ستم
پيشه ى اموى را در راه خاموش كردن فروغ آل محمد يا پوشيده داشتن آن از
ديده ى امت اسلامى , بشناسد . آرى , ببركت حسن و حسين و به سر پنجه
ى تدبير حكيمانه ى اين دو برادر , همه ى نقطه هاى پوشيده و نهان بساط
امويان و ياورانشان , در ديدگاه افكار عمومى قرار گرفت . مردم
دريافتند كه رابطه ى ميان باند اموى و اسلام , رابطه ى يك عداوت آشتى
ناپذير است چه , اگر منظور و مقصود معاويه فقط حكومت بود نه دشمنى با
اسلام , كه با كناره گيرى حسن بمقصود خود نائل شده بود , ديگر مسموم
كردن حسن چرا ؟ و وارد آوردن انواع ظلم و بيداد چرا ؟ و وارد آوردن
انواع ظلم و بيداد بر او و بر آزاد مردان و دوستان وى و كمر بستن به
قلع و قمع آنان به چه دليل ؟ . و اگر قدرت و سلطنت تنها هدف بنى
اميه بود , با واقعه ى عاشورا حسين كه از سر راه اين هدف برداشته شد و
يزيد بانچه كه ميخواست نائل گشت , پس چرا از ادامه ى مظالم و جناياتش
دست بر نداشت و با قساوتى بى نظير و سخت بيباكانه , مهيب ترين قتل عامى
را كه از وحشى ها و جلادى هاى تاريخ سراغ داريم , با مردمى بى پناه
مرتكب شد ؟ !. بدست آوردن و بيان نتايج منطقى اين محاكمه را واگذار
مى كنيم بعهده ى آشنايان به گنجينه هاى قيمتى تاريخ و باخبران از
سرچشمه هاى نور و دانش و ما خود در مقدمه ى كتاب : ( المجالس الفاخره
فى ماتم العتره الطاهره) آن نتايج را با همه ى دلائل و شواهدش
آورده ايم - رجوع كنيد - و در اينجا اكتفا مى كنيم به اشاره ائى ديگر
به آنچه در مورد هماهنگى ميان صلح حسن و قيام حسين و همكارى ميان اين
دو پديده در بر انداختن نقاب از چهره ى زشت و كريه بنى اميه , قبلا
بيان كرديم و بار ديگر مى گوئيم : شهادت عاشورا در مرتبه ى نخست , حسنى
بود و در مرتبه ى بعد , حسينى و از نظر ژرف بينان و انصاف گرايان , روز
ساباط با مفهوم فداكارى و جانبازى آميخته تر بود از روز عاشورا . و
امتياز كشف اين حقيقت , از آن مولا و پيشواى ما , مهمتر امت و داناى
اسرار امامان اهل بيت , نماينده ى دين و راهبر مسلمين , استاد شيخ راضى
آل ياسين است كه مقام و مرتبه اش برتر باد . چه اينكه هيچيك از
بزرگان دين , در مورد اين موضوع مهم , كوششى را كه او در فراهم آوردن
اين كتاب منحصر بفرد و بى نظير مبذول داشت , بكار نبرده است و اينك
كتاب اوست : با اين اوج و سطح بلند كه در كتبخانه ى اسلام , خلائى را
كه امت اسلامى سخت نيازمند پر شدن آن بود , پر مى كند خداى بزرگ از
جانب اين امت و امامانش و بپاس گرهائى كه گشوده و نهفته هائى كه
نمايانده و حقايقى كه بر ملاساخته , بدو پاداشى - از بهترين پاداشهاى
نيكوكاران - عطا كناد و در برترين جايگاههاى قربش مسكن دهاد ( با
آنانكه تشريف نعمت يافته ى اويند از پيامبران و صديقان و شهيدان و
شايستگان , و چه نيكو رفيقانند ايشان ).
صور ( جبل عامل )
پانزدهم رجب سال هزار و سيصد و هفتاد و دو هجرى عبدالحسين شرف
الدين الموسوى العاملى
1-
اينها را ( زبير بن بكار) در كتاب ( الموفقيات) آورده و ( ابن حجر) در
بخش اول ( الاصابه) در شرح حال ( حارث بن وهب) از او نقل كرده است.
2-
به شرحى كه مؤلف بزرگوار در كتاب توضيح داده است . 3 -
زيرا معاويه با اصرار تمام , بدو پيشنهاد صلح مى كرد و براى قبول هر
شرطى براى خدا و بنفع امت , خود را آماده نشان ميداد , حفظ جان امت را
بيادش مىآورد اين پيشنهاد بطور علنى باطلاع هر دو جبهه رسيد و همه از
آن آگاه شدند در حاليكه همه ميدانستند - هم امام حسن و هم معاويه و هم
هر دو سپاه - كه اگر جنگ ادامه يابد پيروزى از آن معاويه خواهد بود در
اينصورت اگر امام حسن بر ادامه ى جنگ اصرار مى ورزيد و سپس به آن سر
انجام دچار مى شد هر كسى بخود حق ميداد كه او را توبيخ كند و درباره ى
او از هر گونه سرزنش خوددارى نورزد . و اگر در آنروز امام حسن براى
جنگ باين عذر متشبث مى شد كه : معاويه به شرائط صلح عمل نخواهد كرد يا
اينكه او نميتواند امين بر جان و دين ملت باشد , كسى اين عذر را از او
نمى شنيد چه , اظهار آمادگى معاويه براى قبول هر قيد و شرط , همه را
فريب داده بود در آنروز هنوز چهره ى زشت امويان آنچنان بى پرده و آشكار
نبود كه بتواند به قبول نظر امام حسن كمك كند يا معاويه را منكوب سازد
زيرا همانطور كه گفتيم , عامه ى مردم باو به نظر يك مسلمان با سابقه مى
نگريستند و در اين خصوص سخت تحت تاثير تبليغات دستگاه معاويه بودند ولى
در روزگار سيدالشهداء اين پرده ى فريب از هم دريده بود و بدينجهت
فداكارى و جانبازى او ميتوانست در زمينه ى يارى حقيقت و اهل حقيقت آثار
جاويدى بگذارد و گذارد و خدا را سپاس در اين باره به فصل چهاردهم همين
كتاب رجوع كنيد. 4- مطالب
مربوطه به متن عهد نامه و شرايط آن و ميزان حرمتى را كه معاويه نسبت به
هر شرط نگاه داشت ! در فصول اين كتاب مطالعه كنيد. 5 -
در سال ششم هجرى , پيغمبر به عزم زيارت خانه ى خدا با هزار و چهارصد تن
مسلمان روانه ى مكه شد در محلى بنام ( حديبيه) قريش , راه بر پيغمبر
گرفتند و از ورود مسلمانان به مكه جلوگيرى كردند پيغمبر قاصدى به مكه
فرستاد تا با قريش در اين باره گفتگو كند و چون قاصد او را محبوس
ساختند و شايعه ى كشته شدنش به پيغمبر رسيد , آنحضرت عزم جنگ كرد و از
مسلمانان ميثاق و بيعت بر جانبازى گرفت ( اين بيعت را بيعه الرضوان
ناميده اند ) قريش به اعتذار برخاستند و نگهدارى قاصد پيغمبر را كار
سفيهان قوم شمردند و سپس ميان رسول خدا و قرشيان پيمان صلحى بسته شد كه
يكى از موادش مراجعت مسلمانان به مدينه بود پيغمبر دستور ( قربانى) و (
سر تراشيدن) داد كه ( بمعناى تمام شدن احرام و خاتمه ى كار حج يا عمره
است ) مسلمانان از صلح سخت بر آشفتند و حتى اين دستور را نخست اطاعت
نكردند و يكى از مسلمانان صريحا به پيغمبر درباره ى صلح اعتراض كرد ولى
پس از مراجعت به مدينه كم كم نتائج درخشان اين صلح پديدار شد و مصلحت
بزرگى كه بر آن مترتب بود ظاهر گشت اين مصلحت , آزادى مسلمانان در نشر
اسلام و امكان آشنا ساختن كفار با اسلام بود گفته اند كه تا دو سال پس
از قرار داد ( حديبيه) عده ى كسانيكه اسلام آوردند از همه ى كسانيكه در
ظرف سالهاى پيش , اسلام آورده بودند بيشتر بود ( مترجم ).
 |