
فلسفه ختم نبوت
تشريعى
بسم الله
الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من
الشيطان الرجيم :
كان
الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين
( 1 )
پس از آنكه از بحث در آيات كريمه قرآن راجع به
خاتميت فارغ شديم و از جنبه عقلى و علمى وارد بحث شديم , بحث
خودمان را در دو قسمت قرار داديم . يك قسمت راجع به اينكه چرا بعد
از خاتم الانبياء پيغمبرى و لو پيغمبرى كه صاحب شريعت نباشد نيامد
؟ قسمت دوم بحث ما اينكه چرا شرايع به يك مرحله كه رسيد ختم شد و
شريعت ديگرى غير از اين شريعت نيامد و نخواهد آمد ؟
به عبارت
ديگر پيغمبران خدا به نص قرآن مجيد دو دسته هستند : پيغمبرانى كه
صاحب شريعت و قانون و كتاب هستند و از طرف خدا براى آنها شريعت و
كتابى نازل شده است و آنها پنج نفر بيشتر نيستند : نوح , ابراهيم ,
موسى , عيسى و خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله , و همين ها
هستند كه قرآن مجيد اينها را اولى
العزم من الرسل مى خواند , و
پيغمبرانى كه يا مردم را دعوت مى كرده اند به اين شرايع و قوانين و
يا كسانى بوده اند كه قبل از نوح بوده اند , قبل از اينكه براى بشر
شريعت و كتابى آمده باشد , كه اين چطور مى شود , بعد براى شما
توضيح مى دهم .
به هر حال پس چون پيغمبران بعضى صاحب شريعت
هستند و بعضى نيستند , اين بحث ما در دو قسمت قرار مى گيرد , يكى
اينكه درست است كه پيغمبر ما صاحب شريعت است , ولى چرا همانطور كه
هزارها پيغمبر بعد از نوح و هزاران بعد از ابراهيم و هزاران پس از
موسى و صدها پس از عيسى آمدند و همه , مردم را به اين شرايع دعوت
مى كردند , پس از خاتم الانبياء پيغمبرانى كه وظيفه آنها دعوت به
اين شريعت باشد و در واقع مروج اين شريعت باشند , آمر به معروف و
ناهى از منكر اين شريعت باشند , نيامدند ؟ راجع به اين قسمت من در
هفته گذشته بحث كردم و نمى خواهم آن را تكرار كنم ولى چون بعد از
ختم آن جلسه بعضى از رفقا يك سؤال بسيار بجائى كردند , لذا من بايد
به آن سؤال جواب بدهم .
آنكه ما گفتيم اين بود كه آن پيغمبرانى
كه مىآمدند كارشان دعوت و تبليغ به اين شرايع بود و در آن اعصار و
ازمنه وسيله اى براى تبليغ و ترويج شرايع جز اينكه پيغمبرانى از
طريق وحى ملهم بشوند نبوده است . چرا ؟ هنوز دوره , دوره كودكى بشر
بوده است , دوره علم و كتاب و علمائى كه از راه علم وظيفه
ادع الى سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة
( 2 ) را انجام بدهند , امر به معروف و نهى از منكر بكنند
و دين را به اين وسيله حافظ باشند , خلفاى پيغمبران باشند , نبوده
است و نمى توانسته است در آن اعصار باشد . اين وظيفه را پيغمبران
نه از طريق علم و درس خواندن بلكه از طريق وحى انجام مى داده اند ,
و عرض كرديم كه حيوان به طور كلى و از آن جمله انسان هر چه كه ناقص
تر است راه هدايتش بيشتر به الهامات بستگى دارد و هر چه كه ناقص تر
است راه هدايتش بيشتر به الهامات بستگى دارد و هر چه كاملتر مى شود
بستگى بيشتر به فكر پيدا مى كند .
شبهه درباره احتياج به امام در منطق شيعه
سؤال
آقايان اينست كه اگر در دوره شريعت ختميه احتياجى به نبى يعنى كسى
كه از طرف خدا ملهم و موحى اليه و مؤيد من عند الله باشد نيست و
اين كار را فقها و حكما و علماى امت مى توانند انجام دهند و عهده
دار اين كار هستند , همانها كه پيغمبر فرمود :
علماء امتى كانبياء بنى اسرائيل
, پس چه احتياجى به وجود امام است و از نظر منطق شيعه اين
مطلب چگونه توجيه مى شود ؟ اگر اين جور است پس همانطورى كه به
پيغمبرانى كه آن پيغمبران مروج و مبلغ دين باشند , داعى الى الله
باشند , آمر به معروف و ناهى از منكر باشند احتياجى نيست , به امام
معصوم هم احتياجى نيست . اين سؤال , سؤال بجائى است .
اما جواب
: در موضوع امام و پيغمبر دو مسأله است . يكى اينكه فرق امام و
پيغمبر در چيست ؟ البته نمى توان گفت امام يعنى آنكه صاحب شريعت
نيست , چون اكثر پيغمبران هم صاحب شريعت نبوده اند . مسلم است كه
بين پيغمبر و امام فرق است , و اگر فرق نبود , اين به اسم گذارى
نبود كه ما بگوئيم على بن ابى طالب پيغمبر نيست و امام است اما همه
كارهاى پيغمبران را انجام مى دهد . آيا امام درجه اش از پيغمبر
پائين تر است و به رتبه بستگى دارد ؟ و آيا امامها يك درجه از همه
پيغمبران پائين تر هستند ؟ نه , اينجور نيست و حتى هيچ مانعى ندارد
كه يكى از علماء اين امت بر پيغمبرى از پيغمبران افضليت داشته باشد
. پس از چه ناحيه است ؟
از دو ناحيه روى آن صحبت شده است . يكى
اينكه امام و پيغمبر هر دو با دنياى غيب ارتباط دارند ولى كيفيت
ارتباط فرق مى كند . مثلا پيغمبران ملائكه را مى بينند و امام نمى
بيند , يا پيغمبران در عالم رؤيا بر بعضى شان القاء مى شود ولى
امام فقط مى شنود , نه مى بيند و نه در خواب چيزى به او القاء مى
شود . آيا فرق همين است ؟ ممكن است كه يكى از جهات فرق همين باشد ,
چون من در اطراف حقيقت وحى و الهام نمى خواهم صحبت كنم . اگر فرق
امام و پيغمبر در كيفيت گرفتن حقايق از عالم ديگر باشد بيانى كه ما
كرديم بيان نادرستى است . چون بيان ما اين بود كه علما و دانشمندان
امت اين وظايف را انجام مى دهند , ديگر چه احتياجى به امام هست ,
حالا امام ملائكه را ببيند يا صداى او را بشنود , فرقى نمى كند .
ولى فرق پيغمبر و امام تنها در ناحيه كيفيت اقتباس علوم از عالم
غيب نيست بلكه از لحاظ وظيفه هم با يكديگر اختلاف دارند , و عمده
اين است . وظيفه پيغمبران صاحب شريعت اين بود كه شريعتى را از طريق
وحى مى گرفتند و بعد هم موظف بوده اند كه مردم را دعوت بكنند ,
تبليغ بكنند , امر به معروف و نهى از منكر بكنند , وظيفه داشتند
بروند در ميان مردم براى تبليغ و ترويج و دعوت , و آنها هم كه صاحب
شريعت نبودند باز وظيفه شان دعوت و تبليغ و ترويج بود . امام نه
آورنده شريعت و قانون است و نه از آن جهت كه امام است ( نه ازآن
جهت كه مؤمنى از مؤمنين يا عالمى از علماء است ) وظيفه دارد كه
برود به سراغ مردم و آنها را دعوت و تبليغ بكند , امر به معروف و
نهى از منكر بنمايد , يعنى دعوت , تبليغ , ترويج و امر به معروف و
نهى از منكر وظيفه امام از آن جهت كه امام است , نيست , اين وظيفه
عموم است و او هم يكى از كسانى است كه اين وظيفه را دارد . امام
حسين عليه السلام اگر قيام كرد , قيام امر به معروف و نهى از منكر
, نه از آن جهت بود كه امام وقت بود و امام وقت يك همچو وظيفه اى
داشت , بلكه يك وظيفه اى داشت كه آن وظيفه را هر مؤمن بصيرى داشت ,
و لهذا خود آن حضرت هم هيچ اين وظيفه را به امامت معلق نمى كرد .
مى فرمود : الا ترون ان الحق
لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه
. نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و مردم از باطل خوددارى
نمى كنند , ليرغب المؤمن فى
لقاء الله محقا ( 3 ) . پس
يك نفر آدم با ايمان بايد از اين زندگى بيزار باشد و طالب شهادت .
پس وظيفه امام چيست ؟ امام مرجعى است براى حل اختلافات , شاخصى است
براى حل اختلافاتى كه منشاء آن هم خود علماء هستند . شما در بسيارى
از روايات شيعه مى بينيد كه مى فرمايند :
الامام يؤتى و لا يأتى يعنى
امام وظيفه ندارد برود به سراغ ديگران بلكه ديگران بايد به سراغ او
بروند . و يا در يك روايت ديگر فرمود :
الامام كالكعبة مثل
امام مثل اين كعبه است , كعبه نزد مردم نمى رود بلكه مردم وظيفه
دارند به سراغ كعبه بروند . راجع به اين آيه كريمه كه مى فرمايد :
و اذن فى الناس بالحج يأتوك
( 4 ) . در احاديث دارد كه مقصود پيغمبر است از آن جهت كه
امام است , و همه ائمه مصداق اين آيه هستند . مردم وظيفه دارند كه
وقتى كه به حج مى روند بروند به سراغ امام .
اين موضوع در شريعت
ختميه هم رخ مى دهد , يعنى يك سلسله اختلافات و تفرقها و تشتتها و
مذهبهاى مختلف و گوناگون در شريعت ختميه پيدا مى شود , بايد يك
شاخص وجود داشته باشد كه اگر مردم در اين مذاهب گوناگون كه اينها
را اهواء و آراء و تعصبها ايجاد كرده است بخواهند بفهمند كه حق
چيست بروند به سراغ او . شما وقتى كه در روش ائمه هم مطالعه مى
كنيد مى بينيد كه آنها از جهت اينكه داراى وظيفه امامت بوده اند جز
اين حرفى نمى زده اند , مى گفته اند كه ما امام هستيم و شما وظيفه
داريد كه بيائيد مشكلات خود را از ما بپرسيد . پس فرق امام با
پيغمبر اعم از صاحب شريعت يا غير صاحب شريعت تنها در كيفيت الهامات
نيست كه آيا ملكى مى بيند , صداى او را مى شنود يا نمى شنود , در
خواب است يا در بيدارى , بلكه وظيفه او هم فرق مى كند با وظيفه
پيامبران , و اين وظيفه با وظيفه اى كه عرض كردم علماى امت در آن
جانشين پيغمبران مى شوند دو تا است . علماى امت مى توانند در كار
دعوت و تبليغ و ترويج جانشين پيغمبران باشند اما نمى توانند مرجع
حل اختلافات باشند .
فلسفه ارسال
انبياء از نظر قرآن
آيه اى است در قرآن , آيه اى است
عجيب , همان است كه در ابتداى سخن خواندم ( آيه 213 سوره بقره ) از
عجيب ترين آيات است كه در فلسفه بعثت و نبوت و ارسال انبياء مى
باشد . درست در مفهوم اين آيه دقت كنيد . مى فرمايد :
كان الناس امة واحدة مردم
همه يك واحد جمعيت بودند , يك جمعيت بودند , يعنى هيچ اختلاف و
تشتت و تفرقى در ميان بشر نبود . يعنى زمانى بر بشر گذشته است كه
در آن زمان در ميان افراد بشر اختلافاتى وجود نداشته است . و به
عقيده من اين يكى از آن آياتى است كه معجزه است در قرآن . امروز
نويسندگان تاريخ تمدن و محققين تاريخ بشر تازه رسيده اند به اين
مرحله كه بشر اولين بار كه زندگى اجتماعى اش شروع شده است , با يك
حالت بساطت و وحدتى شروع شده است . نه تنها كمونيستها , بلكه غير
كمونيستها هم مدعى هستند كه در ابتدا زندگى بشر به شكلى بوده است
كه حتى مالكيت هم وجود نداشته است , يعنى افراد , همه مثل يك
خانواده برادر وار زندگى مى كرده اند . علت اينكه بشرهاى آن دوره
دور هم جمع مى شدند ترس از دشمنها بود , چيزى هم در اختيار نداشتند
كه روى آن بخواهند با يكديگر جنگ و دعوا و اختلاف داشته باشند ,
هنوز پاى مالكيت خصوصى در كار نبود .
كان الناس امة واحدة مردم
همه يك ملت و يك واحد و يك امت بودند , هيچ نوع اختلاف سليقه و
اختلاف عقيده اى و اختلاف روش و حتى اختلاف زندگى در ميان مردم
نبود . فبعث الله النبيين
مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما
اختلفوا فيه ( 5 ) . خدا
پيغمبران را آنوقت مبعوث كرد , در حالى كه مبشر و منذر بودند و به
مردم نويد مى دادند كه اگر اينطور عمل بكنيد چنين و اگر آنطور عمل
بكنيد چنان , و با آنها كتاب ( مقصود از كتاب در اينجا شريعت و
قانون است ) نازل كرد , براى چه ؟ براى اينكه اين قانون در ميان
مردم حكم كند در آنچه كه در آن اختلاف دارند . يعنى اختلافاتى در
ميانشان پيدا شده , قانون بيايد و حل كننده اختلاف باشد . از اينجا
شما خودتان مى فهميد اينجا تقديرى است و به اين شكل مى شود كه :
همه مردم در يك زمانى امت واحد بودند , هيچ اختلافى نبود , بعد در
آنها اختلاف پيدا شد , و چون در آنها اختلاف پيدا شده خدا قانون و
كتاب براى آنها نازل كرد تا كتاب حل كننده اختلافات مردم در زندگى
باشد . برهه اى از زمان بر بشر گذشته است كه كتاب و قانون نداشته
است و احتياجى هم به قانون نداشته است . بعد اختلاف پيدا مى شود .
اختلاف چرا ؟ عرض كرديم كه در ابتدا موضوع اختلاف در ميان نبود ,
بعد كه بشر كم كم زندگيش توسعه پيدا كرد و بنا گذاشت از مزاياى
زندگى براى خودش استفاده بكند و بگيرد , طبيعتا بعضى قوى تر بودند
و برخى ضعيف تر , قوى ترها بيشتر گرفتند و ضعيف ترها محروم ماندند
, و قويها ضعيفها را استخدام مى كردند . اختلافات از اينجا پيدا شد
. چون در روابط مردم كه قبلا مثل يك خانواده زندگى مى كردند اين
اختلافات و بيگانگيها پيدا شد , قانون عادلانه آمد ميان مردم , و
گفت خير , قوى حق ندارد حق ضعيف را بخورد , قوى حقى دارد , ضعيف
حقى دارد , بزرگ چنين , كوچك چنين عدالت چنين .
يك آيه ديگر در
قرآن هست : شرع لكم من الدين
ما وصى به نوحا (6). از اين
آيه معلوم مى شود كه اولين شريعت و قانون و كتابى كه در دنيا نازل
شده مال نوح بوده . اگر دو آيه را جمع كنيد , بعثت حضرت نوح مقارن
است با آن دوره اى كه از نظر تاريخ تمدن . اختلاف سطح در زندگى
افراد بشر پيدا شد , و به عقيده امروزيها دوره اى كه زمان اشتراكى
مطلق به پايان رسيده است و دوره بردگى شروع شده است كه بعضى از
افراد بعضى ديگر را مثل برده استخدام مى كردند . از نظر قرآن اولين
وقتى كه اختلاف در سطح زندگى ميان افراد بشر پيدا شد كه شروع كردند
در بين خود يكديگر را خوردن , شريعت نوح نازل شد . اگر گفته شود
قبل از نوح چطور ؟ آيا قبل از او ديگر پيغمبرى نبود ؟ قبل از نوح
پيغمبر بود ولى كتاب و قانون نبود . پيغمبران كه وظيفه شان منحصر
به اين نيست كه قانون اجتماعى براى مردم بياورند . اولين وظيفه
پيغمبران اينست كه مردم را به خدا دعوت كنند . پيغمبرانى بودند كه
مردم را به خدا دعوت مى كردند , در همان زندگانى بسيط به عبادت و
پرستش خدا دعوت مى كردند و تكاليف از نوع عبادات بود , پيغمبرانى
كه مردم را به مبدأ و معاد دعوت مى كردند و يك سلسله دستورهاى فردى
و اخلاقى و عبادى به مردم مى دادند . حضرت ادريس از پيغمبران قبل
از نوح است , صاحب كتاب نيست , يعنى تشريع نكرده و قانون اجتماعى
براى مردم نياورده است ولى مردم را به خدا دعوت كرده است , مردم را
به معاد دعوت كرده است , معاد را به مردم معرفى كرده است , مردم را
به تقوا و عبادت و اخلاق دعوت كرده , تقوا و عبادت و اخلاق را به
مردم معرفى كرده است .
كان
الناس امة واحدة . مردم در
يك دوره اى واحد و يكنواخت بودند , بدون اختلاف و بدون اينكه
احتياج به قانونى داشته باشند كه در روابط اجتماعى آنها رفع
اختلافات بكنند . بعد اختلاف و تفاوت در ميان آنها پيدا شد , و
خداوند پيغمبران صاحب كتاب را كه از نوح شروع مى شوند فرستاد :
فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب
ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ,
پيغمبران را فرستاد و با آنها كتاب و قانون فرستاد تا آن كتاب و
قانون در ميان مردم حاكم باشد .
از اينجا به بعد , قرآن يك
اختلاف ثانوى را بيان مى كند , و مى گويد بعد از آنكه قانون
اجتماعى در ميان مردم آمد تا حل كننده اختلافات اجتماعى آنها باشد
و عدالت را در ميان مردم برپا كند , جلوى ظلم ظالم را بگيرد , به
مظلوم كمك كند و حسن روابط اجتماعى ايجاد بكند , آرى بعد كه قوانين
آسمانى آمد خود اينها موضوع يك اختلاف ديگر در ميان افراد بشر شد ,
چه اختلافى ؟ اختلافات مذهبى . يك پيغمبرى مىآيد با يك كتاب , بعد
يكى از پيروان اين دين , يك كسى كه از ديگران داناتر است , مىآيد و
يك بدعتى در دين ايجاد مى كند . آن ديگرى بدعتى ديگر ايجاد مى كند
و رفته رفته مذاهب از آن منشعب مى شود , همين طور كه در هر شريعت
مذاهب مختلف پيدا شد . آنوقت پيغمبرانى كه پس از پيغمبر صاحب شريعت
اول يعنى حضرت نوح آمدند , و قانونى كه آنها آوردند براى حل دو
اختلاف بود , يكى رفع اختلافات مردم در امور زندگى , يعنى قانون
براى زندگى مردم آوردند , و ديگر اينكه آمدند و اين آراء و اهواء و
عقايد باطل را نسخ كردند . گفتند اين حرفها چيست و اين مذاهب مختلف
يعنى چه ؟ ما كان ابراهيم
يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما
( 7 ) . ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى بلكه حقجو و حق
طلب و تسليم حقيقت بود . يهوديت و نصرانيت به صورت دو مذهب مختلف ,
انحرافهائى است كه بشر به دست خود از شاهراهى كه خداوند به وسيله
ابراهيم نشان داد پديد آورده است . اين اختلاف دوم را قرآن كريم
چنين بيان مى كند : و ما
اختلف فيه الا الذين اوتوه الا من بعد ما جائتهم البينات بغيا
بينهم ( 8 ) . اختلاف دوم كه
اختلاف در خود دين است از ناحيه صاحبان اغراض و هوا و هوس پيدا شد
, از روى جهل و نادانى و قصور نبود , اينجور نبود كه چون نمى دانند
ا ختلاف مى كنند , بلكه مى دانند و اختلاف مى كنند , مى دانند و
حقيقت را كتمان مى كنند , مى دانند و يك چيزى اضافه مى كنند . و ما
اختلف الذين اوتوا الكتاب و
اختلاف نكردند آنان كه كتاب داده شدند
الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم
( 9 ) . مگر پس از آنكه علم به آن كتاب را واجد بودند ,
روى بغى , روى ظلم , روى سركشى و هواى نفس .
پس پيغمبران صاحبان
شرايع غير از صاحب شريعت اول دو كار مى كردند . يكى اينكه قانونى
براى مردم مىآوردند كه اين قانون حل كننده اختلافات مردم باشد و
حقوق و حدود آنها را معين كند . يك كار ديگرشان اين بود كه مبارزه
مى كردند با بدعتهائى كه قبلا پيدا شده بود يعنى مرجع حل اختلافات
مذهبى بودند .
امام كارش فقط در اين قسمت دوم است . امام جانشين
پيغمبر است در اين قسمت آخر فقط , يعنى امام حجت خدا است در ميان
مردم و وظيفه دارد كه اختلافاتى را كه اهل اهواء و بدع , اهل اغراض
به وجود مىآورند رفع كند . او صلاحيت كافى و كامل دارد براى حل اين
اختلافات .
رابطه نسخ شرايع با
ادوار تمدن
حال ما برويم سراغ قسمت دوم كه قسمت مهم
است , و آن اين است كه چرا شرايع و قوانين الهى يكمرتبه پايان
پذيرفت و ديگر پس از اين قانون , قانونى در جهان نيست ,
حلال محمد حلال الى يوم القيمه و حرام محمد حرام الى يوم
القيمة ( 10 ) , اين ديگر
چرا ؟ و چنانچه از اينها بپرسيم كه مگر شما انتظار غير از اين
داريد مى گويند : بلى , اين شرايع گذشته كه عوض و منسوخ شد , آيا
علتى غير از اين در كار بود كه علم و تمدن بشر عوض شد ؟ چون علم و
تمدن بشر عوض شد قانون بشر هم عوض شد . علم و تمدن همانگونه كه قبل
از خاتم الانبياء عوض شد و بشر را عوض كرد بعد از خاتم الانبياء هم
متوقف نشده است , بلكه دائما عوض مى شود و بشر نيز به دنبال آن عوض
مى شود , پس احتياج به قانون و شريعت ديگرى دارد . اين مسأله
احتياج به شكافتن دارد . اولا يك مطلب را به طور خيلى اجمال عرض
كنم و آن اينست كه : خيال نكنيد كه شرايع پيشين با شريعت ختميه
اختلافاتشان به اصطلاح اختلاف تباينى است و از نوع تضاد است مانند
دو رژيم متضاد از قبيل سرمايه دارى و اشتراكى , خير چنين نيست .
اختلافات فرعى است . يعنى چه ؟ . يعنى روح هر دو قانون يك چيز است
و آن همان است كه در شريعت ختميه بيان شده است . فروع و جزئيات
همان چيزى كه در شريعت ختميه است در زمانهاى مختلف فرق مى كند , در
زمانهاى قبل از شريعت ختميه هم فرق مى كرده است , در زمان بعد هم
فرق مى كند . در زمان قبل , اين كار انبياء انجام مى دادند و در
زمان بعد بايد علماء از راه اجتهاد انجام بدهند . همه شريعتها يكى
بيشتر نيست . اين را بعد بيشتر توضيح خواهم داد .
ولى اجمالا
بدانيد كه اختلافات شرايع اختلافات تباينى نيست , يعنى مثل دو رژيم
مختلف نيست , مثلا رژيم سرمايه دارى و سوسياليستى كه يكى ضد ديگرى
است , و حداكثر اختلاف از قبيل كلاس پائين تر با كلاس بالاتر است .
مطلب را از پايه شروع مى كنيم و مى گوئيم كه اين حرف از اصل اشتباه
است كه بگوئيم علت اينكه شرايع عوض شده اين است كه علم و تمدن بشر
عوض شده است يعنى خدا براى بشر جاهل يك قانون داشته و براى بشر
عالم قانونى ديگر , براى غير متمدن يك قانون دارد و براى متمدن
قانون ديگر . اينجور نيست . حساب اين نيست بلكه حساب ديگرى است .
اولا بسيارى از چيزها است كه تغيير پذير نيست . چطور ؟ شما ببينيد
پيغمبران آمده اند براى چه ؟ چه جاى خالى را آمده اند پر بكنند ؟
آنوقت مى بينيد كه آن چيزها تغيير پذير نيست . يكى از كارهائى كه
پيغمبران براى آن آمده اند دعوت به خدا است , يعنى رابطه ميان بنده
و خدا بر قرار نمودن , بدين معنى كه از يك طرف بنده را عارف به حق
كردن و از سوى ديگر عابد حق نمودن . من از شما مى پرسم : آيا عرفان
خدا و همچنين پرستش خدا و تقرب به او چيزهائى است كه فرمول آن در
زمانهاى مختلف فرق مى كند ؟ مثلا علوم فيزيك و شيمى كه پيشرفت رژيم
عرفان به خدا عوض مى شود ؟ پيغمبران آمده اند يكى براى اينكه خود
بشر را به خودش بشناسانند كه غير از انبياء قادر به اين كار نبودند
. چگونه او را به خودش بشناسانند ؟ به اين طريق كه به او بگويند اى
بشر تو يك موجود زائل وفانى معدوم شدنى نيستى , زندگى تو در اين
دنيا مرحله اى از حيات تو است و حيات ابدى تو در جهان ديگر است .
من از شما مى پرسم كه آيا اين موضوعى است كه در ادوار مختلف تمدن
بشر فرق ميكند ؟ خير .
بر اساس معرفة النفس دستور تهذيب اخلاق
به بشر مى دهند . آيا دستورهاى مربوط به تهذيب اخلاق در زمانهاى
مختلف فرق مى كند ؟ همه انبياء آمده اند براى اينكه خودپرستى و
خودخواهى را ام الامراض نفسانى معرفى بكنند و بر اساس اين با
خودپرستى و خودخواهى مبارزه كنند و بر اساس وحدانيت خدا و خداپرستى
افراد بشر را با يكديگر مهربان بكنند . البته ممكن است گفته شود كه
اخلاق نسبى است ولى اين سخن درست نيست , اخلاق نسبى نيست و ما بحث
آن را در آينده خواهيم كرد . در زمان ابراهيم نفس انسان همين
خصوصيت را داشت و همين تهذيب را احتياج داشت , در زمان خاتم
الانبياء هم همين جور , در زمان ما هم همينطور .
يكى ديگر از
كارهايى كه انبياء مى كردند اين بود كه روابط بشر با بشر را تعديل
مى كردند : ليقوم الناس
بالقسط ( 11 ) . همين جا است
كه اغلب مى گويند تغيير مى كند .
اصل حليت طيبات و حرمت خبائث
يكى ديگر از كارهاى
انبياء اين بود كه روابط بشر با عالم را تعيين مى كردند , مى گفتند
: هو الذى خلق لكم ما فى
الارض جميعا ( 12 ) . همه
چيز براى تو آفريده شده اما در ميان اشياء اين عالم چيزهائى هست كه
مصلحت تو نيست يعنى با خلقت تو متناسب نيست كه از آنها استفاده كنى
, مثلا گفتند گوشت خوك نخور , مشروبات الكلى نياشام , گوشت سباع و
درندگان را نخور . يحل لهم
الطيبات و يحرم عليهم الخبائث . ( 13 )
خدا هر چيزى را كه براى آنها ( پيروان پيامبر ) خوب و
مناسب است حلال مى كند و آنچه را كه براى آنها خوب و مناسب نيست
حرام مى نمايد .
من از شما مى پرسم : اينهائى كه از نظر روابط
انسان با عالم , از هزار و چهارصد سال پيش قرآن گفته است كه چه
چيزى حلال و چه چيزى حرام است , با اينهمه تغييراتى كه در علم و
صنعت بشر پيدا شده , كداميك از اينها تغيير يافته است ؟
آيا
مشروبات ماهيت خود را از دست داده است و آيا
انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى
الخمر و الميسر ( 14 ) . نسخ
شد ؟ و آيا قابل نسخ است ؟ آيا گوشت خوك خاصيتش عوض شده است ؟ ممكن
است بگوئيد بلى راز حرمت گوشت خوك را به دست آورده اند . راجع به
اين بعد بحث مى كنيم . راجع به ملبوسات گفتند مرد حرير و ابريشم
نپوشد و به طلا زينت نكند . آيا اين جزء مسائلى است كه مثلا در يك
زمان درست بوده و در زمان ديگر درست نيست ؟ يا حكمت و فلسفه اش
هميشه وجود دارد . در ميان مسموعات گفتند آوازهائى كه شهوات را
ديوانه وار تحريك مى كند و موجب خفت عقل مى شود و نوعى جنون و مستى
ايجاد مى كند شنيدنش ممنوع است . در ميان مبصرات گفتند :
قل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم . . . و قل للمؤمنات يغضضن
من ابصارهن . (15)( مناظر
مهيج و محرك را تماشا نكنيد( . مثلا اگر دنيا با حلب كار بكند يا
با آهن يا با اتم فرق مى كند در اين جهت ؟ در ملموسات همين طور ,
لمس بدن اجنبى بدون حائل حرام است . در روابط ميان انسانها آيا
واقعا شما مى توانيد در آنچه كه اسلام وضع كرده است مواردى پيدا
كنيد كه بتوان گفت تغييرات و تحولات زمان آن را نسخ كرده است ؟
مسئله بردگى
ممكن است كسى به عنوان نقض , قانون
بردگى را مثال بياورد و بگويد اسلام قانون بردگى را امضاء كرد و در
دنياى امروز اين قانون منسوخ است , پس در دنياى امروز اصلا نبايد
بردگى باشد پس قسمتى از قانون اسلام , منسوخ است .
جواب مى دهيم
كه زهى تصور باطل . اسلام در باب بردگى اولا قانونى نياورده است كه
بردگى را براى اجتماع لازم بداند , آنچنانچه عقيده بعضى از حكماء
قديم اين بوده كه بردگى را براى اجتماع لازم مى شمرده اند . برنامه
اى كه اسلام در مورد بردگان آورده است برنامه بردگى نيست بلكه
برنامه آزادى است . اين قسمت را برخى از آقايان توجه كرده اند و
خوب توجهى هم هست , مى گويند ما در فقه اسلامى ( كتاب الرق (
نداريم بلكه ( كتاب العتق )
داريم , اسلام نگفته است كه حتما بايد برده وجود داشته باشد تا
چنين و چنان باشد , تمام برنامه هاى خود را تنظيم كرده است كه برده
را چگونه آزاد بكند .
اشتباه عمده آقايان اينست كه خيال مى كنند
اسلام در تشكيلات اجتماعى خود بردگى را لازم و ضرورى دانسته است .
در خود قرآن راجع به برده گيرى حتى يك كلمه هم وجود ندارد كه از آن
, امر يا تشويق به
برده گيرى استفاده شود . نمى خواهيم بگويم كه
برده گيرى در اسلام به هيچ شكلى نيست , بلكه خواهم گفت كه به چه
شكلى هست .
برده گيرى در دنيا علل مختلفى داشته است كه بحث آن
طولانى است , هفت هشت راه بوده است . درميان راههاى برده گيرى ,
يكى از آنها را اسلام اجازه داده است و آن اينست كه از دشمنى كه در
حال حرب است ( به شرط اينكه جنگى باشد كه تمام شرايط قبلى از
آنجمله تبليغ قبلى در آن فراهم شده باشد ) در ميدان جنگ اسير جنگى
را شما مى توانيد برده بگيريد . تازه در قرآن همين هم اسمش نيست .
قرآن اينطور مى فرمايد : فاذا
لقيتم الذين كفروا , هرگاه
در ميدان جنگ با كافران ملاقات كرديد ( لقاء در لغت عرب كنايه از
جنگ است ) آنگاه كه با كافران در ميدان جنگ بر خورد مى كنيد و آنها
شمشير به روى شما كشيده اند و شما به روى آنها , فضرب الرقاب
مردانه بزنيد , عقب نشينى نكنيد , حتى اذا اثخنتموهم , تا
خوب فشار و سنگينى جنگ را بر آنها وارد كنيد , زانوهايشان را خم
كنيد . اينجا عملتان تبديل مى شود به يك كار ديگر ,
فشدو الوثاق , محكم
بگيريد و ببنديد , اسير بگيريد . بعد كه اسير گرفتيد چكار كنيد ؟
فاما منا بعد و اما فداء (16)
, بعد كه اسير گرفتيد اختيار با خودتان , مى توانيد آنها را مفت و
مسلم آزاد كنيد كه بروند سر زندگيشان , و مى توانيد در عرض يك چيزى
فدا بگيريد , مثلا اگر اسيرى داريد مبادله اسير بكنيد و يا اينكه
پول بگيريد و آزادشان كنيد .
در قرآن بيش از اين نيست , ولى در
سنت دو چيز ديگر هست , يكى اينكه اگر فرد , فردى است كه زنده
نگهداشتن او براى اسلام و مسلمين خطرناك است او را بكشيد , و ديگر
اينكه او را برده بگيريد . پس چهار چيز : يا منت گذاشتن و آزاد
كردن , يا فدا گرفتن به صورت پول گرفتن يا مبادله اسير , يا كشتن و
يا برده گرفتن . اختيار با ولى امر مسلمين است كه از ميان اين چهار
كار هر يك را مصلحت بداند اجرا كند . يعنى غير از اينكه در قرآن
استرقاق وجود ندارد و فقط در سنت هست و معلوم مى شود كه امرى است
كه در درجه دوم است نه دردرجه اول , تازه ولى امر مسلمين اختيار
دارد كه مصلحت را رعايت كند , آيا مصلحت است كه همين طورى او را
آزاد كند , يا مصلحت اين است كه فدا بگيرد يا بكشد يا برده بگيرد ,
و اگر ولى امر مسلمين هيچوقت مصلحت نداند , مثلا مقتضيات زمان
اجازه ندهد , برده نمى گيرد , و با برده نگرفتن حكم اسلام را الغاء
نكرده بلكه اجرا كرده است .
تازه يك سؤال ديگرى در اينجا هست و
آن اينست كه آيا اينكه اسلام به حكم سنت اجازه داده كه اسير را
برده بگيريد , از راه مقابله به مثل است , چون در آن زمان معمول
بوده است كه اسيران را برده مى كرده اند ؟ يعنى چون آنها از شما
برده مى گيرند شما هم از آنها برده بگيريد ؟ يا نه , اگر آنها هم
برده نگرفتند شما برده بگيريد ؟ عقيده بسيارى بر اين است كه چون
آنها برده مى گيرند شما هم برده بگيريد . پس اگر دشمن اسيران ما را
برده نگرفت آيا ما حق داريم كه اسيران آنها را برده بگيريم ؟ اگر
امروز ميان مسلمين و كفار مثلا اسرائيل جنگ برقرار است آيا مسلمين
مى توانند اسيران اسرائيلى را شرعا برده خودشان قرار دهند ؟ در
صورتى كه اسرائيل اسراى مسلمين را برده نمى گيرد ؟ بنابراين فرضيه
, خير ( حالا كارى نداريم كه دنيا اجازه مى دهد يا خير ) , يعنى
ولى مسلمين حق ندارد اين راه را انتخاب كند , چون در وقتى مى
توانستند از آنها برده بگيرند كه آنها هم برده مى گرفتند , آنها كه
برده نمى گيرند اسلام مى گويد شما هم برده نگيريد . پس اسلام براى
بردگى بساطى پهن نكرده و نگفته است من حتما وجود برده را لازم دارم
, و متأسف نيست و يقه پاره نمى كند كه چرا بردگى در دنيا نيست ؟ !
آنچه كه اسلام روى آن عنايت دارد آزادى است , آزادى بايد وجود
داشته باشد .
اگر شما بگوئيد كه در دنياى امروز چون بردگى وجود
ندارد آزادى برده هم وجود ندارد پس باز هم قسمتى از دستورهاى اسلام
عملا منسوخ است , جواب مى دهيم كه منسوخ نيست بلكه موضوعش منتفى
است , مثل اينست كه اسلام دستور آب قليل و آب كثير هر دو را داده
است و مثلا گفته است دست خود را با آب قليل دو بار آب بكشيد و با
آب كثير يك مرتبه , بعد لوله كشى بشود و آب جارى آنقدر زياد شود كه
ديگر استعمال آب قليل موضوع پيدا نكند , آنوقت يكى بگويد احكام
اسلام منسوخ شده است . خير , اين حكم اسلام منسوخ نشده است . اسلام
عنايتى ندارد كه حتما آب قليل وجود داشته باشد تا شما به وسيله آن
تطهير كنيد , اسلام مى گويد اگر آب قليلى وجود داشته باشد , حكمش
اين است . از نظر اسلام هم چه بهتر كه آب قليلى وجود نداشته باشد .
اينها كه معنايش منسوخيت نيست .
درهيچ جا ما نداريم يك چيزى كه
اسلام دست روى آن گذاشته باشد و تغييرات زمان و روزگار بتواند آن
را عوض كند , يعنى با تغييرات واقعى روزگار سازگار نباشد . هى مى
گويند كه آقا زمان تغيير مى كند . برخى خيال مى كنند كه اسلام
قوانين خود را آورده است روى مسائل جزئى , مثلا خيال مى كنند اسلام
قانونش مثل قانون شهردارى است . مثلا شهردارى نرخ معين مى كند كه
سيب كيلوئى دو تومان , و دو هفته بعد عوض مى كند و مى گويد سيب
كيلوئى 15 ريال و يا كيلوئى يك تومان . اسلام كه اينجور قوانين وضع
نكرده است كه مثلا نرخ روى اشياء معين كرده باشد و يا قيمتها را
تثبيت كرده باشد , مد لباس براى مردم آورده باشد , مد مركوب براى
مردم آورده باشد . اسلام روى مظاهر متغير زندگى هيچوقت دستور ندارد
, بلكه دستورهاى اساسى كلى كه با همه مظاهر متغتير زندگى سازگار
است آورده كه قابل نسخ نيست .
1 . سوره بقره , آيه 213 .
2 . سوره نحل , آيه 125 .
3 . لهوف , ص 33 .
4 . سوره حج ,
آيه 27 .
5 . سوره بقره , آيه 213 .
6 . سوره شورى , آيه 13
.
7 . سوره آل عمران , آيه 67 .
8 . سوره بقره , آيه 213 .
9 . آل عمران , آيه 19 .
10 . اصول كافى , ج 2 ص 17 .
11 .
سوره حديد , آيه 25 .
12 . سوره بقره , آيه 29 .
13 . سوره
اعراف , آيه 157 .
14 . سوره مائده , آيه 91 .
15 . سوره نور
, آيه 30 و 31 .
16 . سوره محمد ( ص ) , آيه 4 .