
اركان خاتميت
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . قال على عليه
السلام : و اعلموا ان عباد الله
المستحفظين علمه , يصونون مصونه و يفجرون عيونه . . . و هذبه التمحيص
( 1)
جلسات بحث ما درباره مسأله
خاتميت طولانى شد . اگر تا اندازه اى اين مبحث , نامنظم بيان شده باشد
من چندان مقصر نيستم . مسائل و مباحثى كه قبلا از طرف ديگران طرح نشده
و در اطراف آن مسائل زياد بحث نشده است و حتى خود شخص گوينده هم به اين
كيفيت و به اين طرز طرح نكرده است خواه ناخواه نمى تواند آنطورى كه
بايسته و شايسته است در ابتدا منظم طرح شود . براى اينكه آقايان
محترم در اين مبحث كاملا توجه بفرمايند كه به اصطلاح طلاب , ورود و
خروج ما در اين مطلب چگونه است , امشب خلاصه مفيدى براى شما عرض مى كنم
تا درست مطلب دستگيرتان بشود .
ركن
اول خاتميت : انسان و اجتماع مجموع بحثهاى ما راجع به
خاتميت در چهار قسمت است و در واقع بحث ما چهار ركن و چهارپايه دارد .
ركن اول و پايه اول آن انسان و اجتماع است از اين نظر كه آيا انسان يك
موجود ثابت و جامد و يكنواختى است , از نظر اخلاق , از نظر طرز تربيت و
هم از نظر اجتماعى و تشكيلات اجتماعى ؟ آيا انسان طرز زندگيش در تمام
زمانها بايد يك جور و يكنواخت باشد مانند زنبور عسل ؟ يا بر عكس ,
انسان چه از نظر فردى و چه از نظر اجتماعى يك موجود متحول و متكامل و
متغيرى است ؟ اگر انسان صددرصد موجود ثابتى باشد قوانين زندگى او هم
بايد صددرصد قوانين ثابت و لا يتغيرى باشد , و اگر انسان يك موجود
صددرصد متغير و متحولى باشد عكس آن قضيه مى شود , هيچ قانون ثابتى نمى
تواند داشته باشد , هميشه بايد قوانينش تغيير بكند . يا آنكه فرض سومى
هست كه حقيقت همان است و آن اينكه انسان داراى جنبه هاى ثابت و جنبه
هاى متغيرى است , از يك نظر بايد از يك اصول ثابتى پيروى بكند , ولى در
قسمتهايى هم بايد از اوضاع متغيرى تبعيت نمايد . از اين جهت درست مانند
بدن انسان است كه مجموعه اى از ميلياردها سلول است , قسمت اعظم آن
سلولها دائما مى ميرند و نو مى شوند ولى قسمتى از سلولها كه سلسله
اعصاب را تشكيل مى دهند و فعاليتهاى اصلى بدن با آنها است ثابت و
جاويدند . قوانين زندگى بشر همينطور است . اصول زندگى انسان , طرحهاى
اولى زندگى انسان كه زمينه را براى تكامل او فراهم مى كنند قوانين ثابت
و لا يتغيرى هستند ولى فروع زندگى انسان تغيير پذير است .
انسان متغير است ولى مدار ثابتى دارد بعضى به اين تعبير
گفته اند : انسان يك موجود متغيرى است ولى مدار تغييرش يك مدار ثابت
است , مثل اينكه ماه متغير است و در دو لحظه در يك جانيست اما مدار ماه
يك مدار ثابت است و ماه از مدار خودش خارج نمى شود , اگر احيانا از
مدار خودش خارج شود , نزديكتر بشود به زمين و يا دورتر بشود از زمين ,
هم اوضاع زمين آشفته مى شود و هم وضع خود ماه . دانشمندان مى گويند :
اگر ماه از اين فاصله معينى كه از زمين دارد مقدارى نزديكتر بشود ,
درياها طغيان خواهد كرد و روى زمين را خواهد گرفت و يك جاندار صحرائى
در روى زمين باقى نخواهد ماند , چون جزر و مد درياها ناشى از ماه است ,
اين حالت جزر و مدى و اين وضعى كه الان درياها دارند بستگى دارد به
اينكه مدار ماه همين است كه هست , و اگر دورتر بشود تغييرات ديگرى پيدا
مى شود . ولى ماه در عين اينكه مدار حركتش ثابت است خودش ثابت نيست ,
خودش دائما در حركت است و هر شب شما مى بينيد كه از يك نقطه بر ما طلوع
و در نقطه ديگر غروب مى كند و نقطه هاى طلوع و غروب در هر شب با شب قبل
متفاوت است : رب المشارق و
المغارب . و همچنين خود زمين
نسبت به خورشيد . مدار زمين يك مدار معينى است . اگر زمين از مدار خودش
خارج شود و در مدار مريخ يا زحل قرار بگيرد و خلاصه اگر از مدار فعلى
خارج شود و نزديكتر يا دورتر از حد فعلى به خورشيد بشود به كلى وضع
موجودات روى زمين عوض مى شود . اگر مثلا در مدار عطارد قرار بگيرد تمام
جانداران روى زمين كباب مى شوند , و اگر در مدار زحل قرار بگيرد زمين
ما شايد قابليت براى حفظ حيات كه با ارزش ترين پديده اين عالم است
نداشته باشد . انسان يك موجود متغير و متحولى است . انسان نبايد در
جا بزند بلكه بايد متغير و در حركت باشد اما مدار انسان يك مدار خاص
است . مدارش بايد ثابت بماند . اگر بخواهد از مدار خودش خارج شود و در
مدار حيوان قرار بگيرد هلاكت است و تباهى , و اگر مثلا بخواهد وارد شود
در مدار ملائكه و متشبه به ملائكه بشود باز هم از مدار خود خارج شده
است . افراط و تفريطها همه خروج از مدار انسانيت است . مدار انسانيت
مدار وسطيت و جامعيت است : و
كذلك جعلناكم امة وسطا . . . ( 2
) زهاد و عباد و كسانى كه به خيال خود مى خواستند جلو بيفتند , مىآمدند
از پيغمبر اكرم اجازه بگيرند كه خودشان را اخته كنند . مى گفتند : هل
لى ان اختصى ؟ ( 3 ) اجازه مى دهيد كه خودم را اخته كنم ؟ مى خواهم
ريشه شهوت را در وجود خودم قطع كنم تا بهتر و فارغ بال تر بتوانم به
عبادت پروردگار بپردازم . فكر مى كرد كه اگر بتواند خودش را از قيد
خوردن و خوابيدن هم رها بكند , بكند . ولى پيغمبر اكرم اجازه نمى داد و
صريحا نهى مى كرد . پيغمبر اكرم انسان را در مدار انسانيت به حركت
مىآورد و هرگز نمى خواست انسان را از مدار انسانيت خارج كند . اسلام
براى انسان مسير تكوينى و مشخصى قائل است كه از آن به صراط مستقيم
تعبير مى كند . يك ركن مطلب ما اينست كه انسان موجودى است كه هم
بايد ثابت بماند و هم بايد تغيير كند , قهرا هم بايد قواعد ثابتى در
زندگى داشته باشد و از آنها پيروى كند و هم بايد آئين نامه ها و قوانين
متغيرى داشته باشد . پس يك ركن بحث ما انسان است , كه قبلا تحت عنوان (
جبر تاريخ ) درباره آن بحث كرديم .
ركن دوم : وضع خاص قانونگزارى اسلام ركن ديگر خاتميت وضع
قانونگزارى اسلام است . ما راجع به اسلام هم گفتيم كه اسلام اصول ثابتى
دارد و فروع متغيرى كه ناشى از همين اصول ثابت است , يعنى به موازات
انسان , اسلام قوانين دارد , براى جنبه هاى ثابت انسان و آن چيزهائى كه
مدار انسانيت انسان را تشكيل مى دهد و بايد ثابت بماند اسلام قوانين
ثابت آورده است , اما براى آن چيزهايى كه مربوط به مدار انسان نيست ,
مربوط به نقطه اى است كه انسان در مدار قرار گرفته است , اسلام هم فروع
متغيرى دارد ولى درمحدوده همان اصول ثابت , و يا اساسا دخالتى نكرده و
بشر را مختار و آزاد گذاشته است .
ركن
سوم : علم و اجتهاد موضوع سوم يا پايه سوم سخن ما علم و
اجتهاد و علماء و مجتهدين بودند . وقتى عالم به روح اسلام آشنا شد و
توانست فروع را به اصول برگرداند , وقتى كه هدفهاى اسلام را شناخت و
وسيله ها را هم شناخت , هدف را با وسيله اشتباه نكرد , هدف را بجاى
وسيله نگرفت , وسيله را بجاى هدف نگرفت , صحيح را از سقيم شناخت , وقتى
كه با روح اسلام آشنا شد , همانطورى شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام
فرمود : قد نصب نفسه لله سبحانه
فى ارفع الامور من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الى اصله
, وظيفه واقعى خود را انجام داده است . علما و مجتهدين واقعى
ركن سوم خاتميت به شمار مى روند , و در شريعت ختميه سمت مهندسى اداره
اين كارخانه عظيم را دارند , نه سمت سازنده آن را . آنهائى كه مهندسهاى
اين كارخانه هستند و مى توانند بفهمند كه اين كارخانه را چه جور بايد
راه انداخت , كسانى هستند كه ما در اصطلاح به آنها مجتهد يا فقيه مى
گوئيم . مجتهد يا فقيه , كسى است كه بصير در دين است . اين هم ركن سوم
مسأله خاتميت .
ركن چهارم : وضع خاص
موضوعات تفقه و اجتهاد ركن چهارم در مسأله خاتميت آن
چيزى است كه موضوع تفقه و تفكر و اجتهاد است , يعنى آن چيزى كه تفقه و
اجتهاد بايد روى آن صورت بگيرد . آن , قرآن و سنت و اجماع و عقل است ,
و البته ما فعلا راجع به عقل و اجماع نمى خواهيم بحث كنيم . مسأله قرآن
و سنت يك پايه ديگر است . از چه نظر ؟ از اين نظرى كه مى خواهم عرض كنم
, و آن اينست : مسأله اى ما داريم كه آيا فهم قرآن و درك معانى و
استنباط حقايق قرآن , مطلبى است كه در گذشته انجام شده است ؟ يا خير ,
قرآن در هر زمانى مى تواند موضوع مطالعه جديد قرار بگيرد و بلكه بايد
موضوع مطالعه جديد قرار بگيرد . به عبارت ديگر آيا ( ديدى ) كه با آن (
ديد ) بايد منابع اسلامى مطالعه شود يك ديد ثابت و يكنواخت است يا
متغير و متكامل است ؟ اگر من بتوانم مقصود خودم را توضيح بدهم خوب است
. ما در دنيا كتابهائى داريم كه اين كتابها به دست بشر تأليف شده
است . اين كتب هر اندازه عالى باشد و هر اندازه مشكل باشد بالاخره يك
موضوع محدودى است , يك نفر , دو نفر , پنج نفر متخصص كه روى اينها كار
كردند مى توانند پنبه آنها را كاملا حلاجى كنند كه ديگر چيزى براى
آيندگان باقى نماند . مثلا گلستان سعدى يك شاهكار است . روى گلستان
سعدى چقدر مى توانيم كار كنيم كه درست اين گلستان را , پشت و رويش را ,
دولا و سه لايش را زيرورو كرده باشيم , تحليل كرده باشيم كه هر بيتى از
ابيات گلستان و هر جمله اى از آن نثرهاى عالى آن را اگر از ما بپرسند
كه اين را چگونه بايد خواند و چگونه بايد تعبير كرد بتوانيم بگوئيم ؟
مسلما يك چيز محدودى است . چند نفر دانشمند و اديب و فاضل كه به ادبيات
عرب و ادبيات فارسى آشنائى داشته باشند , تاريخ زمان سعدى و معلومات
دوره او را هم بدانند گلستان را حل مى كنند و حل هم كرده اند , گلستان
يك كتاب حل شده است , دو سه تا كلمه در گلستان مانده است كه هنوز قطعى
و مسلم نيست و شايد غلط نوشته شده است و شايد هم آن توجيهاتى كه گفته
اند درست باشد . مثلا در ديباچه گلستان مى گويد : ( . . . ذكر جميل
سعدى كه در افواه عوام افتاده و قصب الجيب حديثش ) . . . . سر اين كلمه
( قصب الجيب ) مانده اند كه يعنى چه ؟ چون قصب به معنى نى است و جيب به
معنى گريبان , ولى قصب الجيب در اينجا چه معنى مى دهد ؟ در فلان نسخه
چنين بوده است و فلان نسخه ديگر چنان , كدام فرد چنين گفته و فلان فرد
ديگر چنان . همچنين است اين شعر سعدى :
تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد هر بيشه گمان مبر
كه خالى است شايد كه پلنگ خفته باشد اين شعر را چند
جور مى توان خواند , يك نوع همين جور كه خواندم , نوع ديگر : هر بيشه
گمان مبر كه خالى است ( خال ) شايد كه پلنگ خفته باشد , و ممكن است
بيشه نباشد و بيسه باشد : هر بيسه گمان مبر كه خالى است ( خال ) شايد
كه پلنگ خفته باشد . خيلى ها گفته اند كه اين آخرى درست است .
شاهنامه فردوسى از همين قبيل است , تاريخ بيهقى از همين قبيل است .
تاريخ بيهقى به زبان فارسى است و در عصر غزنويان نوشته شده است و قهرا
مشكلاتى دارد , چند نفر آن را شرح كرده اند و بالاخره حل شده است و بعد
از اين كسى بخواهد روى آن كار كند يك كار غير لازمى است .
مطالعه طبيعت پايان ناپذير است ولى يك وقت هست موضوع
مطالعه انسان طبيعت است . آيا مطالعه طبيعت مثل مطالعه گلستان سعدى است
؟ يكى , دوتا , سه تا دانشمند كه روى آن مطالعه كردند ديگر حل شد و
بقيه مردم ديگر نبايد مطالعه كنند ؟ و آيا مى شود بقيه به پاورقيهائى
كه آنها نوشته اند مراجعه كنند ؟ يا خير , هر چه بشر روى طبيعت كار
بكند به كشفيات تازه اى نائل مى شود . ارسطو يك مرد طبيعت شناس است ,
در عين اينكه يك فيلسوف است يك طبيعت شناس هم هست . بوعلى سينا در
بسيارى از مطالب با ارسطو مخالفت كرده است . ابن رشد اندلسى كه او هم
يك فيلسوف است تعصب شديدى نسبت به ارسطو دارد و به همين جهت تنفر فوق
العاده اى از ابن سينا دارد , از دست او عصبانى است كه چرا با ارسطو
مخالفت كرده است , كوشش فوق العاده اى دارد كه هر جا بوعلى با ارسطو
مخالفتى دارد بوعلى را رد بكند , و مى گويد حرف همان است كه ارسطو گفته
و ديگر بالاتر از حرف ارسطو حرفى نيست . فرنگيها هم گفته اند : ( طبيعت
را ارسطو تشريح كرد و ارسطو را ابن رشد ) . ابن رشد تمام مساعى خود را
به كاربرد براى شرح كلمات ارسطو . ولى مسلم اين اشتباه است , طبيعت
خيلى بزرگتر است از اينكه هزارها و صدها هزار ارسطو جمع شوند و بتوانند
آن را طورى كه هست شرح بدهند . از زمان ارسطو تا كنون هر چه بشر بيشتر
روى طبيعت مطالعه كرده است به عجز خود بيشتر واقف شده است . حالا بعد
از دو هزار و چهارصد سال از زمان ارسطو , اينشتين كه بزرگترين طبيعت
شناس زمان ما بود , در مقدمه كتاب خود مى گويد : ( بشر پس از اين
همه مساعى كه براى خواندن كتاب طبيعت به كار برده است تازه با الفباى
آن آشنا شده است ) . يعنى اگر
طبيعت را تشبيه بكنيد به يك كتاب طبى بزرگ كه روى اساس علمى نوشته شده
است , آن كسى كه الفبا را ياد گرفته چقدر با آن كتاب آشناست ؟ بشر
امروز همينقدر با رازهاى طبيعت آشنا شده است . فرض كنيد بچه اى تازه
رفته به مدرسه و الفبا را به او ياد داده اند , فقط حروف را از هم
تشخيص مى دهد , فاصله اين آدم تا برسد به جائى كه كتابى مثل قانون ابن
سينا را بتواند بخواند و مقصود را بفهمد و مشكلات را حل كند , چقدر است
؟ اين مرد طبيعت شناس بزرگ جهان كه در قرن ما در شناختن طبيعت بى جان
كسى را مثل او نداشتيم , مى گويد تازه بشر با الفباى قرائت طبيعت آشنا
شده است , همه علومى كه به دست آورده اين قدر است . پس گاهى موضوع
مطالعه ما كتابى است كه سعدى يا فردوسى تأليف كرده است با آنهمه
نبوغشان , ابن سينا تأليف كرده است با آنهمه نبوغش , و گاهى موضوع
مطالعه , طبيعت است . كتابى كه به دست بشر تأليف شده بالاخره يك كتاب
حل شدنى است . شفاى بوعلى با آنهمه ابهام بالاخره اساتيدى پيدا مى شوند
و تمام آن را حل مى كنند . ميرزاى جلوه معروف , استاد فلسفه بوعلى بود
, يكى دو جا از شفا بود كه ميرزاى جلوه از حل آنها عاجز بود . مى گويند
وقتى كه على محمد باب ظهور كرد ميرزاى جلوه مى گفت : من هيچ معجزه اى
از اين پيغمبر جديد نمى خواهم , فقط چند جا از شفاى بوعلى است كه من
نتوانسته ام آنها را حل كنم , اگر او بتواند حل كند من به او ايمان
مىآورم . ولى بالاخره مسأله اى كه بشر طرح بكند حل مى شود . خود
بوعلى برخى از مسائل را طرح مى كند و بعد مى گويد من كه نتوانستم آن را
حل كنم , آيندگان بيايند و حل بكنند . در مسأله ( شوق و عشق ماده به
صورت ) مى گويد من كه عاجزم , آيندگان بيايند و حل كنند , صدر
المتألهين مىآيد و آن را حل مى كند . شيخ انصارى با آنهمه نبوغش , در
مسأله تعاقب ايدى در مكاسب عاجز مى شود , برخى از محققين اعصار بعد
مىآيند و حل مى كنند . اما طبيعت اينطور نيست , بشر نمى رسد به جائى كه
بگويد بحمد الله همه مشكلات عالم را حل كرديم و ديگر مشكلى باقى نمانده
است . نه اين طور نيست .
تشبيه قرآن
به طبيعت قرآن كتاب است , از طرفى يك نوشته است , سخن
است آنطورى كه گلستان سعدى هم سخن است , شفاى بوعلى هم سخن است ,
شاهنامه فردوسى هم سخن است , اما سخنى است كه گوينده اش خدا است نه بشر
. از اين جهت مثل طبيعت است . آورنده قرآن آورنده طبيعت است . قرآن
خاصيت گلستان سعدى و شفاى بوعلى و شاهنامه فردوسى را ندارد , خاصيت
طبيعت را دارد كه در هر زمانى بشر موظف است روى آن تدبر و تفكر كند و
استفاده ببرد . اروپائيها يك جمله خوبى دارند , مى گويند : حقيقت آنست
كه آيندگان مى گويند يعنى هميشه
بشر در كشف حقيقت رو به پيش است ( نمى خواهم بگويم هر چه بشر در زمان
متأخر گفت هيچوقت اشتباه نيست و بهتر است از آنچه كه در زمان قبل گفته
است , خير , بشر اشتباه هم مى كند , ولى مجموعا و رويهمرفته اينطور است
) بشر در يك همچو سير و مسيرى هست كه تدريجا حقايق را بيشتر كشف مى كند
. در مجموع سير خود با همه اينكه گاهى حقيقتى را كشف مى كند و بعد
دوباره از آن منحرف مى شود و بعد از صد سال , دويست سال , پانصد سال يا
هزار سال باز برمى گردد به همان حرف اول خودش , ولى در يك سطح عاليترى
رو به پيش است . اين راجع به حقايق طبيعى . راجع به قرآن چطور ؟ آيا
حقايق قرآن همان چيزهائى است كه نوابغ مفسرين هزار سال پيش گفته اند ؟
همان است كه در تبيان شيخ طوسى و مجمع البيان طبرسى و تفسير كشاف
زمخشرى و تفسير كبير امام فخر رازى آمده است ؟ يا خير , خالق و واضع و
مدون قرآن همان خالق و واضع و مدون طبيعت است , همانطور كه طبيعت
متشابهات و محكمات دارد و تدريجا بايد معماها و مشكلاتش حل شود و
تدريجا بشر بايد خود را با حقايق طبيعت آشنا كند , قرآن هم از اين قبيل
است . پس ركن چهارم مسأله خاتميت , فياضيت و پايان ناپذيرى زمينه
اجتهاد و استنباط است , جوشانى و تمام ناشدنى آن است , چيزى است كه به
موجب آن هر زمان تازه است .
فياضيت
قرآن از ديدگاه احاديث در حديث است كه از امام صادق عليه
السلام پرسيدند : ما بال القرآن
لا يزيد بالنشر و الدراسة الا غضاضة ؟
يعنى چرا قرآن هر چه بيشتر خوانده و تدبر مى شود بر طراوت و تازگى آن
افزوده مى شود ؟ فرمود : لانه لم
ينزل لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس , و لذلك ففى كل زمان جديد و
عند كل ناس غض ( 4 ) . يعنى از
آن جهت است كه قرآن براى يك زمان معين و براى مردم معين نازل نشده است
, براى همه زمانها و همه مردم است . از اين جهت در هر زمانى نو است و
نزد هر مردمى تازه است . قرآن مثل يك چشمه است كه مرتب بايد از اين
چشمه آب كشيد و از آن آب جارى كرد . اميرالمؤمنين على عليه السلام در
جمله هائى كه در آغاز سخن خواندم اينچنين مى فرمايد :
و اعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه يصونون مصونة
, بدانيد آن بندگانى كه خداوند آنها را نگهبان علم خود قرار
داده است , راز خدا را حفظ مى كنند و
يفجرون عيونه و چشمه هاى خدا را
جارى مى كنند و آبهاى زير زمينى را بيرون مى كشند ( بعد راجع به خود
آنها بياناتى دارد كه گر چه از بحث ما خارج است ولى براى شما ترجمه مى
كنم ) يتواصلون بالولاية و
يتلاقون بالمحبة ( در اين دو
جمله روابطشان را با يكديگر توضيح مى دهد ) يعنى آنهائى كه به حقيقت
عالم اسلامى هستند , به حقيقت , خدا به آنها اجازه مى دهد مجتهد و عامل
( و تصير كل فرع الى اصله ( باشند
, اولين خاصيتى كه در آنها هست اينست كه و داد و محبت دارند و ميان
آنها تواصل است , باهم مرتبط و متصل هستند , از هم جدا نيستند ,
روابطشان با يكديگر قطع نيست . يتواصلون
بالولاية . اگر مقصود از ولايت
محبت باشد , يعنى محبت , آنها را به هم مربوط كرده است , و اگر مقصود
ولايت الهى باشد , يعنى ولايت الهى آنها را به يكديگر پيوند مى دهد .
يتلاقون بالمحبة وقتى كه
يكديگر را ملاقات مى كنند , مثل دو عاشق و معشوق هستند , يكديگر را جذب
مى كنند , از ملاقات يكديگر دلكن نمى شوند , نه اينكه سر جلو رفتن و
عقب رفتن با يكديگر دعوا كنند . و
يتساقون بكأس روية . ( تساقى )
از ماده ( سقى ) به معنى سيراب شده است . ( تساقى ) يعنى جامها را رد و
بدل كردن . از جامهاى يكديگر سيراب مى شوند , اين به آن مى گويد من
فلان حقيقت را كشف كرده ام به تو بگويم , آن به اين مى گويد من فلان
حقيقت را كشف كرده ام به تو بگويم , اين از نور علم آن استفاده مى كند
و آن از نور علم اين بهره مى برد , اين به او مى تابد و او به اين مى
تابد , اين از جامى كه تهيه كرده است به او مى نوشاند و او از جامى كه
تهيه كرده است به اين مى نوشاند , سيراب مى كنند يكديگر را .
و يصدرون برية , بيرون
مىآيند در حالى كه سيراب و اشباع شده اند
لا تشوبهم الريبة , ريبه
و شك و ترديد در وجود آنها راه پيدا نمى كند,
و لا تسرع فيهم الغيبة ,
در ميان آنها غيبت نفوذ پيدا نمى كند , از يكديگر غيبت و بدگوئى نمى
كنند , على ذلك عقد خلقهم و
اخلاقهم خداوند خلقت و خوى آنها
را اينچنين بسته است , فعليه
يتحابون و به يتواصلون پس محبت الهى است كه اينها را گرد يكديگر جمع
كرده است , و اساس كارشان خداست , خداست كه اينها را به هم مربوط و
متصل ساخته است . فكانوا كتفاضل
البذر ينتقى فيؤخذ منه و يلقى , قد ميزه التخليص و هذبه التمحيص
. مثل اينها مثل بذر انتخاب شده است . كشاورز وقتى كه مى خواهد
زراعت بكند هر دانه اى را نمى پاشد , بهترين دانه ها را به عنوان نمونه
پيدا مى كند و آنها را براى پاشيدن و كاشتن انتخاب مى كند . مى فرمايد
اينها از اين قبيل هستند . قد
ميزه التخليص و هذبه التمحيص ( 5 ) . تلخيص و تمحيص شده اند , انتخاب
اصلح در ميان آنها صورت گرفته است . اين هم تتمه جمله هاى حضرت .
غرض اينست : قرآن چون كتاب خدا است حكم كتاب طبيعت را دارد , هر دوره
اى و هر زمانى بايد مسلمين و مؤمنين روى آن مطالعه كنند , و لهذا قرآن
همانطور كه دستور تدبر و تفكر در طبيعت را به همه مسلمين مى دهد و
تشويق مى كند كه تدبر كنيد و تعقل كنيد , درباره خودش نيز همين تأكيد و
تشويق را مى كند و مى گويد هر چه بيشتر در قرآن مطالعه كنيد بهتر به
حقايق آن پى مى بريد . جمله هايى از بزرگان دين در اين زمينه مى خوانم
تا بدانيد كه خود بزرگان دين قرآن را از آن اول همين طور به ما معرفى
كرده اند . خطبه معروفى است از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه
من قسمتى از آن را در اينجا براى شما مى خوانم . اين خطبه در ( كافى )
هست و خيال مى كنم در كتب اهل تسنن هم عين آن موجود باشد . اينكه از
كتب اهل تسنن تأييد مىآورم براى اينست كه اگر حديثى را شيعه از طرق خود
, و اهل تسنن از طرق خود نقل كرده باشند , با اينكه طرق اين دو فرقه از
هم جدا است , بهتر مورد اطمينان است كه حتما صحيح و معتبر است و از
پيغمبر اكرم رسيده است . پيغمبر اكرم در ابتداى جمله هاشان فرمودند
: اذا التبست عليكم الفتن فعليكم
بالقرآن هر وقت فتنه ها بر شما
روى آورد و امر بر شما مشتبه شد به قرآن مراجعه كنيد .
و هو كتاب تفصيل و بيان و تحسين
قرآن كتابى است كه تفصيل مى دهد و بيان مى كند ,
و هو الفصل ليس بالهزل در
قرآن امر غير جدى وجود ندارد . له
ظهر و بطن , يعنى پشت دارد و شكم
دارد , و به تعبير روايت ديگر له
ظاهر و باطن ظاهر دارد و باطن
دارد فظاهره حكمة و باطنه علم
, ظاهر قرآن حكمت و دستور العملهاى ظاهرى است اما از باطن قرآن
علم مى جوشد ظاهره انيق و باطنه
عميق , ظاهر قرآن زيبا و باطن آن
مثل دريا عمق دارد له نجوم و على
نجومه نجوم يا:
له تخوم و على تخومه تخوم مجموعا
حالا چه نجوم باشد و چه تخوم حاصل معنى اينست كه قرآن درجات و مراتب
دارد , يك معنى از ظاهرش فهميده مى شود ولى يك درجه كه عميق تر مى رويد
به يك حقيقت تازه اى برخورد مى كنيد , باز يك طبقه عميق تر مى رويد به
يك حقيقت تازه اى بر مى خوريد . لا
تحصى عجائبه و لا تبلى غرائبه شگفتيهاى آن برشمرده نمى شود و تازگيهاى
آن كهنه نمى گردد . فيه مصابيح الهدى و منار الحكمة و دليل على المعروف
لمن عرف الصفة , چراغهاى هدايت
در اين كتاب است , محل نور حكمت در اوست , دليلى بر معروف است براى كسى
كه صفت را بشناسد . راجع به اين جمله بحثهاى زيادى كرده اند , نمى
توانم توضيح بدهم و فقط يك جمله ديگر از اين خطبه را عرض مى كنم :
فليجل جال بصره ( 6 ) .
حالا كه اين كتاب يك همچو زمينه اى دارد , پس آنكه چشمى دارد , چشم
بصيرت , چشم خود را باز كند و در اين كتاب به جولان بياندازد .
اخبار و احاديث زياد ديگرى در اين زمينه داريم كه امشب به خواندن نمى
رسد و ان شاء الله در جلسه آينده , آن اخبار و احاديث را كه مى رساند
قرآن در هر زمانى تازه است و در هر زمانى موضوع تفكر و تدبر است ,
دريائى است و درهايى كه بايد از اين دريا استخراج بشود پايان ناپذير
است , براى شما خواهم خواند . اين هم ركن ديگرى است از اركان مسأله
خاتميت , يعنى استعداد پايان ناپذيرى كه قرآن كريم براى استخراج و
استنباط حقايق تازه دارد .
1 . نهج البلاغه , خطبه 212 . 2 . سوره بقره ,
آيه 143 . 3. در برخى
كتب اهل سنت به اين صورت آمده است : الا نختصى ؟ . 4 . عيون اخبار
الرضا , چاپ سنگى , ص 239 . 5 . نهج البلاغه , خطبه 212 . 6 .
اصول كافى , ج 2 , ص 599 .

|