
ادعاى عجيب
عجيب اين است كه طبق آنچه چهار سال پيش بعضى از مجلات و نشريات ايران نوشتند ( 1 ) يكى از دانشمندان مسلمان هند به نام دكتر سيد عبداللطيف كه اهل حيدر آباد هند است و رياست انستيتوى مطالعات فرهنگى درباره هند و شرق نزديك , و همچنين رياست آكادمى مطالعات اسلامى حيدرآباد را به عهده دارد , در يكى از كنفرانسهاى اسلامى هند سخنرانى مبسوطى در اين زمينه كرده و به زبان انگليسى منتشر كرده و مدعى شده كه رسول خدا حتى قبل از دوره رسالت مى خوانده و مى نوشته است ! انتشار گفته هاى آقاى دكتر سيد عبداللطيف هيجان خاصى در ميان خوانندگان ايرانى ايجاد كرد و مراجعات و پرسشهاى زيادى همان وقت از مقامات مربوطه در اين باره مى شد . اينجانب همان وقت يك سخنرانى كوتاهى براى دانش آموزان در اين زمينه ايراد كرد . از نظر علاقه اى كه همان وقت در عموم احساس مى شد و هم از نظر اينكه در سخنان آقاى دكتر سيد عبداللطيف چيزهايى هست كه از يك محقق بعيد است , ما سخنان ايشان را نقل و نقد مى كنيم . ايشان مدعى شده اند كه : 1 . علت اينكه گفته شده رسول اكرم نه مى خوانده و نه مى نوشته است , فقط اشتباهى است كه مفسران در تفسير كلمه ( امى) كرده اند . اين كلمه در سوره اعراف در آيه 156 و 157 در وصف رسول اكرم آمده است . در آيه 156 مى فرمايد : الذين يتبعون الرسول النبى الامى . آنانى كه فرستاده اى را كه پيامبرى امى است , پيروى مى كنند . در آيه 157 مى فرمايد : فامنوا بالله و رسوله النبى الامى . به خدا و فرستاده اش پيامبر امى ايمان بياوريد . ايشان مى گويند مفسران پنداشته اند كه معنى ( امى) درس ناخوانده است , در صورتى كه معنى ( امى) اين نيست . 2 . در قرآن آيات ديگرى هست كه به صراحت مى فهماند رسول خدا , هم مى خوانده و هم مى نوشته است . 3 . برخى از احاديث معتبر و نقلهاى تاريخى به صراحت خواندن و نوشتن رسول خدا را ثبت كرده است . اينهاست خلاصه ادعاى مشار اليه . ما به ترتيب اين سه قسمت را بحث و انتقاد مى كنيم .
آيا منشأ اعتقاد به درس ناخواندگى پيغمبر تفسير كلمه ( امى) بوده است ؟ ادعاى اين دانشمند كه مى گويد منشأ اعتقاد مسلمانان به درس ناخواندگى پيغمبر فقط تفسير كلمه ( امى) بوده است بى اساس است , زيرا : اولا , تاريخ عرب و مكه مقارن ظهور اسلام گواه قاطع بر درس ناخواندگى پيغمبر است . قبلا توضيح داده ايم كه وضع خواندن و نوشتن در محيط حجاز , مقارن ظهور اسلام , آنچنان محدود بوده است كه نام فرد فرد كسانى كه با اين صنعت آشنا بودند به واسطه كثرت اشتهار در متون تواريخ ثبت شده است و احدى پيغمبر را جزء آنان به شمار نياورده است . فرضا در قرآن اشاره و يا تصريحى به اين مطلب نمى بود , مسلمين مجبور بودند به حكم تاريخ قطعى قبول كنند كه پيغمبرشان درس ناخوانده بوده است . ثانيا , در خود قرآن آيه ديگرى هست كه از آيات سوره اعراف كه در آنها كلمه ( امى) به كار رفته است صراحت كمترى ندارد . مفسران اسلامى در مفهوم كلمه امى كه در آيات سوره اعراف هست كم و بيش اختلاف نظر دارند , ولى در مفهوم اين آيه از نظر دلالت بر درس ناخواندگى پيغمبر اكرم هيچ گونه اختلاف نظر ندارند . آن آيه اين است : وما كنت تتلوا من قبله من كتاب ولا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون ( 2 ) . تو پيش از نزول قرآن هيچ نوشته اى را نمى خواندى و با دست راست خود ( كه وسيله نوشتن است ) نمى نوشتى . و اگر قبلا مى خواندى و مى نوشتى , ياوه گويان شك و تهمت به وجود مىآوردند . اين آيه صراحت دارد كه پيغمبر قبل از رسالت نه مى خوانده و نه مى نوشته است . مفسران اسلامى عموما اين آيه را همين طور تفسير كرده اند . اما مشاراليه مدعى است كه در تفسير اين آيه نيز اشتباه شده است , مدعى است كلمه ( كتاب) در اين آيه اشاره به كتابهاى مقدس است از قبيل تورات و انجيل , مدعى است اين آيه مى گويد تو قبل از نزول قرآن با هيچ كتاب مقدسى آشنا نبودى , زيرا اين كتابها به زبان عربى نبود , و اگر آن كتابها را كه به زبان غير عربى است خوانده بودى مورد شك و تهمت ياوه گويان واقع مى شدى . اين ادعا صحيح نيست . ( كتاب) در لغت عربى , بر خلاف مفهوم رايج امروز اين كلمه در زبان فارسى , به معنى مطلق نوشته است , خواه نامه باشد يا دفتر , مقدس و آسمانى باشد يا غير مقدس و غير آسمانى . در قرآن كريم اين كلمه مكرر استعمال شده است : گاهى در مورد نامه اى كه ميان دو نفر مبادله مى شود به كار رفته است , مانند آنچه درباره ملكه سبا آمده است : يا ايها الملاء انى القى الى كتاب كريم انه من سليمان ( 3 ) . اى بزرگان ! نامه اى گرامى به من رسيده است . نامه از سليمان است . و گاهى در مورد قراردادى كه به عنوان سند ميان دو نفر مبادله مى شود استعمال شده است : والذين يبتغون الكتاب مما ملكت ايمانكم فكاتبوهم ( 4 ) . بردگانى كه مايل اند طبق يك قرارداد , خود را آزاد كنند , تقاضاى آنان را بپذيريد و با آنها قرارداد مبادله كنيد . و گاهى در مورد الواح غيبى و حقايق ملكوتى كه حكايت علمى از حوادث جهان دارند به كار رفته است : و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين ( 5 ) . هيچ تر و يا خشكى نيست مگر آنكه در نوشته اى روشن مضبوط است . در قرآن كريم تنها در مواردى كه كلمه ( اهل) به اين كلمه اضافه شده و ( اهل الكتاب) گفته شده است , اصطلاح خاصى منظور شده است . اهل كتاب يعنى پيروان يكى از كتب آسمانى . در سوره نساء آيه 153 چنين مى فرمايد : يسلك اهل الكتاب أن تنزل عليهم كتابا من السماء . پيروان كتاب آسمانى , از تو مى خواهند كه از آسمان نامه اى بر آنها فرود آورى . در اين آيه اين كلمه دو نوبت ذكر شده است : يك نوبت با كلمه اهل و يك نوبت تنها . آنجا كه كلمه اهل به اين كلمه اضافه شده است مقصود كتاب آسمانى است , و آنجا كه تنها ذكر شده يك نامه ساده است . بعلاوه , جمله ( و لا تخطه بيمينك) خود قرينه است كه مقصود اين است : ( تو نه مى خواندى و نه مى نوشتى , و اگر خواندن و نوشتن مى دانستى تو را متهم مى كردند كه از جاى ديگر گرفته و نوشته اى اما چون تو نه خواندن مى دانستى و نه نوشتن , پس جايى براى اين تهمت نيست) . اما اگر مقصود اين باشد كه تو كتابهاى مقدس را چون به زبان ديگر است نخوانده اى , معنى آيه اين خواهد بود : ( تو قبلا به زبانهاى ديگر نمى خواندى و به آن زبانها نمى نوشتى) و البته معنى درستى نيست , زيرا تنها خواندن آن كتابها با آن زبانها كافى بود براى تهمت . لازم نبود كه حتما با آن زبانها بتواند بنويسد , همين قدر كه با آن زبانها مى خواند , ولو با زبان خودش مى نوشت , كافى بود كه مورد تهمت قرار گيرد . آرى , در اينجا نكته اى هست كه ممكن است مؤيد نظر آقاى دكتر سيد عبداللطيف باشد , هر چند خود وى متذكر اين نكته نشده است , هيچيك از مفسران نيز به آن توجه نكرده اند . در اين آيه كريمه كلمه ( تتلوا) به كار رفته است كه از ماده ( تلاوت) است . تلاوت همچنانكه راغب در مفردات گفته , اختصاص دارد به قرائت آيات مقدس , بر خلاف كلمه ( قرائت) كه اعم است . پس هر چند كلمه ( كتاب) اعم است از كتاب مقدس و غير مقدس , اما كلمه ( تتلوا) اختصاص دارد به قرائت آيات مقدس . ولى ظاهرا علت اينكه در اينجا كلمه ( تتلوا) به كار رفته است اين است كه مورد بحث , قرآن است و از لحاظ ( مشاكله) كه جزء صنايع بديعيه است در مورد قرائت ساير چيزها نيز اين كلمه به كار رفته است , مثل اين است كه چنين گفته باشد : ( تو اكنون قرآن تلاوت مى كنى , ولى قبل از قرآن هيچ نوشته اى را تلاوت نمى كردى) . آيه ديگرى كه مشعر بر درس ناخواندگى رسول اكرم است آيه 52 از سوره شورى است : وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان . ما قرآن را كه روح و حيات است , از ( امر) خود بر تو وحى كرديم . تو قبلا نمى دانستى نوشته چيست , ايمان چيست . اين آيه مى گويد تو قبل از نزول وحى با كتاب و نوشته آشنا نبودى . آقاى دكتر سيد عبداللطيف از اين آيه ذكرى به ميان نياورده است . ممكن است بگويد مقصود از كلمه ( كتاب) در اين آيه نيز متون مقدس است كه به زبان غير عربى بوده است . جواب همان است كه در آيه پيش گفتيم . مفسران اسلامى به دليلى كه بر ما روشن نيست گفته اند مقصود از كتاب , خصوص قرآن است . بنابراين تفسير اين آيه از مورد استدلال خارج است . ثالثا , مفسران اسلامى هرگز در مفهوم كلمه امى وحدت نظر نداشته اند , در صورتى كه درباره درس ناخواندگى و آشنا نبودن رسول اكرم قبل از رسالت با خواندن و نوشتن , همواره وحدت نظر ميان همه مفسران بلكه ميان جميع علماى اسلام وجود داشته است , و اين خود دليل قاطعى است كه منشأ اعتقاد مسلمين به درس ناخواندگى رسول اكرم تفسير كلمه ( امى) نبوده است . اما مفهوم كلمه ( امى) :
مفهوم كلمه امى مفسران اسلامى كلمه امى را سه جور تفسير كرده اند : 1 . درس ناخوانده و ناآشنا به خط و نوشته اكثريت طرفدار اين نظرند و يا لااقل اين نظر را ترجيح مى دهند . طرفداران اين نظر گفته اند اين كلمه منسوب به ( ام) است كه به معنى مادر است . امى يعنى كسى كه به حالت مادرزادى از لحاظ اطلاع بر خطوط و نوشته ها و معلومات بشرى باقى مانده است , و يا منسوب به ( امت) است , يعنى كسى كه به عادت اكثريت مردم است , زيرا اكثريت توده , خط و نوشتن نمى دانستند و عده كمى مى دانستند , همچنانكه ( عامى) نيز يعنى كسى كه مانند عامه مردم است و جاهل است ( 6 ) . بعضى گفته اند يكى از معانى كلمه ( امت) خلقت است و ( امى) يعنى كسى كه بر خلقت و حالت اوليه كه بى سوادى است باقى است و به شعرى از ( اعشى) استناد شده است ( 7 ) , و به هر حال , چه مشتق از ( ام) باشد و چه از ( امت) , و ( امت) به هر معنى باشد , معنى اين كلمه درس ناخوانده است . 2 . اهل ام القرى طرفداران اين نظر اين كلمه را منسوب به ( ام القرى) يعنى مكه دانسته اند . در سوره انعام آيه 93 از مكه به ( ام القرى) تعبير شده است : و لتنذر ام القرى و من حولها . براى اينكه تو به مكه و آنان كه در اطراف مكه هستند اعلام خطر كنى . اين احتمال نيز از قديم الايام در كتب تفسير آمده است ( 8 ) و در چندين حديث از احاديث شيعه اين احتمال تأييد شده است , هر چند خود اين حديثها معتبر شناخته نشده است و گفته شده و ريشه اسرائيلى دارد (9) . اين احتمال به ادله اى رد شده است ( 10 ) : يكى اينكه كلمه ( ام القرى) اسم خاص نيست و بر مكه به عنوان يك صفت عام نه يك اسم خاص اطلاق شده است . ام القرى يعنى مركز قريه ها . هر نقطه اى كه مركز قريه هايى باشد ام القرى خوانده مى شود . از آيه ديگر از قرآن كه در سوره قصص آيه 59 آمده است معلوم مى شود كه اين كلمه عنوان وصفى دارد نه اسمى : و ما كان ربك مهلك القرى حتى يبعث فى امها رسولا . پروردگار تو چنين نيست كه مردم قريه هايى را هلاك كند مگر آنكه قبلا پيامبرى در مركز آن قريه ها بفرستد و حجت را بر آنها تمام كند . معلوم مى شود در زبان قرآن هر نقطه اى كه مركز يك منطقه باشد ام القراى آن منطقه است ( 11 ) . ديگر اينكه اين كلمه در قرآن به كسانى اطلاق شده است كه مكى نبوده اند . در سوره آل عمران آيه 20 مى فرمايد : و قل للذين اوتوا الكتاب و الاميينء اسلمتم . بگو به اهل كتاب و به اميين ( اعراب غير يهودى و نصرانى ) آيا تسليم خدا شديد ؟ پس معلوم مى شود در عرف آن روز و در زمان قرآن به همه اعرابى كه پيرو يك كتاب آسمانى نبودند , ( اميين) گفته مى شده است . بالاتر اينكه اين كلمه حتى به عوام يهود كه سواد و معلوماتى نداشتند با اينكه اهل كتاب شمرده مى شدند نيز اطلاق شده است , چنانكه در سوره بقره آيه 78 مى فرمايد : و منهم أميون لا يعلمون الكتاب الا أمانى . بعضى از فرزندان اسرائيل امى هستند , از كتاب خود اطلاعى ندارند مگر يك سلسله خيالات و اوهام . بديهى است يهوديانى كه قرآن آنان را ( امى) خوانده است , اهل مكه نبوده اند , غالبا ساكن مدينه و اطراف مدينه بوده اند . سوم اينكه اگر كلمه اى منسوب به ام القرى باشد طبق قاعده ادبى بايد به جاى ( امى) , ( قروى) گفته شود , زيرا طبق قاعده باب نسبت در علم صرف , در نسبت به مضاف و مضاف اليه , خاصه آنجا كه مضاف , كلمه ( اب) يا ( ام) يا ( ابن) يا ( بنت) باشد به مضاف اليه نسبت داده مى شود نه به مضاف . چنانكه در نسبت به ابوطالب , ابوحنيفه , بنى تميم طالبى , حنفى , تميمى گفته مى شود . 3 . مشركين عرب كه تابع كتاب آسمانى نبودند اين نظريه نيز از قديم الايام ميان مفسران وجود داشته است . در مجمع البيان ذيل آيه 21 سوره آل عمران كه ( اميين) در مقابل اهل كتاب قرار گرفته است ( و قل للذين اوتوا الكتاب والاميين ) , اين نظر را به صحابى و مفسر بزرگ عبدالله بن عباس نسبت مى دهد و در ذيل آيه 78 از سوره بقره از ابوعبيده نقل مى كند , و از ذيل آيه 75 آل عمران بر مىآيد كه خود طبرسى همين معنى را در مفهوم آن آيه انتخاب كرده است . زمخشرى در كشاف نيز اين آيه و آيه 75 آل عمران را همين طور تفسير كرده است . فخر رازى اين احتمال را در ذيل آيه 78 بقره و آيه 20 آل عمران نقل مى كند . ولى حقيقت اين است كه اين معنى , يك معنى جداگانه غير از معنى اول نيست , يعنى چنين نيست كه هر مردمى كه پيرو يك كتاب آسمانى نباشند به آنها ( امى) گفته شود هر چند آن مردم تحصيل كرده و با سواد باشند . اين كلمه به مشركين عرب از آن جهت اطلاق شده است كه مردمى بى سواد بوده اند . آنچه مناط استعمال اين كلمه درباره مشركين عرب است نا آشنايى آنها به خواندن و نوشتن بوده نه پيروى نكردن آنها از يكى از كتب آسمانى . لهذا آنجا كه اين كلمه به صورت جمع آمده و به مشركين عرب اطلاق شده است اين احتمال ذكر شده , اما آنجا كه مفرد آمده است و بر رسول اكرم اطلاق شده است احدى از مفسران نگفته كه مقصود اين است كه آن حضرت پيرو يكى از كتابهاى آسمانى نبوده است . در آنجا بيش از دو احتمال به ميان نيامده است : يكى نا آشنا بودن آن حضرت با خط , ديگر اهل مكه بودن , و چون احتمال دوم به ادله قاطعى كه گفتيم مردود است , پس قطعا آن حضرت از آن جهت امى خوانده شده است كه درس ناخوانده و خط نانوشته بوده است . در اينجا احتمال چهارم در مفهوم اين كلمه داده مى شود و آن اين است كه اين كلمه به معنى ناآشنايى با متون كتابهاى مقدس باشد . اين احتمال به معنى ناآشنايى با متون كتابهاى مقدس باشد . اين احتمال همان است كه آقاى دكتر سيد عبداللطيف از پيش خود اختراع كرده و احيانا آن را با معنى سومى كه ذكر كرديم و از مفسران قديم نقل كرديم , خلط كرده است . مشاراليه مى گويد : ( كلمات ( امى) و ( اميون) در قرآن در چند جاى مختلف به كار رفته است , اما هميشه و همه جا فقط يكى معنى از آن مستفاد مى شود . كلمه امى در لغت اصلا به معنى كودك نوزادى است كه از بطن مادر متولد مى شود و با اشاره به همين حالت حيات و زندگى است كه كلمه امى را با معنى ضمن آن به معنى كسى كه نمى تواند بخواند و بنويسد تعبير كرده اند . كلمه امى همچنين به معنى كسى است كه در ( ام القرى) زندگى مى كرده است . ام القرى يعنى مادر شهرها , شهر پايتخت و عمده , و اين صفتى بود كه اعراب زمان پيغمبر براى شهر مكه قائل بودند . بنابراين كسى كه اهل مكه بود امى نيز ناميده مى شد . يك مورد استعمال ديگر كلمه امى براى كسى است كه با متنهاى قديم سامى آشنايى نداشته است . و از پيروان ديانت يهود يا دين مسيح كه در قرآن به عنوان ( اهل الكتاب) ناميده شده اند , نبوده است . در قرآن كلمه ( اميون) براى اعراب پيش از اسلام كه كتاب مقدسى نداشته اند و پيرو تورات و انجيل هم نبوده اند , به كار رفته است و در مقابل كلمه ( اهل الكتاب) قرار مى گرفته است . در حالى كه براى كلمه امى اينهمه معانى مختلف وجود دارد معلوم نيست چرا مفسران و مترجمان قرآن , چه مسلمان و چه غير مسلمان , فقط معنى ابتدايى يعنى نوزاد چشم و گوش بسته را گرفته اند و آن را به بى سواد و جاهل تعبير كرده اند و در نتيجه اهل مكه پيش از اسلام را نيز اميون يا گروهى بى سواد معرفى كرده اند ؟) ! ( 12 ) اولا , از قديمترين ايام , مفسران اسلامى كلمه امى و اميون را سه جور تفسير كرده اند و لااقل احتمالات سه گانه اى درباره آن ذكر كرده اند . مفسران اسلامى بر خلاف ادعاى آقاى دكتر سيد عبداللطيف فقط به يك معنى نچسبيده اند . ثانيا , هيچ كس نگفته است كه كلمه امى به معنى نوزاد چشم و گوش بسته است كه معنى ضمنى آن كسى باشد كه نمى تواند بخواند و بنويسد . اين كلمه اساسا در مورد نوزاد به كار نمى رود , در مورد بزرگسالى به كار مى رود كه از لحاظ فن خواندن و نوشتن به حالتى است كه از مادر زاده شده است , به اصطلاح علماى منطق مفهوم ( عدم و ملكه) دارد . منطقيين اسلامى همواره اين كلمه را به عنوان يكى از مثالهاى عدم و ملكه در كتب منطق ذكر مى كرده اند . ثالثا , اينكه مى گويد يكى از معانى اين كلمه اين بوده كه با متنهاى قديم سامى آشنايى نداشته باشد , صحيح نيست . آنچه از اقوال قدماى مفسرين و اهل لغت استفاده مى شود اين است كه اين كلمه در حالت جمع ( اميين ) به مشركين عرب گفته مى شده است در مقابل اهل كتاب , به اين علت كه غالبا مشركين عرب بى سواد بودند , و ظاهرا اين عنوان تحقير آميز را يهوديان و مسيحيان به آنها داده بودند . ممكن نيست مردمى فقط به خاطر اينكه با زبان و كتاب مخصوصى آشنايى ندارند ولى به زبان خودشان بخوانند و بنويسند به آنها ( اميين) گفته شود , زيرا به هر حال ريشه اين كلمه بنابراين تفسير نيز كلمه ( ام) يا ( امت) است و مفهوم باقى بودن به حالت اولى و مادرزادى را مى رساند. و اما علت اينكه اين كلمه از ريشه ام القرى شناخته نشده است با اينكه به صورت احتمال همواره آن را ذكر مى كرده اند , اشكالات فراوانى است كه در اين معنى وجود داشته است و قبلا بيان شد . پس تعجب اين دانشمند هندى بيجاست . مؤيد اين مدعا اين است كه در برخى استعمالات ديگر اين كلمه كه در روايات يا تواريخ ضبط شده است مفهومى جز ( درس ناخوانده) ندارد . در بحار الانوار جلد 16 چاپ جديد صفحه 119 مى نويسد از خود پيغمبر اكرم روايت شده است : نحن امة امية لا نقرء و لا نكتب . ما قومى امى هستيم كه نه مى خوانيم و نه مى نويسيم . ابن خلكان در جلد 4 تاريخ خود ذيل احوال محمد بن عبدالملك معروف به ( ابن الزيات) وزير معتصم و متوكل مى نويسد : ( وى قبلا جزء دبيران معتصم خليفه عباسى بود و وزارت را احمد بن شاذى بصرى به عهده داشت . روزى نامه اى براى معتصم رسيد و وزير آن نامه را براى خليفه قرائت كرد . در آن نامه كلمه ( كلاء) آمده بود . معتصم كه از معلومات بهره اى نداشت از وزير پرسيد : كلاء چيست ؟ وزير هم نمى دانست . معتصم گفت : ( خليفة امى و وزير عامى) يعنى خليفه اى درس نخوانده و وزيرى جاهل . آنگاه گفت بگوييد يكى از دبيران بيايد . ابن الزيات حاضر بود و آمد . اين كلمه را با چند كلمه ديگر كه قريب المعنى بودند معنى كرد و تفاوت آنها را گفت . همين امر مقدمه وزارت ابن الزيات شد) . معتصم كه به لغت عامه سخن مى گفته است , از كلمه ( امى) , درس ناخوانده قصد كرده است . نظامى مى گويد : احمد مرسل كه خرد خاك اوست هر دو جهان بسته فتراك اوست امى گويا به زبان فصيح از الف آدم و ميم مسيح همچو الف راست به عهد وفا اول و آخر شده بر انبيا
آيا از قرآن استفاده مى شود كه رسول اكرم مى خوانده و مى نوشته است ؟ آقاى دكتر سيد عبداللطيف مدعى است از بعضى از آيات قرآن صراحتا مى توان فهميد كه آن حضرت , هم مى خوانده و هم مى نوشته است , از آن جمله آيه 163 از سوره آل عمران است : لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين . خداوند بر مؤمنان منت نهاد آنگاه كه پيغمبرى در ميان آنها برانگيخت كه آيات خدا را بر آنها تلاوت مى كند و آنها را پاكيزه مى گرداند و به آنها كتاب و حكمت مىآموزد , و همانا آنها پيش از آن در گمراهى آشكار بودند . ايشان مى گويند : ( بنا بر تصريح قرآن , نخستين وظيفه پيغمبر آن بود كه قرآن را به پيروانش تعليم دهد و مسلم است كه حداقل شايستگى براى كسى كه بخواهد كتاب يا محتويات كتاب و دانش يك كتاب را به ديگران تعليم دهد , باز هم مطابق تصريح خود قرآن , آن است كه بتواند قلم را به كار بندد يا دست كم آنچه را با قلم نوشته شده بخواند ) ( 13 ) . اين استدلال , به نظر عجيب مىآيد : اولا , آنچه مورد اتفاق مسلمين است و مشاراليه مى خواهد خلاف آن را ثابت كند اين است كه رسول اكرم قبل از رسالت نه مى خوانده و نه مى نوشته است . حداكثر اين استدلال اين است كه ايشان در دوره رسالت مى خوانده و مى نوشته اند چنانكه عقيده سيد مرتضى و شعبى و جماعتى ديگر بر اين است . پس مدعاى آقاى دكتر سيد عبداللطيف اثبات نمى شود . ثانيا , از نظر دوران رسالت نيز اين استدلال ناتمام است . توضيح اينكه در برخى از تعليمات مانند تعليماتى كه به نوآموز مى دهند كه خواندن و نوشتن به او بياموزند , يا در تعليم رياضيات و امثال آن , احتياج به قلم و كاغذ و رسم و تخته سياه و غيره هست و خود معلم بايد عمل كند تا دانش آموز يا دانشجو ياد بگيرد , اما تعليم حكمت و اخلاق و حلال و حرام كه كار پيغمبران است نيازى به قلم و كاغذ و رسم و تخته سياه ندارد . مشائين از حكما را از آن جهت ( مشائين) گفته اند كه معلم در حالى كه راه مى رفت و قدم مى زد به دانشجويان تعليم مى كرد . البته براى شاگردان كه بخواهند ضبط كنند و فراموششان نشود لازم است بنويسند . لذا رسول خدا همواره توصيه مى كرد كه سخنانش را ضبط كنند و بنويسند . مى فرمود : ( قيدوا العلم ) دانش را دربند كنيد . گفتند : چگونه دربند كنيم ؟ فرمود : بنويسيد ( 14 ) . مى فرمود : نضر الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلغها من لم يسمعها ( 15 ) . خداوند خرم كند بنده اى را كه سخن مرا بشنود و ضبط كند و به آن كه نشنيده است ابلاغ نمايد . در حديث است كه رسول خدا سه نوبت پشت سر هم فرمود : خدايا ! جانشينان مرا رحمت كن . گفتند : يا رسول الله جانشينان شما كيانند ؟ فرمود : كسانى كه بعد از من مىآيند و گفته مرا و سنت مرا مى گيرند و به مردم ديگر تعليم مى كنند ( 16 ) . ايضا مى فرمود : من حق الولد على الوالد ان يحسن اسمه و ان يعلمه الكتابة و ان يزوجه اذا بلغ ( 17 ) . از حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيك برايش انتخاب كند , نوشتن به او بياموزاند , و وقتى كه بالغ شد همسر برايش انتخاب كند . قرآن كريم در كمال صراحت مى فرمايد : يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الى أجل مسمى فاكتبوه و ليكتب بينكم كاتب بالعدل ( 18 ) . اى اهل ايمان ! هنگامى كه نسبت به يكديگر تعهداتى براى مدت معينى پيدا مى كنيد آن را بنويسيد . بايد نويسنده اى به درستى و انصاف و عدالت آن را بنويسد . لهذا به دستور خدا و پيامبرش لازم شد مسلمانان به خاطر حفظ آثار دينى شان , و هم براى اداى حقوق فرزندانشان , و هم براى انتظام دنياشان به صنعت شريف نوشتن و خواندن همت بگمارند . همين جهت سبب شد كه ( نهضت قلم) به وجود آيد , آنچنان نهضتى كه همان مردمى كه افراد باسوادشان انگشت شمار بودند , آنچنان رو به علم و دانش و خواندن و نوشتن آوردند كه گروهى از آنها در مدينه چند زبان را آموختند و توانستند پيام اسلام را با زبانهاى گوناگون به سراسر جهان ابلاغ نمايند . در تواريخ مى خوانيم كه اسراى بدر را پيغمبر با گرفتن فديه آزاد كرد . برخى از آنها كه فقير بودند بدون فديه آزاد شدند و برخى كه تعليم خط مى دانستند با آنها قرارداد كرد كه هر كدامشان ده نفر از كودكان مدينه را خط نوشتن بياموزانند و آنگاه آزاد شوند ( 19 ) . آرى , پيغمبر تا اين حد اصرار داشت كه اين صنعت رايج شود و مسلمانان به دانش و آموختن رو آورند , ولى هيچ يك از اينها ايجاب نمى كند كه شخص رسول اكرم نيازى داشته باشد كه براى تعليم وتبليغ مردم از خواندن ونوشتن استفاده كند . معظم له مى گويد : ( خداوند در اول سوره , از قلم و نوشتن ياد كرده . آيا اين آيات صريح و روشن دليل نيست كه پيغمبر اسلام خواندن و نوشتن مى دانسته و با كتاب و قلم سر و كار داشته ؟ . . . چگونه ممكن است پيغمبر اكرم مردم را به علم و سواد و نوشتن تشويق كند و خودش به خواندن و نوشتن اعتنايى نداشته باشد , در صورتى كه هميشه در كارها پيشقدم بوده است) ( 20 ) . اين استدلال نيز عجيب است . البته اين آيات دليل بر اين است كه خداوند كه اين آيات را بر بنده اى براى هدايت بندگانش نازل كرده و هم پيغمبر كه اين آيات بر قلب مقدسش فرود آمده , ارزش خواندن و نوشتن را براى بشر مى دانسته اند , اما اين آيات نه دليل بر اين است كه خداوند با خواندن و نوشتن و قلم و كاغذ سر و كار دارد و نه پيغمبر . مى گويد : ( پيغمبر اكرم در همه دستورها كه مى داده پيشقدم بوده , چگونه اين دستور را داده و خود عمل نكرده است ؟) درست مثل اين است كه بگوييم پزشك كه نسخه اى به بيمار مى دهد اول بايد خودش آن نسخه را به كار بندد . بديهى است اگر پزشك بيمار گردد و همان نيازى كه بيماران به دوا پيدا مى كنند پيدا كند , خودش قبل از ديگران نسخه خود را به كار مى بندد , اما اگر بيمار نشد و نياز پيدا نكرد چطور ؟ بايد ببينيم پيغمبر اكرم همان نيازى كه ديگران به خواندن و نوشتن دارند - كه سبب مى شود دارا بودن اين صنعت براى آنها كمال , و فاقد بودن آن نقص باشد - داشت و دستور خويش را به كار نبست , و يا پيغمبر وضع خاصى دارد كه چنين نيازى ندارد . پيغمبر در عبادت , فداكارى , تقوا , راستى , درستى , حسن خلق , دموكراسى , تواضع و ساير اخلاق و آداب حسنه پيشقدم بود , زيرا همه آنها براى او كمال بود و نداشتن آنها نقص بود , اما موضوع به اصطلاح سواد داشتن از اين قبيل نيست . ارزش فوق العاده سواد داشتن براى افراد بشر از آن جهت است كه وسيله استفاده كردن افراد بشر از معلومات يكديگر است . خطوط , علامات و رموزى است كه افراد بشر براى تفهيم افكار و مقاصد يكديگر قرارداد كرده اند . آشنايى با خطوط وسيله اى است براى انتقال معلومات از فردى به فرد ديگر و از قومى به قوم ديگر و از نسلى به نسل ديگر . بشر به اين وسيله معلومات خود را از فنا و نيستى و فراموشى حفظ مى كند . سواد داشتن از اين نظر نظير زبان دانستن است . انسان به هر اندازه زبانهاى بيشترى بداند وسيله بيشترى براى كسب معلومات بشرهاى ديگر در اختيار دارد . هيچيك از زبان دانستن و سواد داشتن , ( علم) به معنى واقعى نيست , اما مفتاح و كليد علم هست . علم اين است كه انسان به يك حقيقت و يك قانون كه در متن هستى واقعيت دارد آگاه گردد . علوم طبيعى , منطق , رياضيات علم است , زيرا بشر در اين علوم يك رابطه واقعى و تكوينى و على و معلولى را ميان اشياء خارجى يا ذهنى كشف مى كند , اما دانستن لغت , قواعد زبان و امثال اينها علم نيست , زيرا ما را به يك رابطه واقعى ميان اشياء آگاه نمى كند , بلكه بر يك سلسله امور قراردادى و اعتبارى كه از حد فرض و قرارداد تجاوز نمى كند آگاه مى سازد . دانستن اين امور مفتاح و كليد علم است نه خود علم . آرى , در زمينه همين امور قراردادى يك جريانات واقعى پيش مىآيد از قبيل تطورات لغتها و تركيبات كه نماينده تكامل افكار است و طبق يك قانون طبيعى صورت مى گيرد , و البته اطلاع بر آن قوانين طبيعى جزء فلسفه و علم است , پس ارزش سواد داشتن , از نظر اين است كه انسان كليد دانش ديگران را در دست مى گيرد . اكنون ببينيم آيا راه كسب دانش منحصر به اين است كه انسان كليد دانش ديگران را در دست داشته باشد و از دانش آنها استفاده كند ؟ آيا پيغمبر بايد از دانش افراد بشر استفاده كند ؟ اگر اينچنين است پس نبوغ و ابتكار كجا رفت ؟ اشراق و الهام كجا رفت ؟ دانش مستقيم از طبيعت كجا رفت ؟ از قضا پست ترين انواع دانش آموزى همان است كه از نوشته ها و گفته هاى ديگران به دست آيد , چه , گذشته از آنكه شخصيت خود دانشآموز در آن دخالت ندارد , در نوشته هاى بشرى اوهام و حقايق به هم آميخته است . دكارت حكيم معروف فرانسوى پس از آنكه يك سلسله مقالات منتشر كرد , صيت شهرتش همه جا پيچيد و سخنان تازه اش مورد تحسين و اعجاب همگان قرار گرفت . يكى از كسانى كه مقالات وى را خوانده بود و بدانها اعجاب داشت و مانند دكتر سيد عبداللطيف فكر مى كرد , خيال كرد كه دكارت بر گنجينه اى از نسخه ها و كتابها دست يافته و معلومات خويش را از آنجا به دست آورده است . به ملاقات وى رفت و از وى تقاضا كرد كتابخانه اش را به او ارائه دهد . دكارت او را به محوطه اى كه در آنجا جسد گوساله اى را تشريح كرده بود راهنمايى كرد و آن گوساله را به او نشان داد و گفت اين است كتابخانه من ! من معلومات خود را از اين كتابها به دست مىآورم . مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادى مى گفته است : ( عجب است كه بعضى افراد عمرى را پاى چراغ به خواندن كتابها و نوشته هاى انسانهايى مانند خود صرف مى كنند , اما يك شب خود همان چراغ را مطالعه نمى كنند . اگر يك شب كتاب را ببندند و چراغ را مطالعه كنند , معلومات بيشتر و وسيعترى پيدا مى كنند) . هيچ كس عالم به دنيا نمىآيد . همه مردم اول جاهل و بعد كم و بيش عالم مى گردند . و به تعبير صحيح تر , هر كسى جز خدا در ذات خود جاهل است و به موجب نيروها و علل و اسباب ديگرى عالم مى شود . پس هر كسى نيازمند به معلم , يعنى نيازمند يك قوه و نيرويى است كه الهام بخش او باشد . خداوند درباره رسول اكرم مى فرمايد : ا لم يجدك يتيما فاوى و وجدك ضالا فهدى و وجدك عائلا فاغنى ( 21 ). آيا تو يتيمى نبودى كه خدا به تو پناه داد ؟ گمراه و بى خبر نبودى كه خدا تو را راهنمايى كرد و با خبرت ساخت ؟ تهيدست نبودى كه خداوند تو را بى نياز ساخت ؟ اما سخن در معلم است كه لزوما چى و كى بايد باشد ؟ آيا انسان حتما بايد از بشر ديگر علم بياموزد , پس حتما لازم است كليد دانش بشرهاى ديگر را كه نامش ( سواد داشتن) است در اختيار داشته باشد ؟ آيا انسان را آن پايه نيست كه مبتكر باشد ؟ آيا انسان نمى تواند بى نياز از انسانهاى ديگر , كتاب طبيعت و خلقت را مطالعه كند ؟ آيا انسان را آن مقام و درجه نيست كه با غيب و ملكوت اتصال پيدا كند و خداوند مستقيما معلم و هادى او باشد ؟ قرآن كريم درباره پيغمبر مى فرمايد : و ما ينطق عن الهوى , ان هو الا وحى يوحى علمه شديد القوى ( 22 ) . او از هواى نفس سخن نمى گويد , آنچه مى گويد جز وحى كه به او مى رسد نيست . آن كه داراى نيروهاى زيادى است او را تعليم داده است . على ( عليه السلام ) درباره رسول اكرم مى فرمايد : و لقد قرن الله به منذ كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم ( 23 ) . از آن زمان كه كودك بود و تازه از شير گرفته شده بود , خداوند بزرگترين فرشته خويش را مأمور و مراقب او قرار داده , آن فرشته او را در راه هاى مكرمت مى برد و به نيكوترين اخلاق جهان سوق مى داد . آن طرف كه عشق مى افزود درد بوحنيفه و شافعى درسى نكرد عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس و سبقشان روى اوست خامش اند و نعره تكرارشان مى رود تا عرش و تخت يارشان درسشان آشوب و چرخ و لوله نى زيادات است و باب و سلسله ( 24 ) سلسله اين قوم جعد مشكبار مسأله دور است اما دور يار هر كه در خلوت به بينش يافت راه او ز دانشها نجويد دستگاه ( 25 ) عارف از پرتو مى راز معانى دانست گوهر هر كس از اين لعل توانى دانست شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى ترسم اين نكته به تحقيق نتانى دانست ابن خلدون در مقدمه معروف خويش فصل ( فى ان الخط والكتابة من عداد الصنائع الانسانية) بحثى مى كند در اطراف اينكه خط از آن نظر كمال است كه زندگى بشر اجتماعى است و افراد به كسب معلومات يكديگر نيازمندند . بعد سير تكاملى خط را در تمدنها ذكر مى كند , آنگاه به پيدايش خط در محيط حجاز اشاره مى كند و سپس مى گويد : ( در صدر اسلام , خط از جنبه فنى مراحل ابتدايى را طى مى كرد و خطوط صحابه از لحاظ رسم الخط , خالى از نقص نبوده است , ولى بعدها تابعين و اخلاف آنها همان رسم الخط را به عنوان تيمن و تبرك در كتابت قرآن حفظ كردند و از آن تجاوز نكردند با اينكه بعضى از آن رسم الخطها خلاف قاعده بود , لهذا بعضى كلمات قرآن با رسم الخط خاصى باقى ماند) . آنگاه مى گويد : ( كمالات فنى و عملى از قبيل رسم الخط را كه بستگى دارد به اسباب و وسائل زندگى و جنبه نسبى دارد , با كمالات مطلق كه فقدان آنها نقص در انسانيت انسان است و نقص واقعى است نبايد اشتباه كرد) . ابن خلدون آنگاه موضوع امى بودن رسول خدا را طرح مى كند و خلاصه سخنش اين است : ( پيغمبر امى بود . امى بودن براى او كمال بود , زيرا او علم خويش را از بالا فرا گرفته بود . اما امى بودن براى ما نقص است , زيرا مساوى است با جاهل بودن ما) ( 26 ) . آيه ديگرى كه از طرف مشاراليه به آن استناد شده آيه 2 و 3 از سوره ( لم يكن) است . مى گويد : ( بسيار شگفت انگيز است كه مترجمان و مفسران قرآن به اين آيه كه توصيف حضرت محمد ( ص ) مى باشد توجه نكرده اند كه در آن گفته شده : ( رسول من الله يتلوا صحفا مطهره) ( 27 ) يعنى محمد پيغمبر خدا كه صحيفه هاى مقدس و مطهر را قرائت مى كند . بايد توجه كرد كه در اين آيات گفته نشده است كه پيغمبر صحيفه هاى مقدس را از خاطر خود نقل مى كند , بلكه تصريح شده است كه اين صحيفه ها را قرائت مى كند و از رو مى خواند) . پاسخ اين استدلال آنگاه روشن مى شود كه مفهوم دو كلمه از كلمات آيه فوق الذكر روشن شود : كلمه ( صحيفه) و كلمه ( يتلوا) . ( صحيفه) به معنى ورق ( برگ ) است و ( صحف) جمع صحيفه است . معنى آيه با جمله بعد كه مى فرمايد : ( فيها كتب قيمة) اين است : ( پيغمبر برگهاى پاك و منزهى را كه در آنها نوشته هايى راست و پايدار هست براى مردم مى خواند) . مقصود از اين برگها همان چيزها بود كه آيات قرآن مجيد را بر روى آنها مى نوشته اند . پس مقصود اين است كه پيغمبر قرآن را بر مردم مى خواند . كلمه ( يتلوا) از ماده تلاوت است . به هيچ مدركى بر نخورده ايم كه تلاوت به معنى خواندن از رو باشد . آنچه مجموعا از كلمات اهل لغت و از موارد استعمال كلمه ( قرائت) و كلمه ( تلاوت) فهميده مى شود اين است كه هر سخن گفتن , قرائت يا تلاوت نيست . قرائت و تلاوت در موردى است كه سخنى كه خوانده مى شود مربوط به يك متن باشد , خواه آنكه آن متن از رو خوانده شود يا از بر , مثلا خواندن قرآن , قرائت و تلاوت است , خواه از روى مصحف خوانده شود و يا از حفظ , با يك تفاوت ميان خود اين دو كلمه : تلاوت اختصاص دارد به خواندن متنى كه مقدس باشد , ولى قرائت اعم است از قرائت آيات مقدس و چيز ديگر . مثلا صحيح است گفته شود ( گلستان سعدى را قرائت كردم) , اما صحيح نيست گفته شود ( گلستان سعدى را تلاوت كردم) . و در هر حال , اينكه آن متن از بر خوانده شود يا از رو , نه در مفهوم قرائت دخالت دارد و نه در مفهوم تلاوت . عليهذا آيه فوق الذكر جز اين نمى گويد كه پيغمبر آيات قرآن را كه بر صفحاتى نوشته شده است براى مردم تلاوت مى كند . اساسا چه احتياجى هست كه پيغمبر هنگام تلاوت آيات قرآن , از رو بخواند ؟ قرآن را صدها نفر از مسلمانان حفظ بودند , آيا خود پيغمبر از حفظ نبود و نيازمند بود از رو بخواند ؟ خداوند حفظ او را خصوصا تضمين كرده بود ( سنقرئك فلا تنسى ) ( 28 ) . مجموعا معلوم شد كه از آيات قرآن به هيچ وجه استفاده نمى شود كه رسول خدا مى خوانده و يا مى نوشته است , عكس آن استفاده مى شود , و فرضا استفاده شود كه آن حضرت مى خوانده و مى نوشته است , تازه مربوط به دوره رسالت است و حال آنكه مدعاى مشاراليه اين است كه رسول خدا قبل از رسالت مى خوانده و مى نوشته است .
تواريخ و احاديث آقاى دكتر سيد عبداللطيف مدعى است كه از تواريخ و احاديث نيز مى توان استفاده كرد كه رسول خدا , هم مى خوانده و هم مى نوشته است . به دو جريان استناد مى كند : 1 . مى گويد : ( بخارى ضمن اخبار و احاديثى كه در كتاب ( العلم) ثبت كرده نقل مى كند كه يك بار پيغمبر نامه اى محرمانه به دامادش على داد و مخصوصا به او گفت باز نكند و نام گيرنده را به خوبى به خاطر بسپارد و نامه را به او برساند . وقتى كه پيغمبر نامه اى چنان محرمانه مى فرستاد كه حتى على داماد و شخص مورد اعتماد پيغمبر هم نمى بايست آن را بخواند و از آن مطلع شود , آيا چه كسى جز خود پيغمبر ممكن است چنين نامه اى نوشته باشد ؟) متأسفانه روايتى كه در صحيح بخارى هست ( 29 ) هيچ ذكر نمى كند كه حامل نامه على ( ع ) بوده است , در صورتى كه مشاراليه مى خواهد از اينكه پيغمبر مضمون نامه را حتى از على پنهان داشته است استفاده كند كه خود پيغمبر نامه را نوشته است . در صحيح بخارى باب ( العلم) مى گويد پيغمبر جمعى را فرستاد و به امير آنها نامه اى داد و گفت پيش از آنكه به فلان نقطه برسى نامه را باز نكن . هيچ نمى گويد كه امير آنها على بود . و از مضمون روايت معلوم است كه كسى كه بايد نامه را باز كند خود حامل نامه بوده است نه شخص سومى كه آقاى دكتر سيد عبداللطيف پنداشته است . آنچه بخارى در اينجا آورده مربوط است به داستان ( بطن نخله) كه در كتب سير و تواريخ مضبوط است . سيره ابن هشام ( 30 ) تحت عنوان ( سرية عبدالله بن جحش) و همچنين بحار الانوار ( 31 ) عين روايت را نقل مى كند كه حامل نامه , عبدالله بن جحش بوده است . مى گويند پيغمبر به او فرمود پس از دو روز قطع مسافت , آن را باز كن و به آنچه نوشته شده است عمل كن . عبدالله بن جحش بعد از دو روز قطع مسافت نامه را باز كرد و فرمان رسول خدا را اجرا كرد . مغازى واقدى تصريح مى كند كه نويسنده نامه ابى بن كعب بوده است نه خود پيغمبر اكرم . مى گويد : ( عبدالله بن جحش گفت يك شب بعد از نماز عشاء , پيغمبر به من فرمود صبح زود آماده و مسلح بيا كه مأموريتى دارى . پس از نماز صبح كه جمعيت در مسجد با پيغمبر خواندند , من قبل از پيغمبر آماده و مسلح در خانه اش ايستاده بودم . عده ديگرى نيز مانند من آمده بودند . پيغمبر ابى بن كعب را احضار كرد و دستور داد نامه اى بنويسد . پيغمبر آن نامه سربسته را به من داد و گفت تو را امير اين جمع قرار دادم و پس از دو شب كه از فلان راه مى روى نامه مرا بگشا و هر چه در آنجا هست عمل كن . من پس از دو روز طى مسافت , نامه را باز كردم و ديدم فرمان داده است به ( بطن نخله) ( نقطه اى است ميان مكه و طائف ) براى كسب اطلاعات لازم از كاروان قريش بروم . ضمنا توصيه كرده كه هيچكدام از ياران خويش را مجبور به همراهى نكن , هر كه خواست , با تو بيايد و هر كه نخواست , برگردد . البته مأموريت خطرناكى بود . به ياران خود گفتم هر كه آماده شهادت است با من بيايد , هر كس آماده نيست مختار است كه برگردد . همه يك كلام گفتند : نحن سامعون و مطيعون لله و رسوله و لك) . . . ( 32 ) . پس آنچه آقاى دكتر سيد عبداللطيف به آن استناد كرده به كلى بى اساس است . 2 . جريان دومى كه در مورد استناد مشاراليه واقع شده جريان حديبيه است . ايشان مى گويند : ( به طورى كه بخارى و ابن هشام نقل كرده اند . . . پيغمبر عهدنامه را گرفت و با دست خود نوشت) . اولا بخارى در يك روايت چنين نوشته و در روايت ديگر مخالف آن را نوشته است . علماى اهل تسنن تقريبا اجماع كرده اند كه هر چند ظاهر عبارت بخارى موهم اين است كه خود رسول اكرم نوشته است ولى منظور راوى اين نبوده است . سيره حلبى پس از آنكه طبق معمول جريان را نقل مى كند و حتى مى نويسد : ( پيغمبر اكرم براى محو كلمه رسول الله از على كمك گرفت) , روايت بخارى را نقل مى كند و مى گويد برخى مدعى شده اند كه اين يك معجزه بود كه از آن حضرت ظهور كرد . ولى بعد مى گويد : ( بعضى گفته اند اين روايت را به اين شكل اهل علم معتبر نمى دانند . مقصود اين است كه پيغمبر امر كرد به كتابت نه اينكه خود نوشت) . مى گويد : ( ابوالوليد باجى مالكى اندلسى كه خواست ظاهر عبارت بخارى را بگيرد , مورد انكار شديد علماى اندلس واقع شد) ( 33 ) . و اما سيره ابن هشام اصلا چنين چيزى ندارد و معلوم نيست چرا آقاى دكتر سيد عبداللطيف چنين نسبتى به ابن هشام مى دهد . ما قبلا گفتيم كه از جنبه تاريخى , آنچه از اكثر نقلها استفاده مى شود اين است كه هر چه نوشته شد به وسيله على ( ع ) بود , تنها از عبارت طبرى و ابن اثير بر مىآيد كه پيغمبر با اينكه نوشتن نمى دانست , برداشت و خودش نوشت . تازه حداكثر اين است كه پيغمبر در دوران رسالت , يك نوبت يا بيشتر نوشته است و حال آنكه محل بحث , دوران قبل از رسالت است .
1 . عنكبوت / 48 . 2 . نمل / 29 . 3 . نور / 33 . 4 . انعام / 59 . 5 . مجله روشنفكر شماره هشتم مهرماه و شماره پانزدهم مهرماه 1344 و نشريه كانون سر دفتران شماره آبان ماه , 1344 نقل از نشريه آموزش و پرورش شماره شهريور 1344 . 6 . مفردات راغب , ذيل كلمه ( ام) و مجمع البيان , ذيل آيه 78 بقره . 7 . مجمع البيان , ذيل آيه 78 بقره . 8 . مجمع البيان , ذيل آيه 75 آل عمران و آيه 156 اعراف , و تفسير امام فخر رازى , ذيل آيه 75 از سوره اعراف . 9 . مجله آستان قدس , شماره 2 . 10 . همان مأخذ . 11 . در يكى از رواياتى كه وارد شده كلمه ( امى) منسوب به ام القرى يعنى مكه است تأييد شده كه اين كلمه وصف عام است نه اسم خاص , زيرا مى گويد : ( و انما سمى الامى لانه كان من اهل مكة و مكة من امهات القرى ) يعنى پيغمبر از آن جهت امى خوانده شده است كه از اهل مكه است و مكه يكى از ام القرى هاست . 12 . نشريه كانون سر دفتران , شماره آبان ماه 1344 , نقل از نشريه آموزش و پرورش شماره شهريور 1344 . 13 . نشريه كانون سر دفتران , نقل از نشريه آموزش و پرورش . 14 . بحار ( چاپ جديد ) , ج 2 / ص 151 . 15 . كافى , ج 1 / ص 403 . 16 . بحارالانوار ( چاپ جديد ) , ج 2 / ص 144 . 17 . وسائل الشيعه , ج 3 / ص 134 . 18 . بقره / 282 . 19 . تاريخ الخميس ديار بكرى , ج 1 / ص 395 والسيره الحلبية , ج 2 / ص 204 . 20 . مجله روشنفكر . 21 . ضحى / 8 . 22 . نجم / 3 - 5 . 23 . نهج البلاغه , خطبه 190 . 24 . ( زيادات) و ( باب) و ( سلسله) نام سه كتاب معروف آن عصر است . 25 . مثنوى , دفتر سوم . 26 . مقدمه ابن خلدون ( چاپ ابراهيم حلمى ) , ص 494 و 495 . 27 . بينة / 2 . 28 . اعلى / 6 . 29 . ج 1 / ص 25 . 30 . ج 1 / ص 601 . 31 . ج 6 , باب 38 ( چاپ قديم سربى تهران ) , ص 575 . 32 . مغازى واقدى , ج 1 / ص 13 و 14 . 33 . السيره الحلبية , ج 3 / ص 24 .

|