
نهضتحسينى،عامل شخصيتيافتن جامعه اسلامى
يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم (1) .
اين مطلب را مكرر بر زبان مىآوريم كه حسين بن على عليه السلام با آن جانبازى كه كرد اسلام را تجديد حيات و درخت اسلام را با ريختن خون خود آبيارى نمود:«اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده» (2) شهادت مىدهم كه تو اقامه نماز كردى و زكات دادى و امر به معروف و نهى از منكر كردى و در راه خدا جهاد نمودى و حق جهاد را بجا آوردى.
لازم است ما از خود سؤال كنيم كه چه رابطهاى ميان شهادت حسين بن على و نيرو گرفتن اسلام و زنده شدن اصول و فروع دين وجود دارد؟زيرا مىدانيم صرف اينكه خونى ريخته بشود منشا اين امور نمىشود.بنا بر اين ميان قيام و نهضت و شهادت حسين بن على و اين آثارى كه ما مىگوييم و مدعى آن هستيم و واقعا تاريخ هم نشان مىدهد كه حقيقت دارد،چه رابطهاى وجود دارد؟اين رابطه را ما وقتى مىتوانيم درك بكنيم كه موضوع گفته شده در دو گفتار پيشين را كاملا در نظر بگيريم.
اگر شهادت حسين بن على صرفا يك جريان حزن آور مىبود،اگر صرفا يك مصيبت مىبود، اگر صرفا اين مىبود كه خونى بنا حق ريخته شده است و به تعبير ديگر صرفا نفله شدن يك شخصيت مىبود و لو شخصيتبسيار بزرگى،هرگز چنين آثارى را به دنبال خود نمىآورد. شهادت حسين بن على از آن جهت اين آثار را به دنبال خود آورد كه-به تعبيرى كه عرض كرديم-نهضت او يك حماسه بزرگ اسلامى و الهى بود،از اين جهت كه اين داستان و تاريخچه، تنها يك مصيبت و يك جنايت و ستمگرى از طرف عدهاى جنايتگر و ستمگر نبود،بلكه يك قهرمانى بسيار بسيار بزرگ از طرف همان كسى بود كه جنايتها را بر او وارد كردند.
شهادت حسين بن على حيات تازهاى در عالم اسلام دميد و-همان طور كه در گفتار اول گفتيم-اثر و خاصيتيك سخن يا تاريخچه و يا شخصيتحماسى اين است كه در روح موج به وجود مىآورد،حميت و غيرت به وجود مىآورد،شجاعت و صلابتبه وجود مىآورد،در بدنها، خونها را به حركت و جوشش در مىآورد و تنها را از رخوت و سستى خارج مىكند و چابك و چالاك مىنمايد.
چه بسيار خونها در محيطهايى ريخته مىشود كه چون فقط جنبه خونريزى دارد،اثرش مرعوبيت مردم است،اثرش اين است كه از نيروى مردم و ملت مىكاهد و نفسها بيشتر در سينهها حبس مىشود.اما شهادتهايى در دنيا هست كه به دنبال خودش روشنايى و صفا براى اجتماع مىآورد.شما در حالت فرد امتحان كرده و ديدهايد كه بعضى از اعمال است كه قلب انسان را مكدر مىكند ولى بعضى ديگر از اعمال است كه قلب انسان را روشن مىكند،صفا و جلا مىدهد.اين حالت عينا در اجتماع هم هست.بعضى از پديدههاى اجتماعى،روح اجتماع را تاريك و كدر مىكند،ترس و رعب در اجتماع به وجود مىآورد،به اجتماع حالتبردگى و اسارت مىدهد،ولى يك سلسله پديدههاى اجتماعى است كه به اجتماع صفا و نورانيت مىدهد،ترس اجتماع را مىريزد،احساس بردگى و اسارت را از او مىگيرد،جرات و شهامتبه او مىدهد.
بعد از شهادت امام حسين يك چنين حالتى به وجود آمد،يك رونقى در اسلام پيدا شد.اين اثر در اجتماع از آن جهتبود كه امام حسين عليه السلام با حركات قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده كرد،احساسات بردگى و اسارتى را كه از اواخر زمان عثمان و تمام دوره معاويه بر روح جامعه اسلامى حكمفرما بود،تضعيف كرد و ترس را ريخت،احساس عبوديت را زايل كرد و به عبارت ديگر به اجتماع اسلامى شخصيت داد.او بر روى نقطهاى در اجتماع انگشت گذاشت كه بعدا اجتماع در خودش احساس شخصيت كرد.
احساس شخصيت
مساله احساس شخصيت مساله بسيار مهمى است.از اين سرمايه بالاتر براى اجتماع وجود ندارد كه در خودش احساس شخصيت و منش كند،براى خودش ايدهآل داشته باشد و سبتبه اجتماعهاى ديگر حس استغنا و بى نيازى داشته باشد،يك اجتماع اين طور فكر كند كه خودش و براى خودش فلسفه مستقلى در زندگى دارد و به آن فلسفه مستقل زندگى خودش افتخار و مباهات كند،و اساسا حفظ حماسه در اجتماع يعنى همين كه اجتماع از خودش فلسفهاى در زندگى داشته باشد و به آن فلسفه ايمان و اعتقاد داشته باشد و او را برتر و بهتر و بالاتر بداند و به آن ببالد.واى به حال آن اجتماعى كه اين حس را از دستبدهد!اين يك مرض اجتماعى است،و اين غير از آن«خودى»اخلاقى است كه بد است و نفس پرستى و شهوت پرستى است.
اگر اجتماعى اين منش را از دست داد و احساس نكرد كه خودش فلسفه مستقلى دارد كه بايد به آن فلسفه متكى باشد،و اگر به فلسفه مستقل زندگى خودش ايمان نداشته باشد،هر چه داشته باشد از دست مىدهد،ولى اگر اين يكى را داشته باشد ولى همه چيزهاى ديگر را از او بگيرند،باز روى پاى خودش مىايستد،يعنى بيگانه نيرويى كه مانع جذب شدن ملتى در ملت ديگر و يا فردى در فرد ديگر مىشود،همين احساس منش و شخصيت است.
معروف است كه آلمانها گفتهاند ما در جنگ دوم همه چيز را از دست داديم مگر يك چيز را كه همان شخصيتخودمان بود،و چون شخصيتخودمان را از دست نداديم همه چيز را دوباره به دست آورديم،و راست هم گفتهاند.اما اگر ملتى همه چيز داشته باشد ولى خصيتخودش را ببازد،هيچ چيز نخواهد داشت و خواه ناخواه در ملتهاى ديگر جذب مىشود. واى به حال اين خود باختگى كه متاسفانه در جامعه امروز ما وجود دارد.
در گفتارهاى اقبال لاهورى خواندم كه موسولينى گفته است:انسان بايد آهن داشته باشد تا نان داشته باشد،يعنى اگر مىخواهى نان داشته باشى،زور داشته باش.ولى اقبال مىگويد:اين حرف درست نيست.اگر مىخواهى نان داشته باشى،آهن باش.(نمىگويد آهن داشته باش، بلكه آهن باش)يعنى شخصيت تو شخصيتى محكم به صلابت آهن باشد.مىگويد شخصيت داشته باش،چرا به زور متوسل مىشوى،چرا به اسلحه متوسل مىشوى،چرا مىگويى اگر مىخواهى نان داشته باشى بايد اسلحه داشته باشى؟بگو اگر مىخواهى هر چه داشته باشى خودت آهن باش،خودت فولاد باش،خودت شخصيت داشته باش،خودت صلابت داشته باش، خودت منش داشته باش.اگر يك ملتبيچاره و بدبخت،ايمانش را به آنچه كه خودش از فلسفه زندگى دارد از دستبدهد و مرعوب يك ملت ديگر بشود،در تمام مسائل آن جور فكر مىكند كه ديگران فكر مىكنند و اصلا نمىتواند شخصا در مسائل قضاوت كند.هر موضوعى را فقط به دليل اينكه مد استيا پديده قرن است،به دليل اينكه در جامعه آمريكا و در جامعه اروپا پذيرفته شده است،مىپذيرد و ديگر منطق سرش نمىشود.
در يكى دو سال قبل در كتابى از يك نفر از متجددين ايرانى-كه كتاب بدى هم نيست-مىخواندم كه در زمانى كه من در لندن بودم حادثه خيلى جالبى پيش آمد و آن اينكه دختر سفير كبير سابق انگلستان در مسكو كه قهرا از شخصيتهاى خيلى معتبر انگلستان بود،عاشق يك سياه پوستشده بود و با اين سياه پوستشده بود و با اين سياه پوست ازدواج كرد و باعث غوغايى در انگلستان شد كه چرا اين دختر سفيد پوست،آنهم دختر يكى از شخصيتهاى بزرگ انگلستان با يك سياه پوست ازدواج كرده است؟مدتها اين مطلب سوژه شده بود و يك روزنامه نوشت كه اين موضوع اين همه سر و صدا ندارد،دنيا دارد به طرف تساوى مىرود و دنياى امروز ميان نژادها تساوى قائل است و بعلاوه در چهارده قرن پيش دين اسلام كه يكى از مذاهب بزرگ جهان است اختلاف سفيد و سياه را بر داشته است. در آن كتاب نوشته بود در يك مجلسى كه عدهاى از انگليسيها در آن بودند،چند جوان ايرانى هم بودند.صحبت اين موضوع مىشود كه فلان روزنامه چنين حرفى نوشته و به اسلام استناد كرده است كه اسلام در چهارده قرن پيش،از سياهان حمايت كرده و آنها را همدوش سفيدها قرار داده است و يك مرد انگليسى گفته بود يك دين كثيف بايد هم از كثيفها حمايت كند.و بعد نوشته بود دو نفر جوان ايرانى كه در آن مجلس بودند خيلى افسرده شده و گفته بودند چرا ما بايد يك دينى داشته باشيم كه اسباب سر شكستگى ما باشد،و بعد هم ماجراى اين مجلس را تعريف كرده بودند كه ما در جلسهاى بوديم و چنين حرفى زدند و گفتند يك دين كثيف بايد هم از يك نژاد كثيف حمايت كند.آن دو جوان اظهار كرده بودند كه واقعا چطور اسلام نتوانسته درك كند كه ميان سفيد و سياه فرق است!
اين را مىگويند شخصيتباختگى.اينها چون در محيطى قرار گرفتهاند كه آن محيط اين طور فكر مىكند،به جاى اينكه يك ذره استقلال فكرى داشته باشند و بر دهان گوينده آن سخن بكوبند و بگويند حرف تو حرف مفت و مزخرفى است و مگر اختلاف رنگ مىتواند سبب امتياز فضيلت در ميان افراد بشر باشد،آن طور افسرده مىشوند و خود را مىبازند.زيرا او مىگويد وقتى فرنگى اين طور فكر مىكند لابد اين طور درست است!
حسن و عيب ما مردم ايران
ما مردم ايران يك حسن داريم و يك عيب.حسن ما مردم اين است كه در مقابل حقيقت، تعصب كمى داريم و شايد مىتوانيم بگوييم بى تعصب هستيم،يعنى اگر با حقايقى برخورد كنيم و آنها را درك كنيم،شايد از هر ملت ديگر زودتر تسليم آن حقايق مىشويم.ولى يك عيب بزرگى در ما ملت ايران هست كه به موازات اينكه در مقابل حقايق تسليم مىشويم،به حماسهها و اركان شخصيتخودمان زياد پايبند نيستيم و با يك حرف پوچ،زود آن را از دست مىدهيم و رها مىكنيم.هيچ ملتى به اندازه ما نسبتبه شعائر خودش بى اعتنا نيست.شما هنديها و ژاپنيها و اعراب را ديدهايد،آنها هم مثل ما مشرق زمينى هستند،لكن از اين نظر مثل ما نيستند.به اندازهاى كه ما در مقابل لغات و عادات اجنبى تسليم هستيم،هيچ ملتى تسليم نيست.به عكسهايى كه در كتابهاى تاريخ علوم هست نگاه كنيد،مىبينيد دانشمندان درجه اول هند با همان عمامه و لباس خودشان هستند.نهرو كه يك سياستمدار بزرگ و يك وزنه جهانى بود،با همان لباس هندى در همه جا حركت مىكرد.بلندى و كوتاهى لباس و يا سفيد و سياه بودنش اهميت ندارد،اما اينكه آن دانشمند عمامه خودش را سرش مىگذارد و يا نهرو با آن شلوار سفيد و گشاد و پالتوى مخصوص همه جا مىرود،مىخواهد به همه مردم دنيا بگويد كه من هندى هستم و بايد هندى باقى بمانم و در مقابل علم و صنعت تعصب ندارم،كه علم و صنعت مربوط به كشور خاصى نيست،در مقابل عقايد بزرگ فلسفى و دينى تعصب ندارم اما در مورد شعارهاى ملى، هر كسى به شعارهاى خودش پايبند است،من چرا بايد شعار يك ملت ديگر را بپذيرم؟ولى ما،اگر فرنگى يك زنار ببندد،ما دو تا زنار مىبنديم،با اينكه او روى حساب شعار خودش اين كار را مىكند.در جامعه ما اين حسابها نيست.
هر روز يك زمزمهاى بلند مىشود و هر چند صباحى يك بار مساله تغيير خط مطرح مىشود كه اين خط به درد نمىخورد و بايد خط لاتين به كار ببريم و كلمات خودمان را با حروف لاتين بنويسيم،حالا در اثر اين تغيير چه بر سر معارف و فرهنگ و تمدن و شخصيت و حماسه ملى ما مىآيد،اين حسابها ديگر در كار نيست.ما آثار نفيسى داريم كه در دنيا نظير ندارد.مگر دنيا كتابى مثل مثنوى مولوى دارد؟مگر دنيا كتابى مثل كتاب سعدى دارد؟اينها در قالب همين خطوط گفته و نوشته شده است.اگر شما اين خط را كه صادش با سينش و با ث سه نقطهاش،و نيز حرف زاء آن با ضادش و با ظينش فرق مىكند منسوخ كنيد،اگر شما اين قالب را برداريد،در ظرف صد سال ديگر اصلا مثنوى را نمىشود خواند!ولى من نمىدانم چرا ما اين طور هستيم؟!
پيغمبر اسلام به مردم عرب چه داد؟و اساسا يك آدم فقير و يتيم و كسى كه تمام قوم و قبيلهاش با او دشمن هستند،چه داشت كه به آنها بدهد و چطور شد كه آنها را از آن حضيض پستى به اوج عزت رساند؟ايمانى به آنها داد كه آن ايمان به آنها شخصيت داد،يكمرتبه آن عرب سوسمارخور،شير شترخور،عرب غارتگرى كه دخترش را زنده زنده به خاك مىكرد،اين احساس در او پيدا شد كه من بايد دنيا را از اسارت و از پرستش و اطاعت غير خدا نجات بدهم،و هيچ اهميت نمىداد كه اعتراف كند كه در گذشته چطور بوده است،و حتى افتخار مىكرد كه بگويد من در گذشته پستبودم،آن طور فكر مىكردم،هيچ سابقه درخشان ملى ندارم،ولى امروز اين طور فكر مىكنم،از شما عاليتر فكر مىكنم.اين را مىگويند شخصيت.آيا كلمهاى هست كه از كلمه«لا اله الا الله»بيشتر به روح انسان حماسه و شخصيتبخشد؟ معبودى،مطاعى،قابل پرستشى غير از خدا نيست.يك جرم فلكى،يك حيوان،يك سنگ،يك درخت كجا و سر تعظيم فرود آوردن يك بشر كجا!من در مقابل غير خدا،هر چه هست،سر تعظيم فرود نمىآورم.من طرفدار عدالتم،طرفدار حق و احسانم،طرفدار فضيلتم.به اين مىگويند شخصيت.
امويين كارى كردند كه شخصيت اسلامى را در ميان مسلمين ميراندند.كوفه مركز ارتش اسلام بود و اگر امام حسين به كوفه نمىرفت امروز تمام مورخين دنيا او را ملامت مىكردند، مىگفتند عراق كه مركز ارتش اسلامى بود از تو دعوت كرده بود و هجده هزار نفر با نماينده تو بيعت كردند و دوازده هزار نامه براى تو فرستادند،چرا به آنجا نرفتى؟مگر از عراق جايى بهتر و بالاتر هم بود؟!اساسا كوفه شهرى است كه بعد از جنگهايى كه در صدر اسلام واقع شد، به دستور عمر بن خطاب توسط ارتش اسلام ساخته شد،و از كوفيها و مردم عراق شجاعتر و سلحشورتر وجود نداشت.در عين حال همين مردمى كه هجده هزار بيعت كننده داشتند و دوازده هزار نامه نوشته بودند،به مجرد اينكه سر و كله پسر زياد پيدا شد همه فرار كردند،چرا؟ چون زياد بن ابيه سالها در كوفه حكومت كرده بود،آنقدر چشم در آورده بود،آنقدر دست و پاها بريده بود،آنقدر شكمها سفره كرده بود،آنقدر افراد را در زندانها كشته بود كه اينها بكلى احساس شخصيتخودشان را از دست داده بودند.لذا تا شنيدند پسر زياد آمد،زن ستشوهرش را مىگرفت و او را از پيش مسلم كنار مىكشيد،مادر دستبچه خودش را مىگرفت،خواهر دستبرادر خودش را مىگرفت،پدر دست فرزند خودش را مىگرفت و از مسلم جدا مىكرد،و بى شك مردم كوفه از شيعيان على بن ابيطالب بودند و امام حسين را شيعيانش كشتند.لذا در همان زمان هم مىگفتند:«قلوبهم معه و سيوفهم عليه» (3) ،چرا كه امويها شخصيت ملت مسلمان را له كرده كوبيده بودند و ديگر كسى از آن احساسهاى اسلامى در خودش نمىديد.
حسين عليه السلام شخصيت اسلامى مسلمين را زنده كرد
اما همين كوفه بعد از مدت سه سال انقلاب كرد و پنج هزار نفر تواب از همين كوفه پيدا شد و سر قبر حسين بن على رفتند و در آنجا عزادارى كردند،گريه كردند و به درگاه الهى از تقصيرى كه كرده بودند توبه كردند و گفتند ما تا انتقام خون حسين بن على را نگيريم از پاى نمىنشينيم،يا بايد كشته بشويم يا انتقام بگيريم،و عمل كردند و قتله كربلا را همينها كشتند. و شروع اين نهضت از همان عصر عاشورا و از روز دوازدهم محرم بود.چه كسى اين كار را كرد؟ حسين بن على.شخصيت دادن به يك ملتبه اين است كه به آنها عشق و ايدهآل داده شود و اگر عشقها و ايدهآلهايى دارند كه رويش را غبار گرفته است،آن گرد و غبار را زدود و دو مرتبه آن را زنده كرد.
درسهاى آموزنده قيام حسينى
حسين بن على در سخنان و خطابههاى خودش،آنجا كه از امر به معروف و نهى از منكر صحبت مىكند،همواره صحبتش اين است:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» (4) ،«انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى» (5) .بعد از بيستسى سال كه اين حرفها فراموش شده بود،حسين بن على به نام يك نفر مصلح و اصلاح طلب كه بايد در امت اسلام اصلاح ايجاد كرد،قيام كرد و به مردم عشق و ايده آل داد.ركن اول حماسه زنده شدن يك قوم همين است.ملتى شخصيت دارد كه حسن استغنا و بى نيازى در او باشد.اينهاست درسهاى آموزندهاى كه از قيام حسين بن على بايد آموخت.او حس استغنا و بى نيازى به مردم داد.روزى كه مىخواهد از مكه حركت كند،يك ذره قيام خودش را مشروط نمىكند و اين طور مىفرمايد:«خط الموت على ولد ادم»و در آخر خطبه مىفرمايد:«فمن كان فينا باذلا مهجته موطنا على لقاء الله نفسه،فليرحل معنا فاننى راحل مصبحا ان شاء الله تعالى» (6) من فردا صبح حركت مىكنم،هر كس كه آماده جانبازى است و حاضر استخون قلب خودش را در راه ما بريزد و تصميم به ملاقات حق گرفته است، فردا صبح حركت كند كه من رفتم.ديگر بيش از اين حرفى نيست.اين مقدار استغنا قطعا در دنيا نظير ندارد.
از اين بالاتر شب عاشوراست كه اصحاب و اهل بيتش را جمع مىكند و از آنها تمجيد و تشكر مىكند.بعد به آنها مىگويد:بدانيد از همه شما متشكر و ممنونم،ولى بدانيد كه دشمنان با شما كارى ندارند و اگر بخواهيد برويد مانع شما نمىشوند،من هم از نظر شخص خودم كه با من بيعت كردهايد بيعتخودم را از دوش شما برداشتم و محظور بيعت هم با من نداريد،هر كس مىخواهد برود آزاد است.حسين عليه السلام از اهل بيت و اصحابى كه در باره آنها گفته است كه اهل بيتى بهتر و با وفاتر از اينها سراغ ندارم،اين مقدار استغنا نشان مىدهد و هرگز سخنانى از اين قبيل كه من را تنها نگذاريد،من غريبم،مظلومم،بيچارهام،نمىگويد.البته تكليف دين خدا را بر نمىدارد،لذا با افراد كه اتمام حجت مىكرد،اگر در آنها تمايل به ماندن نمىديد به آنها مىگفت از اين صحنه دور بشويد زيرا من نمىخواهم شما به عذاب الهى گرفتار شويد،چون اگر از كسى استمداد كنم و او صداى استمداد مرا بشنود و مرا مدد نكند، خداوند او را به عذاب جهنم مبتلا خواهد كرد.اين درس استغنا درس كوچكى نبود.همين استغنا بود كه بعدها روحيه استغنا به وجود آورد و چقدر قيامها و نهضتها به وجود آمد!
حسين بن على درس غيرت به مردم داد،درس تحمل و بردبارى به مردم داد،درس تحمل شدايد و سختيها به مردم داد.اينها براى ملت مسلمان درسهاى بسيار بزرگى بود.پس اينكه مىگويند حسين بن على چه كرد و چطور شد كه دين اسلام زنده شد،جوابش همين است كه حسين بن على روح تازه دميد،خونها را به جوش آورد،غيرتها را تحريك كرد،عشق و ايدهآل به مردم داد،حس استغنا در مردم به وجود آورد،درس صبر و تحمل و بردبارى و مقاومت و ايستادگى در مقابل شدايد به مردم داد،ترس را ريخت،همان مردمى كه تا آن مقدار مىترسيدند،تبديل به يك عده مردم شجاع و دلاور شدند.
اين داستان معروف است،مىگويند:نادر در يكى از جنگهايش سربازى را ديد كه فوق العاده شجاع و دلير بود و از شجاعت و دلاورى او اعجاب مىكرد.يك روز او را خواست،گفت:تو با اين شجاعت و دلاورىات،آن روزى كه افاغنه ريختند به اصفهان غارت كردند و كشتند كجا بودى؟ گفت:من اصفهان بودم.گفت:تو اصفهان بودى و افاغنه آمدند و آنهمه جنايت كردند؟گفت:بله بودم.گفت:پس آن روز شجاعتت كجا بود؟گفت:آن روز نادرى نبود،مقدارى از شجاعتى كه امروز من دارم از روحيه نادر دارم،تو را كه مىبينم غيرت من تحريك مىشود،شجاع و دلير و دلاور مىشوم.
اينكه من تاكيد مىكنم كه حماسه حسينى و حادثه كربلا و عاشورا بايد بيشتر از اين جنبه مورد استناد ما قرار بگيرد،به خاطر همين درسهاى بزرگى است كه اين قيام مىتواند به ما بياموزد.من مخالف رثاء و مرثيه نيستم،ولى مىگويم اين رثاء و مرثيه بايد به شكلى باشد كه در عين حال آن حس قهرمانى حسينى را در وجود ما تحريك و احيا كند.حسين بن على يك سوژه بزرگ اجتماعى است.حسين بن على در آن زمان يك سوژه بزرگ بود،هر كسى كه مىخواست در مقابل ظلم قيام كند،شعارش«يا لثارات الحسين» (7) بود.امروز هم حسين بن على يك سوژه بزرگ است،سوژهاى براى امر به معروف و نهى از منكر،براى اقامه نماز،براى زنده كردن اسلام،براى اينكه احساسات و عواطف عاليه اسلامى در وجود ما احيا بشود.
با وجود اينكه عرايض ديگرى در اين باره دارم،در همين جا به عرايضم خاتمه مىدهم و بر مىگردم به آيهاى كه در ابتدا خواندم.آيه عجيبى است:«يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم» (8) ايها الناس!اين دعوت پيغمبر را اجابت كنيد،مىخواهد شما را زنده كند.حيات يك ملتبه داشتن ثروت زياد نيست،حتى به علم هم نيست(علم به تنهايى كافى نيست كه يك ملت را زنده كند)،بلكه حيات ملتبه اين است كه آن ملتشخصيتى را در خودش احساس كند.اى بسا ملتهاى عالم كه شخصيت ندارند،و اى بسا ملتهاى جاهل كه شخصيتخودشان را حفظ كردهاند.اگر الجزايريها بعد از صد و پنجاه سال مبارزه توانستند استعمار فرانسه را به زانو در آورند و به استقلال برسند،براى اين بود كه در آنها يك حماسه و يك احساس منش وجود داشت.اگر در آن طرف مشرق زمين،ملت ديگرى (9) دارد با قويترين و ثروتمندترين ملتهاى جهان مبارزه مىكند،چرا مبارزه مىكند؟آيا عدد يا ثروتش با آنها مبارزه مىكند؟ابدا،احساس شخصيت و منش آن ملت مبارزه مىكند،مىگويد:من تو را به آقايى قبول ندارم،من يا بايد زنده باشم روى پاى خودم باشم و كسى بر من حكومت نكند و يا بايد نباشم.
زينب(سلام الله عليها)و احساس شخصيت
در حماسه حسينى آن كسى كه بيش از همه اين درس را آموخت و بيش از همه اين پرتو حسينى بر روح مقدس او تابيد،خواهر بزرگوارش زينب(سلام الله عليها)بود.راستى كه موضوع عجيبى است:زينب با آن عظمتى كه از اول داشته است-و آن عظمت را در دامن زهرا عليها السلام و از تربيت على عليه السلام به دست آورده بود-در عين حال زينب بعد از كربلا با زينب قبل از كربلا متفاوت است،يعنى زينب بعد از كربلا يك شخصيت و عظمتبيشترى دارد.
ما مىبينيم در شب عاشورا زينب يكى دو نوبتحتى نمىتواند جلوى گريهاش رابگيرد.يك بار آنقدر گريه مىكند كه بر روى دامن حسين بيهوش مىشود و حسين عليه السلام با صحبتهاى خودش زينب را آرام مىكند:«لا يذهبن حلمك الشيطان» (10) خواهر عزيزم!مبادا وساوس شيطانى بر تو مسلط بشود و حلم را از تو بربايد،صبر و تحمل را از تو بربايد.وقتى حسين به زينب مىفرمايد كه چرا اين طور مىكنى،مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودى؟ جد من از من بهتر بود،پدر ما از ما بهتر بود،برادر همين طور،مادر همين طور،زينب با حسين اينچنين صحبت مىكند:برادرجان!همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهى غير از تو داشتم،ولى با رفتن تو براى من پناهگاهى باقى نمىماند.
اما همينكه ايام عاشورا سپرى مىشود و زينب،حسين عليه السلام را با آن روحيه قوى و نيرومند و با آن دستور العملها مىبيند،زينب ديگرى مىشود كه ديگر احدى در مقابل او كوچكترين شخصيتى ندارد.امام زين العابدين فرمود:ما دوازده نفر بوديم و تمام ما دوازده نفر را به يك زنجير بسته بودند كه يك سر زنجير به بازوى من و سر ديگر آن به بازوى عمهام زينب بسته بود.
مىگويند تاريخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است.بنا بر اين بيست و دو روز از اسارت زينب گذشته است،بيست و دو روز رنج متوالى كشيده است كه با اين حال او را وارد مجلس يزيد بن معاويه مىكنند،يزيدى كه كاخ اخضر او(يعنى كاخ سبزى كه معاويه در شام ساخته بود)آنچنان بارگاه مجللى بود كه هر كس با ديدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه،خودش را مىباخت.بعضى نوشتهاند كه افراد مىبايست از هفت تالار مىگذشتند تا به آن تالار آخرى مىرسيدند كه يزيد روى تخت مزين و مرصعى نشسته بود و تمام اعيان و اشراف و اعاظم سفراى كشورهاى خارجى نيز روى كرسيهاى طلا يا نقره نشسته بودند.در چنين شرايطى اين اسرا را وارد مىكنند و همين زينب اسير رنج ديده و رنج كشيده،در همان محضر چنان موجى در روحش پيدا شد و چنان موجى در جمعيت ايجاد كرد كه يزيد معروف به فصاحت و بلاغت را لال كرد.يزيد شعرهاى ابن زبعرى را با خودش مىخواند و به چنين موقعيتى كه نصيبش شده است افتخار مىكند.زينب فريادش بلند مىشود:«ا ظننتيا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و افاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاسارى ان بنا على الله هوانا و بك عليه كرامة؟»اى يزيد!خيلى باد به دماغت انداختهاى(شمختبانفك!) (11) .تو خيال مىكنى اينكه امروز ما را اسير كردهاى و تمام اقطار زمين را بر ما گرفتهاى و ما در مشت نوكرهاى تو هستيم،يك نعمت و موهبتى از طرف خداوند بر توست؟!به خدا قسم تو الآن در نظر من بسيار كوچك و حقير و بسيار پست هستى و من براى تو يك ذره شخصيت قائل نيستم.
ببينيد،اينها مردمى هستند كه بجز ايمان و شخصيت روحى و معنوى همه چيزشان را از دست دادهاند.آن وقتشما توقع نداريد كه شخصيتى مانند شخصيت زينب چنين حماسهاى بيافريند و در شام انقلاب به وجود بياورد؟همان طور كه انقلاب هم به وجود آورد.
يزيد مجبور شد در همان شام روش خودش را عوض كند و اسرا را محترمانه به مدينه بفرستد،بعد تبرى كند و بگويد:«خدا لعنت كند ابن زياد را،من چنان دستورى نداده بودم،او از پيش خود اين كار را كرد.»چه كسى اين كار را كرد؟زينب چنين كارى را كرد.
در آخر جملههايش اين طور فرمود:«يا يزيد!كد كيدك و اسع سعيك ناصب جهدك فو الله لا تمحوا ذكرنا و لا تميت وحينا» (12) .زينب عليها السلام به كسى كه مردم با هزار ترس و لرز به او«يا امير المؤمنين»مىگفتند،خطاب مىكند كه يا يزيد!به تو مىگويم:هر حقهاى كه مىخواهى بزن و هر كارى كه مىتوانى انجام بده اما يقين داشته باش كه اگر مىخواهى نام ما را در دنيا محو كنى،نام ما محو شدنى نيست،آن كه محو و نابود مىشود تو هستى.
چنان خطبهاى در آن مجلس خواند كه يزيد لال و ساكتباقى ماند و خشم سراسر وجود آن مرد شقى و لعين را فرا گرفت و براى اينكه دل زينب را آتش بزند و زبان او را ساكت كند و براى اينكه زينب منقلب بشود،دستبه يك عمل ناجوانمردانه زد:با عصاى خيزران خود به لب و دندان ابا عبد الله اشاره كرد.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم