فصل دوم‏تحريفات در واقعه تاريخى كربلا

معنى تحريف و انواع

آن‏بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين،بارى‏ء الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه،سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين،اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:

فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به (1) .

موضوع بحث ما«تحريفات در واقعه تاريخى كربلا»است.مى‏خواهيم در اطراف اين مطلب بحث كنيم كه در نقل و بازگويى واقعه بزرگ تاريخى عاشورا تحريفاتى صورت گرفته است، لهذا بحث‏خودمان را در چهار فصل خلاصه مى‏كنيم:

فصل اول در اطراف معنى تحريف و انواع تحريفهايى كه در دنيا وجود دارد و اشاره به اينكه انواع اين تحريفها در حادثه تاريخى عاشورا واقع شده است.

بحث دوم ما در باره عوامل تحريف است،يعنى به طور كلى در ساير قضاياى دنيا كه تحريف صورت مى‏گيرد،به چه علت صورت مى‏گيرد؟چرا بشر حوادث و قضايا و احيانا شخصيتها را تحريف مى‏كند؟و مخصوصا در نقل حادثه كربلا چه عواملى دخالت داشته است كه تحريفاتى در اين قضيه واقع بشود؟

فصل سوم عبارت است از توضيحى در باره خصوص تحريفهايى كه در همين داستان و حادثه تاريخى صورت گرفته است.

بحث چهارم ما در اطراف وظايف ماست اعم از علماى ما و توده مسلمان ما.

معنى تحريف

اما بحث اول در باره معنى تحريف كه تحريف يعنى چه؟تحريف كه از ماده‏«حرف‏»در زبان عربى است،يعنى متمايل كردن يك چيز از آن مسير اصلى و وضع اصلى كه داشته است‏يا بايد داشته باشد.به عبارت ديگر،تحريف نوعى تغيير و تبديل است،ولى تحريف مشتمل بر چيزى است كه كلمه‏«تغيير»و«تبديل‏»نيست.شما اگر كارى بكنيد كه يك جمله‏اى،يك نامه‏اى،يك شعرى،يك عبارتى آن مقصودى را كه بايد بفهماند نفهماند،يك مقصود ديگرى را بفهماند، اينجا مى‏گويند شما اين عبارت را تحريف كرده‏ايد.مثلا شما گاهى يك مطلبى را به يك نفر مى‏گوييد،بعد آن شخص سخن شما را در جاى ديگرى نقل مى‏كند،بعد كسى به شما مى‏گويد كه فلانى از قول تو چنين چيزى نقل كرد،شما مى‏بينيد آنچه كه شما گفته‏ايد با آنچه كه او نقل كرده خيلى متفاوت است،او در سخنهاى شما كم و زياد كرده است،قسمتى از گفته‏هاى شما را كه مفيد مقصود شما بوده حذف كرده است و يك قسمتهايى از خودش بر آنها افزوده است و در نتيجه سخن شما مسخ شده و چيز ديگرى از آب در آمده است.آنوقت‏شما مى‏گوييد:خير،من گفته‏ام،اما اين آدم حرف مرا تحريف كرده است.مخصوصا اگر كسى در بيش از <ہëpen]ُطدئ.pvc وkpئ ہëpen éئ lـëكتي×,kpgfpvk,kpgf ظدآ يطvo êdçl@ـ@v اين احتياج به توضيح ندارد.

انواع تحريف

تحريف انواعى دارد و از همه مهمتر اين است كه تحريف يا لفظى است و يا معنوى.تحريف لفظى اين است كه ظاهر يك چيز را عوض كنند.مثلا شخصى سخنى به شما گفته است،شما يك چيزى از گفته او كم كنيد،يا يك چيزى روى گفته او بگذاريد،و يا جمله‏هاى او را پس و پيش كنيد كه معنى‏اش فرق كند.بالاخره در ظاهر و در لفظ سخن او تصرف كنيد،اين را مى‏گويند«تحريف لفظى‏».

اما تحريف معنوى اين است كه شما در لفظ تصرف نمى‏كنيد،لفظ همين است كه هست،ولى اين لفظ را طورى مى‏شود معنى كرد كه همان معنى صاف و راست و مستقيم آن است، مقصود گوينده هم همين بوده است،و طور ديگرى مى‏توان معنى كرد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است.وقتى كه مى‏خواهيد اين كلام را براى او شرح بدهيد آن را طورى معنى مى‏كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصد اصلى گوينده.اين را مى‏گويند«تحريف معنوى‏».

در قرآن كريم كلمه‏«تحريف‏»[به كار رفته است،]مخصوصا در مورد يهوديها كه اينها قهرمان تحريف در جهان‏اند،نه امروز،از وقتى كه تاريخ يهوديت در دنيا به وجود آمده است.نمى‏دانم اين نژاد چه نژادى است كه تمايل عجيبى به قلب حقايق و تحريف كردن دارد و لهذا هميشه كارهايى را در اختيار مى‏گيرند كه در آن كارها بشود حقايق را تحريف و قلب كرد.من شنيده‏ام بعضى از همين خبرگزاريهاى معروف دنيا(داعى ندارم اسم ببرم)كه راديوها و روزنامه‏ها هميشه از اينها نقل مى‏كنند،منحصرا مال يهوديهاست،چرا؟براى اينكه بتوانند قضايا را در دنيا آن طورى كه دل خودشان مى‏خواهد منعكس كنند و قرآن چه عجيب در باره اينها حرف مى‏زند!اين خصيصه يهوديگرى كه تحريف است،در قرآن به صورت يك خصيصه نژادى شناخته شده است.

در يكى از آيات قرآن در سوره بقره مى‏فرمايد: افتطمعون ان يؤمنوا لكم مسلمانان!شما طمع بسته‏ايد كه اينها به شما راست‏بگويند؟اينها همانها هستند كه با موسى مى‏رفتند،سخن خدا را مى‏شنيدند،از همان جا كه بر مى‏گشتند،در ميان قومشان كه مى‏خواستند نقل كنند،زير و رويش مى‏كردند. افتطمعون ان يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه‏» (2) تحريف هم كه مى‏كردند نه از باب اينكه نمى‏فهميدند و عوضى بازگو مى‏كردند،نه،ملت‏باهوشى هستند،خوب هم مى‏فهميدند.در عين اينكه خوب مى‏فهميدند مع ذلك سخنان را كج مى‏كردند،بر عكس براى مردم بيان مى‏كردند.تحريف همين است،پيچ دادن،كج كردن يك چيز،آن را از مسير اصلى منحرف كردن.اينها در كتابهاى الهى تحريف كردند.قرآن بسيارى از جاها كلمه‏«تحريف‏»را[آورده]،يا اين كلمه را هم نياورده به صورت ديگرى مطلب را بيان كرده است،ولى مفسرين ذكر كرده‏اند كه تحريفى كه قرآن ذكر مى‏كند،اعم است از تحريف لفظى و تحريف معنوى،يعنى بعضى از اين تحريفها كه صورت گرفته است،در لفظ بوده است و بعضى در تفسير و معنى نه در لفظ،كه چون از مطلب خيلى خارج مى‏شوم،نمى‏خواهم در اطراف اين مطلب زياد بحث‏بكنم.

پس تحريف لفظى داريم و تحريف معنوى.الآن چيزى يادم افتاد،بد نيست عرض بكنم.يك نفر از علماى تهران در ايام جوانى‏اش نقل مى‏كرد،مى‏گفت‏يك مداحى از همين تهران آمده بود مشهد،روزها مى‏آمد داخل مسجد گوهرشاد،در صحن مى‏ايستاد و شعر و مديحه مى‏خواند.اين شخص رفته بود آن بيچاره را دست انداخته بود.مى‏گفت آن غزل معروف منسوب به حافظ را مى‏خواند:

اى دل غلام شاه جهان باش،شاه باش پيوسته در حمايت لطف اله باش

تا آنجا كه:

قبر امام هشتم و سلطان دين رضا از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

رفته بود به او گفته بود چرا اين شعر را غلط مى‏خوانى؟(حالا آن بيچاره درست مى‏خواند.) گفته بود:مگر چطور بايد بخوانم؟گفته بود:نه،اين شعر اين طور است:

قبر امام هشتم و سلطان دين رضا از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

گفت:بارگاه باش يعنى چه؟گفت:يعنى وقتى رسيدى به دم در حرم،فورا خودت را مثل يك بارگاه كه از روى الاغ مى‏اندازند زمين،بينداز زمين.گفت:عجب!معنايش اين است؟گفت:آرى. ديگر بعد از اين،اين شعر به اينجا كه مى‏رسيد،اين مداح بيچاره مى‏گفت‏«چون بار كاه باش‏»و خودش را هم مى‏انداخت.اين را مى‏گويند«تحريف‏».

تحريف از نظر موضوع

گذشته از اينكه تحريف لفظى داريم و تحريف معنوى،تحريف از نظر موضوع نيز فرق مى‏كند. يك وقت هست تحريف در يك سخن عادى است،ما دو نفر با همديگر حرف مى‏زنيم،حرف عادى،يك كسى نقل مى‏كند،تحريف مى‏كند.

يك وقت هست تحريف در يك موضوع بزرگ اجتماعى است.مثلا تحريف كردن در شخصيتها. شخصيتهايى هستند كه قولشان حجت است،عملشان براى مردم حجت است،خلقشان براى مردم نمونه است.يك كسى تحريف مى‏كند،سخنى به على عليه السلام نسبت مى‏دهد كه نگفته است‏يا مقصودش چيز ديگر بوده است.اين ديگر خيلى خطرناك است.خلقى،خوبى را به پيغمبر،به امام-كه مردم از آنها پيروى مى‏كنند-نسبت مى‏دهد در صورتى كه خلق او جور ديگرى بوده است.تحريف در يك حادثه تاريخى كه اين حادثه از نظر اجتماع يك سند است، سند اجتماعى است،پشتوانه اخلاق است،پشتوانه تربيت است،اين ديگر چقدر اهميت دارد! واى به حال آنكه تحريفات،چه تحريف لفظى و چه تحريف معنوى،در موضوعاتى صورت بگيرد كه آن موضوعات موضوع عادى نيست.حالا يك وقت كسى در شعر حافظ يك تحريفى مى‏كند،البته نبايد بشود.نبايد در يك كتاب ادبى با ارزش كسى تحريف كند.در موش و گربه هم نبايد تحريف كرد.يادم هست‏يكى از استادها مقاله‏اى در باره همين كتاب موش و گربه نوشته بود.اتفاقا خود اين كتاب از نظر ادبى بسيار كتاب با ارزشى است.ثابت كرده بود كه به قدرى مردم در همين موش و گربه دست‏برده‏اند،شعرهايش را كم و زياد و كلمه‏ها را عوض كرده‏اند كه حد ندارد.بعد نوشته بود كه به نظر من قومى در دنيا به اندازه قوم ايرانى بى امانت نيست،كه اينهمه در آثار خودش دخل و تصرفها و تحريفهاى بيجا بكند.البته اينها نبايد بشود،اما اينها به حيات و سعادت اجتماع ضربه نمى‏زند،در مسير اجتماع انحرافى ايجاد نمى‏كند.ولى آن چيزهايى كه به اخلاق و تربيت و دين مردم بستگى دارد،تحريف در اينها خطرناك است.

در مثنوى هم نبايد تحريف بشود.ولى مگر نكردند؟اينقدر شعر الحاقى در مثنوى هست كه خدا مى‏داند!يك شعرى در مثنوى‏هاى اصل بوده است،و چه شعر عالى‏اى،راجع به اثر محبت، گفته است:

از محبت تلخها شيرين شود و ز محبت مسها زرين شود

حرف حسابى است.محبت و عشق،چيزى است كه تلخها را شيرين مى‏كند،محبت‏حكم كيميا را دارد،مس وجود انسان را تبديل به زر مى‏كند.بعد ديگران آمدند مرتب الحاق كردند،بدون اينكه اصلا تناسب داشته باشد،مثلا گفتند از محبت مار مورى مى‏شود،از محبت‏سقف ديوار مى‏شود،از محبت‏خربزه هندوانه مى‏شود.اينها ديگر ربطى به موضوع ندارد.ولى واى به آن جايى كه در اسناد و پشتوانه‏هاى زندگى بشر تحريف صورت بگيرد.مقدمات را مجبورم كوتاه كنم.

حادثه كربلا براى ما مردم خواهى نخواهى يك حادثه بزرگ اجتماعى است،يعنى اين حادثه در تربيت ما،در خلق و خوى ما اثر دارد،حادثه‏اى است كه خود به خود،بدون اينكه هيچ قدرتى ما مردم را مجبور كرده باشد،ميليونها نفر و قهرا ميليونها ساعت‏براى شنيدن و استماع قضاياى مربوط به آن صرف مى‏كنيم.ميليونها تومان پول براى اين كار صرف مى‏شود. اين قضيه را ما بايد همان طورى كه بوده است،بدون كم و زياد تلقى كنيم و اگر كوچكترين دخل و تصرفى از طرف ما در اين حادثه صورت بگيرد،حادثه را منحرف مى‏كند،بجاى اينكه ما از اين حادثه استفاده كنيم قطعا ضرر خواهيم كرد.

حال بحث من اين است كه در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا ما هزاران تحريف وارد كرده‏ايم، هم تحريفهاى لفظى-يعنى شكلى و ظاهرى-راجع به اصل قضايا،مقدمات قضايا،متن و حواشى مطلب،و هم[تحريفهاى معنوى كه]در تفسير اين حادثه ما تحريف كرده‏ايم.با كمال تاسف اين حادثه،هم دچار تحريفهاى لفظى است و هم دچار تحريفهاى معنوى،هر دو.و باز تحريفهايى كه مى‏شود،گاهى لا اقل هماهنگى با اصل مطلب دارد،ولى گاهى تحريف نه تنها كوچكترين هماهنگى ندارد بلكه قضيه را مسخ و بكلى واژگون مى‏كند،به شكلى در مى‏آورد كه به صورت ضد خودش در مى‏آيد.باز هم با كمال تاسف بايد عرض كنم تحريفهايى كه به دست ما مردم در اين حادثه صورت گرفته است،همه در جهت پايين آوردن و مسخ كردن قضيه بوده است،در جهت‏بى خاصيت كردن و بى اثر كردن قضيه بوده است و در اين امر،هم گويندگان و علماى امت تقصير داشته‏اند و هم مردم.همه اينها را ان شاء الله براى شما توضيح مى‏دهم.

نمونه‏هايى از بعضى تحريفهايى كه در لفظ و ظاهر شده است،يعنى در شكل قضيه،در چيزهايى كه نسبت داده‏اند،ذكر مى‏كنم.مطلب آنقدر زياد است كه قابل بيان كردن نيست. اگر بخواهند روضه‏هاى دروغ را جمع كنند،روضه‏هايى كه مى‏خوانند و دروغ است،شايد چند جلد كتاب پانصد صفحه‏اى بشود،من فقط به طور نمونه عرض مى‏كنم،و عرض خواهم كرد كه من اينها را از چه كتابى در همين مطلب استفاده كرده‏ام.

كتاب‏«لؤلؤ و مرجان‏»

مرحوم حاج ميرزا حسين نورى(اعلى الله مقامه)استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمى و مرحوم حاج شيخ على اكبر نهاوندى در مشهد و مرحوم حاج شيخ محمد باقر بيرجندى محدث-كه مرحوم حاج شيخ عباس را همه مى‏شناسيم-بسيار مرد فوق العاده‏اى بوده است، محدث است،ولى در فن خودش فوق العاده متبحر است،عجيب متبحر است.از آن حافظه‏هاى بسيار قوى بوده است و مرد با ذوقى هم بوده است و مرد بسيار با شور،با حرارت، با ايمان.گو اينكه اين مرد بعضى از كتابها نوشت كه شان او نبود و علماى وقت هم ملامتش كردند،ولى معمولا كتابهايش خوب است.مخصوصا كتابى در همين موضوع منبر نوشته ست‏به نام‏«لؤلؤ و مرجان‏».اين كتاب با اينكه كتاب كوچكى است،فوق العاده كتاب خوبى است. در اين كتاب راجع به وظايف اهل منبر سخن گفته است.همه اين كتاب در دو فصل است:يك فصل[در]اخلاص،يعنى خلوص نيت،كه شرط اول گوينده،خطيب،واعظ،روضه‏خوان خلوص نيت است،كه وقتى منبر مى‏رود،روضه مى‏خواند به طمع پول نباشد،به طمع ديگرى نباشد،و چقدر عالى در اين موضوع بحث كرده است،كه من وارد بحثش نمى‏شوم.

پايه دوم صدق و راستى است و در اينجاست كه موضوع راست گفتن و موضوع دروغ گفتن[را مطرح كرده است.]انواع دروغها[را بيان كرده،]كه من خيال نمى‏كنم در هيچ كتابى در باره دروغ به طور كلى،به اندازه‏اى كه در اين كتاب بحث‏شده است[بحث‏شده باشد.]اخبار و رواياتش و انواع دروغ آنجا ذكر و تشريح شده است.چنين كتابى شايد در دنيا وجود نداشته باشد.عجيب اين مرد تبحر به خرج داده است!اين مرد بزرگ،در همين كتاب خودش نمونه‏هايى،آنهم نمونه‏هايى از دروغهايى كه معمول است و اينها را به اين حادثه بزرگ،حادثه تاريخى كربلا،نسبت مى‏دهند ذكر كرده است.آنچه كه من عرض مى‏كنم غالبا يا همه آن همانهايى است كه مرحوم حاجى نورى هم از آنها ناله كرده است،و حتى اين مرد بزرگ صريحا مى‏گويد:امروز بايد عزاى حسين را گرفت،اما براى حسين در عصر ما يك عزاى جديدى است كه در گذشته نبوده است و آن عزاى جديد اين همه دروغهاست كه در باره حادثه كربلا گفته مى‏شود و احدى جلو اين دروغها را نمى‏گيرد.امروز بر اين مصيبت‏حسين بن على بايد گريست،نه بر آن شمشيرها و نيزه‏هايى كه در آن روز بر پيكر شريفش وارد شد.

و در مقدمه كتاب نوشته است كه فلان عالم بزرگ از علماى هندوستان نامه‏اى به من نوشته است و از روضه‏هاى دروغى كه در هندوستان خوانده مى‏شود شكايت كرده و از من خواهش كرده است كه يك كارى بكنم،كتابى بنويسم كه جلو روضه‏هاى دروغ در آنجا گرفته بشود.بعد مرحوم حاجى به اين عبارت ذكر مى‏كند،مى‏نويسد:اين عالم هندى خيال كرده كه روضه خوانها وقتى به هندوستان مى‏روند دروغ مى‏گويند،نمى‏داند كه آب از سرچشمه گل آلود است،مركز روضه‏هاى دروغ،كربلا و نجف و ايران است.همان مراكز تشيع مركز روضه‏هاى دروغ است.

من به طور نمونه قسمتهايى را عرض مى‏كنم.بعضى از اينها مربوط به وقايع قبل از عاشوراست،بعضى مربوط به وقايع بين راه است،بعضى مربوط به ايام اقامت در محرم است و اغلب مربوط به روز عاشوراست،بعضى مربوط به ايام اسارت اهل بيت است و بعضى مربوط به ائمه است‏بعد از قضاياى كربلا.حال براى هر كدام يكى دو نمونه عرض مى‏كنم.

دو مسؤوليت‏بزرگ مردم

اين مطلب را هم در مقدمه بايد عرض بكنم:در همه اينها مردم مسؤول‏اند،يعنى شما مردمى كه اينجا نشسته‏ايد،هيچ خيال نمى‏كنيد كه در اين قضيه مسؤول هستيد و خيال مى‏كنيد كه مسؤول فقط گويندگان هستند.دو مسؤوليت‏بزرگ،مردم دارند.يك مسؤوليت اين است كه نهى از منكر بر همه واجب است.وقتى كه مى‏فهميد و مى‏دانيد-و مردم اغلب هم مى‏دانند-كه دروغ است،نبايد در آن مجلس بنشينيد،كه حرام است،بلكه بايد مبارزه كنيد.و ديگر اين تمايلى است كه صاحب مجلسها و مستمعين به گيراندن مجلس دارند،مجلس بايد بگيرد،بايد كربلا بشود.روضه‏خوان بيچاره مى‏بيند كه اگر بنا بشود هر چه مى‏گويد از آن راستها باشد مجلسش نمى‏گيرد،بعد همين مردم هم دعوتش نمى‏كنند،ناچار يك چيزى هم اضافه مى‏كند.اين انتظار را مردم بايد از سر خودشان بيرون كنند،[نگويند]فلان روضه خوانى كه مجلس او مى‏گيرد،فلان روضه خوانى كه كربلا مى‏كند.كربلا مى‏كند يعنى چه؟!شما بايد روضه راست را بشنويد و معارف و سطح فكرتان بالا بيايد،به طورى كه اگر در يك كلمه روحتان اهتزاز پيدا كرد،يعنى با روح حسين بن على هماهنگى كرد،و اشكى و لو ذره‏اى،و لو به قدر بال مگس[جارى شد،]اگر يك چنين اشكى در حالت هماهنگى روح شما با حسين بن على از چشم شما بيرون بيايد،واقعا مقام بزرگى براى شماست.اما اشكى كه از راه قصابى كردن بخواهد از چشم شما بيايد،اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد.«داد بكشيد»يعنى چه؟! چرا داد بكشيد؟!

نقل كردند يكى از علماى بزرگ در يكى از شهرستانها تا اندازه‏اى درد دين داشت و هميشه ايراد مى‏گرفت،مى‏گفت:چرا اين حرفهاى دروغ را مى‏گوييد؟و مى‏گفتند تعبيرش هم اين بود، مى‏گفت:اين زهر مارها چيست كه بالاى اين منبرها مى‏گوييد؟يك وقت‏به يك واعظى گفت: آقا اين زهر مارها چيست كه مى‏گوييد؟!او گفت:غير از اين نمى‏شود،اگر اينها را نگوييم اصلا بايد در دكان را تخته كنيم و برويم.گفت:خير،اينها دروغ است.تا اينكه آن آقا خودش در مجلس خودش مجلسى بپا كرد و همان واعظ را دعوت كرد،خودش هم بانى شد.به او گفت: من مى‏خواهم به عنوان نمونه يك مجلسى ترتيب بدهم،تو هم بايد مقيد باشى جز از كتابهاى معتبر هيچ روضه‏اى نخوانى،فقط روضه راست‏بخوانى(گفتند تكيه كلامش هم اين بود كه از آن زهر مارى‏ها نگو،يعنى از آن دروغها)،از آن زهر مارى‏ها چيزى نگويى.گفت:چشم،چون مجلس مال شماست من هم همين طور[عمل مى‏كنم.]شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود.منبر را هم كنار محراب گذاشته بودند.آن آقا رفت صحبتهايش را كرد،نوبت روضه شد.او مقيد بود كه جز روضه راست چيزى نخواند.خواند و خواند،مجلس هيچ تكان نخورد و همين طور يخ كرده بود.اين آقا ديد عجب!اين مجلس مال خودش هم هست،بعد مردم چه مى‏گويند،زنها مى‏گويند لابد آقا نيتش پاك نيست كه مجلسش نمى‏گيرد،اگر آقا خودش نيتش درست‏بود،اخلاص نيت داشت‏حالا كربلا شده بود.ديد آبرويش دارد مى‏رود،چه بكند؟آرام و زير چشمى به او گفت:كمى از آن زهر مارى‏ها قاطى كن.

يك مسؤوليت‏بزرگ اين مسؤوليت است،[مقاومت در برابر]اين انتظارى كه مردم براى كربلا شدن دارند.اين خودش دروغ ساز است و لهذا غالب جعلياتى كه شده است،مقدمه گريز زدن بوده است،يعنى جعل شده است‏براى اينكه بشود از آن جعل يك گريزى زد و اشك مردم را جارى كرد،و غير از اين چيزى نبوده است.

نمونه‏هايى از تحريفات در شكل اين حادثه:

نمونه اول

در مقدمات قضايا ايشان[قضيه‏اى]نقل مى‏كنند و من هم شنيده‏ام،مكرر هم شنيده‏ام،يكى از قضايايى كه همه ما شنيده‏ايم[اين است كه]راجع به روابط حضرت ابوالفضل و حضرت سيد الشهداء مى‏گويند:روزى امير المؤمنين على عليه السلام در بالاى منبر بود و خطبه مى‏خواند.امام حسين عليه السلام فرمود:من تشنه‏ام،آب مى‏خواهم،حضرت فرمود:كسى براى فرزندم آب بياورد.اول كسى كه از جا بر خاست،كودكى بود كه همان حضرت ابو الفضل العباس بود.ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند(آنهم با چه طول و تفصيلى).در حالى وارد شد كه[آن را]روى سرش گرفته بود و آب هم مى‏ريخت.امير المؤمنين على عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد،اشكشان جارى شد.به آقا عرض كردند:آقا شما چرا گريه مى‏كنيد؟فرمود:بله،قضاياى كربلا يادم افتاد.معلوم است كه اين گريز به كجاها منتهى مى‏شود.

حاجى نورى در اينجا بحث عالى‏اى دارد،مى‏گويد:شما مى‏گوييد على در بالاى منبر بود و خطبه مى‏خواند.على فقط در زمان خلافتش بود كه منبر مى‏رفت و خطبه مى‏خواند،پس در كوفه بوده است.خلافت‏حضرت امير در كوفه در چه سالى بود؟بين سال‏36 و 41.در آنوقت امام حسين در چه سنى بود؟مردى بود تقريبا 33 ساله.مى‏گويد:آيا اصلا اين حرف معقول است كه يك مرد 33 ساله در حالى كه پدرش دارد مردم را موعظه مى‏كند،خطابه مى‏خواند،يكدفعه وسط خطابه بدود:آقا من تشنه‏ام،آب مى‏خواهم؟!اگر يك آدم معمولى اين كار را بكند، مى‏گوييد:چه آدم بى ادب بى تربيتى است!و تازه حضرت ابوالفضل در آن وقت كودك نبوده، يك جوان در حدود پانزده ساله بوده است.يك چنين جعلى،تحريفى[كردند.]حالا غير از موضوع دروغ بودنش،از نظر ارزش آيا اين شان امام حسين را بالا مى‏برد يا پايين مى‏آورد؟ مسلم است كه پايين مى‏آورد.يك دروغى به امام نسبت داديم و آبروى امام را برديم،طورى حرف زديم كه امام را در سطح بى ادب‏ترين افراد مردم تنزل داديم كه در حالى كه پدرى مثل على دارد حرف مى‏زند تشنه‏اش مى‏شود،طاقت نمى‏آورد كه جلسه تمام شود،حرف آقا را قطع مى‏كند:من تشنه‏ام،بگوييد براى من آب بياورند!

نمونه دوم

در باره اين ماجرا كه قاصدى از قاصدهاى كوفه براى ابا عبد الله نامه آورده بود اين طور نقل كرده‏اند-يعنى اين طور بسته‏اند،تحريف و جعل كرده‏اند-كه آمد خدمت آقا جواب خواست، آقا فرمود:سه روز ديگر بيا از من جواب بگير.سه روز ديگر كه سراغ گرفت،گفتند آقا امروز عازم به رفتن‏اند.اين هم گفت:پس حالا كه آقا بيرون مى‏روند،من بروم جلال و كوكبه پادشاه حجاز را ببينم كه چگونه است؟رفت ديد آقا خودشان روى يك كرسى مثلا مرصعى نشسته‏اند،بنى هاشم روى كرسيهاى چنين و چنان نشسته‏اند،بعد محملها و عماريهايى آوردند،چه حريرها،چه ديباجها،چه چيزها در آنجا بود!بعد مخدرات را آوردند با چه احترامى سوار اين محملها كردند.اينها را مى‏گويند و مى‏گويند،بعد مى‏گويند اما عصر روز يازدهم اينها كه چنين محترمانه آمدند،آن وقت ديگر چه حالى داشتند!

حاجى نورى مى‏گويد:اين حرفها يعنى چه؟!اين تاريخ است،امام حسين در حالى كه بيرون آمد اين آيه را مى‏خواند: فخرج منها خائفا يترقب (3) يعنى خودش را در اين بيرون آمدن تشبيه مى‏كرد به موسى بن عمران در وقتى كه از فرعون فرار مى‏كرد و[از شهر]بيرون مى‏آمد قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل (4) .يك قافله بسيار بسيار ساده‏اى حركت كرده بود. مگر عظمت ابا عبد الله به اين است كه يك كرسى مثلا زرين برايش گذاشته باشند؟يا ظمت‏خاندان او به اين است كه سوار محملهايى شده باشند كه آنها را از ديباج و حرير پوشانده باشند،اسبهايشان چطور باشد،شترهايشان چطور باشد،نوكرهايشان چطور باشند؟! كجا بوده يك چنين چيزهايى؟!

حالا من به طور نمونه بعضى از قضايايى را كه در كربلا نسبت مى‏دهند،عرض مى‏كنم.

نمونه سوم

يكى از معروف‏ترين قضايا كه حتى يك تاريخ به آن گواهى نمى‏دهد،قصه ليلا مادر حضرت على اكبر است.البته ايشان مادرى به نام ليلا داشته‏اند،ولى يك مورخ نگفته است كه ليلا در كربلا بوده است.اما چقدر ما روضه ليلا و على اكبر خوانديم،روضه آمدن ليلا به بالين على اكبر!حتى من در قم در مجلسى كه به نام آية الله بروجردى تشكيل شده بود،البته خود ايشان نبودند،همين روضه را شنيدم كه على اكبر رفت‏به ميدان،حضرت به ليلا فرمود:از جدم شنيدم كه دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است،برو در فلان خيمه خلوت،موهايت را پريشان كن و در حق فرزندت دعا كن،بلكه خداوند اين فرزند را سالم به ما بر گرداند!

اصلا ليلايى در كربلا نبوده.بعلاوه اين منطق منطق حسين نيست.منطق حسين در روز عاشورا منطق جانبازى است.در باره على اكبر تمام مورخين نوشته‏اند كه در باره هر كس كه آمد اجازه خواست،اگر به نحوى مى‏شد حضرت عذرى برايش ذكر كند ذكر مى‏كرد الا براى على اكبر«فاستاذن اباه فاذن له‏»يعنى تا اجازه خواست،گفت:برو.

حالا چه شعرها[خوانده مى‏شود:]

خيز اى بابا از اين صحرا رويم نك به سوى خيمه ليلا رويم

مطلبى الآن يادم افتاد،آن خيلى عجيب بود.چند سال پيش در همين تهران،در منزل يكى از علماى بزرگ اين شهر،يكى از اهل منبر روضه ليلا خواند.يكى چيزى من آنجا شنيدم كه به عمرم نشنيده بودم.گفت وقتى كه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان كرد، بعد نذر كرد كه اگر خدا على اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود،از كربلا تا مدينه ريحان بكارد!(سيصد فرسخ راه است.)اين را گفت،يكمرتبه زد زير آواز:«نذر على لان عادوا و ان رجعوا-لازرعن طريق الطف ريحانا»(من نذر كردم كه اگر اينها برگردند،راه طف را ريحان بكارم.)اين بيشتر براى من اسباب تعجب شد كه اين شعر عربى از كجا پيدا شد؟بعد رفتيم دنبالش گشتيم،ديديم اين طفى كه در اين شعر آمده كربلا نيست،«طف‏»آن سرزمينى بوده كه ليلا[معشوق]مجنون عامرى،همين عاشق معروف،در آن سرزمين سكونت مى‏كرده و اين شعر از مجنون است‏براى ليلى،و اين آدم اين شعر را براى ليلاى مادر على اكبر و براى كربلا مى‏خواند.آخر اگر يك مسيحى يا يك يهودى يا يك آدم لا مذهب در آنجا باشد،او كه نمى‏فهمد كه اينها را اين بابا از خودش جعل كرده،مى‏گويد تاريخ اينها چه مزخرفاتى دارد! العياذ بالله اينها زنهايشان شعور نداشتند؟«نذر مى‏كنم از كربلا تا مدينه ريحان بكارم‏»يعنى چه؟

نمونه چهارم

از اين بالاتر،مى‏گويند:در همان گرماگرم روز عاشورا كه مى‏دانيم مجال نماز خواندن هم نبود و امام نماز خوف خواند (5) ،امام فرمود حجله عروسى راه بياندازيد،من مى‏خواهم عروسى قاسم را با يكى از دخترهايم،لا اقل شبيهش هم شده،در اينجا ببينم.(حالا قاسم يك بچه سيزده ساله است.)چرا؟آخر آرزو دارم،آرزو را كه نمى‏توانم به گور ببرم.شما را به خدا ببينيد، يك حرفى است كه اگر به زن دهاتى بگويى،به او بر مى‏خورد.گاهى از يك افراد خيلى سطح پايين[مى‏شنويم كه]من آرزو دارم عروسى پسرم را ببينم،عروسى دخترم را ببينم.حالا در يك چنين گرماگرم زد و خورد كه مجال نماز خواندن نيست،مى‏گويند حضرت فرمود كه من در همين جا مى‏خواهم دخترم را براى پسر برادرم عقد كنم و يك شكل عروسى هم شده است در اينجا راه بياندازم.يكى از چيزهايى كه از تعزيه‏خوانى‏هاى قديم ما هرگز جدا نمى‏شد، عروسى قاسم بود،قاسم نوكدخدا،يعنى نو داماد،قاسم نو داماد،در صورتى كه اين قضيه در هيچ كتابى از كتابهاى تاريخى معتبر وجود ندارد.

اين مرد عالم،حاجى نورى،مى‏گويد:اول كسى كه اين[قضيه]را در كتابش نوشته است،ملا حسين كاشفى بوده در كتابى به نام‏«روضة الشهداء»و اصل قضيه دروغ و صد در صد دروغ است.سبحان الله!گفت:

بس كه ببستند بر او برگ و ساز گر تو ببينى نشناسيش باز

اگر سيد الشهداء عليه السلام بيايد و ببيند(او در عالم معنا كه مى‏بيند،اگر در عالم ظاهر هم بيايد ببيند)چه مى‏بيند؟مى‏بيند ما براى او اصحاب و يارانى ذكر كرده‏ايم كه او اصلا يك چنين اصحاب و يارانى نداشته است.مثلا در كتاب محرق القلوب-كه اتفاقا نويسنده‏اش عالم و فقيه بزرگى است ولى در اين موضوعات اطلاع نداشته-نوشته است‏يكى از اصحابى كه در روز عاشورا از زير زمين جوشيد هاشم مرقال بود و يك نيزه هيجده ذرعى هم دستش بود. آخر يك كسى هم گفته بود سنان ابن انس كه به قول بعضى سر امام حسين را بريد(بيشتر هم مى‏گويند او سر حضرت را بريد)نيزه‏اى داشت كه شصت ذرع بود.گفتند آخر نيزه شصت ذرعى كه نمى‏شود!گفت‏خدا از بهشت‏برايش فرستاده بود!محرق القلوب نوشته است كه هاشم بن عتبه مرقال با نيزه هجده ذرعى پيدا شد.در حالى كه اين هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امير بوده و در بيست‏سال پيش كشته شده بود.براى امام حسين يارانى ذكر مى‏كنيم كه نداشته است.

چند نمونه ديگر

زعفر جنى جزء ياران امام حسين است،دشمنانى ذكر مى‏كنند كه[امام چنين يارى]نداشته است.در كتاب اسرار الشهادة نوشته است كه در كربلا يك ميليون و ششصد هزار نفر لشكر عمر سعد بود.آخر اينها از كجا پيدا شدند؟اينها هم همه از كوفه بودند.مگر چنين چيزى مى‏شود؟در آن كتاب نوشته است امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را با ست‏خودش كشت.با بمبى كه روى هيروشيما انداختند،تازه شصت هزار نفر كشته شد.من چند روز پيش حساب كردم كه اگر فرض كنيم كه شمشير مرتب بيايد و در هر ثانيه يك نفر كشته شود،سيصد هزار نفر،هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مى‏خواهد.ديدند كه جور در نمى‏آيد،چه بكنند؟گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت‏بود.[همچنين نوشته است]حضرت ابوالفضل بيست و پنج هزار نفر را كشت.حساب كردم شش ساعت و پنجاه و چند دقيقه و چند ثانيه وقت مى‏خواهد اگر در هر ثانيه يك نفر را كشته شده باشد.

پس باور كنيم حرف اين مرد بزرگ حاجى نورى را كه مى‏گويد:امروز اگر كسى بخواهد بگريد،اگر كسى بخواهد ذكر مصيبت كند،بر مصائب جديده ابا عبد الله بايد بگريد،بر اين دروغهايى كه به ابا عبد الله عليه السلام نسبت داده مى‏شود.اينها كه عرض مى‏كنم نمونه‏هاى كوچكى است.

اربعين مى‏رسد،همه مردم اين روضه را گوش مى‏كنند كه اسرا از شام كه بر مى‏گشتند، آمدند به كربلا و در آنجا با جابر ملاقات كردند،امام زين العابدين با جابر ملاقات كرد،در صورتى كه اين مطلب جز در كتاب لهوف كه آن هم خود سيد بن طاووس در كتابهاى ديگرش آن را تكذيب كرده و لا اقل تاييد نكرده است،در هيچ كتابى نيست و هيچ دليل عقلى هم قبول نمى‏كند.ولى مگر مى‏شود اين را از مردم گرفت.در اربعين تنها موضوعى كه مطرح است موضوع زيارت امام حسين است چون اولين زائرش جابر بوده است و در اين روز زيارت امام حسين سنت‏شده است.اربعين جز موضوع زيارت امام حسين هيچ چيز ديگرى ندارد، موضوع تجديد عزاى اهل بيت نيست،موضوع آمدن اهل بيت‏به كربلا نيست،اصلا راه شام از كربلا نيست،راه شام به مدينه از خود شام جدا مى‏شود.باز هم اگر بخواهم نمونه ذكر كنم هنوز نمونه‏هايى دارد.اگر جلسه بعد وقت كردم باز از اين نمونه‏ها عرض مى‏كنم،اگر ديدم مجالى نيست،مى‏پردازم به تحريفهاى معنوى،ديگر تحريفهاى لفظى را كوتاه مى‏كنم.

غناى حادثه كربلا از نظر نقلهاى معتبر

آن چيزى كه بيشتر دل انسان را به درد مى‏آورد اين است كه اتفاقا در ميان وقايع تاريخى، كمتر واقعه‏اى است كه از نظر نقلهاى معتبر به اندازه حادثه كربلا غنى باشد.من در سابق خيال مى‏كردم كه اساسا علت اينكه اين همه دروغ اينجا پيدا شده است اين بوده كه وقايع راستين را كسى نمى‏داند چه بوده است؟بعد كه مطالعه كردم،ديدم اتفاقا هيچ قضيه‏اى در تاريخ-در تاريخهاى دور دست مربوط به مثلا سيزده يا چهارده قرن پيش-به اندازه حادثه كربلا تاريخ معتبر ندارد.معتبرين مورخين اسلامى از همان قرن اول و دوم قضايا را با سندهاى معتبر نقل كردند و اين نقلها با يكديگر انطباق دارد و به هم نزديك است،و قضايايى در كار بوده است كه سبب شده است جزئيات اين تاريخ بماند.يكى از چيزهايى كه سبب شده كه متن اين حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته بشود اين است كه در اين حادثه خطبه زياد خوانده شده است.خطبه در آن عصرها حكم اعلاميه را در اين عصر داشت.همين طورى كه در اين عصر در وقايع،مخصوصا در جنگها،اعلاميه‏هاى رسمى بهترين چيز است‏براى اينكه متن تاريخ را نشان بدهد،در آن زمان هم خطبه چنين بوده است.خطبه زياد است،چه قبل از حادثه كربلا چه در خلال حادثه كربلا و چه خطبه‏هايى كه بعد اهل بيت در كوفه،در شام و در جاهاى ديگر ايراد كردند و اصلا هدف آنها از اين خطبه‏ها اين بود كه مى‏خواستند به مردم اعلام كنند كه چه گذشت و قضايا چه بود و هدف چه بود؟اين يكى از منابع،يعنى خودش انگيزه‏اى بوده است كه قضايا نقل شود.

در قضيه كربلا سؤال و جواب زياد شده است.همينها در متن تاريخ ثبت است كه ماهيت قضيه را به ما نشان مى‏دهد.در خود كربلا رجز زياد خوانده شده است،مخصوصا شخص ابا عبد الله.ماهيت قضيه را همان رجزها مى‏تواند نشان بدهد.در قضيه كربلا،در قبل و بعد از قضيه،نامه‏هاى زيادى مبادله شده است،نامه‏هايى كه ميان امام و اهل كوفه مبادله شده است، نامه‏هايى كه ميان امام و اهل بصره مبادله شده است،نامه‏هايى كه خود امام قبلا براى معاويه نوشته است،كه از آنجا معلوم مى‏شود كه امام خودش را براى قيام بعد از معاويه آماده مى‏كرده است،نامه‏هايى كه خود دشمنان براى يكديگر نوشته‏اند،يزيد براى ابن زياد،ابن زياد براى يزيد،ابن زياد براى عمر سعد،عمر سعد براى ابن زياد متن اينها در تاريخ اسلام مضبوط است.

قضاياى كربلا قضاياى روشنى است و سراسر اين قضايا هم افتخار آميز است،ولى ما آمده‏ايم چهره اين حادثه تابناك تاريخى را تا اين مقدار مشوه كرده‏ايم!بزرگترين خيانتها را ما به امام حسين عليه السلام كرده‏ايم.اگر امام حسين عليه السلام در عالم ظاهر هم بيايد ببيند،به ما چه مى‏گويد؟مى‏گويد:آن كه در آنجا بود كه اين نيست؟شما كه به كلى قيافه را تغيير داده و عوض كرده‏ايد،آن امام حسينى كه شما در خيال خودتان رسم كرده‏ايد كه من نيستم!آن قاسم بن الحسنى كه شما در خيال خودتان رسم كرده‏ايد كه آن برادر زاده من نيست!آن على اكبرى كه شما در مخيله خودتان درست كرده‏ايد كه جوان با معرفت من نيست!آن يارانى كه شما درست كرده‏ايد كه آنها نيستند،پس شما چه مى‏گوييد؟!ما آمده‏ايم قاسمى درست كرده‏ايم كه آرزويش فقط دامادى بوده،آرزوى عمويش هم دامادى او بوده است.اين را شما مقايسه كنيد با قاسمى كه در تاريخ بوده است.

تواريخ معتبر اين قضيه را نقل كرده‏اند كه در شب عاشورا امام عليه السلام اصحاب خودش را در خيمه‏اى‏«عند قرب الماء»جمع كرد.معلوم مى‏شود خيمه‏اى بوده است كه آن را به مشكهاى آب اختصاص داده بودند و از همان روزهاى اول آبها را در آن خيمه جمع مى‏كردند.امام اصحاب خودش را در آن خيمه يا نزديك آن خيمه جمع كرد.آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را در آنجا امام القاء كرد،كه حالا آزاديد(آخرين اتمام حجت‏به آنها).امام نمى‏خواهد كسى رودربايستى داشته باشد،كسى خودش را مجبور ببيند،حتى كسى خيال كند به حكم بيعت لازم است‏بماند،خير،همه‏تان را آزاد كردم،همه يارانم،همه خاندانم،حتى برادرانم، فرزندانم،برادر زادگانم،اينها هم جز به شخص من به كسى كارى ندارند،امشب شب تاريكى است،اگر مى‏خواهيد،از اين تاريكى استفاده كنيد برويد و آنها هم قطعا به شما كارى ندارند. اول از آنها تجليل مى‏كند:منتهاى رضايت را از شما دارم،اصحابى از اصحاب خودم بهتر سراغ ندارم،اهل بيتى از اهل بيت‏خودم بهتر سراغ ندارم.در عين حال اين مطالب را هم حضرت به آنها مى‏فرمايد.همه‏شان به طور دسته جمعى مى‏گويند:مگر چنين چيزى ممكن است؟! جواب پيغمبر را چه بدهيم؟وفا كجا رفت؟انسانيت كجا رفت؟محبت و عاطفه كجا رفت؟آن سخنان پر شورى كه آنجا گفتند،كه واقعا انسان را به هيجان مى‏آورد.يكى مى‏گويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسى بخواهد فداى مثل تويى كند؟!اى كاش هفتاد بار زنده مى‏شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى‏كردم.آن يكى مى‏گويد هزار بار.يكى مى‏گويد: اى كاش امكان داشت‏بروم و جانم را فداى تو كنم،بعد اين بدنم را آتش بزنند،خاكستر كنند، خاكسترش را به باد بدهند،باز دو مرتبه مرا زنده كنند،باز هم و باز هم.

اول كسى كه به سخن در آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم،همينكه اينها اين سخنان را گفتند،آنوقت امام مطلب را عوض كرد،از حقايق فردا قضايايى گفت،فرمود:پس بدانى كه قضاياى فردا چگونه است.آنوقت‏به آنها خبر كشته شدن را داد.درست مثل يك مژده بزرگ تلقى كردند.آنوقت همين نوجوانى كه ما اينقدر به او ظلم مى‏كنيم،آرزوى او را دامادى مى‏دانيم،تاريخ مى‏گويد خودش گفته آرزوى من چيست.يك بچه سيزده ساله معلوم است در جمع مردان شركت نمى‏كند،پشت‏سر مردان مى‏نشيند.مثل اينكه پشت‏سر نشسته بود و مرتب سر مى‏كشيد كه ديگران چه مى‏گويند؟وقتى كه امام فرمود همه شما كشته مى‏شويد، اين طفل با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه؟با خود گفت آخر من بچه‏ام، شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته مى‏شوند،من هنوز صغيرم.يك وقت رو كرد به آقا و عرض كرد:«و انا فى من يقتل؟»آيا من جزء كشته شدگان هستم يا نيستم؟حالا ببينيد آرزويش چيست؟آقا جوابش را نداد،فرمود:اول من از تو يك سؤال مى‏كنم جواب مرا بده،بعد من جواب تو را مى‏دهم.شايد(من اين طور فكر مى‏كنم)آقا مخصوصا اين سؤال را كرد و اين جواب را شنيد،خواست اين سؤال و جواب پيش بيايد كه مردم آينده فكر نكنند اين نوجوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد،ديگر مردم آينده نگويند اين نوجوان در آرزوى دامادى بود،ديگر برايش حجله درست نكنند،جنايت نكنند.آقا فرمود كه اول من سؤال مى‏كنم.عرض كرد:بفرماييد.فرمود:«كيف الموت عندك‏»؟پسركم،فرزند برادرم،اول بگو مردن، كشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟فورا گفت:«احلى من العسل‏»از عسل شيرين‏تر است، من در ركاب تو كشته بشوم،جانم را فداى تو كنم؟اگر از ذائقه مى‏پرسى(چون حضرت از ذائقه پرسيد)از عسل در اين ذائقه شيرين‏تر است،يعنى براى من آرزويى شيرين‏تر از اين آرزو وجود ندارد.ببينيد چقدر منظره تكان دهنده است!

اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده است كه تا زنده‏ايم ما بايد اين حادثه را زنده نگه بداريم،چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى.اين است كه اين مقدار ارزش مى‏دهد كه بعد از چهارده قرن اگر يك چنين حسينيه‏اى (6) به نامشان بسازيم كارى نكرده‏ايم،و الا آن كه آرزوى دامادى دارد،كه همه بچه‏ها آرزوى دامادى دارند، ديگر اين حرفها را نمى‏خواهد،وقت صرف كردن نمى‏خواهد،پول صرف كردن نمى‏خواهد، برايش حسينيه ساختن نمى‏خواهد،سخنرانى نمى‏خواهد.ولى اينها جوهره انسانيت‏اند، مصداق انى جاعل فى الارض خليفة (7) هستند،اينها بالاتر از فرشته هستند.فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،كشته مى‏شوى‏«بعد ان تبلؤ ببلاء عظيم‏»اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است،يك گرفتارى بسيار شديدى پيدا مى‏كنى.(چون مجلس آماده شد اين ذكر مصيبت را عرض مى‏كنم.)اين آقا زاده اصلا باك ندارد.روز عاشوراست.حالا پس از آنكه با چه اصرارى به ميدان مى‏رود،بچه است،زرهى كه متناسب با اندام او باشد وجود ندارد، خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشته‏اند همين طور رفت،عمامه‏اى به سر گذاشته بود«كانه فلقة قمر»همين قدر نوشته‏اند به قدرى اين بچه زيبا بود،مثل يك پاره ماه.اين جمله‏اى است كه دشمن در باره او گفته است. گفت:

بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مى‏برد؟

راوى گفت نگاه كردم ديدم كه بند يكى از كفشهايش باز است،يادم نمى‏رود كه پاى چپش هم بود.معلوم مى‏شود كه چكمه پايش نبوده است.

حالا آن روح و آن معنويت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشته‏اند كه امام[كنار]در خيمه ايستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.يكمرتبه فريادى شنيد. نوشته‏اند مثل يك باز شكارى-كه كسى نفهميد به چه سرعت امام پريد روى اسب-حمله كرد. مى‏دانيد آن فرياد چه بود؟فرياد يا عماه،عموجان!عموجان!وقتى آقا رفت‏به بالين اين نوجوان، در حدود دويست نفر دور او را گرفته بودند.امام كه حركت كرد و حمله كرد،آنها فرار كردند. يكى از دشمنان از اسب پايين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند،خود او در زير پاى اسب رفقاى خودش پايمال شد.آن كسى كه مى‏گويند در عاشورا در زير سم اسبها پايمال شد در حالى كه زنده بود،يكى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.

حضرت خودشان را رساندند به بالين قاسم،ولى در وقتى كه گرد و غبار زياد بود و كسى نمى‏فهميد قضيه از چه قرار است.وقتى كه اين گرد و غبارها نشست،يك وقت ديدند كه آقا به بالين قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود:«يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك‏»يعنى برادر زاده!خيلى بر عموى تو سخت است كه تو بخوانى،نتواند تو را اجابت كند،يا اجابت كند و بيايد اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد.در همين حال بود كه يك وقت فريادى از اين نوجوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏و صلى الله على محمد و آله الطاهرين،باسمك العظيم الاعظم‏الاعز الاجل الاكرم يا الله...

خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما!ما را به حقايق اسلام آشنا كن!اين جهلها و نادانيها را به كرم و لطف خودت از ما دور بگردان!توفيق عمل و خلوص نيت‏به همه ما نايت‏بفرما!حاجات مشروعه ما را بر آور!اموات همه ما ببخش و بيامرز!

رحم الله من قرء الفاتحة مع الصلوات.

پى‏نوشتها

1- مائده/13.

2- بقره/75.

3- قصص/21.

4- قصص/22.

5- حتى دو نفر از اصحاب آمدند خودشان را براى امام سپر قرار دادند كه امام بتوانند اين دو ركعت نماز خوف را بخوانند.(نماز خوف يعنى همين نماز فريضه را به صورت قصر مى‏خوانند.) قطعا امام با عجله هم مى‏خوانده‏اند.تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند،اين دو نفر در اثر تيرهاى پياپى كه مى‏آمد،از پا در آمدند.مجالى براى نماز خواندن به اينها نمى‏دادند.

6- [حسينيه ارشاد]

7.بقره/30.