
فصل دومتحريفات در واقعه تاريخى كربلا
معنى تحريف و انواع
آنبسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين،بارىء الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه،سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين،اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:
فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به (1) .
موضوع بحث ما«تحريفات در واقعه تاريخى كربلا»است.مىخواهيم در اطراف اين مطلب بحث كنيم كه در نقل و بازگويى واقعه بزرگ تاريخى عاشورا تحريفاتى صورت گرفته است، لهذا بحثخودمان را در چهار فصل خلاصه مىكنيم:
فصل اول در اطراف معنى تحريف و انواع تحريفهايى كه در دنيا وجود دارد و اشاره به اينكه انواع اين تحريفها در حادثه تاريخى عاشورا واقع شده است.
بحث دوم ما در باره عوامل تحريف است،يعنى به طور كلى در ساير قضاياى دنيا كه تحريف صورت مىگيرد،به چه علت صورت مىگيرد؟چرا بشر حوادث و قضايا و احيانا شخصيتها را تحريف مىكند؟و مخصوصا در نقل حادثه كربلا چه عواملى دخالت داشته است كه تحريفاتى در اين قضيه واقع بشود؟
فصل سوم عبارت است از توضيحى در باره خصوص تحريفهايى كه در همين داستان و حادثه تاريخى صورت گرفته است.
بحث چهارم ما در اطراف وظايف ماست اعم از علماى ما و توده مسلمان ما.
معنى تحريف
اما بحث اول در باره معنى تحريف كه تحريف يعنى چه؟تحريف كه از ماده«حرف»در زبان عربى است،يعنى متمايل كردن يك چيز از آن مسير اصلى و وضع اصلى كه داشته استيا بايد داشته باشد.به عبارت ديگر،تحريف نوعى تغيير و تبديل است،ولى تحريف مشتمل بر چيزى است كه كلمه«تغيير»و«تبديل»نيست.شما اگر كارى بكنيد كه يك جملهاى،يك نامهاى،يك شعرى،يك عبارتى آن مقصودى را كه بايد بفهماند نفهماند،يك مقصود ديگرى را بفهماند، اينجا مىگويند شما اين عبارت را تحريف كردهايد.مثلا شما گاهى يك مطلبى را به يك نفر مىگوييد،بعد آن شخص سخن شما را در جاى ديگرى نقل مىكند،بعد كسى به شما مىگويد كه فلانى از قول تو چنين چيزى نقل كرد،شما مىبينيد آنچه كه شما گفتهايد با آنچه كه او نقل كرده خيلى متفاوت است،او در سخنهاى شما كم و زياد كرده است،قسمتى از گفتههاى شما را كه مفيد مقصود شما بوده حذف كرده است و يك قسمتهايى از خودش بر آنها افزوده است و در نتيجه سخن شما مسخ شده و چيز ديگرى از آب در آمده است.آنوقتشما مىگوييد:خير،من گفتهام،اما اين آدم حرف مرا تحريف كرده است.مخصوصا اگر كسى در بيش از <ہëpen]ُطدئ.pvc وkpئ ہëpen éئ lـëكتي×,kpgfpvk,kpgf ظدآ يطvo êdçl@ـ@v اين احتياج به توضيح ندارد.
انواع تحريف
تحريف انواعى دارد و از همه مهمتر اين است كه تحريف يا لفظى است و يا معنوى.تحريف لفظى اين است كه ظاهر يك چيز را عوض كنند.مثلا شخصى سخنى به شما گفته است،شما يك چيزى از گفته او كم كنيد،يا يك چيزى روى گفته او بگذاريد،و يا جملههاى او را پس و پيش كنيد كه معنىاش فرق كند.بالاخره در ظاهر و در لفظ سخن او تصرف كنيد،اين را مىگويند«تحريف لفظى».
اما تحريف معنوى اين است كه شما در لفظ تصرف نمىكنيد،لفظ همين است كه هست،ولى اين لفظ را طورى مىشود معنى كرد كه همان معنى صاف و راست و مستقيم آن است، مقصود گوينده هم همين بوده است،و طور ديگرى مىتوان معنى كرد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است.وقتى كه مىخواهيد اين كلام را براى او شرح بدهيد آن را طورى معنى مىكنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصد اصلى گوينده.اين را مىگويند«تحريف معنوى».
در قرآن كريم كلمه«تحريف»[به كار رفته است،]مخصوصا در مورد يهوديها كه اينها قهرمان تحريف در جهاناند،نه امروز،از وقتى كه تاريخ يهوديت در دنيا به وجود آمده است.نمىدانم اين نژاد چه نژادى است كه تمايل عجيبى به قلب حقايق و تحريف كردن دارد و لهذا هميشه كارهايى را در اختيار مىگيرند كه در آن كارها بشود حقايق را تحريف و قلب كرد.من شنيدهام بعضى از همين خبرگزاريهاى معروف دنيا(داعى ندارم اسم ببرم)كه راديوها و روزنامهها هميشه از اينها نقل مىكنند،منحصرا مال يهوديهاست،چرا؟براى اينكه بتوانند قضايا را در دنيا آن طورى كه دل خودشان مىخواهد منعكس كنند و قرآن چه عجيب در باره اينها حرف مىزند!اين خصيصه يهوديگرى كه تحريف است،در قرآن به صورت يك خصيصه نژادى شناخته شده است.
در يكى از آيات قرآن در سوره بقره مىفرمايد: افتطمعون ان يؤمنوا لكم مسلمانان!شما طمع بستهايد كه اينها به شما راستبگويند؟اينها همانها هستند كه با موسى مىرفتند،سخن خدا را مىشنيدند،از همان جا كه بر مىگشتند،در ميان قومشان كه مىخواستند نقل كنند،زير و رويش مىكردند. افتطمعون ان يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه» (2) تحريف هم كه مىكردند نه از باب اينكه نمىفهميدند و عوضى بازگو مىكردند،نه،ملتباهوشى هستند،خوب هم مىفهميدند.در عين اينكه خوب مىفهميدند مع ذلك سخنان را كج مىكردند،بر عكس براى مردم بيان مىكردند.تحريف همين است،پيچ دادن،كج كردن يك چيز،آن را از مسير اصلى منحرف كردن.اينها در كتابهاى الهى تحريف كردند.قرآن بسيارى از جاها كلمه«تحريف»را[آورده]،يا اين كلمه را هم نياورده به صورت ديگرى مطلب را بيان كرده است،ولى مفسرين ذكر كردهاند كه تحريفى كه قرآن ذكر مىكند،اعم است از تحريف لفظى و تحريف معنوى،يعنى بعضى از اين تحريفها كه صورت گرفته است،در لفظ بوده است و بعضى در تفسير و معنى نه در لفظ،كه چون از مطلب خيلى خارج مىشوم،نمىخواهم در اطراف اين مطلب زياد بحثبكنم.
پس تحريف لفظى داريم و تحريف معنوى.الآن چيزى يادم افتاد،بد نيست عرض بكنم.يك نفر از علماى تهران در ايام جوانىاش نقل مىكرد،مىگفتيك مداحى از همين تهران آمده بود مشهد،روزها مىآمد داخل مسجد گوهرشاد،در صحن مىايستاد و شعر و مديحه مىخواند.اين شخص رفته بود آن بيچاره را دست انداخته بود.مىگفت آن غزل معروف منسوب به حافظ را مىخواند:
اى دل غلام شاه جهان باش،شاه باش پيوسته در حمايت لطف اله باش
تا آنجا كه:
قبر امام هشتم و سلطان دين رضا از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش
رفته بود به او گفته بود چرا اين شعر را غلط مىخوانى؟(حالا آن بيچاره درست مىخواند.) گفته بود:مگر چطور بايد بخوانم؟گفته بود:نه،اين شعر اين طور است:
قبر امام هشتم و سلطان دين رضا از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش
گفت:بارگاه باش يعنى چه؟گفت:يعنى وقتى رسيدى به دم در حرم،فورا خودت را مثل يك بارگاه كه از روى الاغ مىاندازند زمين،بينداز زمين.گفت:عجب!معنايش اين است؟گفت:آرى. ديگر بعد از اين،اين شعر به اينجا كه مىرسيد،اين مداح بيچاره مىگفت«چون بار كاه باش»و خودش را هم مىانداخت.اين را مىگويند«تحريف».
تحريف از نظر موضوع
گذشته از اينكه تحريف لفظى داريم و تحريف معنوى،تحريف از نظر موضوع نيز فرق مىكند. يك وقت هست تحريف در يك سخن عادى است،ما دو نفر با همديگر حرف مىزنيم،حرف عادى،يك كسى نقل مىكند،تحريف مىكند.
يك وقت هست تحريف در يك موضوع بزرگ اجتماعى است.مثلا تحريف كردن در شخصيتها. شخصيتهايى هستند كه قولشان حجت است،عملشان براى مردم حجت است،خلقشان براى مردم نمونه است.يك كسى تحريف مىكند،سخنى به على عليه السلام نسبت مىدهد كه نگفته استيا مقصودش چيز ديگر بوده است.اين ديگر خيلى خطرناك است.خلقى،خوبى را به پيغمبر،به امام-كه مردم از آنها پيروى مىكنند-نسبت مىدهد در صورتى كه خلق او جور ديگرى بوده است.تحريف در يك حادثه تاريخى كه اين حادثه از نظر اجتماع يك سند است، سند اجتماعى است،پشتوانه اخلاق است،پشتوانه تربيت است،اين ديگر چقدر اهميت دارد! واى به حال آنكه تحريفات،چه تحريف لفظى و چه تحريف معنوى،در موضوعاتى صورت بگيرد كه آن موضوعات موضوع عادى نيست.حالا يك وقت كسى در شعر حافظ يك تحريفى مىكند،البته نبايد بشود.نبايد در يك كتاب ادبى با ارزش كسى تحريف كند.در موش و گربه هم نبايد تحريف كرد.يادم هستيكى از استادها مقالهاى در باره همين كتاب موش و گربه نوشته بود.اتفاقا خود اين كتاب از نظر ادبى بسيار كتاب با ارزشى است.ثابت كرده بود كه به قدرى مردم در همين موش و گربه دستبردهاند،شعرهايش را كم و زياد و كلمهها را عوض كردهاند كه حد ندارد.بعد نوشته بود كه به نظر من قومى در دنيا به اندازه قوم ايرانى بى امانت نيست،كه اينهمه در آثار خودش دخل و تصرفها و تحريفهاى بيجا بكند.البته اينها نبايد بشود،اما اينها به حيات و سعادت اجتماع ضربه نمىزند،در مسير اجتماع انحرافى ايجاد نمىكند.ولى آن چيزهايى كه به اخلاق و تربيت و دين مردم بستگى دارد،تحريف در اينها خطرناك است.
در مثنوى هم نبايد تحريف بشود.ولى مگر نكردند؟اينقدر شعر الحاقى در مثنوى هست كه خدا مىداند!يك شعرى در مثنوىهاى اصل بوده است،و چه شعر عالىاى،راجع به اثر محبت، گفته است:
از محبت تلخها شيرين شود و ز محبت مسها زرين شود
حرف حسابى است.محبت و عشق،چيزى است كه تلخها را شيرين مىكند،محبتحكم كيميا را دارد،مس وجود انسان را تبديل به زر مىكند.بعد ديگران آمدند مرتب الحاق كردند،بدون اينكه اصلا تناسب داشته باشد،مثلا گفتند از محبت مار مورى مىشود،از محبتسقف ديوار مىشود،از محبتخربزه هندوانه مىشود.اينها ديگر ربطى به موضوع ندارد.ولى واى به آن جايى كه در اسناد و پشتوانههاى زندگى بشر تحريف صورت بگيرد.مقدمات را مجبورم كوتاه كنم.
حادثه كربلا براى ما مردم خواهى نخواهى يك حادثه بزرگ اجتماعى است،يعنى اين حادثه در تربيت ما،در خلق و خوى ما اثر دارد،حادثهاى است كه خود به خود،بدون اينكه هيچ قدرتى ما مردم را مجبور كرده باشد،ميليونها نفر و قهرا ميليونها ساعتبراى شنيدن و استماع قضاياى مربوط به آن صرف مىكنيم.ميليونها تومان پول براى اين كار صرف مىشود. اين قضيه را ما بايد همان طورى كه بوده است،بدون كم و زياد تلقى كنيم و اگر كوچكترين دخل و تصرفى از طرف ما در اين حادثه صورت بگيرد،حادثه را منحرف مىكند،بجاى اينكه ما از اين حادثه استفاده كنيم قطعا ضرر خواهيم كرد.
حال بحث من اين است كه در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا ما هزاران تحريف وارد كردهايم، هم تحريفهاى لفظى-يعنى شكلى و ظاهرى-راجع به اصل قضايا،مقدمات قضايا،متن و حواشى مطلب،و هم[تحريفهاى معنوى كه]در تفسير اين حادثه ما تحريف كردهايم.با كمال تاسف اين حادثه،هم دچار تحريفهاى لفظى است و هم دچار تحريفهاى معنوى،هر دو.و باز تحريفهايى كه مىشود،گاهى لا اقل هماهنگى با اصل مطلب دارد،ولى گاهى تحريف نه تنها كوچكترين هماهنگى ندارد بلكه قضيه را مسخ و بكلى واژگون مىكند،به شكلى در مىآورد كه به صورت ضد خودش در مىآيد.باز هم با كمال تاسف بايد عرض كنم تحريفهايى كه به دست ما مردم در اين حادثه صورت گرفته است،همه در جهت پايين آوردن و مسخ كردن قضيه بوده است،در جهتبى خاصيت كردن و بى اثر كردن قضيه بوده است و در اين امر،هم گويندگان و علماى امت تقصير داشتهاند و هم مردم.همه اينها را ان شاء الله براى شما توضيح مىدهم.
نمونههايى از بعضى تحريفهايى كه در لفظ و ظاهر شده است،يعنى در شكل قضيه،در چيزهايى كه نسبت دادهاند،ذكر مىكنم.مطلب آنقدر زياد است كه قابل بيان كردن نيست. اگر بخواهند روضههاى دروغ را جمع كنند،روضههايى كه مىخوانند و دروغ است،شايد چند جلد كتاب پانصد صفحهاى بشود،من فقط به طور نمونه عرض مىكنم،و عرض خواهم كرد كه من اينها را از چه كتابى در همين مطلب استفاده كردهام.
كتاب«لؤلؤ و مرجان»
مرحوم حاج ميرزا حسين نورى(اعلى الله مقامه)استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمى و مرحوم حاج شيخ على اكبر نهاوندى در مشهد و مرحوم حاج شيخ محمد باقر بيرجندى محدث-كه مرحوم حاج شيخ عباس را همه مىشناسيم-بسيار مرد فوق العادهاى بوده است، محدث است،ولى در فن خودش فوق العاده متبحر است،عجيب متبحر است.از آن حافظههاى بسيار قوى بوده است و مرد با ذوقى هم بوده است و مرد بسيار با شور،با حرارت، با ايمان.گو اينكه اين مرد بعضى از كتابها نوشت كه شان او نبود و علماى وقت هم ملامتش كردند،ولى معمولا كتابهايش خوب است.مخصوصا كتابى در همين موضوع منبر نوشته ستبه نام«لؤلؤ و مرجان».اين كتاب با اينكه كتاب كوچكى است،فوق العاده كتاب خوبى است. در اين كتاب راجع به وظايف اهل منبر سخن گفته است.همه اين كتاب در دو فصل است:يك فصل[در]اخلاص،يعنى خلوص نيت،كه شرط اول گوينده،خطيب،واعظ،روضهخوان خلوص نيت است،كه وقتى منبر مىرود،روضه مىخواند به طمع پول نباشد،به طمع ديگرى نباشد،و چقدر عالى در اين موضوع بحث كرده است،كه من وارد بحثش نمىشوم.
پايه دوم صدق و راستى است و در اينجاست كه موضوع راست گفتن و موضوع دروغ گفتن[را مطرح كرده است.]انواع دروغها[را بيان كرده،]كه من خيال نمىكنم در هيچ كتابى در باره دروغ به طور كلى،به اندازهاى كه در اين كتاب بحثشده است[بحثشده باشد.]اخبار و رواياتش و انواع دروغ آنجا ذكر و تشريح شده است.چنين كتابى شايد در دنيا وجود نداشته باشد.عجيب اين مرد تبحر به خرج داده است!اين مرد بزرگ،در همين كتاب خودش نمونههايى،آنهم نمونههايى از دروغهايى كه معمول است و اينها را به اين حادثه بزرگ،حادثه تاريخى كربلا،نسبت مىدهند ذكر كرده است.آنچه كه من عرض مىكنم غالبا يا همه آن همانهايى است كه مرحوم حاجى نورى هم از آنها ناله كرده است،و حتى اين مرد بزرگ صريحا مىگويد:امروز بايد عزاى حسين را گرفت،اما براى حسين در عصر ما يك عزاى جديدى است كه در گذشته نبوده است و آن عزاى جديد اين همه دروغهاست كه در باره حادثه كربلا گفته مىشود و احدى جلو اين دروغها را نمىگيرد.امروز بر اين مصيبتحسين بن على بايد گريست،نه بر آن شمشيرها و نيزههايى كه در آن روز بر پيكر شريفش وارد شد.
و در مقدمه كتاب نوشته است كه فلان عالم بزرگ از علماى هندوستان نامهاى به من نوشته است و از روضههاى دروغى كه در هندوستان خوانده مىشود شكايت كرده و از من خواهش كرده است كه يك كارى بكنم،كتابى بنويسم كه جلو روضههاى دروغ در آنجا گرفته بشود.بعد مرحوم حاجى به اين عبارت ذكر مىكند،مىنويسد:اين عالم هندى خيال كرده كه روضه خوانها وقتى به هندوستان مىروند دروغ مىگويند،نمىداند كه آب از سرچشمه گل آلود است،مركز روضههاى دروغ،كربلا و نجف و ايران است.همان مراكز تشيع مركز روضههاى دروغ است.
من به طور نمونه قسمتهايى را عرض مىكنم.بعضى از اينها مربوط به وقايع قبل از عاشوراست،بعضى مربوط به وقايع بين راه است،بعضى مربوط به ايام اقامت در محرم است و اغلب مربوط به روز عاشوراست،بعضى مربوط به ايام اسارت اهل بيت است و بعضى مربوط به ائمه استبعد از قضاياى كربلا.حال براى هر كدام يكى دو نمونه عرض مىكنم.
دو مسؤوليتبزرگ مردم
اين مطلب را هم در مقدمه بايد عرض بكنم:در همه اينها مردم مسؤولاند،يعنى شما مردمى كه اينجا نشستهايد،هيچ خيال نمىكنيد كه در اين قضيه مسؤول هستيد و خيال مىكنيد كه مسؤول فقط گويندگان هستند.دو مسؤوليتبزرگ،مردم دارند.يك مسؤوليت اين است كه نهى از منكر بر همه واجب است.وقتى كه مىفهميد و مىدانيد-و مردم اغلب هم مىدانند-كه دروغ است،نبايد در آن مجلس بنشينيد،كه حرام است،بلكه بايد مبارزه كنيد.و ديگر اين تمايلى است كه صاحب مجلسها و مستمعين به گيراندن مجلس دارند،مجلس بايد بگيرد،بايد كربلا بشود.روضهخوان بيچاره مىبيند كه اگر بنا بشود هر چه مىگويد از آن راستها باشد مجلسش نمىگيرد،بعد همين مردم هم دعوتش نمىكنند،ناچار يك چيزى هم اضافه مىكند.اين انتظار را مردم بايد از سر خودشان بيرون كنند،[نگويند]فلان روضه خوانى كه مجلس او مىگيرد،فلان روضه خوانى كه كربلا مىكند.كربلا مىكند يعنى چه؟!شما بايد روضه راست را بشنويد و معارف و سطح فكرتان بالا بيايد،به طورى كه اگر در يك كلمه روحتان اهتزاز پيدا كرد،يعنى با روح حسين بن على هماهنگى كرد،و اشكى و لو ذرهاى،و لو به قدر بال مگس[جارى شد،]اگر يك چنين اشكى در حالت هماهنگى روح شما با حسين بن على از چشم شما بيرون بيايد،واقعا مقام بزرگى براى شماست.اما اشكى كه از راه قصابى كردن بخواهد از چشم شما بيايد،اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد.«داد بكشيد»يعنى چه؟! چرا داد بكشيد؟!
نقل كردند يكى از علماى بزرگ در يكى از شهرستانها تا اندازهاى درد دين داشت و هميشه ايراد مىگرفت،مىگفت:چرا اين حرفهاى دروغ را مىگوييد؟و مىگفتند تعبيرش هم اين بود، مىگفت:اين زهر مارها چيست كه بالاى اين منبرها مىگوييد؟يك وقتبه يك واعظى گفت: آقا اين زهر مارها چيست كه مىگوييد؟!او گفت:غير از اين نمىشود،اگر اينها را نگوييم اصلا بايد در دكان را تخته كنيم و برويم.گفت:خير،اينها دروغ است.تا اينكه آن آقا خودش در مجلس خودش مجلسى بپا كرد و همان واعظ را دعوت كرد،خودش هم بانى شد.به او گفت: من مىخواهم به عنوان نمونه يك مجلسى ترتيب بدهم،تو هم بايد مقيد باشى جز از كتابهاى معتبر هيچ روضهاى نخوانى،فقط روضه راستبخوانى(گفتند تكيه كلامش هم اين بود كه از آن زهر مارىها نگو،يعنى از آن دروغها)،از آن زهر مارىها چيزى نگويى.گفت:چشم،چون مجلس مال شماست من هم همين طور[عمل مىكنم.]شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود.منبر را هم كنار محراب گذاشته بودند.آن آقا رفت صحبتهايش را كرد،نوبت روضه شد.او مقيد بود كه جز روضه راست چيزى نخواند.خواند و خواند،مجلس هيچ تكان نخورد و همين طور يخ كرده بود.اين آقا ديد عجب!اين مجلس مال خودش هم هست،بعد مردم چه مىگويند،زنها مىگويند لابد آقا نيتش پاك نيست كه مجلسش نمىگيرد،اگر آقا خودش نيتش درستبود،اخلاص نيت داشتحالا كربلا شده بود.ديد آبرويش دارد مىرود،چه بكند؟آرام و زير چشمى به او گفت:كمى از آن زهر مارىها قاطى كن.
يك مسؤوليتبزرگ اين مسؤوليت است،[مقاومت در برابر]اين انتظارى كه مردم براى كربلا شدن دارند.اين خودش دروغ ساز است و لهذا غالب جعلياتى كه شده است،مقدمه گريز زدن بوده است،يعنى جعل شده استبراى اينكه بشود از آن جعل يك گريزى زد و اشك مردم را جارى كرد،و غير از اين چيزى نبوده است.
نمونههايى از تحريفات در شكل اين حادثه:
نمونه اول
در مقدمات قضايا ايشان[قضيهاى]نقل مىكنند و من هم شنيدهام،مكرر هم شنيدهام،يكى از قضايايى كه همه ما شنيدهايم[اين است كه]راجع به روابط حضرت ابوالفضل و حضرت سيد الشهداء مىگويند:روزى امير المؤمنين على عليه السلام در بالاى منبر بود و خطبه مىخواند.امام حسين عليه السلام فرمود:من تشنهام،آب مىخواهم،حضرت فرمود:كسى براى فرزندم آب بياورد.اول كسى كه از جا بر خاست،كودكى بود كه همان حضرت ابو الفضل العباس بود.ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند(آنهم با چه طول و تفصيلى).در حالى وارد شد كه[آن را]روى سرش گرفته بود و آب هم مىريخت.امير المؤمنين على عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد،اشكشان جارى شد.به آقا عرض كردند:آقا شما چرا گريه مىكنيد؟فرمود:بله،قضاياى كربلا يادم افتاد.معلوم است كه اين گريز به كجاها منتهى مىشود.
حاجى نورى در اينجا بحث عالىاى دارد،مىگويد:شما مىگوييد على در بالاى منبر بود و خطبه مىخواند.على فقط در زمان خلافتش بود كه منبر مىرفت و خطبه مىخواند،پس در كوفه بوده است.خلافتحضرت امير در كوفه در چه سالى بود؟بين سال36 و 41.در آنوقت امام حسين در چه سنى بود؟مردى بود تقريبا 33 ساله.مىگويد:آيا اصلا اين حرف معقول است كه يك مرد 33 ساله در حالى كه پدرش دارد مردم را موعظه مىكند،خطابه مىخواند،يكدفعه وسط خطابه بدود:آقا من تشنهام،آب مىخواهم؟!اگر يك آدم معمولى اين كار را بكند، مىگوييد:چه آدم بى ادب بى تربيتى است!و تازه حضرت ابوالفضل در آن وقت كودك نبوده، يك جوان در حدود پانزده ساله بوده است.يك چنين جعلى،تحريفى[كردند.]حالا غير از موضوع دروغ بودنش،از نظر ارزش آيا اين شان امام حسين را بالا مىبرد يا پايين مىآورد؟ مسلم است كه پايين مىآورد.يك دروغى به امام نسبت داديم و آبروى امام را برديم،طورى حرف زديم كه امام را در سطح بى ادبترين افراد مردم تنزل داديم كه در حالى كه پدرى مثل على دارد حرف مىزند تشنهاش مىشود،طاقت نمىآورد كه جلسه تمام شود،حرف آقا را قطع مىكند:من تشنهام،بگوييد براى من آب بياورند!
نمونه دوم
در باره اين ماجرا كه قاصدى از قاصدهاى كوفه براى ابا عبد الله نامه آورده بود اين طور نقل كردهاند-يعنى اين طور بستهاند،تحريف و جعل كردهاند-كه آمد خدمت آقا جواب خواست، آقا فرمود:سه روز ديگر بيا از من جواب بگير.سه روز ديگر كه سراغ گرفت،گفتند آقا امروز عازم به رفتناند.اين هم گفت:پس حالا كه آقا بيرون مىروند،من بروم جلال و كوكبه پادشاه حجاز را ببينم كه چگونه است؟رفت ديد آقا خودشان روى يك كرسى مثلا مرصعى نشستهاند،بنى هاشم روى كرسيهاى چنين و چنان نشستهاند،بعد محملها و عماريهايى آوردند،چه حريرها،چه ديباجها،چه چيزها در آنجا بود!بعد مخدرات را آوردند با چه احترامى سوار اين محملها كردند.اينها را مىگويند و مىگويند،بعد مىگويند اما عصر روز يازدهم اينها كه چنين محترمانه آمدند،آن وقت ديگر چه حالى داشتند!
حاجى نورى مىگويد:اين حرفها يعنى چه؟!اين تاريخ است،امام حسين در حالى كه بيرون آمد اين آيه را مىخواند: فخرج منها خائفا يترقب (3) يعنى خودش را در اين بيرون آمدن تشبيه مىكرد به موسى بن عمران در وقتى كه از فرعون فرار مىكرد و[از شهر]بيرون مىآمد قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل (4) .يك قافله بسيار بسيار سادهاى حركت كرده بود. مگر عظمت ابا عبد الله به اين است كه يك كرسى مثلا زرين برايش گذاشته باشند؟يا ظمتخاندان او به اين است كه سوار محملهايى شده باشند كه آنها را از ديباج و حرير پوشانده باشند،اسبهايشان چطور باشد،شترهايشان چطور باشد،نوكرهايشان چطور باشند؟! كجا بوده يك چنين چيزهايى؟!
حالا من به طور نمونه بعضى از قضايايى را كه در كربلا نسبت مىدهند،عرض مىكنم.
نمونه سوم
يكى از معروفترين قضايا كه حتى يك تاريخ به آن گواهى نمىدهد،قصه ليلا مادر حضرت على اكبر است.البته ايشان مادرى به نام ليلا داشتهاند،ولى يك مورخ نگفته است كه ليلا در كربلا بوده است.اما چقدر ما روضه ليلا و على اكبر خوانديم،روضه آمدن ليلا به بالين على اكبر!حتى من در قم در مجلسى كه به نام آية الله بروجردى تشكيل شده بود،البته خود ايشان نبودند،همين روضه را شنيدم كه على اكبر رفتبه ميدان،حضرت به ليلا فرمود:از جدم شنيدم كه دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است،برو در فلان خيمه خلوت،موهايت را پريشان كن و در حق فرزندت دعا كن،بلكه خداوند اين فرزند را سالم به ما بر گرداند!
اصلا ليلايى در كربلا نبوده.بعلاوه اين منطق منطق حسين نيست.منطق حسين در روز عاشورا منطق جانبازى است.در باره على اكبر تمام مورخين نوشتهاند كه در باره هر كس كه آمد اجازه خواست،اگر به نحوى مىشد حضرت عذرى برايش ذكر كند ذكر مىكرد الا براى على اكبر«فاستاذن اباه فاذن له»يعنى تا اجازه خواست،گفت:برو.
حالا چه شعرها[خوانده مىشود:]
خيز اى بابا از اين صحرا رويم نك به سوى خيمه ليلا رويم
مطلبى الآن يادم افتاد،آن خيلى عجيب بود.چند سال پيش در همين تهران،در منزل يكى از علماى بزرگ اين شهر،يكى از اهل منبر روضه ليلا خواند.يكى چيزى من آنجا شنيدم كه به عمرم نشنيده بودم.گفت وقتى كه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان كرد، بعد نذر كرد كه اگر خدا على اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود،از كربلا تا مدينه ريحان بكارد!(سيصد فرسخ راه است.)اين را گفت،يكمرتبه زد زير آواز:«نذر على لان عادوا و ان رجعوا-لازرعن طريق الطف ريحانا»(من نذر كردم كه اگر اينها برگردند،راه طف را ريحان بكارم.)اين بيشتر براى من اسباب تعجب شد كه اين شعر عربى از كجا پيدا شد؟بعد رفتيم دنبالش گشتيم،ديديم اين طفى كه در اين شعر آمده كربلا نيست،«طف»آن سرزمينى بوده كه ليلا[معشوق]مجنون عامرى،همين عاشق معروف،در آن سرزمين سكونت مىكرده و اين شعر از مجنون استبراى ليلى،و اين آدم اين شعر را براى ليلاى مادر على اكبر و براى كربلا مىخواند.آخر اگر يك مسيحى يا يك يهودى يا يك آدم لا مذهب در آنجا باشد،او كه نمىفهمد كه اينها را اين بابا از خودش جعل كرده،مىگويد تاريخ اينها چه مزخرفاتى دارد! العياذ بالله اينها زنهايشان شعور نداشتند؟«نذر مىكنم از كربلا تا مدينه ريحان بكارم»يعنى چه؟
نمونه چهارم
از اين بالاتر،مىگويند:در همان گرماگرم روز عاشورا كه مىدانيم مجال نماز خواندن هم نبود و امام نماز خوف خواند (5) ،امام فرمود حجله عروسى راه بياندازيد،من مىخواهم عروسى قاسم را با يكى از دخترهايم،لا اقل شبيهش هم شده،در اينجا ببينم.(حالا قاسم يك بچه سيزده ساله است.)چرا؟آخر آرزو دارم،آرزو را كه نمىتوانم به گور ببرم.شما را به خدا ببينيد، يك حرفى است كه اگر به زن دهاتى بگويى،به او بر مىخورد.گاهى از يك افراد خيلى سطح پايين[مىشنويم كه]من آرزو دارم عروسى پسرم را ببينم،عروسى دخترم را ببينم.حالا در يك چنين گرماگرم زد و خورد كه مجال نماز خواندن نيست،مىگويند حضرت فرمود كه من در همين جا مىخواهم دخترم را براى پسر برادرم عقد كنم و يك شكل عروسى هم شده است در اينجا راه بياندازم.يكى از چيزهايى كه از تعزيهخوانىهاى قديم ما هرگز جدا نمىشد، عروسى قاسم بود،قاسم نوكدخدا،يعنى نو داماد،قاسم نو داماد،در صورتى كه اين قضيه در هيچ كتابى از كتابهاى تاريخى معتبر وجود ندارد.
اين مرد عالم،حاجى نورى،مىگويد:اول كسى كه اين[قضيه]را در كتابش نوشته است،ملا حسين كاشفى بوده در كتابى به نام«روضة الشهداء»و اصل قضيه دروغ و صد در صد دروغ است.سبحان الله!گفت:
بس كه ببستند بر او برگ و ساز گر تو ببينى نشناسيش باز
اگر سيد الشهداء عليه السلام بيايد و ببيند(او در عالم معنا كه مىبيند،اگر در عالم ظاهر هم بيايد ببيند)چه مىبيند؟مىبيند ما براى او اصحاب و يارانى ذكر كردهايم كه او اصلا يك چنين اصحاب و يارانى نداشته است.مثلا در كتاب محرق القلوب-كه اتفاقا نويسندهاش عالم و فقيه بزرگى است ولى در اين موضوعات اطلاع نداشته-نوشته استيكى از اصحابى كه در روز عاشورا از زير زمين جوشيد هاشم مرقال بود و يك نيزه هيجده ذرعى هم دستش بود. آخر يك كسى هم گفته بود سنان ابن انس كه به قول بعضى سر امام حسين را بريد(بيشتر هم مىگويند او سر حضرت را بريد)نيزهاى داشت كه شصت ذرع بود.گفتند آخر نيزه شصت ذرعى كه نمىشود!گفتخدا از بهشتبرايش فرستاده بود!محرق القلوب نوشته است كه هاشم بن عتبه مرقال با نيزه هجده ذرعى پيدا شد.در حالى كه اين هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امير بوده و در بيستسال پيش كشته شده بود.براى امام حسين يارانى ذكر مىكنيم كه نداشته است.
چند نمونه ديگر
زعفر جنى جزء ياران امام حسين است،دشمنانى ذكر مىكنند كه[امام چنين يارى]نداشته است.در كتاب اسرار الشهادة نوشته است كه در كربلا يك ميليون و ششصد هزار نفر لشكر عمر سعد بود.آخر اينها از كجا پيدا شدند؟اينها هم همه از كوفه بودند.مگر چنين چيزى مىشود؟در آن كتاب نوشته است امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را با ستخودش كشت.با بمبى كه روى هيروشيما انداختند،تازه شصت هزار نفر كشته شد.من چند روز پيش حساب كردم كه اگر فرض كنيم كه شمشير مرتب بيايد و در هر ثانيه يك نفر كشته شود،سيصد هزار نفر،هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مىخواهد.ديدند كه جور در نمىآيد،چه بكنند؟گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعتبود.[همچنين نوشته است]حضرت ابوالفضل بيست و پنج هزار نفر را كشت.حساب كردم شش ساعت و پنجاه و چند دقيقه و چند ثانيه وقت مىخواهد اگر در هر ثانيه يك نفر را كشته شده باشد.
پس باور كنيم حرف اين مرد بزرگ حاجى نورى را كه مىگويد:امروز اگر كسى بخواهد بگريد،اگر كسى بخواهد ذكر مصيبت كند،بر مصائب جديده ابا عبد الله بايد بگريد،بر اين دروغهايى كه به ابا عبد الله عليه السلام نسبت داده مىشود.اينها كه عرض مىكنم نمونههاى كوچكى است.
اربعين مىرسد،همه مردم اين روضه را گوش مىكنند كه اسرا از شام كه بر مىگشتند، آمدند به كربلا و در آنجا با جابر ملاقات كردند،امام زين العابدين با جابر ملاقات كرد،در صورتى كه اين مطلب جز در كتاب لهوف كه آن هم خود سيد بن طاووس در كتابهاى ديگرش آن را تكذيب كرده و لا اقل تاييد نكرده است،در هيچ كتابى نيست و هيچ دليل عقلى هم قبول نمىكند.ولى مگر مىشود اين را از مردم گرفت.در اربعين تنها موضوعى كه مطرح است موضوع زيارت امام حسين است چون اولين زائرش جابر بوده است و در اين روز زيارت امام حسين سنتشده است.اربعين جز موضوع زيارت امام حسين هيچ چيز ديگرى ندارد، موضوع تجديد عزاى اهل بيت نيست،موضوع آمدن اهل بيتبه كربلا نيست،اصلا راه شام از كربلا نيست،راه شام به مدينه از خود شام جدا مىشود.باز هم اگر بخواهم نمونه ذكر كنم هنوز نمونههايى دارد.اگر جلسه بعد وقت كردم باز از اين نمونهها عرض مىكنم،اگر ديدم مجالى نيست،مىپردازم به تحريفهاى معنوى،ديگر تحريفهاى لفظى را كوتاه مىكنم.
غناى حادثه كربلا از نظر نقلهاى معتبر
آن چيزى كه بيشتر دل انسان را به درد مىآورد اين است كه اتفاقا در ميان وقايع تاريخى، كمتر واقعهاى است كه از نظر نقلهاى معتبر به اندازه حادثه كربلا غنى باشد.من در سابق خيال مىكردم كه اساسا علت اينكه اين همه دروغ اينجا پيدا شده است اين بوده كه وقايع راستين را كسى نمىداند چه بوده است؟بعد كه مطالعه كردم،ديدم اتفاقا هيچ قضيهاى در تاريخ-در تاريخهاى دور دست مربوط به مثلا سيزده يا چهارده قرن پيش-به اندازه حادثه كربلا تاريخ معتبر ندارد.معتبرين مورخين اسلامى از همان قرن اول و دوم قضايا را با سندهاى معتبر نقل كردند و اين نقلها با يكديگر انطباق دارد و به هم نزديك است،و قضايايى در كار بوده است كه سبب شده است جزئيات اين تاريخ بماند.يكى از چيزهايى كه سبب شده كه متن اين حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته بشود اين است كه در اين حادثه خطبه زياد خوانده شده است.خطبه در آن عصرها حكم اعلاميه را در اين عصر داشت.همين طورى كه در اين عصر در وقايع،مخصوصا در جنگها،اعلاميههاى رسمى بهترين چيز استبراى اينكه متن تاريخ را نشان بدهد،در آن زمان هم خطبه چنين بوده است.خطبه زياد است،چه قبل از حادثه كربلا چه در خلال حادثه كربلا و چه خطبههايى كه بعد اهل بيت در كوفه،در شام و در جاهاى ديگر ايراد كردند و اصلا هدف آنها از اين خطبهها اين بود كه مىخواستند به مردم اعلام كنند كه چه گذشت و قضايا چه بود و هدف چه بود؟اين يكى از منابع،يعنى خودش انگيزهاى بوده است كه قضايا نقل شود.
در قضيه كربلا سؤال و جواب زياد شده است.همينها در متن تاريخ ثبت است كه ماهيت قضيه را به ما نشان مىدهد.در خود كربلا رجز زياد خوانده شده است،مخصوصا شخص ابا عبد الله.ماهيت قضيه را همان رجزها مىتواند نشان بدهد.در قضيه كربلا،در قبل و بعد از قضيه،نامههاى زيادى مبادله شده است،نامههايى كه ميان امام و اهل كوفه مبادله شده است، نامههايى كه ميان امام و اهل بصره مبادله شده است،نامههايى كه خود امام قبلا براى معاويه نوشته است،كه از آنجا معلوم مىشود كه امام خودش را براى قيام بعد از معاويه آماده مىكرده است،نامههايى كه خود دشمنان براى يكديگر نوشتهاند،يزيد براى ابن زياد،ابن زياد براى يزيد،ابن زياد براى عمر سعد،عمر سعد براى ابن زياد متن اينها در تاريخ اسلام مضبوط است.
قضاياى كربلا قضاياى روشنى است و سراسر اين قضايا هم افتخار آميز است،ولى ما آمدهايم چهره اين حادثه تابناك تاريخى را تا اين مقدار مشوه كردهايم!بزرگترين خيانتها را ما به امام حسين عليه السلام كردهايم.اگر امام حسين عليه السلام در عالم ظاهر هم بيايد ببيند،به ما چه مىگويد؟مىگويد:آن كه در آنجا بود كه اين نيست؟شما كه به كلى قيافه را تغيير داده و عوض كردهايد،آن امام حسينى كه شما در خيال خودتان رسم كردهايد كه من نيستم!آن قاسم بن الحسنى كه شما در خيال خودتان رسم كردهايد كه آن برادر زاده من نيست!آن على اكبرى كه شما در مخيله خودتان درست كردهايد كه جوان با معرفت من نيست!آن يارانى كه شما درست كردهايد كه آنها نيستند،پس شما چه مىگوييد؟!ما آمدهايم قاسمى درست كردهايم كه آرزويش فقط دامادى بوده،آرزوى عمويش هم دامادى او بوده است.اين را شما مقايسه كنيد با قاسمى كه در تاريخ بوده است.
تواريخ معتبر اين قضيه را نقل كردهاند كه در شب عاشورا امام عليه السلام اصحاب خودش را در خيمهاى«عند قرب الماء»جمع كرد.معلوم مىشود خيمهاى بوده است كه آن را به مشكهاى آب اختصاص داده بودند و از همان روزهاى اول آبها را در آن خيمه جمع مىكردند.امام اصحاب خودش را در آن خيمه يا نزديك آن خيمه جمع كرد.آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را در آنجا امام القاء كرد،كه حالا آزاديد(آخرين اتمام حجتبه آنها).امام نمىخواهد كسى رودربايستى داشته باشد،كسى خودش را مجبور ببيند،حتى كسى خيال كند به حكم بيعت لازم استبماند،خير،همهتان را آزاد كردم،همه يارانم،همه خاندانم،حتى برادرانم، فرزندانم،برادر زادگانم،اينها هم جز به شخص من به كسى كارى ندارند،امشب شب تاريكى است،اگر مىخواهيد،از اين تاريكى استفاده كنيد برويد و آنها هم قطعا به شما كارى ندارند. اول از آنها تجليل مىكند:منتهاى رضايت را از شما دارم،اصحابى از اصحاب خودم بهتر سراغ ندارم،اهل بيتى از اهل بيتخودم بهتر سراغ ندارم.در عين حال اين مطالب را هم حضرت به آنها مىفرمايد.همهشان به طور دسته جمعى مىگويند:مگر چنين چيزى ممكن است؟! جواب پيغمبر را چه بدهيم؟وفا كجا رفت؟انسانيت كجا رفت؟محبت و عاطفه كجا رفت؟آن سخنان پر شورى كه آنجا گفتند،كه واقعا انسان را به هيجان مىآورد.يكى مىگويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسى بخواهد فداى مثل تويى كند؟!اى كاش هفتاد بار زنده مىشدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مىكردم.آن يكى مىگويد هزار بار.يكى مىگويد: اى كاش امكان داشتبروم و جانم را فداى تو كنم،بعد اين بدنم را آتش بزنند،خاكستر كنند، خاكسترش را به باد بدهند،باز دو مرتبه مرا زنده كنند،باز هم و باز هم.
اول كسى كه به سخن در آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم،همينكه اينها اين سخنان را گفتند،آنوقت امام مطلب را عوض كرد،از حقايق فردا قضايايى گفت،فرمود:پس بدانى كه قضاياى فردا چگونه است.آنوقتبه آنها خبر كشته شدن را داد.درست مثل يك مژده بزرگ تلقى كردند.آنوقت همين نوجوانى كه ما اينقدر به او ظلم مىكنيم،آرزوى او را دامادى مىدانيم،تاريخ مىگويد خودش گفته آرزوى من چيست.يك بچه سيزده ساله معلوم است در جمع مردان شركت نمىكند،پشتسر مردان مىنشيند.مثل اينكه پشتسر نشسته بود و مرتب سر مىكشيد كه ديگران چه مىگويند؟وقتى كه امام فرمود همه شما كشته مىشويد، اين طفل با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه؟با خود گفت آخر من بچهام، شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته مىشوند،من هنوز صغيرم.يك وقت رو كرد به آقا و عرض كرد:«و انا فى من يقتل؟»آيا من جزء كشته شدگان هستم يا نيستم؟حالا ببينيد آرزويش چيست؟آقا جوابش را نداد،فرمود:اول من از تو يك سؤال مىكنم جواب مرا بده،بعد من جواب تو را مىدهم.شايد(من اين طور فكر مىكنم)آقا مخصوصا اين سؤال را كرد و اين جواب را شنيد،خواست اين سؤال و جواب پيش بيايد كه مردم آينده فكر نكنند اين نوجوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد،ديگر مردم آينده نگويند اين نوجوان در آرزوى دامادى بود،ديگر برايش حجله درست نكنند،جنايت نكنند.آقا فرمود كه اول من سؤال مىكنم.عرض كرد:بفرماييد.فرمود:«كيف الموت عندك»؟پسركم،فرزند برادرم،اول بگو مردن، كشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟فورا گفت:«احلى من العسل»از عسل شيرينتر است، من در ركاب تو كشته بشوم،جانم را فداى تو كنم؟اگر از ذائقه مىپرسى(چون حضرت از ذائقه پرسيد)از عسل در اين ذائقه شيرينتر است،يعنى براى من آرزويى شيرينتر از اين آرزو وجود ندارد.ببينيد چقدر منظره تكان دهنده است!
اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده است كه تا زندهايم ما بايد اين حادثه را زنده نگه بداريم،چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى.اين است كه اين مقدار ارزش مىدهد كه بعد از چهارده قرن اگر يك چنين حسينيهاى (6) به نامشان بسازيم كارى نكردهايم،و الا آن كه آرزوى دامادى دارد،كه همه بچهها آرزوى دامادى دارند، ديگر اين حرفها را نمىخواهد،وقت صرف كردن نمىخواهد،پول صرف كردن نمىخواهد، برايش حسينيه ساختن نمىخواهد،سخنرانى نمىخواهد.ولى اينها جوهره انسانيتاند، مصداق انى جاعل فى الارض خليفة (7) هستند،اينها بالاتر از فرشته هستند.فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،كشته مىشوى«بعد ان تبلؤ ببلاء عظيم»اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است،يك گرفتارى بسيار شديدى پيدا مىكنى.(چون مجلس آماده شد اين ذكر مصيبت را عرض مىكنم.)اين آقا زاده اصلا باك ندارد.روز عاشوراست.حالا پس از آنكه با چه اصرارى به ميدان مىرود،بچه است،زرهى كه متناسب با اندام او باشد وجود ندارد، خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشتهاند همين طور رفت،عمامهاى به سر گذاشته بود«كانه فلقة قمر»همين قدر نوشتهاند به قدرى اين بچه زيبا بود،مثل يك پاره ماه.اين جملهاى است كه دشمن در باره او گفته است. گفت:
بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مىبرد؟
راوى گفت نگاه كردم ديدم كه بند يكى از كفشهايش باز است،يادم نمىرود كه پاى چپش هم بود.معلوم مىشود كه چكمه پايش نبوده است.
حالا آن روح و آن معنويت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشتهاند كه امام[كنار]در خيمه ايستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.يكمرتبه فريادى شنيد. نوشتهاند مثل يك باز شكارى-كه كسى نفهميد به چه سرعت امام پريد روى اسب-حمله كرد. مىدانيد آن فرياد چه بود؟فرياد يا عماه،عموجان!عموجان!وقتى آقا رفتبه بالين اين نوجوان، در حدود دويست نفر دور او را گرفته بودند.امام كه حركت كرد و حمله كرد،آنها فرار كردند. يكى از دشمنان از اسب پايين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند،خود او در زير پاى اسب رفقاى خودش پايمال شد.آن كسى كه مىگويند در عاشورا در زير سم اسبها پايمال شد در حالى كه زنده بود،يكى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.
حضرت خودشان را رساندند به بالين قاسم،ولى در وقتى كه گرد و غبار زياد بود و كسى نمىفهميد قضيه از چه قرار است.وقتى كه اين گرد و غبارها نشست،يك وقت ديدند كه آقا به بالين قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود:«يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك»يعنى برادر زاده!خيلى بر عموى تو سخت است كه تو بخوانى،نتواند تو را اجابت كند،يا اجابت كند و بيايد اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد.در همين حال بود كه يك وقت فريادى از اين نوجوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيمو صلى الله على محمد و آله الطاهرين،باسمك العظيم الاعظمالاعز الاجل الاكرم يا الله...
خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما!ما را به حقايق اسلام آشنا كن!اين جهلها و نادانيها را به كرم و لطف خودت از ما دور بگردان!توفيق عمل و خلوص نيتبه همه ما نايتبفرما!حاجات مشروعه ما را بر آور!اموات همه ما ببخش و بيامرز!
رحم الله من قرء الفاتحة مع الصلوات.
پىنوشتها
1- مائده/13.
2- بقره/75.
3- قصص/21.
4- قصص/22.
5- حتى دو نفر از اصحاب آمدند خودشان را براى امام سپر قرار دادند كه امام بتوانند اين دو ركعت نماز خوف را بخوانند.(نماز خوف يعنى همين نماز فريضه را به صورت قصر مىخوانند.) قطعا امام با عجله هم مىخواندهاند.تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند،اين دو نفر در اثر تيرهاى پياپى كه مىآمد،از پا در آمدند.مجالى براى نماز خواندن به اينها نمىدادند.
6- [حسينيه ارشاد]
7.بقره/30.