
عوامل تحريف
[گفتيم در واقعه تاريخى كربلا تحريفاتى صورت]گرفته است،چه از نوع لفظى و چه از نوع تحريف معنوى،و همين تحريفها سبب شده است كه اين سند بزرگ تاريخى و اين منبع بزرگ تربيتى براى ما بى اثر و يا كم اثر بشود و احيانا در مواقعى اثر معكوس ببخشد.عموم ما اين وظيفه را داريم كه اين سند مقدس را از اين تحريفها كه آن را آلوده كرده است،پاك و منزه كنيم.وعده دادم كه امشب در باره عاملهاى تحريف بحث كنم و در فردا شب،ان شاء الله،بحث ما در اطراف تحريفهاى معنوى اين حادثه خواهد بود.
عوامل تحريف:
1.اغراض دشمنان
عاملهاى تحريف بر دو قسم است.يك نوع از عاملهاست كه عاملهاى عمومى است،يعنى به طور كلى در تواريخ دنيا اين عوامل وجود دارد و تواريخ را دچار تحريف مىكند،اختصاص به حادثه عاشورا ندارد.مثلا هميشه اغراض دشمنان خود يك عاملى استبراى اينكه حادثهاى را دچار تحريف كند.دشمن براى اينكه به هدف و غرض خودش برسد،تغيير و تبديلهايى در متن تاريخ مىدهد و يا توجيه وتفسيرهاى ناروايى از تاريخ مىكند كه اين مطلب نمونههاى زيادى دارد و من نمىخواهم از نمونههاى آن بحثى كرده باشم.همين قدر عرض مىكنم كه در حادثه كربلا هم اين نوع از عامل دخالت داشت،يعنى دشمنان در صدد تحريف هضتحسينى بر آمدند.همان طورى كه در دنيا معمول است كه دشمنان،نهضتهاى مقدس را به افساد و اخلال و تفريق كلمه و ايجاد اختلاف و امثال اينها متهم مىكنند،حكومت اموى خيلى كوشش كرد براى اينكه چنين رنگى به نهضتحسينى بدهد.
از همان روز اول چنين تبليغاتى شروع شد.مسلم كه به كوفه آمده بود،يزيد ضمن ابلاغى كه براى اين زياد براى حكومت كوفه صادر مىكند،اين گونه مىنويسد:«مسلم پسر عقيل به كوفه آمده است و هدفش اخلال و افساد و ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان است،پس برو و او را سركوب كن».وقتى هم كه مسلم گرفتار مىشود و او را به دارالاماره ابن زياد مىبرند،ابن زياد همين جملهها را به مسلم مىگويد:«پسر عقيل!تو را چه شد كه به اين شهر آمدى؟مردم وضع آرام و مطمئنى داشتند.آمدى در اين شهر آشوب كردى،ايجاد اختلاف كردى،فتنه انگيزى كردى».مسلم هم مردانه جواب داد،گفت:اولا آمدن ما به اين شهر ابتدائى نبود.مردم اين شهر از ما دعوت كردند،نامههاى فراوان نوشتند،نامههايشان هست و در آن نامهها نوشتند كه پدر تو زياد در سالهايى كه در اينجا حكومت كرده است نيكان اين مردم را كشته است،بدان را بر نيكان مسلط كرده است،انواع ظلمها و اجحافها به مردم كرده است،از ما دعوت كردهاند براى اينكه عدالت را بر قرار كنيم،ما براى بر قرارى عدالت آمدهايم،از پيش خودمان هم نيامدهايم، مردم هم ما را براى اين منظور خواستهاند.
بعد هم حكومت اموى براى اينكه[در اين واقعه]تحريف معنوى كرده باشد،از اين جور قضايا زياد گفت،ولى به اصطلاح نگرفت،يعنى تاريخ اسلام تحت تاثير اين تحريف واقع نشد.شما يك نفر مورخ و يك نفر صاحب نظر را در دنيا پيدا نمىكنيد كه اين گونه اظهار نظر كرده و گفته باشد حسين بن على،العياذ بالله،قيام نابجايى كرد،آمد تا كلمه مردم را تفريق كند،اتحاد را از ميان ببرد،خير،اين تحريف اثر نكرد كه نكرد.پس دشمن نتوانست در حادثه كربلا تحريفى ايجاد كند.در حادثه كربلا با كمال تاسف هر چه تحريف شده است،از ناحيه دوستان است.
2.تمايل بشر به اسطوره سازى
عامل دوم،تمايل بشر استبه اسطورهسازى و افسانه سازى.اين هم باز در تمام تواريخ دنيا وجود دارد.در بشر يك حس قهرمان پرستى هست،يك حسى هست كه در باره قهرمانهاى ملى و قهرمانهاى دينى افسانه مىسازد.(در شبهاى عيد غدير كه آقاى دكتر شريعتى صحبت مىكردند،يك بحثبسيار عالى راجع به اين حسى كه در همه افراد بشر براى اسطورهسازى و افسانهسازى و قهرمان سازى و قهرمان پرستى-آن هم به يك شكل خارق العاده و فوق العادهاى-هست،ايراد كردند.)بهترين دليلش اين است كه مردم براى نوابغى مثل بوعلى سينا و شيخ بهائى چقدر افسانه جعل كردند!بوعلى سينا بدون شك نابغه بوده است،قواى جسمى و قواى روحىاش،يك جنبه فوق العادگى داشته است.ولى همينها سبب شده است كه مردم براى بوعلى سينا افسانههايى بسازند،مثلا بگويند بوعلى سينا در باره مردى كه از فاصله يك فرسخى مىآمد گفت اين مردى كه مىآيد دارد نان چرب مىخورد.گفتند تو از كجا فهميدى كه او نان مىخورد،و از كجا فهميدى كه نانش هم چرب است؟در سر يك فرسخى چگونه ديدى؟مىگويند بله،نور چشمش آنقدر كارگر بود كه گفت من پشههايى را ديدم كه دور اين نان مىگردند،فهميدم كه نانش چرب است كه پشه دور آن پرواز مىكند.معلوم است كه اين داستان افسانه است.آدمى كه پشه را از فاصله يك فرسخى ببيند،چربى نان را زودتر از خود آن پشهها مىبيند.يا مثلا[گفتهاند بوعلى سينا]در مدتى كه در اصفهان تحصيل مىكرد،گفت من نيمههاى شب كه براى مطالعه حركت مىكنم،صداى چكش مسگرهاى كاشان نمىگذارد كه من مطالعه كنم.رفتند تجربه كردند،يك شب دستور دادند كه مسگرهاى كاشان چكش نزنند،آن شب را گفت من آرام مطالعه كردم.معلوم است كه اينها افسانه است.
براى شيخ بهائى مردم چقدر افسانهها ساختهاند!اختصاص به حادثه عاشورا ندارد.ولى همان طور كه جلسه پيش عرض كردم،فرق است ميان افسانهاى،داستانى،جعلى،تحريفى كه در يك حادثه عادى باشد[و تحريفى كه در يك حادثه مهم تاريخى باشد.]حالا مردم در باره بوعلى سينا هر چه مىخواهند بگويند،بگويند،به كجا ضرر مىزند؟به هيچ جا.اما افرادى كه شخصيت آنها شخصيت پيشوايى است و قول آنها،فعل و عمل آنها،قيام و نهضت آنها سند و حجت است،در اينها نبايد تحريفىواقع بشود،در سخنشان،در شخصيتشان،در تاريخچهشان. در باره امير المؤمنين على عليه السلام چقدر افسانه خود ما شيعيان بافتهايم!در اينكه على مرد خارق العادهاى است،بحثى نيست.مثلا شجاعت على.دوست و دشمن اعتراف كردهاند كه شجاعت على يك شجاعت فوق افراد عادى بوده است.على با هيچ پهلوانى نبرد نكرد مگر آنكه آن پهلوان را كوبيد و به زمين زد.اين چيزى نيست كه در آن،جاى انكار باشد.فوق العادگى داشته،ولى در حد يك بشر فوق العاده،يك بشرى كه در ميدان جنگ هيچ كس حريفش نبود. اما مگر افسانهسازها و اسطورهسازها به همين مقدار قناعت كردند؟شما ببينيد چه حرفها در همين زمينهها گفتند!مثلا على عليه السلام در جنگ خيبر با مرحب خيبرى روبرو شد. مرحب چقدر فوق العادگى داشت!بسيار خوب.مورخين هم نوشتهاند كه در آنجا على عليه السلام ضربتش را كه فرود آورد،اين مرد را دو نيم كرد.حالا من نمىدانم اين دو نيم،دو نيم كامل بود يا مثلا تا سينهاش رسيد.ولى در اينجا افسانههايى است كه دين را خراب مىكند. گفتهاند به جبرئيل وحى شد:جبرئيل!فورا به زمين برو،برو كه آن غضبى كه ما در على مىبينيم،اگر شمشيرش فرود بيايد،زمين را دو نيم مىكند،به گاو و ماهى خواهد رسيد،برو بال خودت را در زير شمشير على بگير،رفت و گرفت.على عليه السلام هم شمشيرش چنان آمد كه مرحب آنچنان دو نيم شد كه اگر در ترازوى مثقالى مىگذاشتند،اين نيمهاش با آن نيمه برابر بود.بال جبرئيل كه زير زين اسب[قرار]گرفته بود،از شمشير على آسيب ديد و مجروح شد.تا چهل شبانه روز جبرئيل نتوانستبه آسمان برود،كه وقتى به آسمان رفت،خدا از او سؤال كرد:جبرئيل!تو اين چهل روز كجا بودى؟خدايا در زمين بودم،تو به من ماموريت داده بودى.چرا زود بر نگشتى؟شمشير على كه فرود آمد بال مرا مجروح كرد،من اين چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بودم!
ديگرى مىگويد:شمشير على آنچنان سريع و نرم آمد،از فرق مرحب گذشت،تا به نمد زين اسب رسيد و على شمشيرش را بيرون كشيد كه خود مرحب هم نفهميد.خيال كرد ضربت كارى نشد.گفت:على!همه زور تو همين بود؟همه پهلوانى تو همين بود؟گفت:اگر راست مىگويى خودت را تكان بده.تا مرحب خودش را تكان داد،يك قسمت از اين طرف افتاد،يك قسمت از آن طرف.اين طور افسانهها!
حاجى نورى،اين مرد بزرگ،در كتاب لؤلؤ و مرجان انتقاد مىكند،مىگويد:براى شجاعت ابوالفضل در جنگ صفين-كه اصل شركتحضرت هم معلوم نيست،اگر هم شركت كرده يك بچه پانزده ساله بوده است-نوشتهاند ابوالفضل العباس مردى را پرتاب كرد به هوا،يكى ديگر را پرتاب كرد،يكى ديگر را،تا هشتاد نفر.هشتادمى را كه پرتاب كرد،هنوز اولى به زمين نيامده بود.اولى كه آمد به زمين دو نيمش كرد،دومى را دو نيم كرد،سومى را و...از اين افسانهها!
در حادثه كربلا،يك قسمت از تحريفاتى كه صورت گرفته است معلول حس اسطورهسازى است.مبالغهها و اغراقهايى شده است.مخصوصا اروپاييها مىگويند در تاريخ مشرق زمين[مبالغه و اغراق]زياد است،و راست هم مىگويند.
ملاآقاى دربندى در اسرار الشهادة نوشته است عدد لشكريان عمر سعد سواره آنها ششصد هزار نفر بود،پياده آنها دو كرور و مجموعشان يك ميليون و ششصد هزار نفر بود،همه هم اهل كوفه بودند.آخر كوفه مگر چقدر بزرگ بود؟كوفه يك شهر تازه سازى بود.هنوز سى و پنجسال بيشتر از عمر كوفه نگذشته بود،چون كوفه را در زمان عمر بن الخطاب ساختند و كوفه مركز سپاهيان اسلام بود.عمر دستور داد اين شهر را در اينجا بسازند براى اينكه لشكريان اسلام در نزديكى ايران يك مركزى داشته باشند.همه جمعيت كوفه معلوم نيست در آن وقت آيا به صد هزار نفر مىرسيده يا نمىرسيده است.آنوقتيك ميليون و ششصد هزار نفر سپاهى در آن روز جمع بشود و حسين بن على عليه السلام هم سيصد هزار نفر آنها را بكشد،اين با عقل جور در نمىآيد.اين[سخن]اين قضيه را به طور كلى از ارزش مىاندازد،حرف همان آدمى مىشود كه مىگويند در باره هرات اغراق و مبالغه مىكرد،مىگفت هرات يك وقتى خيلى بزرگ بود.گفتند چقدر بزرگ بود؟گفت در يك وقت در آن واحد در هرات بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز وجود داشت.چقدر ما بايد آدم داشته باشيم و چقدر احمد داشته باشيم و چقدر احمد يك چشم داشته باشيم و چقدر احمد يك چشم كله پز داشته باشيم كه بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز وجود داشته باشد.
اين حس اسطوره سازى خيلى كارها كرده است.ما كه نبايد يك سند مقدس را در اختيار افسانهسازها قرار بدهيم.«و ان لنا فى كل خلف عدولا ينفون عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين».ما وظيفه داريم اينها را از چنگ اين افسانه سازها بيرون بياوريم.حالا براى هرات هر كه هر چه مىخواهد بگويد.اما براى حادثه عاشورا،حادثهاى كه ما دستور داريم هر سال آن را به صورت يك مكتب زنده بداريم،آيا صحيح است كه در اين داستان اين همه افسانه وارد بشود؟!
3.عامل خصوصى
عامل سوم يك عامل خصوصى است.اين دو عاملى كه عرض كردم،يعنى غرضها و عداوتهاى دشمنان و حس اسطورهسازى و افسانهسازى،در تمام تواريخ دنيا وجود دارد.ولى در خصوص حادثه عاشورا يك عامل بالخصوصى هست كه اين عامل سبب شده است كه در اين داستان بالخصوص،جعل واقع بشود.آن عامل چيست؟
پيشوايان دين از زمان پيغمبر اكرم و زمان ائمه اطهار دستور اكيد و بليغ دادهاند كه بايد نام حسين بن على زنده بماند،بايد مصيبتحسين بن على هر سال تجديد بشود،چرا؟بحث در اين«چرا»است.اين چه دستورى است در اسلام؟چرا اين همه ائمه دين به اين موضوع اهتمام داشتند؟چرا براى زيارت حسين بن على اين همه اهتمام و ترغيب است،اين همه تشويق است؟ ما بايد به اين«چرا»دقت كنيم.ممكن است كسى بگويد:«اين براى اين است كه تسلى خاطرى براى حضرت زهرا باشد.»آيا اين حرف مسخره نيست كه بعد از هزار و چهار صد سال،هنوز حضرت زهرا احتياج به تسليت داشته باشد؟در صورتى كه به نص خود امام حسين و به حكم ضرورت دين،بعد از شهادت امام حسين ديگر امام حسين و حضرت زهرا نزد يكديگر هستند. اين چه حرفى است؟!مگر حضرت زهرا بچه است كه بعد از هزار و چهار صد سال هنوز هم دائما به سر خودش بزند،گريه كند،بعد ما برويم به ايشان سر سلامتى بدهيم!اين حرفها دين را خراب مىكند.حسين مكتب عملى در اسلام تاسيس كرد.حسين عليه السلام نمونه عملى قيامهاى اصلاحى است.خواستند مكتب حسين زنده بماند،خواستند حسين سالى يك بار با آن نداهاى شيرين و عالى و حماسه انگيزش ظهور پيدا كند،فرياد كند:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا» (1) .
خواستند«الموت اولى من ركوب العار» (2) مرگ از زندگى ننگين بهتر است)براى هميشه زنده بماند.خواستند«لا ارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما» (3) براى هميشه زنده بماند.زندگى با ستمكاران براى من خستگى آور است،مرگ در نظر من جز سعادت چيزى نيست.خواستند آن جملههاى ديگر حسين:«خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة» (4) زنده بماند،«هيهات منا الذلة» (5) زنده بماند.مردى كه مىآيد آنجا در مقابل يك دريا[انسان]،سى هزار نفر،مىايستد،آن طور مردانه،در حالى كه در نهايتشدت گرفتار است از ناحيه شخص خودش،از ناحيه خاندان خودش،مرد و مردوار-كه چنين مردى دنيا به خودش نديده است-و مىگويد:«الا و ان الدعى بن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السلة و الذلة هيهات منا الذلة يابى الله ذلك لنا و رسوله و حجور طابت و طهرت» (6) ،خواستند اينها زنده بماند،مكتب حسين زنده بماند،تربيتحسينى زنده بماند،پرتوى از روح حسينى در اين ملتبتابد.فلسفهاش خيلى روشن است.گفتند نگذاريد اين حادثه فراموش بشود.حيات و زندگى شما بستگى به اين حادثه دارد،انسانيت و شرف شما بستگى به اين حادثه دارد،اسلام را با اين وسيله مىتوانيد خوب زنده نگه داريد.
پس ترغيب كردند به اين كه مجلس عزاى حسينى را زنده نگه داريد.راست است.عزادارى حسين بن على واقعا فلسفه دارد،واقعا فلسفه صحيح دارد،فلسفه بسيار بسيار عالى هم دارد. هر چه ما در اين راه كوشش كنيم،به شرط اينكه هدف اين كار را تشخيص بدهيم بجاست.اما متاسفانه عدهاى اين را نشناختند،خيال كردند كه بدون اينكه مردم را به مكتب حسين عليه السلام آشنا كنيم،به فلسفه قيام حسينى آشنا كنيم،عارف به مقامات حسينى كنيم،همين قدر كه مردمى آمدند و نشستند و يك گريهاى را نفهميده و ندانسته كردند،ديگر كفاره گناهان است!
استفاده از وسيله نامقدس براى هدف مقدساز اين[مطلب]يك مطلب بالاترى پيدا شد،كه اين نكته را باز مرحوم حاجى نورى در لؤلؤ و مرجان كاملا ذكر كرده است و آن اين است كه عدهاى آمدند گفتند گريه بر امام حسين ثوابش آنقدر زياد است كه از هر وسيلهاى براى اين كار مىشود استفاده كرد.يك حرفى را امروزيها در آوردهاند-در مكتب ماكياول و امثال او-كه مىگويندهدف وسيله را مباح مىكند،هدفتخوب باشد وسيلهات هر چه شد،شد.اينها هم گفتند:ما اينجا يك هدف مقدس و منزه داريم و آن گريستن بر امام حسين عليه السلام است. حالا اين گريستن روى چه فلسفهاى است،كارى به آن ندارند،بايد گريست.بسيار خوب،بايد گريست.به چه وسيله بگريانيم؟به هر وسيله كه شد.هدف كه مقدس است،وسيله هر چه شد، شد.اگر يك تعزيههاى اهانتآور هم بسازيم درست استيا درست نيست؟گفتند:اشكى جارى مىشود يا جارى نمىشود؟همين قدر كه اشك جارى مىشود،هر كارى كرديد كرديد.شيپور بزنيم،طبل بزنيم،معصيت كارى كنيم،به بدن مرد لباس زن بپوشانيم،عروسى قاسم درست كنيم،جعل و تحريف كنيم.گفتند:در دستگاه امام حسين اين حرفها مانعى ندارد.دستگاه امام حسين عليه السلام از دستگاه ديگران جداست.اگر اينجا دروغ گفتى،بخشيده است،جعل كردى،بخشيده است،تحريف كردى،بخشيده است،شبيه سازى كردى،بخشيده است،به تن مرد لباس زن كردى،بخشيده است،هر گناهى كه اينجا كردى،بخشيده است.هدف خيلى مقدس است.در نتيجه يك افرادى در اين قضيه دستبه جعل و تحريف زدهاند كه انسان تعجب مىكند.
در ده پانزده سال پيش رفته بودم اصفهان.مرد بزرگى آنجا بود،مرحوم آقا شيخ محمد حسين نجف آبادى اعلى الله مقامه.من تازگى در جايى يك روضهاى شنيده بودم كه تا آن وقت نشنيده بودم و آن روضه خوان-كه اتفاقا ترياكى هم بود-اين روضه را كه خواند،به قدرى مردم را گرياند كه حد نداشت،و خيلى هم عجيب بود.داستان يك پير زنى[است]كه در زمان متوكل مىخواهد به زيارت امام حسين عليه السلام برود و آن وقت دستها مىبريدند و چنين و چنان مىكردند.اين زن بارها مىآيد و خلاصه آخرش رساند به آنجا كه اين زن را بردند در دريا انداختند تا او را غرق كنند.در همان حال اين زن فرياد كرد:يا ابا الفضل العباس!عن قريب كه داشت غرق مىشد،سوارى آمد در همان دريا و گفت كه ركاب اسب مرا بگير.ركابش را گرفت.پير زن گفت تو چرا دستت را دراز نمىكنى؟گفت آخر من دست در بدن ندارم.خيلى مفصل گفت و خيلى هم گريه گرفت.
من اين را براى مرحوم آقا شيخ محمد حسن نجف آبادى نقل كردم.ايشان گفت كه بيا تاريخچه اين[داستان]را من به تو بگويم كه از كجاست.گفتيك روزى در اصفهان در حدود بازار و مدرسه صدر مجلس روضهاى بود كه بزرگترين مجالس اصفهان بود،حتى مرحوم حاج ملااسماعيل خواجويى كه از علماى بزرگ اصفهان بود در آنجا شركت مىكرد.(اين قصه قبل از زمان ايشان بوده،ايشان هم از اشخاص معتبرى نقل كردند.)واعظى را اسم برد،از معاريف هم بود،گفته بود كه من در آن جلسه خاتم بودم و قرار بود آخرى باشم.منبريها كه مىآمدند، هنر خودشان را براى گرياندن مردم اعمال مىكردند.هر كس كه مىآمد روى دست ديگرى مىزد،و بعد هم كه از منبر پايين مىآمد،مىنشست،مىخواست هنر شخص بعد از خودش را ببيند.تا ظهر طول كشيد.من ديدم هر كس هر هنرى داشتبه كار برد،اشك مردم را گرفتند، فكر كردم من چه بكنم؟همان جا نشستم و اين قصه را جعل كردم.رفتم گفتم،كربلا كردم،بالا دست همه زدم.عصر همان روز وقتى كه رفتم در چهار سوق،مجلس روضه،ديدم آن كه قبل از من است،همين داستان را دارد بالاى منبر مىگويد،همين كه من پيش از ظهر جعل كردم. طولى نكشيد كه در كتابها هم نوشتند و چاپ كردند.
اين موضوع كه دستگاه حسينى يك دستگاه جدايى است و از هر وسيلهاى براى گرياندن مىشود استفاده كرد،اين خيال،اين توهم دروغ و غلط،يك عامل بزرگى شد براى جعل و تحريف.مرحوم حاجى نورى كه اين موضوع را در كتاب خودشان طرح كردهاند،اين مرد بزرگوار،استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمى-كه حتى بر حاج شيخ عباس ترجيح داشته به اعتراف خود حاج شيخ عباس و ديگران،و مرد فوقالعاده متبحر و با تقوايى است-اين مرد بزرگ مىگويد:اگر اين حرف درستباشد كه هدف وسيله را مباح مىكند،پس ديگر اساسا چيزى در دنيا باقى نمىماند،من اين جور مىگويم:يكى از هدفهاى اسلامى ادخال سرور در قلب مؤمن است،يعنى انسان كارى بكند كه يك مؤمنى خوشحال بشود.اين هستيا نه؟ مىگوييم:بله.مىگوييم هدف وسيله را مباح مىكند،من براى اينكه فلان مؤمن خوشحال بشود،در حضورش غيبت مىكنم چون از غيبتخيلى خوشش مىآيد.به من مىگويند:دارى گناه مرتكب مىشوى!مىگويم:خير،هدف من مقدس است.من كه غيبت مىكنم مىخواهم كه او را سر گرم كرده باشم،مىخواهم خوشحالش كرده باشم.بالاتر(اين مثال را هم مرحوم حاجى نورى ذكر مىكند)،يك كسى يك زن بيگانه را مىگيرد و مىبوسد.مىگوييم حرام است،چرا اين كار را مىكنى؟مىگويد:نه،من با اين كار اين خانم را خوشحال كردم.ادخال سرور در قلب مؤمن مستحب است.ديگر به زنا هم مىشود گفت،به شراب هم مىشود گفت،به لواط هم مىشود گفت.مىگويد اين چه غوغايى است؟ اين چه حرف شريعتخراب كنى است كه از هر وسيلهاى جايز استبراى گرياندن بر امام حسين استفاده كرد؟به خدا قسم بر خلاف گفته امام حسين است.امام حسين عليه السلامشهيد شد كه اسلام بالا برود(و اشهد انك قد اقمت الصلاة و اتيت الزكاة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده) ،امام حسين كشته شد كه سنن و مقررات و قوانين اسلامى زنده شود،نه اينكه بهانهاى (7) شود كه پا روى سنن اسلامى بگذارند.ما امام حسين را به صورت-العياذ بالله-اسلام خراب كن در آوردهايم.امام حسينى كه ما در خيال خودمان درست كردهايم اسلام خراب كن است.
حاجى نورى در كتابش نوشته استيكى از علماى نجف كه اهل يزد بود براى من نقل كرد، گفت من در جوانى يك سفرى پياده و از راه كوير به خراسان مىرفتم.(شايد محرم بوده است.) در يكى از دهات حدود نيشابور و تربت مسجدى بود،من چون جايى نداشتم به مسجد رفتم. يك مردى آمد آنجا پيش نمازى كرد،مردم هم نماز خواندند.بعد رفت منبر براى مردم صحبت كند.يك وقت من با كمال تعجب ديدم كه فراش مسجد يك دامن سنگ آورد بالاى منبر تحويل اين آقا داد.حيرت كردم كه براى چيست؟تا رسيد به روضه و گريز.دستور داد چراغها را خاموش كردند.چراغها را كه خاموش كردند،ديدم شروع كرد به سنگ پراندن به مستمعين.فرياد آخ سرم،آخ دستم،آخ سينهام بلند شد،غوغا شد.بعد چراغها را روشن كردند. ديدم سرها مجروح شده و باد كرده و مردم در حالى كه اشكشان مىريزد،بيرون مىروند. رفتم سراغ او و گفتم آقا اين چه كارى بود كردى؟!گفت من امتحان كردهام،اينها با هيچ روضهاى گريه نمىكنند.چون گريه كردن بر امام حسين عليه السلام اجر و ثواب زيادى دارد و من ديدم راهش منحصر به اين است كه با سنگ به سر اينها بزنم،از اين راه اينها را مىگريانم، چون هدف وسيله را مباح مىكند.هدف،گريه بر امام حسين است و لو اينكه آدم يك دامن سنگ به سر مردم بزند!
پس اين يك عامل خصوصى در اين قضيه بوده است كه در اين جعلها و تحريفها دخالت داشته است.
اينها بوده است كه انسان وقتى كه در تاريخ نگاه مىكند،مىبيند كه به سر اين حادثه چهها آوردهاند!به خدا قسم حرف حاجى حرف راستى است.مىگويد امروز!94 اگر كسى بخواهد بر امام حسين عليه السلام بگريد،بر اين مصيبتهايش بايد بگريد،بر اين تحريفها و مسخها و دروغها بايد بگريد.
ملا حسين كاشفى و كتاب«روضة الشهداء
قبلا عرض كردم،كتابى است معروف به نام«روضة الشهداء»از ملا حسين كاشفى.حاجى فرموده بود كه اين داستان زعفر جنى و داستان عروسى قاسم،اول بار در كتاب اين مرد آمده است.حقيقت اين است كه من اين كتاب را نديده بودم.خيال مىكردم در آن يكى دو تا از اين حرفهاست.بعد كه اين كتاب را-كه به فارسى هم هست و تقريبا در پانصد سال پيش تاليف شده است-[خواندم ديدم از اين داستانها زياد است.]ملا حسين كاشفى مردى است كه واعظ هم هست،اتفاقا اين بى انصاف مرد باسوادى هم بوده است،كتابهايى هم دارد،صاحب انوار سهيلى[است]كه خيلى عبارت پردازى كرده و مىگويند كليله و دمنه را خراب كرده است.به هر حال مرد باسوادى بوده است.تاريخش را كه انسان مىخواند،معلوم نيست كه او شيعه بوده يا سنى،و مثل اينكه اساسا يك مرد بوقلمون صفتى هم بوده است،در ميان شيعهها خودش را يك شيعه صد در صد متصلبى نشان مىداده و در ميان سنىها خودش را حنفى نشان مىداده است.اصلا اهل بيهق و سبزوار است.سبزوار مركز تشيع بوده است و مردم آن هم فوق العاده متعصب در تشيع.اينجا كه در ميان سبزواريها بود،يك شيعه صد در صد شيعه بود.بعد مىرفت هرات.(مىگويند شوهر خواهر عبد الرحمن جامى يا باجناق او بود.)آنجا كه مىرفت،به روش اهل تسنن بود.
اين مرد،واعظ هم بوده است.چون در سبزوار بود،ذكر مصيبت مىكرد.كتابى نوشته استبه فارسى.اولين كتابى كه در مرثيه به فارسى نوشته شده همين كتاب روضة الشهداء است كه در پانصد سال پيش نوشته شده است،چون وفات كاشفى در 910،اوايل قرن دهم،بوده است و اين كتاب يا در اواخر قرن نهم هجرى نوشته شده استيا در اوايل قرن دهم.قبل از اين كتاب مردم به منابع اصلى مراجعه مىكردند.شيخ مفيد(رضوان الله عليه)ارشاد را نوشته است و چقدر متقن نوشته است.ما اگر به ارشاد شيخ مفيد خودمان مراجعه كنيم،احتياج به منبع ديگر نداريم.[در]تواريخ اهل تسنن،طبرى نوشته است،ابن اثير نوشته است،يعقوبى نوشته است،ابن عساكر نوشته است،خوارزمى نوشته است.من نمىدانم اين بى انصاف چه كرده است! من وقتى اين كتاب را خواندم،ديدم حتى اسمها جعلى است،يعنى در ميان اصحاب امام حسين اسمهايى را مىآورد كه اصلا چنين آدمهايى وجود نداشتهاند،در ميان دشمنها اسمهايى مىبرد كه همه جعلى است،داستانها را به شكل افسانه در آورده است.چون اين كتاب اولين كتابى بود كه به زبان فارسى نوشته شد،[مرثيه خوانها]كه اغلب بىسواد بودند و به كتابهاى عربى مراجعه نمىكردند،همين كتاب را مىگرفتند و در مجالس از رو مىخواندند. اين است كه امروز مجلس عزادارى امام حسين را ما«روضه خوانى»مىگوييم.در زمان امام حسين روضه خوانى نمىگفتند،در زمان حضرت صادق هم روضه خوانى نمىگفتند،در زمان امام حسن عسكرى هم روضهخوانى نمىگفتند،بعد در زمان سيد مرتضى هم روضهخوانى نمىگفتند،در زمان خواجه نصير الدين طوسى هم روضه خوانى نمىگفتند.از پانصد سال پيش به اين طرف اسم اين كار شده«روضه خوانى».روضهخوانى يعنى خواندن كتاب روضة الشهداء،همان كتاب دروغ.از وقتى كه اين كتاب در دست و بالها افتاد،ديگر كسى تاريخ واقعى امام حسين را مطالعه نكرد و شد افسانه سازى روضة الشهداء خواندن.ما شديم روضه خوان، يعنى روضة الشهداء خوان،يعنى افسانهها را نقل كردن و به تاريخ امام حسين توجه نكردن.
ملا آقاى دربندى و«اسرار الشهادة
گفت:«و زادت التنبور نغمة اخرى»،بعد در شصت هفتاد سال پيش،مرحوم ملا آقاى دربندى پيدا شد.تمام حرفهاى روضة الشهداء را به اضافه يك چيزهاى ديگر،همه را يكجا جمع كرد كه ديگر واويلاست!واقعا به اسلام بايد گريست.حاجى نورى نوشتهاند ما در درس مرحوم حاج شيخ عبد الحسين تهرانى بوديم-كه مرد بسيار بزرگوارى و استاد حاجى نورى بوده است-و از محضر ايشان استفاده مىكرديم،يك سيد روضه خوانى اهل حله آمد و يك كتاب مقتلى به ايشان نشان داد كه ايشان ببينند معتبر هستيا معتبر نيست.اين كتاب نه اول داشت و نه آخر،فقط يك جايش نوشته بود كه تاليف فلان ملاى جبل عاملى از شاگردان صاحب معالم است.مرحوم آقا شيخ عبد الحسين اين كتاب را گرفت كه مطالعه كند.اولا در احوال آن عالم نگاه كرد،ديد چنين كتابى به نام او ننوشتهاند.ثانيا خود كتاب را مطالعه كرد،ديد مملو از اكاذيب است.به آن سيد گفت اين كتاب همهاش دروغ است،مبادا اين كتاب را بيرون بياورى يا از اين كتاب چيزى نقل كنى كه جايز نيست و اساسا اين كتاب از آن عالم نيست،مطالبش هم همه دروغ است.حاجى مىنويسد همين كتاب به دست صاحب اسرار الشهادة افتاد،از اول تا آخرش را نقل كرد.
اينها گريه دارد،خدا مىداند گريه دارد.اين حكايت را هم برايتان نقل كنم،كه تاثر آور است.باز ايشان نقل مىكنند،نوشتهاند يك مردى رفتخدمت مرحوم صاحب مقامع (8) و گفت من ديشب خواب وحشتناكى ديدم.گفت چه خواب ديدى؟گفت:خواب ديدم كه با اين دندانهاى خودم گوشتهاى بدن امام حسين عليه السلام را دارم مىكنم.اين مرد عالم لرزيد،سرش را پايين انداخت،يك مدتى فكر كرد،گفت:شايد تو مرثيه خوان هستى؟گفت:بله آقا.گفت:ديگر بعد از اين يا اساسا مرثيه خوانى را ترك كن يا از كتابهاى معتبر نقل كن.تو با اين دروغهايت دارى گوشتبدن امام حسين را با اين دندانهاى خودت مىكنى.اين لطف خدا بوده كه لا اقل در اين رؤيا به تو نشان بدهد.
قبلا عرض كردم،اگر كسى تاريخ عاشورا را بخواند،مىبيند از زندهترين و مستندترين و پر منبعترين تاريخهاست.ما احتياجى[به اين دروغها]نداريم.حالا گذشته از اين كه اصلا دروغ جعل كردن كار غلطى است،احتياجى نيست،آنقدر راست هست كه همانها را اگر بگوييم كافى است.مرحوم آخوند خراسانى مىگفته است اينهايى كه دنبال روضه نو نشنيده هستند بروند روضههاى راست را پيدا كنند كه آنها را احدى نشنيده است،و اين طور است.باز عرض كردم،خطبههايى كه امام حسين در مكه و در حجاز به طور كلى،در بين راه و در كربلا خوانده است،خطبههايى كه اصحابش خواندهاند،سؤال و جوابهايى كه با حضرت شده است، نامههايى كه ميان ايشان و ديگران مبادله شده است،نامههايى كه ميان خود دشمنان مبادله شده است،علاوه بر نقل كسانى كه حاضر وقعه عاشورا بودهاند،چه از دشمنان و چه از دوستان، [همه اينها جزئيات اين حادثه را روشن كرده است.]سه چهار نفر از دوستان امام حسين بودند كه جان به سلامتبيرون بردند.از جمله غلامى استبه نام عقبة بن سمعان(يا عقبة بن سمعان) و اين مرد از مكه همراه امام بود و وقايع نگار قضيه كربلا بوده است از لشكريان ابا عبد الله.در روز عاشورا هم گرفتار شد ولى چون گفت غلام هستم،آزادش كردند.اين مرد وقايع را نوشته است.مرد ديگرى استبه نام حميد بن مسلم كه وقايع نگار لشكر عمر سعد بوده است،او هم نوشته است.همچنين ديگران كه حاضر وقعه بودهاند،نوشتهاند.
يكى از حاضرين وقعه شخص امام زين العابدين عليه السلام است.ايشان خودشان از حاضرين وقعه بودند.تمام جزئيات را از اول تا آخر[شاهد]بودهاند و همه قضايا را نقل كردهاند.نقطه ابهامى در تاريخ امام حسين وجود ندارد.متاسفانه يك داستان جعلى و تحريفى درباره امام زين العابدين عليه السلام هست كه حاجى نورى نقل[و انتقاد]مىكند،به آن هم اشاره كنم. معمولا مىگويند كه در روز عاشورا،در وقتى كه هيچ كس براى ابا عبد الله نماند،حضرت رفتند به خيمه امام زين العابدين براى خدا حافظى.آن وقتحضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود:پدر جان،كار شما و اين مردم به كجا كشيد؟(يعنى اينها مىگويند اصلا تا آن وقت امام زين العابدين عليه السلام كاملا بى خبر بوده است!)فرمود پسر جان به جنگ كشيد. عجب!جنگ واقع شد؟بله جنگ واقع شد.يكى يكى اصحاب را ياد كرد:حبيب بن مظهر چطور شد؟فرمود قتل.زهير بن القين چطور شد؟قتل.برير بن خضير چطور شد؟قتل.هر كه از اصحاب را نام برد،فرمود كشته شد.بعد بنى هاشم را نام برد:قاسم بن الحسن چطور شد؟ قتل.برادرم على اكبر چطور شد؟قتل.عمويم ابوالفضل؟قتل.اين،جعل و دروغ است.امام زين العابدين كه آنجا-العياذ بالله-مريض و بى هوش نبود كه اصلا نفهمد چه گذشته است.حتى تاريخ مىنويسد در همان حال امام حركت كرد،به عمهاش فرمود:عصاى من را با يك شمشير بياور.غرض اينكه يكى از كسانى كه حاضر واقعه بوده و آن را نقل كرده استشخص امام زين العابدين عليه السلام است.
پس بياييم توبه كنيم،واقعا بايد توبه كنيم.بياييم از اين جنايت و خيانتى كه نسبتبه ابا عبد الله الحسين عليه السلام و اصحاب بزرگوارش و يارانش و خاندانش مرتكب مىشويم و همه افتخارات اينها را از ميان مىبريم،توبه كنيم و پس از اين،طور ديگرى باشيم كه از اين مكتب تربيتى استفاده كنيم.
عظمت ابو الفضل عليه السلام
چه كم و كسرى در زندگى عباس بن على،همان طورى كه مقاتل معتبر نوشتهاند، وجود دارد؟قبلا اگر نبود براى ابو الفضل جز همين يك افتخار،با ابو الفضل كسى كارى نداشت.با هيچ كس غير از امام حسين كارى نداشتند.خود امام حسين هم فرمود اينها فقط به من كار دارند و اگر مرا بكشند به هيچ كس ديگر كارى ندارند.وقتى كه شمر بن ذى الجوشن از كوفه مىخواهد حركت كند بيايد به كربلا،يكى از حضارى كه در آنجا بود و از طرف مادر[با ابوالفضل عليه السلام]خويشاوندى داشت،به ابن زياد اظهار كرد كه بعضى از خويشاوندان مادرى ما همراه حسين بن على هستند،خواهش مىكنم امان نامهاى براى آنها بنويس.ابن زياد هم نوشت.شمر خودش هم در يك فاصله دور[با ابو الفضل عليه السلام نسبت داشت،] يعنى از قبيلهاى بود كه قبيله ام البنين با آنها نسبت داشتند.در عصر عاشورا اين پيام را شخص او آورد.حالا عظمت را ببينيد،ادب را ببينيد!اين مرد پليد آمد كنار خيمه حسين بن على عليه السلام فريادش را بلند كرد:«اين بنوا اختنا،اين بنو اختنا»خواهرزادگان ما كجا هستند؟خواهرزادگان ما كجا هستند؟ابو الفضل در حضور ابا عبد الله نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند.اصلا جوابش را ندادند تا امام فرمود:«اجيبوه و ان كان فاسقا»جوابش را بدهيد هر چند آدم فاسقى است.آقا كه اجازه داد،جواب دادند.آمدند گفتند:«ما تقول؟»چه مىگويى؟شمر گفت:مژده و بشارتى براى شما آوردهام،از امير عبيد الله براى شما امان آوردهام،شما آزاديد،الآن كه برويد جان به سلامت مىبريد.گفتند:خفه شو!خدا تو را لعنت كند و آن اميرت ابن زياد و آن امان نامهاى كه آوردهاى.ما امام خودمان،برادر خودمان را اينجا رها كنيم به موجب اينكه ما تامين داريم؟!
در شب عاشورا اول كسى كه نسبتبه ابا عبد الله اعلام يارى كرد،همين برادر رشيدش ابوالفضل بود.بگذريم از آن مبالغات احمقانهاى كه مىكنند،ولى آنچه كه در تاريخ مسلم است، ابوالفضل بسيار رشيد،بسيار شجاع،بسيار دلير،بلند قد و خوشرو و زيبا بود(و كان يدعى قمر بنىهاشم)كه او را«ماه بنىهاشم»لقب داده بودند.اينها حقيقت است.شجاعتش را البته از على عليه السلام به ارث برده است.داستان مادرش حقيقت است كه على به برادرش عقيل فرمود: عقيل!زنى براى من انتخاب كن كه«ولدتها الفحولة»از شجاعان به دنيا آمده باشد.«لتلد لى فارسا شجاعا»دلم مىخواهد از آن زن فرزند شجاع و دليرى به دنيا بيايد.عقيل،ام البنين را انتخاب مىكند و مىگويد اين همان زنى است كه تو مىخواهى.تا اين مقدار حقيقت است. آرزوى على در ابوالفضل تحقق يافت. روز عاشورا مىشود،بنابر يكى از دو روايت،ابوالفضل مىآيد جلو،عرض مىكند برادرجان،به من هم اجازه بفرماييد،اين سينه من ديگر تنگ شده است،ديگر طاقت نمىآورم،مىخواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما كنم.من نمىدانم روى چه مصلحتى-خود ابا عبد الله بهتر مىدانست-فرمود:برادرم!حالا كه مىخواهى بروى،پس برو بلكه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بياورى.(اين را هم عرض كنم:لقب«سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود،چون يك نوبتيا دو نوبت ديگر در شبهاى پيش ابوالفضل توانسته بود برود،صف دشمن را بشكافد و براى اطفال ابا عبد الله آب بياورد.اين جور نيست كه سه شبانه روز آب نخورده باشند،خير،سه شبانه روز بود كه[از آب]ممنوع بودند،ولى در اين خلال توانستند يكى دو بار آب تهيه كنند.از جمله در شب عاشورا تهيه كردند،حتى غسل كردند،بدنهاى خودشان را شستشو دادند).فرمود:چشم.
حالا ببينيد چه منظره با شكوهى است،چقدر عظمت است،چقدر شجاعت است،چقدر دلاورى است،چقدر انسانيت است،چقدر شرف است،چقدر معرفت است،چقدر فداكارى است! يكتنه خودش را به اين جمعيت مىزند.مجموع كسانى را كه دور اين آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشتهاند.خودش را وارد شريعه فرات مىكند.اسب خودش را داخل آب مىبرد.اين را همه نوشتهاند:اول،مشكى را كه همراه دارد پر از آب مىكند و به دوش مىگيرد.تشنه است، هوا گرم است،جنگيده است،همين طورى كه سوار است تا زير شكم اسب را آب گرفته است، دست مىبرد زير آب،مقدارى آب با دو مشتخودش تا نزديك لبهاى مقدس مىآورد.آنهايى كه از دور ناظر بودهاند گفتهاند اندكى تامل كرد،بعد ديديم آب نخورده بيرون آمد.آبها را روى آب ريخت.آنجا كسى ندانست كه چرا ابوالفضل آب نياشاميد،اما وقتى بيرون آمد يك رجزى خواند كه در اين رجز مخاطب خودش بود نه ديگران.از اين رجز فهميدند چرا آب نياشاميد. ديدند در رجزش دارد خودش را خطاب مىكند،مىگويد:
يا نفس من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين شارب المنون و تشربين بارد المعين هيهات ما هذا فعال دينى و لا فعال صادق اليقين (9)
اى نفس ابو الفضل!مىخواهم ديگر بعد از حسين زنده نمانى.حسين دارد شربت مرگ مىنوشد،حسين با لب تشنه در كنار خيمهها ايستاده است و تو مىخواهى آب بياشامى؟!پس مردانگى كجا رفت؟شرف كجا رفت؟مواسات كجا رفت؟همدلى كجا رفت؟مگر حسين امام تو نيست؟مگر تو ماموم او نيستى؟مگر تو تابع او نيستى؟هرگز دين من به من اجازه نمىدهد، هرگز وفاى من به من اجازه نمىدهد.ابوالفضل در برگشتن مسير خودش را عوض كرد، خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقيم آمده بود)چون مىدانست همراه خودش يك امانت گرانبها دارد.تمام همتش اين است كه اين آب را به سلامتبرساند،براى اينكه مبادا تيرى بيايد و به اين مشك بخورد و آبها بريزد و نتواند به هدف خودش نائل شود. در همين حال بود كه يكمرتبه ديدند رجز ابوالفضل عوض شد.معلوم شد حادثه تازهاى پيش آمده است.فرياد كرد:
و الله ان قطعتموا يمينى انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقين نجل النبى الطاهر الامين
به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع كنيد،من دست از دامن حسين بر نمىدارم.
طولى نكشيد كه رجز عوض شد:
يا نفس لا تخش من الكفار و ابشرى برحمة الجبار مع النبى السيد المختار قد قطعوا ببغيهم يسارى (10)
در اين رجز فهماند كه دست چپش هم بريده شده است.اين گونه نوشتهاند:با آن هنر فروسيتى كه[در او]وجود داشته است،به هر زحمتبود اين مشك آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت.ديگر من نمىگويم چه حادثهاى پيش آمد،چون خيلى جانسوز است.ولى اشعارى است از مادرش ام البنين،چون شب تاسوعا معمول است كه ذكر مصيبت اين مرد بزرگ مىشود،آن را هم عرض مىكنم.
ام البنين مادر حضرت ابوالفضل در حادثه كربلا زنده بود ولى در كربلا نبود،در مدينه بود.در مدينه بود كه خبر به او رسيد كه در حادثه كربلا قضايا به كجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهيد شدند.اين بود كه اين زن بزرگوار به قبرستان بقيع مىآمد و در آنجا براى فرزندان خودش نوحهسرايى مىكرد.نوشتهاند اينقدر نوحهسرايى اين زن دردناك بود كه هر كه مىآمد گريه مىكرد،حتى مروان حكم كه از دشمنترين دشمنان بود.
اين زن گاهى در نوحهسرايى خودش همه بچههايش را ياد مىكند و گاهى بالخصوص ارشد فرزندانش را.ابوالفضل،هم از نظر سنى ارشد فرزندان او بود،هم از نظر كمالات جسمى و روحى.
من يكى از دو مرثيهاى را كه از اين زن به خاطر دارم براى شما مىخوانم.به طور كلى عربها مرثيه را خيلى جانسوز مىخوانند.اين مادر داغديده در اين مرثيه جانسوز خودش گاهى اين گونه مىخواند،مىگويد:
يا من راى العباس كر على جماهير النقد و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد لو كان سيفك فى يديك لما دنى منك احد (11)
مىگويد اى چشم ناظر،اى چشمى كه در كربلا بودى و آن مناظر را مىديدى،اى كسى كه در كربلا بودى و مىديدى،اى كسى كه آن لحظه را تماشا كردى كه شير بچه من ابوالفضل از جلو،شير بچگان ديگر من پشتسرش بر اين جماعت پستحمله برده بودند،اى چنين شخصى،اى حاضر وقعه كربلا،براى من يك قضيهاى نقل كردهاند،من نمىدانم راست استيا دروغ،آيا راست است؟به من اين جور گفتهاند،در وقتى كه دستهاى بچه من بريده بود،عمود آهنين به فرق فرزند عزيز من وارد شد،آيا راست است؟بعد مىگويد ابوالفضل،فرزند عزيزم! من خودم مىدانم اگر تو دست مىداشتى مردى در جهان نبود كه با تو روبرو بشود.اينكه آمدند چنين جسارتى كردند براى اين بود كه دستهاى تو از بدن بريده شده بود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيمو صلى الله على محمد و آله الطاهرين
پىنوشتها:
1- بحار الانوار،ج 44/ص 381.
2- همان،ج 45/ص 50.
3- همان،ج 44/ص 381.
4- همان،ج 44/ص366.
5- اللهوف،ص 41.
6- همان.
7- مفاتيح الجنان،زيارت امام حسين عليه السلام در شبهاى عيد فطر و قربان.
8- مرحوم آقا محمد على،پسر مرحوم وحيد بهبهانى،كه ظاهرا جد اين آقايان آل آقا است. مرد بزرگى بوده است،پدر و پسر.در كرمانشاه بوده.مرحوم آقا محمد على به كرمانشاه آمد، خيلى هم نفوذ و اقتدار پيداكرد.
9- بحار الانوار،ج 45/ص 41.
10- همان،ص 40.
11- منتهى الآمال،ج 1/ص386.