
تحريفات معنوى حادثه كربلا
در اين بحثى كه درباره«تحريفات در واقعه تاريخى عاشورا»كرديم،در جلسه اول عرض كرديم كه به طور كلى تحريف بر دو قسم است:تحريف لفظى و قالبى،و ديگر تحريف معنوى و روحى، و عرض كرديم اين تاريخچه با عظمت كربلا كه به دست ما افتاده است،هم دچار تحريف لفظى شده است،يعنى ما از خودمان برگ و سازهايى بر پيكره اين تاريخ بستهايم كه چهره اين تاريخ با عظمت و نورانى را تاريك و ظلمانى و قيافه زيباى آن را زشت كردهايم،و نمونههايى در اين زمينه عرض كردم،و هم متاسفانه اين حادثه تاريخى در دست ما تحريف معنوى پيدا كرده است،كه تحريف معنوى از تحريف لفظى صد بار خطرناكتر است.آنچه كه سبب شده است كه اين حادثه بزرگ براى ما از اثر و خاصيتبيفتد تحريفات معنوى است نه تحريفات لفظى،يعنى اثر سوء تحريفات معنوى از اثر سوء تحريفات لفظى بيشتر است.
معنى«تحريف معنوى»
تحريف معنوى يعنى چه؟مثلا در يك جمله ممكن است ما از لفظ نه كم كنيم و نه زياد،ولى آنجا كه مىخواهيم توجيه و تفسير كنيم،طورى آن را توجيه و تفسير كنيم كه درستبر خلاف و بر ضد معنى واقعى اين جمله باشد.من براى اين مطلب فقط يك مثل كوچك عرض مىكنم تا مطلب روشن شود.
نقل كردهاند-از نقلهاى مسلم است-در روزى كه مسجد مدينه را بنا مىكردند و عمار ياسر فوق العاده تلاش صادقانه مىكرد،پيغمبر اكرم به او فرمود:«يا عمار تقتلك الفئة الباغية» (1) اى عمار!تو را آن دستهاى مىكشند كه سركشاند،اشاره به آيه قرآن كهاگر دو دسته از مسلمانان با يكديگر جنگيدند،شما در ميان آنها اصلاح كنيد،اگر يك دسته سركشى كرد،شما به نفع آن دسته ديگر عليه دسته سركش وارد بشويد.اين جملهاى كه پيغمبر اكرم درباره عمار فرمود، شخصيتبزرگى به عمار دارد و لهذا عمار كه در صفين در خدمت امير المؤمنين بود،وزنه بزرگى در لشكر على شمرده مىشد و حتى بودند افراد ضعيف الايمانى كه تا وقتى كه عمار كشته نشده بود،هنوز مطمئن نبودند كه عملى كه در ركاب على انجام مىدهند به حق ستيعنى كشتن معاويه و سپاهيان او جايز است.روزى كه عمار در لشكر امير المؤمنين به دست اصحاب معاويه كشته شد،يكمرتبه فرياد از همه جا بلند شد كه حديث پيغمبر صادق آمد،بهترين دليل براى اين كه معاويه و يارانش بر باطل هستند اين است كه اينها قاتل عمارند و پيغمبر اكرم در گذشته خبر داد كه«يا عمار تقتلك الفئة الباغية»،يعنى[مصداق آيه] و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفىء الى امر الله (2) امروز ديگر مثل آفتاب روشن شد كه لشكر معاويه لشكر باغى يعنى سركش و ظالم و ستمگر است و حق با لشكريان على است.پس به نص قرآن بايد به نفع لشكريان على عليه لشكريان معاويه وارد جنگ شد.
اين قضيه تزلزلى در لشكر معاويه ايجاد كرد.معاويه كه هميشه با حيله و نيرنگ كار خودش را پيش مىبرد،اينجا دستبه يك تحريف معنوى زد،چون نمىشد انكار كرد و گفت پيغمبر درباره عمار چنين سخنى نگفته است،چون شايد پانصد نفر آدم در همان جا بودند كه شهادت مىدادند كه ما اين جمله را از پيغمبر شنيديم يا از كسى شنيديم كه او از پيغمبر شنيده بود. بنابراين،اين جمله پيغمبر درباره عمار قابل انكار نبود.معاويه و اصحابش تصميم گرفتند دستبه يك تحريف معنوى بزنند.وقتى شاميها مىآمدند اعتراض مىكردند،مىگفتند معاويه چه مىگويى؟ما عمار را كشتيم!
و پيغمبر فرمود:«تقتلك الفئة الباغية»،مىگفت اشتباه كردهايد،درست است،پيغمبر فرمود كه عمار را آن فئه سركش،طايفه سركش،لشكر سركش مىكشد،ولى عمار را كه ما نكشتيم! مىگفتند:ما كشتيم،لشكريان ما كشتند.مىگفت:نه،عمار را على كشت كه او را به اينجا آورد و موجبات كشتنش را فراهم كرد.هر كس كه مىآمد اعتراض مىكرد،معاويه و عمرو عاص با چنين توجيهى ذهن او را راضى مىكردند و او را به لشكر بر مىگرداندند.
عمرو عاص دو پسر دارد.يكى از آنها تيپ خودش است،دنيادار و دنياپرست،و ديگرى نسبتا جوان مؤمن و با ايمانى بود و با پدرش هماهنگى نمىكرد.اسم او عبد الله است.در يك جلسه كه عبد الله حاضر بود و همين مغلطه معنوى را به كار بردند،عبد الله گفت اين چه حرفى است كه شما مىزنيد؟اين چه مغلطه كارى است كه شما مىكنيد؟چون عمار در لشكر على بود پس عمار را على كشت؟!گفتند بله.گفتبنابر اين حمزه سيد الشهداء را هم پيغمبر كشت، چون حمزه سيد الشهداء هم در لشكر پيغمبر بود كه كشته شد.معاويه ناراحت و عصبانى شد، رو كرد به عمرو عاص و گفت:عمرو عاص!چرا جلوى اين پسر بى ادب را نمىگيرى؟اين را مىگويند تحريف معنوى.
اگر بخواهيم حوادث و قضايا را تحريف معنوى كنيم،چگونه تحريف مىكنيم؟حوادث و قضاياى تاريخى،از يك طرف علل و انگيزها دارد،از طرف ديگر منظور و هدفها دارد.تحريف يك حادثه تاريخى به اين است كه يا علل و انگيزهاى آن حادثه را چيزى بگوييم غير از آنچه كه بوده است و يا هدف و منظور را طورى تفسير كنيم غير از آنچه كه بوده است.باز يك مثال كوچك:شما به منزل كسى مىرويد به عنوان اينكه از مكه آمده است.انگيزه شما اين است كه زيارت كردن حاجى مستحب است.فردى مىگويد مىدانى فلان كس چرا به خانه فلان شخص رفت؟مىگوييم چرا؟مىگويد او فلان منظور را دارد،مىخواهد دختر او را براى پسرش خواستگارى كند يا مىخواهد دخترش را به بال پسر فلان كس بچسباند،موضوع مكه را بهانه كرده است.اين طور منظور شما را تحريف مىكنند.اين را مىگويند تحريف معنوى.
در حادثه تاريخى عاشورا كه از يك طرف علل و انگيزهايى دارد و از طرف ديگر هدفها و منظورهاى عالى،ما مسلمانها،ما شيعيان حسين بن على تحريف كرديم،همان طورى كه معاوية بن ابى سفيان جمله پيغمبر را كه درباره عمار فرمود:«تقتلك الفئة الباغية»تحريف كرد، يعنى حسين يك انگيزهاى داشت،ما چيز ديگرى برايش تراشيديم،حسين هدف و منظور خاصى داشت،ما يك هدف و منظور ديگرى براى او تراشيديم.ابا عبد الله نهضتى كرده است فوق العاده با عظمت و مقدس.تمام شرايط تقدس يك نهضت در نهضت ابا عبد الله هست كه نظيرش در دنيا وجود ندارد.آن شرايط چيست؟
شرايط تقدس يك نهضت
اولين شرط تقدس يك نهضت اين است كه منظور و هدف آن نهضت،شخصى و فردى نباشد، بلكه كلى،نوعى،انسانى باشد.يك وقتيك كسى نهضت مىكند به خاطر شخص خودش.يك وقت كسى نهضت مىكند به خاطر اجتماع،به خاطر انسانيت،به خاطر حقيقت،به خاطر حق،به خاطر توحيد،به خاطر عدالت و مساوات،نه به خاطر خودش،و در واقع به خاطر همه انسانها.در آن وقتى كه او نهضت مىكند،ديگر خودش،خودش به عنوان يك فرد نيست،اوست و همه انسانهاى ديگر.به همين جهت كسانى كه در دنيا،حركاتشان،اعمالشان،نهضتهايشان به خاطر شخص خودشان نبوده است،بلكه به خاطر بشريتبوده است،به خاطر انسانيتبوده است،به خاطر حق و عدالت و مساوات بوده است،به خاطر توحيد و خداشناسى و ايمان بوده است،همه افراد بشر آنها را دوست دارند.همه مىگويند:«حسين منى و انا من حسين».همين طورى كه پيغمبر فرمود:«حسين منى و انا من حسين»ما اينطور مىگوييم:«حسين منا و نحن من حسين»چرا؟مىگوييم براى اينكه حسين در 1328 سال پيش براى ما و به خاطر ما و به خاطر همه انسانهاى عالم قيام كرد،قيامش قيام مقدس و پاك بود و از منظورهاى شخصى بيرون بود.
شرط دوم اينكه قيامى مقدس باشد اين است كه آن قيام با يك بينش و درك قوى و با يك بصيرت نافذ توام باشد،يعنى چه؟يك وقت هست مردمى،اجتماعى،خودشان در غفلتند،بى خبرند،نمىفهمند،جاهلند،يك آدمى پيدا مىشود بصير،چيز فهم،با درك،درد اين مردم را از خود اين مردم صد درجه بهتر مىفهمد،دواى اين مردم را از خود اين مردم بهتر مىفهمد.در وقتى كه ديگران هيچ نمىفهمند و هيچ چيزى را درك نمىكنند،در ظاهر هم نمىبينند و به اصطلاح آن چيزى را كه مردم ديگر در آينه نمىبينند او در خشتخام مىبيند،قيام و نهضت مىكند.پنجاه سال مىگذرد،تازه ملتبيدار مىشوند كه فلان شخص قيام كرد،حركت كرد، فلان اقدام راكرد،نهضت كرد چون منظورهاى مقدسى داشت،ولى ما در سى سال پيش و پدران ما در پنجاه سال پيش ارزش اين[كار]را درك نمىكردند.
مثلا مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادى كه در حدود هفتاد سال پيش(ظاهرا فوت اين مرد در 310 است،14 سال قبل از مشروطيت)قيام كرد و يك نهضت اسلامى در كشورهاى اسلامى بپا كرد،شما امروز كه تاريخ اين مرد را مىخوانيد،مىبينيد اين مرد واقعا غريب و تنها بوده است.درد اين ملت مسلمان را احساس مىكرد،دواى اين ملت مسلمان را احساس مىكرد،ولى خود ملت نمىفهميد،خود ملتبه او دهنكجى مىكرد،خود ملت او را مسخره مىكرد،ملت از او حمايت نمىكرد(اريد حياته و يريد قتلى-عبيرك من خليلك من مرادى).اما هفتاد سال گذشته است،تاريخ پشتسر تاريخ[نوشته مىشود.]وقتى كه درست زواياى تاريخ روشن مىشود،مىبينيم عجب!اين مرد چه چيزهايى را كه در آن روز مىفهميده كه اكثريت نود و نه درصد ملت ايران نمىفهميدهاند.شما لا اقل آن دو نامهاى را كه اين مرد بزرگ،يكى به مرحوم آيت الله ميرزاى شيرازى بزرگ(اعلى الله مقامه)نوشته است و يكى هم به عموم علماى ايران به عنوان يك متحد المآل،مثلا يكى براى مرحوم حاج شيخ محمد تقى بجنوردى در مشهد، يكى براى فلان عالم بزرگ در اصفهان و يكى براى فلان عالم بزرگ در شيراز،اين نامهها را بخوانيد،ببينيد اين مرد چقدر خوب مىفهميده است!چقدر درك مىكرده است!استعمار را چقدر خوب مىشناخته است و چقدر خوب در صدد بيدار كردن اين ملتبوده است!بگذريد از اين مزخرفاتى كه بعضى از ابزارهاى استعمار هنوز هم دارند مىگويند،ديگر اين حناها رنگ ندارند.اين نهضت،مقدس است چون مردى در زمانى پيدا مىشود،در پشت اين ظواهر حقايقى را مىبيند كه مردم عصر خودش نمىفهميدند و درك نمىكردند.
نهضتحسينى چنين نهضتى است.امروز است كه ما درست مىفهميم حكومتيزيد يعنى چه، معاويه چه كرد و نقشه امويها چه بود؟ولى صدى نود و نه ملت مسلمان در آن روز درك نمىكردند،مخصوصا با نبودن وسائل اطلاعاتى كه امروز هست و در گذشته نبود.همان مردم مدينه درك نمىكردند.مردم مدينه روزى فهميدند يزيد چه كسى است و خلافتيزيد يعنى چه كه حسين بن على كشته شد.بعد كه حسين بن على كشته شد،اينها تكان خوردند:چرا حسين بن على كشته شد؟يك هيئت اعزامى از اكابر مردم مدينه به شام فرستادند.در راسشان مردى استبه نام عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه.اينها وقتى فاصله ميان مدينه و شام را طى كردند و به دربار يزيد رفتند و مدتى ماندند،تازه فهميدند قضيه از چه قرار است. وقتى كه برگشتند مردم گفتند چه ديديد؟گفتند:اين قدر ما به شما بگوييم در مدتى كه ما در شام بوديم مىگفتيم خدايا نكند كه از آسمان به سر ما سنگ ببارد.گفتند چه خبر بود؟ گفتند ما با خليفهاى روبرو شديم كه شراب را علنى مىخورد،قمار مىكرد،سگبازى مىكرد، يوزبازى مىكرد،ميمون بازى مىكرد،حتى با محارم خودش هم زنا مىكرد.بعد براى اينكه ثابت كنند كه از روى حقيقت مىگفتند،همان عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه هشت پسر داشت،رو كرد به مردم مدينه و گفت مردم مدينه!من چيزى فهميدم،شما قيام بكنيد يا نكنيد من قيام مىكنم و لو با همين هشت پسر خودم باشد،و همين طور هم بود،در قيام حره عليه يزيد،اين هشت پسرش را قبل از خودش[به ميدان]فرستاد و شهيد شدند،بعد خود اين مرد شهيد شد.اين عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه سه سال پيش از آن،كه ابا عبد الله از مدينه خارج مىشد،آن روزى كه حسين مىگفت:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» (3) من مىدانم اگر يزيد خلافت اسلامى را به دستبگيرد چه بر سر اسلام مىآيد)كجا بود؟آن روز نبود،بايد حسينى كشته بشود،جهان اسلام تكان بخورد تا تازه آقاى عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه و صدها نفر ديگر مثل او در مدينه و در كوفه و در جاهاى ديگر چشمهايشان را بمالند و باز كنند،بگويند حسين حق داشت كه چنين حرفى زد.
شرط سوم اينكه يك نهضت مقدس باشد اين است كه تك و فرد باشد،يعنى برقى باشد كه در يك ظلمت كامل بدرخشد،ندايى باشد در ميان سكوتها،حركتى باشد در ميان سكونهاى مطلق،يعنى در يك شرايطى كه خفقان به طور كامل حكمفرماست،تمام مردم ديگر قدرت حرف زدن ندارند،تاريكى مطلق،ياس مطلق،نا اميدى مطلق،سكوت مطلق،سكون مطلق است،يكمرتبه يك مرد پيدا مىشود،اين سكوتها را مىشكند،اين سكونها را از ميان مىبرد، حركتى مىكند،برقى مىشود و در ميان يك ظلمت مىدرخشد،تازه ديگران پشتسرش راه مىافتند.آيا نهضتحسينى اينچنين بود يا نبود؟اينچنين بود.
امام حسين چنين نهضتى كرده است.امام حسين در اين نهضت چه هدفى داشت؟ ما بعد هم مىبينيم ائمه دين گفتهاند عزاى چنين حسينى و چنين حادثهاى تا ابد بايد زنده بماند. حسين چه هدفى از اين نهضت داشت؟ائمه اطهار چرا اين همه اصرار داشتند كه عزاى حسين زنده بماند؟ايندو را ما مىخواهيم بفهميم.
اما حسين چرا نهضت كرد؟چه احتياجى دارد كه ما بخواهيم از خودمان دليل ذكر كنيم؟ حسين بن على خودش دليل نهضتش را بيان كرد،نه يك جا،نه دو جا و نه ده جا.اگر نگفته بود ما حق داشتيم از پيش خودمان ببافيم.فرمود:«انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى»در كمال صراحت مىگويد دنياى ما را مفاسد گرفته است،امت جدم فاسد شدهاند،قيام كردم براى اصلاح،من يك مرد اصلاح طلبم،«اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى» (4) هدفى جز امر به معروف و نهى از منكر ندارم.امام حسين هدف نهضتخودش را روشن كرده است،در كمال روشنايى. همچنين فرمود:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا» (5) .پس خودش بيان كرده است.
دو تحريف معنوى در هدف امام حسين عليه السلام
آنوقت ما آمديم چه گفتيم؟اينجاست كه تحريف معنوى پيدا مىشود.حسين مىگويد من نهضت كردم براى امر به معروف،براى اينكه دين را زنده كنم،براى اينكه با مفاسد مبارزه كنم. نهضت من يك نهضت اصلاحى اسلامى است.ما آمديم يك چيز ديگرى گفتيم.دو تا تحريف معنوى بسيار عجيب و ماهرانه در اينجا كرديم.(نمىدانم بگويم ماهرانه يا جاهلانه).يك جا گفتيم حسين بن على قيام كرد كه كشته بشود براى اينكه كفاره گناهان امتباشد،كشته شد براى اينكه گناهان ما آمرزيده شود.حالا اگر بپرسند آخر اين در كجاست؟خود حسين چنين چيزى گفت؟پيغمبر گفت؟امام گفت؟چنين حرفى را چه كسى گفت؟مىگوييم ما به اين حرفها چه كار داريم؟امام حسين كشته شد براى اينكه گناهان ما بخشيده شود.نمىدانيم كه اين فكر را ما از دنياى مسيحيت گرفتهايم.ملت مسلمان خيلى چيزها را ندانسته از دنياى مسيحيتبر ضد اسلام گرفت.يكى همين است.يكى از اصول معتقدات مسيحى مساله[به] صليب رفتن مسيح استبراى اينكه فادى باشد.الآن«الفادى»لقب مسيح است.اين از نظر مسيحيت جزء متن مسيحيت است.مىگويند عيسى به دار رفت و اين به دار رفتن عيسى كفاره گناه امتشد،يعنى گناهان خودشان را به حساب عيسى مىگذارند.فكر نكرديم اين حرف مال دنياى مسيحيت است و با روح اسلام سازگار نيست،با سخن حسين سازگار نيست. به خدا قسم تهمتبه ابا عبد الله است.و الله اگر كسى در روز ماه رمضان روزه داشته باشد و اين حرف را به حسين بن على نسبتبدهد و بگويد شهادت حسين براى چنين كارى بود و از او نقل كند،روزهاش باطل است.دروغ بر حسين است.ابا عبد الله كه براى مبارزه با گناه كردن قيام كرد،ما گفتيم قيام كرد كه سنگرى براى گنهكاران بشود.ما گفتيم حسين يك ركتبيمه تاسيس كرد،بيمه گناه.گفتشما را از نظر گناه بيمه كردم.در عوض چه مىگيرم؟ شما براى من اشك بريزيد،من در عوض گناهان شما را جبران مىكنم،اما شما هر چه مىخواهيد باشيد،ابن زياد باشيد،عمر سعد باشيد.ما مىگوييم يك ابن زياد در دنيا كم بود، يك عمر سعد در دنيا كم بود،يك سنان بن انس در دنيا كم بود،يك خولى در دنيا كم بود،امام حسين خواستخولى در دنيا زياد شود،عمر سعد در دنيا زياد شود،گفت ايها الناس هر چه مىتوانيد بد باشيد كه من بيمه شما هستم!
تحريف معنوى دومى كه از نظر تفسير و توجيه حادثه كربلا رخ داد اين بود كه گفتند مىدانيد چرا امام حسين رفت و كشته شد؟يك دستور خصوصى فقط براى او بود و به او گفتند تو برو خودت را به كشتن بده.معلوم است،اگر يك چيزى دستور خصوصى باشد،به ما و شما ديگر ارتباط پيدا نمىكند،يعنى قابل پيروى نيست.اگر بگويند حسين چنين كرد،تو چنين بكن!مىگويد حسين از يك دستور خصوصى پيروى كرد،به ما مربوط نيست،به دستورات اسلام كه دستورات كلى و عمومى است مربوط نيست!آن يك دستور خصوصى مخصوص خودش بود.حال تفاوت ايندو چگونه است؟امام حسين خودش فرياد كشيده است كه علل و انگيزه قيام من مسائلى است كه بر اصول كلى اسلام منطبق مىشود،احتياجى به دستور خصوصى نيست.دستور خصوصى در جايى مىگويند كه دستورهاى عمومى وافى نباشد.امام حسين در كمال صراحت فرمود اسلام دينى است كه به هيچ مؤمنى-حتى نفرمود به امام-اجازه نمىدهد كه در مقابل ظلم و ستم،مفاسد و گناه بى تفاوت بماند.امام حسين مكتب به وجود آورد ولى مكتب عملى اسلامى.مكتب او همان مكتب اسلام است، ولى اسلام بيان كرد و حسين عمل كرد.در درجه اول بيش از هر كس ديگر عمل كرد.مكتب عملى اسلام. ماهرانه[تحريف كرديم]براى اينكه اين حادثه را از مكتب بودن خارج كنيم و قهرا از قابل پيروى بودن خارج كنيم.وقتى از مكتب بودن خارج شد،ديگر قابل پيروى نيست.وقتى كه قابل پيروى نشد،پس ديگر از حادثه كربلا نمىشود استفاده كرد.
از اينجا ما حادثه را از نظر اثر مفيد داشتن عقيم كرديم.خيلى به نظر كوچك مىآيد كه بگويند دستور خصوصى بود.ولى مىگوييم وقتى گفتى دستور خصوصى،معنايش اين است كه دستورهاى عمومى در اين زمينهها كافى و وافى نيست،يعنى اگر دستور خصوصى نمىرسيد اسلام دستورى نداشت كه بگويد در چنين شرايطى بايد حركت و قيام كرد،بلكه اسلام مىگفت هر چه[به نظرتان مىرسد عمل كنيد.اين] (6) خيانتى استبه حسين بن على عليه السلام.آيا خيانتى از اين بالاتر هم در دنيا صورت گرفته است؟
اين است كه عرض كردم اين تحريف معنوى كه در حادثه عاشورا صورت گرفته است،از آن تحريفات لفظى صد درجه خطرناكتر است.در تحريف لفظى مثلا كسى مىگويد من حدس مىزنم روز عاشورا هفتاد و دو ساعتبود،بعد هم اصرار مىكند كه هفتاد و دو ساعتبود.خوب يك چرندى گفته است.آن كه مىگويد سيصد هزار نفر را حسين بن على كشت،آن كه مىگويد عروسى قاسم(درست است كه به حسين بن على اهانت كرده)،آن كه مىگويد زعفر جنى آمد،آن كه مىگويد زينب آمد به ابا عبد الله چنين گفت،ابا عبد الله فرمود كيستبراى من اسب بياورد،اعوان و انصارى نداشت،زينب رفت اسب ابا عبد الله را آورد،و از اين دروغها، اينها براى هدف حسين بن على آنقدر خطر ندارد كه اين تحريفهاى معنوى خطرناك است. بنابراين ما آمديم نهضتحسين بن على را كه خود هدف و منظورى داشته است مسخ و تحريف كرديم.
فلسفه دستور ائمه اطهار عليهم السلام
عرض كرديم كه ائمه اطهار حتى به روايت از پيغمبر اكرم گفتند كه اين[حادثه]بايد زنده بماند،فراموش نشود،مردم بنشينند و بگريند.چرا چنين گفتند؟هدف آنها از اين دستور چه بوده است؟اينجا هم باز يك هدف واقعى است و يك هدف مسخ شده:يك بار آمديم گفتيم اين فقط به خاطر اين است كه تسلى خاطرى براى حضرت زهرا سلام الله عليها باشد.ايشان با اينكه در بهشت هستند،با اينكه همراه فرزند بزرگوارشان هستند و خود امام حسين هم فرمود:«و هى مجموعة له فى حضيرة القدس»و در روز اول فرمود:«و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف»من آرزو دارم كشته شوم چون به پدرم،به جدم و به مادرم ملحق مىشوم،با اينكه امام حسين ملحق به مادرش هست،مع ذلك حضرت زهرا در بهشت نشسته دائما بىتابى مىكند و ما مردم بى سر و پا بايد بياييم يك مقدار گريه كنيم كه حضرت زهرا تسلى خاطر پيدا كند.آيا شما توهينى بالاتر از اين براى حضرت زهرا پيدا مىكنيد؟گفتند ائمه كه دستور دادند گريه كنيد،هدف از اين دستور اين بوده كه حضرت زهرا تسلى خاطر پيدا كند.
ديگر،گفتند[علت دستور ائمه عليهم السلام]چيز ديگرى است.امام حسين بى تقصير در كربلا به دستيك عده مردم تجاوزكار كشته شد،پس اين تاثر آور است،بايد متاثر بود.من هم قبول دارم،امام حسين بى تقصير كشته شد.من هم قبول دارم،امام حسين به دستيك عده مردم ظالم متجاوز كشته شد.اما همين؟يك آدم بى تقصير به دستيك عده مردم متجاوز كشته شد؟روزى هزار نفر آدم بى تقصير به دست آدمهاى با تقصير كشته مىشوند.روزى هزار نفر آدم در دنيا به اصطلاح نفله مىشوند.تاثر آور هم هست،اما آيا اين نفله شدنها ارزش دارد كه قرنهاى زياد،ده قرن،بيست قرن،سى قرن ادامه پيدا كند؟دائما ما بنشينيم و اظهار تاثر كنيم كه حيف!حسين بن على نفله شد!خونش هدر رفت!بى تقصير كشته شد!به دستيك عده افراد متجاوز كشته شد!
حسين بن على بى تقصير كشته شد،به دست افراد متجاوز كشته شد،اما چه كسى گفته حسين بن على نفله شده است؟چه كسى گفته خون حسين بن على هدر رفت؟اگر در دنيا انسانى شما پيدا كنيد كه نگذاشتيك قطره خونش هدر برود حسين بن على است.اگر كسى در دنيا پيدا كنيد كه نگذاشتشخصيتش يك ذره هدر برود،حسين بن على است!مردى كه براى قطره قطره خون خودش آنچنان ارزش قائل شد كه اگر ثروتهاى دنيا را كه براى او مصرف مىشود تا دامنه قيامتحساب كنيم،بشر براى هر قطره خونش ميلياردها ميليارد تومان پول خرج كرده است،آدمى كه كشته شدنش سبب شد كه نام او پايه كاخ ستمكاران را، يك قرن،دو قرن،سه قرن،ده قرن،بيست قرن بلرزاند،اين آدم نفله شد؟!هدر رفت؟!ما حالا غصه بخوريم كه حسين بن على نفله شد؟!تو نفله شدى بيچاره نادان!من و تو نفله هستيم،من و تو عمرمان هدر رفت.حسين بن على نفله شد؟!كه ما بياييم غصه نفله شدن او را بخوريم؟! غصه براى خودت بخور!تو به حسين بن على توهين مىكنى كه مىگويى نفله شد.حسين بن على كسى است كه[به او]گفتند:«ان لك درجة عند الله لن تنالها الا بالشهادة» (7) .پس وقتى حسين بن على آرزوى شهادت مىكرد آرزوى نفله شدن را مىكرد كه بعد من و شما بياييم اظهار تاثر كنيم كه نفله شد،هدر رفت؟!خير،آنها كه آمدند توصيه كردند كه بايد عزاى حسين بن على زنده بماند،چون او يك مكتب به وجود آورد،مىخواستند مكتبش زنده بماند، براى اينكه در دنيا شما هرگز يك مكتب عملى كه نمونه مكتب حسين بن على باشد پيدا نمىكنيد.اگر شما نمونهاى مانند نمونه حسين بن على پيدا كرديد آنوقتبگوييد چرا ما هر سال بايد ياد حسين بن على را تجديد كنيم؟آنچه كه در حسين بن على در اين حادثه عاشورا و در آن ابتلاء و مصيبت پيدا شد از توحيد،از جلوه ايمان،از جلوه خداشناسى،از ايمان كامل به جهان ديگر،از رضا،از تسليم،از صبر،از استقامت،از مردانگى،از طمانينه نفس،از ثبات،از عزت نفس،از كرامت نفس،از آزادى خواهى و آزادى طلبى،از اينكه در فكر انسانها باشد،از اينكه در خدمت انسانها باشد،اگر شما نمونهاى در دنيا پيدا كرديد،آنوقتبگوييد چرا ما نام حسين بن على را زنده كنيم.بديل و مثل ندارد.
[دستور آنها]براى اين است كه بلكه پرتوى از روح حسين بن على در روح ما و شما بتابد.اگر اشكى كه ما براى او مىريزيم-قبلا عرض كردم-در مسير هماهنگى روح ما باشد،روح ما پرواز كوچكى با روح حسينى بكند،ذرهاى از همت او،ذرهاى از غيرت او،ذرهاى از حريت او،ذرهاى از ايمان او،ذرهاى از تقواى او،ذرهاى از توحيد او در ما بتابد و چنين اشكى از چشم ما جارى شود،آن اشك هر چه دلتان بخواهد قيمت دارد.اگر گفتند به اندازه يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد،باور كنيد.اما نه اشكى كه براى نفله شدن حسين باشد،بلكه اشكى كه براى عظمتحسين باشد،براى شخصيتحسين باشد.اشكى كه نشانهاى از هماهنگى كردن و پيروى كردن از حسين بن على باشد،بله يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد.خواستند كه هميشه مردم اين مكتب عملى را ببينند.اولا ببينند خاندان پيغمبر دليل بر صدق و گواه خود پيغمبر هستند.اگر گفتند فلان مسلمان در جنگى كه مثلا در روم يا ايران كرد آن مقدار شهامت و ايمان نشان داد،آن قدر دليل بر حقانيت پيغمبر نيست كه بگويند فرزند پيغمبر چنين كرد،چون مىگويند هميشه خاندان يك نفر،از هر كس ديگر سوء ظن و بدگمانىاش به او بيشتر است.ولى وقتى كه خاندان پيغمبر را مىبينيم كه در نهايت صفا و ايمان هستند، بهترين گواه بر صدق اين پيغمبر است.هيچ كس مانند على عليه السلام با پيغمبر نبوده است، با پيغمبر بزرگ شده است،و هيچ كس هم مانند على مؤمن به اين پيغمبر و فدايى اين پيغمبر نيست.اين خودش ادل دليل بر صدق اين پيغمبر است.حسين فرزند اين پيغمبر است.وقتى كه ايمان خودش را به تعليمات او نشان مىدهد پيغمبر جلوه مىكند و پيغمبر در عالم متجلى مىشود.[مردم مىگويند]ببينيد[اين پيغمبر]چقدر راستگوست كه فرزندش وقتى سر دوراهى قرار مىگيرد:در يك طرف مال و ثروت هست،وعده هست،هزار جور خوشى هست،همه گونه وعدهها به او مىدهند،ولى در آنجا حقيقت و دين از ميان رفته است، مظلومها زياد هستند،ثروتهاى ملتها همه در اختيار يك افراد خاصى قرار گرفته است،آن طرف ديگر را نگاه مىكنند،در آنجا كشته شدن هست،شهيد شدن جوانان هست،اسير شدن زن و فرزند هست،تشنگى هست،تير و شمشير هست،ولى حق زنده شد،حقيقت زنده شد، عدالت زنده شد،اسلام زنده شد،مىبينند فرزند پيغمبر اين راه را در پيش مىگيرد.از اينجا مىفهمند اين پيغمبر چقدر راستگو بود!
آن چيزهايى كه بشر هميشه به زبان مىآورد ولى در عمل كمتر ديده مىشود،در وجود حسين ديده مىشود،چطور؟روح بشر اين مقدار شكست ناپذير باشد؟سبحان الله!بشر به كجا مىرسد،روح بشر چقدر شكست ناپذير مىشود كه بدنش قطعه قطعه مىشود،جوانانش جلوى چشمش قلم قلم مىشوند،در منتها درجه تشنه مىشود كه حتى به آسمان كه نگاه مىكند به نظرش تيره و تار است.خاندانش را مىبيند كه الآن دارند اسير مىشوند.هر چه دارد از دست داده است،ولى يك چيز براى او باقى مانده و آن روحش است.روحش هرگز شكست نمىخورد،يك ذره شكست نمىخورد.شما يك چنين صحنه نمايشى از فضائل انسانيت،در غير كربلا سراغ داريد كه آنوقتبگوييم به جاى كربلا از آن حادثه ياد كنيد؟
پس چنين حادثهاى را بايد زنده نگه داشت.حادثهاى كه يك جمعيت هفتاد و دو نفرى،از نظر روحى يك جمعيتسى هزار نفرى را شكست دادند.چطور شكست دادند؟اولا با اينكه اينها در اقليتبودند و كشته شدنشان قطعى بود،يك نفر از اينها به دشمن ملحق نشد،اما از آن سى هزار نفر به اينها ملحق شدند،يكى از سردارانشان حر بن يزيد رياحى و سى نفر ديگر.اين، دليل بر اين است كه از نظر روحى اينها بردهاند و آنها باختهاند.عمر سعد در كربلا كارهايى كرده است كه دليل بر شكست روحى خودش است.تاريخ را بخوانيد.چرا در كربلا اينها از جنگ تن به تن پرهيز داشتند؟اول حاضر شدند.طبق معمولى كه در آن دورهها بوده است، قبل از اينكه به اصطلاح جنگ مقلوبه بشود و يا تيراندازى بشود،مثل اينكه يك نوع زورآزمايى بوده است،يك نفر از اين طرف مىرود،يك نفر از آن طرف مىآيد.چند نفر كه آمدند با اصحاب حسين مبارزه كردند،اينقدر به اينها نيروى روحى دادند كه عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن ديگر موقوف!
قدرت روحى ابا عبد الله عليه السلام
مخصوصا خود ابا عبد الله كه به ميدان آمد در چه وقتى آمد؟فكر كنيد،عصر روز عاشوراست، چون تا ظهر شد هنوز عدهاى از اصحاب بودند كه نماز هم خواندند.از صبح تا عصر تلاش كرده است،چه تلاشهايى!بدن هر يك از اصحابش را غالبا خودش آورده در خيمه شهدا گذاشته است.بدن يارانش را خودش آورده است،به بالين يارانش خودش آمده است،اهل بيتش را خودش تسلى داده است.اينقدر تلاش كرده كه خدا مىداند!گذشته از آن داغهايى كه ديده است.آخرين كسى كه به ميدان مىآيد خودش است.خيال كردند كه ديگر در يك چنين شرايطى مىتوانند با حسين مبارزه كنند.هر كسى كه جلو آمد لحظهاى مهلتش نداد كه فرياد عمر سعد بلند شد،گفتخدا مرگتان بدهد،مادرهايتان به عزايتان بنشينند،به مبارزه چه كسى رفتهايد؟!«هذا ابن قتال العرب» (8) اين،پسر كشنده عرب است،پسر على بن ابى طالب است«و الله لنفس ابيه بين جنبيه» (9) به خدا روح پدرش على در كالبد اين است،به جنگ اين نرويد.اين علامتشكستبود يا نه؟سى هزار نفر از جنگ تن به تن كردن با يك مرد تنهاى غريب آن همه مصيبت ديده،آن همه زحمت كشيده و آن همه تلاش كرده تشنه گرسنه عقبنشينى مىكنند.
نه تنها در مقابل شمشير ابا عبد الله شكستخوردند،در مقابل منطقش هم شكستخوردند. ابا عبد الله در روز عاشورا قبل از شروع جنگ دو سه بار خطابه انشاء كرد.واقعا خود آن خطابهها عجيب است.كسانى كه اهل سخن هستند مىدانند ممكن نيست در حال عادى انسان بتواند سخنى بگويد كه تا حد اعلى اوج بگيرد.بايد روح بشر به اهتزاز بيايد.مخصوصا اگر سخن از نوع مرثيه باشد بايد دل آدم خيلى سوخته باشد تا يك مرثيه خوب بگويد.اگر بخواهد غزل بگويد بايد سخت دچار احساسات عشقى باشد تا غزل خوبى بگويد.اگر بخواهد حماسه بگويد،بايد سخت احساسات حماسى داشته باشد تا يك سخن حماسه بگويد.
وقتى آن خطبههاى ابا عبد الله را مىبينيم،مخصوصا مفصلترين خطبهاش،همان كه در روز عاشورا آمد از اسب پياده شد،سوار شتر شد،براى اينكه شتر بلندتر است،مىخواستيك جاى مرتفعترى باشد تا صدايش بهتر به جمعيتبرسد.فرمود:«تبا لكم ايتها الجماعة و ترحا حين استصرختمونا و الهين فاصرخناكم موجفين.» (10) راستى نمونهاى از خطبههاى على عليه السلام است.اگر خطبههاى على را كنار بگذاريم ديگر خطبهاى به اين پرشورى در دنيا پيدا نمىشود.يك بار و دو بار و سه بار صحبت كرد،عمر سعد بر لشكريان خودش ترسيد كه مبادا نطق حسين اينها را تحت تاثير قرار بدهد.نوبت ديگر كه ابا عبد الله آمد صحبت كند(ببينيد چقدر نامردى كردند،چقدر روحشان شكستخورده بود!)دستور داد سر و صدا كنيد،دستتان را به دهانتان بزنيد كه كسى صداى حسين را نشنود.آيا اين علامتشكست نيست؟آيا اين علامت پيروزى حسين نيست؟آيا اين نبايد براى ما درس باشد كه يك بشر اگر با ايمان باشد، اگر موحد باشد،اگر به خدا پيوند داشته باشد،اگر به آن دنيا ايمان داشته باشد،اگر نفس مطمئنه باشد،يكتنه سى هزار نفر را از نظر روحى شكست مىدهد،آيا اين طور نيست؟نمونه اينها را شما ديگر كجا پيدا مىكنيد؟شما چه كسى را در دنيا پيدا مىكنيد كه در شرايطى مثل شرايط حسين بن على قرار بگيرد،دو كلمه از آن خطابه حسين بن على را بتواند بخواند؟ دو كلمه از آن خطابه زينب(سلام الله عليها)آن زينب داغ ديده را در دم دروازه كوفه بخواند؟ اينها درس است.گفتهاند اين عزا را احيا كنيد و زنده نگه داريد كه اين نكتهها را بفهميد و دريابيد،براى اينكه عظمتحسين را درك كنيد،براى اينكه اشكى اگر مىريزيد،از روى معرفتباشد.معرفتحسين شما را بالا مىبرد،شما را انسان مىكند،شما را آزاد مرد مىكند، شما را اهل حق و حقيقت مىكند،اهل عدالت مىكند،يك مسلمان واقعى مىكند.مكتب حسين،مكتب انسانسازى است نه مكتب گنهكار سازى.حسين سنگر عمل صالح است نه سنگر گناهكارى.
پس اين است فلسفه اين كه گفتهاند عزاى حسين بن على را زنده نگه داريد.ببينيد چه مصيبتى براى حسين بن على پيش نيامد،چه سختى پيش نيامد،چه بلا و گرفتارى پيش نيامد؟ببينيد در مقابل همه اينها آيا حسين بن على سرفراز بيرون آمد يا نه؟پس شما هم يك ذره شيعه او باشيد،يك ذره پيرو او باشيد.توحيد را ببينيد!ايمان به معاد و آخرت را ببينيد! در صبح روز عاشورا جملهاى گفت كه در آن وقتشايد انسان باور نكند كه اين جمله چقدر از روى حقيقت گفته شده است.نوشتهاند همين كه نماز صبح را با اصحاب خودش خواند،رو به اصحاب خودش كرد و فرمود:اصحاب من!آماده باشيد.مردن جز يك پلى نيست كه شما را از دنيايى به دنياى ديگر عبور مىدهد،از يك دنياى بسيار سختبه يك دنياى بسيار عالى و شريف و لطيف.اين سخنش بود،اما عملش را ببينيد.اين را كه حسين بن على نگفته است، ديگران گفتهاند،حضار گفتهاند،كسانى كه وقايع نگار بودهاند.گفتهاند.حتى حميد بن مسلم كه وقايع نگار عمر سعد است اين قضيه را گفته است.مىگويد من تعجب مىكنم از حسين بن على كه هر چه شهادتش نزديكتر و كار بر او سختتر مىشد چهرهاش بر افروختهتر مىشد. مثل آدمى كه به وصل دارد نزديك مىشود.كانه خوشحالتر مىشود.حتى يك جملهاى دارد، مىگويد آن لحظات آخر كه من سراغ حسين بن على عليه السلام رفتم،وقتى رسيدم كه آن لعين ازل و ابد سر مقدسش را از بدن جدا كرده بود.چشمم كه افتاد،آن بشاشت و روشنى چهرهاش آنچنان مرا گرفت كه كشته شدنش را فراموش كردم:«لقد شغلنى نور وجهه عن الفكرة فى قتله» (11) .آيا شما براى اين نمونه پيدا مىكنيد؟اگر نمونه پيدا كرديد،بعد به جاى عزاى حسينى عزاى او را مىگيريم،به جاى ياد حسين از او ياد مىكنيم.
نوشتهاند ابا عبد الله در حملات خودش نقطهاى را در ميدان مركز قرار داده بود. مركز حملاتش آنجا بود.مخصوصا نقطهاى را امام انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد و از خيام حرم خيلى دور نباشد،به دو منظور.يك منظور اين كه مىدانست كه اينها چقدر نامرد و غير انسانند.اينها همين مقدار حميت ندارند كه لا اقل بگويند كه ما با حسين طرف هستيم، پس متعرض خيمهها نشويم.مىخواست تا جان در بدن دارد،تا اين رگ گردنش مىجنبد، كسى متعرض خيام حرمش نشود.حمله مىكرد،از جلو او فرار مىكردند،ولى زياد تعقيب نمىكرد،بر مىگشت مبادا خيام حرمش مورد تعرض قرار بگيرد.ديگر اينكه مىخواست تا زنده است اهل بيتش بدانند كه او زنده است.نقطهاى را مركز قرار داده بود كه صداى حضرت مىرسيد.وقتىكه بر مىگشت،در آن نقطه مىايستاد،فرياد مىكرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم».وقتى كه اين فرياد حسين بلند مىشد اهل بيتسكونتخاطرى پيدا مىكردند،مىگفتند آقا هنوز زنده است.امام به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خيمهها بيرون نياييد.اين حرفها را باور نكنيد كه اينها دم به دم بيرون مىدويدند،ابدا! دستور آقا بود كه تا من زنده هستم در خيمهها باشيد،حرف سستى از دهان شما بيرون نيايد كه اجر شما ضايع مىشود.مطمئن باشيد عاقبتشما خير است،نجات پيدا مىكنيد و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد كرد،به زودى هم عذاب خواهد كرد.اينها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بيرون هم نمىآمدند.غيرت حسين بن على اجازه نمىداد.غيرت و فتخود آنها اجازه نمىداد كه بيرون بيايند،بيرون هم نمىآمدند.صداى آقا را كه مىشنيدند: «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم»يك اطمينان خاطرى پيدا مىكردند.چون آقا وداع كرده بودند و يك بار يا دو بار ديگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند،اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند.
اسبهاى عربى براى ميدان جنگ تربيت مىشدند.اسب حيوان تربيتپذيرى است.اينها وقتى كه صاحبشان كشته مىشد عكس العملهاى خاصى از خودشان نشان مىدادند.
اهل بيت ابا عبد الله در داخل خيمه هستند،همين طور منتظر ببينند كى صداى آقا را مىشنوند يا شايد يك بار ديگر جمال آقا را زيارت مىكنند كه يك وقت صداى همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد.آمدند در خيمه.خيال كردند آقا آمدهاند.يك وقت ديدند اين اسب آمده است ولى در حالى كه زين او واژگون است.اينجاست كه اولاد ابا عبد الله،خاندان ابا عبد الله فرياد واحسينا و وامحمدا را بلند كردند.دور اين اسب را گرفتند.نوحه سرايى طبيعتبشر است.انسان وقتى مىخواهد درد دل خودش را بگويد به صورت نوحهسرايى مىگويد،آسمان را مخاطب قرار مىدهد،زمين را مخاطب قرار مىدهد،درختى را مخاطب قرار مىدهد، خودش را مخاطب قرار مىدهد،انسان ديگرى را مخاطب قرار مىدهد،حيوانى را مخاطب قرار مىدهد.هر يك از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوى نوحهسرايى را آغاز كردند.آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن هم نداريد.من كه از دنيا رفتم البته نوحهسرايى كنيد.گريه است،انسان وقتى غصه دارد بايد گريه كند تا عقده دلش خالى شود.اجازه گريه كردن را بعد از اين جريان يافته بودند.در همان حال شروع كردند به گريستن.
نوشتهاند حسين بن على عليه السلام دختركى دارد كه خيلى هم اين دختر را دوست مىداشت،سكينه خاتون كه بعد هم يك زن اديبه عالمهاى شد و زنى بود كه همه علما و ادبا براى او اهميت و احترام قائل بودند.ابا عبد الله خيلى اين طفل را دوست مىداشت.او هم به آقا فوق العاده علاقهمند بود.نوشتهاند اين بچه به صورت نوحه سرايى جملههايى گفت كه دلهاى همه را كباب كرد.به حالت نوحهسرايى اين اسب را مخاطب قرار داده است،مىگويد: «يا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»اى اسب پدرم،پدر من وقتى كه رفت تشنه بود،آيا پدر من را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند؟اين در چه وقتبود؟وقتى است كه ديگر ابا عبد الله از روى اسب به روى زمين افتاده است.اين جنگ با يك تير شروع شد و با يك تير خاتمه پيدا كرد.پيش از ظهر عاشورا كه شد،بعد از آن اتمام حجتهاى امام،عمر سعد كسى بود كه تيرى به كمان كرد و فرستاد به (12) ...
پىنوشتها:
1- سيره حلبى،ج 2/ص 77.
2- حجرات/9.
3- اللهوف،ص 11.
4- مقتل الحسين،ص156.
5- بحار الانوار،ج 44/ص 381.
6- [چند ثانيهاى نوار افتادگى دارد.]
7- نفايس الاخبار،ص 21،به نقل از ابن شهر آشوب.
8- بحار الانوار،ج 45/ص 50.
9- همان،ج 44/ص 390،با اندكى اختلاف.
10- اللهوف،ص 41.
11- همان،ص 53،با اندكى اختلاف.
12- [چند ثانيهاى نوار افتادگى دارد.]