تحريفات معنوى حادثه كربلا

در اين بحثى كه درباره‏«تحريفات در واقعه تاريخى عاشورا»كرديم،در جلسه اول عرض كرديم كه به طور كلى تحريف بر دو قسم است:تحريف لفظى و قالبى،و ديگر تحريف معنوى و روحى، و عرض كرديم اين تاريخچه با عظمت كربلا كه به دست ما افتاده است،هم دچار تحريف لفظى شده است،يعنى ما از خودمان برگ و سازهايى بر پيكره اين تاريخ بسته‏ايم كه چهره اين تاريخ با عظمت و نورانى را تاريك و ظلمانى و قيافه زيباى آن را زشت كرده‏ايم،و نمونه‏هايى در اين زمينه عرض كردم،و هم متاسفانه اين حادثه تاريخى در دست ما تحريف معنوى پيدا كرده است،كه تحريف معنوى از تحريف لفظى صد بار خطرناكتر است.آنچه كه سبب شده است كه اين حادثه بزرگ براى ما از اثر و خاصيت‏بيفتد تحريفات معنوى است نه تحريفات لفظى،يعنى اثر سوء تحريفات معنوى از اثر سوء تحريفات لفظى بيشتر است.

معنى‏«تحريف معنوى‏»

تحريف معنوى يعنى چه؟مثلا در يك جمله ممكن است ما از لفظ نه كم كنيم و نه زياد،ولى آنجا كه مى‏خواهيم توجيه و تفسير كنيم،طورى آن را توجيه و تفسير كنيم كه درست‏بر خلاف و بر ضد معنى واقعى اين جمله باشد.من براى اين مطلب فقط يك مثل كوچك عرض مى‏كنم تا مطلب روشن شود.

نقل كرده‏اند-از نقلهاى مسلم است-در روزى كه مسجد مدينه را بنا مى‏كردند و عمار ياسر فوق العاده تلاش صادقانه مى‏كرد،پيغمبر اكرم به او فرمود:«يا عمار تقتلك الفئة الباغية‏» (1) اى عمار!تو را آن دسته‏اى مى‏كشند كه سركش‏اند،اشاره به آيه قرآن كه‏اگر دو دسته از مسلمانان با يكديگر جنگيدند،شما در ميان آنها اصلاح كنيد،اگر يك دسته سركشى كرد،شما به نفع آن دسته ديگر عليه دسته سركش وارد بشويد.اين جمله‏اى كه پيغمبر اكرم درباره عمار فرمود، شخصيت‏بزرگى به عمار دارد و لهذا عمار كه در صفين در خدمت امير المؤمنين بود،وزنه بزرگى در لشكر على شمرده مى‏شد و حتى بودند افراد ضعيف الايمانى كه تا وقتى كه عمار كشته نشده بود،هنوز مطمئن نبودند كه عملى كه در ركاب على انجام مى‏دهند به حق ست‏يعنى كشتن معاويه و سپاهيان او جايز است.روزى كه عمار در لشكر امير المؤمنين به دست اصحاب معاويه كشته شد،يكمرتبه فرياد از همه جا بلند شد كه حديث پيغمبر صادق آمد،بهترين دليل براى اين كه معاويه و يارانش بر باطل هستند اين است كه اينها قاتل عمارند و پيغمبر اكرم در گذشته خبر داد كه‏«يا عمار تقتلك الفئة الباغية‏»،يعنى[مصداق آيه] و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى‏ء الى امر الله (2) امروز ديگر مثل آفتاب روشن شد كه لشكر معاويه لشكر باغى يعنى سركش و ظالم و ستمگر است و حق با لشكريان على است.پس به نص قرآن بايد به نفع لشكريان على عليه لشكريان معاويه وارد جنگ شد.

اين قضيه تزلزلى در لشكر معاويه ايجاد كرد.معاويه كه هميشه با حيله و نيرنگ كار خودش را پيش مى‏برد،اينجا دست‏به يك تحريف معنوى زد،چون نمى‏شد انكار كرد و گفت پيغمبر درباره عمار چنين سخنى نگفته است،چون شايد پانصد نفر آدم در همان جا بودند كه شهادت مى‏دادند كه ما اين جمله را از پيغمبر شنيديم يا از كسى شنيديم كه او از پيغمبر شنيده بود. بنابراين،اين جمله پيغمبر درباره عمار قابل انكار نبود.معاويه و اصحابش تصميم گرفتند دست‏به يك تحريف معنوى بزنند.وقتى شاميها مى‏آمدند اعتراض مى‏كردند،مى‏گفتند معاويه چه مى‏گويى؟ما عمار را كشتيم!

و پيغمبر فرمود:«تقتلك الفئة الباغية‏»،مى‏گفت اشتباه كرده‏ايد،درست است،پيغمبر فرمود كه عمار را آن فئه سركش،طايفه سركش،لشكر سركش مى‏كشد،ولى عمار را كه ما نكشتيم! مى‏گفتند:ما كشتيم،لشكريان ما كشتند.مى‏گفت:نه،عمار را على كشت كه او را به اينجا آورد و موجبات كشتنش را فراهم كرد.هر كس كه مى‏آمد اعتراض مى‏كرد،معاويه و عمرو عاص با چنين توجيهى ذهن او را راضى مى‏كردند و او را به لشكر بر مى‏گرداندند.

عمرو عاص دو پسر دارد.يكى از آنها تيپ خودش است،دنيادار و دنياپرست،و ديگرى نسبتا جوان مؤمن و با ايمانى بود و با پدرش هماهنگى نمى‏كرد.اسم او عبد الله است.در يك جلسه كه عبد الله حاضر بود و همين مغلطه معنوى را به كار بردند،عبد الله گفت اين چه حرفى است كه شما مى‏زنيد؟اين چه مغلطه كارى است كه شما مى‏كنيد؟چون عمار در لشكر على بود پس عمار را على كشت؟!گفتند بله.گفت‏بنابر اين حمزه سيد الشهداء را هم پيغمبر كشت، چون حمزه سيد الشهداء هم در لشكر پيغمبر بود كه كشته شد.معاويه ناراحت و عصبانى شد، رو كرد به عمرو عاص و گفت:عمرو عاص!چرا جلوى اين پسر بى ادب را نمى‏گيرى؟اين را مى‏گويند تحريف معنوى.

اگر بخواهيم حوادث و قضايا را تحريف معنوى كنيم،چگونه تحريف مى‏كنيم؟حوادث و قضاياى تاريخى،از يك طرف علل و انگيزها دارد،از طرف ديگر منظور و هدفها دارد.تحريف يك حادثه تاريخى به اين است كه يا علل و انگيزهاى آن حادثه را چيزى بگوييم غير از آنچه كه بوده است و يا هدف و منظور را طورى تفسير كنيم غير از آنچه كه بوده است.باز يك مثال كوچك:شما به منزل كسى مى‏رويد به عنوان اينكه از مكه آمده است.انگيزه شما اين است كه زيارت كردن حاجى مستحب است.فردى مى‏گويد مى‏دانى فلان كس چرا به خانه فلان شخص رفت؟مى‏گوييم چرا؟مى‏گويد او فلان منظور را دارد،مى‏خواهد دختر او را براى پسرش خواستگارى كند يا مى‏خواهد دخترش را به بال پسر فلان كس بچسباند،موضوع مكه را بهانه كرده است.اين طور منظور شما را تحريف مى‏كنند.اين را مى‏گويند تحريف معنوى.

در حادثه تاريخى عاشورا كه از يك طرف علل و انگيزهايى دارد و از طرف ديگر هدفها و منظورهاى عالى،ما مسلمانها،ما شيعيان حسين بن على تحريف كرديم،همان طورى كه معاوية بن ابى سفيان جمله پيغمبر را كه درباره عمار فرمود:«تقتلك الفئة الباغية‏»تحريف كرد، يعنى حسين يك انگيزه‏اى داشت،ما چيز ديگرى برايش تراشيديم،حسين هدف و منظور خاصى داشت،ما يك هدف و منظور ديگرى براى او تراشيديم.ابا عبد الله نهضتى كرده است فوق العاده با عظمت و مقدس.تمام شرايط تقدس يك نهضت در نهضت ابا عبد الله هست كه نظيرش در دنيا وجود ندارد.آن شرايط چيست؟

شرايط تقدس يك نهضت

اولين شرط تقدس يك نهضت اين است كه منظور و هدف آن نهضت،شخصى و فردى نباشد، بلكه كلى،نوعى،انسانى باشد.يك وقت‏يك كسى نهضت مى‏كند به خاطر شخص خودش.يك وقت كسى نهضت مى‏كند به خاطر اجتماع،به خاطر انسانيت،به خاطر حقيقت،به خاطر حق،به خاطر توحيد،به خاطر عدالت و مساوات،نه به خاطر خودش،و در واقع به خاطر همه انسانها.در آن وقتى كه او نهضت مى‏كند،ديگر خودش،خودش به عنوان يك فرد نيست،اوست و همه انسانهاى ديگر.به همين جهت كسانى كه در دنيا،حركاتشان،اعمالشان،نهضتهايشان به خاطر شخص خودشان نبوده است،بلكه به خاطر بشريت‏بوده است،به خاطر انسانيت‏بوده است،به خاطر حق و عدالت و مساوات بوده است،به خاطر توحيد و خداشناسى و ايمان بوده است،همه افراد بشر آنها را دوست دارند.همه مى‏گويند:«حسين منى و انا من حسين‏».همين طورى كه پيغمبر فرمود:«حسين منى و انا من حسين‏»ما اينطور مى‏گوييم:«حسين منا و نحن من حسين‏»چرا؟مى‏گوييم براى اينكه حسين در 1328 سال پيش براى ما و به خاطر ما و به خاطر همه انسانهاى عالم قيام كرد،قيامش قيام مقدس و پاك بود و از منظورهاى شخصى بيرون بود.

شرط دوم اينكه قيامى مقدس باشد اين است كه آن قيام با يك بينش و درك قوى و با يك بصيرت نافذ توام باشد،يعنى چه؟يك وقت هست مردمى،اجتماعى،خودشان در غفلتند،بى خبرند،نمى‏فهمند،جاهلند،يك آدمى پيدا مى‏شود بصير،چيز فهم،با درك،درد اين مردم را از خود اين مردم صد درجه بهتر مى‏فهمد،دواى اين مردم را از خود اين مردم بهتر مى‏فهمد.در وقتى كه ديگران هيچ نمى‏فهمند و هيچ چيزى را درك نمى‏كنند،در ظاهر هم نمى‏بينند و به اصطلاح آن چيزى را كه مردم ديگر در آينه نمى‏بينند او در خشت‏خام مى‏بيند،قيام و نهضت مى‏كند.پنجاه سال مى‏گذرد،تازه ملت‏بيدار مى‏شوند كه فلان شخص قيام كرد،حركت كرد، فلان اقدام راكرد،نهضت كرد چون منظورهاى مقدسى داشت،ولى ما در سى سال پيش و پدران ما در پنجاه سال پيش ارزش اين[كار]را درك نمى‏كردند.

مثلا مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادى كه در حدود هفتاد سال پيش(ظاهرا فوت اين مرد در 310 است،14 سال قبل از مشروطيت)قيام كرد و يك نهضت اسلامى در كشورهاى اسلامى بپا كرد،شما امروز كه تاريخ اين مرد را مى‏خوانيد،مى‏بينيد اين مرد واقعا غريب و تنها بوده است.درد اين ملت مسلمان را احساس مى‏كرد،دواى اين ملت مسلمان را احساس مى‏كرد،ولى خود ملت نمى‏فهميد،خود ملت‏به او دهن‏كجى مى‏كرد،خود ملت او را مسخره مى‏كرد،ملت از او حمايت نمى‏كرد(اريد حياته و يريد قتلى-عبيرك من خليلك من مرادى).اما هفتاد سال گذشته است،تاريخ پشت‏سر تاريخ[نوشته مى‏شود.]وقتى كه درست زواياى تاريخ روشن مى‏شود،مى‏بينيم عجب!اين مرد چه چيزهايى را كه در آن روز مى‏فهميده كه اكثريت نود و نه درصد ملت ايران نمى‏فهميده‏اند.شما لا اقل آن دو نامه‏اى را كه اين مرد بزرگ،يكى به مرحوم آيت الله ميرزاى شيرازى بزرگ(اعلى الله مقامه)نوشته است و يكى هم به عموم علماى ايران به عنوان يك متحد المآل،مثلا يكى براى مرحوم حاج شيخ محمد تقى بجنوردى در مشهد، يكى براى فلان عالم بزرگ در اصفهان و يكى براى فلان عالم بزرگ در شيراز،اين نامه‏ها را بخوانيد،ببينيد اين مرد چقدر خوب مى‏فهميده است!چقدر درك مى‏كرده است!استعمار را چقدر خوب مى‏شناخته است و چقدر خوب در صدد بيدار كردن اين ملت‏بوده است!بگذريد از اين مزخرفاتى كه بعضى از ابزارهاى استعمار هنوز هم دارند مى‏گويند،ديگر اين حناها رنگ ندارند.اين نهضت،مقدس است چون مردى در زمانى پيدا مى‏شود،در پشت اين ظواهر حقايقى را مى‏بيند كه مردم عصر خودش نمى‏فهميدند و درك نمى‏كردند.

نهضت‏حسينى چنين نهضتى است.امروز است كه ما درست مى‏فهميم حكومت‏يزيد يعنى چه، معاويه چه كرد و نقشه امويها چه بود؟ولى صدى نود و نه ملت مسلمان در آن روز درك نمى‏كردند،مخصوصا با نبودن وسائل اطلاعاتى كه امروز هست و در گذشته نبود.همان مردم مدينه درك نمى‏كردند.مردم مدينه روزى فهميدند يزيد چه كسى است و خلافت‏يزيد يعنى چه كه حسين بن على كشته شد.بعد كه حسين بن على كشته شد،اينها تكان خوردند:چرا حسين بن على كشته شد؟يك هيئت اعزامى از اكابر مردم مدينه به شام فرستادند.در راسشان مردى است‏به نام عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه.اينها وقتى فاصله ميان مدينه و شام را طى كردند و به دربار يزيد رفتند و مدتى ماندند،تازه فهميدند قضيه از چه قرار است. وقتى كه برگشتند مردم گفتند چه ديديد؟گفتند:اين قدر ما به شما بگوييم در مدتى كه ما در شام بوديم مى‏گفتيم خدايا نكند كه از آسمان به سر ما سنگ ببارد.گفتند چه خبر بود؟ گفتند ما با خليفه‏اى روبرو شديم كه شراب را علنى مى‏خورد،قمار مى‏كرد،سگبازى مى‏كرد، يوزبازى مى‏كرد،ميمون بازى مى‏كرد،حتى با محارم خودش هم زنا مى‏كرد.بعد براى اينكه ثابت كنند كه از روى حقيقت مى‏گفتند،همان عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه هشت پسر داشت،رو كرد به مردم مدينه و گفت مردم مدينه!من چيزى فهميدم،شما قيام بكنيد يا نكنيد من قيام مى‏كنم و لو با همين هشت پسر خودم باشد،و همين طور هم بود،در قيام حره عليه يزيد،اين هشت پسرش را قبل از خودش[به ميدان]فرستاد و شهيد شدند،بعد خود اين مرد شهيد شد.اين عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه سه سال پيش از آن،كه ابا عبد الله از مدينه خارج مى‏شد،آن روزى كه حسين مى‏گفت:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» (3) من مى‏دانم اگر يزيد خلافت اسلامى را به دست‏بگيرد چه بر سر اسلام مى‏آيد)كجا بود؟آن روز نبود،بايد حسينى كشته بشود،جهان اسلام تكان بخورد تا تازه آقاى عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه و صدها نفر ديگر مثل او در مدينه و در كوفه و در جاهاى ديگر چشمهايشان را بمالند و باز كنند،بگويند حسين حق داشت كه چنين حرفى زد.

شرط سوم اينكه يك نهضت مقدس باشد اين است كه تك و فرد باشد،يعنى برقى باشد كه در يك ظلمت كامل بدرخشد،ندايى باشد در ميان سكوتها،حركتى باشد در ميان سكونهاى مطلق،يعنى در يك شرايطى كه خفقان به طور كامل حكمفرماست،تمام مردم ديگر قدرت حرف زدن ندارند،تاريكى مطلق،ياس مطلق،نا اميدى مطلق،سكوت مطلق،سكون مطلق است،يكمرتبه يك مرد پيدا مى‏شود،اين سكوتها را مى‏شكند،اين سكونها را از ميان مى‏برد، حركتى مى‏كند،برقى مى‏شود و در ميان يك ظلمت مى‏درخشد،تازه ديگران پشت‏سرش راه مى‏افتند.آيا نهضت‏حسينى اينچنين بود يا نبود؟اينچنين بود.

امام حسين چنين نهضتى كرده است.امام حسين در اين نهضت چه هدفى داشت؟ ما بعد هم مى‏بينيم ائمه دين گفته‏اند عزاى چنين حسينى و چنين حادثه‏اى تا ابد بايد زنده بماند. حسين چه هدفى از اين نهضت داشت؟ائمه اطهار چرا اين همه اصرار داشتند كه عزاى حسين زنده بماند؟ايندو را ما مى‏خواهيم بفهميم.

اما حسين چرا نهضت كرد؟چه احتياجى دارد كه ما بخواهيم از خودمان دليل ذكر كنيم؟ حسين بن على خودش دليل نهضتش را بيان كرد،نه يك جا،نه دو جا و نه ده جا.اگر نگفته بود ما حق داشتيم از پيش خودمان ببافيم.فرمود:«انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى‏»در كمال صراحت مى‏گويد دنياى ما را مفاسد گرفته است،امت جدم فاسد شده‏اند،قيام كردم براى اصلاح،من يك مرد اصلاح طلبم،«اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى‏» (4) هدفى جز امر به معروف و نهى از منكر ندارم.امام حسين هدف نهضت‏خودش را روشن كرده است،در كمال روشنايى. همچنين فرمود:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا» (5) .پس خودش بيان كرده است.

دو تحريف معنوى در هدف امام حسين عليه السلام

آنوقت ما آمديم چه گفتيم؟اينجاست كه تحريف معنوى پيدا مى‏شود.حسين مى‏گويد من نهضت كردم براى امر به معروف،براى اينكه دين را زنده كنم،براى اينكه با مفاسد مبارزه كنم. نهضت من يك نهضت اصلاحى اسلامى است.ما آمديم يك چيز ديگرى گفتيم.دو تا تحريف معنوى بسيار عجيب و ماهرانه در اينجا كرديم.(نمى‏دانم بگويم ماهرانه يا جاهلانه).يك جا گفتيم حسين بن على قيام كرد كه كشته بشود براى اينكه كفاره گناهان امت‏باشد،كشته شد براى اينكه گناهان ما آمرزيده شود.حالا اگر بپرسند آخر اين در كجاست؟خود حسين چنين چيزى گفت؟پيغمبر گفت؟امام گفت؟چنين حرفى را چه كسى گفت؟مى‏گوييم ما به اين حرفها چه كار داريم؟امام حسين كشته شد براى اينكه گناهان ما بخشيده شود.نمى‏دانيم كه اين فكر را ما از دنياى مسيحيت گرفته‏ايم.ملت مسلمان خيلى چيزها را ندانسته از دنياى مسيحيت‏بر ضد اسلام گرفت.يكى همين است.يكى از اصول معتقدات مسيحى مساله[به] صليب رفتن مسيح است‏براى اينكه فادى باشد.الآن‏«الفادى‏»لقب مسيح است.اين از نظر مسيحيت جزء متن مسيحيت است.مى‏گويند عيسى به دار رفت و اين به دار رفتن عيسى كفاره گناه امت‏شد،يعنى گناهان خودشان را به حساب عيسى مى‏گذارند.فكر نكرديم اين حرف مال دنياى مسيحيت است و با روح اسلام سازگار نيست،با سخن حسين سازگار نيست. به خدا قسم تهمت‏به ابا عبد الله است.و الله اگر كسى در روز ماه رمضان روزه داشته باشد و اين حرف را به حسين بن على نسبت‏بدهد و بگويد شهادت حسين براى چنين كارى بود و از او نقل كند،روزه‏اش باطل است.دروغ بر حسين است.ابا عبد الله كه براى مبارزه با گناه كردن قيام كرد،ما گفتيم قيام كرد كه سنگرى براى گنهكاران بشود.ما گفتيم حسين يك ركت‏بيمه تاسيس كرد،بيمه گناه.گفت‏شما را از نظر گناه بيمه كردم.در عوض چه مى‏گيرم؟ شما براى من اشك بريزيد،من در عوض گناهان شما را جبران مى‏كنم،اما شما هر چه مى‏خواهيد باشيد،ابن زياد باشيد،عمر سعد باشيد.ما مى‏گوييم يك ابن زياد در دنيا كم بود، يك عمر سعد در دنيا كم بود،يك سنان بن انس در دنيا كم بود،يك خولى در دنيا كم بود،امام حسين خواست‏خولى در دنيا زياد شود،عمر سعد در دنيا زياد شود،گفت ايها الناس هر چه مى‏توانيد بد باشيد كه من بيمه شما هستم!

تحريف معنوى دومى كه از نظر تفسير و توجيه حادثه كربلا رخ داد اين بود كه گفتند مى‏دانيد چرا امام حسين رفت و كشته شد؟يك دستور خصوصى فقط براى او بود و به او گفتند تو برو خودت را به كشتن بده.معلوم است،اگر يك چيزى دستور خصوصى باشد،به ما و شما ديگر ارتباط پيدا نمى‏كند،يعنى قابل پيروى نيست.اگر بگويند حسين چنين كرد،تو چنين بكن!مى‏گويد حسين از يك دستور خصوصى پيروى كرد،به ما مربوط نيست،به دستورات اسلام كه دستورات كلى و عمومى است مربوط نيست!آن يك دستور خصوصى مخصوص خودش بود.حال تفاوت ايندو چگونه است؟امام حسين خودش فرياد كشيده است كه علل و انگيزه قيام من مسائلى است كه بر اصول كلى اسلام منطبق مى‏شود،احتياجى به دستور خصوصى نيست.دستور خصوصى در جايى مى‏گويند كه دستورهاى عمومى وافى نباشد.امام حسين در كمال صراحت فرمود اسلام دينى است كه به هيچ مؤمنى-حتى نفرمود به امام-اجازه نمى‏دهد كه در مقابل ظلم و ستم،مفاسد و گناه بى تفاوت بماند.امام حسين مكتب به وجود آورد ولى مكتب عملى اسلامى.مكتب او همان مكتب اسلام است، ولى اسلام بيان كرد و حسين عمل كرد.در درجه اول بيش از هر كس ديگر عمل كرد.مكتب عملى اسلام. ماهرانه[تحريف كرديم]براى اينكه اين حادثه را از مكتب بودن خارج كنيم و قهرا از قابل پيروى بودن خارج كنيم.وقتى از مكتب بودن خارج شد،ديگر قابل پيروى نيست.وقتى كه قابل پيروى نشد،پس ديگر از حادثه كربلا نمى‏شود استفاده كرد.

از اينجا ما حادثه را از نظر اثر مفيد داشتن عقيم كرديم.خيلى به نظر كوچك مى‏آيد كه بگويند دستور خصوصى بود.ولى مى‏گوييم وقتى گفتى دستور خصوصى،معنايش اين است كه دستورهاى عمومى در اين زمينه‏ها كافى و وافى نيست،يعنى اگر دستور خصوصى نمى‏رسيد اسلام دستورى نداشت كه بگويد در چنين شرايطى بايد حركت و قيام كرد،بلكه اسلام مى‏گفت هر چه[به نظرتان مى‏رسد عمل كنيد.اين] (6) خيانتى است‏به حسين بن على عليه السلام.آيا خيانتى از اين بالاتر هم در دنيا صورت گرفته است؟

اين است كه عرض كردم اين تحريف معنوى كه در حادثه عاشورا صورت گرفته است،از آن تحريفات لفظى صد درجه خطرناكتر است.در تحريف لفظى مثلا كسى مى‏گويد من حدس مى‏زنم روز عاشورا هفتاد و دو ساعت‏بود،بعد هم اصرار مى‏كند كه هفتاد و دو ساعت‏بود.خوب يك چرندى گفته است.آن كه مى‏گويد سيصد هزار نفر را حسين بن على كشت،آن كه مى‏گويد عروسى قاسم(درست است كه به حسين بن على اهانت كرده)،آن كه مى‏گويد زعفر جنى آمد،آن كه مى‏گويد زينب آمد به ابا عبد الله چنين گفت،ابا عبد الله فرمود كيست‏براى من اسب بياورد،اعوان و انصارى نداشت،زينب رفت اسب ابا عبد الله را آورد،و از اين دروغها، اينها براى هدف حسين بن على آنقدر خطر ندارد كه اين تحريفهاى معنوى خطرناك است. بنابراين ما آمديم نهضت‏حسين بن على را كه خود هدف و منظورى داشته است مسخ و تحريف كرديم.

فلسفه دستور ائمه اطهار عليهم السلام

عرض كرديم كه ائمه اطهار حتى به روايت از پيغمبر اكرم گفتند كه اين[حادثه]بايد زنده بماند،فراموش نشود،مردم بنشينند و بگريند.چرا چنين گفتند؟هدف آنها از اين دستور چه بوده است؟اينجا هم باز يك هدف واقعى است و يك هدف مسخ شده:يك بار آمديم گفتيم اين فقط به خاطر اين است كه تسلى خاطرى براى حضرت زهرا سلام الله عليها باشد.ايشان با اينكه در بهشت هستند،با اينكه همراه فرزند بزرگوارشان هستند و خود امام حسين هم فرمود:«و هى مجموعة له فى حضيرة القدس‏»و در روز اول فرمود:«و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف‏»من آرزو دارم كشته شوم چون به پدرم،به جدم و به مادرم ملحق مى‏شوم،با اينكه امام حسين ملحق به مادرش هست،مع ذلك حضرت زهرا در بهشت نشسته دائما بى‏تابى مى‏كند و ما مردم بى سر و پا بايد بياييم يك مقدار گريه كنيم كه حضرت زهرا تسلى خاطر پيدا كند.آيا شما توهينى بالاتر از اين براى حضرت زهرا پيدا مى‏كنيد؟گفتند ائمه كه دستور دادند گريه كنيد،هدف از اين دستور اين بوده كه حضرت زهرا تسلى خاطر پيدا كند.

ديگر،گفتند[علت دستور ائمه عليهم السلام]چيز ديگرى است.امام حسين بى تقصير در كربلا به دست‏يك عده مردم تجاوزكار كشته شد،پس اين تاثر آور است،بايد متاثر بود.من هم قبول دارم،امام حسين بى تقصير كشته شد.من هم قبول دارم،امام حسين به دست‏يك عده مردم ظالم متجاوز كشته شد.اما همين؟يك آدم بى تقصير به دست‏يك عده مردم متجاوز كشته شد؟روزى هزار نفر آدم بى تقصير به دست آدمهاى با تقصير كشته مى‏شوند.روزى هزار نفر آدم در دنيا به اصطلاح نفله مى‏شوند.تاثر آور هم هست،اما آيا اين نفله شدنها ارزش دارد كه قرنهاى زياد،ده قرن،بيست قرن،سى قرن ادامه پيدا كند؟دائما ما بنشينيم و اظهار تاثر كنيم كه حيف!حسين بن على نفله شد!خونش هدر رفت!بى تقصير كشته شد!به دست‏يك عده افراد متجاوز كشته شد!

حسين بن على بى تقصير كشته شد،به دست افراد متجاوز كشته شد،اما چه كسى گفته حسين بن على نفله شده است؟چه كسى گفته خون حسين بن على هدر رفت؟اگر در دنيا انسانى شما پيدا كنيد كه نگذاشت‏يك قطره خونش هدر برود حسين بن على است.اگر كسى در دنيا پيدا كنيد كه نگذاشت‏شخصيتش يك ذره هدر برود،حسين بن على است!مردى كه براى قطره قطره خون خودش آنچنان ارزش قائل شد كه اگر ثروتهاى دنيا را كه براى او مصرف مى‏شود تا دامنه قيامت‏حساب كنيم،بشر براى هر قطره خونش ميلياردها ميليارد تومان پول خرج كرده است،آدمى كه كشته شدنش سبب شد كه نام او پايه كاخ ستمكاران را، يك قرن،دو قرن،سه قرن،ده قرن،بيست قرن بلرزاند،اين آدم نفله شد؟!هدر رفت؟!ما حالا غصه بخوريم كه حسين بن على نفله شد؟!تو نفله شدى بيچاره نادان!من و تو نفله هستيم،من و تو عمرمان هدر رفت.حسين بن على نفله شد؟!كه ما بياييم غصه نفله شدن او را بخوريم؟! غصه براى خودت بخور!تو به حسين بن على توهين مى‏كنى كه مى‏گويى نفله شد.حسين بن على كسى است كه[به او]گفتند:«ان لك درجة عند الله لن تنالها الا بالشهادة‏» (7) .پس وقتى حسين بن على آرزوى شهادت مى‏كرد آرزوى نفله شدن را مى‏كرد كه بعد من و شما بياييم اظهار تاثر كنيم كه نفله شد،هدر رفت؟!خير،آنها كه آمدند توصيه كردند كه بايد عزاى حسين بن على زنده بماند،چون او يك مكتب به وجود آورد،مى‏خواستند مكتبش زنده بماند، براى اينكه در دنيا شما هرگز يك مكتب عملى كه نمونه مكتب حسين بن على باشد پيدا نمى‏كنيد.اگر شما نمونه‏اى مانند نمونه حسين بن على پيدا كرديد آنوقت‏بگوييد چرا ما هر سال بايد ياد حسين بن على را تجديد كنيم؟آنچه كه در حسين بن على در اين حادثه عاشورا و در آن ابتلاء و مصيبت پيدا شد از توحيد،از جلوه ايمان،از جلوه خداشناسى،از ايمان كامل به جهان ديگر،از رضا،از تسليم،از صبر،از استقامت،از مردانگى،از طمانينه نفس،از ثبات،از عزت نفس،از كرامت نفس،از آزادى خواهى و آزادى طلبى،از اينكه در فكر انسانها باشد،از اينكه در خدمت انسانها باشد،اگر شما نمونه‏اى در دنيا پيدا كرديد،آنوقت‏بگوييد چرا ما نام حسين بن على را زنده كنيم.بديل و مثل ندارد.

[دستور آنها]براى اين است كه بلكه پرتوى از روح حسين بن على در روح ما و شما بتابد.اگر اشكى كه ما براى او مى‏ريزيم-قبلا عرض كردم-در مسير هماهنگى روح ما باشد،روح ما پرواز كوچكى با روح حسينى بكند،ذره‏اى از همت او،ذره‏اى از غيرت او،ذره‏اى از حريت او،ذره‏اى از ايمان او،ذره‏اى از تقواى او،ذره‏اى از توحيد او در ما بتابد و چنين اشكى از چشم ما جارى شود،آن اشك هر چه دلتان بخواهد قيمت دارد.اگر گفتند به اندازه يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد،باور كنيد.اما نه اشكى كه براى نفله شدن حسين باشد،بلكه اشكى كه براى عظمت‏حسين باشد،براى شخصيت‏حسين باشد.اشكى كه نشانه‏اى از هماهنگى كردن و پيروى كردن از حسين بن على باشد،بله يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد.خواستند كه هميشه مردم اين مكتب عملى را ببينند.اولا ببينند خاندان پيغمبر دليل بر صدق و گواه خود پيغمبر هستند.اگر گفتند فلان مسلمان در جنگى كه مثلا در روم يا ايران كرد آن مقدار شهامت و ايمان نشان داد،آن قدر دليل بر حقانيت پيغمبر نيست كه بگويند فرزند پيغمبر چنين كرد،چون مى‏گويند هميشه خاندان يك نفر،از هر كس ديگر سوء ظن و بدگمانى‏اش به او بيشتر است.ولى وقتى كه خاندان پيغمبر را مى‏بينيم كه در نهايت صفا و ايمان هستند، بهترين گواه بر صدق اين پيغمبر است.هيچ كس مانند على عليه السلام با پيغمبر نبوده است، با پيغمبر بزرگ شده است،و هيچ كس هم مانند على مؤمن به اين پيغمبر و فدايى اين پيغمبر نيست.اين خودش ادل دليل بر صدق اين پيغمبر است.حسين فرزند اين پيغمبر است.وقتى كه ايمان خودش را به تعليمات او نشان مى‏دهد پيغمبر جلوه مى‏كند و پيغمبر در عالم متجلى مى‏شود.[مردم مى‏گويند]ببينيد[اين پيغمبر]چقدر راستگوست كه فرزندش وقتى سر دوراهى قرار مى‏گيرد:در يك طرف مال و ثروت هست،وعده هست،هزار جور خوشى هست،همه گونه وعده‏ها به او مى‏دهند،ولى در آنجا حقيقت و دين از ميان رفته است، مظلومها زياد هستند،ثروتهاى ملتها همه در اختيار يك افراد خاصى قرار گرفته است،آن طرف ديگر را نگاه مى‏كنند،در آنجا كشته شدن هست،شهيد شدن جوانان هست،اسير شدن زن و فرزند هست،تشنگى هست،تير و شمشير هست،ولى حق زنده شد،حقيقت زنده شد، عدالت زنده شد،اسلام زنده شد،مى‏بينند فرزند پيغمبر اين راه را در پيش مى‏گيرد.از اينجا مى‏فهمند اين پيغمبر چقدر راستگو بود!

آن چيزهايى كه بشر هميشه به زبان مى‏آورد ولى در عمل كمتر ديده مى‏شود،در وجود حسين ديده مى‏شود،چطور؟روح بشر اين مقدار شكست ناپذير باشد؟سبحان الله!بشر به كجا مى‏رسد،روح بشر چقدر شكست ناپذير مى‏شود كه بدنش قطعه قطعه مى‏شود،جوانانش جلوى چشمش قلم قلم مى‏شوند،در منتها درجه تشنه مى‏شود كه حتى به آسمان كه نگاه مى‏كند به نظرش تيره و تار است.خاندانش را مى‏بيند كه الآن دارند اسير مى‏شوند.هر چه دارد از دست داده است،ولى يك چيز براى او باقى مانده و آن روحش است.روحش هرگز شكست نمى‏خورد،يك ذره شكست نمى‏خورد.شما يك چنين صحنه نمايشى از فضائل انسانيت،در غير كربلا سراغ داريد كه آنوقت‏بگوييم به جاى كربلا از آن حادثه ياد كنيد؟

پس چنين حادثه‏اى را بايد زنده نگه داشت.حادثه‏اى كه يك جمعيت هفتاد و دو نفرى،از نظر روحى يك جمعيت‏سى هزار نفرى را شكست دادند.چطور شكست دادند؟اولا با اينكه اينها در اقليت‏بودند و كشته شدنشان قطعى بود،يك نفر از اينها به دشمن ملحق نشد،اما از آن سى هزار نفر به اينها ملحق شدند،يكى از سردارانشان حر بن يزيد رياحى و سى نفر ديگر.اين، دليل بر اين است كه از نظر روحى اينها برده‏اند و آنها باخته‏اند.عمر سعد در كربلا كارهايى كرده است كه دليل بر شكست روحى خودش است.تاريخ را بخوانيد.چرا در كربلا اينها از جنگ تن به تن پرهيز داشتند؟اول حاضر شدند.طبق معمولى كه در آن دوره‏ها بوده است، قبل از اينكه به اصطلاح جنگ مقلوبه بشود و يا تيراندازى بشود،مثل اينكه يك نوع زورآزمايى بوده است،يك نفر از اين طرف مى‏رود،يك نفر از آن طرف مى‏آيد.چند نفر كه آمدند با اصحاب حسين مبارزه كردند،اينقدر به اينها نيروى روحى دادند كه عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن ديگر موقوف!

قدرت روحى ابا عبد الله عليه السلام

مخصوصا خود ابا عبد الله كه به ميدان آمد در چه وقتى آمد؟فكر كنيد،عصر روز عاشوراست، چون تا ظهر شد هنوز عده‏اى از اصحاب بودند كه نماز هم خواندند.از صبح تا عصر تلاش كرده است،چه تلاشهايى!بدن هر يك از اصحابش را غالبا خودش آورده در خيمه شهدا گذاشته است.بدن يارانش را خودش آورده است،به بالين يارانش خودش آمده است،اهل بيتش را خودش تسلى داده است.اينقدر تلاش كرده كه خدا مى‏داند!گذشته از آن داغهايى كه ديده است.آخرين كسى كه به ميدان مى‏آيد خودش است.خيال كردند كه ديگر در يك چنين شرايطى مى‏توانند با حسين مبارزه كنند.هر كسى كه جلو آمد لحظه‏اى مهلتش نداد كه فرياد عمر سعد بلند شد،گفت‏خدا مرگتان بدهد،مادرهايتان به عزايتان بنشينند،به مبارزه چه كسى رفته‏ايد؟!«هذا ابن قتال العرب‏» (8) اين،پسر كشنده عرب است،پسر على بن ابى طالب است‏«و الله لنفس ابيه بين جنبيه‏» (9) به خدا روح پدرش على در كالبد اين است،به جنگ اين نرويد.اين علامت‏شكست‏بود يا نه؟سى هزار نفر از جنگ تن به تن كردن با يك مرد تنهاى غريب آن همه مصيبت ديده،آن همه زحمت كشيده و آن همه تلاش كرده تشنه گرسنه عقب‏نشينى مى‏كنند.

نه تنها در مقابل شمشير ابا عبد الله شكست‏خوردند،در مقابل منطقش هم شكست‏خوردند. ابا عبد الله در روز عاشورا قبل از شروع جنگ دو سه بار خطابه انشاء كرد.واقعا خود آن خطابه‏ها عجيب است.كسانى كه اهل سخن هستند مى‏دانند ممكن نيست در حال عادى انسان بتواند سخنى بگويد كه تا حد اعلى اوج بگيرد.بايد روح بشر به اهتزاز بيايد.مخصوصا اگر سخن از نوع مرثيه باشد بايد دل آدم خيلى سوخته باشد تا يك مرثيه خوب بگويد.اگر بخواهد غزل بگويد بايد سخت دچار احساسات عشقى باشد تا غزل خوبى بگويد.اگر بخواهد حماسه بگويد،بايد سخت احساسات حماسى داشته باشد تا يك سخن حماسه بگويد.

وقتى آن خطبه‏هاى ابا عبد الله را مى‏بينيم،مخصوصا مفصل‏ترين خطبه‏اش،همان كه در روز عاشورا آمد از اسب پياده شد،سوار شتر شد،براى اينكه شتر بلندتر است،مى‏خواست‏يك جاى مرتفعترى باشد تا صدايش بهتر به جمعيت‏برسد.فرمود:«تبا لكم ايتها الجماعة و ترحا حين استصرختمونا و الهين فاصرخناكم موجفين.» (10) راستى نمونه‏اى از خطبه‏هاى على عليه السلام است.اگر خطبه‏هاى على را كنار بگذاريم ديگر خطبه‏اى به اين پرشورى در دنيا پيدا نمى‏شود.يك بار و دو بار و سه بار صحبت كرد،عمر سعد بر لشكريان خودش ترسيد كه مبادا نطق حسين اينها را تحت تاثير قرار بدهد.نوبت ديگر كه ابا عبد الله آمد صحبت كند(ببينيد چقدر نامردى كردند،چقدر روحشان شكست‏خورده بود!)دستور داد سر و صدا كنيد،دستتان را به دهانتان بزنيد كه كسى صداى حسين را نشنود.آيا اين علامت‏شكست نيست؟آيا اين علامت پيروزى حسين نيست؟آيا اين نبايد براى ما درس باشد كه يك بشر اگر با ايمان باشد، اگر موحد باشد،اگر به خدا پيوند داشته باشد،اگر به آن دنيا ايمان داشته باشد،اگر نفس مطمئنه باشد،يكتنه سى هزار نفر را از نظر روحى شكست مى‏دهد،آيا اين طور نيست؟نمونه اينها را شما ديگر كجا پيدا مى‏كنيد؟شما چه كسى را در دنيا پيدا مى‏كنيد كه در شرايطى مثل شرايط حسين بن على قرار بگيرد،دو كلمه از آن خطابه حسين بن على را بتواند بخواند؟ دو كلمه از آن خطابه زينب(سلام الله عليها)آن زينب داغ ديده را در دم دروازه كوفه بخواند؟ اينها درس است.گفته‏اند اين عزا را احيا كنيد و زنده نگه داريد كه اين نكته‏ها را بفهميد و دريابيد،براى اينكه عظمت‏حسين را درك كنيد،براى اينكه اشكى اگر مى‏ريزيد،از روى معرفت‏باشد.معرفت‏حسين شما را بالا مى‏برد،شما را انسان مى‏كند،شما را آزاد مرد مى‏كند، شما را اهل حق و حقيقت مى‏كند،اهل عدالت مى‏كند،يك مسلمان واقعى مى‏كند.مكتب حسين،مكتب انسانسازى است نه مكتب گنهكار سازى.حسين سنگر عمل صالح است نه سنگر گناهكارى.

پس اين است فلسفه اين كه گفته‏اند عزاى حسين بن على را زنده نگه داريد.ببينيد چه مصيبتى براى حسين بن على پيش نيامد،چه سختى پيش نيامد،چه بلا و گرفتارى پيش نيامد؟ببينيد در مقابل همه اينها آيا حسين بن على سرفراز بيرون آمد يا نه؟پس شما هم يك ذره شيعه او باشيد،يك ذره پيرو او باشيد.توحيد را ببينيد!ايمان به معاد و آخرت را ببينيد! در صبح روز عاشورا جمله‏اى گفت كه در آن وقت‏شايد انسان باور نكند كه اين جمله چقدر از روى حقيقت گفته شده است.نوشته‏اند همين كه نماز صبح را با اصحاب خودش خواند،رو به اصحاب خودش كرد و فرمود:اصحاب من!آماده باشيد.مردن جز يك پلى نيست كه شما را از دنيايى به دنياى ديگر عبور مى‏دهد،از يك دنياى بسيار سخت‏به يك دنياى بسيار عالى و شريف و لطيف.اين سخنش بود،اما عملش را ببينيد.اين را كه حسين بن على نگفته است، ديگران گفته‏اند،حضار گفته‏اند،كسانى كه وقايع نگار بوده‏اند.گفته‏اند.حتى حميد بن مسلم كه وقايع نگار عمر سعد است اين قضيه را گفته است.مى‏گويد من تعجب مى‏كنم از حسين بن على كه هر چه شهادتش نزديكتر و كار بر او سخت‏تر مى‏شد چهره‏اش بر افروخته‏تر مى‏شد. مثل آدمى كه به وصل دارد نزديك مى‏شود.كانه خوشحالتر مى‏شود.حتى يك جمله‏اى دارد، مى‏گويد آن لحظات آخر كه من سراغ حسين بن على عليه السلام رفتم،وقتى رسيدم كه آن لعين ازل و ابد سر مقدسش را از بدن جدا كرده بود.چشمم كه افتاد،آن بشاشت و روشنى چهره‏اش آنچنان مرا گرفت كه كشته شدنش را فراموش كردم:«لقد شغلنى نور وجهه عن الفكرة فى قتله‏» (11) .آيا شما براى اين نمونه پيدا مى‏كنيد؟اگر نمونه پيدا كرديد،بعد به جاى عزاى حسينى عزاى او را مى‏گيريم،به جاى ياد حسين از او ياد مى‏كنيم.

نوشته‏اند ابا عبد الله در حملات خودش نقطه‏اى را در ميدان مركز قرار داده بود. مركز حملاتش آنجا بود.مخصوصا نقطه‏اى را امام انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد و از خيام حرم خيلى دور نباشد،به دو منظور.يك منظور اين كه مى‏دانست كه اينها چقدر نامرد و غير انسانند.اينها همين مقدار حميت ندارند كه لا اقل بگويند كه ما با حسين طرف هستيم، پس متعرض خيمه‏ها نشويم.مى‏خواست تا جان در بدن دارد،تا اين رگ گردنش مى‏جنبد، كسى متعرض خيام حرمش نشود.حمله مى‏كرد،از جلو او فرار مى‏كردند،ولى زياد تعقيب نمى‏كرد،بر مى‏گشت مبادا خيام حرمش مورد تعرض قرار بگيرد.ديگر اينكه مى‏خواست تا زنده است اهل بيتش بدانند كه او زنده است.نقطه‏اى را مركز قرار داده بود كه صداى حضرت مى‏رسيد.وقتى‏كه بر مى‏گشت،در آن نقطه مى‏ايستاد،فرياد مى‏كرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏».وقتى كه اين فرياد حسين بلند مى‏شد اهل بيت‏سكونت‏خاطرى پيدا مى‏كردند،مى‏گفتند آقا هنوز زنده است.امام به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خيمه‏ها بيرون نياييد.اين حرفها را باور نكنيد كه اينها دم به دم بيرون مى‏دويدند،ابدا! دستور آقا بود كه تا من زنده هستم در خيمه‏ها باشيد،حرف سستى از دهان شما بيرون نيايد كه اجر شما ضايع مى‏شود.مطمئن باشيد عاقبت‏شما خير است،نجات پيدا مى‏كنيد و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد كرد،به زودى هم عذاب خواهد كرد.اينها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بيرون هم نمى‏آمدند.غيرت حسين بن على اجازه نمى‏داد.غيرت و فت‏خود آنها اجازه نمى‏داد كه بيرون بيايند،بيرون هم نمى‏آمدند.صداى آقا را كه مى‏شنيدند: «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏»يك اطمينان خاطرى پيدا مى‏كردند.چون آقا وداع كرده بودند و يك بار يا دو بار ديگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند،اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند.

اسبهاى عربى براى ميدان جنگ تربيت مى‏شدند.اسب حيوان تربيت‏پذيرى است.اينها وقتى كه صاحبشان كشته مى‏شد عكس العملهاى خاصى از خودشان نشان مى‏دادند.

اهل بيت ابا عبد الله در داخل خيمه هستند،همين طور منتظر ببينند كى صداى آقا را مى‏شنوند يا شايد يك بار ديگر جمال آقا را زيارت مى‏كنند كه يك وقت صداى همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد.آمدند در خيمه.خيال كردند آقا آمده‏اند.يك وقت ديدند اين اسب آمده است ولى در حالى كه زين او واژگون است.اينجاست كه اولاد ابا عبد الله،خاندان ابا عبد الله فرياد واحسينا و وامحمدا را بلند كردند.دور اين اسب را گرفتند.نوحه سرايى طبيعت‏بشر است.انسان وقتى مى‏خواهد درد دل خودش را بگويد به صورت نوحه‏سرايى مى‏گويد،آسمان را مخاطب قرار مى‏دهد،زمين را مخاطب قرار مى‏دهد،درختى را مخاطب قرار مى‏دهد، خودش را مخاطب قرار مى‏دهد،انسان ديگرى را مخاطب قرار مى‏دهد،حيوانى را مخاطب قرار مى‏دهد.هر يك از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوى نوحه‏سرايى را آغاز كردند.آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن هم نداريد.من كه از دنيا رفتم البته نوحه‏سرايى كنيد.گريه است،انسان وقتى غصه دارد بايد گريه كند تا عقده دلش خالى شود.اجازه گريه كردن را بعد از اين جريان يافته بودند.در همان حال شروع كردند به گريستن.

نوشته‏اند حسين بن على عليه السلام دختركى دارد كه خيلى هم اين دختر را دوست مى‏داشت،سكينه خاتون كه بعد هم يك زن اديبه عالمه‏اى شد و زنى بود كه همه علما و ادبا براى او اهميت و احترام قائل بودند.ابا عبد الله خيلى اين طفل را دوست مى‏داشت.او هم به آقا فوق العاده علاقه‏مند بود.نوشته‏اند اين بچه به صورت نوحه سرايى جمله‏هايى گفت كه دلهاى همه را كباب كرد.به حالت نوحه‏سرايى اين اسب را مخاطب قرار داده است،مى‏گويد: «يا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»اى اسب پدرم،پدر من وقتى كه رفت تشنه بود،آيا پدر من را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند؟اين در چه وقت‏بود؟وقتى است كه ديگر ابا عبد الله از روى اسب به روى زمين افتاده است.اين جنگ با يك تير شروع شد و با يك تير خاتمه پيدا كرد.پيش از ظهر عاشورا كه شد،بعد از آن اتمام حجتهاى امام،عمر سعد كسى بود كه تيرى به كمان كرد و فرستاد به (12) ...

پى‏نوشت‏ها:

1- سيره حلبى،ج 2/ص 77.

2- حجرات/9.

3- اللهوف،ص 11.

4- مقتل الحسين،ص‏156.

5- بحار الانوار،ج 44/ص 381.

6- [چند ثانيه‏اى نوار افتادگى دارد.]

7- نفايس الاخبار،ص 21،به نقل از ابن شهر آشوب.

8- بحار الانوار،ج 45/ص 50.

9- همان،ج 44/ص 390،با اندكى اختلاف.

10- اللهوف،ص 41.

11- همان،ص 53،با اندكى اختلاف.

12- [چند ثانيه‏اى نوار افتادگى دارد.]