وظيفه ما در برابر تحريفها

در جلسات گذشته كه در اطراف‏«تحريفات در واقعه تاريخى عاشورا»بحث كردم،بحث‏خودم را در چهار قسمت قرار دادم:قسمت اول در معنى تحريف و انواع تحريف به طور كلى.قسمت دوم در بيان تحريفاتى كه در خصوص واقعه تاريخى عاشورا صورت گرفته است و نمونه‏هايى از آن تحريفات.بخش سوم،عوامل تحريف،موجبات و اسبابى كه منجر به تحريف مى‏شوند به طور عموم و عاملهاى خاصى كه در اين حادثه تاريخى دخالت كرده‏اند.بخش چهارم،راجع به وظيفه ما مردم در برابر اين تحريفها،هم وظيفه علماى امت و هم وظيفه توده مردم.

از اين چهار بخش،سه بخش اول را قبلا صحبت كرديم.ولى بخش چهارم باقى ماند كه امشب به فضل الهى شايد موفق بشويم آنچه كه لازم است درباره اين مطلب صحبت كنيم.

به طور قطع و يقين،همين طورى كه عرض كردم،تحريفاتى در اين حادثه بسيار بزرگ تاريخى تدريجا در طول زمان پيدا شده است و بدون شك در اينجا وظيفه‏اى هست كه بايد با اين تحريفها مبارزه كرد.بلكه به تعبير بهتر،اگر بخواهيم از خودمان ستايش كنيم و تعبير احترام آميزى درباره خودمان به كار ببريم،بايد بگوييم كه ما اين نسل در اين زمينه رسالتى داريم براى مبارزه با اين تحريفات.ولى قبل از آنكه اين وظيفه و رسالت را،چه براى علماى امت و به تعبير ديگر خواص و چه براى توده مردم و به تعبير ديگر عوام،عرض بكنم،دو مطلب ديگر را مقدمتا عرض مى‏كنم:يكى اينكه نگاهى به گذشته بكنيم،ببينيم مسؤول اين تحريفات چه كسانى هستند؟آيا خواص و علما مسؤول اين تحريفات‏اند يا توده و عوام الناس؟ امروز وظيفه چيست و وظيفه كيست‏يك مطلب است،در گذشته مقصر و مسؤول كيست مطلب ديگرى است.معمولا در اين گونه قضايا علما تقصير را به گردن عوام مى‏اندازند و عوام به گردن علما.علما معمولا مى‏گويند تقصير اين عوام الناس است،تقصير جهالت اين مردم است،از بس كه اين مردم جاهل و نادانند و از بس كه اين مردم نالايق و ناشايسته هستند! اينها سزاوار همين مهملات‏اند،شايسته حقايق نيستند.

داستانى است،من از مرحوم آية الله صدر(اعلى الله مقامه)شنيدم،كه تاج نيشابورى حرفهاى مفت در منبر مى‏گفت.كسى به او اعتراض كرد كه اينها چيست؟!اين همه اجتماع مى‏شود چرا دو كلمه حرف حسابى نمى‏زنى؟گفت مردم لايق نيستند.بعد هم با يك دليلى به اصطلاح ثابت كرد.ولى مردم عوام هم يعنى توده مردم هم منطقى در برابر خواص دارند و اين منطق را اغلب به كار مى‏برند،مى‏گويند ماهى از سر گنده گردد نى ز دم،علما به منزله سر ماهى هستند و ما دم ماهى.

هم خواص مسؤولند و هم عوام

ولى حقيقت اين است كه در اين تقصير هم خواص مسؤول هستند و هم عوام،هر دو.راجع به مسؤول بودن و مقصر بودن خواص و علما شايد چندان احتياجى به توضيح نباشد،بعد ضمن بيان وظيفه علما خواهم گفت،ولى اين را بدانيد كه عامه مردم و توده مردم هم در اين مسائل شريك‏اند،به همان اندازه و شايد احيانا بيشتر.بلكه در اين طور مسائل،اين توده مردم هستند كه حقايق كشى مى‏كنند و خرافات را اشاعه مى‏دهند.

حديث معروفى است و علما براى آن اعتبار قائل شده‏اند.شخصى از امام صادق عليه السلام درباره آيه شريفه: و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا امانى (1) كه خدا از عوام يهود در آنجا انتقاد مى‏كند(با اينكه خدا اين عوام را بى‏سواد،امى و درس ناخوانده معرفى مى‏كند،در عين حال از همين عوام در قرآن انتقاد مى‏كند و اينها را مسؤول مى‏شناسد)سؤال مى‏كند علماى يهود مسؤول بودند درست،عوام ديگر چه مسؤوليتى دارند؟اينها ديگر عوام بودنشان عذرشان است.حديث مفصل است.امام فرمود:خير،اين طور نيست،بله،يك مسائلى هست كه احتياج به درس خواندن دارد،فقط درس خوانده‏ها آنها را درك مى‏كنند،درس ناخوانده‏ها درك نمى‏كنند.در اينجا مى‏توان گفت كه عوام مسؤول نيستند چون درس خوانده نيستند، گو اينكه گاهى عوام مسؤوليتشان اين است كه چرا درس نمى‏خوانند.آن هم خودش يك منطقى است.احيانا اگر عوام مسؤوليت نداشته باشند،در مسائلى است كه احتياج به تحصيل و درس و كتاب و معلم دارد.اين شخص،معلم نديده،مدرسه نديده،كتاب نخوانده است،چرا مسؤول باشد؟فرمود اما بعضى از مسائل است كه بشر به فطرت سليم آن را درك مى‏كند.اين ديگر مدرسه و كتاب و معلم نمى‏خواهد،ديپلم داشتن-به تعبير من-نمى‏خواهد،سلامت عقل كافى است.بعد امام مثال زد،فرمود اينكه يك عالمى مردم را به زهد و تقوا دعوت كند ولى همان كه مردم را به زهد و تقوا دعوت مى‏كند خودش بر خلاف زهد و تقوا عمل كند،توبه فرما باشد اما توبه فرمايان خود توبه كمتر كنند،و مردم عوام هم اينها را ببينند كه مى‏گويند و بر ضد گفته خودشان عمل مى‏كنند،آيا اين آدم بايد درس خوانده و معلم ديده باشد و كلاس طى كرده باشد تا بفهمد كه يك چنين آدمى لايق پيروى نيست؟عوام يهود اينها را به چشم خودشان مى‏ديدند و به عقل خودشان درك مى‏كردند،«و اضطروا بمعارف قلوبهم‏»با يك معرفت فكرى اين را درك مى‏كردند كه از چنين كسانى نبايد پيروى كرد،معذلك پيروى مى‏كردند،پس مسؤولند.

پس يك سلسله مسائل است كه احتياج به درس خواندن ندارد،هر گونه درسى.به قول معروف خط سياه و سفيد خواندن نمى‏خواهد،عربى دانستن نمى‏خواهد،فارسى دانستن هم نمى‏خواهد،صرف و نحو نمى‏خواهد،فقه و اصول نمى‏خواهد،منطق و فلسفه نمى‏خواهد، فطرت سليم مى‏خواهد و فطرت سليم را هم همه دارند،فطرتشان درك مى‏كند.در آن گونه مسائل شما چه مى‏گوييد؟پيغمبر اكرم جمله‏اى دارد كه از پخته‏ترين جمله‏هاست،چون از فطرى‏ترين جمله‏هاست.فرمود:«انما الاعمال بالنيات و انما لكل امرى‏ء ما نوى‏» (2) عمل بستگى به قصد و نيت دارد.اگر شما كارى را انجام دهيد،چه خوب و چه بد،اما قصد نداشته‏ايد و بدون قصد آن كار از شما صادر شده است،اگر بد است مسؤول نيستيد،اگر خوب است پاداش نداريد.اين يك مطلب خيلى واضحى است و هر كسى مى‏فهمد.حال اگر كسى آمد و مثلا خوابى را نقل كرد،داستانى را نقل كرد،گفت فلان كس در يك جريان اضطرارى،در يك عالم بى خبرى،در يك كارى كه كوچكترين قصدى نداشته است‏بلكه قصد خلاف داشته است،در عين حال همين كار بدون قصد،او را به اعلى عليين بالا برد،تمام گناهانش را محو كرد،آيا ما بايد قبول كنيم؟بايد كتاب خوانده باشيم،عربى دانسته باشيم،سياه و سفيد خوانده باشيم كه[بدانيم]گناهان انسان را فقط يك توبه و يك بازگشت‏به حق پاك مى‏كند، ان الحسنات يذهبن السيئات (3) كار نيك است كه اثر كار بد را مى‏برد،اما كار بدون اختيار نه؟

ولى ما از همين فطرت خدادادى خودمان هرگز استفاده نمى‏كنيم.يكى مى‏آيد مى‏گويد يك دزدى بود(در كتابها هم نوشته‏اند)راه را بر مردم مى‏بست،چقدر مال مردم را چاپيده بود، چقدر آدمها را كشته بود،چقدر زنها را بيوه كرده بود،چقدر بچه‏ها را يتيم كرده بود!يك بار اطلاع پيدا كرد كه قافله‏اى از زوار مى‏خواهند بروند كربلا.آمد سر گردنه‏اى كمين كرد كه آنها كى از آنجا عبور مى‏كنند،براى اينكه راه را بر زوار امام حسين ببندد،مالشان را بگيرد،عند اللزوم آنها را بكشد،جنايت كند.منتظر بود.تا قافله برسد،دو سه ساعت وقت‏بود.كنار راه خوابش برد.قافله آمد و رد شد،او بيدار نشد.ولى در همين حال صحنه قيامت را خواب ديد، ديد او را كشان كشان به جهنم مى‏برند.چرا به جهنم مى‏برند؟حسابش روشن است. كوچكترين عمل صالح در نامه عمل او نيست،هر چه هست گناه و جنايت است.بردند و بردند تا لبه پرتگاه جهنم،ولى جهنم او را نپذيرفت،گفت نه،اين را من نمى‏پذيرم.نپذيرفت و برگشت. آخر،قضيه اينطور كشف شد كه اين مرد چون در كنار راهى خوابيده است كه در آنجا قافله زوار مى‏رفتند و گرد زوار بر لباس او نشسته است،بدون اينكه خودش قصدى داشته باشد، بلكه قصد كشتن اين زوار را داشته است و قصد بردن مال اينها را داشته است،و عليرغم گفته پيغمبر كه‏«انما الاعمال بالنيات‏»و«لكل امرى‏ء ما نوى‏»،اين عمل بدون اختيار تمام گناهانش را محو كرد:

فان النار ليس تمس جسما عليه غبار زوار الحسين

از جنبه شعرى خيلى خوب است،اما از جنبه مكتب امام حسين متاسفانه نه.حالا اين ديگر درس خواندن مى‏خواهد كه مردم عوام بگويند ما كه خط سياه و سفيد نخوانده‏ايم كه بفهميم،ما چه مى‏فهميم،ما اين حرفها را قبول مى‏كنيم.مى‏گوييم:اينها از بديهيات عقل است، از فطريات بشر است.پس خيال نكنيد كه اگر شما پذيرفتيد،مسؤول نيستيد.

خطر تحريف

مطلب دومى كه قبل از بيان اين رسالت و وظيفه مى‏خواهم عرض بكنم،خطراتى است كه در اين تحريفات وجود دارد.مى‏خواهم يك شرح مختصرى راجع به خطر تحريف بحث كرده باشم.بسيار خوب،تحريف در دنيا واقع مى‏شود.انواع تحريفها ما در واقعه تاريخى عاشورا به دست آورديم.عوامل تحريف را هم شناختيم.حالا كسى بگويد تحريف بشود،مگر چه عيبى دارد،چه ضررى دارد،چه خطرى دارد؟خطر تحريف فوق العاده زياد است.تحريف ضربت غير مستقيم است كه از ضربت مستقيم كارى‏تر است.اگر كتابى تحريف بشود،چه تحريف لفظى و چه تحريف معنوى،اگر كتاب هدايت‏باشد تبديل به كتاب ضلالت مى‏شود،اگر كتاب سعادت باشد تبديل به كتاب شقاوت مى‏شود.اگر كتابى باشد كه انسان را رو به بالا مى‏برد،در اثر تحريف رو به پايين مى‏آورد.اساسا بكلى آن حقيقت را عوض مى‏كند،نه تنها بدون خاصيت مى‏كند،بلكه اثر معكوس مى‏بخشد.

هر چيزى آفتى متناسب با خودش دارد.اين كه هر چيزى آفتى دارد،تعبير من نيست،تعبير پيغمبر اكرم است.مى‏فرمايد:«آفة الدين ثلاثة:فقيه فاجر،امام جائر،مجتهد جاهل‏» (4) ،سه چيز آفت دين است:اول دانشمند بد عمل،فاسق و فاجر.دوم زعيم و پيشواى ستمكار.سوم مقدس نادان.اينها را پيغمبر اكرم به عنوان آفتهاى دين مى‏شمارد.همين طورى كه شما مى‏گوييد جمادات مثلا آهن آفتى دارد،نباتات،آفات دارند،كرم خاردار آفت فلان گياه است،سن و ملخ آفت است‏براى نباتات،حيوانات آفتهاى مخصوص به خود دارند،بدن انسانها آفتهاى مخصوص به خود دارد،دين،آيين،مسلك،آفت مخصوص به خود دارد:«تحريف‏»كه به وسيله دو صنف از آن سه صنفى كه پيغمبر اكرم فرمود ايجاد مى‏شود،يكى فقيه فاجر،عالم بد عمل فاسق،و ديگر مقدس نادان.تحريف آفت دين است،دين را مى‏خورد.دين را كه كرم خاردار نمى‏تواند از ميان ببرد،دين را كه سن و ملخ از ميان نمى‏برد.دين را تحريف از ميان مى‏برد،چون موضوع را عوض مى‏كند،مردم به نام حقيقت آن را مى‏پذيرند اما نتيجه معكوس مى‏گيرند.

شما ببينيد على عليه السلام،شخصيتى به اين عظمت،در نظر بعضى از ما مردم يك شخصيت تحريف شده عجيبى است.بعضى از مردم على را فقط و فقط به پهلوانى مى‏شناسند و بس.و گاهى من نمى‏دانم به وسيله چه اشخاصى-حتما به وسيله اشخاص بسيار مغرضى-يك عكسهايى از على عليه السلام منتشر مى‏شود،يك شمشيرى كه مثل زبان مار دو تا زبانه دارد،بازوهايى،قيافه‏اى كه انسان نمى‏فهمد آخر اينها از كجا[گرفته شده است؟]اولا عكس و مجسمه على عليه السلام و پيغمبر صلى الله عليه و آله قطعا در دنيا نبوده است. مى‏آيند مى‏گويند در فلان موزه‏اى كه در پاريس است پيدا شد.اولا چون اسلام جلو اينها را گرفته بود براى اينكه مبارزه با انسان پرستى كرده باشد،خود مسلمانها چنين كارى نكردند. اين دنياى اروپايى كه شما امروز مى‏بينيد اين طور در تمدن ترقى كرده‏اند،آن زمانها از وحشى‏ترين ملتهاى دنيا بودند.عكس على كجا بود كه كسى بردارد،نقاشى على كجا بود كه كسى بردارد؟يك قيافه‏هاى عجيب،كه انسان هيچ باور نمى‏كند اين همان على عابد است،اين همان على است كه شبها از خوف خدا مى‏گريسته است،چون سيماى يك عابد،سيماى يك متهجد،سيماى يك كسى كه شبها استغفار مى‏كرده است،سيماى يك حكيم،سيماى يك قاضى،سيماى يك اديب يك جور ديگر است.هر يك از بزرگان دين را كه ما در نظر بگيريم سيما و چهره‏اى كه براى آنها ترسيم مى‏كنند غير از آن چيزى است كه بوده است.

تحريف مخصوص ما ايرانيها

يك چيزى كه مخصوص ما ايرانيهاست من عرض مى‏كنم[و آن اين است كه مى‏گوييم]«امام زين العابدين بيمار».شما در غير زبان فارسى در جاى ديگر اين كلمه‏«بيمار»را دنبال اسم امام زين العابدين نمى‏بينيد.مثلا در زبان عربى.ايشان القاب زيادى دارند.«السجاد»يكى از القابشان است،«ذوالثفنات‏»يكى از القابشان است. شما ببينيد يك كتاب در دنيا پيدا مى‏كنيد كه يك لقبى به زبان عربى به امام داده باشند كه مفهوم بيمار را برساند؟من نمى‏دانم چطور شده كه ما فارسى زبانها اين لقب را به امام داده‏ايم؟!البته علتش معلوم است.امام زين العابدين تنها در ايام حادثه عاشورا-بگويم من الاتفاق،بگويم تقدير الهى بود براى اينكه امام زنده بماند و نسل امام حسين از اين طريق محفوظ بماند-بيمار بودند و همان بيمارى ايام عاشورا سبب نجات ايشان شد.چند بار تصميم گرفتند امام را بكشند،چون بيمارى ايشان در آن وقت‏شديد بود،گفتند:«انه لما به‏» (5) يعنى اين كه دارد مى‏ميرد،چرا ديگر او را بكشيم؟ كيست در دنيا كه در عمرش بيمار نشود؟هر كسى در عمرش يك بار،دو بار بيمار مى‏شود. ديگر در غير اين چند روز شمار ببينيد يك جا نوشته‏اند كه امام زين العابدين بيمار بود؟ولى ما امام زين العابدين را يك آدم بيمار مريض زرد رنگ تب لازمى[تصور كرده‏ايم]كه هميشه عصا به دستش است و[با]كمر خم دارد راه مى‏رود و آه مى‏كشد.آن وقت مى‏گوييم امام چهارم ما هم هست.همين دروغ و تحريف سبب شده است كه بسيارى از اشخاص آه بكشند،ناله كنند،خودشان را به موش مردگى بزنند و مردم از آنها احترام كنند،بگويند ببين آقا را! درست امام زين العابدين بيمار!اين تحريف است.امام زين العابدين با امام حسين هيچ فرقى نداشته است،با امام باقر از نظر مزاج و بنيه هيچ فرق نداشت.امام چهل سال بعد از حادثه كربلا زنده بود و مثل همه سالم بود.با امام صادق فرقى نداشته است.چرا ما بگوييم‏«امام زين العابدين بيمار»؟!

خدا رحمت كند مرحوم آيتى(رضوان الله عليه)را كه يك گوهر گرانبهايى بود از دست ما رفت. اين مرد بزرگ در پنج‏شش سال پيش در انجمن ماهانه دينى يك جلسه‏اى راجع به راه و رسم تبليغ بحث كرد كه در جلد دوم گفتار ماه چاپ شده است.در آنجا ايشان همين موضوع را جزء مسائلش طرح كرد.البته مختصر طرح كرد و رد شد،گفت همين چه حرفى است كه ما به امام زين العابدين نسبت‏بيمارى مى‏دهيم؟يك لقب به امام داده‏ايم كه هر كس بشنود خيال مى‏كند امام يك مردى بوده در تمام عمر بيمار.بعد يك قضيه جالبى نقل كرد.گفت كه همين چندى پيش يكى از مجلات را مى‏خواندم كه در آن مجله نويسنده مقاله‏اى از وضع دولت و كارمندان دولت انتقاد كرده بود.اين طور انتقاد كرده بود كه اغلب كارمندان دولت و متصديان امور يا افراد بى عرضه‏اى هستند يا افراد ناپاكى،يا عرضه دارند و ناپاك‏اند و يا پاك‏اند و بى عرضه.عين عبارت را ايشان نقل كردند.نوشته بود كه اغلب متصديان امور يا شمرند يا امام زين العابدين بيمار،و حال آنكه ما نيازمنديم به افرادى كه حضرت عباس باشند،هم پاك باشند و هم كاربر،يعنى شمر كاربر بود ولى ناپاك،امام زين العابدين بيمار آدم پاكى بود،متاسفانه كاربر نبود،عرضه و لياقتى نداشت،حضرت عباس خوب بود كه هم پاك بود و هم كاربر!به همان آدم اگر بگوييد امامهايت را بشمار،مى‏گويد امام چهارم من امام زين العابدين بيمار است.يك آدمى كه تو اعتقادت-العياذ بالله-در باره او اين است كه او يك آدم پاكى بود ولى كاربر نبود و حضرت عباس كه ماموم بود و امام نبود از او بالاتر بود چون هم پاك بود و هم كاربر،پس چه امامى و چه پيشوايى؟!ببينيد همين يك جريان كوچك چقدر انحراف به وجود مى‏آورد.ما ايرانيها يك مردم ضعيف پسندى هستيم.آه و ناله كردن در ميان ما سرقفلى دارد.هر كس مى‏خواهد بگويد من آدم خوبى هستم،خودش را شل مى‏كند،رها مى‏كند،آه مى‏كشد،ناله مى‏كند.اين معلول همين دروغى است كه ما به امام زين العابدين نسبت داده‏ايم و ايشان را«امام زين العابدين بيمار»مى‏خوانيم.تا شخصى مى‏گويد آه،مى‏گوييم درست مثل امام زين العابدين بيمار!

مرحوم شمس،واعظ تهرانى معروف گفته بود در مشهد يك شبى ما را به جايى دعوت كردند، ما هم به خيال اينكه يك مهمانى معمولى است رفتيم.ديديم نه،جمعيت‏خيلى زياد است. سفره آوردند.ديدم در جلو هر يك از ما يك بشقاب غذا گذاشته‏اند.من هر چه كه نگاه كردم نفهميدم چيست؟چون اينقدر تيره بود كه از ماش تيره‏تر.دست گذاشتم،ديدم هر جايش دست مى‏گذارم از بشقاب مى‏خواهد بيرون بيايد،اينقدر سفت و محكم است.منتظر شديم كه چيز ديگر بياورند.ديدم نه،جمعيت‏شروع كردند از همينها استفاده كردن.صاحب خانه را صدا كردم آمد.گفتم اينها چيست كه به حلق خلق الله مى‏كنى؟گفت اى آقا!شما هم از اين حرفها مى‏زنيد؟از شما قبيح است،زشت است.چطور؟گفت اين آش امام زين العابدين بيمار است. گفتم اگر راست مى‏گويى كه آش امام زين العابدين بيمار است،پس بيمارى ايشان در همه عمر از همين آش بوده كه مى‏خورده‏اند!اينهاست كه چهره‏هاى پاك و نورانى را مشوه كرده است و مشوه مى‏كند.

اصلا امامت‏به معنى نمونه و سرمشق بودن است،يعنى فلسفه وجود امام اين است كه يك انسان مافوق باشد،يك انسان ما فوق انسانها باشد،همين طورى كه پيغمبران‏«بشر مثلكم يوحى اليه‏» (6) بودند تا مردم از اين مثلهاى اعلا پيروى و تعبيت كنند.اما وقتى كه چهره اين شخصيتها اين قدر مشوه و خراب شد،سيمايشان تغيير كرد،اينها ديگر قابل پيروى و لايق پيروى نيستند و نمى‏شود از اينها پيروى كرد،يعنى پيروى از اين شخصيتهاى خيالى به جاى اين كه نافع باشد نتيجه معكوس مى‏بخشد.

پس اجمالا دانستيم كه خطر تحريف چقدر زياد است،واقعا خنثى مى‏كند.واقعا تحريف ضربت غير مستقيم است،خنجر از پشت زدن است.قبلا هم اشاره كردم نسل يهوديها قهرمان تحريف در جهان‏اند.هيچ كس به اندازه اينها در تاريخ جهان تحريف نكرده است و به همين دليل هيچ كس به اندازه اينها به بشريت ضربه نزده است،حقايق را قلب نكرده است و بدعتها ايجاد نكرده است.اينها بودند كه در هر دين و مذهبى افكار مزخرف خودشان را به نام اولياء همان دين و مذهب پخش مى‏كردند.اين هم يك مطلب كه من به طور اجمال اشاره كردم.

اما وظيفه و رسالت.بدانيد كه وظيفه سنگينى داريم،مخصوصا در اين عصر.ديگر با حادثه تحريف شده نمى‏شود به مردم خدمت كرد.در گذشته هم نمى‏شد.در گذشته اگر فايده‏اى نداشت،ضررش كم بود،ولى حالا ضررش خيلى زياد است.ما و شما بايد توجه داشته باشيم كه بزرگترين وظيفه‏اى كه ما داريم اين است كه ببينيم چه تحريفهايى در تاريخ ما شده است؟چه تحريفهايى در نقاشى شخصيتهاى بزرگان ما شده است؟چه تحريفهايى در قرآن ما شده است؟ اما تحريف قرآن تحريف لفظى نيست،يعنى در قرآن يك كلمه نه كم شده و نه زياد(قبلا عرض كرده‏ام تحريف معنوى به اندازه تحريف لفظى خطرناك است)،بلكه تحريف معنوى است، يعنى تفسير و توجيه غلط.در قرآن كوچكترين تحريف لفظى صورت نگرفته است،نه يك‏«واو»كم شده است و نه يك‏«واو»زياد.اما چقدر ما هميشه تحريف معنوى مى‏كنيم،يعنى آيات قرآن را غلط تفسير و توجيه مى‏كنيم!همين هم نبايد باشد.تاريخهاى ما،آن تاريخهايى كه براى ما درس آموزنده است،سند اخلاقى ماست،سند تربيت اجتماعى ماست،مثل حادثه تاريخى عاشورا،ببينيم چه تحريفاتى در اينها شده است؟بايد با اين تحريفات مبارزه كنيم.

وظايف علماى امت

حال،وظايفى كه علماى امت دارند چيست؟وظايفى كه عامه مردم و توده مردم دارند چيست؟ راجع به علماى امت‏يك سخن كلى بايد عرض كنم و آن سخن كلى اين است كه عالم نقطه انحرافش در اينجاست:عالم هميشه خودش را در مقابل مردم مى‏بيند با يك سلسله نقاط ضعف و عيبها.نقاط ضعف روحى،اخلاقى،اجتماعى كه يك نوع بيمارى در افراد است‏با بيماريهاى جسمانى اين تفاوت را دارد كه در بيمارى جسمى خود بيمار غالبا بيمارى خودش را احساس مى‏كند و خودش دنبال معالجه است،ولى در بيماريهاى روحى آنچه كه كار را مشكل مى‏كند اين است كه شخص بيمار است ولى خودش نمى‏فهمد كه بيمار است،بلكه بر عكس آن بيمارى را به عنوان سلامت مى‏پذيرد و به بيمارى خودش علاقه دارد.نقاط ضعف روحى كه در افراد هست،چنين نيست كه افراد نقاط ضعف خودشان را به عنوان نقطه ضعف بشناسند و قبول كنند،بلكه نقاط ضعف را نقطه قوت در خودشان مى‏دانند.ولى اين عالم است كه مى‏فهمد نقاط ضعف اجتماعش چيست.حال،عالم كه در مقابل نقاط ضعف اجتماع قرار مى‏گيرد دو حالت دارد(سر دو راهى اينجاست):گاهى با نقاط ضعف مردم مبارزه مى‏كند، اين را مى‏گويند«مصلح‏».مصلح يعنى كسى كه با نقاط ضعف مردم مبارزه مى‏كند،قهرا مردم هم غالبا از او خوششان نمى‏آيد.ولى گاهى عالم مى‏بيند مبارزه كردن با نقاط ضعف مردم كار سخت و مشكلى است،ضرر دارد،منفعت نمى‏كند،از نقاط ضعف مردم استفاده مى‏كند،نه اينكه با نقاط ضعف مبارزه كند.اينجاست كه مصداق‏«فقيه فاجر»مى‏شود كه پيغمبر اكرم فرمود:آفت دين سه چيز است:يكى از آنها فقيه فاجر است.در ساير مسائل بحثى نمى‏كنيم،در همين مساله ما نحن فيه(به قول طلبه‏ها)،در همين واقعه تاريخى عاشورا بحث مى‏كنيم.عامه مردم دو نقطه ضعف در موضوع عزادارى امام حسين دارند.ما با اين دو نقطه ضعف چه كنيم؟

دو نقطه ضعف مردم در مجالس عزادارى

يكى از نقاط ضعف اين است كه معمولا،هم صاحبان مجالس يعنى مؤسسين مجالس-چه آنهايى كه در مساجد تاسيس يك مجلس مى‏كنند و چه آنهايى كه در منازلشان،بالخصوص كسانى كه در منازلشان-و هم مستمعين[خواهان زيادى جمعيت هستند]و اين در حدودى كه من تجربه دارم استثنا ندارد.گر چه من يكى دو سال است كه ديگر منبر نمى‏روم و بحثهايم منحصر است‏به همين جلسات محدودى كه اينجا بحث مى‏كنم يا در انجمن اسلامى مهندسين سالى دو سه جلسه بحث مى‏كنم،ولى در چند سالى كه گاهى مى‏رفتم،اين را احساس مى‏كردم و مى‏توانم بگويم براى اين امر استثنا نديدم كه هم مؤسسين و هم حتى مستمعين آن چيزى را كه مى‏خواهند ازدحام جمعيت است.اگر جمعيت ازدحام بكند راضى است،اگر جمعيت ازدحام نكند راضى نيست.اين،نقطه ضعف است.اين جلسات كه براى اين نيست كه جمعيت ازدحام بكند يا نه!مگر ما مى‏خواهيم سان ببينيم؟مگر ما مى‏خواهيم رژه برويم؟هدف چيز ديگرى است.هدف آشنا شدن با حقايق و مبارزه كردن با تحريفات است.اين مى‏شود يك نقطه ضعف.گوينده در مقابل اين نقطه ضعف قرار مى‏گيرد،چه بكند؟با اين نقطه ضعف مبارزه كند يا مثل تاج نيشابورى از اين نقطه ضعف استفاده كند؟اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه كند،حقايق را به مردم بگويد،با تحريفات مبارزه كند،با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين كه از جمع شدن دور يكديگر و از شلوغ شدن و از اينكه خودشان را با هم زياد ببينند خوششان مى‏آيد،جور در نمى‏آيد.و اما اگر بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده كند،فقط در اين فكر است كه ما چه كار بكنيم كه جمعيت‏بيشتر جمع بشود. اينجاست كه يك عالم سر دو راهى قرار مى‏گيرد:از اين نقطه ضعف استفاده كنم،بهره بردارى كنم،به عبارت ديگر روى دوش اين جمعيت‏سوار بشوم،حالا كه اينها اين قدر احمق و نادان هستند و چنين نقطه ضعفى دارند،من هم از همين نقطه ضعف استفاده كنم؟يا عليرغم اين نقطه ضعف،من با آن مبارزه كنم،بروم دنبال حقيقت،چه كار دارم به اينكه اجتماع مى‏شود يا اجتماع نمى‏شود.

نقطه ضعف دوم عوام الناس در مجالس عزادارى-كه خوشبختانه بايد بگوييم كمتر شده است-اين مساله شور و واويلا بپا شدن است.بايد منبرى حتما در آخر ذكر مصيبت كند و در اين ذكر مصيبت هم نه تنها مردم اشك بريزند،اشك بريزند قبول نيست،بايد مجلس از جا كنده بشود،بايد شور و واويلا بپا بشود.من نمى‏گويم مجلس از جا كنده نشود،من مى‏گويم اين نبايد هدف باشد.من مى‏گويم اگر كسى در آن مسير صحيح با بيان حقايق و واقعيات بدون آنكه يك روضه دروغى بخواند،بدون اينكه جعلى بكند،بدون اينكه تحريفى بكند،بدون اينكه براى امام حسين اصحابى بسازد كه در تاريخ نبوده و خود امام حسين آنها را نمى‏شناسد چون وجود نداشته‏اند،بدون آنكه براى امام حسين فرزندانى ذكر كند كه چنين فرزندانى در دنيا وجود نداشته‏اند،بدون اينكه براى امام حسين دشمنانى در كربلا با نام و نشان بسازد مثل ازرق شامى و بچه‏هاى ازرق شامى كه كاكلشان چگونه بود،كه اصلا چنين كسانى وجود نداشته‏اند،اگر اشكى از روى صداقت و حقيقت ريخت،شور و واويلا هم بپا شد،مجلس هم كربلا شد،بسيار خوب،ولى وقتى كه نبود،آن وقت ما بايد با امام حسين بجنگيم،دشمنى كنيم؟دروغ ببنديم؟دروغ بگوييم؟

يادم هست در فريمان خودمان،سالهاى اولى كه من از قم مى‏آمدم و به آنجا مى‏رفتم و گاهى منبر مى‏رفتم،آمده بوديم مشهد،روضه خوان قهارى بود كه در مشهد خيلى معروف بود،شبى ما در مسجد گوهرشاد در يكى از شبستانها رفته بوديم پاى روضه او و يكى از هم ولايتى‏هاى ما هم آنجا بود.يك روضه صد در صد دروغى آنجا خواند،خودش هم گفت از بزرگان شنيدم(به قول مرحوم آيتى نگو از بزرگان،بگو از دروغگويان،مگر مقصود«از بزرگان دروغگويان‏»باشد)چون خودش مى‏فهميد كه اين در هيچ كتابى نيست.آمد يك بچه‏اى براى امام حسين درست كرد كه چنين بچه‏اى امام حسين نداشته است.گفت طفلى امام حسين داشتند كه جزء اسرا بود.يكى از لشكريان عمر سعد،خودش سوار بود و طنابى به گردن اين طفل بسته بود و او را با زور شلاق مى‏آوردند و مى‏كشيدند.او سرگرم رفتن بود و اين طفل مجبور به دويدن.يك وقت متوجه شد كه اين طناب فشار آورده و سنگينى مى‏كند.بعد متوجه شدند كه اين طفل خفه شده است.اين را گفت و واويلايى بپا شد.وقتى كه آمديم بيرون،يادم است آن هم ولايتى من آمد به من توصيه كرد گفت آقا جان بياييد پاى اين منبرها،از اين روضه‏ها ياد بگيريد،اينها را براى مردم بخوانيد!

حال،اين،نقطه ضعف مردم عوام است.با اين نقطه ضعف چه بايد كرد؟آيا بايد از اين نقطه ضعف مردم استفاده كرد؟بايد بهره‏بردارى كرد؟بايد سوارشان شد؟بايد مثل تاج گفت‏حالا كه اينها احمقند من از همين حماقتشان استفاده مى‏كنم؟نه،بزرگترين رسالت و وظيفه علما مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است.اين است كه پيغمبر اكرم فرمود:«اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه و الا فعليه لعنة الله‏» (7) آنجا كه بدعتها و دروغها ظاهر مى‏شود،آنجا كه چيزهايى ظاهر مى‏شود كه در دين نيست،مسائلى پيدا مى‏شود كه من نگفته‏ام،بر عهده دانايان است كه حقايق را بگويند و لو مردم خوششان‏نمى‏آيد.آن كسى كه كتمان مى‏كند، لعنت‏خدا بر او باد.بالاتر از اين را خود قرآن كريم فرموده است: ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون (8) آن دانايانى كه حقايقى را ما گفته‏ايم و آنها مى‏دانند،ولى كتمان مى‏كنند،مى‏پوشانند،اظهار نمى‏كنند،لعنت‏خدا بر آنها و لعنت هر لعنت كننده‏اى بر آنها باد.

من در مقاله‏«ختم نبوت‏»نوشتم وظيفه علما در دوره ختم نبوت مبارزه با تحريف است و خوشبختانه ابزار اين كار هم در دست است و باز هم خوشبختانه هستند و بوده‏اند در ميان علما افرادى كه با اين نقاط ضعف مبارزه كرده‏اند.كتاب لؤلؤ و مرجان كه من در همين موضوع حادثه عاشورا در آن سه شب نام مى‏بردم از مرحوم حاجى نورى(رضوان الله عليه)، درست‏يك قيام به وظيفه بسيار مقدسى است كه اين مرد بزرگ كرده است،مصداق قسمت اول اين حديث است كه‏«اذا ظهرت البدع فليظهر العالم علمه‏».در اين طور موارد وظيفه علماست كه حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نمى‏آيد.وظيفه علماست كه با اكاذيب مبارزه كنند و مشت دروغگويان را باز كنند.

جرح راوى

مى‏دانيد كه غيبت‏حرام است،چه غيبت زنده باشد و چه غيبت مرده.ولى غيبت‏يك مواردى دارد كه استثنا شده است(موارد استثنائى).يكى از موارد استثناى غيبت كه همه علماى بزرگ مرتكب اين غيبت‏شده‏اند و اين غيبت را لازم مى‏دانند بلكه احيانا واجب مى‏دانند و غيبت واجب است آن چيزى است كه‏«جرح راوى‏»مى‏نامند.يك كسى حديث روايت مى‏كند،از پيغمبر حديث روايت مى‏كند،از امام حديث روايت مى‏كند،آيا شما فورا بايد قبول كنيد؟نه، بايد تحقيق كنيد كه اين چگونه آدمى است؟راستگوست‏يا دروغگو؟اگر در زندگى او يك نقطه ضعفى-عيبى،نقصى،دروغى،فسقى-را كشف كرديد،اينجا بر شما نه تنها جايز است،بلكه لازم است در متن كتابها اين آدم را رسوا كنيد،بگوييد فلان كس،مثلا اسحق بن احمرى نهاوندى، كه فلان روايت را مثلا روايت‏شهربانو را و لو در كافى نقل كرده است،يك آدم جعال و وضاع و دروغگويى بوده است.او را در مقابل تاريخ بايد رسوا كنيد.اين كار اسمش‏«جرح‏»است.با اينكه غيبت و بدگويى است و غيبت و بدگويى نه از مرده جايز است و نه از زنده،ولى در اينجا كه پاى تحريف و قلب حقايق است‏بايد شما دروغگو را رسوا كنيد.

يك عالم ممكن است در يك قسمت،بزرگ هم باشد.ملا حسين كاشفى است،خيلى مرد ملايى هم بوده است،اما روضة الشهداء او پر از دروغ است.به همه دروغ بسته است‏حتى به ابن زياد و عمر سعد.كتابش مملو از دروغ است.مى‏گويد ابن زياد پنجاه خروار زر سرخ به عمر سعد داد كه آمد قضيه كربلا را قبول كرد.خوب،هر كه بشنود مى‏گويد پس عمر سعد خيلى هم تقصير نداشته،پنجاه خروار طلا را به هر كس بدهند دست‏به اين كار مى‏زند.ملا آقاى دربندى اتفاقا اتفاق نظر است كه آدم خوبى بوده است.حتى مرحوم حاجى نورى كه اين قدر از كتابش انتقاد مى‏كند-و به حق انتقاد مى‏كند-مى‏گويد مرد خوبى بوده است.واقعا نسبت‏به امام حسين عليه السلام مرد مخلصى بوده،و مى‏گويد واقعا طورى بود كه هر وقت نام امام حسين را مى‏شنيد اشكش جارى مى‏شد.فقه و اصول خوبى هم داشته است.خودش خيال مى‏كرد كه از فقهاى درجه اول است،ولى لا اقل از فقهاى درجه دوم و سوم به شمار مى‏رود. كتابى نوشته است‏به نام‏«خزائن‏».يك دوره فقه است،چاپ هم شده است.او معاصر با صاحب جواهر است.به صاحب جواهر گفت اسم كتاب شما چيست؟گفت‏«جواهر».گفت از اين جواهر شما در خزائن ما بسيار است.اما به همان نشانى كه جواهر تا به حال شايد ده چاپ شده است و هيچ فقيهى نيست كه از اين كتاب استفاده نكند و خودش را نيازمند به اين كتاب نبيند،و كتاب خزائن يك دوره كه چاپ شد ديگر احدى به سراغش نرفت و قيمتش با اينكه كتاب هزار صفحه‏اى است‏شايد همان قيمت كاغذش بيشتر نيست،[اين سخن او واقعيت ندارد.]به هر حال اين مرد با اينكه مرد عالمى است،ولى اسرار الشهادة نوشته كه بكلى حادثه كربلا را تحريف،قلب،زير و رو،بى خاصيت و بى اثر كرده است.كتابش-سراسر نمى‏شود گفت،چون لابلاى آن[سخن راست]پيدا مى‏شود،انبار كاه هم چند تا گندم در آن پيدا مى‏شود-[مملو از] دروغ است.حالا به خاطر اينكه او يك عالم بوده،با تقوا بوده،مخلص امام حسين بوده است، ديگر ما در باره‏اش سكوت كنيم؟حاجى نورى نبايد در باره اسرار الشهاده او اظهار نظر كند، نبايد مدرك اسرار الشهادة را بگويد كه يك كتاب بى سر و تهى بود،نه اول داشت و نه آخر، فقط در حاشيه‏اش نوشته بودند تاليف فلان عالم جبل عاملى،رفتيم گشتيم آن عالم اصلا چنين كتابى نداشت،متن كتاب را هم نگاه كرديم پر از دروغ بود،ولى اين مرد عالم خيال كرد اين كتاب يك كتاب درستى است،برداشت همه آن را در كتاب خودش نقل كرد؟!

اين جرح است.پس بايد جرح بشود.اين وظيفه عالم است.

حال بخش ديگرى داريم كه وظيفه مردم عوام است كه متاسفانه چون اين بخش اقلا بيست دقيقه وقت ما را خواهد گرفت و من بنا ندارم كه يك ساعت‏بيشتر مزاحم بشوم ديگر مى‏ماند. از جلسه آينده شايد در باره‏«گناه تحريف به طور كلى‏»بحث كنيم،يعنى در ماوراء قضيه عاشورا در قضاياى ديگر،شايد هم موضوع ديگرى.اگر از جلسه آينده در باره‏«گناه تحريف به طور كلى‏»بحث كردم،تتمه اين بحثم را ان شاء الله در آنجا عرض خواهم كرد.

از خداوند تبارك و تعالى توفيق مى‏خواهيم كه دلهاى همه را به حق و حقيقت رهبرى بفرمايد،گناهانى كه از طريق تحريف يا غير تحريف مرتكب شده‏ايم بر ما ببخشايد،به ما توفيق بدهد كه اين وظيفه و رسالتى را كه در اين زمينه داريم به خوبى انجام بدهيم.

خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما!

خدايا مرضاى مسلمين،مريضهاى منظور لباس عافيت‏بپوشان!اموات همه ما را ببخش و بيامرز!

رحم الله من قرا الفاتحة مع الصلوات.

پى‏نوشت‏ها:

1- بقره/78.

2- بحار الانوار،ج 70/ص 225.

3- هود/114.

4- جامع الصغير،ج 1/ص 4.

5- بحار الانوار،ج 45/ص 61.

6- اشاره به آيه‏6 سوره فصلت است كه مى‏فرمايد: قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى .

7- اصول كافى،ج 1/ص 54.

8- بقره/159.