
فصل چهارمتحليل واقعه عاشورا
تحليل واقعه عاشورا
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين بارىء الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه،سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين.
حادثه عاشورا مثل بسيارى از حقايق اين عالم است كه در زمان خودشان بسا هست آنچنانكه بايد،شناخته نمىشوند و بلكه فلاسفه تاريخ مدعى هستند كه شايد هيچ حادثه تاريخى را نتوان در زمان خودش آنچنانكه هست ارزيابى كرد،بعد از آنكه زمان زيادى گذشت و تمام عكسالعملها و جريانات مربوط به يك حادثه خود را بروز دادند،آنگاه آن حادثه بهتر شناخته مىشود.همچنان كه شخصيتها هم همين طورند.شخصيتهاى بزرگ غالبا در زمان خودشان آن موجى كه شايسته وجود آنهاست،پيدا نمىشود،بعد از مرگشان تدريجا شخصيتشان بهتر شناخته مىشود،بعد از دهها سال كه از مرگشان مىگذرد،تدريجا شناخته مىشوند.و معمولا افرادى كه در زمان خودشان خيلى شاخصند،بعد از فوتشان فراموش مىشوند،و بسا افرادى كه در زمان خودشان آنقدرها شاخص نيستند ولى بعد از مرگشان تدريجا شخصيت آنها گسترش پيدا مىكند و بهتر شناخته مىشوند.اگر دو نفر عالم را كه در يك زمان زندگى مىكنند در نظر بگيريم،و لو از نظر شهرت علمى يكى ده برابر ديگرى بزرگ است ولى گاهى بعد در تاريخ روشن مىشود كه آن كه ده برابر كوچك بوده،از آن كه ده برابر بزرگ بوده بزرگتر است،كه براى اين امر من مثالهاى زيادى دارم.از همه بهتر اين است كه ما به خود على عليه السلام مثال بزنيم،آنهم از زبان خود ايشان.
در كلمات مولا در نهج البلاغه جزء كلماتى كه حضرت در فاصله ضربتخوردن و شهادت يعنى در آن فاصله حدود چهل و پنجساعت آخر زندگى فرمودهاند،يكى اين دو جمله است كه تعبير خيلى عجيبى است.مىفرمايد:«غدا تعرفوننى و يكشف لكم سرائرى» (1) فردا مرا خواهيد شناخت،يعنى امروز مرا نشناختهايد،زمان من مرا نشناخت،آينده مرا خواهد شناخت«و يكشف لكم سرائرى»(سرائر يعنى سريرهها،امور مخفى،امورى كه در اين زمان چشمها نمىتواند آنها را ببيند،مثل گنجى كه در زير زمين باشد)مخفيات وجود من فردا براى شما كشف خواهد شد،و همين طور هم شد.على را مردم،بعد از زمان خودش بيشتر از زمان خودش شناختند.على را در زمان خودش چه كسى شناخت؟يك عده بسيار معدود.شايد تعداد آنهايى كه على را در زمان خودش واقعا مىشناختند،از عدد انگشتان دو دست هم تجاوز نمىكرد.
پيغمبر اكرم راجع به كلمات خودشان اين جمله را در حجة الوداع فرمودند(ببينيد چه كلمات بزرگى!):«نضر(نصر)الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلغها من لم يسمعها،فرب حامل فقه غير فقيه،و رب حامل فقه الى من هو افقه منه» (2) خدا خرم كند چهره آن كس را(خدا يار آن كس باد)كه سخن مرا بشنود و حفظ و ضبط كند و به كسانى كه سخن مرا نشنيدهاند،به آنهايى كه در زمان من هستند ولى اينجا نيستند يا افرادى كه بعد از من مىآيند،برساند. يعنى حرفهاى مرا كه مىشنويد،حفظ كنيد و به ديگران برسانيد«فرب حامل فقه غير فقيه»بسا كسانى كه حامل يك حكمت و حقيقتاند در صورتى كه خودشان اهل آن حقيقت نيستند،يعنى آن عمق و معنى آن حقيقت را درك نمىكنند،«و رب حامل فقه الى من هو افقه منه»و چه بسا افرادى كه فقهى را،حكمتى را،حقيقتى را حمل مىكنند،حفظ مىكنند،بعد منتقل مىكنند به كسانى كه از خودشان داناترند.معناى جمله اين است كه شما اينها را حفظ كنيد و به ديگران برسانيد.بسا هست كه شما اصلا عمق حرف مرا درك نمىكنيد ولى آن ديگرى كه مىشنود،مىفهمد،شما فقط ناقلى هستيد،نقل مىكنيد.و باز بسا هست كه شما چيزى مىفهميد ولى آن كسى كه بعد،شما براى او نقل مىكنيد بهتر از شما مىفهمد.مقصود اين است كه سخنان مرا برسانيد به نسلهاى آينده كه معناى سخن مرا از شما بهتر مىفهمند.
على عليه السلام فرمود آينده مرا بهتر خواهد شناخت.پيغمبر صلى الله عليه و آله هم فرمود در آينده معانى سخن مرا بهتر از مردم حاضر درك خواهند كرد.اين است معناى اينكه ارزش يك چيز در زمان خودش آنچنانكه بايد،درك نمىشود،بايد زمان بگذرد،بعدها آيندگان تدريجا ارزش يك شخص،ارزش كتاب يا سخن يك شخص،ارزش عمل يك شخص را بهتر درك مىكنند.
اقبال لاهورى شعرى دارد كه گويى ترجمه جمله مولا على عليه السلام است.حضرت مىفرمايد:«غدا تعرفوننى»فردا مرا خواهيد شناخت(اين را روزى مىگويد كه دارد از دنيا مىرود)،بعد از مرگ من مرا خواهيد شناخت.اقبال مىگويد:«اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد».مقصودش از شاعر،نه هر كسى است كه چند كلمه سر هم كند،بلكه مقصود كسى است كه پيامى دارد،مثل خود اقبال كه شاعرى است كه فكرى دارد،انديشهاى دارد،پيامى دارد،يا مولوى و حافظ كه شعرايى هستند كه انديشه و پيامى دارند،گو اينكه پيام بعضى از اينها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست درك نمىكنند،مثل حافظ كه هنوز وقتى كه در اطراف او مطلب مىنويسند،هزار جور چرند مىنويسند الا آن پيامى كه خود حافظ دارد.«اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد».بسيارى از انديشمندان تولدشان بعد از مرگشان است،يعنى اين گونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پيدا نكردهاند.
جبران خليل جبران يك نويسنده درجه اول عرب زبان است و از عربهاى مسيحى است كه تولدش در لبنان بوده ولى پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بيشتر در آمريكا بوده است.او عربى نويس و انگليسى نويس و همچنين نقاش است و مخصوصا در عربى،از آن شيرين قلمهاى درجه اول است.با اينكه مسيحى است،از شيفتگان على بن ابيطالب عليه السلام است. (در ميان عربهاى مسيحى،شيفته على ما زياد داريم.يكى از آنها ميكائيل نعيمه است.يكى ديگر جرج جرداق است كه در چند سال پيش كتابى نوشتبه نام«على بن ابيطالب،صوت العدالة الانسانية»كه اول در يك جلد بود،بعد خودش آن را تفصيل داد و در پنجشش جلد چاپ شد و از بهترين كتابهايى است كه راجع به حضرت امير عليه السلام نوشته شده است). جبران خليل مىگويد:من نمىدانم چه رازى است كه افرادى پيش از زمان خودشان متولد مىشوند،و على از كسانى است كه پيش از زمان خودش متولد شده است.مىخواهد بگويد على براى زمان خودش خيلى زياد بود.آن زمان،زمان على نبود.ولى حقيقتبهتر،همان است كه خود على عليه السلام فرموده است كه اصلا اين گونه اشخاص در هر زمانى متولد بشوند، پيش از زمان خودشان متولد شدهاند.على عليه السلام اگر امروز هم متولد شده بود،پيش از زمان خودش بود،يعنى آنقدر بزرگند كه زمان خودشان،هر زمانى باشد،گنجايش اين را كه بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفى كند،ندارد،بايد مدتها بگذرد،بعد از مرگشان بار ديگر بازيابى و باز شناسى شوند و به اصطلاح امروز تولد جديد پيدا كنند.
شخصيتهاى بزرگ در زمانهاى بعد بهتر شناخته مىشوند
براى اين موضوع عرض كردم كه مثالهاى زيادى هست.در ميان همه طبقات همين طور است.همين حافظ-كه مثالش را ذكر كردم-آيا در زمان خودش،همين شهرتى را كه در زمان ما دارد،داشت؟نه.در زمان خودش كسى ديوانش را هم جمع نكرد.خودش هم به خاطر روح عرفانى خاصى كه داشت،با اينكه به او مىگفتند،علاقهاى به جمع آورى آن نداشت.حافظ يك مرد عالم است،يعنى اول يك عالم است،دوم يك شاعر،و از اين جهتبا سعدى يا فردوسى فرق مىكند.اينها شاعر هستند و مثلا سى چهل هزار بيتشعر گفتهاند،كارشان شاعرى بوده. حافظ كارش شاعرى نبوده،يك مرد عالم و مدرس و محقق بوده است.بعد از مرگش،رفيقش كه ديوانش را جمع كرده،اهم آن كتابهايى را كه او تدريس مىكرده ذكر نموده است.مفسر و حافظ قرآن بوده،تفسير قرآن مىگفته،كارش اين بوده.خودش هم در يك جا مىگويد:
ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد لطائف حكمى با نكات قرآنى
در جاى ديگر مىگويد:
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنى كه اندر سينه دارى
و نيز در جاى ديگر مىگويد:
عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانى با چارده روايت
يعنى نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده،بلكه آن را با قرائتهاى هفتگانه مىخوانده و از حفظ بوده است كه اين آيه را عاصم اين جور قرائت كرده،كسايى اين طور قرائت كرده و...
ملا صدراى شيرازى كه امروز تازه بعد از حدود سيصد و پنجاه سال كه از مرگش مىگذرد(مرگش در سال 1050 هجرى قمرى بوده و الآن 1398 است)دارد شناخته مىشود.تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلا در حوزههاى علميه هم كتابهايش تدريس نمىشد.فقط يك عده شاگرد داشت.كم كم كه حكماى بعد از او آمدند،به ارزش افكارش پى بردند و افكار او به تدريج افكار امثال بوعلى را عقب زد و پيش افتاد.دنياى مغرب زمين هم تازه اكنون دارد با افكار اين مرد آشنا مىشود.
اين،معناى اين است كه اشخاص خيلى بزرگ افرادى هستند كه در زمان خودشان موجى، جنجالى آنچنانكه شايسته خود آنهاست ايجاد نمىكنند ولى در زمانهاى بعد تدريجا مثل گنجى كه از زير خاك بيرون بيايد،بيرون مىآيند و شناخته مىشوند.
مثال ديگر سيد جمال است.الآن در جهان لا اقل هفتهاى يك مقاله در باره سيد جمال الدين اسد آبادى نوشته مىشود.كشورهاى اسلامى هم به او افتخار مىكنند.ايرانيها مىگويند سيد جمال مال ماست،افغانيها مىگويند مال ماست،تركها مىگويند مال ماست چون در تركيه مرده است.آخرش افغانها پيروز شدند،رفتند استخوانهاى سيد جمال را از تركيه به افغانستان بردند،در صورتى كه سيد جمال خودش را نه به ايران مىبست،نه به افغان،نه به ترك و نه به عرب(البته ظاهرا ايرانى بوده)نه به مصر مىبست و نه به جاى ديگر.مصريها افتخار مىكنند كه بله،سيد جمال آمد به كشور ما و قدرش را شناختند و در اينجا بود كه علمايى مثل محمد عبده به او گرايش پيدا كردند و او توانستيك حزب تشكيل بدهد و اصلا اوج گرفتن سيد جمال از اينجا بود،پس ما از همه به سيد جمال نزديكتر هستيم.ولى در زمان خودش به هر جا كه مىرفت،او را طرد مىكردند.به ايران خود ما كه آمد،با چه وضع نكبتبارى او را تبعيد كردند!مدتها در حضرت عبد العظيم متحصن بود.در زمستان خيلى سردى كه برف بسيار سنگينى هم آمده بود،ريختند و او را از بستخارج كردند،سوار قاطر كردند و مثل جدش زين العابدين پاهايش را به شكم قاطر بستند و در آن هواى سرد او را از طريق غرب ايران(همدان و كرمانشاه)از مرز خارج كردند.حتى يك نفر هم چيزى نگفت.حالا هر كسى افتخار مىكند كه من در باره سيد جمال مقالهاى خواندم.
سيد جمال در زمان خودش شناخته نشد.البته در مصر عدهاى روشنفكر دورش را گرفتند ولى بعد انگليسيها او را تبعيد كردند.مدتها در هند و مدتها در نجف بود.اصلا چهار سال ابتداى حيات علمى اين مرد در نجف بوده است.فرهنگ سيد جمال،فرهنگ اسلامى است(و اهميت او هم به همين است)يعنى تحصيلات عاليهاش تحصيلات عاليه اسلامى است.در نجف در درس استاد الفقهاء،شيخ مرتضى انصارى كه در زهد و تقوا و علم و تحقيق مرد فوق العادهاى بود،شركت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ ديگرى به نام آخوند ملا حسينقلى همدانى خوانده است.كم كم آن محيط را كه در آن وقت تعلق به عثمانى داشت، تحمل نمىكرد و استادانش به او گفتند بهتر اين است كه تو مهاجرت كنى و بروى دنبال ايدههايى كه دارى.
الآن كه حساب مىكنم،مىبينم نهضتهايى كه يكى بعد از ديگرى در جهان اسلام پيدا شد، مرهون زحمات او بود(بعضى از قسمتهاى اين مطلب،هنوز درست رسيدگى نشده است.) يعنى تخمهايى كه او كاشت،يكى از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد،ولى بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند.نهضتهايى كه بعد در مصر شد،نهضتهايى كه در هند شد،نهضت مشروطيت و حتى نهضت تنباكو در ايران از ثمرات تلاشهاى اوست.و از جمله مطالبى كه در شرح حال او ننوشتهاند اين است كه نهضت استقلال عراق-كه بعد از مشروطيت روى داد-مديون اوست، چون اكنون ما در تاريخ كشف مىكنيم كه كسانى كه اين نهضت را رهبرى مىكردهاند،از دوستان سيد جمال بودهاند.
اين است كه مىگوييم مردان خيلى بزرگ هر مقدار هم كه در زمانشان شناخته بشوند، شناخته نمىشوند.در زمانهاى بعد،بهتر شناخته مىشوند و ارزششان بهتر درك مىشود.
حوادث تاريخى نيز در زمانهاى بعد بهتر شناخته مىشوند
و همچنين استحوادث و وقايع.ابعاد حوادث و وقايع نيز در زمان خودش آنچنانكه هست تشخيص داده نمىشود.بسا هست كه يك حادثه،كوچك تلقى مىشود ولى بعد از مدتى تدريجا ابعاد و عمق و لايههاى اين حادثه،عظمت و اهميت اين حادثه بهتر شناخته مىشود. حادثه عاشورا از جمله اين حوادث است،در رديف اينكه شخص مىميرد،بعد از مرگش شناخته مىشود يا اثرى خلق مىشود،بعد از سالها ارزش آن شناخته مىشود.حادثه اجتماعى هم كه رخ مىدهد،بعدها ماهيت آن درستشناخته مىشود و ارزش آن درك مىگردد.در مورد بعضى از حوادث،شايد هزار سال بايد بگذرد تا ماهيت آنها درست و آنچنانكه ستشناخته شود.و باز حادثه عاشورا از اين گونه حوادث است.
جملهاى از امام حسين عليه السلام هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارها تكرار كردهام، ولى به معنى و عمق آن خيلى فكر نكرده بودم.اين جمله در آن وصيتنامه معروفى است كه امام به برادرشان محمد بن حنفيه مىنويسد.محمد بن حنفيه بيمار بود به طورى كه دستهايش فلجشده بود و لهذا از شركت در جهاد معذور بود.ظاهرا وقتى كه حضرت مىخواستند از مدينه خارج شوند،وصيتنامهاى نوشتند و تحويل او دادند.البته اين وصيتنامه نه به معناى وصيتنامهاى است كه ما مىگوييم،بلكه به معناى سفارش نامه است كه وضع خودش را روشن مىكند كه حركت و قيام من چيست و هدفش چيست.ابتدا فرمود:«انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما،و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى». اتهاماتى را كه مىدانستبعدها به او مىزنند،رد كرد:خواهند گفتحسين دلش مقام مىخواست،دلش نعمتهاى دنيا مىخواست،حسين يك آدم مفسد و اخلالگر بود،حسين يك آدم ستمگر بود،دنيا بداند كه حسين جز اصلاح امت هدفى نداشت،من يك مصلحم.بعد فرمود:«اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى» (3) هدف من،يكى امر به معروف و نهى از منكر است و ديگر اينكه سير كنم،سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم را.
اين جمله دوم خيلى بايد شكافته شود.اين جمله در آن تاريخ،معنى و مفهوم خاصى داشته است.چرا امام حسين بعد كه فرمود مىخواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم،اضافه كرد مىخواهم سير كنم به سيره جدم و پدرم؟ممكن است كسى بگويد همان گفتن امر به معروف و نهى از منكر كافى بود،مگر سيره جد و پدرش غير از امر به معروف و نهى از منكر بود؟جواب اين است كه اتفاقا بله.ابتدا بايد به يك تاريخچه اشاره كنم و بعد اين مطلب را شرح بدهم.
ماجراى خليفه شدن عثمان
مىدانيم عمر وقتى كه ضربتخورد و خودش احساس كرد كه رفتنى است،براى بعد از خودش در واقع بدعتى به وجود آورد،يعنى كارى كرد كه نه پيغمبر كرده بود و نه حتى ابوبكر. نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد(حالا در عمل قبول نداشته باشند،مطلب ديگرى است)خلافت را به شخص معينى كه پيغمبر در زمان خودش معرفى و تعيين كرده بود يعنى على عليه السلام واگذار كرد،نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مىگويند-كه پيغمبر كسى را تعيين نكرد بلكه امتبايد خودشان كسى را انتخاب كنند،و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شوراى امت واگذار كردند-عمل كرد و نه كارى را كه ابوبكر كرد،انجام داد چون ابوبكر وقتى مىخواستبميرد،براى بعد از خود شخص معينى را تعيين كرد كه خود عمر بود.كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور در مىآيد،نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر.يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهرههاى درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد،ولى شورايى نه به صورت به اصطلاح دموكراسى بلكه به صورت آريستو كراسى،يعنى يك شوراى نخبگان كه نخبهها را هم خودش انتخاب كرد:على عليه السلام(چون على را كه نمىشد كنار زد)،عثمان،طلحه،زبير،سعد وقاص و عبد الرحمان بن عوف.در آن وقت در ميان صحابه پيغمبر،از اينها مشخصتر نبود.بعد خودش گفت:تعداد افراد اين شورا جفت است.(معمولا مىبينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مىدهند كه وقتى راى گرفتند،تعداد هر طرف كه حد اقل نصف به علاوه يك باشد،آن طرف برنده است.) اگر سه نفر يك راى را انتخاب كردند و سه نفر ديگر راى ديگر را،هر طرف كه عثمان بود آن طرف برنده است.خوب،اگر شوراست تو چرا براى مردم تكليف معين مىكنى؟!
شورا طورى تركيب شده بود كه عمر خودش هم مىدانست كه بالاخره خلافتبه عثمان مىرسد،چون على عليه السلام قطعا راى سه به علاوه يك نداشت،حداكثر اين بود كه على سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود،زيرا عثمان رقيبش بود.پس عثمان قطعا برنده است.از نظر عمر،على عليه السلام يا دو نفر داشت:خودش بود و زبير(چون زبير آن وقتبا على بود)و يا اگر احتمالا عبد الرحمن بن عوف طرف على را مىگرفت،حداكثر سه نفر داشت.اين است كه على عليه السلام در نهج البلاغه مىفرمايد:«فصغى رجل منهم لضغنه و مال الاخر لصهره» (4) فلان شخص به دليل كينهاى كه با من داشت،از حق منحرف شد و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه قوم و خويشى و وصلت كارى خودش،رايش را به آن طرف داد.خود عمر هم اينها را پيش بينى مىكرد.به هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت:من رايم را دادم به على،طلحه گفت:من رايم را دادم به عثمان،سعد هم كنار رفت.كار دست عبد الرحمن بن عوف باقى ماند،به هر طرف كه راى مىداد او انتخاب مىشد.عبد الرحمن مىخواستخودش را بيطرف نگه دارد.عمر گفت:اينها بايد سه روز در اتاقى محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكى كنند،جز براى نماز و حوايج ضرورى حق ندارند بيرون بيايند(اين هم يك زورى بود كه عمر اعمال كرد).بعد يك عده مسلح فرستاد كه اگر اينها تصميم نگرفتند،شما حق كشتنشان را داريد.خيلى عجيب است!بعد از سه روز اينها آمدند بيرون.تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه شد.بنى اميه از تيپ عثمان بودند و بنى هاشم و نيكان صحابه پيامبر همچون ابوذر و عمار-كه زياد هم بودند-طرفدار على عليه السلام.اينان شور و هيجان داشتند كه بلكه قضيه به نفع على عليه السلام تمام شود.ولى حضرت قبل از اين،خودش به طور خصوصى به افراد مىگفت كه من مىدانم پايان كار چيست ولى نمىتوانم و نبايد خودم را كنار بكشم كه بگويند او خودش نمىخواست و اگر مىآمد مسلما همه اتفاق آراء پيدا مىكردند.
عبد الرحمن،اول آمد سراغ على عليه السلام گفت:على!آيا حاضرى با من بيعت كنى به اين شرط كه خلافت را به عهده بگيرى و بر طبق كتاب الله(قرآن)و سنت پيغمبر و سيره شيخين عمل كنى؟(يعنى علاوه بر كتاب الله و سنت،يك امر ديگر هم اضافه شد:سيره يعنى روش.) روش زمامدارى و رهبرى تو،همان روش شيخين(ابو بكر و عمر)باشد.ببينيد على چگونه در اينجا بر سر دو راهى تاريخ قرار مىگيرد!در چنين موقعيتى هر كس پيش خود به على مىگويد:اكنون وقت تصاحب خلافت است،دو راهى تاريخ است،خلافت را يا بايد بنى اميه ببرند يا تو،يك دروغ مصلحتى بگو.ولى على گفت:حاضرم قبول كنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله و روشى كه خودم انتخاب مىكنم عمل كنم.
عبد الرحمن بن عوف رفتسراغ عثمان و همان سؤال را تكرار كرد.عثمان گفت: حاضرم(در صورتى كه نه به كتاب الله عمل كرد،نه به سنت رسول الله و نه حتى به روش شيخين).اين قضيه سه بار تكرار شد.عبد الرحمن مىدانست كه على از حرف خودش بر نمىگردد و نمىآيد در اينجا روش رهبرى شيخين را امضا كند و بعد گفته خود را پس بگيرد.در اين صورت،على خودش را قربانى خلافت كرده بود.در هر سه نوبت،على عليه السلام پاسخ داد:بر طبق كتاب الله،سنت رسول الله و روشى كه خودم انتخاب مىكنم و اجتهاد راى آن طور كه خودم اجتهاد مىكنم،عمل مىكنم.عبد الرحمن گفت:پس قضيه ثابت است،تو نمىخواهى به روش آن دو نفر باشى،تو مردود هستى.با عثمان بيعت كرد.
عثمان به اين شكل خليفه شد.ولى همين عثمان،نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت،تبعيد كرد،شلاق زد و عمار را آنقدر كتك زد كه اين مرد شريف فتق پيدا كرد،بلكه وقتى كه سوار كار شد،كم كم به همين عبد الرحمن بن عوف هم اعتنايى نمىكرد،به طورى كه عبد الرحمن در پنجشش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت:وقتى من مردم،راضى نيستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند.
ممكن استشما بگوييد:چرا على عليه السلام آن گونه پاسخ داد؟او بايد مىگفت من بيعت مىكنم بر كتاب الله و سنت رسول الله،و بعد ديگر نمىگفت روشى كه خودم انتخاب مىكنم، فقط روش دو خليفه را رد مىكرد،مىگفت ما غير از كتاب خدا و سنت رسول الله،شىء سومى نداريم.ولى شىء سوم را على عليه السلام قبول داشت اما نه به آن شكلى كه آنها مىخواستند. اين امر سوم،در شكلى كه ابوبكر و عمر عمل كردند غلط بود،شكل ديگرى دارد كه پيغمبر به آن شكل عمل كرد و على هم مىخواستبه آن شكل عمل كند.اين امر،مساله رهبرى است.
روش رهبرى يا«سيره»
كتاب و سنت،قانون است.شك نيست كه رهبر ملتى كه آن ملت از يك مكتب پيروى مىكند، اولين چيزى كه بايد بدان متعهد و ملتزم باشد،دستورات آن مكتب است و بايد به آنها احترام بگزارد.دستورات مكتب در كجا بيان شده؟در كتاب و سنت.ولى كتاب و سنت،قانون است و طرز اجرا و پياده كردن مىخواهد.روش اجرا و روش حركت دادن مردم بر اساس كتاب و سنت را«سيره»مىگويند.«سيره»در زبان عربى به اصطلاح علماى ادب بر وزن فعلة است.در زبان عربى،يك فعلة داريم و يك فعلة.در الفيه ابن مالك آمده است:
و فعلة لمرة كجلسة و فعلة لهيئة كجلسة
عرب اگر چيزى را بر وزن فعله گفتيعنى عملى را يك بار انجام دادن،و اگر بر وزن فعله فتيعنى عملى را به گونهاى خاص انجام دادن.يعنى در لفظ فعله،گونه خاص خوابيده است. كلمه«سيره»از ماده«سير»است.سير يعنى حركت،ولى سيره يعنى حركتبه گونه خاص، ركتبه روش خاص.
رهبر كسى است كه مردم را به دنبال خودش حركت مىدهد.حال ممكن استيك رهبر هم پيدا بشود كه مردم را ساكن نگاه دارد،او ديگر رهبر نيست.همه رهبران،امتها و ملتها را به حركت در مىآورند،ولى بحث در نحوه و گونه حركت،شكل و تاكتيك حركت است.
پيغمبر اكرم شؤون و مناصب مختلفى از جانب خدا دارد.او نبى و رسول است،يعنى پيام خدا را مىرساند.پيغمبر از آن نظر كه پيام خدا را مىرساند،جز يك پيام رسان چيز ديگرى نيست. آيه قرآن بر قلب مباركش نازل مىشود،بر مردم تلاوت مىكند هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته (5) .يك شان پيامبر،شان يك مبلغ و شان يك معلم است. دستورات خدا را به مردم ابلاغ مىكند و به آنها آنچه را كه نمىدانند تعليم مىكند.فقها و مبلغان امت،وارث اين شان پيغمبرند،يعنى فقيه اگر خودش را جانشين پيغمبر مىداند،فقط در اين خصلت است.او مىگويد پيغمبر احكامى از ناحيه خدا آورده و من مىخواهم ببينم آنها چيست تا براى مردم كه هيچ نمىدانند،بيان كنم.
شان ديگر پيامبر كه آن هم شان الهى است و خدا بايد معين كند،اين است:مردم در مسائل حقوقى با يكديگر اختلاف پيدا مىكنند،يا در مسائل جزايى و جنايى ميان مردم مشاجره واقع مىشود و كار به داورى مىكشد.بايد علاوه بر قانون،افرادى باشند كه در ميان مردم داورى كنند،يعنى خصومات را قطع و فصل كنند.اين شان را مىگويند:«قضاء»كه ما معمولا مىگوييم:«قضاوت».شان قضاء يعنى قاضى بودن يكى از مقدسترين شؤون است.از نظر اسلام، قاضى بايد فقيه و مجتهد و نيز عادل مسلم العدالة باشد.يكى از حرامترين كارها اين است كه انسان شغل قضاء را داشته باشد در حالى كه صلاحيتشرعى ندارد.پيغمبر يا امام فرمود:قضاء مقامى است كه در آن نمىنشيند مگر وصى(يعنى امام)يا كسى كه امام او را معين كرده است (6) . اين هم از شؤون پيغمبر است.پيامبر تنها پيام رسان خدا نبود،بلكه كسى بود كه خدا به او حق داده بود كه در اختلافات و مشاجرات،بر اساس اصول قضايى ميان مردم قضاوت كند: فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما» (7) .
شان سوم پيغمبر،رهبرى امت است.پيغمبر در همان حال كه پيغمبر است،امام هم هست. امام پيغمبر نيست ولى پيغمبر امام هست.بسيارى خيال مىكنند كه پيغمبرى،هميشه از امامت جداست.امامتيعنى رهبرى،و امام يعنى رهبر.پيامبران وقتى كه درجهشان خيلى بالا مىرود،هم پيغمبرند و هم امام.در زمان پيغمبر على هم بود،چه كسى امت را رهبرى و امامت مىكرد؟خود پيغمبر اكرم.
خداى متعال به امام و رهبر از آن جهت كه امام و رهبر است اختياراتى داده است.بلا تشبيه(البته در تشبيه مناقشه نيست)همان طور كه در بعضى كشورها رئيس جمهور از كنگره اختياراتى مىگيرد،خدا براى رهبرى امت،به رهبر امتيك سلسله اختيارات داده است(زيرا قانون را در شرايط مختلف اجرا و پياده كردن،كار هر كس نيست).ديگر پيغمبر اگر مىخواهد كسى را انتخاب كند،مثلا بعد از فتح مكه براى آنجا حاكم معين كند و يا براى فلان لشكر امير تعيين كند،لازم نيست كه جبرئيل بگويد يا رسول الله!شما فلان شخص را انتخاب كن.اين،ديگر در اختيار خود پيغمبر است كه به حكم اختيارات زيادى كه رهبر دارد، اين كار را انجام مىدهد و البته نبايد از كادر قانون خارج شود (8) .اين امر مثل تاكتيها و استراتژيهايى است كه فرماندهان لشكرها به كار مىبرند كه به ابتكار خود آنها بستگى دارد. مثلا در وقتى كه متفقين با دول محور در مصر(اسكندريه،العلمين)مىجنگيدند و آيزنهاور فرمانده متفقين بود،البته مقرراتى بود كه او نبايد از آنها تجاوز مىكرد،ولى بسيارى از قضايا به ابتكار او بستگى داشت،او بايد ابتكار به خرج مىداد تا پيروز مىشد.دشمن هم عينا همين حالت را داشت.
حال ببينيم معنى جمله عبد الرحمن بن عوف و همچنين پاسخ على عليه السلام چيست. عبد الرحمن به على عليه السلام گفت:تو بايد متعهد شوى كه قانون،كتاب الله و سنت رسول الله باشد ولى روش رهبرى همان روش رهبرى شيخين باشد.اگر على عليه السلام روش شيخين را مىپذيرفت،در اين صورت مثلا چنانچه عمر پيش خود خيال مىكرد كه حق دارد متعه را كه پيغمبر تحليل كرده است تحريم كند،على عليه السلام بايد مىگفت من هم مىگويم حرام است،و يا در مورد بيت المال كه عمر تدريجا آن را از تقسيم بالسويه زمان پيغمبر خارج كرد و تبعيض روا داشت،بايد متعهد مىشد كه بعد از اين،به همين ترتيب عمل مىكند،و بايد بدعتهايى را كه عمر در زمان خودش به عنوان اينكه من رهبرم و رهبر حق دارد چنين و چنان بكند به وجود آورده بود،مىپذيرفت.مىخواستند على عليه السلام را در كادر رهبرى ابوبكر و عمر محدود كنند و اين براى على امكان نداشت،چرا كه در اين صورت او هم بايد-العياذ بالله-مثل عثمان براى خودش تيپى درست كند و بعد مطابق دل خودش هر كارى كه خواستبكند و هر كس را هم كه اعتراضى كرد كتك بزند،فتقش را پاره كند.على كه مىخواهد بر اساس كتاب الله و سنت پيغمبر عمل كند،نمىتواند روش رهبرى آن دو نفر را بپذيرد.لذا گفت:من روش رهبرى آنها را نمىپذيرم.به خاطر اين يك كلمه،حاضر نشد با عبد الرحمن بن عوف بيعت كند.
پس معلوم شد كه مساله روش رهبرى با مساله كتاب و سنت متفاوت است.كتاب و نتيعنى خود قانون.روش رهبرى به متن قانون مربوط نيست،به كيفيت رهبرى مردم،به اختياراتى كه يك رهبر دارد و به تصميماتى كه رهبر اتخاذ مىكند مربوط مىشود.
حال معنى آن جمله امام حسين عليه السلام كه در وصيتنامه خود به محمد بن حنفيه مىنويسد:«اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى»روشن مىشود.
در آن زمان در دنياى اسلام،گذشته از امر به معروف و نهى از منكر،مساله ديگرى وجود داشت و آن اينكه:اكنون سال 60 هجرى است.از سال يازدهم هجرى تاكنون،حدود پنجاه سال است كه پيامبر از ميان مردم رفته است.در چهار سال و چند ماه از اين پنجاه سال يعنى از سال36 تا سال 41،على بن ابيطالب رهبرى كرده است كه در آن مدت،رهبرى به روش پيغمبر باز گشت كرده است.تازه آن هم به اين صورت بوده كه چون ابوبكر و عمر و عثمان سنتهايى را به وجود آورده بودند،على عليه السلام در بسيارى از موارد اصلا قدرت پيدا نكرد كه روش پيغمبر را اجرا كند.وقتى در مقام اجرا بر آمد،خود مردم عليه او قيام كردند.گفت: فلان نمازى كه شما به اين شكل مىخوانيد(نمازهاى شبهاى ماه رمضان كه به جماعت مىخواندند)بدعت است،نخوانيد.گفتند:سى سال،از زمان عمر رايج است.وا عمرا!وا عمرا! جاى عمر خالى،عمر كجاست كه سنتش دارد از بين مىرود.خواستشريح قاضى را بر كنار كند،گفتند:تو مىخواهى كسى را كه از بيستسال پيش،از زمان عمر،قاضى محترم كوفه بوده استبر كنار كنى؟!بنا بر اين پنجاه سال بر امت اسلام گذشته است كه علاوه بر مساله كتاب الله و سنت رسول الله،روش رهبرى تغيير كرده و عوض شده است.
سخن امام حسين كه فرمود:«اسير بسيرة جدى و ابى»مىخواهم سيرهام سيره جد و پدرم باشد،يعنى نه سيره ابوبكر،نه سيره عمر،نه سيره عثمان و نه سيره هيچ كس ديگر.اين است كه در حادثه عاشورا،ما در امام حسين عليه السلام جلوههايى مىبينم كه نشان مىدهد علاوه بر مساله امر به معروف و نهى از منكر و مساله امتناع از بيعت و مساله اجابت دعوت مردم كوفه،كار ديگرى هم هست و آن اين است كه مىخواستسيره جدش را زنده كند.
يك مثال:نماز عيد فطر امام رضا عليه السلاماين قضيه را شنيدهايد:مامون اصرار داشت كه حضرت رضا عليه السلام ولايتعهدى را بپذيرد.حضرت نمىپذيرفت.آخر،مساله اجبار را مطرح كرد كه حضرت پذيرفت ولى طورى پذيرفت كه خودش عين نپذيرفتن بود و بيشتر سبب رسوايى مامون شد.
خلفا سالها بود كه نماز عيد فطر و عيد قربان مىخواندند.پيغمبر نماز عيد فطر و عيد قربان مىخواند،اينها هم نماز عيد فطر و عيد قربان مىخواندند.اما روش نماز خواندن به تدريج فرق كرده بود،سيره فرق كرده بود.(مثال خوبى است:نماز عيد خواندن،كتاب الله و سنت رسول الله است اما چگونه نماز خواندن،سيره است.)كم كم دربارهاى خلفا مانند دربارهاى ساسانى ايران و قياصره روم شده بود،دربارهاى خيلى مجلل.لباس خليفه و سران سپاه داراى انواع نشانههاى طلا و نقره بود.خليفه وقتى مىخواستبه نماز عيد بيايد،با جلال و شكوه خاص و با هيمنه سلطنتى مىآمد. خودش سوار بر اسبى كه گردنبند طلا يا نقره داشت مىشد و شمشيرى زرين به دست مىگرفت،سپاه نيز از پشتسرش مىآمد،درست مثل اينكه مىخواهند رژه نظامى بروند.بعد مىرفتند به مصلى،دو ركعت نماز مىخواندند و بر مىگشتند.
مامون به حضرت رضا اصرار داشت كه مىخواهم نماز عيد فطر را شما بخوانيد.امام فرمود: من از اول با تو شرط كردم كه فقط اسمى از من باشد و من كارى نكنم.نه آقا!من خواهش مىكنم.شما از نماز هم ابا مىكنيد؟!اين كه يك كار مربوط به مردم نيست كه بگوييد پاى ظلمى در كار مىآيد.لا اقل همين يك نماز را شما بخوانيد.در اينجا حضرت جملهاى مىگويد نظير جمله امام حسين و نظير جمله على عليه السلام در جريان بيعتبعد از عمر.فرمود:من به يك شرط حاضرم،من نماز مىخوانم اما با سيره جدم و پدرم،نه با سيره شما.مامون با آنهمه زرنگى كه داشت(از نظر خودش)احمق شد.گفت:بسيار خوب،به هر سيره و روشى كه مىخواهيد بخوانيد.فكر مىكرد غرض اين است كه كارى را به عهده حضرت رضا گذاشته باشد تا مردم بگويند پس امام رضا عملا هم قبول كرد.
در روز عيد فطر،امام رضا عليه السلام به اطرافيان خود فرمود:لباسهاى عادى بپوشيد،پاها را برهنه كنيد،دامن عباها و آستينهايتان را بالا بزنيد و ذكرهايى را كه من مىگويم شما هم بگوييد.حالتتان حالتخشوع و خضوع باشد.ما داريم به پيشگاه خدا مىرويم،توجهتان به خدا باشد.ذكرها را كه مىگوييد،خدا را در نظر بگيريد.امام (9) عمامهاش را به شكلى كه پيغمبر مىبستبسته است،لباسش را به شكلى كه پيغمبر مىپوشيد پوشيده است،عصا به شكل پيغمبر به دست گرفته،پاهايش را برهنه كرده،با يك حالتخضوع و خشوعى!از همان داخل منزل كه بيرون مىآمد،با صداى بلند شروع كرد به گفتن«الله اكبر،الله اكبر،الله اكبر على ما هدانا و له الشكر على ما اولانا».سالهاست كه مردم اين ذكرها را درست نشنيدهاند.كسانى كه همراه حضرت بودند،وقتى آن حال الهى حضرت را ديدند كه منقلب شده،خودش را در حضور پروردگارش مىبرد و اشكهاى مباركش جارى است،با حالتخضوع و خشوع،با معنويت تمام و در حالى كه اشكهايشان جارى بود فرياد كردند:«الله اكبر،الله اكبر على ما هدانا و له الشكر على ما اولانا».حضرت مىگويد و اينها تكرار مىكنند،تا آمدند نزديك درب منزل.صدا بلندتر مىشد.مامون،فرماندهان سپاه و سران قبايل را فرستاده كه برويد پشتسر على بن موسى الرضا نماز عيد فطر بخوانيد.اينها به سيره سالهاى پيش خلفا،خودشان را آرايش و مجهز كرده و لباسهاى فاخر پوشيدهاند،اسبهاى بسيار عالى سوار شده و شمشيرهاى زرين به كمر بسته و دم درب ايستادهاند كه حضرت رضا با همان جلال و هيبت دنيايى و سلطنتى بيرون بيايد.يكمرتبه حضرت با آن حال بيرون آمد.در ميان آنها ولوله پيچيد و بى اختيار خودشان را از روى اسبها پايين انداختند و اسبها را رها كردند.تاريخ مىنويسد:چون مىبايست پاها برهنه باشد و آنها چكمه به پا داشتند و چكمه نظامى را به زودى نمىتوان بيرون آورد،هر كس دنبال چاقو مىگشت كه زود چكمه را پاره و پاهايش را لخت كند.اينها نيز دنبال حضرت به راه افتادند.كم كم صداى هيمنه«الله اكبر»شهر مرو را پر كرد.مردم ريختند روى پشتبامها و به تدريج ملحق شدند.در مردم نيز روح معنويت موج مىزد.حضرت مىفرمود:«الله اكبر»،اين شهر يكپارچه فرياد مىزد:«الله اكبر».هنوز از دروازه شهر بيرون نرفته بودند كه جاسوسها به مامون خبر دادند كه اگر اين قضيه ادامه پيدا كند،تو مالك سلطنت نيستى.سربازها ريختند كه نه آقا!زحمتتان نمىدهيم،خيلى اسباب حمتشد،خواهش مىكنيم برگرديد.
اين،معنى روش است.مامون هم در اين مورد به كتاب الله و سنت رسول الله عمل مىكرد(نماز عيد فطر جزء كتاب الله است)اما همان نماز،روشى پيدا كرده بود كه بى محتوا و بى حقيقتشده بود.حضرت رضا فرمود:من حاضرم نماز را بخوانم اما با روش جدم و پدرم،نه با روش جد و پدر تو.
روش رهبرى در زمان امام حسين عليه السلام
در زمان امام حسين عليه السلام روش رهبرى خيلى عوض شده بود،از زمين تا آسمان تغيير كرده بود.يك خط كه مىخواهد به موازات خط ديگر امتداد پيدا كند،اگر يك ذره از موازات خارج شود،ابتدا فاصله كمى از خط ديگر پيدا مىكند،ولى هر چه ادامه پيدا كند فاصلهاش زيادتر مىشود.در شصتسال قبل،در زمان پيغمبر اكرم وقتى مردم مىخواهند مركز دنياى اسلام را ببينند،چه مىبينند؟حتى در زمان ابوبكر و عمر همان طور بود.ولى در زمان عثمان تغيير كرد و شكل ديگرى پيدا نمود.بيشترين كار خلاف خليفه مسلمين،در عمل نكردن او به كتاب الله و سنت رسول الله نبود،بلكه در روشش بود.اختلاف ابوذر و معاويه هم بيشتر در روش بود.حالا(زمان امام حسين)وقتى مىخواهند خليفه مسلمانان را ببينند،چه مىبينند؟ افراد مسن كه پيغمبر را درك كردهاند،حتى آنها كه ابوبكر و عمر را درك كردهاند،و مخصوصا كسانى كه على عليه السلام را در دوره خلافت ديدهاند،وقتى مىآيند در مركز دنياى اسلام، جوانى را مىبينند كه سى و دو سه سال بيشتر از عمرش نگذشته است،جوان خيلى بلند قدى كه مىگويند خوش سيما و خوش منظره بوده ولى لكههايى در صورتش داشته است، جوانى شاعر مسلك كه خيلى هم عالى شعر مىگويد ولى اشعارش همه در وصف مى و معشوق و يا در وصف سگ و اسب و ميمونش است.هفت در را بايد طى كرد تا رسيد به جايگاه او.كسى كه مىخواهد به ملاقات او برود،ابتدا دربانها مىآيند جلويش را مىگيرند.بعد از تفتيش،اگر بتواند از آنجا بگذرد بايد از چند در و دربانهاى ديگر بگذرد تا برسد به جايگاه او. وقتى به آنجا مىرسد،مردى را مىبيند كه در يك محيط مجلل روى تخت طلا نشسته و دورش را كرسيهايى با پايههايى از طلا و نقره گذاشتهاند.رجال و اعيان و اشراف و سفراى كشورهاى خارجى كه مىآيند،بايد روى آن كرسيها بنشينند.بالا دست همه رجال و اعيان و اشراف،يك ميمون را پهلو دستخودش نشانده و لباسهاى فاخر زربفت هم به او پوشانده است. چنين شخصى مىگويد من خليفه پيغمبرم،و مىخواهد مجرى دستورات الهى باشد.نماز جمعه هم مىخواند،امامت جمعه مىكرد،براى مردم خطبه مىخواند و حتى مردم را موعظه مىكرد.
ارزش نهضتحسينى
اينجاست كه انسان مىفهمد كه نهضتحسينى چقدر براى جهان اسلام مفيد بود و چگونه اين پردهها را دريد.در آن زمان،وسايل ارتباطى كه نبود.مثلا مردم مدينه نمىدانستند كه در شام چه مىگذرد.رفت و آمد خيلى كم بود.افرادى هم كه احيانا از مدينه به شام مىرفتند،از دستگاه يزيد اطلاعى نداشتند.بعد از قضيه امام حسين،مردم مدينه تعجب كردند كه عجب! پسر پيغمبر را كشتند؟هيئتى را براى تحقيق به شام فرستادند كه چرا امام حسين كشته شد. پس از بازگشت اين هيئت،مردم پرسيدند:قضيه چه بود؟گفتند:همين قدر در يك جمله به شما بگوييم كه ما در مدتى كه در آنجا بوديم،دائم مىگفتيم خدايا!نكند از آسمان سنگ ببارد و ما به اين شكل هلاك بشويم،و نيز به شما بگوييم كه ما از نزد كسى مىآييم كه كارش شرابخوارى و سگ بازى و يوزبازى و ميمون بازى است،كارش نواختن تار و سنتور و لهو و لعب است،كارش زناستحتى با محارم.ديگر حال،تكليف خودتان را مىدانيد.
اين بود كه مدينه قيام كرد،قيامى خونين.و چه افرادى كه بعد از حادثه كربلا به خروش آمدند(اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد).امام حسين تا زنده بود،چنين سخنانى را مىگفت: «و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» (10) ديگر فاتحه اسلام را بخوانيد اگر نگهبانش اين شخص باشد.ولى آن وقت كسى نمىفهميد.اما وقتى شهيد شد،شهادت او دنياى اسلام را تكان داد.تازه افراد حركت كردند و رفتند از نزديك ديدند و فهميدند كه آنچه را آنها در آيينه نمىديدند حسين در خشتخام مىديده است.آن وقتسخن حسين عليه السلام را تصديق كردند و گفتند او آن روز راست مىگفت.
و صلى الله على محمد و اله الطاهرين.نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاجل الاكرم يا الله...
پروردگارا!دلهاى ما را به نور ايمان منور بگردان،ما را آشنا به معارف و حقايق دين مقدس اسلام بفرما.
پروردگارا!توفيق تبعيت از كتاب الله و سنت رسول الله عنايتبفرما.
پروردگارا!توفيق عنايت كن كه روش ما،سيره ما،روش پيغمبر و روش على و آل على باشد.
پروردگارا!نيتهاى ما را،روحهاى ما را،دلهاى ما را پاك و خالص بگردان،به مسلمين بيدارى عنايتبفرما.
پروردگارا!اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده.
رحم الله من قرا الفاتحة مع الصلوات.
پىنوشتها:
1- نهج البلاغه،خطبه149.[اين جمله در نهج البلاغه به اين صورت آمده:«غدا ترون ايامى و يكشف لكم عن سرائرى».]
2.امالى مفيد،مجلس 23،ص186.
3- مقتل الحسين،ص156.
4- نهج البلاغه،خطبه سوم معروف به«شقشقيه».
5- جمعه/2.
6- من لا يحضره الفقيه،ج 3/ص 5.
7- نساء/65.
8- [براى مطالعه بيشتر در اين زمينه به كتابهاى ولاءها و ولايتها و امامت و رهبرى اثر استاد شهيد مراجعه شود.]
9- مرد حقيقت است،مرد خداست،مرد عبادت است.قبلا عرض كردم عبادت و عشق به خدا يك بعد اساسى از ابعاد اسلام و بلكه اساسىترين ابعاد اسلام است كه عمر با آن مبارزه كرد.
10- مقتل مقرم،ص146.