2- ارزش هر يك از عوامل

در ساختمان نهضت مقدس حسينى سه عنصر اساسى دخالت داشته است و مجموعا سه عامل به اين حادثه بزرگ شكل داده است.يكى اينكه بلا فاصله بعد از در گذشت معاويه،يزيد بن معاويه فرمان مى‏دهد كه از حسين بن على عليه السلام الزاما بيعت گرفته شود.امام در مقابل اين درخواست امتناع مى‏كند.آنها فوق العاده اصرار دارند،به هيچ قيمتى از اين تقاضا صرف نظر نمى‏كنند،و امام شديدا امتناع دارد و به هيچ قيمتى حاضر نيست‏به اين بيعت تن بدهد.از همين جا تضاد و مبارزه شديد شروع مى‏شود.

عامل دومى كه در اين نهضت تاثير داشته است و بايد آن را عامل درجه دوم و بلكه سوم به حساب آورد اين است كه پس از آنكه امام به واسطه درخواست‏بيعت در چنين شرايطى قرار مى‏گيرد كه از آن طرف اصرار و از طرف ايشان انكار است،به مكه مهاجرت مى‏كنند.پس از يكى دو ماه اقامت در مكه،خبر چگونگى قضيه به مردم كوفه مى‏رسد.آنوقت مردم كوفه به خود آمده،امام را دعوت مى‏كنند.بر عكس آنچه ما غالبا مى‏شنويم و مخصوصا در بعضى كتب درسى مى‏نويسند دعوت مردم كوفه علت نهضت امام نيست،نهضت امام علت دعوت مردم كوفه است.نه چنان بود كه بعد از دعوت مردم كوفه امام قيام كرد،بلكه بعد از اينكه امام حركت كرد و مخالفت‏خود را نشان داد و مردم كوفه از قيام امام مطلع شدند،چون زمينه نسبتا آماده‏اى در آنجا وجود داشت،مردم كوفه گرد هم آمدند و امام را دعوت كردند.

عامل سوم،عامل امر به معروف و نهى از منكر است.اين عامل را خود امام مكرر و با صراحت كامل و بدون آنكه ذكرى از مساله بيعت و دعوت اهل كوفه به ميان آورد،به عنوان يك اصل مستقل و يك عامل اساسى ذكر نموده و به اين مطلب استناد كرده است.

ارزش عامل دعوت مردم كوفه

اين سه عامل از نظر ارزش در يك درجه نيستند.هر كدام در حد معينى به نهضت امام ارزش مى‏دهند.اما مساله دعوت اهل كوفه.ارزشى كه اين عامل مى‏دهد،بسيار بسيار ساده و عادى است(البته ساده و عادى در سطح عمل امام حسين عليه السلام نه در سطح كارهاى ما)براى اينكه به موجب اين عامل،يك استان و يك منطقه‏اى كه از نيرويى بهره‏مند است آمادگى خود را اعلام مى‏كند.طبق قاعده،حداكثر صدى پنجاه احتمال پيروزى وجود داشت.احدى بيش از اين احتمال پيروزى نمى‏داد.پس از آنكه اهل كوفه امام را دعوت كردند و فرض كنيم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقى مى‏ماندند و خيانت نمى‏كردند،كسى نمى‏توانست احتمال بدهد كه موفقيت امام صد در صد است چون تمام مردم كه مردم كوفه نبودند.اگر مردم شام را كه قطعا به آل ابوسفيان وفادار بودند به تنهايى در نظر مى‏گرفتند،كافى بود كه احتمال پيروزى را صدى پنجاه تنزل دهد،به اين جهت كه همين مردم شام بودند كه در دوران خلافت امير المؤمنين با مردم كوفه در صفين روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم كوفه بجنگند،كشته بدهند و مقاومت كنند.ولى به هر حال،صدى چهل يا صدى سى احتمال موفقيت هست.مردمى اعلام آمادگى مى‏كنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت مى‏دهد.اين، يك حد معينى از ارزش را داراست كه همان حد عادى است،يعنى بسيارى از افراد عادى در چنين شرايطى پاسخ مثبت مى‏دهند.

ارزش عامل تقاضاى بيعت و امتناع امام

ولى عامل تقاضاى بيعت و امتناع امام-كه از همان روزهاى اول ظاهر شد-ارزش بيشترى نسبت‏به مساله دعوت،به نهضت‏حسينى مى‏دهد.به جهت اينكه روزهاى اول است،هنوز مردمى اعلام يارى و نصرت نكرده‏اند،دعوت و اعلام وفادارى نكرده‏اند.يك حكومت جابر و مسلط،حكومتى كه در بيست‏سال گذشته در دوران معاويه خشونت‏خودش را به حد اعلى نشان داده است[تقاضاى بيعت مى‏كند.]معاويه مخصوصا در ده سال دوم حكومت و لطنت‏خود به قدرى خشونت نشان داد كه به اصطلاح تسمه از گرده همه كشيد،كارى كرد كه در تمام قلمرو او حتى مدينه طيبه و مكه معظمه در نمازهاى جمعه على بن ابيطالب را على رؤوس الاشهاد به عنوان يك عمل عبادى لعنت مى‏كردند،و اگر صداى كسى در مى‏آمد ديگر اختيار سرش را نداشت،سرش از خودش نبود.آنچنان تسمه از گرده‏ها كشيده بود كه در اواخر عهد او نام على را بر زبان آوردن جرم بود.(اين،متن تاريخ است.)اگر مى‏خواستند بگويند على بن ابيطالب،با اشاره و بيخ گوشى مى‏گفتند.كار به آنجا كشيده بود كه اگر حديثى مربوط به على بود و در آن فضيلتى و لو كوچكترين فضيلت از على گنجانده شده بود، محدثين و راويها-كه احاديث را براى يكديگر روايت مى‏كردند-در صندوقخانه‏هاى خلوت، پرده‏ها را مى‏آويختند،درها را مى‏بستند،يكديگر را قسم مى‏دادند كه اين را فاش نكنى،از قول من همه جا نقل نكنى،اگر مى‏خواهى روايت كنى براى آدمى روايت كن كه صد در صد راوى باشد و جذب كند و افشا نكند.

در يك چنين شرايط سختى جانشين همين آدم خليفه شده است و از او جوانتر،مغرورتر، سفاكتر و بى‏سياست‏تر كه حتى ملاحظات سياسى را هم نمى‏كند.آنوقت‏«نه‏»گفتن در مقابل چنين قدرتى كار كوچكى نيست(بايد بيعت كنى!خير،بيعت نمى‏كنم،اگر تمام وجودم را قطعه قطعه كنيد بيعت نمى‏كنم)از اين نظر كه مى‏بينيم در اين حال امام به تنهايى و بشخصه در مقابل تقاضاى نامشروع يك قدرت بسيار بسيار جبار ايستاده است‏بدون اينكه نامى از اعوان و انصار باشد،حتى صدى ده هم احتمال موفقيت‏باشد،و از اين نظر كه حاضر نيست راى و عقيده خودش را بفروشد و تظاهر كند،چون بعدها تاريخ نخواهد گفت‏حسين به زور و جبر بيعت كرد.همينهايى كه بيعت را به جبر مى‏گيرند،تاريخ را هم به زور پول مى‏سازند،همان طور كه ساختند.معاويه و اطرافيانش قسمتى از بيت المال مسلمين را به اصطلاح امروز صرف اجير كردن و استخدام روحانيت آن روز مى‏كردند،راويهاى بى بند و بار، بى عقيده و بى ايمان را با زور پول مى‏خريدند و آنها احاديث پيغمبر را تغيير مى‏دادند،اسمها را در احاديث پيغمبر عوض مى‏كردند،حديثى در مدح دشمنان على وضع مى‏كردند.مورخين نوشته‏اند سمرة بن جندب هشت هزار مثقال زر گرفت و يك حديث عليه على بن ابيطالب جعل كرد.بنا بر اين براى آنها تغيير دادن تاريخ كار مشكلى نبود.اگر هم بعدها بخشى از تاريخ ماند،به واسطه عملياتى نظير نهضت‏حسينى بود و الا اگر حسين عليه السلام هم سكوت مى‏كرد،تاريخ هم تغيير كرده بود.پس اين عامل ارزش بالاتر و بيشترى نسبت‏به عامل دعوت مردم كوفه،به نهضت ابا عبد الله عليه السلام مى‏دهد.

ارزش عامل امر به معروف و نهى از منكر

اما عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهى از منكر است و ابا عبد الله عليه السلام صريحا به اين عامل استناد مى‏كند.در اين زمينه به احاديث پيغمبر و هدف خود استناد مى‏كند و مكرر نام امر به معروف و نهى از منكر را مى‏برد،بدون اينكه اسمى از بيعت و دعوت مردم كوفه ببرد. اين عامل ارزش بسيار بسيار بيشترى از دو عامل ديگر به نهضت‏حسينى مى‏دهد.به موجب همين عامل است كه اين نهضت‏شايستگى پيدا كرده است كه براى هميشه زنده بماند،براى هميشه ياد آورى شود و آموزنده باشد.البته همه عوامل آموزنده هستند ولى اين عامل آموزندگى بيشترى دارد،زيرا نه متكى به دعوت است و نه متكى به تقاضاى بيعت،يعنى اگر دعوتى از امام نمى‏شد،حسين بن على عليه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهى از منكر نهضت مى‏كرد.اگر هم تقاضاى بيعت از او نمى‏كردند،باز ساكت نمى‏نشست.موضوع خيلى فرق مى‏كند و تفاوت پيدا مى‏شود.

به موجب عامل اول،چون مردم كوفه دعوت كردند و زمينه پيروزى صدى پنجاه يا كمتر آماده شده است،امام حركت مى‏كند.يعنى اگر تنها اين عامل در شكل دادن نهضت‏حسينى مؤثر بود،چنانچه مردم كوفه دعوت نمى‏كردند حسين عليه السلام از جاى خود تكان نمى‏خورد.به موجب عامل دوم،از امام بيعت مى‏خواهند و مى‏فرمايد با شما بيعت نمى‏كنم. يعنى اگر تنها اين عامل مى‏بود،چنانچه حكومت وقت از حسين عليه السلام بيعت نمى‏خواست،او با آنها كارى نداشت،مى‏گفت‏شما با من كار داريد،من كه با شما كارى ندارم، شما از من بيعت نخواهيد،مطلب تمام است.پس به موجب اين عامل،اگر آنها تقاضاى بيعت نمى‏كردند،ابا عبد الله هم آسوده و راحت‏بود،سر جاى خود نشسته بود،حادثه و غائله‏اى به وجود نمى‏آمد. اما به موجب عامل سوم،حسين يك مرد معترض و منتقد است،مردى است انقلابى و قيام كننده،يك مرد مثبت است.ديگر انگيزه ديگرى لازم نيست.همه جا را فساد گرفته،حلال خدا حرام،و حرام خدا حلال شده است،بيت المال مسلمين در اختيار افراد ناشايسته قرار گرفته و در غير راه رضاى خدا مصرف مى‏شود و پيغمبر اكرم فرمود:هر كس چنين اوضاع و احوالى را ببيند«فلم يغير عليه بفعل و لا قول‏»و در صدد دگرگونى آن نباشد، در مقام اعتراض بر نيايد«كان حقا على الله ان يدخله مدخله‏» (1) شايسته است(ثابت است در قانون الهى)كه خدا چنين كسى را به آنجا ببرد كه ظالمان،جابران،ستمكاران و تغيير دهندگان دين خدا مى‏روند،و سرنوشت مشترك با آنها دارد.به گفته جدش استناد مى‏كند كه در چنين شرايطى كسى كه مى‏داند و مى‏فهمد و اعتراض نمى‏كند،با جامعه گنهكار خود سر نوشت مشترك دارد.تنها اين حديث نيست،احاديث ديگرى از شخص پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين زمينه هست.

حديثى داريم كه امام رضا عليه السلام از پيغمبر اكرم نقل مى‏كند و آن اين است:«اذا تواكلت الناس الامر بالمعروف و النهى عن المنكر»هر گاه مردم امر به معروف و نهى از منكر را به عهده همديگر بگذارند(يعنى هر كس سكوت كند به انتظار اينكه ديگرى امر به معروف و نهى از منكر كند و در نتيجه هيچ كس قيام نكند)«فلياذنوا بوقاع من الله‏» (2) پس براى عذاب الهى منتظر و آماده باشند.چه عذابى؟سنگ از آسمان بيايد؟نه،عذاب الهى در آيه قرآن چنين تفسير شده است:

قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم باس بعض (3) .

(از عذاب خدا بترسيد)بگو خدا قادر است كه از بالاى سر شما بر شما عذاب بفرستد يا از زير پاى شما عذاب را بجوشاند يا شما را دسته دسته كند،يا اينكه زيان خود شما را به خود شما برساند(يعنى خودتان را به جان يكديگر بيندازد).

اهل بيت در روايات خود چنين معنى مى‏كنند:عذاب بالاى سر يعنى شما از ما فوق‏ها عذاب مى‏بينيد،عذاب از زير پا يعنى از طبقه مادون عذاب مى‏بينيد.پيغمبر اكرم فرمود:وقتى مردم امر به معروف و نهى از منكر را رها كنند،منتظر و مطمئن باشند كه پشت‏سر آن عذاب الهى مى‏آيد.

حديث ديگرى از پيغمبر اكرم است كه آن را،هم علماى شيعه در كتب معتبر خود مثل اصول كافى روايت كرده‏اند و هم علماى اهل تسنن.غزالى اين حديث را در احياء العلوم نقل مى‏كند و سند آن در كتب حديث اهل تسنن هست:

لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر او يسلطن الله عليكم شراركم فيدعوا خياركم فلا يستجاب لهم (4) .

يعنى بايد امر به معروف و نهى از منكر را داشته باشيد،ايندو بايد وجود داشته باشند و گرنه بدان شما بر شما مسلط مى‏شوند،بعد خوبان شما مى‏خوانند و به آنها جوابى داده نمى‏شود. اكثر اين طور معنى مى‏كنند كه بعد از آنكه بدان شما بر شما مسلط شدند،نيكان شما به درگاه الهى مى‏نالند و خداوند دعاى آنها را مستجاب نمى‏كند.يعنى قومى كه امر به معروف و نهى از منكر را رها كنند،خاصيتشان اين است كه خداوند رحمت‏خود را از آنها مى‏گيرد،هر قدر خدا را بخوانند دعاى آنها به موجب اين گناه مستجاب نمى‏شود.ولى غزالى معنى لطيفى براى اين آيه كرده است-با اينكه مرد به اصطلاح درويشى است و در مسائل اجتماعى ديده نمى‏شود-مى‏گويد معنى اين جمله(فيدعوا خياركم فلا يستجاب لهم)اين نيست كه خدا را مى‏خوانند و خدا دعاى آنها را مستجاب نمى‏كند.معنايش اين است:وقتى كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كنند آنقدر پست مى‏شوند،آنقدر رعبشان،مهابتشان،عزتشان،كرامتشان از بين مى‏رود كه وقتى به درگاه همان ظلمه مى‏روند،هر چه ندا مى‏كنند به آنها اعتنا نمى‏شود.يعنى پيغمبر فرمود:اگر مى‏خواهيد عزت داشته باشيد و ديگران روى شما حساب كنند،امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد.اگر امر به معروف و نهى از منكر نداشته باشيد اولين خاصيت آن ضعف شماست،پستى و ذلت‏شماست،دشمن هم روى شما حساب نمى‏كند.

بر در ارباب بى مروت دنيا چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد

آنوقت مثل يك برده و بنده،هر چه التماس كنيد كسى جوابتان را نخواهد داد.معنى بسيار لطيفى است.ما چنين اصل قطعى در اسلام داريم و وجود مقدس ابا عبد الله عليه السلام به اين اصل استناد كرده است و چنين مى‏فهماند كه فرضا مردم كوفه مرا دعوت نمى‏كردند، فرضا دستگاه يزيد از من بيعت نمى‏خواست،من به موجب اصل امر به معروف و نهى از منكر ساكت نمى‏نشستم.

امر به معروف و نهى از منكر در قرآن

لازم است‏بحث‏بيشترى در باره خود اين اصل بكنيم.اساسا مورد احتياج ماست كه اين اصل را بشناسيم،اصلى كه پيغمبر اسلام اينچنين بر آن تكيه مى‏كند،اصلى كه اگر تنها به قرآن مراجعه كنيم و به احاديث نبوى و ائمه اطهار توجهى نكنيم،به فقه اسلام-كه از صدر اسلام يكى از كتابهاى فقهى،يكى از ابواب فقهى‏«باب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر»است (5) -مراجعه نكنيم،فقط خود قرآن را در نظر بگيريم،متوجه مى‏شويم كه اين موضوع در اين كتاب مقدس آسمانى چقدر تكرار شده است و چه اندازه بدبختى ملل گذشته را مستند مى‏كند به اينكه امر به معروف و نهى از منكر نداشته‏اند: فلو لا كان من القرون من قبلكم اولوا بقية ينهون عن الفساد (6) چرا در نسلهاى گذشته يك عده مردم صاحب مايه(مايه عقلى،فكرى، روحى)نبودند كه با فسادها مبارزه كنند تا در نتيجه اين ملتها در اثر فسادها تباه نشوند، منقرض و هلاك نشوند؟در باره قوم ديگر مى‏فرمايد: كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون (7) اينها بدبخت و بيچاره شدند،به هلاكت رسيدند،از ميان رفتند،چرا؟چون نهى از منكر نمى‏كردند،با فساد مبارزه نمى‏كردند و بسيار بد مى‏كردند.

خطاب به مسلمانان مى‏فرمايد: و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون (8) بايد در ميان شما يك امت،يك جمعيت كارش امر به معروف و نهى از منكر باشد.[اين معنى در صورتى است كه]«من‏»را«من‏»تبعيضى بگيريم. اگر طور ديگر تفسير كنيم معنايش اين است:از شما امت چنين امتى بايد ساخته شود،يعنى همه شما بايد چنين امتى باشيد(امر به معروف و نهى از منكر كنيد).هر دو تفسير درست است و با هم منافات ندارند،چون امر به معروف و نهى از منكر يك وظيفه عمومى است‏براى همه مردم و وظيفه خاصى است‏براى يك طبقه معين كه از حد عامه مردم بيرون است.بايد از ميان شما چنين جمعيتى باشد يا بايد شما امت چنين امتى باشيد كه كارتان دعوت به خير،امر به معروف و نهى از منكر باشد. و اولئك هم المفلحون تنها چنين امتى كه در ميان آنها دعوت به خير،امر به معروف و نهى از منكر وجود دارد مى‏تواند رستگار،سرفراز، سعادتمند و مستقل باشد،صلاح و رستگارى داشته باشد.

در سوره آل عمران آيات مربوط به امر به معروف و نهى از منكر زياد است.آيه‏اى كه خواندم، بعد از اين آيه است: و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا (9) .مردم را دعوت به اتحاد و از تفرقه نهى مى‏كند و پرهيز مى‏دهد:بپرهيزيد اى مسلمانان از اينكه در ميان شما تفرقه و اختلاف وجود داشته باشد،كوشش كنيد اختلافاتى كه به وجود آمده است‏حل كنيد، اختلافات را كمتر كنيد،دائما شكافها را زياد نكنيد.از اين شكافها كه روز به روز بيشتر مى‏شود چه كسى استفاده مى‏برد؟آيا غير از دشمن اسلام كس ديگرى استفاده مى‏برد؟آيا دشمن از ما چه مى‏خواهد؟غير از اين مى‏خواهد كه ما به نامهاى مختلف مذهبى و فرقه‏اى دائما به جان يكديگر بيفتيم،يكديگر را فحش بدهيم؟!قرآن مى‏گويد از تفرقه بپرهيزيد.بعد مى‏فرمايد: و لتكن منكم امة يدعون الى الخير .مثل اينكه در اينجا منظور قرآن از«خير»بيشتر همان اتحاد است.يعنى در ميان شما بايد جمعيتى باشد كه هميشه مسلمين را دعوت به وحدت و اتحاد كنند،با تفرقه‏ها و افتراقهايى كه ميان مسلمين هست مبارزه كنند و بجنگند.بعد مى‏فرمايد: و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا (10) مانند جمعيتهايى كه متفرق و مختلف شدند،دسته دسته و فرقه فرقه شدند نباشيد.

آيا اين عجيب نيست كه در ميان دو آيه كه هر دو دعوت به اتحاد و پرهيز از تفرق است،اين آيه مى‏آيد: و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون .اين كانه درست مى‏رساند كه قرآن در ميان خيرها،حسن تفاهم و وحدت و اتفاق ميان مسلمين را خيرى كه مادر و مبدا همه خيرهاست مى‏داند و در ميان منكرات و زشتيها و پليديها،آن كه را از همه پليدتر و زشت‏تر و بدتر مى‏داند اختلاف و تفرق است‏به هر نام و عنوانى.

آيه ديگر مى‏فرمايد: كنتم خير امة اخرجت للناس‏»مسلمانان!شما بهترين امتى هستيد كه به نفع بشريت ظهور كرده‏ايد،يعنى ملتى بهتر از شما به نفع بشريت ظهور نكرده است،چرا؟به موجب چه خاصيتى؟ تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر (11) به دليل آنكه شما آمر به معروف و ناهى از منكر هستيد.از همين جا به قول منطقيين به عكس نقيض بايد بفهميم: پس ما،امت اسلام و بهترين امتها براى بشر نيستيم چون ما آمر به معروف و ناهى از منكر نيستيم.در نتيجه نمى‏توانيم ادعاى شرف و بزرگى كنيم،نمى‏توانيم افتخارى داشته باشيم، اسلام ما اسلام واقعى نيست.

كم اهميت‏شدن اين اصل در دنياى اسلام

اگر بخواهيم در موضوع اهميت و عظمت اين اصل از نظر قرآن،سنت،حديث و آنچه كه در اين زمينه وارد شده است‏بحث كنيم،روايت‏بسيار است و نشان مى‏دهد كه اسلام تا چه اندازه به اين موضوع اهميت داده است.البته اين امر يك بحث تاريخى لازم دارد تا روشن شود كه چطور شد در طول تاريخ،اين موضوع به اين عظمت و اهميت در دنياى اسلام هضم و تحليل رفت و روز به روز كوچكتر شد.و بايد انصاف داد كه از نظر علمى يعنى از نظر بحث در كتابها، سنيها در اين مبحث‏بيش از ما شيعه‏ها بحث كرده‏اند.اگر كتابهاى فقهى شيعه از«كتاب الصلوة‏»گرفته تا«كتاب الديات‏»را در مقابل فقه اهل تسنن قرار دهيم مى‏بينيم در تمام ابواب، فقه شيعه در مجموع دقيقتر،مشروحتر،مفصلتر،متين‏تر و مستدلتر است،و من مى‏توانم اين مطلب را ثابت كنم.ولى متاسفانه در كتب فقهى ما در ميان همه ابواب،باب امر به معروف و نهى از منكر خيلى كوچك شده است.البته در ميان سنيها هم عملا كوچك شد.

معتزله-كه يكى از فرقه‏هاى متكلمين اهل تسنن هستند-امر به معروف و نهى از منكر را از اصول دين مى‏دانند نه از فروع دين.شيعه مى‏گويد اصول دين پنج تا و فروع دين ده تا يا هشت تاست و در ميان اصول دهگانه،امر به معروف و نهى از منكر را ذكر مى‏كند،ولى معتزله به پنج اصل در دين قائل هستند كه يكى از آنها امر به معروف و نهى از منكر است.اما خود اينها تدريجا در كتابهاى خود از اين بحث پرهيز كرده و آن را كوچك كردند.مورخين اجتماعى مى‏گويند علتش برخوردى بود كه بحث در اين موضوع با سياستهاى وقت داشت.چون اين بحث‏به اصطلاح به قباى خلفاى وقت‏بر مى‏خورد و آنها مزاحمت ايجاد مى‏كردند،معتزله مجبور بودند آن را در كتابهاى خود نياورند و يا كم بياورند،با اينكه اصلى از اصول دينشان شمرده مى‏شد.

انصافا در ميان ما شيعيان نيز اين مطلب خيلى كوچك شده است تا آنجا كه چند قرن است كه در باره امر به معروف و نهى از منكر در رساله‏هاى عمليه مطلبى نمى‏نويسند.تا آنجا كه من ديده‏ام،در ميان رساله‏هاى عمليه آخرين كتابى كه اين موضوع را مطرح كرده جامع عباسى شيخ بهايى است كه تقريبا مربوط به سه و نيم قرن پيش است.ديگر بعد از آن،اين موضوع حتى از رساله‏هاى عمليه هم به طور كلى حذف شده است،در صورتى كه امر به معروف و نهى از منكر مثل نماز و روزه است،نبايد دفن شود.اين كه مساله عبيد و اماء نيست كه بگوييم امروز برده‏اى در دنيا نيست كه بخواهيم روى آن بحث كنيم و درست هم هست. زمانى كه برده وجود داشته باشد،بحث در باره احكامى كه در اسلام به نفع بردگان وجود دارد خوب است.وقتى برده‏اى نيست،ديگر بحث در باره آن به طور كلى غلط و بى فايده است.ولى امر به معروف و نهى از منكر موضوعى نيست كه از بين برود،هميشه وجود دارد و بايد در راس مسائل قرار گيرد،هميشه بايد مطرح شود تا آن را فراموش نكنيم.

افتراى برخى مستشرقين

بعضى از مستشرقين اروپايى نسبت‏به اسلام ادعايى دارند(يا بگويم افترايى وارد مى‏كنند)و در بسيارى از كتابهاى خود تكرار مى‏كنند.آنها اسلام را متهم مى‏كنند كه دين قضا و قدرى است،دينى است كه براى بشر هيچ گونه نقش فعال و مسؤوليتى قائل نيست،تعليم مى‏دهد كه بايد وظايف بشر را به خدا واگذار كرد،تو بايد همين طور منتظر باشى ببينى خدا چه مى‏كند.ادعا مى‏كنند كه اسلام براى بشر آزادى و اختيار قائل نيست،هر چه هست‏خدا و اراده اوست،اساسا انسان در اين زمينه كاره‏اى نيست،بنا بر اين مسؤوليت و تعهدى هم ندارد.

اين،افتراى محض است.اتفاقا قرآن يهوديها را به همين جرم محكوم مى‏كند.وقتى موسى به آنها گفت: يا قوم ادخلوا الارض المقدسة التى كتب الله لكم (12) به موسى گفتند: اذهب انت و ربك فقاتلا انا هيهنا قاعدون (13) موسى!ما بر جاى خود نشسته‏ايم،تو و خدا برويد بجنگيد و دشمن را از سرزمين ما خارج كنيد،بعد ما وارد مى‏شويم!

در جنگ بدر وقتى پيغمبر اكرم با اصحاب خود مشورت مى‏كرد،فرمود:شما چه نظرى داريد؟ حال كه كاروان فرار كرده است آيا به استقبال دشمن برويم يا به مدينه برگرديم؟هر كس اظهار نظرى كرد.ابوذر غفارى يا مقداد كندى،يكى از اين دو بزرگوار گفت:يا رسول الله!ما كه مثل بنى اسرائيل نمى‏گوييم اذهب انت و ربك فقاتلا انا هيهنا قاعدون تو و خدا برويد انجام بدهيد،ما وظيفه‏اى نداريم.ما مى‏گوييم:هر چه تو فرمان بدهى همان است،اگر بگويى خودتان را به دريا بريزيد مى‏ريزيم،بگويى آتش بزنيد مى‏زنيم.

دو نوع مسؤوليت:

1.مسؤوليت فرد از نظر شخص خود

بعلاوه اين قرآن است كه در موضوع آزادى انسان و مسؤوليت و تعهد شخصى او در برابر خود و تكليفش فرياد مى‏زند: انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا (14) ، و هديناه النجدين (15) ، و من اراد الاخرة و سعى لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا (16) .آيات زيادى در قرآن است كه در آنها عبارت بما كسبت ايديكم (17) آمده است.قرآن منزه بودن خداوند را از اينكه ما شرور و مفاسد را به او نسبت دهيم،مكرر ياد مى‏كند: ما ظلمناهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون (18) اگر مردمى بدبخت و بيچاره شدند،ما به آنها ستم نكرديم،خودشان به خودشان ستم كردند.

2.مسؤوليت فرد از نظر اجتماع

مطلب ديگرى كه درست نقطه مقابل سخن اين افترابندها و دروغگوهاست،اين است كه در اسلام مساله‏اى وجود دارد كه در ملتهاى ديگر امروز دنيا به صورت يك قانون دينى وجود ندارد(البته نمى‏گويم پيغمبران سلف نداشته‏اند)و آن اين است كه اسلام نه تنها فرد را براى خود و در مقابل خداوند از نظر شخص خود مسؤول و متعهد مى‏داند،بلكه فرد را از نظر اجتماع هم مسؤول و متعهد مى‏داند.امر به معروف و نهى از منكر همين است كه اى انسان! تو تنها از نظر شخصى و فردى در برابر ذات پروردگار مسؤول و متعهد نيستى،تو در مقابل اجتماع خود هم مسؤوليت و تعهد دارى.آيا مى‏توان گفت چنين دينى دين قضا و قدرى است؟ البته قضا و قدرى به مفهومى كه آنها مى‏گويند كه كارها را خدا بايد انجام دهد و بشر از اين جريان و مسير خارج است و مسؤوليتى ندارد،آنچنان قضا و قدرى كه از بشر نفى و سلب آزادى و مسؤوليت و تعهد مى‏كند.قرآن چنين قضا و قدرى را نمى‏پذيرد.

آيا شما در اين زمينه جمله‏اى بالاتر از آن آيه كوچك-كه با تفاوت مختصرى در دو جاى قرآن آمده است-پيدا مى‏كنيد: ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم (19) .

اين آيه آب بسيار صاف و پاكى است كه بر سر منتظرها،آنهايى كه به انتظار هستند كه هميشه خدا از يك راه غير عادى كارها را درست كند،مى‏ريزد.انتظار بيهوده نكشيد. «ان‏»يعنى تحقيقا مطلب اين است.تحقق و واقعيت اين است كه هرگز خداوند اوضاع و احوال را به سود مردم عوض نمى‏كند حتى يغيروا ما بانفسهم مگر وقتى كه خود آن مردم آنچه مربوط به خودشان است،آنچه كه در خودشان هست:اخلاق،روحيه،ملكات،جهت،نيات و بالاخره خودشان را عوض كنند.آيا شما مى‏توانيد صريحتر از اين،مسؤوليت پيدا كنيد؟آنهم مسؤوليت در برابر يك اجتماع،يعنى اجتماع را براى مسؤوليت مخاطب قرار بدهد.

در آيه ديگر كه سرنوشت‏يكى از امم فاسد گذشته را ذكر مى‏كند،مى‏فرمايد: ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم (20) .از يك نظر،تاكيد در اين آيه بيشتر است.بعد كه مى‏گويم آنها چنين فاسد شدند و چون وضع خود را خراب كردند ما هم وضع خوبشان را تبديل به وضع خراب كرديم،مى‏فرمايد: ذلك بان الله[لم يك] اين به موجب اين است كه خدا چنين نبوده است.وقتى مى‏گوييم‏«كان الله‏»يا مى‏گوييم‏«ما كان الله‏»حكايت مى‏كند از يك سنت:خدا چنين نيست،يعنى خدايى خدا ايجاب مى‏كند كه چنين نباشد. (وقتى انسان مى‏گويد من چنين نيستم،من چنين نبوده‏ام،اتكا مى‏كند به شخصيت‏خود، مى‏خواهد بگويد من شخص آنچنانى هستم كه لازمه شخصيت من اين است كه در گذشته چنين باشم،امروز هم چنان باشم).مى‏فرمايد: ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم خدا چنين نبوده است،يعنى اللهى الله چنين ايجاب مى‏كند.

آيه ديگرى در قرآن است كه آن را به مناسبت‏«لم يك مغيرا»مى‏خواهم عرض كنم: و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا (21) ما ملتى را بدون اينكه اتمام حجتى بر ايشان شده باشد عذاب نمى‏كنيم.آنگاه ملتى را عذاب مى‏كنيم كه آنها مطلبى را بفهمند و درك كنند ولى در مقابل فهم و درك خود طور ديگرى عمل كنند.مى‏فرمايد: ما كنا معذبين ما چنين نبوده‏ايم،يعنى خدايى ما ايجاب نمى‏كند كه چنين باشيم،خدايى ما ايجاب مى‏كند كه طور ديگرى باشيم.

ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم خدا چنين نيست.آيا ما مى‏توانيم مدركى بهتر از اين پيدا كنيم؟آيا بيشتر از اين مى‏توان اطمينان پيدا كرد كه انتظارات به شكل انتظاراتى كه ما داريم بيهوده است؟نص قرآن است،با نص قرآن نمى‏توان كارى كرد.

نكته‏اى را اقبال لاهورى از همين آيه استنباط كرده است كه نكته بسيار عالى‏اى است.از ضمير«حتى يغيروا»استفاده كرده است،مى‏گويد (22) قرآن مى‏فرمايد: حتى يغيروا ما بانفسهم ، نمى‏گويد: حتى يغير ما بانفسهم .اگر چنين مى‏گفت،معنايش اين بود:خداوند اوضاع و احوالى را كه براى مردمى وجود دارد،چه خوب و چه بد،عوض نمى‏كند مگر آن وقت كه اوضاع و احوالى كه مربوط به خودشان است‏يعنى مربوط به روح،اخلاق و خصوصياتى كه در دست و عملشان است،عوض شود.نه،مى‏فرمايد:«يغيروا»تا خودشان به ابتكار و دست‏خود و استقلال فكرى خويش اقدام نكنند وضعشان عوض نمى‏شود.يعنى اگر ملت ديگرى بيايد و بخواهد به قهر و جبر،اوضاع و احوال مردمى را عوض كند،مادامى كه خود آن مردم تصميم نگرفته‏اند،مادامى كه خود آن مردم ابتكار به خرج نداده‏اند،مادامى كه خود آن مردم استقلال فكرى پيدا نكرده‏اند،وضع آنها به سامان نمى‏رسد.

اى مردم!انتظار نداشته باشيد ديگران از خارج بيايند وضع شما را سر و سامان دهند.ملتى كه بخواهد مستشار خارجى برايش تصميم بگيرد،تا ابد آدم نخواهد شد چون او«يغيروا»نيست،بايد«يغيروا»باشد،بايد ابتكار و فكر و نقشه داشته باشد،بايد خودش شخصا براى خود تصميم بگيرد و انتخاب كند.هر وقت ملتى رسيد به جايى كه خودش براى خودش تصميم گرفت و خودش راه خود را انتخاب كرد و خودش در كار خود ابتكار به خرج داد،چنين ملتى مى‏تواند انتظار رحمت و تاييد الهى را داشته باشد،انتظار آن چيزهايى كه قرآن نام مى‏برد:فيضهاى الهى،اعانتهاى الهى،نصرتهاى الهى.اگر انتظار بيهوده داشتن كار صحيحى بود و انسان مى‏خواست فقط به شخص خود اتكا كند،حسين بن على عليه السلام شايسته‏تر از هر كس بود كه منتظر بنشيند تا خدا رحمت‏خود را بر او و امت او نازل كند.چرا نكرد؟ حسين مى‏خواست ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم باشد،مى‏خواست ابتكار را به دست گيرد،دست‏به تغييرى در اوضاع اجتماع بزند،همان تعبيرى كه خودش از پيغمبر اكرم به كار مى‏برد:«فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله ان يدخله مدخله‏».

چگونه عوض كند؟چه تصميماتى بگيرد؟كارهاى ساده را ما هم بلديم انجام دهيم.خوب شدن‏ها در سطح مسائل ساده كار همه است.مثلا اسلام توصيه كرده است كه به زيارت حاجى برويد.خوب،ما مى‏رويم،چايى مى‏خوريم،گزى مى‏خوريم و بلند مى‏شويم مى‏آييم.[يا توصيه كرده است]تشييع جنازه كنيد،در مجلس ختم شركت كنيد.اينها كارهاى آسان اسلام است. اين كارهاى ساده از عهده هر كسى بر مى‏آيد.اسلام هميشه با اين كارها اداره نمى‏شود.موقعى هم مى‏رسد كه بايد مثل حسين بن على عليه السلام برخاست و حركت كرد،قيامى كرد كه نه تنها جامعه آن روز اسلامى را تكان بدهد بلكه موجش پنج‏سال بعد به يك شكل اثر كند،ده سال بعد به شكل ديگرى اثر بخشد،سى سال بعد به شكل ديگرى،شصت‏سال بعد به شكل ديگرى،صد سال و پانصد سال بعد به شكلهاى ديگرى،و بعد از هزار سال نيز الهام دهنده نهضتها باشد.اين را مى‏گويند: يغيروا ما بانفسهم .

دوستى خدا،بالاتر از همه دوستيها

ما بچه‏هايمان را دوست داريم.آيا حسين بن على عليه السلام بچه‏هاى خود را دوست نداشت؟! مسلما او بيشتر دوست داشت.ابراهيم خليل اين طور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد،خيلى بيشتر دوست داشت‏به اين دليل كه از ما انسانتر بود و اين عواطف، عواطف انسانى است.او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانى او هم بيشتر بود.حسين بن على عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست مى‏داشت اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست مى‏داشت،در مقابل خداوند و در راه خدا هيچ كس را به حساب نمى‏آورد.

نوشته‏اند ايامى كه ابا عبد الله عليه السلام به طرف كربلا مى‏آمد،همه خانواده‏اش همراهش بودند.واقعا براى ما قابل تصور نيست.وقتى انسان مسافرتى مى‏رود و بچه كوچكى همراه دارد، يك مسؤوليت طبيعى در مقابل او احساس مى‏كند و دائما نگران است كه چطور مى‏شود؟ نوشته‏اند همين طور كه حركت مى‏كردند،ابا عبد الله عليه السلام خوابشان گرفت و همان طور سواره سر روى قاشه اسب(به اصطلاح خراسانيها)[يا]قربوس زين گذاشت.طولى نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود:«انا لله و انا اليه راجعون‏» (23) .تا اين جمله را گفت و به اصطلاح كلمه‏«استرجاع‏»را به زبان آورد،همه به يكديگر گفتند اين جمله براى چه بود؟آيا خبر تازه‏اى است؟فرزند عزيزش،همان كسى كه ابا عبد الله عليه السلام او را بسيار دوست مى‏داشت و اين را اظهار مى‏كرد،و علاوه بر همه مشخصاتى كه فرزند را براى پدر محبوب مى‏كند،خصوصيتى باعث محبوبيت‏بيشتر او مى‏شد و آن شباهت كاملى بود كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله داشت-حال چقدر انسان ناراحت مى‏شود كه چنين فرزندى در معرض خطر قرار گيرد!-يعنى على اكبر جلو مى‏آيد و عرض مى‏كند:«يا ابتا لم استرجعت؟ »چرا«انا لله و انا اليه راجعون‏»گفتى؟فرمود:در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسيد كه گفت:«القوم يسيرون و الموت تسير بهم‏»اين قافله دارد حركت مى‏كند ولى مرگ است كه اين قافله را حركت مى‏دهد.اين طور از صداى هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است،ما داريم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مى‏رويم.[على اكبر سخنى مى‏گويد]درست نظير همان حرفى كه اسماعيل عليه السلام به ابراهيم عليه السلام مى‏گويد (24) .گفت:پدرجان!«اولسنا على الحق؟ »مگر نه اين است كه ما بر حقيم؟چرا فرزند عزيزم.وقتى مطلب از اين قرار است،ما به سوى هر سرنوشتى كه مى‏رويم برويم،به سوى سرنوشت مرگ يا حيات تفاوتى نمى‏كند.اساس اين است كه ما روى جاده حق قدم مى‏زنيم يا نمى‏زنيم.ابا عبد الله عليه السلام به وجد آمد، مسرور شد و شكفت.اين امر را انسان از اين دعايش مى‏فهمد كه فرمود:من قادر نيستم پاداشى را كه شايسته پسرى چون تو باشد بدهم.از خدا مى‏خواهم:خدايا!تو آن پاداشى را كه شايسته اين فرزند است‏به جاى من بده(جزاك الله عنى خير الجزاء).

به چنين فرزندى،چقدر پدر مى‏خواهد در موقع مناسبى خدمتى بكند،پاداشى بدهد؟حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشوراست.همين جوان در جلوى همين پدر به ميدان رفته است و شهامتها و شجاعتها كرده است،مردها افكنده است،ضربتها زده و ضربتها خورده است.در حالى كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است،از ميدان بر مى‏گردد.در چنين شرايطى-و من نمى‏دانم،شايد آن جمله‏اى كه آن روز پدر به او گفت‏يادش بود-مى‏آيد از پدر تمنايى مى‏كند:«يا ابه!العطش قد قتلنى و ثقل الحديد اجهدنى فهل الى شربة من الماء سبيل؟ »پدرجان!عطش و تشنگى دارد مرا مى‏كشد،سنگينى اين اسلحه مرا سخت‏به زحمت انداخته است،آيا ممكن است‏شربت آبى به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم؟جوابى كه حسين عليه السلام به چنين فرزند رشيدى مى‏دهد اين است:فرزند عزيزم!اميدوارم هر چه!227 زودتر به فيض شهادت نايل شوى و از دست جدت سيراب گردى.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

پى‏نوشت‏ها:

1- تاريخ طبرى،ج 4/ص 304.

2- فروع كافى،ج 5/ص‏59.

3- انعام/65.

4- فروع كافى،ج 4/ص‏56.

5- يعنى همان طور كه كتاب الزكاة،كتاب الصيام،كتاب الحج،كتاب الجهاد در باب عبادات داريم،كتاب البيع،كتاب الاجاره در معاملات داريم،كتاب الطلاق،كتاب الارث،كتاب الديات و كتاب الحدود و القصاص داريم،كتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر نيز داريم.

6- هود/116.

7- مائده/79.

8- آل عمران/104.

9- آل عمران/103.

10- آل عمران/105.

11- آل عمران/110.

12- مائده/21.

13- مائده/24.

14- دهر/3.

15- بلد/10.

16- اسرى/19.

17- شورى/30.

18- نحل/118.

19- رعد/11.

20- انفال/53.

21- اسرى/15.

22- اقبال شناسى،نوشته سيد غلامرضا سعيدى.

23- بقره/156.

24- وقتى ابراهيم عليه السلام به اسماعيل عليه السلام مى‏گويد:فرزندم!مكرر در عالم رؤيا مى‏بينم و اين طور مى‏فهمم كه ديگر رؤياى عادى نيست‏بلكه يك وحى است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم(ابراهيم به فلسفه اين مطلب آگاه نيست ولى يقين كرده است كه امر خداست)،اين فرزند چه مى‏گويد؟آيا مثلا گفت:بابا!خواب است،اگر خواب مردن كسى را ببينيد عمرش زياد مى‏شود،ان شاء الله عمر من زياد مى‏شود؟نه،گفت: يا ابت افعل ما تؤمر ستجدنى ان شاء الله من الصابرين (صافات/102)پدر!همينكه اين مطلب از ناحيه خدا رسيده و وحى و امر خداست كافى است،ديگر سؤال ندارد.وقتى ابراهيم مى‏خواهد سر اسماعيل را ببرد،به او وحى مى‏شود. فلما اسلما و تله للجبين.و ناديناه ان يا ابراهيم.قد صدقت الرؤيا (صافات/103-105)ابراهيم!ما نمى‏خواستيم كه سر فرزندت را ببرى.هدف ما آن نبود.در آن كار فايده‏اى نبود.هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسليم هستيد،تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد.اين تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد:پدر تا سر حد قربانى دادن،و پسر تا سر حد قربانى شدن.ما بيشتر از اين نمى‏خواستيم.سر فرزندت را نبر.