
2- ارزش هر يك از عوامل
در ساختمان نهضت مقدس حسينى سه عنصر اساسى دخالت داشته است و مجموعا سه عامل به اين حادثه بزرگ شكل داده است.يكى اينكه بلا فاصله بعد از در گذشت معاويه،يزيد بن معاويه فرمان مىدهد كه از حسين بن على عليه السلام الزاما بيعت گرفته شود.امام در مقابل اين درخواست امتناع مىكند.آنها فوق العاده اصرار دارند،به هيچ قيمتى از اين تقاضا صرف نظر نمىكنند،و امام شديدا امتناع دارد و به هيچ قيمتى حاضر نيستبه اين بيعت تن بدهد.از همين جا تضاد و مبارزه شديد شروع مىشود.
عامل دومى كه در اين نهضت تاثير داشته است و بايد آن را عامل درجه دوم و بلكه سوم به حساب آورد اين است كه پس از آنكه امام به واسطه درخواستبيعت در چنين شرايطى قرار مىگيرد كه از آن طرف اصرار و از طرف ايشان انكار است،به مكه مهاجرت مىكنند.پس از يكى دو ماه اقامت در مكه،خبر چگونگى قضيه به مردم كوفه مىرسد.آنوقت مردم كوفه به خود آمده،امام را دعوت مىكنند.بر عكس آنچه ما غالبا مىشنويم و مخصوصا در بعضى كتب درسى مىنويسند دعوت مردم كوفه علت نهضت امام نيست،نهضت امام علت دعوت مردم كوفه است.نه چنان بود كه بعد از دعوت مردم كوفه امام قيام كرد،بلكه بعد از اينكه امام حركت كرد و مخالفتخود را نشان داد و مردم كوفه از قيام امام مطلع شدند،چون زمينه نسبتا آمادهاى در آنجا وجود داشت،مردم كوفه گرد هم آمدند و امام را دعوت كردند.
عامل سوم،عامل امر به معروف و نهى از منكر است.اين عامل را خود امام مكرر و با صراحت كامل و بدون آنكه ذكرى از مساله بيعت و دعوت اهل كوفه به ميان آورد،به عنوان يك اصل مستقل و يك عامل اساسى ذكر نموده و به اين مطلب استناد كرده است.
ارزش عامل دعوت مردم كوفه
اين سه عامل از نظر ارزش در يك درجه نيستند.هر كدام در حد معينى به نهضت امام ارزش مىدهند.اما مساله دعوت اهل كوفه.ارزشى كه اين عامل مىدهد،بسيار بسيار ساده و عادى است(البته ساده و عادى در سطح عمل امام حسين عليه السلام نه در سطح كارهاى ما)براى اينكه به موجب اين عامل،يك استان و يك منطقهاى كه از نيرويى بهرهمند است آمادگى خود را اعلام مىكند.طبق قاعده،حداكثر صدى پنجاه احتمال پيروزى وجود داشت.احدى بيش از اين احتمال پيروزى نمىداد.پس از آنكه اهل كوفه امام را دعوت كردند و فرض كنيم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقى مىماندند و خيانت نمىكردند،كسى نمىتوانست احتمال بدهد كه موفقيت امام صد در صد است چون تمام مردم كه مردم كوفه نبودند.اگر مردم شام را كه قطعا به آل ابوسفيان وفادار بودند به تنهايى در نظر مىگرفتند،كافى بود كه احتمال پيروزى را صدى پنجاه تنزل دهد،به اين جهت كه همين مردم شام بودند كه در دوران خلافت امير المؤمنين با مردم كوفه در صفين روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم كوفه بجنگند،كشته بدهند و مقاومت كنند.ولى به هر حال،صدى چهل يا صدى سى احتمال موفقيت هست.مردمى اعلام آمادگى مىكنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت مىدهد.اين، يك حد معينى از ارزش را داراست كه همان حد عادى است،يعنى بسيارى از افراد عادى در چنين شرايطى پاسخ مثبت مىدهند.
ارزش عامل تقاضاى بيعت و امتناع امام
ولى عامل تقاضاى بيعت و امتناع امام-كه از همان روزهاى اول ظاهر شد-ارزش بيشترى نسبتبه مساله دعوت،به نهضتحسينى مىدهد.به جهت اينكه روزهاى اول است،هنوز مردمى اعلام يارى و نصرت نكردهاند،دعوت و اعلام وفادارى نكردهاند.يك حكومت جابر و مسلط،حكومتى كه در بيستسال گذشته در دوران معاويه خشونتخودش را به حد اعلى نشان داده است[تقاضاى بيعت مىكند.]معاويه مخصوصا در ده سال دوم حكومت و لطنتخود به قدرى خشونت نشان داد كه به اصطلاح تسمه از گرده همه كشيد،كارى كرد كه در تمام قلمرو او حتى مدينه طيبه و مكه معظمه در نمازهاى جمعه على بن ابيطالب را على رؤوس الاشهاد به عنوان يك عمل عبادى لعنت مىكردند،و اگر صداى كسى در مىآمد ديگر اختيار سرش را نداشت،سرش از خودش نبود.آنچنان تسمه از گردهها كشيده بود كه در اواخر عهد او نام على را بر زبان آوردن جرم بود.(اين،متن تاريخ است.)اگر مىخواستند بگويند على بن ابيطالب،با اشاره و بيخ گوشى مىگفتند.كار به آنجا كشيده بود كه اگر حديثى مربوط به على بود و در آن فضيلتى و لو كوچكترين فضيلت از على گنجانده شده بود، محدثين و راويها-كه احاديث را براى يكديگر روايت مىكردند-در صندوقخانههاى خلوت، پردهها را مىآويختند،درها را مىبستند،يكديگر را قسم مىدادند كه اين را فاش نكنى،از قول من همه جا نقل نكنى،اگر مىخواهى روايت كنى براى آدمى روايت كن كه صد در صد راوى باشد و جذب كند و افشا نكند.
در يك چنين شرايط سختى جانشين همين آدم خليفه شده است و از او جوانتر،مغرورتر، سفاكتر و بىسياستتر كه حتى ملاحظات سياسى را هم نمىكند.آنوقت«نه»گفتن در مقابل چنين قدرتى كار كوچكى نيست(بايد بيعت كنى!خير،بيعت نمىكنم،اگر تمام وجودم را قطعه قطعه كنيد بيعت نمىكنم)از اين نظر كه مىبينيم در اين حال امام به تنهايى و بشخصه در مقابل تقاضاى نامشروع يك قدرت بسيار بسيار جبار ايستاده استبدون اينكه نامى از اعوان و انصار باشد،حتى صدى ده هم احتمال موفقيتباشد،و از اين نظر كه حاضر نيست راى و عقيده خودش را بفروشد و تظاهر كند،چون بعدها تاريخ نخواهد گفتحسين به زور و جبر بيعت كرد.همينهايى كه بيعت را به جبر مىگيرند،تاريخ را هم به زور پول مىسازند،همان طور كه ساختند.معاويه و اطرافيانش قسمتى از بيت المال مسلمين را به اصطلاح امروز صرف اجير كردن و استخدام روحانيت آن روز مىكردند،راويهاى بى بند و بار، بى عقيده و بى ايمان را با زور پول مىخريدند و آنها احاديث پيغمبر را تغيير مىدادند،اسمها را در احاديث پيغمبر عوض مىكردند،حديثى در مدح دشمنان على وضع مىكردند.مورخين نوشتهاند سمرة بن جندب هشت هزار مثقال زر گرفت و يك حديث عليه على بن ابيطالب جعل كرد.بنا بر اين براى آنها تغيير دادن تاريخ كار مشكلى نبود.اگر هم بعدها بخشى از تاريخ ماند،به واسطه عملياتى نظير نهضتحسينى بود و الا اگر حسين عليه السلام هم سكوت مىكرد،تاريخ هم تغيير كرده بود.پس اين عامل ارزش بالاتر و بيشترى نسبتبه عامل دعوت مردم كوفه،به نهضت ابا عبد الله عليه السلام مىدهد.
ارزش عامل امر به معروف و نهى از منكر
اما عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهى از منكر است و ابا عبد الله عليه السلام صريحا به اين عامل استناد مىكند.در اين زمينه به احاديث پيغمبر و هدف خود استناد مىكند و مكرر نام امر به معروف و نهى از منكر را مىبرد،بدون اينكه اسمى از بيعت و دعوت مردم كوفه ببرد. اين عامل ارزش بسيار بسيار بيشترى از دو عامل ديگر به نهضتحسينى مىدهد.به موجب همين عامل است كه اين نهضتشايستگى پيدا كرده است كه براى هميشه زنده بماند،براى هميشه ياد آورى شود و آموزنده باشد.البته همه عوامل آموزنده هستند ولى اين عامل آموزندگى بيشترى دارد،زيرا نه متكى به دعوت است و نه متكى به تقاضاى بيعت،يعنى اگر دعوتى از امام نمىشد،حسين بن على عليه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهى از منكر نهضت مىكرد.اگر هم تقاضاى بيعت از او نمىكردند،باز ساكت نمىنشست.موضوع خيلى فرق مىكند و تفاوت پيدا مىشود.
به موجب عامل اول،چون مردم كوفه دعوت كردند و زمينه پيروزى صدى پنجاه يا كمتر آماده شده است،امام حركت مىكند.يعنى اگر تنها اين عامل در شكل دادن نهضتحسينى مؤثر بود،چنانچه مردم كوفه دعوت نمىكردند حسين عليه السلام از جاى خود تكان نمىخورد.به موجب عامل دوم،از امام بيعت مىخواهند و مىفرمايد با شما بيعت نمىكنم. يعنى اگر تنها اين عامل مىبود،چنانچه حكومت وقت از حسين عليه السلام بيعت نمىخواست،او با آنها كارى نداشت،مىگفتشما با من كار داريد،من كه با شما كارى ندارم، شما از من بيعت نخواهيد،مطلب تمام است.پس به موجب اين عامل،اگر آنها تقاضاى بيعت نمىكردند،ابا عبد الله هم آسوده و راحتبود،سر جاى خود نشسته بود،حادثه و غائلهاى به وجود نمىآمد. اما به موجب عامل سوم،حسين يك مرد معترض و منتقد است،مردى است انقلابى و قيام كننده،يك مرد مثبت است.ديگر انگيزه ديگرى لازم نيست.همه جا را فساد گرفته،حلال خدا حرام،و حرام خدا حلال شده است،بيت المال مسلمين در اختيار افراد ناشايسته قرار گرفته و در غير راه رضاى خدا مصرف مىشود و پيغمبر اكرم فرمود:هر كس چنين اوضاع و احوالى را ببيند«فلم يغير عليه بفعل و لا قول»و در صدد دگرگونى آن نباشد، در مقام اعتراض بر نيايد«كان حقا على الله ان يدخله مدخله» (1) شايسته است(ثابت است در قانون الهى)كه خدا چنين كسى را به آنجا ببرد كه ظالمان،جابران،ستمكاران و تغيير دهندگان دين خدا مىروند،و سرنوشت مشترك با آنها دارد.به گفته جدش استناد مىكند كه در چنين شرايطى كسى كه مىداند و مىفهمد و اعتراض نمىكند،با جامعه گنهكار خود سر نوشت مشترك دارد.تنها اين حديث نيست،احاديث ديگرى از شخص پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين زمينه هست.
حديثى داريم كه امام رضا عليه السلام از پيغمبر اكرم نقل مىكند و آن اين است:«اذا تواكلت الناس الامر بالمعروف و النهى عن المنكر»هر گاه مردم امر به معروف و نهى از منكر را به عهده همديگر بگذارند(يعنى هر كس سكوت كند به انتظار اينكه ديگرى امر به معروف و نهى از منكر كند و در نتيجه هيچ كس قيام نكند)«فلياذنوا بوقاع من الله» (2) پس براى عذاب الهى منتظر و آماده باشند.چه عذابى؟سنگ از آسمان بيايد؟نه،عذاب الهى در آيه قرآن چنين تفسير شده است:
قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم باس بعض (3) .
(از عذاب خدا بترسيد)بگو خدا قادر است كه از بالاى سر شما بر شما عذاب بفرستد يا از زير پاى شما عذاب را بجوشاند يا شما را دسته دسته كند،يا اينكه زيان خود شما را به خود شما برساند(يعنى خودتان را به جان يكديگر بيندازد).
اهل بيت در روايات خود چنين معنى مىكنند:عذاب بالاى سر يعنى شما از ما فوقها عذاب مىبينيد،عذاب از زير پا يعنى از طبقه مادون عذاب مىبينيد.پيغمبر اكرم فرمود:وقتى مردم امر به معروف و نهى از منكر را رها كنند،منتظر و مطمئن باشند كه پشتسر آن عذاب الهى مىآيد.
حديث ديگرى از پيغمبر اكرم است كه آن را،هم علماى شيعه در كتب معتبر خود مثل اصول كافى روايت كردهاند و هم علماى اهل تسنن.غزالى اين حديث را در احياء العلوم نقل مىكند و سند آن در كتب حديث اهل تسنن هست:
لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر او يسلطن الله عليكم شراركم فيدعوا خياركم فلا يستجاب لهم (4) .
يعنى بايد امر به معروف و نهى از منكر را داشته باشيد،ايندو بايد وجود داشته باشند و گرنه بدان شما بر شما مسلط مىشوند،بعد خوبان شما مىخوانند و به آنها جوابى داده نمىشود. اكثر اين طور معنى مىكنند كه بعد از آنكه بدان شما بر شما مسلط شدند،نيكان شما به درگاه الهى مىنالند و خداوند دعاى آنها را مستجاب نمىكند.يعنى قومى كه امر به معروف و نهى از منكر را رها كنند،خاصيتشان اين است كه خداوند رحمتخود را از آنها مىگيرد،هر قدر خدا را بخوانند دعاى آنها به موجب اين گناه مستجاب نمىشود.ولى غزالى معنى لطيفى براى اين آيه كرده است-با اينكه مرد به اصطلاح درويشى است و در مسائل اجتماعى ديده نمىشود-مىگويد معنى اين جمله(فيدعوا خياركم فلا يستجاب لهم)اين نيست كه خدا را مىخوانند و خدا دعاى آنها را مستجاب نمىكند.معنايش اين است:وقتى كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كنند آنقدر پست مىشوند،آنقدر رعبشان،مهابتشان،عزتشان،كرامتشان از بين مىرود كه وقتى به درگاه همان ظلمه مىروند،هر چه ندا مىكنند به آنها اعتنا نمىشود.يعنى پيغمبر فرمود:اگر مىخواهيد عزت داشته باشيد و ديگران روى شما حساب كنند،امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد.اگر امر به معروف و نهى از منكر نداشته باشيد اولين خاصيت آن ضعف شماست،پستى و ذلتشماست،دشمن هم روى شما حساب نمىكند.
بر در ارباب بى مروت دنيا چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد
آنوقت مثل يك برده و بنده،هر چه التماس كنيد كسى جوابتان را نخواهد داد.معنى بسيار لطيفى است.ما چنين اصل قطعى در اسلام داريم و وجود مقدس ابا عبد الله عليه السلام به اين اصل استناد كرده است و چنين مىفهماند كه فرضا مردم كوفه مرا دعوت نمىكردند، فرضا دستگاه يزيد از من بيعت نمىخواست،من به موجب اصل امر به معروف و نهى از منكر ساكت نمىنشستم.
امر به معروف و نهى از منكر در قرآن
لازم استبحثبيشترى در باره خود اين اصل بكنيم.اساسا مورد احتياج ماست كه اين اصل را بشناسيم،اصلى كه پيغمبر اسلام اينچنين بر آن تكيه مىكند،اصلى كه اگر تنها به قرآن مراجعه كنيم و به احاديث نبوى و ائمه اطهار توجهى نكنيم،به فقه اسلام-كه از صدر اسلام يكى از كتابهاى فقهى،يكى از ابواب فقهى«باب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر»است (5) -مراجعه نكنيم،فقط خود قرآن را در نظر بگيريم،متوجه مىشويم كه اين موضوع در اين كتاب مقدس آسمانى چقدر تكرار شده است و چه اندازه بدبختى ملل گذشته را مستند مىكند به اينكه امر به معروف و نهى از منكر نداشتهاند: فلو لا كان من القرون من قبلكم اولوا بقية ينهون عن الفساد (6) چرا در نسلهاى گذشته يك عده مردم صاحب مايه(مايه عقلى،فكرى، روحى)نبودند كه با فسادها مبارزه كنند تا در نتيجه اين ملتها در اثر فسادها تباه نشوند، منقرض و هلاك نشوند؟در باره قوم ديگر مىفرمايد: كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون (7) اينها بدبخت و بيچاره شدند،به هلاكت رسيدند،از ميان رفتند،چرا؟چون نهى از منكر نمىكردند،با فساد مبارزه نمىكردند و بسيار بد مىكردند.
خطاب به مسلمانان مىفرمايد: و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون (8) بايد در ميان شما يك امت،يك جمعيت كارش امر به معروف و نهى از منكر باشد.[اين معنى در صورتى است كه]«من»را«من»تبعيضى بگيريم. اگر طور ديگر تفسير كنيم معنايش اين است:از شما امت چنين امتى بايد ساخته شود،يعنى همه شما بايد چنين امتى باشيد(امر به معروف و نهى از منكر كنيد).هر دو تفسير درست است و با هم منافات ندارند،چون امر به معروف و نهى از منكر يك وظيفه عمومى استبراى همه مردم و وظيفه خاصى استبراى يك طبقه معين كه از حد عامه مردم بيرون است.بايد از ميان شما چنين جمعيتى باشد يا بايد شما امت چنين امتى باشيد كه كارتان دعوت به خير،امر به معروف و نهى از منكر باشد. و اولئك هم المفلحون تنها چنين امتى كه در ميان آنها دعوت به خير،امر به معروف و نهى از منكر وجود دارد مىتواند رستگار،سرفراز، سعادتمند و مستقل باشد،صلاح و رستگارى داشته باشد.
در سوره آل عمران آيات مربوط به امر به معروف و نهى از منكر زياد است.آيهاى كه خواندم، بعد از اين آيه است: و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا (9) .مردم را دعوت به اتحاد و از تفرقه نهى مىكند و پرهيز مىدهد:بپرهيزيد اى مسلمانان از اينكه در ميان شما تفرقه و اختلاف وجود داشته باشد،كوشش كنيد اختلافاتى كه به وجود آمده استحل كنيد، اختلافات را كمتر كنيد،دائما شكافها را زياد نكنيد.از اين شكافها كه روز به روز بيشتر مىشود چه كسى استفاده مىبرد؟آيا غير از دشمن اسلام كس ديگرى استفاده مىبرد؟آيا دشمن از ما چه مىخواهد؟غير از اين مىخواهد كه ما به نامهاى مختلف مذهبى و فرقهاى دائما به جان يكديگر بيفتيم،يكديگر را فحش بدهيم؟!قرآن مىگويد از تفرقه بپرهيزيد.بعد مىفرمايد: و لتكن منكم امة يدعون الى الخير .مثل اينكه در اينجا منظور قرآن از«خير»بيشتر همان اتحاد است.يعنى در ميان شما بايد جمعيتى باشد كه هميشه مسلمين را دعوت به وحدت و اتحاد كنند،با تفرقهها و افتراقهايى كه ميان مسلمين هست مبارزه كنند و بجنگند.بعد مىفرمايد: و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا (10) مانند جمعيتهايى كه متفرق و مختلف شدند،دسته دسته و فرقه فرقه شدند نباشيد.
آيا اين عجيب نيست كه در ميان دو آيه كه هر دو دعوت به اتحاد و پرهيز از تفرق است،اين آيه مىآيد: و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون .اين كانه درست مىرساند كه قرآن در ميان خيرها،حسن تفاهم و وحدت و اتفاق ميان مسلمين را خيرى كه مادر و مبدا همه خيرهاست مىداند و در ميان منكرات و زشتيها و پليديها،آن كه را از همه پليدتر و زشتتر و بدتر مىداند اختلاف و تفرق استبه هر نام و عنوانى.
آيه ديگر مىفرمايد: كنتم خير امة اخرجت للناس»مسلمانان!شما بهترين امتى هستيد كه به نفع بشريت ظهور كردهايد،يعنى ملتى بهتر از شما به نفع بشريت ظهور نكرده است،چرا؟به موجب چه خاصيتى؟ تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر (11) به دليل آنكه شما آمر به معروف و ناهى از منكر هستيد.از همين جا به قول منطقيين به عكس نقيض بايد بفهميم: پس ما،امت اسلام و بهترين امتها براى بشر نيستيم چون ما آمر به معروف و ناهى از منكر نيستيم.در نتيجه نمىتوانيم ادعاى شرف و بزرگى كنيم،نمىتوانيم افتخارى داشته باشيم، اسلام ما اسلام واقعى نيست.
كم اهميتشدن اين اصل در دنياى اسلام
اگر بخواهيم در موضوع اهميت و عظمت اين اصل از نظر قرآن،سنت،حديث و آنچه كه در اين زمينه وارد شده استبحث كنيم،روايتبسيار است و نشان مىدهد كه اسلام تا چه اندازه به اين موضوع اهميت داده است.البته اين امر يك بحث تاريخى لازم دارد تا روشن شود كه چطور شد در طول تاريخ،اين موضوع به اين عظمت و اهميت در دنياى اسلام هضم و تحليل رفت و روز به روز كوچكتر شد.و بايد انصاف داد كه از نظر علمى يعنى از نظر بحث در كتابها، سنيها در اين مبحثبيش از ما شيعهها بحث كردهاند.اگر كتابهاى فقهى شيعه از«كتاب الصلوة»گرفته تا«كتاب الديات»را در مقابل فقه اهل تسنن قرار دهيم مىبينيم در تمام ابواب، فقه شيعه در مجموع دقيقتر،مشروحتر،مفصلتر،متينتر و مستدلتر است،و من مىتوانم اين مطلب را ثابت كنم.ولى متاسفانه در كتب فقهى ما در ميان همه ابواب،باب امر به معروف و نهى از منكر خيلى كوچك شده است.البته در ميان سنيها هم عملا كوچك شد.
معتزله-كه يكى از فرقههاى متكلمين اهل تسنن هستند-امر به معروف و نهى از منكر را از اصول دين مىدانند نه از فروع دين.شيعه مىگويد اصول دين پنج تا و فروع دين ده تا يا هشت تاست و در ميان اصول دهگانه،امر به معروف و نهى از منكر را ذكر مىكند،ولى معتزله به پنج اصل در دين قائل هستند كه يكى از آنها امر به معروف و نهى از منكر است.اما خود اينها تدريجا در كتابهاى خود از اين بحث پرهيز كرده و آن را كوچك كردند.مورخين اجتماعى مىگويند علتش برخوردى بود كه بحث در اين موضوع با سياستهاى وقت داشت.چون اين بحثبه اصطلاح به قباى خلفاى وقتبر مىخورد و آنها مزاحمت ايجاد مىكردند،معتزله مجبور بودند آن را در كتابهاى خود نياورند و يا كم بياورند،با اينكه اصلى از اصول دينشان شمرده مىشد.
انصافا در ميان ما شيعيان نيز اين مطلب خيلى كوچك شده است تا آنجا كه چند قرن است كه در باره امر به معروف و نهى از منكر در رسالههاى عمليه مطلبى نمىنويسند.تا آنجا كه من ديدهام،در ميان رسالههاى عمليه آخرين كتابى كه اين موضوع را مطرح كرده جامع عباسى شيخ بهايى است كه تقريبا مربوط به سه و نيم قرن پيش است.ديگر بعد از آن،اين موضوع حتى از رسالههاى عمليه هم به طور كلى حذف شده است،در صورتى كه امر به معروف و نهى از منكر مثل نماز و روزه است،نبايد دفن شود.اين كه مساله عبيد و اماء نيست كه بگوييم امروز بردهاى در دنيا نيست كه بخواهيم روى آن بحث كنيم و درست هم هست. زمانى كه برده وجود داشته باشد،بحث در باره احكامى كه در اسلام به نفع بردگان وجود دارد خوب است.وقتى بردهاى نيست،ديگر بحث در باره آن به طور كلى غلط و بى فايده است.ولى امر به معروف و نهى از منكر موضوعى نيست كه از بين برود،هميشه وجود دارد و بايد در راس مسائل قرار گيرد،هميشه بايد مطرح شود تا آن را فراموش نكنيم.
افتراى برخى مستشرقين
بعضى از مستشرقين اروپايى نسبتبه اسلام ادعايى دارند(يا بگويم افترايى وارد مىكنند)و در بسيارى از كتابهاى خود تكرار مىكنند.آنها اسلام را متهم مىكنند كه دين قضا و قدرى است،دينى است كه براى بشر هيچ گونه نقش فعال و مسؤوليتى قائل نيست،تعليم مىدهد كه بايد وظايف بشر را به خدا واگذار كرد،تو بايد همين طور منتظر باشى ببينى خدا چه مىكند.ادعا مىكنند كه اسلام براى بشر آزادى و اختيار قائل نيست،هر چه هستخدا و اراده اوست،اساسا انسان در اين زمينه كارهاى نيست،بنا بر اين مسؤوليت و تعهدى هم ندارد.
اين،افتراى محض است.اتفاقا قرآن يهوديها را به همين جرم محكوم مىكند.وقتى موسى به آنها گفت: يا قوم ادخلوا الارض المقدسة التى كتب الله لكم (12) به موسى گفتند: اذهب انت و ربك فقاتلا انا هيهنا قاعدون (13) موسى!ما بر جاى خود نشستهايم،تو و خدا برويد بجنگيد و دشمن را از سرزمين ما خارج كنيد،بعد ما وارد مىشويم!
در جنگ بدر وقتى پيغمبر اكرم با اصحاب خود مشورت مىكرد،فرمود:شما چه نظرى داريد؟ حال كه كاروان فرار كرده است آيا به استقبال دشمن برويم يا به مدينه برگرديم؟هر كس اظهار نظرى كرد.ابوذر غفارى يا مقداد كندى،يكى از اين دو بزرگوار گفت:يا رسول الله!ما كه مثل بنى اسرائيل نمىگوييم اذهب انت و ربك فقاتلا انا هيهنا قاعدون تو و خدا برويد انجام بدهيد،ما وظيفهاى نداريم.ما مىگوييم:هر چه تو فرمان بدهى همان است،اگر بگويى خودتان را به دريا بريزيد مىريزيم،بگويى آتش بزنيد مىزنيم.
دو نوع مسؤوليت:
1.مسؤوليت فرد از نظر شخص خود
بعلاوه اين قرآن است كه در موضوع آزادى انسان و مسؤوليت و تعهد شخصى او در برابر خود و تكليفش فرياد مىزند: انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا (14) ، و هديناه النجدين (15) ، و من اراد الاخرة و سعى لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا (16) .آيات زيادى در قرآن است كه در آنها عبارت بما كسبت ايديكم (17) آمده است.قرآن منزه بودن خداوند را از اينكه ما شرور و مفاسد را به او نسبت دهيم،مكرر ياد مىكند: ما ظلمناهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون (18) اگر مردمى بدبخت و بيچاره شدند،ما به آنها ستم نكرديم،خودشان به خودشان ستم كردند.
2.مسؤوليت فرد از نظر اجتماع
مطلب ديگرى كه درست نقطه مقابل سخن اين افترابندها و دروغگوهاست،اين است كه در اسلام مسالهاى وجود دارد كه در ملتهاى ديگر امروز دنيا به صورت يك قانون دينى وجود ندارد(البته نمىگويم پيغمبران سلف نداشتهاند)و آن اين است كه اسلام نه تنها فرد را براى خود و در مقابل خداوند از نظر شخص خود مسؤول و متعهد مىداند،بلكه فرد را از نظر اجتماع هم مسؤول و متعهد مىداند.امر به معروف و نهى از منكر همين است كه اى انسان! تو تنها از نظر شخصى و فردى در برابر ذات پروردگار مسؤول و متعهد نيستى،تو در مقابل اجتماع خود هم مسؤوليت و تعهد دارى.آيا مىتوان گفت چنين دينى دين قضا و قدرى است؟ البته قضا و قدرى به مفهومى كه آنها مىگويند كه كارها را خدا بايد انجام دهد و بشر از اين جريان و مسير خارج است و مسؤوليتى ندارد،آنچنان قضا و قدرى كه از بشر نفى و سلب آزادى و مسؤوليت و تعهد مىكند.قرآن چنين قضا و قدرى را نمىپذيرد.
آيا شما در اين زمينه جملهاى بالاتر از آن آيه كوچك-كه با تفاوت مختصرى در دو جاى قرآن آمده است-پيدا مىكنيد: ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم (19) .
اين آيه آب بسيار صاف و پاكى است كه بر سر منتظرها،آنهايى كه به انتظار هستند كه هميشه خدا از يك راه غير عادى كارها را درست كند،مىريزد.انتظار بيهوده نكشيد. «ان»يعنى تحقيقا مطلب اين است.تحقق و واقعيت اين است كه هرگز خداوند اوضاع و احوال را به سود مردم عوض نمىكند حتى يغيروا ما بانفسهم مگر وقتى كه خود آن مردم آنچه مربوط به خودشان است،آنچه كه در خودشان هست:اخلاق،روحيه،ملكات،جهت،نيات و بالاخره خودشان را عوض كنند.آيا شما مىتوانيد صريحتر از اين،مسؤوليت پيدا كنيد؟آنهم مسؤوليت در برابر يك اجتماع،يعنى اجتماع را براى مسؤوليت مخاطب قرار بدهد.
در آيه ديگر كه سرنوشتيكى از امم فاسد گذشته را ذكر مىكند،مىفرمايد: ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم (20) .از يك نظر،تاكيد در اين آيه بيشتر است.بعد كه مىگويم آنها چنين فاسد شدند و چون وضع خود را خراب كردند ما هم وضع خوبشان را تبديل به وضع خراب كرديم،مىفرمايد: ذلك بان الله[لم يك] اين به موجب اين است كه خدا چنين نبوده است.وقتى مىگوييم«كان الله»يا مىگوييم«ما كان الله»حكايت مىكند از يك سنت:خدا چنين نيست،يعنى خدايى خدا ايجاب مىكند كه چنين نباشد. (وقتى انسان مىگويد من چنين نيستم،من چنين نبودهام،اتكا مىكند به شخصيتخود، مىخواهد بگويد من شخص آنچنانى هستم كه لازمه شخصيت من اين است كه در گذشته چنين باشم،امروز هم چنان باشم).مىفرمايد: ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم خدا چنين نبوده است،يعنى اللهى الله چنين ايجاب مىكند.
آيه ديگرى در قرآن است كه آن را به مناسبت«لم يك مغيرا»مىخواهم عرض كنم: و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا (21) ما ملتى را بدون اينكه اتمام حجتى بر ايشان شده باشد عذاب نمىكنيم.آنگاه ملتى را عذاب مىكنيم كه آنها مطلبى را بفهمند و درك كنند ولى در مقابل فهم و درك خود طور ديگرى عمل كنند.مىفرمايد: ما كنا معذبين ما چنين نبودهايم،يعنى خدايى ما ايجاب نمىكند كه چنين باشيم،خدايى ما ايجاب مىكند كه طور ديگرى باشيم.
ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم خدا چنين نيست.آيا ما مىتوانيم مدركى بهتر از اين پيدا كنيم؟آيا بيشتر از اين مىتوان اطمينان پيدا كرد كه انتظارات به شكل انتظاراتى كه ما داريم بيهوده است؟نص قرآن است،با نص قرآن نمىتوان كارى كرد.
نكتهاى را اقبال لاهورى از همين آيه استنباط كرده است كه نكته بسيار عالىاى است.از ضمير«حتى يغيروا»استفاده كرده است،مىگويد (22) قرآن مىفرمايد: حتى يغيروا ما بانفسهم ، نمىگويد: حتى يغير ما بانفسهم .اگر چنين مىگفت،معنايش اين بود:خداوند اوضاع و احوالى را كه براى مردمى وجود دارد،چه خوب و چه بد،عوض نمىكند مگر آن وقت كه اوضاع و احوالى كه مربوط به خودشان استيعنى مربوط به روح،اخلاق و خصوصياتى كه در دست و عملشان است،عوض شود.نه،مىفرمايد:«يغيروا»تا خودشان به ابتكار و دستخود و استقلال فكرى خويش اقدام نكنند وضعشان عوض نمىشود.يعنى اگر ملت ديگرى بيايد و بخواهد به قهر و جبر،اوضاع و احوال مردمى را عوض كند،مادامى كه خود آن مردم تصميم نگرفتهاند،مادامى كه خود آن مردم ابتكار به خرج ندادهاند،مادامى كه خود آن مردم استقلال فكرى پيدا نكردهاند،وضع آنها به سامان نمىرسد.
اى مردم!انتظار نداشته باشيد ديگران از خارج بيايند وضع شما را سر و سامان دهند.ملتى كه بخواهد مستشار خارجى برايش تصميم بگيرد،تا ابد آدم نخواهد شد چون او«يغيروا»نيست،بايد«يغيروا»باشد،بايد ابتكار و فكر و نقشه داشته باشد،بايد خودش شخصا براى خود تصميم بگيرد و انتخاب كند.هر وقت ملتى رسيد به جايى كه خودش براى خودش تصميم گرفت و خودش راه خود را انتخاب كرد و خودش در كار خود ابتكار به خرج داد،چنين ملتى مىتواند انتظار رحمت و تاييد الهى را داشته باشد،انتظار آن چيزهايى كه قرآن نام مىبرد:فيضهاى الهى،اعانتهاى الهى،نصرتهاى الهى.اگر انتظار بيهوده داشتن كار صحيحى بود و انسان مىخواست فقط به شخص خود اتكا كند،حسين بن على عليه السلام شايستهتر از هر كس بود كه منتظر بنشيند تا خدا رحمتخود را بر او و امت او نازل كند.چرا نكرد؟ حسين مىخواست ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم باشد،مىخواست ابتكار را به دست گيرد،دستبه تغييرى در اوضاع اجتماع بزند،همان تعبيرى كه خودش از پيغمبر اكرم به كار مىبرد:«فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله ان يدخله مدخله».
چگونه عوض كند؟چه تصميماتى بگيرد؟كارهاى ساده را ما هم بلديم انجام دهيم.خوب شدنها در سطح مسائل ساده كار همه است.مثلا اسلام توصيه كرده است كه به زيارت حاجى برويد.خوب،ما مىرويم،چايى مىخوريم،گزى مىخوريم و بلند مىشويم مىآييم.[يا توصيه كرده است]تشييع جنازه كنيد،در مجلس ختم شركت كنيد.اينها كارهاى آسان اسلام است. اين كارهاى ساده از عهده هر كسى بر مىآيد.اسلام هميشه با اين كارها اداره نمىشود.موقعى هم مىرسد كه بايد مثل حسين بن على عليه السلام برخاست و حركت كرد،قيامى كرد كه نه تنها جامعه آن روز اسلامى را تكان بدهد بلكه موجش پنجسال بعد به يك شكل اثر كند،ده سال بعد به شكل ديگرى اثر بخشد،سى سال بعد به شكل ديگرى،شصتسال بعد به شكل ديگرى،صد سال و پانصد سال بعد به شكلهاى ديگرى،و بعد از هزار سال نيز الهام دهنده نهضتها باشد.اين را مىگويند: يغيروا ما بانفسهم .
دوستى خدا،بالاتر از همه دوستيها
ما بچههايمان را دوست داريم.آيا حسين بن على عليه السلام بچههاى خود را دوست نداشت؟! مسلما او بيشتر دوست داشت.ابراهيم خليل اين طور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد،خيلى بيشتر دوست داشتبه اين دليل كه از ما انسانتر بود و اين عواطف، عواطف انسانى است.او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانى او هم بيشتر بود.حسين بن على عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست مىداشت اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست مىداشت،در مقابل خداوند و در راه خدا هيچ كس را به حساب نمىآورد.
نوشتهاند ايامى كه ابا عبد الله عليه السلام به طرف كربلا مىآمد،همه خانوادهاش همراهش بودند.واقعا براى ما قابل تصور نيست.وقتى انسان مسافرتى مىرود و بچه كوچكى همراه دارد، يك مسؤوليت طبيعى در مقابل او احساس مىكند و دائما نگران است كه چطور مىشود؟ نوشتهاند همين طور كه حركت مىكردند،ابا عبد الله عليه السلام خوابشان گرفت و همان طور سواره سر روى قاشه اسب(به اصطلاح خراسانيها)[يا]قربوس زين گذاشت.طولى نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود:«انا لله و انا اليه راجعون» (23) .تا اين جمله را گفت و به اصطلاح كلمه«استرجاع»را به زبان آورد،همه به يكديگر گفتند اين جمله براى چه بود؟آيا خبر تازهاى است؟فرزند عزيزش،همان كسى كه ابا عبد الله عليه السلام او را بسيار دوست مىداشت و اين را اظهار مىكرد،و علاوه بر همه مشخصاتى كه فرزند را براى پدر محبوب مىكند،خصوصيتى باعث محبوبيتبيشتر او مىشد و آن شباهت كاملى بود كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله داشت-حال چقدر انسان ناراحت مىشود كه چنين فرزندى در معرض خطر قرار گيرد!-يعنى على اكبر جلو مىآيد و عرض مىكند:«يا ابتا لم استرجعت؟ »چرا«انا لله و انا اليه راجعون»گفتى؟فرمود:در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسيد كه گفت:«القوم يسيرون و الموت تسير بهم»اين قافله دارد حركت مىكند ولى مرگ است كه اين قافله را حركت مىدهد.اين طور از صداى هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است،ما داريم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مىرويم.[على اكبر سخنى مىگويد]درست نظير همان حرفى كه اسماعيل عليه السلام به ابراهيم عليه السلام مىگويد (24) .گفت:پدرجان!«اولسنا على الحق؟ »مگر نه اين است كه ما بر حقيم؟چرا فرزند عزيزم.وقتى مطلب از اين قرار است،ما به سوى هر سرنوشتى كه مىرويم برويم،به سوى سرنوشت مرگ يا حيات تفاوتى نمىكند.اساس اين است كه ما روى جاده حق قدم مىزنيم يا نمىزنيم.ابا عبد الله عليه السلام به وجد آمد، مسرور شد و شكفت.اين امر را انسان از اين دعايش مىفهمد كه فرمود:من قادر نيستم پاداشى را كه شايسته پسرى چون تو باشد بدهم.از خدا مىخواهم:خدايا!تو آن پاداشى را كه شايسته اين فرزند استبه جاى من بده(جزاك الله عنى خير الجزاء).
به چنين فرزندى،چقدر پدر مىخواهد در موقع مناسبى خدمتى بكند،پاداشى بدهد؟حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشوراست.همين جوان در جلوى همين پدر به ميدان رفته است و شهامتها و شجاعتها كرده است،مردها افكنده است،ضربتها زده و ضربتها خورده است.در حالى كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است،از ميدان بر مىگردد.در چنين شرايطى-و من نمىدانم،شايد آن جملهاى كه آن روز پدر به او گفتيادش بود-مىآيد از پدر تمنايى مىكند:«يا ابه!العطش قد قتلنى و ثقل الحديد اجهدنى فهل الى شربة من الماء سبيل؟ »پدرجان!عطش و تشنگى دارد مرا مىكشد،سنگينى اين اسلحه مرا سختبه زحمت انداخته است،آيا ممكن استشربت آبى به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم؟جوابى كه حسين عليه السلام به چنين فرزند رشيدى مىدهد اين است:فرزند عزيزم!اميدوارم هر چه!227 زودتر به فيض شهادت نايل شوى و از دست جدت سيراب گردى.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
پىنوشتها:
1- تاريخ طبرى،ج 4/ص 304.
2- فروع كافى،ج 5/ص59.
3- انعام/65.
4- فروع كافى،ج 4/ص56.
5- يعنى همان طور كه كتاب الزكاة،كتاب الصيام،كتاب الحج،كتاب الجهاد در باب عبادات داريم،كتاب البيع،كتاب الاجاره در معاملات داريم،كتاب الطلاق،كتاب الارث،كتاب الديات و كتاب الحدود و القصاص داريم،كتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر نيز داريم.
6- هود/116.
7- مائده/79.
8- آل عمران/104.
9- آل عمران/103.
10- آل عمران/105.
11- آل عمران/110.
12- مائده/21.
13- مائده/24.
14- دهر/3.
15- بلد/10.
16- اسرى/19.
17- شورى/30.
18- نحل/118.
19- رعد/11.
20- انفال/53.
21- اسرى/15.
22- اقبال شناسى،نوشته سيد غلامرضا سعيدى.
23- بقره/156.
24- وقتى ابراهيم عليه السلام به اسماعيل عليه السلام مىگويد:فرزندم!مكرر در عالم رؤيا مىبينم و اين طور مىفهمم كه ديگر رؤياى عادى نيستبلكه يك وحى است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم(ابراهيم به فلسفه اين مطلب آگاه نيست ولى يقين كرده است كه امر خداست)،اين فرزند چه مىگويد؟آيا مثلا گفت:بابا!خواب است،اگر خواب مردن كسى را ببينيد عمرش زياد مىشود،ان شاء الله عمر من زياد مىشود؟نه،گفت: يا ابت افعل ما تؤمر ستجدنى ان شاء الله من الصابرين (صافات/102)پدر!همينكه اين مطلب از ناحيه خدا رسيده و وحى و امر خداست كافى است،ديگر سؤال ندارد.وقتى ابراهيم مىخواهد سر اسماعيل را ببرد،به او وحى مىشود. فلما اسلما و تله للجبين.و ناديناه ان يا ابراهيم.قد صدقت الرؤيا (صافات/103-105)ابراهيم!ما نمىخواستيم كه سر فرزندت را ببرى.هدف ما آن نبود.در آن كار فايدهاى نبود.هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسليم هستيد،تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد.اين تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد:پدر تا سر حد قربانى دادن،و پسر تا سر حد قربانى شدن.ما بيشتر از اين نمىخواستيم.سر فرزندت را نبر.