3-شرايط امر به معروف و نهى از منكر

التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المؤمنين (1) .

از مطالبى كه در دو شب گذشته عرض شد،معلوم شد كه در نهضت‏حسينى مجموعا سه عامل مؤثر بوده است:يكى امتناع از بيعت،ديگر پذيرش دعوت كوفيان،و سوم-كه از آندو مستقل است-امر به معروف و نهى از منكر.و معلوم شد كه هر يك از اين سه عامل خود به خود براى امام عليه السلام وظيفه بخصوصى را ايجاب مى‏كرده و عكس العمل خاصى را به وجود مى‏آورده است.و هم عرض كرديم كه ارزش اين نهضت‏بر حسب هر يك از اين سه عامل، مختلف و متفاوت مى‏شود.اگر تنها عامل دعوت كوفيان را در نظر بگيريم،يك حد معينى از ارزش را دارا خواهد بود.اگر عامل امتناع از بيعت را در نظر بگيريم،ارزش خيلى بيشتر و عظيمترى را دارا خواهد بود.اگر عامل امر به معروف و نهى از منكر را در نظر بگيريم،ارزش آن دهها برابر بالاتر مى‏رود و مهمتر مى‏شود،به جهت اينكه در عامل دعوت لا اقل احتمال موفقيتى در حدود صدى پنجاه و يا كمتر هست ولى در عامل امتناع از بيعت چنين احتمالى هم وجود ندارد،يك مقاومت صد در صد خطرناك است.عامل امر به معروف و نهى از منكر هم اين تفاوت عظيم را با عامل بيعت دارد.در عامل بيعت تقاضا از طرف دشمن است،يعنى در زمينه يك تقاضاى نامشروع و نارواست.لذا امام در مقابل اين تقاضا«نه‏»مى‏گويد،امتناع مى‏ورزد و نمى‏پذيرد.اگر تنها اين عامل را در نظر بگيريم،معنى‏اش اين است:اگر آنها چنين تقاضايى از امام نمى‏كردند،امام در برابر آنها قرار نمى‏گرفت،چون آنها چنين تقاضايى كردند امام به عنوان شخصى كه آن تقاضا را نمى‏پذيرد،در برابر آنها قرار گرفت(و در عامل اول،دعوت، امام را در مقابل آنها قرار داد).اما اگر عامل سوم را كه امر به معروف و نهى از منكر است در نظر بگيريم،نه دعوت،امام را در برابر آنها قرار مى‏دهد و نه تقاضاى بيعت،بلكه اين خود امام است كه در برابر آنها قرار مى‏گيرد و در واقع فساد اوضاع،شيوع بديها و منكرات و به تعبير خود امام حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها و بالاخره مشاهده وضع نابسامان و فاسد اجتماع،امام را در برابر آنها قرار مى‏دهد و وادار به قيام مى‏كند.روى همين جهت،ارزش قيام امام بر حسب اين عامل خيلى بالا مى‏رود و اين درس شكل ديگرى به خود مى‏گيرد،حساب ديگرى باز مى‏كند،و عمده سبب و علتى كه به اين نهضت آن شايستگى را داده است كه براى هميشه در پيشانى تاريخ بدرخشد،براى هميشه زنده بماند،يك درس جاويدان و يك هضت‏بى نظير در دنيا باشد همين جهت است،البته به اضافه يك خصوصياتى كه عرض خواهم كرد.

اين عامل ارزش نهضت را بسيار بالا مى‏برد و به همين دليل ما بايد امر به معروف و نهى از منكر را از نظر اسلام بشناسيم كه اين چه اصلى است؟اين چيست كه آنچنان اصالت و قدرت دارد و آنچنان از نظر اسلام اهميت دارد كه مردى مانند حسين بن على عليه السلام را وادار مى‏كند كه در راه خودش جان خويش را از دست‏بدهد،خون خود را بريزد،خون عزيزان خود را بريزد،خون ياران خود را بريزد و تن به فاجعه‏اى بدهد كه واقعا در دنيا كم نظير است. آنوقت ما بعد از هزار و سيصد سال در مقابل امام بايستيم و اين طور گواهى بدهيم:«اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتيك اليقين‏» (2) .در مفهوم‏اين شهادت و گواهى درست فكر كنيد:ما گواهى مى‏دهيم كه تو نماز را بپا داشتى،تو زكات و انفاق را به همه مراتبش ادا كردى (3) ،تو آمر به معروف و ناهى از منكر هستى،تو امر به معروف و نهى از منكر كردى،يعنى تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منكر است،در راه خدا كوشيدى،آن حد اعلاى كوشش،آن كوششى كه سزاوار است‏يك بشر در راه حق از خود بروز دهد.

نكته قابل توجيه اين است كه ما در زيارت وارث مى‏گوييم:«ما گواهى مى‏دهيم‏».گواهى براى چه كسى مى‏دهيم؟معمولا نزد قاضى كه مى‏رويم گواهى مى‏دهيم.وقتى كه مطلبى براى قاضى ثابت نيست و مى‏خواهيم مدعايى را ثابت كنيم،مى‏گوييم:آقاى قاضى!من گواهم كه فلان شخص در فلان وقت اين مقدار تحت فلان عنوان از اين آقا طلبكار بود.در زيارت وارث هم شهادت مى‏دهيم.نزد چه كسى شهادت مى‏دهيم؟آيا نزد خدا شهادت مى‏دهيم؟به نفع چه كسى؟به نفع امام حسين؟

علماى معانى و بيان،نكته‏اى را ذكر مى‏كنند كه خيلى عالى است و آن اين است:انسان گاهى مطلبى را در مقامى مى‏گويد نه براى اينكه مطلب را به شنونده تفهيم كند،بلكه براى اينكه مى‏خواهد به او تفهيم كند كه من اين را مى‏فهمم.اين خيلى شايع هم هست.شما گاهى در حضور كسى به يك مطلب گواهى مى‏دهيد نه به عنوان اينكه او بداند،مى‏دانيد خودش مى‏داند ولى با اين گواهى مى‏خواهيد به او بفهمانيد و نزد او اقرار كنيد كه شما مى‏فهميد و مى‏دانيد.

در اينجا شهادت معنايش اعتراف است.«من گواهى مى‏دهم‏»يعنى من هم مثل هر آدم فهميده و محققى به اين حقيقت اعتراف مى‏كنم،من معترفم يا ابا عبد الله كه نهضت تو، نهضت امر به معروف و نهى از منكر بود.يعنى من اين را مى‏فهمم كه تو تنها به خاطر دعوت اهل كوفه قيام نكردى.قبل از اينكه دعوت اهل كوفه‏اى پيدا شود قيام كردى.تو اول قيام كردى،بعد مردم كوفه تو را دعوت كردند.من گواهى مى‏دهم و اعتراف مى‏كنم كه نهضت تو تنها اين نبود كه من بيعت نمى‏كنم،نهضت تو شامل مطلب ديگرى بود،اصل ديگرى در اسلام را اجرا كردى و آن اصل امر به معروف و نهى از منكر است.

خصوصيت نهضتهاى پيامبران و اولياء الله

عرض كردم كه امر به معروف و نهى از منكر مقام و ارزش نهضت‏حسينى را خيلى بالا برده است،به علاوه يك خصوصيت و بلكه خصوصيات ديگر.خصوصيتى كه عرض مى‏كنم،به طور كلى نهضتهاى پيامبران و اولياء الله و مؤمنين را از نهضتهاى كه ساير رهبران يا غير رهبران بشر مى‏كنند ممتاز مى‏كند و امتياز مى‏بخشد.يعنى چه؟عمل بشر،پيكرى دارد و روحى.يك كار را ممكن است من و شما هر دو مثل هم انجام بدهيم،اما از چه نظر مثل هم؟از نظر اينكه پيكر كار من و پيكر كار شما يكجور است.فرض كنيد ما هر دو نفرمان نماز مى‏خوانيم،هر دو نفرمان در فلان راه خير پول مى‏دهيم،من صد تومان مى‏دهم شما هم صد تومان،من چهار ركعت نماز مى‏خوانم شما هم چهار ركعت.اينها كه با هم فرق ندارد.اما ممكن است‏شما از يك خلوص نيت و خضوع و خشوعى،از يك اخلاص و محبتى،از يك عشقى،از يك هيجان روحى بهره‏مند باشيد كه من نباشم.اين امر،ارزش كار شما را هزاران برابر ارزش كار من مى‏كند.

خيليها در راه خدا جهاد كردند اما چرا«ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين‏» (4) يك ضربت على آن مقدار ارزش پيدا مى‏كند،چرا؟براى اينكه على به آن جايى رسيده كه به قول اهل عرفان فانى فى الله است،يعنى در وجود او از انانيت و خودى چيزى باقى نيست.وقتى كه دشمن در آن حال آب دهان به صورتش مى‏اندازد،از بريدن سر دشمن امتناع مى‏كند،مبادا خشمى پيدا كرده باشد كه تاثيرى در عمل او بگذارد،در روح عملش دخالتى بكند.مى‏خواهد خودش در اينجا وجود نداشته باشد،در روح او فقط خدا وجود داشته باشد.اين جهت را شما فقط در مكتب اولياء و انبياء مى‏بينيد،در غير مكتب انبياء چنين چيزى را نمى‏توانيد ببينيد.

تفسير آيه

در اين آيه‏اى كه در آغاز تلاوت شد: التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر بعد از چند كلمه ديگر آمده‏«التائبون‏»باز گشت كنندگان به حق.عرفا مى‏گويند اولين منزل سلوك توبه است،چون توبه يعنى بازگشت. آن كس كه راه عوضى مى‏رود يكدفعه بر مى‏گردد به راه حق،بر مى‏گردد به سوى خدا. «التائبون العابدون‏»،پس از توبه است كه اينها پرستندگان خدا مى‏شوند،خدا را مى‏پرستند، غير خدا را نمى‏پرستند،خدا حاكم بر وجودشان است،غير از خدا حاكمى نيست،فقط امر خدا را مى‏پذيرند،امر غير خدا را نمى‏پذيرند،اطاعت‏خدا را مى‏پذيرند،اطاعت غير خدا را نمى‏پذيرند.«الحامدون‏»اينها ستايشگرند،اما جز خدا موجود ديگرى را ستايش نمى‏كنند،اصلا موجود ديگرى را قابل مدح و ستايش و نيايش نمى‏دانند،تنها ستايشگر و نيايشگر خدا هستند،اطاعت‏خدا را مى‏پذيرند،اطاعت غير خدا را نمى‏پذيرند.«السائحون‏»سياحتگران. راجع به سياحتگرى،در تفاسير بيانات مختلفى شده است.بعضى گفته‏اند مقصود روزه است، يعنى سياحت معنوى كه در روزه پيدا مى‏شود.ولى بسيارى از محققين مانند علامه طباطبايى در الميزان اين را قبول نمى‏كنند.يك احتمالش اين است:كسانى كه در زمين سير مى‏كنند.چون قرآن بشر را به سير در زمين دعوت كرده است.سير در زمين يعنى چه؟يعنى مطالعه در جهان،نه سياحتى كه هدفش فقط تفنن و ولگردى باشد.اسلام عمر انسان را عزيزتر از اين مى‏داند كه او فقط براى اينكه تماشايى كرده باشد،سياحت كند.ولى اسلام سياحتى را كه بشر در آن تفكر كند،تدبر كند،درس بياموزد،توصيه مى‏كند: قل سيروا فى الارض (5) .اين،درس و فكر است.«السائحون‏»آن مطالعه كنندگان در تاريخ،آن مطالعه كنندگان در اوضاع اجتماع بشرى،آن مطالعه كنندگان در قوانين خلقت،آنها كه در مغز خود انبوهى از افكار و انديشه‏هاى روشن دارند.بعد دو مظهر از عبادت را ذكر مى‏كند:«الراكعون الساجدون‏»آنها كه در حال ركوع و سجود،خداى خود را تسبيح مى‏كنند،در ركوع مى‏گويند: «سبحان ربى العظيم و بحمده‏»،در سجود مى‏گويند:«سبحان ربى الاعلى و بحمده‏»،آن سبحان ربى العظيم و بحمده گويان،سبحان ربى الاعلى و بحمده گويان،آنها«الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر»با چنين روحى،با چنين انديشه‏هايى،با چنين توشه‏هاى معنوى،با چنين سرمايه معنوى،صلاحيت اين را دارند كه مصلح اجتماعى باشند،آنهايى كه اول صالح شده‏اند،بعد مى‏خواهند مصلح باشند.آمر به معروف و ناهى از منكر يعنى مصلح. مگر ناصالح مى‏تواند مصلح باشند؟!آنان كه اول خودشان را اصلاح كرده‏اند،اول خودشان را تاديب و تربيت كرده‏اند،مى‏توانند مصلح باشند.

سخن على عليه السلام

على بن ابيطالب مى‏فرمايد:«من نصب نفسه للناس اماما فعليه ان يبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره...و معلم نفسه و مؤدبها احق بالاجلال من معلم الناس و مؤدبهم‏» (6) يعنى آن كسى كه خود را پيشواى مردم معرفى مى‏كند،معلم و مربى مردم معرفى مى‏كند،واعظ و خطيب مردم معرفى مى‏كند،هادى و راهنماى مردم معرفى مى‏كند،اول بايد از خودش شروع كند، اول خودش را تعليم بدهد،بداند كه يك جاهل در اندرون خودش هست،اول به آن جاهلى كه در درون خودش به نام نفس اماره هست تلقين كند و ياد بدهد،يك موجود تربيت نشده‏اى در درون خودش هست،اول خودش را تربيت و تاديب كند،اول نفس خودش را موعظه كند، ملامت كند،از نفس خودش حساب بكشد،همينكه خودش را اصلاح و تهذيب كرد و صالح شد، آنوقت مى‏تواند مدعى شود كه من مى‏توانم راهنما و هادى مردم باشم،واعظ مردم باشم، معلم مردم باشم،مؤدب و مربى مردم باشم،مصلح اجتماع باشم.فرمود:آن كسى كه خودش را تعليم و تربيت مى‏كند،بيشتر شايسته احترام است تا آن كسى كه مردم را تعليم و تربيت مى‏كند،چون آن مشكلتر و مهمتر است.

باز على بن ابيطالب فرمود:«الحق اوسع الاشياء فى التواصف و اضيقها فى التناصف‏» (7) .چه جمله‏ها دارد!اينها را بايد بر لوح دل بنويسند.فرمود:حق و عدالت در مقام سخنگويى و سخن سرايى و سخنرانى و در مقام زبان،دايره‏اش از همه چيز وسيعتر است،يعنى در مقام سخن، ميدانى به اندازه ميدان حق باز نيست.اگر انسان بخواهد سخنرانى كند،بخواهد حرف بزند، از هر موضوعى بيشتر در اطراف حق مى‏شود حرف زد.اما در مقام عمل،ميدانى از ميدان حق تنگتر نيست.آنوقت است كه انسان مى‏بيند چقدر مشكل است!همان كه آنقدر مى‏توانست در اطراف حق حرف بزند،موقع عمل كه مى‏رسد مى‏بيند بر داشتن يك گام هم مشكل است.

اينجا هم قرآن بعد از آنكه مى‏گويد: التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون مى‏گويد: الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر اينها هستند كه در راه اشاعه خير قدم بر مى‏دارند،در راه مبارزه با شر و فساد قدم بر مى‏دارند،و اينها هستند تنها كسانى كه چنين صلاحيتى را دارند.«و بشر المؤمنين‏»در اينجا به مؤمنين نويد و بشارت بده كه اگر تائب،عابد،سائح،راكع و ساجد شدند و پس از آن آمر به معروف و ناهى از منكر شدند،آنگاه موفق خواهند شد.اما اگر همه آنها را داشتند ولى امر به معروف و نهى از منكر را نداشتند،به جايى نخواهند رسيد.اگر امر به معروف و نهى از منكر را داشتند اما آمرين به معروف و ناهين از منكر،خودشان آلوده بودند و توبه فرمايان خود توبه كمتر كردند باز هم به جايى نخواهند رسيد.

امير المؤمنين فرمود:«لعن الله الامرين بالمعروف التاركين له،و الناهين عن المنكر العاملين به‏» (8) خدا لعنت كند آن مردمى را كه امر به معروف مى‏كنند و خودشان بر خلاف آن معروف عمل مى‏كنند،و آن مردمى را كه امر به معروف مى‏كنند و خودشان همان منكراتى را كه نهى مى‏كنند مرتكب مى‏شوند.يعنى آن آمرين به معروف و ناهون عن المنكرى كه‏«التائبون‏»نيستند،«العابدون‏»نيستند،«الحامدون‏»نيستند،«السائحون‏»نيستند، «الراكعون‏»نيستند،«الساجدون‏»نيستند،هنوز اين مراحل و منازل را طى نكرده مى‏خواهند آمر به معروف و ناهى از منكر باشند،خدا چنين مردمى را لعنت كند.

عرفا اصطلاحى دارند،مدعى هستند كه سالكان چهار سير مختلف دارند:

1.سير من الخلق الى الحق،يعنى سير از خلق و طبيعت‏به سوى خداوند.

2.سير بالحق فى الحق،سير در خداوند يعنى كشف معارف الهى.

3.سير من الحق الى الخلق،سير از خداوند به سوى خلق،يعنى آمدن براى ارشاد مردم.

4.سير بالحق فى الخلق.در واقع مى‏خواهند بگويند آن كسى شايستگى دارد كه دستگير ديگران باشد،هادى و راهنماى ديگران باشد،آمر به معروف و ناهى از منكر باشد كه خودش به آن منزل رفته است و بعد ماموريت‏يافته كه مردم را به آنجايى كه خودش در آنجا قرار گرفته،ببرد.

معلوم شد كه نهضت‏حسينى ارزش اصلى خودش را از امر به معروف و نهى از منكر گرفته است.پس بايد اين اصل را شناخت كه اين اصل مگر چه اندازه اهميت دارد كه حسين بن على عليه السلام خودش را در راه آن شهيد مى‏كند و شايسته است مثل حسينى در اين راه قربانى شود؟

اصلى كه ضامن بقاى اسلام است

امر به معروف و نهى از منكر يگانه اصلى است كه ضامن بقاى اسلام است،به اصطلاح،علت مبقيه است.اصلا اگر اين اصل نباشد،اسلامى نيست.رسيدگى كردن دائم به وضع مسلمين است.آيا يك كارخانه بدون بازرسى و رسيدگى دائمى مهندسين متخصص كه ببينند چه وضعى دارد،قابل بقاست؟اصلا آيا ممكن است‏يك سازمان همين طور به حال خود باشد،هيچ در باره‏اش فكر نكنيم و در عين حال به كار خود ادامه دهد؟ابدا.جامعه هم چنين است.يك جامعه اسلامى اين طور است‏بلكه صد درجه برتر و بالاتر.شما كدام انسان را پيدا مى‏كنيد كه از پزشك بى نياز باشد؟يا انسان بايد خودش پزشك بدن خود باشد يا بايد ديگران پزشك باشند و او را معالجه كنند:متخصص چشم،متخصص گوش و حلق و بينى،متخصص مزاج، متخصص اعصاب.انسان هميشه انواع پزشكها را در نظر مى‏گيرد براى آنكه اندامش را تحت نظر بگيرند،ببينند در چه وضعى است.آنوقت جامعه نظارت و بررسى نمى‏خواهد؟!جامعه رسيدگى نمى‏خواهد؟!آيا چنين چيزى امكان دارد؟!ابدا.

حسين بن على عليه السلام در راه امر به معروف و نهى از منكر يعنى در راه اساسى‏ترين اصلى كه ضامن بقاى اجتماع اسلامى است كشته شد،در راه آن اصلى كه اگر نباشد،دنبالش متلاشى شدن است،دنبالش تفرق است،دنبالش تفكك و از ميان رفتن و گنديدن پيكر اجتماع است.بله،اين اصل اين مقدار ارزش دارد.آيات قرآن در اين زمينه بسيار زياد است.قرآن كريم بعضى از جوامع گذشته را كه ياد مى‏كند و مى‏گويد اينها متلاشى و هلاك شدند،تباه و منقرض شدند،مى‏فرمايد:به موجب اينكه در آنها نيروى اصلاح نبود،نيروى امر به معروف و نهى از منكر نبود،حس امر به معروف و نهى از منكر در ميان اين مردم زنده نبود.

حال ببينيم امر به معروف و نهى از منكر چه شرايطى دارد و چگونه ما مى‏توانيم امر به معروف و نهى از منكر كنيم.اولا معروف يعنى چه؟منكر يعنى چه؟امر به معروف و نهى از منكر يعنى چه؟اسلام از باب اينكه نخواسته موضوع امر به معروف و نهى از منكر را به امور معين مثل عبادات،معاملات،اخلاقيات،محيط خانوادگى و...محدود كند،كلمه عام آورده است: معروف،يعنى هر كار خير و نيكى.امر به معروف لازم است.نقطه مقابلش:هر كار زشتى. گفت‏شرك يا فسق يا غيبت‏يا دروغ يا نميمه (9) يا تفرقه‏اندازى يا ربا يا ريا،بلكه گفت:منكر،هر چه كه زشت و پليد است.

«امر»يعنى فرمان،«نهى‏»يعنى باز داشتن،جلوگيرى كردن.اما اين فرمان يعنى چه؟آيا مقصود از اين فرمان،فرمان لفظى است؟آيا امر به معروف و نهى از منكر فقط در مرحله لفظ است؟ فقط بايد با زبان،امر به معروف و نهى از منكر كرد؟خير،امر به معروف و نهى از منكر در مرحله دل و ضمير هست،در مرحله زبان هست،در مرحله دست و عمل هم هست.تو بايد با تمام وجودت آمر به معروف و ناهى از منكر باشى.

از على بن ابيطالب عليه السلام سؤال كردند:اينكه قرآن در مورد بعضى از زنده‏هاى روى زمين مى‏گويد اينها مرده‏اند،يعنى چه؟«ميت الاحياء»مرده در ميان زنده‏ها كيست و چيست؟ فرمود:مردم چند طبقه‏اند.بعضى وقتى كه منكرات را مى‏بينند در ناحيه دل متاثر مى‏شوند، تا مغز استخوانشان مى‏سوزد،زبانشان به سخن در مى‏آيد،انتقاد مى‏كنند،مى‏گويند،ارشاد مى‏كنند،به اين مرحله هم قانع نشده وارد مرحله عمل مى‏شوند،با هر نوع عملى كه شده است،با مهربانى باشد،با خشونت‏باشد،با زدن باشد،با كتك خوردن باشد،بالاخره هر عملى را كه وسيله ببينند براى اينكه با آن منكر مبارزه كنند انجام مى‏دهند.فرمود:اين يك زنده به تمام زنده است.بعضى ديگر وقتى كه منكرات را مى‏بينند دلشان آتش مى‏گيرد،به زبان مى‏گويند،داد و فرياد مى‏كنند،استغاثه مى‏كنند،نصيحت مى‏كنند،موعظه مى‏كنند ولى پاى عمل كه در ميان مى‏آيد،ديگر مرد عمل نيستند.فرمود:اين هم دو سه خصلت از حيات را داراست ولى يك خصلت از حيات را ندارد.صنف سوم دلش آتش مى‏گيرد اما فقط جوش مى‏زند،فقط ناراحت مى‏شود.مثلا روزنامه را مى‏خواند،مى‏بيند ايام عيد نمى‏خواهند احترام حسين بن على را حفظ كنند.روزنامه‏ها تبليغ مى‏كنند،راديو هم تبليغ مى‏كند كه از اين فرصت‏براى تفريح استفاده كنيد.چه نشسته‏ايد!نصف مردم تهران رفتند،جاها را گرفتند،ده روز تعطيلى داريد.اينها را مى‏خواند،در دل مى‏گويد اينها چه كسانى هستند؟!چرا با حسين بن على عليه السلام مبارزه مى‏كنند؟!چرا يك نفر يك كلمه در روزنامه يا جاى ديگر نمى‏نويسد كه تفريح وقت زيادى دارد (10) .ما مدعى هستيم كه حسين بن على با روح ما پيوند دارد.ما از اين مكتب استفاده‏ها كرده‏ايم و مى‏كنيم.اين كشور كشور حسين بن على است، كشور شيعه است.حسين بن على شعار اين ملت است،شعار اين كشور است.اين،اهانت‏به حسين بن على است كه شما اين ايام را به دنبال تفريح و تفنن برويد!در روزنامه‏ها مى‏خواند، جوش هم مى‏زند اما حاضر نيست‏يك كلمه حتى به رفيقش بگويد كه احترام حسين بن على را حفظ كن،تا سوم[شهادت]حسين بن على باش.

لا اقل اين مقدار احترام ابا عبد الله را حفظ كنيد.ما حسين را نگهدارى نكرده‏ايم،حسين بوده است كه تاكنون ما را نگهدارى كرده است.به قول اقبال لاهورى:«هيچ وقت مسلمانان اسلام را نگهدارى نكرده‏اند،هميشه اسلام بوده است كه مسلمانان را نگهدارى كرده است.»هر وقت‏خطر عميقى كشور را تهديد مى‏كند،آن وقت مى‏بينيد مى‏آيند سراغ على بن ابيطالب و نهج البلاغه‏اش،سراغ حسين بن على و ياد او.ما از آن مردمى هستيم كه فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجيهم الى البر اذا هم يشركون (11) .بعضى از مردم سوار كشتى كه مى‏شوند،هنگامى كه دريا طوفانى مى‏شود صداى يا الله يا الله،خدا خدايشان بلند است‏با خلوص نيت،در باره چيزى جز خدا فكر نمى‏كنند.ولى وقتى خدا نجاتشان مى‏دهد،به ساحل نجات كه مى‏رسند،وقتى خطر را دور مى‏بينند،بكلى يادشان مى‏رود،منكر خدا مى‏شوند،براى خدا مشرك مى‏سازند.ما در همين كشور خودمان مگر نديديم حدود بيست و پنج‏سال پيش (12) چقدر نام حسين بن على و على بن ابيطالب را آنها كه نمى‏بردند،مى‏بردند! همينكه نجات پيدا كردند،گفتند ما بابك خرمدين داشتيم،المقنع داشتيم،مازيار داشتيم. وقتى كه خطرى اين ملت را تهديد مى‏كند،بابك خرمدين كدام جهنم دره است؟!به جنگ حسين بن على مى‏آيند،قهرمان در مقابل او درست مى‏كنند.خجالت نمى‏كشند!به جاى اينكه افتخار كند اسم پسرش را حسين بگذارد،بابك و مازيار و جمشيد و فرشيد مى‏گذارد!

نامهاى اسلامى و زبان اسلام را زنده نگه داريد

به خدا تمام اينها مبارزه با اسلام است،ميراندن اسلام است.شعارهاى دين را زنده نگه داريد. يكى از شعارهاى دين اسمهاست.من نمى‏فهمم اينكه مى‏گويند فلان اسم دمده شده،كهنه شده،يعنى چه؟مگر اسم هم نو و كهنه دارد؟!چون اسم فلان كلفت فاطمه است،پس فاطمه اسم كلفتهاست!خيلى عجيب است!پس ديگر ما ديگر اسم دخترمان را فاطمه نگذاريم!همين، خودش يك امر به معروف و نهى از منكر است.يك درجه امر به معروف و نهى از منكر اين است كه مردم!بر فرزندانتان اسمهاى اسلامى بگذاريد.اين امر به معروف است.مبارزه كنيد با اسمهاى غير اسلامى.اين نهى از منكر است.براى مؤسساتتان نام اسلامى بگذاريد.نامهاى اسلامى را زنده نگه داريد.

زبان اسلام را زنده نگه داريد.زبان عربى زبان يك قوم نيست،زبان اسلام است.زبان عربى زبان عرب نيست،زبان اسلام است.اگر قرآن نبود،اصلا اين زبان در دنيا وجود نداشت.از اهم وظايف ما اين است كه اين زبان را حفظ كنيم.هر فرهنگى،هر تمدنى اگر بخواهد زنده بماند، بايد زبانش زنده بماند،اگر زبانش مرد خودش مرده است.اين مبارزه علنى را كه با زبان عربى مى‏بينيد،بايد بيدار بشويد،بايد بفهميد،بايد شعور داشته باشيد،عقل داشته باشيد،و الله اين، مبارزه با اسلام است.با حروف الفبا كه كسى مبارزه ندارد.به خدا قسم ما در مقابل زبان عربى وظيفه داريم كه اين زبان اسلام را حفظ كنيم،نگهدارى كنيم.چه كسى جلوى شما را گرفته است؟كلاسهايى تشكيل بدهيد و از كسانى كه زبان عربى را مى‏دانند دعوت كنيد،خودتان، همسرتان، فرزندانتان اين زبان را ياد بگيريد.اگر ياد بگيريد نه تنها ضرر نكرده‏ايد،خيلى هم سود برده‏ايد چون يكى از زبانهاى زنده دنياست.اينهمه انگليسى زبان‏ها زبانشان را تبليغ كردند و آن را آنچنان به ما تحميل كردند كه تا اندرون خانه‏هاى ما نفوذ كرده است،براى چه؟ دلشان به حال ما سوخته بود؟براى اينكه عادتشان را به ما تحميل كنند،افكارشان را به ما تحميل كنند،تمدن خودشان را به ما تحميل كنند،روح خودشان را بر روح ما تحميل كنند، براى اينكه روح ما را خرد كنند.چقدر ما مسلمانها غافل بوديم و هستيم!نه تنها ما ايرانيها،به هر جاى دنياى اسلام كه انسان قدم مى‏گذارد،مى‏بيند قرنها در خواب بوده‏اند.خوشبختانه كم كم مسلمانان در حال بيدارى هستند.چقدر انسان بايد متاسف و متاثر باشد كه دو نفر مسلمان از دو كشور مختلف وقتى يكديگر را در مكه يا مدينه ملاقات مى‏كنند،زبان يكديگر را نمى‏فهمند،بايد با زبان انگليسى تفاهم كنند.اينها نقشه‏هاى سيصد چهار صد ساله است.آيا هنوز وقت آن نرسيده كه ما اندكى در مقابل اين نقشه‏ها بيدار شويم؟! كنتم خير امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر (13) .

آگاهى و بصيرت،شرط اساسى امر به معروف و نهى از منكر

اين وظيفه بزرگ(امر به معروف و نهى از منكر)دو ركن،دو شرط اساسى دارد.يكى از آنها رشد،آگاهى و بصيرت است.حالا كه من گفتم امر به معروف و نهى از منكر،لابد همه ما خيال كرديم كه خوب از اينجا برويم و امر به معروف و نهى از منكر كنيم.از شما مى‏پرسم:اصلا من و شما مى‏فهميم كه امر به معروف و نهى از منكر چيست و چگونه بايد انجام شود؟تا حالا كه امر به معروف و نهى از منكرهاى ما در اطراف دگمه لباس و بند كفش مردم بوده است،در حول و حوش موى سر و دوخت لباس مردم بوده است!ما اصلا معروف چه مى‏شناسيم كه چيست؟منكر چه مى‏شناسيم كه چيست؟ما گاهى معروفها را به جاى منكر مى‏گيريم و منكرها را به جاى معروف.بهتر اينكه ما جاهلها امر به معروف و نهى از منكر نكنيم.چه منكرها كه به نام امر به معروف و نهى از منكر به وجود نيامد!آگاهى و بصيرت مى‏خواهد، خبرت و خبرويت مى‏خواهد،دانايى،روانشناسى و جامعه شناسى مى‏خواهد تا انسان بفهمد كه چگونه امر به معروف و نهى از منكر كند،يعنى راه معروف را تشخيص بدهد،ببيند معروف كجاست،منكر را تشخيص بدهد،ريشه منكر را به دست‏بياورد،از كجا آن منكر سر چشمه مى‏گيرد.و لهذا ائمه دين فرموده‏اند:جاهل بهتر است امر به معروف و نهى از منكر نكند،چرا؟ «لانه ما يفسده اكثر مما يصلحه‏» (14) چون جاهل هنگامى كه امر به معروف و نهى از منكر مى‏كند،مى‏خواهد بهتر كند بدتر مى‏كند.و چقدر در اين زمينه مثالها زياد است!

شايد شما بگوييد:ما جاهليم،پس امر به معروف و نهى از منكر از ما ساقط شد!جواب شما را داده‏اند.قرآن مى‏فرمايد: ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينة (15) ، لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل (16) .از يكى از معصومين مى‏پرسند:بعضى از مردم جاهلند،در روز قيامت‏با اينها چگونه عمل مى‏شود؟مى‏فرمايد:در آن روز عالمى را مى‏آورند كه عمل نكرده است،مى‏گويند چرا عمل نكردى؟جواب ندارد،بايد به سرنوشت ننگين و سهمگين خود دچار شود.شخصى را مى‏آورند و مى‏گويند:تو چرا عمل نكردى؟مى‏گويد:نمى‏دانستم، نمى‏فهميدم!مى‏گويند:«هلا تعلمت‏» (17) نمى‏دانم،نمى‏فهمم هم عذر شد؟!خدا عقل را براى چه آفريده است؟براى اينكه بفهمى،موشكافى كنى،بروى كاوش كنى،تحقيق كنى.تو بايد از آن كسانى باشى كه نه تنها اوضاع زمان خودت را درك بكنى،بلكه بايد آينده را هم بفهمى و درك بكنى.امير المؤمنين فرمود:«و لا نتخوف قارعة حتى تحل بنا» (18) مردم ما نادان شده‏اند، بلايايى را كه به آنها رو مى‏آورد،تا رو نياورده تشخيص نمى‏دهند،پيش بينى ندارند.بايد پيش بينى كنند.نه تنها بايد به اوضاع زمان خودشان آگاه باشند بلكه بايد آنچنان جامعه شناس باشند كه مصائبى را كه در آينده مى‏خواهد پيش بيايد،تشخيص بدهند و بفهمند كه در پنجاه سال بعد چنين خواهد شد. و لقد اتينا ابراهيم رشده (19) .

روشن بينى امام حسين عليه السلام

يكى از چيزهايى كه به نهضت‏حسين بن على عليه السلام ارزش زياد مى‏دهد روشن بينى است،يعنى حسين عليه السلام در آن روز چيزهايى را در خشت‏خام ديد كه ديگران در آينه هم نمى‏ديدند.ما امروز نشسته‏ايم و اوضاع آن زمان را تشريح مى‏كنيم.ولى مردمى كه در آن زمان بودند،آنچنانكه حسين بن على عليه السلام مى‏فهميد نمى‏فهميدند.

شب تاسوعاست.ذكر خيرى از آن مجاهد فى سبيل الله،آمر به معروف و ناهى از منكر،كسى كه حسين بن على عليه السلام از او در كمال رضايت‏بود،حضرت عباس عليه السلام بكنيم. روابط در آن زمان مثل اين زمان نبود.حوادثى را كه در شام اتفاق مى‏افتاد،مردمى كه در كوفه يا مدينه بودند خيلى دير خبر دار مى‏شدند و گاهى هيچ خبردار نمى‏شدند،بهترين دليلش داستان اهل مدينه است:حسين بن على در مدينه قيام مى‏كند،بيعت نمى‏كند و به مكه مى‏رود،بعد آن جريانها پيش مى‏آيد تا شهيد مى‏شود.تازه عامه مردم مدينه چشمهايشان را مى‏مالند كه چرا حسين بن على شهيد شد؟برويم شام مركز خلافت را ببينيم قضيه از چه قرار بوده.يك هيئت هفت هشت نفرى را مامور اين كار مى‏كنند.مى‏روند به شام،مدتى در آنجا مى‏مانند،تحقيق مى‏كنند،حتى با خليفه ملاقات مى‏كنند،اوضاع و احوال را كاملا مى‏بينند و بر مى‏گردند.وقتى مردم از آنها مى‏پرسند قضيه از چه قرار بود،مى‏گويند:نپرسيد، كه ما در مدتى كه در شام بوديم مى‏ترسيديم كه از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بين برويم. (تازه آن حرفى را كه ابا عبد الله عليه السلام گفت:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» (20) مى‏فهمند و اعتراف مى‏كنند كه راست گفت‏حسين بن على.)گفتند مگر چه قضيه‏اى بود؟گفتند:همينقدر به شما بگوييم كه ما از نزد كسى آمده‏ايم كه علنا شراب مى‏نوشد،علنا سگبازى مى‏كند،يوزبازى مى‏كند،هر فسقى را انجام مى‏دهد-و حتى آنها در تعبير خودشان گفتند-با مادر خود زنا مى‏كند،با محارم خود زنا مى‏كند.تازه پيش بينى ابا عبد الله را فهميدند كه حسين از روز اول اينها را مى‏دانست.

در عاشورا هم فرمود كه اينها مرا خواهند كشت،اما من امروز به شما مى‏گويم كه بعد از كشتن من اينها ديگر نخواهند توانست‏به حكومت‏خودشان ادامه دهند،آل ابى سفيان ديگر رفتند.آل ابو سفيان كه خيلى زود رفتند،بلكه آل اميه نتوانستند به حكومت‏خود ادامه دهند، چرا كه بعد بنى العباس بر همين اساس آمدند و خلافت را از آنها تصاحب كردند و پانصد سال خلافت كردند،و حكومت‏بنى اميه بعد از قضيه كربلا دائما متزلزل بود.چه اثرى از اين بهتر و بيشتر كه در ميان خود بنى اميه مخالف پيدا كرد؟اينها نيروى معنويت را مى‏رساند.

همين ابن زياد با آن شقاوت،برادرى دارد به نام عثمان بن زياد.عثمان آمد به برادرش گفت: برادر!من دلم مى‏خواست تمام اولاد زياد به فقر و ذلت و نكبت و بدبختى دچار مى‏شدند و چنين جنايتى در خاندان ما پيدا نمى‏شد.مادرش مرجانه يك زن بد كاره است.وقتى كه پسرش چنين كارى را كرد،به او گفت:پسرم!اين كار را كردى ولى بدان كه ديگر بويى از بهشت‏به مشامت نخواهد رسيد.مروان حكم،آن شقى ازل و ابد،برادرى دارد به نام يحيى بن حكم.يحيى در مجلس يزيد به عنوان يك معترض از جا بلند شد،گفت:سبحان الله!اولاد سميه(يعنى اولاد مادر زياد)،دختران سميه بايد محترم باشند ولى آل پيغمبر را تو به اين وضع در اين مجلس حاضر كرده‏اى؟!آرى،نداى حسينى از درون خانه اينها بلند شد.داستان هند،زن يزيد را هم شنيده‏ايد كه از اندرون خانه يزيد حركت كرد و به عنوان يك معترض به وضع موجود به سوى او آمد و يزيد مجبور شد اصلا تكذيب كند،بگويد اصلا من راضى به اين كار نبودم،اين كار را من نكردم،عبيد الله زياد از پيش خود كرد.

آخرين پيش بينى امام حسين عليه السلام اين بود:يزيد آن دو سال بعد را با يك نكبتى حكومت مى‏كند و بعد مى‏ميرد.پسر معاوية بن يزيد-كه خليفه و وليعهد اوست و معاويه اين اوضاع را براى اينها تاسيس كرده بود-بعد از چهل روز رفت‏بالاى منبر و گفت:ايها الناس!جد من معاويه با على بن ابيطالب جنگيد و حق با على بود نه با جد من،پدرم يزيد با حسين بن على جنگيد و حق با حسين بود نه با پدرم،و من از اين پدر بيزارى مى‏جويم.من خودم را شايسته خلافت نمى‏دانم و براى اينكه مثل گناهانى كه جد و پدرم مرتكب شدند مرتكب نشوم،اعلان مى‏كنم كه از خلافت كناره‏گيرى مى‏كنم.كنار رفت.اين نيروى حسين بن على عليه السلام بود،نيروى حقيقت‏بود.در دوست و دشمن اثر گذاشت.

امام صادق عليه السلام فرمود:«رحم الله عمى العباس لقد اثر و ابلى بلاء حسنا...» (21) خدا رحمت كند عموى ما عباس را،عجب نيكو امتحان داد،ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد.براى عموى ما عباس مقامى در نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه مقام او را مى‏برند.)اينقدر جوانمردى،اينقدر خلوص نيت،اينقدر فداكارى!ما تنها از ناحيه پيكر عمل نگاه مى‏كنيم،به روح عمل نگاه نمى‏كنيم تا ببينيم چقدر اهميت دارد.

شب عاشوراست.عباس در خدمت ابا عبد الله عليه السلام نشسته است.در همان وقت‏يكى از سران دشمن مى‏آيد،فرياد مى‏زند:عباس بن على و برادرانش را بگوييد بيايند.عباس مى‏شنود ولى مثل اينكه ابدا نشنيده است،اعتنا نمى‏كند.آنچنان در حضور حسين بن على مؤدب است كه آقا به او فرمود:جوابش را بده هر چند فاسق است.مى‏آيد مى‏بيند شمر بن ذى الجوشن است.شمر روى يك علاقه خويشاوندى دور كه از طرف مادر عباس دارد و هر دو از يك قبيله‏اند،وقتى كه از كوفه آمده است‏به خيال خودش امان نامه‏اى براى ابا الفضل و برادران مادرى او آورده است.به خيال خودش خدمتى كرده است.تا حرف خودش را گفت،عباس عليه السلام پرخاش مردانه‏اى به او كرد،فرمود:خدا تو را و آن كسى كه اين امان نامه را به دست تو داده است لعنت كند.تو مرا چه شناخته‏اى؟درباره من چه فكر كرده‏اى؟تو خيال كرده‏اى من آدمى هستم كه براى حفظ جان خودم،امامم،برادرم حسين بن على عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو؟آن دامنى كه ما در آن بزرگ شده‏ايم و آن پستانى كه از آن شير خورده‏ايم،اين طور ما را تربيت نكرده است.

جناب ام البنين،همسر على عليه السلام،چهار پسر از على دارد.مورخين نوشته‏اند على عليه السلام مخصوصا به برادرش عقيل توصيه مى‏كند كه زنى براى من انتخاب كن كه‏«ولدتها الفحولة‏»از شجاعان زاده شده باشد،از شجاعان ارث برده باشد«لتلد لى ولدا شجاعا»مى‏خواهم از او فرزند شجاع به دنيا بيايد.(البته در متن تاريخ ندارد كه على عليه السلام گفته باشد هدف و منظور من چيست،اما آنها كه به روشن بينى على معترف و مؤمن‏اند مى‏گويند على آن آخر كار را پيش بينى مى‏كرد.)عقيل،ام البنين را انتخاب مى‏كند.به آقا عرض مى‏كند كه اين زن از نوع همان زنى است كه تو مى‏خواهى.چهار پسر كه ارشدشان وجود مقدس ابا الفضل العباس است،از اين زن به دنيا مى‏آيند،هر چهار پسر در كربلا در ركاب ابا عبد الله حركت مى‏كنند و شهيد مى‏شوند.وقتى كه نوبت‏بنى هاشم رسيد،ابا الفضل كه برادر ارشد بود به برادرانش گفت:برادرانم!من دلم مى‏خواهد شما قبل از من به ميدان برويد،چون مى‏خواهم اجر شهادت برادر را ادراك كرده باشم.گفتند:هر چه تو امر كنى.هر سه نفر شهيد شدند،بعد ابا الفضل قيام كرد.اين زن بزرگوار(ام البنين)كه تا آن وقت زنده بود ولى در كربلا نبود،شهادت چهار پسر رشيد خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست.در مدينه برايش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت‏حسين بن على عليه السلام شهيد شدند.براى اين پسرها ندبه و گريه مى‏كرد.گاهى سر راه عراق و گاهى در بقيع مى‏نشست و ندبه‏هاى جانسوزى مى‏كرد. زنها هم دور او جمع مى‏شدند.مروان حكم كه حاكم مدينه بود،با آنهمه دشمنى و قساوت گاهى به آنجا مى‏آمد و مى‏ايستاد و مى‏گريست.از جمله ندبه‏هايش اين است:

لا تدعونى ويك ام البنين تذكرينى بليوث العرين كانت‏بنون لى ادعى بهم و اليوم اصبحت و لا من بنين

اى زنان!من از شما يك تقاضا دارم و آن اين است كه بعد از اين مرا با لقب ام البنين نخوانيد(چون ام البنين يعنى مادر پسران،مادر شير پسران)،ديگر مرا به اين اسم نخوانيد. وقتى شما مرا به اين اسم مى‏خوانيد،به ياد فرزندان شجاعم مى‏افتم و دلم آتش مى‏گيرد. زمانى من ام البنين بودم ولى اكنون ام البنين و مادر پسران نيستم.

مرثيه‏اى دارد راجع به خصوص ابا الفضل العباس:

يا من راى العباس كر على جماهير النقد و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد

مى‏گويد:اى چشمى كه در كربلا بودى و آن منظره‏اى كه عباس من،شير بچه من،حمله مى‏كرد مى‏ديدى و ديده‏اى!اى مردمى كه آنجا حاضر بوده‏ايد!براى من داستانى نقل كرده‏اند، نمى‏دانم اين داستان راست است‏يا نه.يك خبر خيلى جانگداز به من داده‏اند،نمى‏دانم راست است‏يا نه.به من گفته‏اند كه اولا دستهاى پسرت بريده شد،بعد در حالى كه فرزند تو دست در بدن نداشت‏يك مرد لعين ناكس آمد و عمودى آهنين بر فرق او زد.واى بر من كه مى‏گويند بر سر شير بچه‏ام عمود آهنين فرود آمد.بعد مى‏گويد:عباس جانم!فرزند عزيزم!من خودم مى‏دانم كه اگر دست در بدن داشتى هيچ كس جرات نزديك شدن به تو را نمى‏كرد.

لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پى‏نوشت‏ها:

1- توبه/112.

2- زيارت وارث.

3- چون زكات،تنها پول دادن نيست،ثروت زكاتى دارد،نطق زكاتى دارد،فكر و مغز زكات دارد،بدن انسان مجموعا زكات دارد،دست و پا هر يك زكاتى دارند،چشم زكاتى دارد،گوش زكاتى دارد.يعنى هر نعمتى كه خدا مى‏دهد،وقتى شما بهره‏اى از آن نعمت را در خدمت مخلوقات خدا قرار مى‏دهيد،زكات داده‏ايد.در قرآن مى‏خوانيد: الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون (بقره/3)متقين كسانى هستند كه به غيب و ماوراء محسوسات ايمان دارند،نماز را بپا مى‏دارند و از آنچه ما به آنها انعام كرده‏ايم مى‏بخشند.وقتى كه از معصوم مى‏پرسند:يعنى چه از آنچه كه ما به آنها داده‏ايم؟امام مى‏فرمايد:«اى مما علمناهم يعلمون‏».به موضوع مال و ثروت اختصاص نمى‏دهد.يكى از مصداقهايش اين است كه اگر شما عالم هستيد،اگر مى‏دانيد چيزى را كه ديگران نمى‏دانند،اگر علم مفيدى براى بشر نزد شما هست،انفاق و زكات آن در راه خدا اين است كه به محتاجان برسانيد.اين هم زكات و انفاق است.

4- [بحار الانوار،ج 20/ص‏206 و مناقب ابن شهر آشوب،ج 3/ص 138 قريب به اين عبارت را آورده‏اند.]

5- انعام/11.

6- نهج البلاغه،كلمات قصار،حكمت 70.

7- نهج البلاغه،خطبه 214.

8- نهج البلاغه،خطبه‏129.

9- سخن چينى.

10- [خواننده محترم توجه دارد كه اين سخنرانيها در زمان رژيم منحوس گذشته ايراد شده و تاريخ آنها مقارن با ايام نوروز بوده است.]

11.عنكبوت/65.

12- [زمان نهضت ملى شدن نفت و تزلزل حكومت پهلوى]

13- آل عمران/110.

14- كافى،ج 1/ص 44،باب عمل بدون علم.

15- انفال/42.

16- نساء/165.

17- امالى مفيد،ص 228.

18- نهج البلاغه،خطبه 32.

19- انبياء/51.

20- مقتل الحسين مقرم،ص‏146.

21- ابصار العين،ص‏26.