
3-شرايط امر به معروف و نهى از منكر
التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المؤمنين (1) .
از مطالبى كه در دو شب گذشته عرض شد،معلوم شد كه در نهضتحسينى مجموعا سه عامل مؤثر بوده است:يكى امتناع از بيعت،ديگر پذيرش دعوت كوفيان،و سوم-كه از آندو مستقل است-امر به معروف و نهى از منكر.و معلوم شد كه هر يك از اين سه عامل خود به خود براى امام عليه السلام وظيفه بخصوصى را ايجاب مىكرده و عكس العمل خاصى را به وجود مىآورده است.و هم عرض كرديم كه ارزش اين نهضتبر حسب هر يك از اين سه عامل، مختلف و متفاوت مىشود.اگر تنها عامل دعوت كوفيان را در نظر بگيريم،يك حد معينى از ارزش را دارا خواهد بود.اگر عامل امتناع از بيعت را در نظر بگيريم،ارزش خيلى بيشتر و عظيمترى را دارا خواهد بود.اگر عامل امر به معروف و نهى از منكر را در نظر بگيريم،ارزش آن دهها برابر بالاتر مىرود و مهمتر مىشود،به جهت اينكه در عامل دعوت لا اقل احتمال موفقيتى در حدود صدى پنجاه و يا كمتر هست ولى در عامل امتناع از بيعت چنين احتمالى هم وجود ندارد،يك مقاومت صد در صد خطرناك است.عامل امر به معروف و نهى از منكر هم اين تفاوت عظيم را با عامل بيعت دارد.در عامل بيعت تقاضا از طرف دشمن است،يعنى در زمينه يك تقاضاى نامشروع و نارواست.لذا امام در مقابل اين تقاضا«نه»مىگويد،امتناع مىورزد و نمىپذيرد.اگر تنها اين عامل را در نظر بگيريم،معنىاش اين است:اگر آنها چنين تقاضايى از امام نمىكردند،امام در برابر آنها قرار نمىگرفت،چون آنها چنين تقاضايى كردند امام به عنوان شخصى كه آن تقاضا را نمىپذيرد،در برابر آنها قرار گرفت(و در عامل اول،دعوت، امام را در مقابل آنها قرار داد).اما اگر عامل سوم را كه امر به معروف و نهى از منكر است در نظر بگيريم،نه دعوت،امام را در برابر آنها قرار مىدهد و نه تقاضاى بيعت،بلكه اين خود امام است كه در برابر آنها قرار مىگيرد و در واقع فساد اوضاع،شيوع بديها و منكرات و به تعبير خود امام حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها و بالاخره مشاهده وضع نابسامان و فاسد اجتماع،امام را در برابر آنها قرار مىدهد و وادار به قيام مىكند.روى همين جهت،ارزش قيام امام بر حسب اين عامل خيلى بالا مىرود و اين درس شكل ديگرى به خود مىگيرد،حساب ديگرى باز مىكند،و عمده سبب و علتى كه به اين نهضت آن شايستگى را داده است كه براى هميشه در پيشانى تاريخ بدرخشد،براى هميشه زنده بماند،يك درس جاويدان و يك هضتبى نظير در دنيا باشد همين جهت است،البته به اضافه يك خصوصياتى كه عرض خواهم كرد.
اين عامل ارزش نهضت را بسيار بالا مىبرد و به همين دليل ما بايد امر به معروف و نهى از منكر را از نظر اسلام بشناسيم كه اين چه اصلى است؟اين چيست كه آنچنان اصالت و قدرت دارد و آنچنان از نظر اسلام اهميت دارد كه مردى مانند حسين بن على عليه السلام را وادار مىكند كه در راه خودش جان خويش را از دستبدهد،خون خود را بريزد،خون عزيزان خود را بريزد،خون ياران خود را بريزد و تن به فاجعهاى بدهد كه واقعا در دنيا كم نظير است. آنوقت ما بعد از هزار و سيصد سال در مقابل امام بايستيم و اين طور گواهى بدهيم:«اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتيك اليقين» (2) .در مفهوماين شهادت و گواهى درست فكر كنيد:ما گواهى مىدهيم كه تو نماز را بپا داشتى،تو زكات و انفاق را به همه مراتبش ادا كردى (3) ،تو آمر به معروف و ناهى از منكر هستى،تو امر به معروف و نهى از منكر كردى،يعنى تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منكر است،در راه خدا كوشيدى،آن حد اعلاى كوشش،آن كوششى كه سزاوار استيك بشر در راه حق از خود بروز دهد.
نكته قابل توجيه اين است كه ما در زيارت وارث مىگوييم:«ما گواهى مىدهيم».گواهى براى چه كسى مىدهيم؟معمولا نزد قاضى كه مىرويم گواهى مىدهيم.وقتى كه مطلبى براى قاضى ثابت نيست و مىخواهيم مدعايى را ثابت كنيم،مىگوييم:آقاى قاضى!من گواهم كه فلان شخص در فلان وقت اين مقدار تحت فلان عنوان از اين آقا طلبكار بود.در زيارت وارث هم شهادت مىدهيم.نزد چه كسى شهادت مىدهيم؟آيا نزد خدا شهادت مىدهيم؟به نفع چه كسى؟به نفع امام حسين؟
علماى معانى و بيان،نكتهاى را ذكر مىكنند كه خيلى عالى است و آن اين است:انسان گاهى مطلبى را در مقامى مىگويد نه براى اينكه مطلب را به شنونده تفهيم كند،بلكه براى اينكه مىخواهد به او تفهيم كند كه من اين را مىفهمم.اين خيلى شايع هم هست.شما گاهى در حضور كسى به يك مطلب گواهى مىدهيد نه به عنوان اينكه او بداند،مىدانيد خودش مىداند ولى با اين گواهى مىخواهيد به او بفهمانيد و نزد او اقرار كنيد كه شما مىفهميد و مىدانيد.
در اينجا شهادت معنايش اعتراف است.«من گواهى مىدهم»يعنى من هم مثل هر آدم فهميده و محققى به اين حقيقت اعتراف مىكنم،من معترفم يا ابا عبد الله كه نهضت تو، نهضت امر به معروف و نهى از منكر بود.يعنى من اين را مىفهمم كه تو تنها به خاطر دعوت اهل كوفه قيام نكردى.قبل از اينكه دعوت اهل كوفهاى پيدا شود قيام كردى.تو اول قيام كردى،بعد مردم كوفه تو را دعوت كردند.من گواهى مىدهم و اعتراف مىكنم كه نهضت تو تنها اين نبود كه من بيعت نمىكنم،نهضت تو شامل مطلب ديگرى بود،اصل ديگرى در اسلام را اجرا كردى و آن اصل امر به معروف و نهى از منكر است.
خصوصيت نهضتهاى پيامبران و اولياء الله
عرض كردم كه امر به معروف و نهى از منكر مقام و ارزش نهضتحسينى را خيلى بالا برده است،به علاوه يك خصوصيت و بلكه خصوصيات ديگر.خصوصيتى كه عرض مىكنم،به طور كلى نهضتهاى پيامبران و اولياء الله و مؤمنين را از نهضتهاى كه ساير رهبران يا غير رهبران بشر مىكنند ممتاز مىكند و امتياز مىبخشد.يعنى چه؟عمل بشر،پيكرى دارد و روحى.يك كار را ممكن است من و شما هر دو مثل هم انجام بدهيم،اما از چه نظر مثل هم؟از نظر اينكه پيكر كار من و پيكر كار شما يكجور است.فرض كنيد ما هر دو نفرمان نماز مىخوانيم،هر دو نفرمان در فلان راه خير پول مىدهيم،من صد تومان مىدهم شما هم صد تومان،من چهار ركعت نماز مىخوانم شما هم چهار ركعت.اينها كه با هم فرق ندارد.اما ممكن استشما از يك خلوص نيت و خضوع و خشوعى،از يك اخلاص و محبتى،از يك عشقى،از يك هيجان روحى بهرهمند باشيد كه من نباشم.اين امر،ارزش كار شما را هزاران برابر ارزش كار من مىكند.
خيليها در راه خدا جهاد كردند اما چرا«ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين» (4) يك ضربت على آن مقدار ارزش پيدا مىكند،چرا؟براى اينكه على به آن جايى رسيده كه به قول اهل عرفان فانى فى الله است،يعنى در وجود او از انانيت و خودى چيزى باقى نيست.وقتى كه دشمن در آن حال آب دهان به صورتش مىاندازد،از بريدن سر دشمن امتناع مىكند،مبادا خشمى پيدا كرده باشد كه تاثيرى در عمل او بگذارد،در روح عملش دخالتى بكند.مىخواهد خودش در اينجا وجود نداشته باشد،در روح او فقط خدا وجود داشته باشد.اين جهت را شما فقط در مكتب اولياء و انبياء مىبينيد،در غير مكتب انبياء چنين چيزى را نمىتوانيد ببينيد.
تفسير آيه
در اين آيهاى كه در آغاز تلاوت شد: التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر بعد از چند كلمه ديگر آمده«التائبون»باز گشت كنندگان به حق.عرفا مىگويند اولين منزل سلوك توبه است،چون توبه يعنى بازگشت. آن كس كه راه عوضى مىرود يكدفعه بر مىگردد به راه حق،بر مىگردد به سوى خدا. «التائبون العابدون»،پس از توبه است كه اينها پرستندگان خدا مىشوند،خدا را مىپرستند، غير خدا را نمىپرستند،خدا حاكم بر وجودشان است،غير از خدا حاكمى نيست،فقط امر خدا را مىپذيرند،امر غير خدا را نمىپذيرند،اطاعتخدا را مىپذيرند،اطاعت غير خدا را نمىپذيرند.«الحامدون»اينها ستايشگرند،اما جز خدا موجود ديگرى را ستايش نمىكنند،اصلا موجود ديگرى را قابل مدح و ستايش و نيايش نمىدانند،تنها ستايشگر و نيايشگر خدا هستند،اطاعتخدا را مىپذيرند،اطاعت غير خدا را نمىپذيرند.«السائحون»سياحتگران. راجع به سياحتگرى،در تفاسير بيانات مختلفى شده است.بعضى گفتهاند مقصود روزه است، يعنى سياحت معنوى كه در روزه پيدا مىشود.ولى بسيارى از محققين مانند علامه طباطبايى در الميزان اين را قبول نمىكنند.يك احتمالش اين است:كسانى كه در زمين سير مىكنند.چون قرآن بشر را به سير در زمين دعوت كرده است.سير در زمين يعنى چه؟يعنى مطالعه در جهان،نه سياحتى كه هدفش فقط تفنن و ولگردى باشد.اسلام عمر انسان را عزيزتر از اين مىداند كه او فقط براى اينكه تماشايى كرده باشد،سياحت كند.ولى اسلام سياحتى را كه بشر در آن تفكر كند،تدبر كند،درس بياموزد،توصيه مىكند: قل سيروا فى الارض (5) .اين،درس و فكر است.«السائحون»آن مطالعه كنندگان در تاريخ،آن مطالعه كنندگان در اوضاع اجتماع بشرى،آن مطالعه كنندگان در قوانين خلقت،آنها كه در مغز خود انبوهى از افكار و انديشههاى روشن دارند.بعد دو مظهر از عبادت را ذكر مىكند:«الراكعون الساجدون»آنها كه در حال ركوع و سجود،خداى خود را تسبيح مىكنند،در ركوع مىگويند: «سبحان ربى العظيم و بحمده»،در سجود مىگويند:«سبحان ربى الاعلى و بحمده»،آن سبحان ربى العظيم و بحمده گويان،سبحان ربى الاعلى و بحمده گويان،آنها«الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر»با چنين روحى،با چنين انديشههايى،با چنين توشههاى معنوى،با چنين سرمايه معنوى،صلاحيت اين را دارند كه مصلح اجتماعى باشند،آنهايى كه اول صالح شدهاند،بعد مىخواهند مصلح باشند.آمر به معروف و ناهى از منكر يعنى مصلح. مگر ناصالح مىتواند مصلح باشند؟!آنان كه اول خودشان را اصلاح كردهاند،اول خودشان را تاديب و تربيت كردهاند،مىتوانند مصلح باشند.
سخن على عليه السلام
على بن ابيطالب مىفرمايد:«من نصب نفسه للناس اماما فعليه ان يبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره...و معلم نفسه و مؤدبها احق بالاجلال من معلم الناس و مؤدبهم» (6) يعنى آن كسى كه خود را پيشواى مردم معرفى مىكند،معلم و مربى مردم معرفى مىكند،واعظ و خطيب مردم معرفى مىكند،هادى و راهنماى مردم معرفى مىكند،اول بايد از خودش شروع كند، اول خودش را تعليم بدهد،بداند كه يك جاهل در اندرون خودش هست،اول به آن جاهلى كه در درون خودش به نام نفس اماره هست تلقين كند و ياد بدهد،يك موجود تربيت نشدهاى در درون خودش هست،اول خودش را تربيت و تاديب كند،اول نفس خودش را موعظه كند، ملامت كند،از نفس خودش حساب بكشد،همينكه خودش را اصلاح و تهذيب كرد و صالح شد، آنوقت مىتواند مدعى شود كه من مىتوانم راهنما و هادى مردم باشم،واعظ مردم باشم، معلم مردم باشم،مؤدب و مربى مردم باشم،مصلح اجتماع باشم.فرمود:آن كسى كه خودش را تعليم و تربيت مىكند،بيشتر شايسته احترام است تا آن كسى كه مردم را تعليم و تربيت مىكند،چون آن مشكلتر و مهمتر است.
باز على بن ابيطالب فرمود:«الحق اوسع الاشياء فى التواصف و اضيقها فى التناصف» (7) .چه جملهها دارد!اينها را بايد بر لوح دل بنويسند.فرمود:حق و عدالت در مقام سخنگويى و سخن سرايى و سخنرانى و در مقام زبان،دايرهاش از همه چيز وسيعتر است،يعنى در مقام سخن، ميدانى به اندازه ميدان حق باز نيست.اگر انسان بخواهد سخنرانى كند،بخواهد حرف بزند، از هر موضوعى بيشتر در اطراف حق مىشود حرف زد.اما در مقام عمل،ميدانى از ميدان حق تنگتر نيست.آنوقت است كه انسان مىبيند چقدر مشكل است!همان كه آنقدر مىتوانست در اطراف حق حرف بزند،موقع عمل كه مىرسد مىبيند بر داشتن يك گام هم مشكل است.
اينجا هم قرآن بعد از آنكه مىگويد: التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون مىگويد: الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر اينها هستند كه در راه اشاعه خير قدم بر مىدارند،در راه مبارزه با شر و فساد قدم بر مىدارند،و اينها هستند تنها كسانى كه چنين صلاحيتى را دارند.«و بشر المؤمنين»در اينجا به مؤمنين نويد و بشارت بده كه اگر تائب،عابد،سائح،راكع و ساجد شدند و پس از آن آمر به معروف و ناهى از منكر شدند،آنگاه موفق خواهند شد.اما اگر همه آنها را داشتند ولى امر به معروف و نهى از منكر را نداشتند،به جايى نخواهند رسيد.اگر امر به معروف و نهى از منكر را داشتند اما آمرين به معروف و ناهين از منكر،خودشان آلوده بودند و توبه فرمايان خود توبه كمتر كردند باز هم به جايى نخواهند رسيد.
امير المؤمنين فرمود:«لعن الله الامرين بالمعروف التاركين له،و الناهين عن المنكر العاملين به» (8) خدا لعنت كند آن مردمى را كه امر به معروف مىكنند و خودشان بر خلاف آن معروف عمل مىكنند،و آن مردمى را كه امر به معروف مىكنند و خودشان همان منكراتى را كه نهى مىكنند مرتكب مىشوند.يعنى آن آمرين به معروف و ناهون عن المنكرى كه«التائبون»نيستند،«العابدون»نيستند،«الحامدون»نيستند،«السائحون»نيستند، «الراكعون»نيستند،«الساجدون»نيستند،هنوز اين مراحل و منازل را طى نكرده مىخواهند آمر به معروف و ناهى از منكر باشند،خدا چنين مردمى را لعنت كند.
عرفا اصطلاحى دارند،مدعى هستند كه سالكان چهار سير مختلف دارند:
1.سير من الخلق الى الحق،يعنى سير از خلق و طبيعتبه سوى خداوند.
2.سير بالحق فى الحق،سير در خداوند يعنى كشف معارف الهى.
3.سير من الحق الى الخلق،سير از خداوند به سوى خلق،يعنى آمدن براى ارشاد مردم.
4.سير بالحق فى الخلق.در واقع مىخواهند بگويند آن كسى شايستگى دارد كه دستگير ديگران باشد،هادى و راهنماى ديگران باشد،آمر به معروف و ناهى از منكر باشد كه خودش به آن منزل رفته است و بعد ماموريتيافته كه مردم را به آنجايى كه خودش در آنجا قرار گرفته،ببرد.
معلوم شد كه نهضتحسينى ارزش اصلى خودش را از امر به معروف و نهى از منكر گرفته است.پس بايد اين اصل را شناخت كه اين اصل مگر چه اندازه اهميت دارد كه حسين بن على عليه السلام خودش را در راه آن شهيد مىكند و شايسته است مثل حسينى در اين راه قربانى شود؟
اصلى كه ضامن بقاى اسلام است
امر به معروف و نهى از منكر يگانه اصلى است كه ضامن بقاى اسلام است،به اصطلاح،علت مبقيه است.اصلا اگر اين اصل نباشد،اسلامى نيست.رسيدگى كردن دائم به وضع مسلمين است.آيا يك كارخانه بدون بازرسى و رسيدگى دائمى مهندسين متخصص كه ببينند چه وضعى دارد،قابل بقاست؟اصلا آيا ممكن استيك سازمان همين طور به حال خود باشد،هيچ در بارهاش فكر نكنيم و در عين حال به كار خود ادامه دهد؟ابدا.جامعه هم چنين است.يك جامعه اسلامى اين طور استبلكه صد درجه برتر و بالاتر.شما كدام انسان را پيدا مىكنيد كه از پزشك بى نياز باشد؟يا انسان بايد خودش پزشك بدن خود باشد يا بايد ديگران پزشك باشند و او را معالجه كنند:متخصص چشم،متخصص گوش و حلق و بينى،متخصص مزاج، متخصص اعصاب.انسان هميشه انواع پزشكها را در نظر مىگيرد براى آنكه اندامش را تحت نظر بگيرند،ببينند در چه وضعى است.آنوقت جامعه نظارت و بررسى نمىخواهد؟!جامعه رسيدگى نمىخواهد؟!آيا چنين چيزى امكان دارد؟!ابدا.
حسين بن على عليه السلام در راه امر به معروف و نهى از منكر يعنى در راه اساسىترين اصلى كه ضامن بقاى اجتماع اسلامى است كشته شد،در راه آن اصلى كه اگر نباشد،دنبالش متلاشى شدن است،دنبالش تفرق است،دنبالش تفكك و از ميان رفتن و گنديدن پيكر اجتماع است.بله،اين اصل اين مقدار ارزش دارد.آيات قرآن در اين زمينه بسيار زياد است.قرآن كريم بعضى از جوامع گذشته را كه ياد مىكند و مىگويد اينها متلاشى و هلاك شدند،تباه و منقرض شدند،مىفرمايد:به موجب اينكه در آنها نيروى اصلاح نبود،نيروى امر به معروف و نهى از منكر نبود،حس امر به معروف و نهى از منكر در ميان اين مردم زنده نبود.
حال ببينيم امر به معروف و نهى از منكر چه شرايطى دارد و چگونه ما مىتوانيم امر به معروف و نهى از منكر كنيم.اولا معروف يعنى چه؟منكر يعنى چه؟امر به معروف و نهى از منكر يعنى چه؟اسلام از باب اينكه نخواسته موضوع امر به معروف و نهى از منكر را به امور معين مثل عبادات،معاملات،اخلاقيات،محيط خانوادگى و...محدود كند،كلمه عام آورده است: معروف،يعنى هر كار خير و نيكى.امر به معروف لازم است.نقطه مقابلش:هر كار زشتى. گفتشرك يا فسق يا غيبتيا دروغ يا نميمه (9) يا تفرقهاندازى يا ربا يا ريا،بلكه گفت:منكر،هر چه كه زشت و پليد است.
«امر»يعنى فرمان،«نهى»يعنى باز داشتن،جلوگيرى كردن.اما اين فرمان يعنى چه؟آيا مقصود از اين فرمان،فرمان لفظى است؟آيا امر به معروف و نهى از منكر فقط در مرحله لفظ است؟ فقط بايد با زبان،امر به معروف و نهى از منكر كرد؟خير،امر به معروف و نهى از منكر در مرحله دل و ضمير هست،در مرحله زبان هست،در مرحله دست و عمل هم هست.تو بايد با تمام وجودت آمر به معروف و ناهى از منكر باشى.
از على بن ابيطالب عليه السلام سؤال كردند:اينكه قرآن در مورد بعضى از زندههاى روى زمين مىگويد اينها مردهاند،يعنى چه؟«ميت الاحياء»مرده در ميان زندهها كيست و چيست؟ فرمود:مردم چند طبقهاند.بعضى وقتى كه منكرات را مىبينند در ناحيه دل متاثر مىشوند، تا مغز استخوانشان مىسوزد،زبانشان به سخن در مىآيد،انتقاد مىكنند،مىگويند،ارشاد مىكنند،به اين مرحله هم قانع نشده وارد مرحله عمل مىشوند،با هر نوع عملى كه شده است،با مهربانى باشد،با خشونتباشد،با زدن باشد،با كتك خوردن باشد،بالاخره هر عملى را كه وسيله ببينند براى اينكه با آن منكر مبارزه كنند انجام مىدهند.فرمود:اين يك زنده به تمام زنده است.بعضى ديگر وقتى كه منكرات را مىبينند دلشان آتش مىگيرد،به زبان مىگويند،داد و فرياد مىكنند،استغاثه مىكنند،نصيحت مىكنند،موعظه مىكنند ولى پاى عمل كه در ميان مىآيد،ديگر مرد عمل نيستند.فرمود:اين هم دو سه خصلت از حيات را داراست ولى يك خصلت از حيات را ندارد.صنف سوم دلش آتش مىگيرد اما فقط جوش مىزند،فقط ناراحت مىشود.مثلا روزنامه را مىخواند،مىبيند ايام عيد نمىخواهند احترام حسين بن على را حفظ كنند.روزنامهها تبليغ مىكنند،راديو هم تبليغ مىكند كه از اين فرصتبراى تفريح استفاده كنيد.چه نشستهايد!نصف مردم تهران رفتند،جاها را گرفتند،ده روز تعطيلى داريد.اينها را مىخواند،در دل مىگويد اينها چه كسانى هستند؟!چرا با حسين بن على عليه السلام مبارزه مىكنند؟!چرا يك نفر يك كلمه در روزنامه يا جاى ديگر نمىنويسد كه تفريح وقت زيادى دارد (10) .ما مدعى هستيم كه حسين بن على با روح ما پيوند دارد.ما از اين مكتب استفادهها كردهايم و مىكنيم.اين كشور كشور حسين بن على است، كشور شيعه است.حسين بن على شعار اين ملت است،شعار اين كشور است.اين،اهانتبه حسين بن على است كه شما اين ايام را به دنبال تفريح و تفنن برويد!در روزنامهها مىخواند، جوش هم مىزند اما حاضر نيستيك كلمه حتى به رفيقش بگويد كه احترام حسين بن على را حفظ كن،تا سوم[شهادت]حسين بن على باش.
لا اقل اين مقدار احترام ابا عبد الله را حفظ كنيد.ما حسين را نگهدارى نكردهايم،حسين بوده است كه تاكنون ما را نگهدارى كرده است.به قول اقبال لاهورى:«هيچ وقت مسلمانان اسلام را نگهدارى نكردهاند،هميشه اسلام بوده است كه مسلمانان را نگهدارى كرده است.»هر وقتخطر عميقى كشور را تهديد مىكند،آن وقت مىبينيد مىآيند سراغ على بن ابيطالب و نهج البلاغهاش،سراغ حسين بن على و ياد او.ما از آن مردمى هستيم كه فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجيهم الى البر اذا هم يشركون (11) .بعضى از مردم سوار كشتى كه مىشوند،هنگامى كه دريا طوفانى مىشود صداى يا الله يا الله،خدا خدايشان بلند استبا خلوص نيت،در باره چيزى جز خدا فكر نمىكنند.ولى وقتى خدا نجاتشان مىدهد،به ساحل نجات كه مىرسند،وقتى خطر را دور مىبينند،بكلى يادشان مىرود،منكر خدا مىشوند،براى خدا مشرك مىسازند.ما در همين كشور خودمان مگر نديديم حدود بيست و پنجسال پيش (12) چقدر نام حسين بن على و على بن ابيطالب را آنها كه نمىبردند،مىبردند! همينكه نجات پيدا كردند،گفتند ما بابك خرمدين داشتيم،المقنع داشتيم،مازيار داشتيم. وقتى كه خطرى اين ملت را تهديد مىكند،بابك خرمدين كدام جهنم دره است؟!به جنگ حسين بن على مىآيند،قهرمان در مقابل او درست مىكنند.خجالت نمىكشند!به جاى اينكه افتخار كند اسم پسرش را حسين بگذارد،بابك و مازيار و جمشيد و فرشيد مىگذارد!
نامهاى اسلامى و زبان اسلام را زنده نگه داريد
به خدا تمام اينها مبارزه با اسلام است،ميراندن اسلام است.شعارهاى دين را زنده نگه داريد. يكى از شعارهاى دين اسمهاست.من نمىفهمم اينكه مىگويند فلان اسم دمده شده،كهنه شده،يعنى چه؟مگر اسم هم نو و كهنه دارد؟!چون اسم فلان كلفت فاطمه است،پس فاطمه اسم كلفتهاست!خيلى عجيب است!پس ديگر ما ديگر اسم دخترمان را فاطمه نگذاريم!همين، خودش يك امر به معروف و نهى از منكر است.يك درجه امر به معروف و نهى از منكر اين است كه مردم!بر فرزندانتان اسمهاى اسلامى بگذاريد.اين امر به معروف است.مبارزه كنيد با اسمهاى غير اسلامى.اين نهى از منكر است.براى مؤسساتتان نام اسلامى بگذاريد.نامهاى اسلامى را زنده نگه داريد.
زبان اسلام را زنده نگه داريد.زبان عربى زبان يك قوم نيست،زبان اسلام است.زبان عربى زبان عرب نيست،زبان اسلام است.اگر قرآن نبود،اصلا اين زبان در دنيا وجود نداشت.از اهم وظايف ما اين است كه اين زبان را حفظ كنيم.هر فرهنگى،هر تمدنى اگر بخواهد زنده بماند، بايد زبانش زنده بماند،اگر زبانش مرد خودش مرده است.اين مبارزه علنى را كه با زبان عربى مىبينيد،بايد بيدار بشويد،بايد بفهميد،بايد شعور داشته باشيد،عقل داشته باشيد،و الله اين، مبارزه با اسلام است.با حروف الفبا كه كسى مبارزه ندارد.به خدا قسم ما در مقابل زبان عربى وظيفه داريم كه اين زبان اسلام را حفظ كنيم،نگهدارى كنيم.چه كسى جلوى شما را گرفته است؟كلاسهايى تشكيل بدهيد و از كسانى كه زبان عربى را مىدانند دعوت كنيد،خودتان، همسرتان، فرزندانتان اين زبان را ياد بگيريد.اگر ياد بگيريد نه تنها ضرر نكردهايد،خيلى هم سود بردهايد چون يكى از زبانهاى زنده دنياست.اينهمه انگليسى زبانها زبانشان را تبليغ كردند و آن را آنچنان به ما تحميل كردند كه تا اندرون خانههاى ما نفوذ كرده است،براى چه؟ دلشان به حال ما سوخته بود؟براى اينكه عادتشان را به ما تحميل كنند،افكارشان را به ما تحميل كنند،تمدن خودشان را به ما تحميل كنند،روح خودشان را بر روح ما تحميل كنند، براى اينكه روح ما را خرد كنند.چقدر ما مسلمانها غافل بوديم و هستيم!نه تنها ما ايرانيها،به هر جاى دنياى اسلام كه انسان قدم مىگذارد،مىبيند قرنها در خواب بودهاند.خوشبختانه كم كم مسلمانان در حال بيدارى هستند.چقدر انسان بايد متاسف و متاثر باشد كه دو نفر مسلمان از دو كشور مختلف وقتى يكديگر را در مكه يا مدينه ملاقات مىكنند،زبان يكديگر را نمىفهمند،بايد با زبان انگليسى تفاهم كنند.اينها نقشههاى سيصد چهار صد ساله است.آيا هنوز وقت آن نرسيده كه ما اندكى در مقابل اين نقشهها بيدار شويم؟! كنتم خير امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر (13) .
آگاهى و بصيرت،شرط اساسى امر به معروف و نهى از منكر
اين وظيفه بزرگ(امر به معروف و نهى از منكر)دو ركن،دو شرط اساسى دارد.يكى از آنها رشد،آگاهى و بصيرت است.حالا كه من گفتم امر به معروف و نهى از منكر،لابد همه ما خيال كرديم كه خوب از اينجا برويم و امر به معروف و نهى از منكر كنيم.از شما مىپرسم:اصلا من و شما مىفهميم كه امر به معروف و نهى از منكر چيست و چگونه بايد انجام شود؟تا حالا كه امر به معروف و نهى از منكرهاى ما در اطراف دگمه لباس و بند كفش مردم بوده است،در حول و حوش موى سر و دوخت لباس مردم بوده است!ما اصلا معروف چه مىشناسيم كه چيست؟منكر چه مىشناسيم كه چيست؟ما گاهى معروفها را به جاى منكر مىگيريم و منكرها را به جاى معروف.بهتر اينكه ما جاهلها امر به معروف و نهى از منكر نكنيم.چه منكرها كه به نام امر به معروف و نهى از منكر به وجود نيامد!آگاهى و بصيرت مىخواهد، خبرت و خبرويت مىخواهد،دانايى،روانشناسى و جامعه شناسى مىخواهد تا انسان بفهمد كه چگونه امر به معروف و نهى از منكر كند،يعنى راه معروف را تشخيص بدهد،ببيند معروف كجاست،منكر را تشخيص بدهد،ريشه منكر را به دستبياورد،از كجا آن منكر سر چشمه مىگيرد.و لهذا ائمه دين فرمودهاند:جاهل بهتر است امر به معروف و نهى از منكر نكند،چرا؟ «لانه ما يفسده اكثر مما يصلحه» (14) چون جاهل هنگامى كه امر به معروف و نهى از منكر مىكند،مىخواهد بهتر كند بدتر مىكند.و چقدر در اين زمينه مثالها زياد است!
شايد شما بگوييد:ما جاهليم،پس امر به معروف و نهى از منكر از ما ساقط شد!جواب شما را دادهاند.قرآن مىفرمايد: ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينة (15) ، لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل (16) .از يكى از معصومين مىپرسند:بعضى از مردم جاهلند،در روز قيامتبا اينها چگونه عمل مىشود؟مىفرمايد:در آن روز عالمى را مىآورند كه عمل نكرده است،مىگويند چرا عمل نكردى؟جواب ندارد،بايد به سرنوشت ننگين و سهمگين خود دچار شود.شخصى را مىآورند و مىگويند:تو چرا عمل نكردى؟مىگويد:نمىدانستم، نمىفهميدم!مىگويند:«هلا تعلمت» (17) نمىدانم،نمىفهمم هم عذر شد؟!خدا عقل را براى چه آفريده است؟براى اينكه بفهمى،موشكافى كنى،بروى كاوش كنى،تحقيق كنى.تو بايد از آن كسانى باشى كه نه تنها اوضاع زمان خودت را درك بكنى،بلكه بايد آينده را هم بفهمى و درك بكنى.امير المؤمنين فرمود:«و لا نتخوف قارعة حتى تحل بنا» (18) مردم ما نادان شدهاند، بلايايى را كه به آنها رو مىآورد،تا رو نياورده تشخيص نمىدهند،پيش بينى ندارند.بايد پيش بينى كنند.نه تنها بايد به اوضاع زمان خودشان آگاه باشند بلكه بايد آنچنان جامعه شناس باشند كه مصائبى را كه در آينده مىخواهد پيش بيايد،تشخيص بدهند و بفهمند كه در پنجاه سال بعد چنين خواهد شد. و لقد اتينا ابراهيم رشده (19) .
روشن بينى امام حسين عليه السلام
يكى از چيزهايى كه به نهضتحسين بن على عليه السلام ارزش زياد مىدهد روشن بينى است،يعنى حسين عليه السلام در آن روز چيزهايى را در خشتخام ديد كه ديگران در آينه هم نمىديدند.ما امروز نشستهايم و اوضاع آن زمان را تشريح مىكنيم.ولى مردمى كه در آن زمان بودند،آنچنانكه حسين بن على عليه السلام مىفهميد نمىفهميدند.
شب تاسوعاست.ذكر خيرى از آن مجاهد فى سبيل الله،آمر به معروف و ناهى از منكر،كسى كه حسين بن على عليه السلام از او در كمال رضايتبود،حضرت عباس عليه السلام بكنيم. روابط در آن زمان مثل اين زمان نبود.حوادثى را كه در شام اتفاق مىافتاد،مردمى كه در كوفه يا مدينه بودند خيلى دير خبر دار مىشدند و گاهى هيچ خبردار نمىشدند،بهترين دليلش داستان اهل مدينه است:حسين بن على در مدينه قيام مىكند،بيعت نمىكند و به مكه مىرود،بعد آن جريانها پيش مىآيد تا شهيد مىشود.تازه عامه مردم مدينه چشمهايشان را مىمالند كه چرا حسين بن على شهيد شد؟برويم شام مركز خلافت را ببينيم قضيه از چه قرار بوده.يك هيئت هفت هشت نفرى را مامور اين كار مىكنند.مىروند به شام،مدتى در آنجا مىمانند،تحقيق مىكنند،حتى با خليفه ملاقات مىكنند،اوضاع و احوال را كاملا مىبينند و بر مىگردند.وقتى مردم از آنها مىپرسند قضيه از چه قرار بود،مىگويند:نپرسيد، كه ما در مدتى كه در شام بوديم مىترسيديم كه از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بين برويم. (تازه آن حرفى را كه ابا عبد الله عليه السلام گفت:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» (20) مىفهمند و اعتراف مىكنند كه راست گفتحسين بن على.)گفتند مگر چه قضيهاى بود؟گفتند:همينقدر به شما بگوييم كه ما از نزد كسى آمدهايم كه علنا شراب مىنوشد،علنا سگبازى مىكند،يوزبازى مىكند،هر فسقى را انجام مىدهد-و حتى آنها در تعبير خودشان گفتند-با مادر خود زنا مىكند،با محارم خود زنا مىكند.تازه پيش بينى ابا عبد الله را فهميدند كه حسين از روز اول اينها را مىدانست.
در عاشورا هم فرمود كه اينها مرا خواهند كشت،اما من امروز به شما مىگويم كه بعد از كشتن من اينها ديگر نخواهند توانستبه حكومتخودشان ادامه دهند،آل ابى سفيان ديگر رفتند.آل ابو سفيان كه خيلى زود رفتند،بلكه آل اميه نتوانستند به حكومتخود ادامه دهند، چرا كه بعد بنى العباس بر همين اساس آمدند و خلافت را از آنها تصاحب كردند و پانصد سال خلافت كردند،و حكومتبنى اميه بعد از قضيه كربلا دائما متزلزل بود.چه اثرى از اين بهتر و بيشتر كه در ميان خود بنى اميه مخالف پيدا كرد؟اينها نيروى معنويت را مىرساند.
همين ابن زياد با آن شقاوت،برادرى دارد به نام عثمان بن زياد.عثمان آمد به برادرش گفت: برادر!من دلم مىخواست تمام اولاد زياد به فقر و ذلت و نكبت و بدبختى دچار مىشدند و چنين جنايتى در خاندان ما پيدا نمىشد.مادرش مرجانه يك زن بد كاره است.وقتى كه پسرش چنين كارى را كرد،به او گفت:پسرم!اين كار را كردى ولى بدان كه ديگر بويى از بهشتبه مشامت نخواهد رسيد.مروان حكم،آن شقى ازل و ابد،برادرى دارد به نام يحيى بن حكم.يحيى در مجلس يزيد به عنوان يك معترض از جا بلند شد،گفت:سبحان الله!اولاد سميه(يعنى اولاد مادر زياد)،دختران سميه بايد محترم باشند ولى آل پيغمبر را تو به اين وضع در اين مجلس حاضر كردهاى؟!آرى،نداى حسينى از درون خانه اينها بلند شد.داستان هند،زن يزيد را هم شنيدهايد كه از اندرون خانه يزيد حركت كرد و به عنوان يك معترض به وضع موجود به سوى او آمد و يزيد مجبور شد اصلا تكذيب كند،بگويد اصلا من راضى به اين كار نبودم،اين كار را من نكردم،عبيد الله زياد از پيش خود كرد.
آخرين پيش بينى امام حسين عليه السلام اين بود:يزيد آن دو سال بعد را با يك نكبتى حكومت مىكند و بعد مىميرد.پسر معاوية بن يزيد-كه خليفه و وليعهد اوست و معاويه اين اوضاع را براى اينها تاسيس كرده بود-بعد از چهل روز رفتبالاى منبر و گفت:ايها الناس!جد من معاويه با على بن ابيطالب جنگيد و حق با على بود نه با جد من،پدرم يزيد با حسين بن على جنگيد و حق با حسين بود نه با پدرم،و من از اين پدر بيزارى مىجويم.من خودم را شايسته خلافت نمىدانم و براى اينكه مثل گناهانى كه جد و پدرم مرتكب شدند مرتكب نشوم،اعلان مىكنم كه از خلافت كنارهگيرى مىكنم.كنار رفت.اين نيروى حسين بن على عليه السلام بود،نيروى حقيقتبود.در دوست و دشمن اثر گذاشت.
امام صادق عليه السلام فرمود:«رحم الله عمى العباس لقد اثر و ابلى بلاء حسنا...» (21) خدا رحمت كند عموى ما عباس را،عجب نيكو امتحان داد،ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد.براى عموى ما عباس مقامى در نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه مقام او را مىبرند.)اينقدر جوانمردى،اينقدر خلوص نيت،اينقدر فداكارى!ما تنها از ناحيه پيكر عمل نگاه مىكنيم،به روح عمل نگاه نمىكنيم تا ببينيم چقدر اهميت دارد.
شب عاشوراست.عباس در خدمت ابا عبد الله عليه السلام نشسته است.در همان وقتيكى از سران دشمن مىآيد،فرياد مىزند:عباس بن على و برادرانش را بگوييد بيايند.عباس مىشنود ولى مثل اينكه ابدا نشنيده است،اعتنا نمىكند.آنچنان در حضور حسين بن على مؤدب است كه آقا به او فرمود:جوابش را بده هر چند فاسق است.مىآيد مىبيند شمر بن ذى الجوشن است.شمر روى يك علاقه خويشاوندى دور كه از طرف مادر عباس دارد و هر دو از يك قبيلهاند،وقتى كه از كوفه آمده استبه خيال خودش امان نامهاى براى ابا الفضل و برادران مادرى او آورده است.به خيال خودش خدمتى كرده است.تا حرف خودش را گفت،عباس عليه السلام پرخاش مردانهاى به او كرد،فرمود:خدا تو را و آن كسى كه اين امان نامه را به دست تو داده است لعنت كند.تو مرا چه شناختهاى؟درباره من چه فكر كردهاى؟تو خيال كردهاى من آدمى هستم كه براى حفظ جان خودم،امامم،برادرم حسين بن على عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو؟آن دامنى كه ما در آن بزرگ شدهايم و آن پستانى كه از آن شير خوردهايم،اين طور ما را تربيت نكرده است.
جناب ام البنين،همسر على عليه السلام،چهار پسر از على دارد.مورخين نوشتهاند على عليه السلام مخصوصا به برادرش عقيل توصيه مىكند كه زنى براى من انتخاب كن كه«ولدتها الفحولة»از شجاعان زاده شده باشد،از شجاعان ارث برده باشد«لتلد لى ولدا شجاعا»مىخواهم از او فرزند شجاع به دنيا بيايد.(البته در متن تاريخ ندارد كه على عليه السلام گفته باشد هدف و منظور من چيست،اما آنها كه به روشن بينى على معترف و مؤمناند مىگويند على آن آخر كار را پيش بينى مىكرد.)عقيل،ام البنين را انتخاب مىكند.به آقا عرض مىكند كه اين زن از نوع همان زنى است كه تو مىخواهى.چهار پسر كه ارشدشان وجود مقدس ابا الفضل العباس است،از اين زن به دنيا مىآيند،هر چهار پسر در كربلا در ركاب ابا عبد الله حركت مىكنند و شهيد مىشوند.وقتى كه نوبتبنى هاشم رسيد،ابا الفضل كه برادر ارشد بود به برادرانش گفت:برادرانم!من دلم مىخواهد شما قبل از من به ميدان برويد،چون مىخواهم اجر شهادت برادر را ادراك كرده باشم.گفتند:هر چه تو امر كنى.هر سه نفر شهيد شدند،بعد ابا الفضل قيام كرد.اين زن بزرگوار(ام البنين)كه تا آن وقت زنده بود ولى در كربلا نبود،شهادت چهار پسر رشيد خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست.در مدينه برايش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمتحسين بن على عليه السلام شهيد شدند.براى اين پسرها ندبه و گريه مىكرد.گاهى سر راه عراق و گاهى در بقيع مىنشست و ندبههاى جانسوزى مىكرد. زنها هم دور او جمع مىشدند.مروان حكم كه حاكم مدينه بود،با آنهمه دشمنى و قساوت گاهى به آنجا مىآمد و مىايستاد و مىگريست.از جمله ندبههايش اين است:
لا تدعونى ويك ام البنين تذكرينى بليوث العرين كانتبنون لى ادعى بهم و اليوم اصبحت و لا من بنين
اى زنان!من از شما يك تقاضا دارم و آن اين است كه بعد از اين مرا با لقب ام البنين نخوانيد(چون ام البنين يعنى مادر پسران،مادر شير پسران)،ديگر مرا به اين اسم نخوانيد. وقتى شما مرا به اين اسم مىخوانيد،به ياد فرزندان شجاعم مىافتم و دلم آتش مىگيرد. زمانى من ام البنين بودم ولى اكنون ام البنين و مادر پسران نيستم.
مرثيهاى دارد راجع به خصوص ابا الفضل العباس:
يا من راى العباس كر على جماهير النقد و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد
مىگويد:اى چشمى كه در كربلا بودى و آن منظرهاى كه عباس من،شير بچه من،حمله مىكرد مىديدى و ديدهاى!اى مردمى كه آنجا حاضر بودهايد!براى من داستانى نقل كردهاند، نمىدانم اين داستان راست استيا نه.يك خبر خيلى جانگداز به من دادهاند،نمىدانم راست استيا نه.به من گفتهاند كه اولا دستهاى پسرت بريده شد،بعد در حالى كه فرزند تو دست در بدن نداشتيك مرد لعين ناكس آمد و عمودى آهنين بر فرق او زد.واى بر من كه مىگويند بر سر شير بچهام عمود آهنين فرود آمد.بعد مىگويد:عباس جانم!فرزند عزيزم!من خودم مىدانم كه اگر دست در بدن داشتى هيچ كس جرات نزديك شدن به تو را نمىكرد.
لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پىنوشتها:
1- توبه/112.
2- زيارت وارث.
3- چون زكات،تنها پول دادن نيست،ثروت زكاتى دارد،نطق زكاتى دارد،فكر و مغز زكات دارد،بدن انسان مجموعا زكات دارد،دست و پا هر يك زكاتى دارند،چشم زكاتى دارد،گوش زكاتى دارد.يعنى هر نعمتى كه خدا مىدهد،وقتى شما بهرهاى از آن نعمت را در خدمت مخلوقات خدا قرار مىدهيد،زكات دادهايد.در قرآن مىخوانيد: الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون (بقره/3)متقين كسانى هستند كه به غيب و ماوراء محسوسات ايمان دارند،نماز را بپا مىدارند و از آنچه ما به آنها انعام كردهايم مىبخشند.وقتى كه از معصوم مىپرسند:يعنى چه از آنچه كه ما به آنها دادهايم؟امام مىفرمايد:«اى مما علمناهم يعلمون».به موضوع مال و ثروت اختصاص نمىدهد.يكى از مصداقهايش اين است كه اگر شما عالم هستيد،اگر مىدانيد چيزى را كه ديگران نمىدانند،اگر علم مفيدى براى بشر نزد شما هست،انفاق و زكات آن در راه خدا اين است كه به محتاجان برسانيد.اين هم زكات و انفاق است.
4- [بحار الانوار،ج 20/ص206 و مناقب ابن شهر آشوب،ج 3/ص 138 قريب به اين عبارت را آوردهاند.]
5- انعام/11.
6- نهج البلاغه،كلمات قصار،حكمت 70.
7- نهج البلاغه،خطبه 214.
8- نهج البلاغه،خطبه129.
9- سخن چينى.
10- [خواننده محترم توجه دارد كه اين سخنرانيها در زمان رژيم منحوس گذشته ايراد شده و تاريخ آنها مقارن با ايام نوروز بوده است.]
11.عنكبوت/65.
12- [زمان نهضت ملى شدن نفت و تزلزل حكومت پهلوى]
13- آل عمران/110.
14- كافى،ج 1/ص 44،باب عمل بدون علم.
15- انفال/42.
16- نساء/165.
17- امالى مفيد،ص 228.
18- نهج البلاغه،خطبه 32.
19- انبياء/51.
20- مقتل الحسين مقرم،ص146.
21- ابصار العين،ص26.