4-مراحل و اقسام امر به معروف و نهى از منكر

مرحله هجر و اعراض

علماى اسلامى براى امر به معروف و نهى از منكر مراتب و درجات و همچنين اقسامى قائل شده‏اند.[در مرحله اول گفته‏اند بايد شخص از منكر] (1) تنفر و انزجار داشته باشد،يعنى بايد ريشه‏اى در روح و قلب و ضميرش داشته باشد.و در مرحله بعد گفته‏اند اولين درجه و مرتبه نهى از منكر هجر و اعراض است،يعنى وقتى شما فرد يا افرادى را مى‏بينيد كه مرتكب منكراتى مى‏شوند،مرتكب كارهاى زشتى مى‏شوند،به عنوان مبارزه با او(نه مبارزه با شخص او بلكه مبارزه با كار زشت او)و براى اينكه او را از كار زشتش باز داريد،از او اعراض مى‏كنيد، وى را مورد هجر قرار مى‏دهيد،يعنى با او قطع رابطه مى‏كنيد.

به عنوان مثال،شخصى رفيق و دوست‏شماست،با يكديگر صميمى و محشور و معاشر هستيد، روابطتان با يكديگر دوستانه است،رفت و آمد داريد،با هم گرم مى‏گيريد،مسافرت مى‏رويد، ميانتان هدايايى مبادله مى‏شود.يك وقت اطلاع پيدا مى‏كنيد كه همين رفيق و دوست صميمى شما دچار فلان عمل زشت‏شده است،فلان كار زشت را مرتكب مى‏شود،فلان گناه قطعى و مسلم را مرتكب مى‏شود.يكى از درجات و مراتب امر به معروف و نهى از منكر و در واقع يكى از اقسام تنبيه كه در مواردى بايد اجرا شود اين است كه شما نسبت‏به او سردى نشان دهيد،بى اعتنايى كنيد و آن صميميتى را كه سابقا به او نشان مى‏داديد بعد از اين نشان ندهيد.اين خود،نوعى تنبيه است.البته انسان بايد در باب امر به معروف و نهى از منكر منطق به كار ببرد،عمل او منطبق با منطق باشد.اين در موردى است كه اگر شما با آن شخصى كه با او صميميت داريد قطع رابطه كنيد و نسبت‏به او سردى نشان دهيد،اين عمل شما نسبت‏به او تنبيه باشد و تنبيه تلقى شود،يعنى تحت‏يك زجر و شكنجه روحى قرار گيرد و اين عمل شما در جلوگيرى از كار بد او تاثير داشته باشد،و الا مواردى هم هست كه كسى،فرزند شما، دوست‏شما،جوانى،مبتلا به عادت زشتى شده است و رابطه او با شما روى عادتى است كه از گذشته داشته است.چه بسا از اينكه شما با او قطع رابطه كنيد استقبال مى‏كند تا او هم با شما قطع رابطه كند و آزادتر دنبال منكرات و كارهاى زشت‏برود.در اينجا قطع رابطه شما با او نه تنها اثر تنبيهى ندارد بلكه اثر تشويقى نيز دارد،يعنى او را بيشتر در كار خود آزاد مى‏گذاريد و عملا به آن كار تشويق مى‏كنيد.در چنين مواردى اين كار درست نيست.پس اينكه علما مى‏گويند يكى از درجات امر به معروف و نهى از منكر اعراض و هجر است،در موردى است كه كار شما اثر بگذارد و اثر آن هم تنبيه طرف باشد.

البته اعراض و هجر ديگرى نيز هست كه نهى از منكر نيست و عنوان ديگرى دارد:شما با خانواده‏اى محشور بوده‏ايد،رابطه دوستى و احيانا خويشاوندى داشته‏ايد،مى‏بينيد اين خانواده فاسد شده است.به خاطر حفظ خود و خانواده‏تان(براى اينكه معاشرت با بيمار، بيمارى مى‏آورد: «مى‏رود از سينه‏ها در سينه‏ها از ره پنهان صلاح و كينه‏ها» افراد به طور مخفى در يكديگر اثر مى‏گذارند)و براى اينكه عادت زشت آنها در خانواده شما سرايت نكند،با آنها قطع رابطه مى‏كنيد.حساب اين مورد از موارد ديگر جداست.

پس در مواردى كه انسان خود بهتر تشخيص مى‏دهد،در مواردى كه انسانى دچار عادت زشتى شده است كه اگر شما دوستى خود را با او ادامه دهيد به منزله تشويق اوست ولى اگر با او قطع رابطه كنيد زجر روحى مى‏كشد و تنبيه مى‏شود،قطعا بر شما واجب است كه با اين شخص قطع رابطه كنيد،از او اعراض كنيد.اين يك درجه است.

مرحله زبان

درجه دومى كه علما و دانشمندان براى نهى از منكر ذكر كرده‏اند مرحله زبان است،مرحله پند و نصيحت و ارشاد است.يعنى بسا هست آن بيمارى كه دچار منكرى هست و عمل زشتى را مرتكب مى‏شود،به خاطر جهالت و نادانى اوست،تحت تاثير يك سلسله تبليغات قرار گرفته است،احتياج به مربى دارد،احتياج به هادى و راهنما و معلم دارد،احتياج به روشن كننده دارد،احتياج به فردى دارد كه با او تماس بگيرد،با كمال مهربانى با او صحبت كند،موضوع را با او در ميان بگذارد،معايب و مفاسد را براى او تشريح كند تا آگاه شود و باز گردد.اين مرحله نيز يك درجه از«نهى از منكر»است،به اين معنى كه در مواردى كه كسى با ما تماس دارد و به يك عمل منكر و زشتى ابتلا دارد و ما مى‏توانيم با منطقى روشنگر او را به ترك آن عمل قانع كنيم،بر ما واجب است كه با چنين منطقى با آن شخص تماس بگيريم.

مرحله عمل

مرحله سوم مرحله عمل است.گاهى طرف در درجه‏اى و در حالى است كه نه اعراض و هجران ما تاثيرى بر او مى‏گذارد و نه مى‏توانيم با منطق و بيان و تشريح مطلب،او را از منكر باز داريم،بلكه بايد وارد عمل شويم،اگر وارد عمل شويم،مى‏توانيم.چطور وارد عمل شويم؟ وارد عمل شدن،مختلف است.معناى وارد عمل شدن تنها زور گفتن نيست،كتك زدن و مجروح كردن نيست.البته نمى‏گويم در هيچ جا نبايد تنبيه عملى شود.بله،مواردى هم هست كه جاى تنبيه عملى است.اسلام دينى است كه طرفدار حد است،طرفدار تعزير است،يعنى دينى است كه معتقد است مراحل و مراتبى مى‏رسد كه مجرم را جز تنبيه عملى چيز ديگرى تنبيه نمى‏كند و از كار زشت‏باز نمى‏دارد.اما انسان نبايد اشتباه كند و خيال كند كه همه موارد،موارد سختگيرى و خشونت است.

على عليه السلام درباره پيغمبر اكرم اين طور تعبير مى‏كند:«طبيب دوار بطبه،قد احكم مراهمه و احمى مواسمه‏» (2) مى‏فرمايد:او طبيب بود،پزشكى بود كه بيمارها و بيماريها را معالجه مى‏كرد.بعد به اعمال اطباء تشبيه مى‏كند كه اطباء،هم مرهم مى‏نهند و هم جراحى مى‏كنند و احيانا داغ مى‏كنند.مى‏گويد پيغمبر دو كاره بود:پزشكى بود هم مرهم نه و هم جراح و داغ كن.مقصود اين است كه پيغمبر دو گونه عمل مى‏كرد.يك نوع عمل پيغمبر، مهربانى و لطف بود.اول هم‏«احكم مراهمه‏»را ذكر مى‏كند،يعنى عمل اول پيغمبر هميشه لطف و مهربانى بود.ابتدا از راه لطف و مهربانى معالجه مى‏كرد،با منكرات و مفاسد مبارزه مى‏كرد،اما اگر به مرحله‏اى مى‏رسيد كه ديگر لطف و مهربانى و احسان و نيكى سود نمى‏بخشيد،آنها را به حال خود نمى‏گذاشت.اينجا بود كه وارد عمل جراحى و داغ كردن مى‏شد.هم مرهمهاى خود را بسيار محكم و مؤثر انتخاب مى‏كرد و هم آنجا كه پاى داغ كردن و جراحى در ميان بود،عميق داغ مى‏كرد و قاطع جراحى مى‏نمود.سعدى ما هم اين مطلب را مى‏گويد ولى بدون آنكه حق تقدمى براى مهربانى قائل شده باشد.مى‏گويد:

درشتى و نرمى بهم در به است چو رگزن كه جراح و مرهم نه است

مى‏گويد:هم درشتى بايد باشد و هم مهربانى،مثل رگزن كه هم جراحى مى‏كند و هم مرهم مى‏نهد.اين در مورد مبارزه با منكرات.

امر به معروف لفظى و عملى

ولى در مورد امر به معروف چطور؟به چه شكل و نحوى بايد انجام شود؟امر به معروف هم عينا همين تقسيمات را دارد با اين تفاوت كه امر به معروف يا لفظى است‏يا عملى.امر به معروف لفظى اين است كه انسان با بيان حقايق را براى مردم بگويد،خوبيها را براى مردم تشريح كند،مردم را تشويق كند و به آنها بفهماند كه امروز كار خير چيست.

امر به معروف عملى اين است كه انسان نبايد به گفتن قناعت كند،گفتن كافى نيست. مى‏توانيم بگوييم يكى از بيماريهاى اجتماع امروز ما اين است كه براى گفتن بيش از اندازه ارزش قائل هستيم.البته گفتن خيلى ارزش دارد،نمى‏خواهم منكر ارزش گفتن باشم.تا گفتن نباشد،روشن كردن نباشد،نوشتن و تشريح حقايق نباشد،كارى نمى‏شود كرد.مقصودم اين است كه ما مى‏خواهيم همه چيز با گفتن درست‏شود،مثل آن كسانى كه مى‏خواهند با ورد همه چيز را درست كنند،وردى بخوانند،زمين آسمان شود و آسمان زمين.ما مى‏خواهيم فقط با قدرت لفظ و بيان وارد شويم و حال اينكه مطلب اين جور نيست.گفتن،شرط لازم هست ولى كافى نيست،بايد عمل كرد. هر يك از امر به معروف لفظى و امر به معروف عملى به دو طريق است:مستقيم و غير مستقيم.گاهى كه مى‏خواهيد امر به معروف يا نهى از منكر كنيد، مستقيم وارد مى‏شويد،حرف را مستقيم مى‏زنيد،يعنى اگر مى‏خواهيد كسى را وادار به كارى كنيد مى‏گوييد:من از جنابعالى خواهش مى‏كنم فلان كار را انجام دهيد.ولى يك وقت هم به طور غير مستقيم به او تفهيم مى‏كنيد،كه البته مؤثرتر و مفيدتر است،يعنى بدون آنكه او بفهمد كه شما داريد با او حرف مى‏زنيد،از كسى كه فلان كار را كرده است تعريف مى‏كنيد،كار او را توجيه و تشريح مى‏كنيد،مى‏گوييد:فلان كس در فلان مورد چنين عمل كرده،اين طور رفتار كرده و...تا او بداند و بفهمد.اين،بهتر در او اثر مى‏گذارد كما اينكه عمل هم به طور غير مستقيم مؤثرتر است.حال براى روش غير مستقيم،حديث معروفى را براى شما ذكر مى‏كنم، ببينيد اين روش چقدر مؤثر است:

حسنين(امام حسن و امام حسين)عليهما السلام در حالى كه هر دو طفل بودند،به پيرمردى كه در حال وضو گرفتن بود برخورد مى‏كنند،متوجه مى‏شوند كه وضوى او باطل است.اين دو آقا زاده كه به رسم اسلام و رسوم روانشناسى آگاه بودند،فورا متوجه شدند كه از يك طرف بايد پيرمرد را آگاه كنند كه وضويش باطل است و از طرف ديگر اگر مستقيما به او بگويند آقا وضوى تو باطل است،شخصيتش جريحه‏دار مى‏شود،ناراحت مى‏شود،اولين عكس العملى كه نشان مى‏دهد اين است كه مى‏گويد خير،همين طور درست است،هر چه هم بگويى گوش نمى‏كند.بنابراين جلو رفتند و گفتند:ما هر دو مى‏خواهيم در حضور شما وضو بگيريم.ببينيد كداميك از ما بهتر وضو مى‏گيريم.(معمولا آدم بزرگ درباره بچه مى‏پذيرد.)مى‏گويد وضو بگيريد تا ميان شما قضاوت كنم.امام حسن يك وضوى كامل در حضور او گرفت،بعد هم امام حسين.تازه پيرمرد متوجه شد كه وضوى خودش نادرست‏بوده.بعد گفت:وضوى هر دوى شما درست است،وضوى من خراب بود.اين طور از طرف اعتراف مى‏گيرند.حالا اگر در اينجا فورا مى‏گفتند:پيرمرد!خجالت نمى‏كشى؟!با اين ريش سفيدت تو هنوز وضو گرفتن را بلد نيستى؟ !مرده شور تركيبت را ببرد!او از نماز خواندن هم بيزار مى‏شد.

چند نمونه از امر به معروف‏هاى غلط

يكى از آقايان خطبا نقل مى‏كرد كه مردى در مشهد اصلا با دين پيوندى نداشت،!250 نه تنها نماز نمى‏خواند و روزه نمى‏گرفت،بلكه به چيزى اعتقاد نداشت،يك آدم ضد دين بود.ما مدت زيادى با اين آدم صحبت كرديم تا اينكه نرم و ملايم و واقعا معتقد و مؤمن شد و روش خود را بكلى تغيير داد،نمازش را مى‏خواند،روزه‏اش را مى‏گرفت،و كارش به جايى كشيد كه با اينكه ادارى بود و پست‏حساسى هم در خراسان داشت،مقيد شده بود كه نمازش را با ماعت‏بخواند.مى‏رفت مسجد گوهرشاد پشت‏سر مرحوم آقاى نهاوندى،لباسهايش را مى‏كند، عبايى هم مى‏پوشيد.در جلسات ما هم شركت مى‏كرد.مدتى ما ديديم كه اين آقا پيدايش نيست.گفتيم لابد رفته است مسافرت.رفقا گفتند:نه،او اينجاست و نمى‏آيد،حالا چطور شده است كه در جلسات ما شركت نمى‏كند،نمى‏دانيم.بعد كاشف به عمل آمد كه ديگر نماز جماعت هم نمى‏رود.تحقيق كرديم ببينيم كه علت چيست.اين مردى كه آن طور به دين و مذهب رو آورده بود،چطور يكمرتبه از دين و مذهب رو برگرداند؟رفتيم سراغش،معلوم شد قضيه از اين قرار بوده است:اين آقا چند روز متوالى كه رفته نماز جماعت و در صف چهارم پنجم مى‏ايستاده،يك روز يكى از مقدس مآبهايى كه در صف اول پشت‏سر امام مى‏نشينند و تحت الحنك مى‏اندازند و نمى‏دانم مسواك چه جورى مى‏زنند و هميشه خودشان را از خدا طلبكار مى‏دانند،در ميان جمعيت،در موقع نماز،از آن صف اول بلند مى‏شود مى‏آيد تا اين آدم را پيدا كند.روبرويش مى‏نشيند و مى‏گويد:آقا!مى‏گويد:بله.يك سؤالى از شما دارم. بفرماييد.شما مسلمان هستيد يا نه؟اين بيچاره در مى‏ماند كه چه جواب بدهد.مى‏گويد:اين چه سؤالى است كه شما از من مى‏كنيد؟مى‏گويد:نه،خواهش مى‏كنم بفرماييد شما مسلمان هستيد يا مسلمان نيستيد؟اين بدبخت ناراحت مى‏شود،مى‏گويد من مسلمانم،اگر مسلمان نباشم،در مسجد گوهرشاد در صف جماعت چكار مى‏كنم؟مى‏گويد:اگر مسلمانى،چرا ريشت را اين طور كرده‏اى؟از همانجا سجاده را بر مى‏دارد و مى‏گويد اين مسجد و اين نماز جماعت و اين دين و مذهب مال خودتان.رفت كه رفت.اين هم يك جور به اصطلاح نهى از منكر كردن است،يعنى فراراندن و بيزار كردن مردم از دين.براى مخالف تراشى،براى دشمن تراشى، چيزى از اين بالاتر نيست.

يك وقتى يك داستان خارجى در مجله‏اى خواندم.نوشته بود دخترى خيلى مذهبى بود.يكى از شاهزادگان،عاشق و علاقه‏مند اين دختر بود ولى مرد شهوتران و عياشى بود و مى‏خواست او را در دام خودش بيندازد و اين دختر روى آن عفت و نجابتى كه داشت و اينكه پايبند اصول ديانت‏بود،هيچ تسليم اين آقا نمى‏شد.هر وسيله‏اى بر انگيخت كه او را گول بزند،نشد كه نشد. ديگر تقريبا مايوس شده بود.گذشت.يك روز ديد كسى از طرف اين دختر پيغامى آورد و خلاصه او آمادگى خود را براى اينكه با هم باشند و مدتى خوش باشند،اعلام كرد.شاهزاده تعجب كرد.رفت‏سراغ او،ديد بله آماده است.در زمينه اين قضيه تحقيق كرد كه اين دختر كه آن مقدار به نجابت و عفت‏خودش پايبند بود،چگونه يكدفعه رو آورد به عياشى و فسق و فجور؟ معلوم شد قضيه از اين قرار بوده كه يك آقاى كشيش بعد از اينكه احساس مى‏كند كه اين دختر يك روح مذهبى دارد،به خيال خودش براى اينكه او را مذهبى‏تر كند،روزى از اين دختر وقت مى‏گيرد و مى‏آيد سراغ او.مى‏گويد:من براى تو هديه‏اى آورده‏ام.ظرفى بوده و روى آن حوله‏اى قرار داشته است.هديه را جلوى او مى‏گذارد و حوله را بر مى‏دارد تا آن را نشان بدهد.يك وقت آن دختر مى‏بيند يك كله مرده از قبرستان آورده.تا چشمش مى‏افتد، تكان مى‏خورد،مى‏گويد:اين چيست؟مى‏گويد:اين را آورده‏ام تا شما درباره‏اش فكر و مطالعه كنيد،ببينيد دنيا چقدر بى‏وفاست.آنچنان نفرتى در دل اين دختر به وجود آورد كه نه تنها اثر موعظه‏اى نبخشيد،بلكه از آن وقت فكر كرد،گفت:من به عكسش عمل مى‏كنم،دنيايى كه عاقبتش اين است،اين چهار روز عمر را اساسا چرا به اين اوضاع بگذرانيم؟به سوى عياشى كشيده شد.

اين هم يك جور موعظه و نصيحت كردن است،و باور كنيد كه در ميان مواعظ و نصايحى كه افراد مى‏كنند،امر به معروف‏ها و نهى از منكرهايى كه صورت مى‏گيرد،بسيارى از خود همينها منكر است.من خودم داستانى دارم:

در ايامى كه در قم بوديم،تازه اين شركتهاى مسافربرى راه افتاده بود.آمديم به قصد مشهد سوار شديم.بعد از مدتى من احساس كردم راننده اتوبوس نسبت‏به شخص من كه معمم هستم،يك حالت‏بغض و نفرتى دارد.نه من او را مى‏شناختم و نه او مرا مى‏شناخت.ما يك سابقه شخصى نداشتيم.در ورامين كه توقف كرد،وقتى خواستم از او بپرسم كه چقدر توقف مى‏كنيد،با يك خشونتى مرا رد كرد كه ديگر تا مشهد جرات نكنم يك كلمه با او حرف بزنم. پيش خودم توجيهى كردم،گفتم لابد اين لااقل مسلمان نيست،مادى است،يهودى است.پيش خودم قطع كردم كه چنين چيزى است.يادم هست آن طرف سمنان كه رسيديم،بعد از ظهر بود،من وقتى رفتم وضو بگيرم تا نماز بخوانم،همين راننده را ديدم كه دارد پاهايش را مى‏شويد.مراقب او بودم،ديدم بعد كه پاهايش را شست وضو گرفت و بعد نماز خواند.حيرت كردم:اين كه مسلمان و نماز خوان است!ولى رابطه‏اش با من همان بود كه بود.شب شد. شت‏سر من دو تا دانشجوى تربتى بودند.آنها هم مى‏خواستند ايام تعطيلات بروند خراسان(تربت).او بر عكس،هر چه كه نسبت‏به من اظهار تنفر و خشونت داشت،نسبت‏به آنها مهربانى مى‏كرد،آنها را دوست داشت.شب كه معمولا مسافرين مى‏خوابند،از يكى از آنها خواهش كرد كه بيايد كنارش با هم صحبت كنند تا خوابش نبرد.او هم رفت.هنگامى كه همه خواب بودند،يك وقت من گوش كردم ديدم اين راننده دارد سرگذشت‏خودش را براى آن دانشجو مى‏گويد.من هم به دقت گوش مى‏كردم كه بشنوم.اولا از مردم مشهد گفت كه از آنهايشان كه با آخوندها ارتباط دارند بدم مى‏آيد،فقط از آنها كه اعيان هستند، در«ارك‏»هستند خوشم مى‏آيد.گفت:خلاصه اين را بدان كه در ميان همه فاميل من،تنها كسى كه راننده است منم.باقى ديگر دكتر هستند،مهندس هستند،تاجر هستند،افسر هستند. بدبخت فاميل منم.گفت:علتش چيست؟گفت:من سرگذشتى دارم.پدر من آدم مسلمان و بسيار متدينى بود.من بچه بودم،مرا به دبستان فرستاد.پيشنماز محله از اين مطلب خبردار شد،آمد پيش پدرم گفت:تو بچه‏ات را به مدرسه فرستاده‏اى؟!گفت:بله.گفت:اى واى!مگر نمى‏دانى كه اگر بچه‏ات به مدرسه برود لا مذهب مى‏شود؟پدر من هم از بس آدم عوامى بود، اين حرف را باور كرد.من هم كه بچه بودم.پدرم ديگر نگذاشت دنبال درس بروم.مرا دنبال كارهاى ديگر فرستاد.يك روز بعد از اينكه زن و بچه پيدا كردم فهميدم كه اصلا من سواد ندارم.

معما براى من حل شد كه اين آدم،بيچاره خودش مسلمان است ولى خودش را بدبخت صنف من مى‏داند،مى‏گويد:اين عمامه به سرها هستند كه ما را بدبخت كردند.

اين يك جور نهى از منكر است،يعنى رماندن،بدبخت كردن مردم و دشمن ساختن مردم با دين و روحانيت.بعد من پيش خود گفتم:خدا پدرش را بيامرزد كه فقط با آخوندها دشمن است،با اسلام دشمن نشد،باز نمازش را مى‏خواند،روزه‏اش را مى‏گيرد،به زيارت امام رضا مى‏رود.

اين،به طور غير مستقيم بر ضرر اسلام عمل كردن است.

يك داستان ديگر هم برايتان عرض مى‏كنم:مرد محترمى از طلبه‏هاى بسيار فاضل بود.مرد بسيار روشنفكر و متدينى است.اول بارى كه اين آدم كلاهى مى‏شود،وقتى كه وارد يكى از مجامع مى‏شود،تمام دوستان و رفقايش او را كه مى‏بينند شروع مى‏كنند به حمله كردن و تحقير كردن.آنچنان او را ناراحت و عصبانى مى‏كنند كه با اينكه طبعا آدم حليمى است،بر مى‏گردد يك حرف بسيار منطقى به آنها مى‏زند.مى‏گويد رفقا!من يك حرفى با شما دارم:شما دوست دشمنانتان هستيد و دشمن دوستانتان.برايتان توضيح مى‏دهم:من فردى هستم مثل شما،مثل شما فكر مى‏كنم،مثل شما به خدا و قرآن و پيغمبر و ائمه معتقدم،مثل شما درس خوانده‏ام،مثل شما تربيت‏شده‏ام.من با شما در هزار چيز اشتراك دارم.حداكثر به قول شما يك گناه مرتكب شده‏ام-اگر اين گناه باشد-لباسم را عجالتا تغيير داده‏ام،رفته‏ام دنبال كارى، كسبى،زندگى‏اى.فرض مى‏كنيم اين گناه باشد.شما با من آنچنان رفتار مى‏كنيد كه مرا مجبور مى‏كنيد كه با شما قطع رابطه كنم.و يك انسان هم كه بى ارتباط نمى‏تواند باشد، مجبورم بعد از اين با صنف مخالف و دشمن شما دوست‏باشم چون شما داريد به زور مرا از خودتان طرد مى‏كنيد.پس به اين دليل،شما دشمن دوست‏خودتان هستيد كه من باشم.ولى شما دوست دشمنانتان هستيد.بعد مثال مى‏زند،مى‏گويد:فلان شخص در همه عمرش هيچ وقت اساسا تظاهرى هم به اسلام نداشته است،علامتى از اسلام در او نبوده،به قرآن و اسلام اظهار اعتقاد نكرده است،معروف است‏به اينكه ظالم و ستمگر و فاسق و شرابخوار است.همين آدم كه شما از او انتظار نداريد،يكدفعه مى‏بينيد آمد به زيارت حضرت رضا.همه‏تان مى‏گوييد معلوم مى‏شود آدم مسلمانى است.اين دفعه وقتى او را مى‏بينيد،با او خوش و بش مى‏كنيد. يعنى از هزار خصلت او نهصد و نود و نه تاى آن بر ضد شما و دين شماست.چون از او انتظار نداريد،همينقدر كه يك زيارت حضرت رضا آمد مى‏گوييد نه،معلوم شد مسلمان است،اما در مورد آن كسى كه از هزار خصلت،نهصد و نود و نه خصلتش مسلمانى است،يك خصلتش به قول شما خلاف است،به خاطر اين خصلت مى‏گوييد اين ديگر مسلمان نيست و از حوزه اسلام خارج شد.پس شما دوست دشمنانتان هستيد يعنى كمك به دشمنانتان مى‏كنيد،و دشمن دوستانتان هستيد يعنى در واقع دشمن خودتان هستيد.

عمل صالح و تقوا،بهترين امر به معروف

شما اگر بخواهيد به شكل غير مستقيم امر به معروف كنيد،يكى از راههاى آن اين است كه خودتان صالح و با تقوا باشيد،خودتان اهل عمل و تقوا باشيد.وقتى خودتان اين طور بوديد، مجسمه‏اى خواهيد بود از امر به معروف و نهى از منكر.هيچ چيز بشر را بيشتر از عمل تحت تاثير قرار نمى‏دهد.شما مى‏بينيد مردم از انبياء و اولياء،زياد پيروى مى‏كنند ولى از حكما و فلاسفه آنقدرها پيروى نمى‏كنند،چرا؟براى اينكه فلاسفه فقط مى‏گويند،فقط مكتب دارند، فقط تئورى مى‏دهند،در گوشه حجره‏اش نشسته است،پى در پى كتاب مى‏نويسد و تحويل مردم مى‏دهد.ولى انبياء و اولياء تنها تئورى و فرضيه ندارند،عمل هم دارند.آنچه مى‏گويند اول عمل مى‏كنند.حتى اين طور نيست كه اول بگويند بعد عمل كنند،اول عمل مى‏كنند بعد مى‏گويند.وقتى انسان بعد از آنكه خودش عمل كرد،گفت،آن گفته اثرش چندين برابر است.

على بن ابيطالب مى‏فرمايد(و تاريخ هم نشان مى‏دهد كه اين طور است):«ما امرتكم بشى‏ء الا و قد سبقتكم بالعمل به،و لا نهيتكم عن شى‏ء الا و قد سبقتكم بالنهى عنه‏» (3) هرگز شما نديديد كه شما را به چيزى امر كنم مگر اينكه قبلا خودم عمل كرده‏ام(تا اول عمل نكنم به شما نمى‏گويم)و من هرگز شما را از چيزى نهى نمى‏كنم مگر اينكه قبلا خودم آن را ترك كرده باشم(چون خودم نمى‏كنم،شما را نهى مى‏كنم).«كونوا دعاة للناس بغير السنتكم‏» (4) مردم را به دين دعوت كنيد اما نه با زبان،با غير زبان دعوت كنيد،يعنى با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت كنيد.انسان وقتى عمل مى‏كند،خود به خود با عمل خود جامعه را تحت تاثير قرار مى‏دهد.

فيلسوف معروف معاصر،ژان پل سارتر حرفى دارد.البته حرف او تازگى ندارد ولى تعبيرى كه مى‏كند تازه است.مى‏گويد:من كارى كه مى‏كنم ضمنا جامعه خود را به آن كار ملتزم كرده‏ام.و راست هم هست.هر كارى كه شما بكنيد،كار بد يا خوب،جامعه خود را به آن كار ملتزم كرده‏ايد.خواه ناخواه كار شما موجى به وجود مى‏آورد،تعهدى براى جامعه ايجاد مى‏كند، بايدى است‏براى خود شما و بايدى است‏براى اجتماع شما،يعنى هر كارى ضمنا امر به اجتماع است و اينكه تو هم چنين كن.وقتى من كارى مى‏كنم،زبان عمل من اين است كه برادر!تو هم مثل من باش.هر چه هم بگويم مثل من نباش،نمى‏شود.من هر چه به شما بگويم به قول من عمل كن ولى به كردار من كارى نداشته باش،فايده ندارد.شما نمى‏توانيد به گفتار من توجه كنيد ولى به كردار من توجه نكنيد.آنچه در شما التزام و تعهد به وجود مى‏آورد،در درجه اول كردار من است،در درجه دوم گفتار من.

هر مصلحى اول بايد صالح باشد تا بتواند مصلح باشد.او بايد برود به پيش،به ديگران بگويد پشت‏سر من بياييد.خيلى فرق است ميان كسى كه ايستاده و به سربازش فرمان مى‏دهد:برو به پيش،من اينجا ايستاده‏ام،و كسى كه خودش جلو مى‏رود و مى‏گويد:من رفتم،تو هم شت‏سر من بيا.

در مكتب انبياء و اولياء اين را مى‏بينيم.هميشه مى‏گويند ما رفتيم،[شما هم بياييد.]على مى‏گويد من اول مى‏روم،بعد به مردم مى‏گويم پشت‏سر من بياييد.پيغمبر اسلام اگر در آنچه كه دستور مى‏داد اول خود پيشقدم نبود،محال بود ديگران پيروى كنند.اگر مى‏گفت نماز و نماز شب،خودش بيش از هر كس ديگر عبادت مى‏كرد ان ربك يعلم انك تقوم ادنى من ثلثى الليل (5) .اگر مى‏گفت انفاق در راه خدا و گذشت و ايثار،اول كسى كه ايثار مى‏كرد خودش بود، يعنى اول از خود مى‏گرفت و به ديگران مى‏داد.اگر مى‏گفت جهاد فى سبيل الله،در جنگها اول خود جلو مى‏رفت،عزيزان خود را جلو مى‏برد،و قهرا ديگران نيز علاقه‏مند مى‏شدند،شيفته مى‏شدند،عشق و شور پيدا مى‏كردند كه اين مرد در راه هدف خود عزيزترين عزيزان خود را به كام مرگ مى‏فرستد و اول خود مسلح مى‏شود و در قلب لشكر دشمن قرار مى‏گيرد،خود ضربت مى‏خورد،دندانش مى‏شكند،پيشانى‏اش مى‏شكند،آنوقت‏حقيقت را در وجود چنين شخصيتى مى‏ديدند.

براى پيغمبر چه كسى عزيزتر از على بود؟چه كسى عزيزتر از حمزه سيد الشهداء بود؟در جنگ بدر چه كسانى را اول به ميدان فرستاد؟على را فرستاد كه داماد و پسر عمويش بود و در واقع به منزله فرزندش بود(چون على از كودكى در خانه پيغمبر بزرگ شده بود.پيغمبر پسر نداشت،على به منزله پسر پيغمبر بود).عمويش حمزه را فرستاد كه چقدر او را گرامى مى‏داشت.پسر عموى خود،ابو عبيدة بن الحارث را فرستاد كه چقدر نزد او عزيز بود (6) .

حسين بن على چقدر خطابه خواند و چقدر عمل كرد؟حجم خطابه‏هايش چقدر كم و حجم اعمال او چقدر زياد بود!وقتى عمل باشد،گفتن زياد نمى‏خواهد.حسين عليه السلام در خطابه‏اش فرياد مى‏كشد:«فمن كان باذلا فينا مهجته موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا ان شاء الله‏» (7) هر كس آماده است كه خون دلش را در راه ما ببخشد،هر كس كه تصميم به لقاء پروردگار گرفته است،چنين كسى با ما كوچ كند(برگردد آن كه در هوس كشور آمده است)،آن كه از جان گذشته نيست‏با ما نيايد،قافله ما قافله از جان گذشتگان است.در ميان از جان گذشتگان،عزيزترين عزيزان حسين بن على عليه السلام هست.آيا اگر حسين بن على عليه السلام عزيزانش را در مدينه مى‏گذاشت،كسى متعرض آنها مى‏شد؟ابدا.ولى اگر عزيزانش را به صحنه كربلا نمى‏آورد و خودش تنها به شهادت مى‏رسيد، آيا ارزشى را كه امروز پيدا كرده است پيدا مى‏كرد؟ابدا.امام حسين عليه السلام كارى كرد كه يك پاكباخته در راه خدا شود،يعنى عمل را به منتهاى اوج خود برساند.ديگر چيزى باقى نگذاشت كه در راه خدا نداده باشد.عزيزانش هم افرادى نبودند كه حسين عليه السلام آنها را به زور آورده باشد،هم عقيده‏ها،هم ايمانها و همفكرهاى خودش بودند.اساسا حسين عليه السلام حاضر نبود فردى كه كوچكترين نقطه ضعفى در وجودش هست همراهشان باشد و لهذا دو سه بار در بين راه غربال كرد.روز اولى كه از مكه حركت مى‏كند،اعلام مى‏كند كه هر كس جانباز نيست نيايد.اما هنوز بعضى خيال مى‏كنند كه شايد امام حسين برود كوفه،خبرى بشود،آنجا برو و بيايى باشد،آقايى‏اى باشد،ما عقب نمانيم،همراه امام حركت مى‏كنند.عده‏اى از اعراب باديه در بين راه به حسين بن على عليه السلام ملحق شدند.

امام در بين راه خطبه‏اى مى‏خواند:ايها الناس!هر كس كه خيال مى‏كند ما به مقامى نايل مى‏شويم،به جايى مى‏رسيم،بداند كه چنين چيزى نيست،برگردد.بر مى‏گردند.آخرين غربال را در شب عاشورا كرد ولى در شب عاشورا كسى فاسد از آب در نيامد.تنها صاحب ناسخ التواريخ اين اشتباه تاريخى را كرده و نوشته است:وقتى امام حسين در شب عاشورا براى اصحاب خود صحبت كرد،عده‏اى از آنان از سياهى شب استفاده كرده و رفتند.ولى اين مطلب را هيچ تاريخى تاييد نمى‏كند.تنها اشتباه صاحب ناسخ است و غير از او هيچ كس چنين اشتباهى نكرده است و قطعا در شب عاشورا هيچ كدام از اصحاب ابا عبد الله عليه السلام نرفتند و نشان دادند كه در ميان ما غش دار و آن كه نقطه ضعفى داشته باشد وجود ندارد.

اگر در روز عاشورا يكى از اصحاب امام حسين-حتى بچه‏اى-ضعف نشان مى‏داد و به لشكر دشمن كه قويتر و نيرومندتر بود ملحق مى‏شد و خودش را از خطر نجات مى‏داد و در پناه آنها مى‏رفت،براى امام حسين عليه السلام و براى مكتب حسينى نقص بود.اما برعكس،از دشمن به سوى خود آوردند.دشمنى را كه در مامن و امنيت‏بود به سوى خود آوردند و در معرض و كانون خطر قرار دادند،يعنى خودشان آمدند.اما از كانون خطر اينها،يك نفر هم به آن مامن نرفت.اگر حسين بن على قبلا آن غربالها و اعلام خطرها را نكرده بود،از اين حادثه‏ها خيلى پيش مى‏آمد.يك وقت مى‏ديدى نيمى از جمعيت رفتند و بعد هم-العياذ بالله-عليه حسين بن على عليه السلام تبليغ مى‏كردند.چون آن كسى كه مى‏رود،نمى‏گويد من ضعيف الايمانم،من مى‏ترسيدم،بلكه براى خود توجيهى درست مى‏كند،دروغى مى‏سازد و ادعا مى‏كند كه ما اگر تشخيص مى‏داديم راه حق همين است،رضاى خدا در اين است،اين كار را مى‏كرديم،خير،ما تشخيص داديم كه حق با اين طرف است.قهرا براى خود منطق هم مى‏سازد.ولى چنين چيزى نشد،و اين يكى از بزرگترين افتخارات حسين بن على و مكتب حسينى است.

ملحق شدن‏«حر»به امام حسين عليه السلام

يكى از بزرگترين سردارهاى آنها را به سوى خود آوردند،كسى كه اساسا نامزد اميرى بود:حر بن يزيد رياحى.او آدم كوچكى نبود.اگر حساب مى‏كردند بعد از عمر سعد شخصيت دوم در اين لشكر كيست،غير از حر بن يزيد رياحى كسى نبود.مرد بسيار با شخصيتى بود.بعلاوه اولين كسى بود كه با هزار سوار مامور اين كار شده بود.ولى نيرو و جاذبه و ايمان و عمل،امر به معروف عملى حسين بن على عليه السلام حر بن يزيد را-كه روز اول شمشير به روى امام كشيده بود-وادار به تسليم كرد،توبه كرد،جزء«التائبون‏»شد التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر .

مردى كه معروف به دليرى و دلاورى بود(و بهترين دليلش هم اين بود كه هزار سوار به او داده بودند تا جلو حسين بن على عليه السلام را بگيرد)و يك شجاع نام آورى است،حسين از دل او طلوع كرده است.همان طور كه آتشى كه در دل سماور وجود!258 دارد آن را به جوش مى‏رود و در نتيجه بخار فشار مى‏آورد و سماور را تكان مى‏دهد و مى‏لرزاند،آن آتشى كه حسين بن على عليه السلام از حقيقت در دل اين مرد روشن كرده بود،در مقابل جدارهايى كه در وجودش بود-او هم مثل ما و شما دنيا مى‏خواست،پول و مقام و سلامت مى‏خواست،عافيت مى‏خواست-به او فشار آورده مى‏گويد:برو به سوى حسين بن على.ولى از طرف ديگر،آن افكار مادى كه در هر انسانى وجود دارد،او را وسوسه مى‏كند:اگر بروم ساعتى بعد كشته خواهم شد،ديگر زن و فرزندان خود را نخواهم ديد،تمام ثروتم از دستم مى‏رود،شايد بعد از من اساسا دشمن تمام ثروتم را مصادره كند،بچه‏هايم بى سرپرست مى‏مانند،زنم بى شوهر مى‏ماند.اينها مانع كشيده شدن او به سوى امام مى‏شود.اين دو نيروى مخالف به او فشار مى‏آورد.يك وقت نگاه مى‏كنند مى‏بينند حر دارد مى‏لرزد.كسى از او پرسيد:چرا مى‏لرزى؟تو كه مرد شجاعى بودى.خيال كرد لرزشش از ترس او از ميدان جنگ است!گفت:نه،تو نمى‏دانى من دچار چه عذاب وجدانى هستم!خودم را در ميان بهشت و جهنم مخير مى‏بينم.نمى‏دانم بهشت نسيه را بگيرم يا دنبال همين دنياى نقد بروم كه عاقبتش جهنم است.مدتى در حال كشمكش و مبارزه با خود بود ولى بالاخره اين مرد شريف و به تعبير امام حسين عليه السلام حر و آزاده تصميم خود را گرفت.براى اينكه دشمن مانعش نشود،آرام آرام خود را كنار كشيد،بعد يكمرتبه به اسب خود شلاق زد و به سوى خيام حسينى رفت.ولى براى اينكه خيال نكنند او به قصد حمله آمده است،علامت امان نشان داد.نوشته‏اند:«قلب ترسه‏»يعنى سپر خودش را واژگونه كرد به علامت اينكه من به جنگ نيامده‏ام،امان مى‏خواهم.

اول كسى كه با او مواجه شد ابا عبد الله عليه السلام بود،چون حضرت در بيرون خيام حرم ايستاده بود.سلام كرد:«السلام عليك يا ابا عبد الله‏»!عرض كرد:آقا من گنهكارم،روسياه هستم، من همان گنهكار و مجرمى هستم(اول كسى هستم)كه راه را بر شما گرفتم.به خداى خود عرض مى‏كند:خدايا از گناه اين گنهكار بگذر،«اللهم انى ارعبت قلوب اوليائك‏»خدايا!من دل اولياى تو را به لرزه در آوردم،آنها را ترساندم.(اهل بيت‏حسين بن على عليه السلام وقتى او را در بين راه ديدند،اول بارى بود كه چشمشان به دشمن افتاد.وقتى هزار نفر مسلح را ببينند كه جلويشان ايستاده‏اند،قهرا حالت رعب و ترس پيدا مى‏كنند.)آقا!من تائبم و مى‏خواهم گناه خود را جبران كنم.لكه سياهى كه براى خود به وجود آورده‏ام جز با خون با هيچ چيز ديگر پاك نمى‏شود. آمده‏ام كه با اجازه شما توبه كنم.اولا بفرماييد توبه من پذيرفته است‏يا نه؟امام حسين عليه السلام است،هيچ چيز را براى خود نمى‏خواهد.با اينكه مى‏داند حر،چه توبه بكند و چه نكند،در وضع فعلى او مؤثر نيست ولى او حر را براى خود نمى‏خواهد،براى خدا مى‏خواهد.در جواب او فرمود:البته توبه تو پذيرفته است،چرا پذيرفته نباشد؟مگر باب رحمت الهى به روى يك انسان تائب بسته مى‏شود؟ابدا.حر از اينكه توبه او مورد قبول واقع شده ست‏خوشحال شد:الحمد لله،پس توبه من قبول است؟بله.پس اجازه بدهيد من بروم خودم را فداى شما كنم و خونم را در راه شما بريزم.امام فرمود:اى حر!تو ميهمان ما هستى،پياده شو! كمى بنشين تا از تو پذيرايى كنيم.(من نمى‏دانم امام با چه مى‏خواست پذيرايى كند.)ولى حر از امام اجازه خواست كه پايين نيايد.هر چه آقا اصرار كردند،پايين نيامد.بعضى از ارباب سير رمز مطلب را اين طور كشف كرده‏اند كه حر مايل بود خدمت امام بنشيند ولى يك نگرانى،او را ناراحت مى‏كرد و آن اينكه مى‏ترسيد در مدتى كه خدمت امام نشسته است،يكى از اطفال ابا عبد الله عليه السلام او را ببيند و بگويد اين همان كسى است كه روز اول راه را بر ما بست،و او شرمنده شود.براى اينكه شرمنده نشود و هر چه زودتر اين لكه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشويد،اصرار كرد اجازه دهيد من بروم.امام فرمود:حال كه اصرار دارى مانع نمى‏شوم،برو.

اين مرد رشيد در مقابل مردم مى‏ايستد،با آنها صحبت مى‏كند.چون خودش كوفى است،با مردم كوفه موضوع دعوت را مطرح مى‏كند،مى‏گويد:مردم!اتفاقا من خودم جزء كسانى كه نامه نوشته بودند نيستم ولى شما و سران شما كه اينجا هستند،همه كسانى هستيد كه به اين مرد نامه نوشتيد،او را به خانه خود دعوت كرديد،به او وعده يارى داديد.روى چه اصلى، روى چه قانونى،روى چه مذهب و دينى اكنون با مهمان خودتان چنين رفتار مى‏كنيد؟!

بعد معلوم مى‏شود كه جريانى اين مرد را خيلى ناراحت كرده بود و آن يك لئامت و پستى‏اى بود كه اين مردم به خرج دادند،پستى‏اى كه با روح انسانيت و اسلام ضديت دارد و تاريخ اسلام نشان مى‏دهد كه هيچ گاه اسلام اجازه نمى‏داد با هيچ دشمنى چنين رفتار شود،يعنى براى اينكه دشمن را سخت در مضيقه قرار دهند،آب را به رويش ببندند.به على بن ابيطالب چنين پيشنهادى شد و مى‏توانست اين كار را نسبت‏به معاويه بكند،نكرد.خود حسين بن على همين حر و اصحابش را با اينكه دشمنش بودند،در بين راه سيراب كرد.مسلما حر يادش بود كه ما آب را به روى كسى بستيم كه آن روزى كه تشنه بوديم بدون اينكه از او بخواهيم،ما را سيراب كرد.او چقدر شريف و عالى و بزرگ بود و هست،و ما چقدر پستيم!گفت:مردم كوفه! شما خجالت نمى‏كشيد؟!اين فرات مثل شكم ماهى برق مى‏زند.آبى را كه بر همه موجودات جاندار حلال است،انسان،حيوان اهلى،وحشى و جنگلى از آن مى‏آشامد،شما بر فرزند پيغمبر خود بسته‏ايد؟!

اين مرد مى‏جنگد تا شهيد مى‏شود.ابا عبد الله او را بى پاداش نگذاشت،فورا خود را به بالين اين مرد بزرگوار رساند،برايش غزل خواند:«و نعم الحر حر بنى رياح‏» (8) اين حر رياحى چه حر خوبى است!مادرش عجب اسم خوبى برايش انتخاب كرده است.روز اول گفت‏حر،آزاد مرد. راستى كه تو آزاد مرد بودى!حسين است،بزرگوار و شريف است،تا حدى كه مى‏تواند اصحاب خود را تفقد مى‏كند.اين خودش امر به معروف و نهى از منكر است.

كسانى كه حسين عليه السلام خود را به بالين آنها رساند مختلف بودند،هر كس در يك وضعى قرار داشت.وقتى امام وارد مى‏شد يكى هنوز زنده بود و با آقا صحبت مى‏كرد،ديگرى در حال جان دادن بود.در ميان كسانى كه ابا عبد الله عليه السلام خود را به بالين آنها رسانيد، هيچ كس وضعى دلخراش‏تر و جانسوزتر از برادرش ابو الفضل العباس براى او نداشت،برادرى كه حسين عليه السلام خيلى او را دوست مى‏دارد و يادگار شجاعت پدرش امير المؤمنين است.در جايى نوشته‏اند ابا عبد الله عليه السلام به او گفت:برادرم‏«بنفسى انت‏»عباس جانم! جان من به قربان تو.اين خيلى مهم است.عباس در حدود بيست و سه سال از ابا عبد الله عليه السلام كوچكتر بود(ابا عبد الله 57 سال داشتند و عباس يك مرد جوان 34 ساله بود).ابا عبد الله به منزله پدر ابا الفضل از نظر سنى و تربيتى به شمار مى‏رفت،آنوقت‏به او مى‏گويد:برادر جان!«بنفسى انت‏»اى جان من به قربان تو!

ابا عبد الله كنار خيمه منتظر ايستاده است.يك وقت فرياد مردانه ابا الفضل را مى‏شنود. (نوشته‏اند ابا الفضل عليه السلام چهره‏اش آنقدر زيبا بود كه‏«كان يدعى بقمر بنى هاشم‏»در زمان خود معروف به ماه بنى هاشم بود.اندامش به قدرى رسا بود كه بعضى از اهل تاريخ نوشته‏اند:«و كان يركب الفرس المطهم و رجلاه يخطان فى الارض‏»سواراسب تنومندى شد، پايش را كه از ركاب بيرون مى‏كشيد،با انگشت پايش مى‏توانست زمين را خراش بدهد.حالا گيرم به قول مرحوم آقا شيخ محمد باقر بيرجندى يك مقدار مبالغه باشد،ولى نشان مى‏دهد كه اندام بسيار بلند و رشيدى داشته است،اندامى كه حسين از نظر كردن به آن لذت مى‏برد).وقتى كه حسين عليه السلام به بالاى سر او مى‏آيد،مى‏بيند دست در بدن او نيست،مغز سرش با يك عمود آهنين كوبيده شده و به چشم او تير وارد شده است.بى جهت نيست كه گفته‏اند:«لما قتل العباس بان الانكسار فى وجه الحسين‏»عباس كه كشته شد، ديدند چهره حسين شكسته شد.خودش فرمود:«الان انقطع ظهرى و قلت‏حيلتى‏».

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پى‏نوشت‏ها:

1- در اينجا چند ثانيه از سخنرانى روى نوار ضبط نشده است.

2- نهج البلاغه،خطبه 107.

3- نهج البلاغه،خطبه 175(شبيه اين عبارت).

4- كافى،ج 2/ص 78،باب ورع.

5- مزمل/20.

6- اين سه نفر رفتند و با سه نفر ديگر مبارزه كردند و هر سه نفر از طرف دشمن را كشتند. ولى از اين سه نفر ابو عبيدة بن الحارث جراحت‏بسيار سختى برداشت كه البته بعد هم شهيد شد و از دنيا رفت ولى على بن ابيطالب عليه السلام و حمزه سيد الشهداء آسيب زيادى نديدند و برگشتند.

7- اللهوف،ص‏26.

8- مقتل الحسين مقرم،ص 303.