
4-مراحل و اقسام امر به معروف و نهى از منكر
مرحله هجر و اعراض
علماى اسلامى براى امر به معروف و نهى از منكر مراتب و درجات و همچنين اقسامى قائل شدهاند.[در مرحله اول گفتهاند بايد شخص از منكر] (1) تنفر و انزجار داشته باشد،يعنى بايد ريشهاى در روح و قلب و ضميرش داشته باشد.و در مرحله بعد گفتهاند اولين درجه و مرتبه نهى از منكر هجر و اعراض است،يعنى وقتى شما فرد يا افرادى را مىبينيد كه مرتكب منكراتى مىشوند،مرتكب كارهاى زشتى مىشوند،به عنوان مبارزه با او(نه مبارزه با شخص او بلكه مبارزه با كار زشت او)و براى اينكه او را از كار زشتش باز داريد،از او اعراض مىكنيد، وى را مورد هجر قرار مىدهيد،يعنى با او قطع رابطه مىكنيد.
به عنوان مثال،شخصى رفيق و دوستشماست،با يكديگر صميمى و محشور و معاشر هستيد، روابطتان با يكديگر دوستانه است،رفت و آمد داريد،با هم گرم مىگيريد،مسافرت مىرويد، ميانتان هدايايى مبادله مىشود.يك وقت اطلاع پيدا مىكنيد كه همين رفيق و دوست صميمى شما دچار فلان عمل زشتشده است،فلان كار زشت را مرتكب مىشود،فلان گناه قطعى و مسلم را مرتكب مىشود.يكى از درجات و مراتب امر به معروف و نهى از منكر و در واقع يكى از اقسام تنبيه كه در مواردى بايد اجرا شود اين است كه شما نسبتبه او سردى نشان دهيد،بى اعتنايى كنيد و آن صميميتى را كه سابقا به او نشان مىداديد بعد از اين نشان ندهيد.اين خود،نوعى تنبيه است.البته انسان بايد در باب امر به معروف و نهى از منكر منطق به كار ببرد،عمل او منطبق با منطق باشد.اين در موردى است كه اگر شما با آن شخصى كه با او صميميت داريد قطع رابطه كنيد و نسبتبه او سردى نشان دهيد،اين عمل شما نسبتبه او تنبيه باشد و تنبيه تلقى شود،يعنى تحتيك زجر و شكنجه روحى قرار گيرد و اين عمل شما در جلوگيرى از كار بد او تاثير داشته باشد،و الا مواردى هم هست كه كسى،فرزند شما، دوستشما،جوانى،مبتلا به عادت زشتى شده است و رابطه او با شما روى عادتى است كه از گذشته داشته است.چه بسا از اينكه شما با او قطع رابطه كنيد استقبال مىكند تا او هم با شما قطع رابطه كند و آزادتر دنبال منكرات و كارهاى زشتبرود.در اينجا قطع رابطه شما با او نه تنها اثر تنبيهى ندارد بلكه اثر تشويقى نيز دارد،يعنى او را بيشتر در كار خود آزاد مىگذاريد و عملا به آن كار تشويق مىكنيد.در چنين مواردى اين كار درست نيست.پس اينكه علما مىگويند يكى از درجات امر به معروف و نهى از منكر اعراض و هجر است،در موردى است كه كار شما اثر بگذارد و اثر آن هم تنبيه طرف باشد.
البته اعراض و هجر ديگرى نيز هست كه نهى از منكر نيست و عنوان ديگرى دارد:شما با خانوادهاى محشور بودهايد،رابطه دوستى و احيانا خويشاوندى داشتهايد،مىبينيد اين خانواده فاسد شده است.به خاطر حفظ خود و خانوادهتان(براى اينكه معاشرت با بيمار، بيمارى مىآورد: «مىرود از سينهها در سينهها از ره پنهان صلاح و كينهها» افراد به طور مخفى در يكديگر اثر مىگذارند)و براى اينكه عادت زشت آنها در خانواده شما سرايت نكند،با آنها قطع رابطه مىكنيد.حساب اين مورد از موارد ديگر جداست.
پس در مواردى كه انسان خود بهتر تشخيص مىدهد،در مواردى كه انسانى دچار عادت زشتى شده است كه اگر شما دوستى خود را با او ادامه دهيد به منزله تشويق اوست ولى اگر با او قطع رابطه كنيد زجر روحى مىكشد و تنبيه مىشود،قطعا بر شما واجب است كه با اين شخص قطع رابطه كنيد،از او اعراض كنيد.اين يك درجه است.
مرحله زبان
درجه دومى كه علما و دانشمندان براى نهى از منكر ذكر كردهاند مرحله زبان است،مرحله پند و نصيحت و ارشاد است.يعنى بسا هست آن بيمارى كه دچار منكرى هست و عمل زشتى را مرتكب مىشود،به خاطر جهالت و نادانى اوست،تحت تاثير يك سلسله تبليغات قرار گرفته است،احتياج به مربى دارد،احتياج به هادى و راهنما و معلم دارد،احتياج به روشن كننده دارد،احتياج به فردى دارد كه با او تماس بگيرد،با كمال مهربانى با او صحبت كند،موضوع را با او در ميان بگذارد،معايب و مفاسد را براى او تشريح كند تا آگاه شود و باز گردد.اين مرحله نيز يك درجه از«نهى از منكر»است،به اين معنى كه در مواردى كه كسى با ما تماس دارد و به يك عمل منكر و زشتى ابتلا دارد و ما مىتوانيم با منطقى روشنگر او را به ترك آن عمل قانع كنيم،بر ما واجب است كه با چنين منطقى با آن شخص تماس بگيريم.
مرحله عمل
مرحله سوم مرحله عمل است.گاهى طرف در درجهاى و در حالى است كه نه اعراض و هجران ما تاثيرى بر او مىگذارد و نه مىتوانيم با منطق و بيان و تشريح مطلب،او را از منكر باز داريم،بلكه بايد وارد عمل شويم،اگر وارد عمل شويم،مىتوانيم.چطور وارد عمل شويم؟ وارد عمل شدن،مختلف است.معناى وارد عمل شدن تنها زور گفتن نيست،كتك زدن و مجروح كردن نيست.البته نمىگويم در هيچ جا نبايد تنبيه عملى شود.بله،مواردى هم هست كه جاى تنبيه عملى است.اسلام دينى است كه طرفدار حد است،طرفدار تعزير است،يعنى دينى است كه معتقد است مراحل و مراتبى مىرسد كه مجرم را جز تنبيه عملى چيز ديگرى تنبيه نمىكند و از كار زشتباز نمىدارد.اما انسان نبايد اشتباه كند و خيال كند كه همه موارد،موارد سختگيرى و خشونت است.
على عليه السلام درباره پيغمبر اكرم اين طور تعبير مىكند:«طبيب دوار بطبه،قد احكم مراهمه و احمى مواسمه» (2) مىفرمايد:او طبيب بود،پزشكى بود كه بيمارها و بيماريها را معالجه مىكرد.بعد به اعمال اطباء تشبيه مىكند كه اطباء،هم مرهم مىنهند و هم جراحى مىكنند و احيانا داغ مىكنند.مىگويد پيغمبر دو كاره بود:پزشكى بود هم مرهم نه و هم جراح و داغ كن.مقصود اين است كه پيغمبر دو گونه عمل مىكرد.يك نوع عمل پيغمبر، مهربانى و لطف بود.اول هم«احكم مراهمه»را ذكر مىكند،يعنى عمل اول پيغمبر هميشه لطف و مهربانى بود.ابتدا از راه لطف و مهربانى معالجه مىكرد،با منكرات و مفاسد مبارزه مىكرد،اما اگر به مرحلهاى مىرسيد كه ديگر لطف و مهربانى و احسان و نيكى سود نمىبخشيد،آنها را به حال خود نمىگذاشت.اينجا بود كه وارد عمل جراحى و داغ كردن مىشد.هم مرهمهاى خود را بسيار محكم و مؤثر انتخاب مىكرد و هم آنجا كه پاى داغ كردن و جراحى در ميان بود،عميق داغ مىكرد و قاطع جراحى مىنمود.سعدى ما هم اين مطلب را مىگويد ولى بدون آنكه حق تقدمى براى مهربانى قائل شده باشد.مىگويد:
درشتى و نرمى بهم در به است چو رگزن كه جراح و مرهم نه است
مىگويد:هم درشتى بايد باشد و هم مهربانى،مثل رگزن كه هم جراحى مىكند و هم مرهم مىنهد.اين در مورد مبارزه با منكرات.
امر به معروف لفظى و عملى
ولى در مورد امر به معروف چطور؟به چه شكل و نحوى بايد انجام شود؟امر به معروف هم عينا همين تقسيمات را دارد با اين تفاوت كه امر به معروف يا لفظى استيا عملى.امر به معروف لفظى اين است كه انسان با بيان حقايق را براى مردم بگويد،خوبيها را براى مردم تشريح كند،مردم را تشويق كند و به آنها بفهماند كه امروز كار خير چيست.
امر به معروف عملى اين است كه انسان نبايد به گفتن قناعت كند،گفتن كافى نيست. مىتوانيم بگوييم يكى از بيماريهاى اجتماع امروز ما اين است كه براى گفتن بيش از اندازه ارزش قائل هستيم.البته گفتن خيلى ارزش دارد،نمىخواهم منكر ارزش گفتن باشم.تا گفتن نباشد،روشن كردن نباشد،نوشتن و تشريح حقايق نباشد،كارى نمىشود كرد.مقصودم اين است كه ما مىخواهيم همه چيز با گفتن درستشود،مثل آن كسانى كه مىخواهند با ورد همه چيز را درست كنند،وردى بخوانند،زمين آسمان شود و آسمان زمين.ما مىخواهيم فقط با قدرت لفظ و بيان وارد شويم و حال اينكه مطلب اين جور نيست.گفتن،شرط لازم هست ولى كافى نيست،بايد عمل كرد. هر يك از امر به معروف لفظى و امر به معروف عملى به دو طريق است:مستقيم و غير مستقيم.گاهى كه مىخواهيد امر به معروف يا نهى از منكر كنيد، مستقيم وارد مىشويد،حرف را مستقيم مىزنيد،يعنى اگر مىخواهيد كسى را وادار به كارى كنيد مىگوييد:من از جنابعالى خواهش مىكنم فلان كار را انجام دهيد.ولى يك وقت هم به طور غير مستقيم به او تفهيم مىكنيد،كه البته مؤثرتر و مفيدتر است،يعنى بدون آنكه او بفهمد كه شما داريد با او حرف مىزنيد،از كسى كه فلان كار را كرده است تعريف مىكنيد،كار او را توجيه و تشريح مىكنيد،مىگوييد:فلان كس در فلان مورد چنين عمل كرده،اين طور رفتار كرده و...تا او بداند و بفهمد.اين،بهتر در او اثر مىگذارد كما اينكه عمل هم به طور غير مستقيم مؤثرتر است.حال براى روش غير مستقيم،حديث معروفى را براى شما ذكر مىكنم، ببينيد اين روش چقدر مؤثر است:
حسنين(امام حسن و امام حسين)عليهما السلام در حالى كه هر دو طفل بودند،به پيرمردى كه در حال وضو گرفتن بود برخورد مىكنند،متوجه مىشوند كه وضوى او باطل است.اين دو آقا زاده كه به رسم اسلام و رسوم روانشناسى آگاه بودند،فورا متوجه شدند كه از يك طرف بايد پيرمرد را آگاه كنند كه وضويش باطل است و از طرف ديگر اگر مستقيما به او بگويند آقا وضوى تو باطل است،شخصيتش جريحهدار مىشود،ناراحت مىشود،اولين عكس العملى كه نشان مىدهد اين است كه مىگويد خير،همين طور درست است،هر چه هم بگويى گوش نمىكند.بنابراين جلو رفتند و گفتند:ما هر دو مىخواهيم در حضور شما وضو بگيريم.ببينيد كداميك از ما بهتر وضو مىگيريم.(معمولا آدم بزرگ درباره بچه مىپذيرد.)مىگويد وضو بگيريد تا ميان شما قضاوت كنم.امام حسن يك وضوى كامل در حضور او گرفت،بعد هم امام حسين.تازه پيرمرد متوجه شد كه وضوى خودش نادرستبوده.بعد گفت:وضوى هر دوى شما درست است،وضوى من خراب بود.اين طور از طرف اعتراف مىگيرند.حالا اگر در اينجا فورا مىگفتند:پيرمرد!خجالت نمىكشى؟!با اين ريش سفيدت تو هنوز وضو گرفتن را بلد نيستى؟ !مرده شور تركيبت را ببرد!او از نماز خواندن هم بيزار مىشد.
چند نمونه از امر به معروفهاى غلط
يكى از آقايان خطبا نقل مىكرد كه مردى در مشهد اصلا با دين پيوندى نداشت،!250 نه تنها نماز نمىخواند و روزه نمىگرفت،بلكه به چيزى اعتقاد نداشت،يك آدم ضد دين بود.ما مدت زيادى با اين آدم صحبت كرديم تا اينكه نرم و ملايم و واقعا معتقد و مؤمن شد و روش خود را بكلى تغيير داد،نمازش را مىخواند،روزهاش را مىگرفت،و كارش به جايى كشيد كه با اينكه ادارى بود و پستحساسى هم در خراسان داشت،مقيد شده بود كه نمازش را با ماعتبخواند.مىرفت مسجد گوهرشاد پشتسر مرحوم آقاى نهاوندى،لباسهايش را مىكند، عبايى هم مىپوشيد.در جلسات ما هم شركت مىكرد.مدتى ما ديديم كه اين آقا پيدايش نيست.گفتيم لابد رفته است مسافرت.رفقا گفتند:نه،او اينجاست و نمىآيد،حالا چطور شده است كه در جلسات ما شركت نمىكند،نمىدانيم.بعد كاشف به عمل آمد كه ديگر نماز جماعت هم نمىرود.تحقيق كرديم ببينيم كه علت چيست.اين مردى كه آن طور به دين و مذهب رو آورده بود،چطور يكمرتبه از دين و مذهب رو برگرداند؟رفتيم سراغش،معلوم شد قضيه از اين قرار بوده است:اين آقا چند روز متوالى كه رفته نماز جماعت و در صف چهارم پنجم مىايستاده،يك روز يكى از مقدس مآبهايى كه در صف اول پشتسر امام مىنشينند و تحت الحنك مىاندازند و نمىدانم مسواك چه جورى مىزنند و هميشه خودشان را از خدا طلبكار مىدانند،در ميان جمعيت،در موقع نماز،از آن صف اول بلند مىشود مىآيد تا اين آدم را پيدا كند.روبرويش مىنشيند و مىگويد:آقا!مىگويد:بله.يك سؤالى از شما دارم. بفرماييد.شما مسلمان هستيد يا نه؟اين بيچاره در مىماند كه چه جواب بدهد.مىگويد:اين چه سؤالى است كه شما از من مىكنيد؟مىگويد:نه،خواهش مىكنم بفرماييد شما مسلمان هستيد يا مسلمان نيستيد؟اين بدبخت ناراحت مىشود،مىگويد من مسلمانم،اگر مسلمان نباشم،در مسجد گوهرشاد در صف جماعت چكار مىكنم؟مىگويد:اگر مسلمانى،چرا ريشت را اين طور كردهاى؟از همانجا سجاده را بر مىدارد و مىگويد اين مسجد و اين نماز جماعت و اين دين و مذهب مال خودتان.رفت كه رفت.اين هم يك جور به اصطلاح نهى از منكر كردن است،يعنى فراراندن و بيزار كردن مردم از دين.براى مخالف تراشى،براى دشمن تراشى، چيزى از اين بالاتر نيست.
يك وقتى يك داستان خارجى در مجلهاى خواندم.نوشته بود دخترى خيلى مذهبى بود.يكى از شاهزادگان،عاشق و علاقهمند اين دختر بود ولى مرد شهوتران و عياشى بود و مىخواست او را در دام خودش بيندازد و اين دختر روى آن عفت و نجابتى كه داشت و اينكه پايبند اصول ديانتبود،هيچ تسليم اين آقا نمىشد.هر وسيلهاى بر انگيخت كه او را گول بزند،نشد كه نشد. ديگر تقريبا مايوس شده بود.گذشت.يك روز ديد كسى از طرف اين دختر پيغامى آورد و خلاصه او آمادگى خود را براى اينكه با هم باشند و مدتى خوش باشند،اعلام كرد.شاهزاده تعجب كرد.رفتسراغ او،ديد بله آماده است.در زمينه اين قضيه تحقيق كرد كه اين دختر كه آن مقدار به نجابت و عفتخودش پايبند بود،چگونه يكدفعه رو آورد به عياشى و فسق و فجور؟ معلوم شد قضيه از اين قرار بوده كه يك آقاى كشيش بعد از اينكه احساس مىكند كه اين دختر يك روح مذهبى دارد،به خيال خودش براى اينكه او را مذهبىتر كند،روزى از اين دختر وقت مىگيرد و مىآيد سراغ او.مىگويد:من براى تو هديهاى آوردهام.ظرفى بوده و روى آن حولهاى قرار داشته است.هديه را جلوى او مىگذارد و حوله را بر مىدارد تا آن را نشان بدهد.يك وقت آن دختر مىبيند يك كله مرده از قبرستان آورده.تا چشمش مىافتد، تكان مىخورد،مىگويد:اين چيست؟مىگويد:اين را آوردهام تا شما دربارهاش فكر و مطالعه كنيد،ببينيد دنيا چقدر بىوفاست.آنچنان نفرتى در دل اين دختر به وجود آورد كه نه تنها اثر موعظهاى نبخشيد،بلكه از آن وقت فكر كرد،گفت:من به عكسش عمل مىكنم،دنيايى كه عاقبتش اين است،اين چهار روز عمر را اساسا چرا به اين اوضاع بگذرانيم؟به سوى عياشى كشيده شد.
اين هم يك جور موعظه و نصيحت كردن است،و باور كنيد كه در ميان مواعظ و نصايحى كه افراد مىكنند،امر به معروفها و نهى از منكرهايى كه صورت مىگيرد،بسيارى از خود همينها منكر است.من خودم داستانى دارم:
در ايامى كه در قم بوديم،تازه اين شركتهاى مسافربرى راه افتاده بود.آمديم به قصد مشهد سوار شديم.بعد از مدتى من احساس كردم راننده اتوبوس نسبتبه شخص من كه معمم هستم،يك حالتبغض و نفرتى دارد.نه من او را مىشناختم و نه او مرا مىشناخت.ما يك سابقه شخصى نداشتيم.در ورامين كه توقف كرد،وقتى خواستم از او بپرسم كه چقدر توقف مىكنيد،با يك خشونتى مرا رد كرد كه ديگر تا مشهد جرات نكنم يك كلمه با او حرف بزنم. پيش خودم توجيهى كردم،گفتم لابد اين لااقل مسلمان نيست،مادى است،يهودى است.پيش خودم قطع كردم كه چنين چيزى است.يادم هست آن طرف سمنان كه رسيديم،بعد از ظهر بود،من وقتى رفتم وضو بگيرم تا نماز بخوانم،همين راننده را ديدم كه دارد پاهايش را مىشويد.مراقب او بودم،ديدم بعد كه پاهايش را شست وضو گرفت و بعد نماز خواند.حيرت كردم:اين كه مسلمان و نماز خوان است!ولى رابطهاش با من همان بود كه بود.شب شد. شتسر من دو تا دانشجوى تربتى بودند.آنها هم مىخواستند ايام تعطيلات بروند خراسان(تربت).او بر عكس،هر چه كه نسبتبه من اظهار تنفر و خشونت داشت،نسبتبه آنها مهربانى مىكرد،آنها را دوست داشت.شب كه معمولا مسافرين مىخوابند،از يكى از آنها خواهش كرد كه بيايد كنارش با هم صحبت كنند تا خوابش نبرد.او هم رفت.هنگامى كه همه خواب بودند،يك وقت من گوش كردم ديدم اين راننده دارد سرگذشتخودش را براى آن دانشجو مىگويد.من هم به دقت گوش مىكردم كه بشنوم.اولا از مردم مشهد گفت كه از آنهايشان كه با آخوندها ارتباط دارند بدم مىآيد،فقط از آنها كه اعيان هستند، در«ارك»هستند خوشم مىآيد.گفت:خلاصه اين را بدان كه در ميان همه فاميل من،تنها كسى كه راننده است منم.باقى ديگر دكتر هستند،مهندس هستند،تاجر هستند،افسر هستند. بدبخت فاميل منم.گفت:علتش چيست؟گفت:من سرگذشتى دارم.پدر من آدم مسلمان و بسيار متدينى بود.من بچه بودم،مرا به دبستان فرستاد.پيشنماز محله از اين مطلب خبردار شد،آمد پيش پدرم گفت:تو بچهات را به مدرسه فرستادهاى؟!گفت:بله.گفت:اى واى!مگر نمىدانى كه اگر بچهات به مدرسه برود لا مذهب مىشود؟پدر من هم از بس آدم عوامى بود، اين حرف را باور كرد.من هم كه بچه بودم.پدرم ديگر نگذاشت دنبال درس بروم.مرا دنبال كارهاى ديگر فرستاد.يك روز بعد از اينكه زن و بچه پيدا كردم فهميدم كه اصلا من سواد ندارم.
معما براى من حل شد كه اين آدم،بيچاره خودش مسلمان است ولى خودش را بدبخت صنف من مىداند،مىگويد:اين عمامه به سرها هستند كه ما را بدبخت كردند.
اين يك جور نهى از منكر است،يعنى رماندن،بدبخت كردن مردم و دشمن ساختن مردم با دين و روحانيت.بعد من پيش خود گفتم:خدا پدرش را بيامرزد كه فقط با آخوندها دشمن است،با اسلام دشمن نشد،باز نمازش را مىخواند،روزهاش را مىگيرد،به زيارت امام رضا مىرود.
اين،به طور غير مستقيم بر ضرر اسلام عمل كردن است.
يك داستان ديگر هم برايتان عرض مىكنم:مرد محترمى از طلبههاى بسيار فاضل بود.مرد بسيار روشنفكر و متدينى است.اول بارى كه اين آدم كلاهى مىشود،وقتى كه وارد يكى از مجامع مىشود،تمام دوستان و رفقايش او را كه مىبينند شروع مىكنند به حمله كردن و تحقير كردن.آنچنان او را ناراحت و عصبانى مىكنند كه با اينكه طبعا آدم حليمى است،بر مىگردد يك حرف بسيار منطقى به آنها مىزند.مىگويد رفقا!من يك حرفى با شما دارم:شما دوست دشمنانتان هستيد و دشمن دوستانتان.برايتان توضيح مىدهم:من فردى هستم مثل شما،مثل شما فكر مىكنم،مثل شما به خدا و قرآن و پيغمبر و ائمه معتقدم،مثل شما درس خواندهام،مثل شما تربيتشدهام.من با شما در هزار چيز اشتراك دارم.حداكثر به قول شما يك گناه مرتكب شدهام-اگر اين گناه باشد-لباسم را عجالتا تغيير دادهام،رفتهام دنبال كارى، كسبى،زندگىاى.فرض مىكنيم اين گناه باشد.شما با من آنچنان رفتار مىكنيد كه مرا مجبور مىكنيد كه با شما قطع رابطه كنم.و يك انسان هم كه بى ارتباط نمىتواند باشد، مجبورم بعد از اين با صنف مخالف و دشمن شما دوستباشم چون شما داريد به زور مرا از خودتان طرد مىكنيد.پس به اين دليل،شما دشمن دوستخودتان هستيد كه من باشم.ولى شما دوست دشمنانتان هستيد.بعد مثال مىزند،مىگويد:فلان شخص در همه عمرش هيچ وقت اساسا تظاهرى هم به اسلام نداشته است،علامتى از اسلام در او نبوده،به قرآن و اسلام اظهار اعتقاد نكرده است،معروف استبه اينكه ظالم و ستمگر و فاسق و شرابخوار است.همين آدم كه شما از او انتظار نداريد،يكدفعه مىبينيد آمد به زيارت حضرت رضا.همهتان مىگوييد معلوم مىشود آدم مسلمانى است.اين دفعه وقتى او را مىبينيد،با او خوش و بش مىكنيد. يعنى از هزار خصلت او نهصد و نود و نه تاى آن بر ضد شما و دين شماست.چون از او انتظار نداريد،همينقدر كه يك زيارت حضرت رضا آمد مىگوييد نه،معلوم شد مسلمان است،اما در مورد آن كسى كه از هزار خصلت،نهصد و نود و نه خصلتش مسلمانى است،يك خصلتش به قول شما خلاف است،به خاطر اين خصلت مىگوييد اين ديگر مسلمان نيست و از حوزه اسلام خارج شد.پس شما دوست دشمنانتان هستيد يعنى كمك به دشمنانتان مىكنيد،و دشمن دوستانتان هستيد يعنى در واقع دشمن خودتان هستيد.
عمل صالح و تقوا،بهترين امر به معروف
شما اگر بخواهيد به شكل غير مستقيم امر به معروف كنيد،يكى از راههاى آن اين است كه خودتان صالح و با تقوا باشيد،خودتان اهل عمل و تقوا باشيد.وقتى خودتان اين طور بوديد، مجسمهاى خواهيد بود از امر به معروف و نهى از منكر.هيچ چيز بشر را بيشتر از عمل تحت تاثير قرار نمىدهد.شما مىبينيد مردم از انبياء و اولياء،زياد پيروى مىكنند ولى از حكما و فلاسفه آنقدرها پيروى نمىكنند،چرا؟براى اينكه فلاسفه فقط مىگويند،فقط مكتب دارند، فقط تئورى مىدهند،در گوشه حجرهاش نشسته است،پى در پى كتاب مىنويسد و تحويل مردم مىدهد.ولى انبياء و اولياء تنها تئورى و فرضيه ندارند،عمل هم دارند.آنچه مىگويند اول عمل مىكنند.حتى اين طور نيست كه اول بگويند بعد عمل كنند،اول عمل مىكنند بعد مىگويند.وقتى انسان بعد از آنكه خودش عمل كرد،گفت،آن گفته اثرش چندين برابر است.
على بن ابيطالب مىفرمايد(و تاريخ هم نشان مىدهد كه اين طور است):«ما امرتكم بشىء الا و قد سبقتكم بالعمل به،و لا نهيتكم عن شىء الا و قد سبقتكم بالنهى عنه» (3) هرگز شما نديديد كه شما را به چيزى امر كنم مگر اينكه قبلا خودم عمل كردهام(تا اول عمل نكنم به شما نمىگويم)و من هرگز شما را از چيزى نهى نمىكنم مگر اينكه قبلا خودم آن را ترك كرده باشم(چون خودم نمىكنم،شما را نهى مىكنم).«كونوا دعاة للناس بغير السنتكم» (4) مردم را به دين دعوت كنيد اما نه با زبان،با غير زبان دعوت كنيد،يعنى با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت كنيد.انسان وقتى عمل مىكند،خود به خود با عمل خود جامعه را تحت تاثير قرار مىدهد.
فيلسوف معروف معاصر،ژان پل سارتر حرفى دارد.البته حرف او تازگى ندارد ولى تعبيرى كه مىكند تازه است.مىگويد:من كارى كه مىكنم ضمنا جامعه خود را به آن كار ملتزم كردهام.و راست هم هست.هر كارى كه شما بكنيد،كار بد يا خوب،جامعه خود را به آن كار ملتزم كردهايد.خواه ناخواه كار شما موجى به وجود مىآورد،تعهدى براى جامعه ايجاد مىكند، بايدى استبراى خود شما و بايدى استبراى اجتماع شما،يعنى هر كارى ضمنا امر به اجتماع است و اينكه تو هم چنين كن.وقتى من كارى مىكنم،زبان عمل من اين است كه برادر!تو هم مثل من باش.هر چه هم بگويم مثل من نباش،نمىشود.من هر چه به شما بگويم به قول من عمل كن ولى به كردار من كارى نداشته باش،فايده ندارد.شما نمىتوانيد به گفتار من توجه كنيد ولى به كردار من توجه نكنيد.آنچه در شما التزام و تعهد به وجود مىآورد،در درجه اول كردار من است،در درجه دوم گفتار من.
هر مصلحى اول بايد صالح باشد تا بتواند مصلح باشد.او بايد برود به پيش،به ديگران بگويد پشتسر من بياييد.خيلى فرق است ميان كسى كه ايستاده و به سربازش فرمان مىدهد:برو به پيش،من اينجا ايستادهام،و كسى كه خودش جلو مىرود و مىگويد:من رفتم،تو هم شتسر من بيا.
در مكتب انبياء و اولياء اين را مىبينيم.هميشه مىگويند ما رفتيم،[شما هم بياييد.]على مىگويد من اول مىروم،بعد به مردم مىگويم پشتسر من بياييد.پيغمبر اسلام اگر در آنچه كه دستور مىداد اول خود پيشقدم نبود،محال بود ديگران پيروى كنند.اگر مىگفت نماز و نماز شب،خودش بيش از هر كس ديگر عبادت مىكرد ان ربك يعلم انك تقوم ادنى من ثلثى الليل (5) .اگر مىگفت انفاق در راه خدا و گذشت و ايثار،اول كسى كه ايثار مىكرد خودش بود، يعنى اول از خود مىگرفت و به ديگران مىداد.اگر مىگفت جهاد فى سبيل الله،در جنگها اول خود جلو مىرفت،عزيزان خود را جلو مىبرد،و قهرا ديگران نيز علاقهمند مىشدند،شيفته مىشدند،عشق و شور پيدا مىكردند كه اين مرد در راه هدف خود عزيزترين عزيزان خود را به كام مرگ مىفرستد و اول خود مسلح مىشود و در قلب لشكر دشمن قرار مىگيرد،خود ضربت مىخورد،دندانش مىشكند،پيشانىاش مىشكند،آنوقتحقيقت را در وجود چنين شخصيتى مىديدند.
براى پيغمبر چه كسى عزيزتر از على بود؟چه كسى عزيزتر از حمزه سيد الشهداء بود؟در جنگ بدر چه كسانى را اول به ميدان فرستاد؟على را فرستاد كه داماد و پسر عمويش بود و در واقع به منزله فرزندش بود(چون على از كودكى در خانه پيغمبر بزرگ شده بود.پيغمبر پسر نداشت،على به منزله پسر پيغمبر بود).عمويش حمزه را فرستاد كه چقدر او را گرامى مىداشت.پسر عموى خود،ابو عبيدة بن الحارث را فرستاد كه چقدر نزد او عزيز بود (6) .
حسين بن على چقدر خطابه خواند و چقدر عمل كرد؟حجم خطابههايش چقدر كم و حجم اعمال او چقدر زياد بود!وقتى عمل باشد،گفتن زياد نمىخواهد.حسين عليه السلام در خطابهاش فرياد مىكشد:«فمن كان باذلا فينا مهجته موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا ان شاء الله» (7) هر كس آماده است كه خون دلش را در راه ما ببخشد،هر كس كه تصميم به لقاء پروردگار گرفته است،چنين كسى با ما كوچ كند(برگردد آن كه در هوس كشور آمده است)،آن كه از جان گذشته نيستبا ما نيايد،قافله ما قافله از جان گذشتگان است.در ميان از جان گذشتگان،عزيزترين عزيزان حسين بن على عليه السلام هست.آيا اگر حسين بن على عليه السلام عزيزانش را در مدينه مىگذاشت،كسى متعرض آنها مىشد؟ابدا.ولى اگر عزيزانش را به صحنه كربلا نمىآورد و خودش تنها به شهادت مىرسيد، آيا ارزشى را كه امروز پيدا كرده است پيدا مىكرد؟ابدا.امام حسين عليه السلام كارى كرد كه يك پاكباخته در راه خدا شود،يعنى عمل را به منتهاى اوج خود برساند.ديگر چيزى باقى نگذاشت كه در راه خدا نداده باشد.عزيزانش هم افرادى نبودند كه حسين عليه السلام آنها را به زور آورده باشد،هم عقيدهها،هم ايمانها و همفكرهاى خودش بودند.اساسا حسين عليه السلام حاضر نبود فردى كه كوچكترين نقطه ضعفى در وجودش هست همراهشان باشد و لهذا دو سه بار در بين راه غربال كرد.روز اولى كه از مكه حركت مىكند،اعلام مىكند كه هر كس جانباز نيست نيايد.اما هنوز بعضى خيال مىكنند كه شايد امام حسين برود كوفه،خبرى بشود،آنجا برو و بيايى باشد،آقايىاى باشد،ما عقب نمانيم،همراه امام حركت مىكنند.عدهاى از اعراب باديه در بين راه به حسين بن على عليه السلام ملحق شدند.
امام در بين راه خطبهاى مىخواند:ايها الناس!هر كس كه خيال مىكند ما به مقامى نايل مىشويم،به جايى مىرسيم،بداند كه چنين چيزى نيست،برگردد.بر مىگردند.آخرين غربال را در شب عاشورا كرد ولى در شب عاشورا كسى فاسد از آب در نيامد.تنها صاحب ناسخ التواريخ اين اشتباه تاريخى را كرده و نوشته است:وقتى امام حسين در شب عاشورا براى اصحاب خود صحبت كرد،عدهاى از آنان از سياهى شب استفاده كرده و رفتند.ولى اين مطلب را هيچ تاريخى تاييد نمىكند.تنها اشتباه صاحب ناسخ است و غير از او هيچ كس چنين اشتباهى نكرده است و قطعا در شب عاشورا هيچ كدام از اصحاب ابا عبد الله عليه السلام نرفتند و نشان دادند كه در ميان ما غش دار و آن كه نقطه ضعفى داشته باشد وجود ندارد.
اگر در روز عاشورا يكى از اصحاب امام حسين-حتى بچهاى-ضعف نشان مىداد و به لشكر دشمن كه قويتر و نيرومندتر بود ملحق مىشد و خودش را از خطر نجات مىداد و در پناه آنها مىرفت،براى امام حسين عليه السلام و براى مكتب حسينى نقص بود.اما برعكس،از دشمن به سوى خود آوردند.دشمنى را كه در مامن و امنيتبود به سوى خود آوردند و در معرض و كانون خطر قرار دادند،يعنى خودشان آمدند.اما از كانون خطر اينها،يك نفر هم به آن مامن نرفت.اگر حسين بن على قبلا آن غربالها و اعلام خطرها را نكرده بود،از اين حادثهها خيلى پيش مىآمد.يك وقت مىديدى نيمى از جمعيت رفتند و بعد هم-العياذ بالله-عليه حسين بن على عليه السلام تبليغ مىكردند.چون آن كسى كه مىرود،نمىگويد من ضعيف الايمانم،من مىترسيدم،بلكه براى خود توجيهى درست مىكند،دروغى مىسازد و ادعا مىكند كه ما اگر تشخيص مىداديم راه حق همين است،رضاى خدا در اين است،اين كار را مىكرديم،خير،ما تشخيص داديم كه حق با اين طرف است.قهرا براى خود منطق هم مىسازد.ولى چنين چيزى نشد،و اين يكى از بزرگترين افتخارات حسين بن على و مكتب حسينى است.
ملحق شدن«حر»به امام حسين عليه السلام
يكى از بزرگترين سردارهاى آنها را به سوى خود آوردند،كسى كه اساسا نامزد اميرى بود:حر بن يزيد رياحى.او آدم كوچكى نبود.اگر حساب مىكردند بعد از عمر سعد شخصيت دوم در اين لشكر كيست،غير از حر بن يزيد رياحى كسى نبود.مرد بسيار با شخصيتى بود.بعلاوه اولين كسى بود كه با هزار سوار مامور اين كار شده بود.ولى نيرو و جاذبه و ايمان و عمل،امر به معروف عملى حسين بن على عليه السلام حر بن يزيد را-كه روز اول شمشير به روى امام كشيده بود-وادار به تسليم كرد،توبه كرد،جزء«التائبون»شد التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر .
مردى كه معروف به دليرى و دلاورى بود(و بهترين دليلش هم اين بود كه هزار سوار به او داده بودند تا جلو حسين بن على عليه السلام را بگيرد)و يك شجاع نام آورى است،حسين از دل او طلوع كرده است.همان طور كه آتشى كه در دل سماور وجود!258 دارد آن را به جوش مىرود و در نتيجه بخار فشار مىآورد و سماور را تكان مىدهد و مىلرزاند،آن آتشى كه حسين بن على عليه السلام از حقيقت در دل اين مرد روشن كرده بود،در مقابل جدارهايى كه در وجودش بود-او هم مثل ما و شما دنيا مىخواست،پول و مقام و سلامت مىخواست،عافيت مىخواست-به او فشار آورده مىگويد:برو به سوى حسين بن على.ولى از طرف ديگر،آن افكار مادى كه در هر انسانى وجود دارد،او را وسوسه مىكند:اگر بروم ساعتى بعد كشته خواهم شد،ديگر زن و فرزندان خود را نخواهم ديد،تمام ثروتم از دستم مىرود،شايد بعد از من اساسا دشمن تمام ثروتم را مصادره كند،بچههايم بى سرپرست مىمانند،زنم بى شوهر مىماند.اينها مانع كشيده شدن او به سوى امام مىشود.اين دو نيروى مخالف به او فشار مىآورد.يك وقت نگاه مىكنند مىبينند حر دارد مىلرزد.كسى از او پرسيد:چرا مىلرزى؟تو كه مرد شجاعى بودى.خيال كرد لرزشش از ترس او از ميدان جنگ است!گفت:نه،تو نمىدانى من دچار چه عذاب وجدانى هستم!خودم را در ميان بهشت و جهنم مخير مىبينم.نمىدانم بهشت نسيه را بگيرم يا دنبال همين دنياى نقد بروم كه عاقبتش جهنم است.مدتى در حال كشمكش و مبارزه با خود بود ولى بالاخره اين مرد شريف و به تعبير امام حسين عليه السلام حر و آزاده تصميم خود را گرفت.براى اينكه دشمن مانعش نشود،آرام آرام خود را كنار كشيد،بعد يكمرتبه به اسب خود شلاق زد و به سوى خيام حسينى رفت.ولى براى اينكه خيال نكنند او به قصد حمله آمده است،علامت امان نشان داد.نوشتهاند:«قلب ترسه»يعنى سپر خودش را واژگونه كرد به علامت اينكه من به جنگ نيامدهام،امان مىخواهم.
اول كسى كه با او مواجه شد ابا عبد الله عليه السلام بود،چون حضرت در بيرون خيام حرم ايستاده بود.سلام كرد:«السلام عليك يا ابا عبد الله»!عرض كرد:آقا من گنهكارم،روسياه هستم، من همان گنهكار و مجرمى هستم(اول كسى هستم)كه راه را بر شما گرفتم.به خداى خود عرض مىكند:خدايا از گناه اين گنهكار بگذر،«اللهم انى ارعبت قلوب اوليائك»خدايا!من دل اولياى تو را به لرزه در آوردم،آنها را ترساندم.(اهل بيتحسين بن على عليه السلام وقتى او را در بين راه ديدند،اول بارى بود كه چشمشان به دشمن افتاد.وقتى هزار نفر مسلح را ببينند كه جلويشان ايستادهاند،قهرا حالت رعب و ترس پيدا مىكنند.)آقا!من تائبم و مىخواهم گناه خود را جبران كنم.لكه سياهى كه براى خود به وجود آوردهام جز با خون با هيچ چيز ديگر پاك نمىشود. آمدهام كه با اجازه شما توبه كنم.اولا بفرماييد توبه من پذيرفته استيا نه؟امام حسين عليه السلام است،هيچ چيز را براى خود نمىخواهد.با اينكه مىداند حر،چه توبه بكند و چه نكند،در وضع فعلى او مؤثر نيست ولى او حر را براى خود نمىخواهد،براى خدا مىخواهد.در جواب او فرمود:البته توبه تو پذيرفته است،چرا پذيرفته نباشد؟مگر باب رحمت الهى به روى يك انسان تائب بسته مىشود؟ابدا.حر از اينكه توبه او مورد قبول واقع شده ستخوشحال شد:الحمد لله،پس توبه من قبول است؟بله.پس اجازه بدهيد من بروم خودم را فداى شما كنم و خونم را در راه شما بريزم.امام فرمود:اى حر!تو ميهمان ما هستى،پياده شو! كمى بنشين تا از تو پذيرايى كنيم.(من نمىدانم امام با چه مىخواست پذيرايى كند.)ولى حر از امام اجازه خواست كه پايين نيايد.هر چه آقا اصرار كردند،پايين نيامد.بعضى از ارباب سير رمز مطلب را اين طور كشف كردهاند كه حر مايل بود خدمت امام بنشيند ولى يك نگرانى،او را ناراحت مىكرد و آن اينكه مىترسيد در مدتى كه خدمت امام نشسته است،يكى از اطفال ابا عبد الله عليه السلام او را ببيند و بگويد اين همان كسى است كه روز اول راه را بر ما بست،و او شرمنده شود.براى اينكه شرمنده نشود و هر چه زودتر اين لكه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشويد،اصرار كرد اجازه دهيد من بروم.امام فرمود:حال كه اصرار دارى مانع نمىشوم،برو.
اين مرد رشيد در مقابل مردم مىايستد،با آنها صحبت مىكند.چون خودش كوفى است،با مردم كوفه موضوع دعوت را مطرح مىكند،مىگويد:مردم!اتفاقا من خودم جزء كسانى كه نامه نوشته بودند نيستم ولى شما و سران شما كه اينجا هستند،همه كسانى هستيد كه به اين مرد نامه نوشتيد،او را به خانه خود دعوت كرديد،به او وعده يارى داديد.روى چه اصلى، روى چه قانونى،روى چه مذهب و دينى اكنون با مهمان خودتان چنين رفتار مىكنيد؟!
بعد معلوم مىشود كه جريانى اين مرد را خيلى ناراحت كرده بود و آن يك لئامت و پستىاى بود كه اين مردم به خرج دادند،پستىاى كه با روح انسانيت و اسلام ضديت دارد و تاريخ اسلام نشان مىدهد كه هيچ گاه اسلام اجازه نمىداد با هيچ دشمنى چنين رفتار شود،يعنى براى اينكه دشمن را سخت در مضيقه قرار دهند،آب را به رويش ببندند.به على بن ابيطالب چنين پيشنهادى شد و مىتوانست اين كار را نسبتبه معاويه بكند،نكرد.خود حسين بن على همين حر و اصحابش را با اينكه دشمنش بودند،در بين راه سيراب كرد.مسلما حر يادش بود كه ما آب را به روى كسى بستيم كه آن روزى كه تشنه بوديم بدون اينكه از او بخواهيم،ما را سيراب كرد.او چقدر شريف و عالى و بزرگ بود و هست،و ما چقدر پستيم!گفت:مردم كوفه! شما خجالت نمىكشيد؟!اين فرات مثل شكم ماهى برق مىزند.آبى را كه بر همه موجودات جاندار حلال است،انسان،حيوان اهلى،وحشى و جنگلى از آن مىآشامد،شما بر فرزند پيغمبر خود بستهايد؟!
اين مرد مىجنگد تا شهيد مىشود.ابا عبد الله او را بى پاداش نگذاشت،فورا خود را به بالين اين مرد بزرگوار رساند،برايش غزل خواند:«و نعم الحر حر بنى رياح» (8) اين حر رياحى چه حر خوبى است!مادرش عجب اسم خوبى برايش انتخاب كرده است.روز اول گفتحر،آزاد مرد. راستى كه تو آزاد مرد بودى!حسين است،بزرگوار و شريف است،تا حدى كه مىتواند اصحاب خود را تفقد مىكند.اين خودش امر به معروف و نهى از منكر است.
كسانى كه حسين عليه السلام خود را به بالين آنها رساند مختلف بودند،هر كس در يك وضعى قرار داشت.وقتى امام وارد مىشد يكى هنوز زنده بود و با آقا صحبت مىكرد،ديگرى در حال جان دادن بود.در ميان كسانى كه ابا عبد الله عليه السلام خود را به بالين آنها رسانيد، هيچ كس وضعى دلخراشتر و جانسوزتر از برادرش ابو الفضل العباس براى او نداشت،برادرى كه حسين عليه السلام خيلى او را دوست مىدارد و يادگار شجاعت پدرش امير المؤمنين است.در جايى نوشتهاند ابا عبد الله عليه السلام به او گفت:برادرم«بنفسى انت»عباس جانم! جان من به قربان تو.اين خيلى مهم است.عباس در حدود بيست و سه سال از ابا عبد الله عليه السلام كوچكتر بود(ابا عبد الله 57 سال داشتند و عباس يك مرد جوان 34 ساله بود).ابا عبد الله به منزله پدر ابا الفضل از نظر سنى و تربيتى به شمار مىرفت،آنوقتبه او مىگويد:برادر جان!«بنفسى انت»اى جان من به قربان تو!
ابا عبد الله كنار خيمه منتظر ايستاده است.يك وقت فرياد مردانه ابا الفضل را مىشنود. (نوشتهاند ابا الفضل عليه السلام چهرهاش آنقدر زيبا بود كه«كان يدعى بقمر بنى هاشم»در زمان خود معروف به ماه بنى هاشم بود.اندامش به قدرى رسا بود كه بعضى از اهل تاريخ نوشتهاند:«و كان يركب الفرس المطهم و رجلاه يخطان فى الارض»سواراسب تنومندى شد، پايش را كه از ركاب بيرون مىكشيد،با انگشت پايش مىتوانست زمين را خراش بدهد.حالا گيرم به قول مرحوم آقا شيخ محمد باقر بيرجندى يك مقدار مبالغه باشد،ولى نشان مىدهد كه اندام بسيار بلند و رشيدى داشته است،اندامى كه حسين از نظر كردن به آن لذت مىبرد).وقتى كه حسين عليه السلام به بالاى سر او مىآيد،مىبيند دست در بدن او نيست،مغز سرش با يك عمود آهنين كوبيده شده و به چشم او تير وارد شده است.بى جهت نيست كه گفتهاند:«لما قتل العباس بان الانكسار فى وجه الحسين»عباس كه كشته شد، ديدند چهره حسين شكسته شد.خودش فرمود:«الان انقطع ظهرى و قلتحيلتى».
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پىنوشتها:
1- در اينجا چند ثانيه از سخنرانى روى نوار ضبط نشده است.
2- نهج البلاغه،خطبه 107.
3- نهج البلاغه،خطبه 175(شبيه اين عبارت).
4- كافى،ج 2/ص 78،باب ورع.
5- مزمل/20.
6- اين سه نفر رفتند و با سه نفر ديگر مبارزه كردند و هر سه نفر از طرف دشمن را كشتند. ولى از اين سه نفر ابو عبيدة بن الحارث جراحتبسيار سختى برداشت كه البته بعد هم شهيد شد و از دنيا رفت ولى على بن ابيطالب عليه السلام و حمزه سيد الشهداء آسيب زيادى نديدند و برگشتند.
7- اللهوف،ص26.
8- مقتل الحسين مقرم،ص 303.