
ارزش امر به معروف و نهى از منكر از نظر علماى اسلام
همان طور كه عامل امر به معروف و نهى از منكر ارزش نهضتحسينى را بالا و بالاتر برد، متعاكسا نهضتحسينى ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد.همان طور كه تاثير عامل امر به معروف و نهى از منكر اين نهضت را در عاليترين سطحها قرار داد،اين نهضت مقدس نيز اين اصل اسلامى را در عاليترين سطحها قرار داد.چطور اين اصل را بالا برد؟مگر حسين بن على مىتواند يك اصل اسلامى را پايين يا بالا ببرد؟!نه،مقصودم اين نيست كه در واقع و نفس الامر يعنى در متن اسلام،امر به معروف و نهى از منكر ارزشى داشت و حسين بن على آمد و ارزش اين اصل را در متن اسلام عوض كرد.اين،كار حسين بن على نيست،كار پيغمبر خدا هم نيست،كار خداست.خدا كه خود اين اصول را بر بندهاش،براى بندگانش فرستاده است،براى هر اصلى يك درجه،يك مرتبه و ارزشى قرار داده است.حتى پيغمبر قادر نيست تصرفى در اين گونه مسائل بكند و در متن واقع اسلامى تاثير بگذارد.مقصودم اين است كه نهضتحسينى اصل امر به معروف و نهى از منكر را از نظر استنباط و اجتهاد علماى اسلامى و به طور كلى مسلمين بالا برد.
مقام ثبوت و مقام اثبات
اصطلاحى طلاب علوم دينيه دارند،مىگويند:مقام ثبوت و مقام اثبات.مقام ثبوت يعنى مقام واقع.در مقام واقع و نفس الامر،هر چيزى در يك حد و درجهاى است.به قول فلاسفه جديد، شىء فى نفسه و شىء براى ما.مقام ثبوت،مقام شىء فى نفسه است و مقام اثبات،مقام شىء براى ماست.
توضيح مطلب اين است:فرض كنيد يك عده پزشك قلب در يك شهر وجود دارند.در مقام واقع و نفس الامر ممكن است همه اينها در يك درجه باشند و ممكن است آقاى«الف»درجهاش در حد اعلا باشد يعنى بهترين و متخصصترين و عالمترين طبيب قلب باشد،آقاى«ب»درجه دوم،آقاى«ج»درجه سوم و آقاى«د»درجه چهارم باشد.اما مردم چگونه مىشناسند؟آنها در نزد مردم چه ارزش و اعتبارى دارند؟آيا ارزش و اعتبارى كه اجتماع براى آنها قائل است،با ارزش و اعتبارى كه در واقع و نفس الامر دارند يكى است؟آقاى«الف»كه پزشك درجه اول قلب است،جامعه هم او را به عنوان پزشك درجه اول مىشناسد؟ آقاى«ب»كه پزشك درجه دوم اين شهر است،جامعه هم او را پزشك درجه دوم مىشناسد؟ گاهى همين طور است.ولى ممكن است عكس مطلب باشد،يعنى اجتماع در اثر عواملى، تبليغاتى،اشتباهاتى،جرياناتى،در مقام اثبات و در مقام شىء براى ما،درستبر خلاف واقع قضاوت كند:پزشك درجه چهارم را اول بداند،سوم را درجه دوم و دوم را درجه سوم بداند و آن را كه در واقع درجه اول است،درجه چهارم به شمار آورد.پس در اينجا مقام اثبات با مقام ثبوت فرق مىكند،شىء براى ما با شىء فى نفسه فرق مىكند.
پس اينكه مىگويم حسين بن على ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد،مقصود اين است كه در جهان اسلام بالا برد نه در اسلام.در متن اسلام،در مقام ثبوت،در مقام شىء فى نفسه،در اختيار حسين بن على عليه السلام يا پيغمبر صلى الله عليه و آله يا على بن ابيطالب عليه السلام نيست كه ارزش اصلى را بالا يا پايين ببرند.خداست كه براى هر اصلى از اصول اسلام ارزش معينى قائل شده است.ولى از نظر جامعه اسلامى،آيا جامعه اسلامى ارزشهاى اسلامى را در آن حدى كه وجود دارد و هست،در آن حدى كه در مقام ثبوت و در مقام شىء فى نفسه هست،مىشناسد؟ممكن است جامعه آن طور نشناسد و گاهى درست معكوس بشناسد،يعنى اشيائى كه ارزش درجه اول را دارند،در نظر اجتماع اسلامى ارزش درجه آخر را داشته باشند و آن كه ارزش درجه آخر را دارد،ارزش درجه اول را داشته باشد.على عليه السلام فرمود:من چنين پيش بينى مىكنم كه اسلام در ميان مردم به حالت پوستينى در آيد كه آن را وارونه پوشيدهاند(و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا) (1) ،همان طور كه پوستينى را وارونه مىپوشند،مردم اسلام را وارونه تلقى كنند،رو را به جاى پشت و پشت را به جاى رو بگيرند.در اين صورت نه تنها چنين پوستينى گرمى ندارد،بلكه چيز مضحك و موحشى هم از آب در مىآيد.اگر ارزشهاى اسلامى معكوس شود،ارزش درجه اول درجه آخر شمرده مىشود و درجه آخر درجه اول (2) ،معنايش همان اسلامى است كه وارونه شده،پوستينى است كه آن را وارونه پوشيدهاند.
از نظر مسلمين،ارزش امر به معروف و نهى از منكر متفاوت است.اين مساله را از نظر علماى اسلامى توضيح مىدهم.البته علماى اسلامى تحت اين عنوان يعنى«ارزش امر به معروف و نهى از منكر چقدر است»بحث نكردهاند،ولى مسالهاى را بحث كردهاند كه از آن مىتوان به ارزش امر به معروف و نهى از منكر در نظر علما پى برد.اصلى در اسلام است و حديث نبوى است كه بر طبق آن همه علماى اسلام نظر مىدهند و آن اينكه پيغمبر اكرم فرمود:«اذا اجتمعتحرمتان تركت الصغرى للكبرى»اگر دو ارزش،دو امر محترم در اسلام با يكديگر اجتماع پيدا كنند يعنى تزاحم پيدا كنند،بايد كوچكتر را رها كنيد،بزرگتر را بگيريد.
اين مطلب مثالهاى خيلى واضحى دارد.مثال معروفى كه ذكر مىكنند اين است:وارد زمين غصبى شدن حرام است.اگر شما ديديد در يك زمين غصبى،يك انسان و حتى يك حيوان و نفس محترمى در آب افتاده و دارد غرق مىشود،چه بايد بكنيد؟يا بايد پا روى زمين غصبى بگذاريد-كه اين فى حد ذاته حرام است-و برويد او را نجات بدهيد،يا به خاطر اينكه به زمين غصبى وارد نشويد سر جايتان بايستيد تا آن نفس محترم هلاك شود.اينجا چه بايد كرد؟دو حرمت است:يكى حرمت مال كه قوانين مالى بايد محفوظ بماند،احترام مال مشروع مردم بايد محفوظ بماند،بدون رضايت صاحبش نبايد به آنجا وارد شد،و ديگر احترام نفس و جان. احترام مال هرگز به پاى احترام جان نمىرسد.شما اگر بناست از اين دو احترام يكى را فداى ديگرى كنيد،بايد مال را فداى جان كنيد،و در آن وقت اگر وارد زمين غصبى شويد نه تنها گناهى مرتكب نشدهايد بلكه ثوابى مرتكب شدهايد،اطاعتى كردهايد.
مرز امر به معروف و نهى از منكر
در باب امر به معروف و نهى از منكر،اين مساله مطرح است كه مرز اين كار كجاست؟بنده و شما كه بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيم،تا كجا بايد جلو برويم؟يك وقت است كه امر به معروف و نهى از منكر مىكنيم و هيچ گونه آسيب و خطرى متوجه ما نيست،اگر نكنيم فقط تنبلى كردهايم،حقيقت را مىگوييم بدون اينكه اگر بگوييم خطرى متوجه ما شود،نهى از منكر مىكنيم بدون اينكه خطرى متوجه مال،آبرو و جان ما شود.تا اينجا را همه قبول مىكنند.اما اگر به اينجا رسيد كه اگر بنا شد من امر به معروف و نهى از منكر بكنم ضررى به مال من مىرسد،بكنم يا نه؟اگر امر به معروف و نهى از منكر كنم ضررى به حيثيت و آبروى من مىرسد،به من فحش مىدهند،مرا كتك مىزنند،آبرويم را مىبرند،به من تهمتها مىزنند،بكنم يا نه؟اگر امر به معروف و نهى از منكر كنم جانم در خطر قرار مىگيرد،كشته مىشوم،بكنم يا نكنم؟اگر امر به معروف و نهى از منكر كنم علاوه بر خودم جان عزيزانم در خطر است،خاندانم هم به اسارت مىرود،بكنم يا نكنم؟
اينجا ممكن است كسى بگويد بعضى از علماى اسلام گفتهاند مرز امر به معروف و نهى از منكر آنجاست كه خطرى در كار نباشد،ضررى در كار نباشد،به آبرو و به جانت و حتى به مالت صدمهاى وارد نيايد،به بدنت صدمهاى وارد نشود.در واقع ارزش امر به معروف و نهى از منكر را پايين آوردهاند،گفتهاند:امر به معروف و نهى از منكر بايد كرد اما نه تا آنجا كه آبروى تو هم در خطر باشد،يعنى اگر پاى آبرو و پاى امر به معروف و نهى از منكر در ميان بود،امر به معروف و نهى از منكر را رها كن،به آبرويتبچسب!
البته من قبول دارم كه آبرو در اسلام محترم است.بدون شك آبرو و بدن مؤمن احترام دارد. شما حق نداريد بدون موجب يك زخم كوچك در بدنتان ايجاد كنيد،حق نداريد بدون موجب بر بدن خودتان ديهاى وارد كنيد،تا چه رسد به اينكه كارى كنيد كه جانتان به خطر بيفتد.در اينكه انسان نبايد بدون جهت جان خود را به خطر بيندازد شكى نيست.قرآن مىگويد: و لا تلقوا بايديكم الى التهلكة (3) .اگر بخواهيد از بالاى بام،خود را پايين بيندازيد و لو تحت فشار قرض فرار گرفته باشيد يا در عشقى شكستخورده باشيد،و لو در حالى باشيد كه تمام دنيا و مافيها براى شما ارزش نداشته باشد،زندگى تاريك باشد،اين عمل جايز نيست. درست مثل اين است كه انسان ديگرى را كشته باشيد.قرآن كريم صريحا در باب قتل عمد مىگويد: فجزاؤه جهنم كسى كه نفس محترمى را مىكشد،اعم از اينكه غير خودش يا خودش باشد،كيفر او جهنم استخالدا فيها (4) براى هميشه هم در جهنم بايد باقى بماند. كسانى كه خيال مىكنند اختيار جان خودشان را دارند،اشتباه مىكنند.مال انسان محترم است.اما چون مالى كه شما داريد تنها مال شما نيست،در درجه اول مال اجتماع و در درجه دوم مال شماست،حق استفاده از آن را داريد ولى حق تضييع،اسراف و تبذير آن را نداريد. اسلام چنين حقى براى شما قائل نيست.مال محترم،بدن محترم،جان محترم،آبرو محترم. مگر مىتوانيد در اجتماع كارى كنيد كه بى جهت آبرويتان برود،بى جهتبه شما همتبزنند(اتقوا مواضع التهم).بحث در اين نيست،بحث در اين است كه امر به معروف و نهى از منكر در برابر اين امور محترم چقدر نيرو دارد؟درجه احترام امر به معروف و نهى از منكر چقدر بالاست كه به مصداق گفته پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله«اذا اجتمعتحرمتان تركت الصغرى للكبرى»وقتى دو حرمتبا يكديگر تزاحم و اجتماع پيدا مىكنند،لزوما بايد حرمت كوچكتر را فداى حرمتبزرگتر كنيم.
نظريه اول:بى ضرر بودن
بعضى از علماى اسلام،و خيلى متاسفم كه بايد بگويم بعضى از علماى بزرگ شيعه كه از آنها چنين انتظارى نمىرفت،مىگويند:مرز امر به معروف و نهى از منكر،بى ضررى است نه بى مفسدهاى،ضررى به جان يا مال يا آبرويت نرسد،يعنى اگر پاى ضرر به اينها در ميان بود،امر به معروف و نهى از منكر را رها كن!آن،كوچكتر از اين است كه با احترام جان يا آبرو يا بدن برابرى كند!ارزش امر به معروف و نهى از منكر را پايين مىآورند.
نظريه دوم:بستگى به موضوع آن دارد
اما ديگرى مىگويد:نه،ارزش امر به معروف و نهى از منكر بالاتر از اينهاست،البته با توجه به موردش.ببين امر به معروف و نهى از منكر را براى چه مىخواهى بكنى؟در چه موضوعى مىخواهى امر به معروف و نهى از منكر كنى؟يك وقت موضوع امر به معروف و نهى از منكر موضوع كوچكى است.مثلا كسى كوچه را كثيف مىكند،پوستخربزه را مىاندازد در كوچه، نبايد بيندازد.شما اينجا بايد نهى از منكر كنيد،بايد او را ارشاد و هدايت كنيد،بايد به او بگوييد اين كار را نكن،درست نيست.حالا اگر شما براى نهى از منكر كردن در چنين مسالهاى، به خاطر پوستخربزه در كوچه انداختن،بدانيد او يك فحش ناموسى به شما مىدهد،در اين صورت اين كار آنقدر ارزش ندارد كه شما يك فحش ناموسى بشنويد.
يك وقت هم هست كه موضوع امر به معروف و نهى از منكر،موضوعى است كه اسلام براى آن اهميتى بالاتر از جان و مال و حيثيت انسان قائل است.مىبينيد قرآن به خطر افتاده است، تمام دسيسهبازىها براى اين است كه با قرآن مبارزه شود،وضعيت در سر حد به خطر افتادن قرآن و اصول قرآنى است،در سر حد به خطر افتادن عدالت است،كه قرآن صريح مىگويد هدف انبياء بر قرارى عدالت در اجتماع بشرى است: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط (5) مساله ظلم و عدالت،اصل و محور زندگى بشريت است.پيغمبر اكرم فرمود:«الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم».هيچ اجتماعى نمىتواند بر شالوده ظلم و ستم باقى بماند.)يا آنجا كه مسالهاى نظير وحدت اسلامى در خطر است،كه اسلام در موضوع وحدت چه اندازه عنايت و حساسيت دارد و به وحدت مسلمين اهميت مىدهد،مىفرمايد: و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا (6) .دست دشمن را مىبينى، دسيسه دشمن را مىبينى كه دائما ميان مسلمين تفرقه اندازى مىكند،آيا در اينجا مىگويى امر به معروف نكن،حرف نزن،نهى از منكر نكن،كه اگر اين را بگويم جانم در خطر است، آبرويم در خطر است،اجتماع نمىپسندد،از اين مزخرفها؟!
بنا بر اين،امر به معروف و نهى از منكر در مسائل بزرگ مرز نمىشناسد.هيچ!268 چيزى، هيچ امر محترمى نمىتواند با امر به معروف و نهى از منكر برابرى كند،نمىتواند جلويش را بگيرد.اين اصل داير مدار اين است كه موضوع امر به معروف و نهى از منكر چيست.اينجاست كه مىبينيم حسين بن على،ارزش امر به معروف و نهى از منكر را چقدر بالا برد!همان طور كه اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش نهضتحسينى را-به بيانى كه قبلا عرض كردم-بالا برد،نهضتحسينى نيز ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد چون حسين بن على فهماند كه انسان در راه امر به معروف و نهى از منكر به جايى مىرسد كه مال و آبروى خودش را بايد فدا كند،ملامت مردم را بايد متوجه خودش كند همان طور كه حسين كرد.
احدى نهضتحسينى را تصويب نمىكرد.البته در سطحى كه آنها فكر مىكردند،درست هم فكر مىكردند ولى در سطحى كه حسين بن على فكر مىكرد،ماوراى حرف آنها بود.آنها در اين سطح فكر مىكردند كه اگر اين مسافرت براى به دست گرفتن زعامت است اقبتخوشى ندارد،و راست هم مىگفتند.خود امام هم در روز عاشورا وقتى كه اوضاع و احوال را به چشم ديد،فرمود:«لله در ابن عباس ينظر من ستر رقيق»مرحبا به پسر عباس كه حوادث را از پشت پرده نازك مىبيند،تمام اوضاع امروز،وضع مردم كوفه و وضع اهل بيت مرا در مدينه به من گفت.ابن عباس به امام حسين عليه السلام مىگفت:تو اگر به كوفه بروى،من يقين دارم كه مردم كوفه نقض عهد مىكنند.بسيارى از افراد ديگر نيز اين سخن را مىگفتند. در جواب بعضى سكوت مىكرد.در جواب يكى از آنها گفت:«لا يخفى على الامر»مطلبى كه تو مىگويى بر خودم نيز پنهان نيست،خودم هم مىدانم.
ابا عبد الله عليه السلام در چنين جريانى ثابت كرد كه به خاطر امر به معروف و نهى از منكر، به خاطر اين اصل اسلامى مىتوان جان داد،عزيزان داد،مال و ثروت داد،ملامت مردم را خريد و كشيد.چه كسى توانسته است در دنيا به اندازه حسين بن على به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش بدهد؟معنى نهضتحسينى اين است كه امر به معروف و نهى از منكر آنقدر بالاست كه تا اين حد در راه آن مىتوان فداكارى كرد.
فرق استبين ترتب مفسده براى اسلام و ضرر شخصى
ديگر با نهضتحسينى جايى براى اين سخن باقى نمىماند كه امر به معروف ونهى از منكر مرز مىشناسد.خير،مرز نمىشناسد.بله مفسده مىشناسد،يعنى آنها كه مىگويند امر به معروف و نهى از منكر مشروط به عدم مفسده است،درست مىگويند.اگر هم ضرر را به معنى مفسده مىگيرند،درست مىگويند بدين معنى كه ممكن است من گاهى امر به معروف و نهى از منكر كنم،بخواهم خدمتى به اسلام كنم،ولى همين امر به معروف و نهى از منكر من مفسده ديگرى براى اسلام به وجود آورد نه براى من،مفسدهاى براى اسلام به وجود آورد كه آن مفسده از اين خدمتى كه من از اين راه به اسلام مىكنم بيشتر است.بسيارند افرادى كه نهى از منكر مىكنند بكلى از دين برى مىكنند.من مساله ترتب مفسده را مىپذيرم اما مساله ضرر را،آنهم ضرر شخصى كه مرز امر به معروف و نهى از منكر ضرر شخصى است(در باره هر موضوعى مىخواهد باشد)نمىپذيرم،به دليل اينكه حسين بن على نپذيرفت و به دلايل ديگر كه فعلا مجال بحث در آنها نيست.
تمسك امام حسين عليه السلام به اين اصل در مواقع مختلف
حسين بن على عليه السلام به اين اصل تمسك كرد و اثبات نمود كه من به اين دليل قيام كردم يا لا اقل يكى از عوامل و عناصرى كه مرا به اين نهضت وادار كرد همين است.او در زمان معاويه علائم و قرائنى نشان مىداد كه معلوم بود خودش را براى قيام آماده مىكند.صحابه پيغمبر را در منى جمع كرد و براى آنها صحبت نمود.آنها را روشن كرد،حقايق را به آنها گفت، مفاسد اوضاع را برايشان نماياند،فرمود:شما هستيد كه چنين وظيفهاى داريد.آن حديث معروف بسيار مفصل و عالى كه در تحف العقول هست،اين جريان را و اينكه حسين بن على چگونه فكر مىكرده است،كاملا نشان مىدهد.
حسين عليه السلام در اواخر عمر معاويه نامهاى به او مىنويسد و او را زير رگبار ملامتخود قرار مىدهد و از آن جمله مىگويد:معاوية بن ابىسفيان!به خدا قسم من از اينكه الآن با تو نبرد نمىكنم،مىترسم در بارگاه الهى مقصر باشم.مىخواهد بگويد خيال نكن اگر حسين امروز ساكت است،در صدد قيام نيست،من به دنبال يك فرصت مناسب هستم تا قيام من مؤثر باشد و مرا در راه آن هدفى كه براى رسيدن به آن كوشش مىكنم،يك قدم جلو ببرد. روز اولى كه از مكه بيرون مىآيد،در وصيتنامهاى كه به محمد ابن حنفيه مىنويسد،صريحا مطلب را ذكر مىكند:«انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما،و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى،اريد عن امر بالمعروف و انهى عن المنكر» (7) .
ابا عبد الله در بين راه،در مواقع متعدد به اين اصل تمسك مىكند،و مخصوصا در اين مواقع اسمى از اصل دعوت و اصل بيعت نمىبرد.عجيب اين است كه در بين راه هر چه قضاياى وحشتناكتر و خبرهاى مايوس كنندهتر از كوفه مىرسيد،خطبهاى كه حسين مىخواند از خطبه قبلى داغتر بود.گويا بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم،اين خطبه معروف را مىخواند: «ايها الناس!ان الدنيا قد ادبرت و اذنتبوداع،و ان الاخرة قد اقبلت و اشرفتبصلاح».اقتباس از كلمات پدر بزرگوارش است.سپس مىفرمايد:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه؟ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا» (8) آيا نمىبينيد به حق عمل نمىشود؟آيا نمىبينيد به حق عمل نمىشود؟آيا نمىبينيد قوانين الهى پايمال مىشود؟آيا نمىبينيد اين همه مفاسد پيدا شده و احدى نهى نمىكند و احدى هم باز نمىگردد؟در چنين شرايطى، يك نفر مؤمن(نفرمود من كه حسين بن على هستم دستور خصوصى دارم،من چون امام هستم وظيفهام اين است)بايد از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگيرد.در چنين شرايطى از جان بايد گذشت.يعنى امر به معروف و نهى از منكر اينقدر ارزش دارد.
در يكى از خطابههاى بين راه،بعد از اينكه اوضاع را تشريح مىكند مىفرمايد:«انى لا ارى الموت الا سعادة و الحيوة مع الظالمين الا برما» (9) ايها الناس!در چنين شرايطى،در چنين اوضاع و احوالى،من مردن را جز سعادت نمىبينم(بعضى نسخهها«شهادة»نوشتهاند و بعضى«سعادة»)،من مردن را شهادت در راه حق مىبينم،يعنى اگر كسى در راه امر به معروف و نهى از منكر كشته شود،شهيد شده است(معناى«من مردن را سعادت مىبينم»نيز همين است).من زندگى كردن با ستمگران را مايه ملامت مىبينم،روح من روحى نيست كه با ستمگر سازش كند.
از همه بالاتر و صريحتر آن وقتى است كه ديگر اوضاع صد در صد مايوس كننده است،آن وقتى است كه به مرز عراق وارد شده و با لشكر حر بن يزيد رياحى مواجه گرديده است.هزار نفر مامورند كه او را تحت الحفظ به كوفه ببرند.در اينجا حسين بن على عليه السلام خطابه معروفى را كه مورخين معتبرى امثال طبرى نقل كردهاند،ايراد و در آن به سخن پيغمبر تمسك مىكند،به اصل امر به معروف و نهى از منكر تمسك مىكند:
ايها الناس!من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله،ناكثا لعهد الله،مستاثرا لفىء الله،معتديا لحدود الله،فلم يغير عليه بقول و لا فعل كان حقا على الله ان يدخله مدخله.الا و ان هؤلاء القوم قد احلوا حرام الله و حرموا حلاله و استاثروا فىء الله (10) .
يك صغرا و كبراى بسيار كامل مىچيند.طبق قانون معروف،اول يك كبراى كلى را ذكر مىكند:ايها الناس!پيغمبر فرمود:هر گاه كسى حكومت ظالم و جائرى را ببيند كه قانون خدا را عوض مىكند،حلال را حرام و حرام را حلال مىكند،بيت المال مسلمين را به ميل شخصى مصرف مىكند،حدود الهى را بر هم مىزند،خون مردم مسلمان را محترم نمىشمارد،و در چنين شرايطى ساكتبنشيند،سزاوار استخدا(حقا خدا چنين مىكند،يعنى در علوم الهى ثابت است)چنين ساكتى را به جاى چنان جائر و جابرى ببرد.بعد صغراى مطلب را ذكر مىكند:«ان هؤلاء القوم...»اينها كه امروز حكومت مىكنند(آل اميه)همين طور هستند.آيا نمىبينيد حرامها را حلال كردند و حلالها را حرام؟آيا حدود الهى را بهم نزدند،قانون الهى را عوض نكردند؟آيا بيت المال مسلمين را در اختيار شخصى خودشان قرار ندادند و مانند مال شخصى و براى شخص خودشان مصرف نمىكنند؟بنا بر اين هر كس كه در اين شرايط اكتبماند،مانند آنهاست.بعد تطبيق به شخص خود كرد:«و انا احق من غير»من از تمام افراد ديگر براى اينكه دستور جدم را عملى كنم،شايستهترم.
وقتى انسان حسين را با اين صفات و خصايل مىشناسد،مىبيند حق است و سزاوار است كه نام او تا ابد زنده بماند،چون حسين مال خود نبود،خودش را فداى انسان كرد،فداى اجتماع انسانى كرد،فداى مقدسات بشر كرد،فداى توحيد كرد،فداى عدالت كرد،فداى انسانيت كرد. از اين جهت،افراد بشر همه او را دوست مىدارند.وقتى انسان،ديگرى را مىبيند كه در او هيچ چيزى از خود فردى وجود ندارد و هر چه هستشرافت و انسانيت است،او را با خودش متحد و يكى مىبيند.
رسيدن امام حسين به سرزمين كربلا
حر بعد از برخورد با ابا عبد الله مىخواست ايشان را به طرف كوفه ببرد و امام امتناع كرد. حسين حاضر نبود تن به ذلتبدهد،چون او مىخواست آقا را تحت الحفظ ببرد.فرمود:ابدا من نمىآيم.بالاخره پس از مذاكراتى قرار شده راهى را در پيش بگيرند كه نه منتهى به كوفه بشود و نه منتهى به مدينه،يعنى به اصطلاح جهت غرب را در پيش بگيرند،كه آمدند تا منتهى شد به سرزمين كربلا.روز دوم محرم،ابا عبد الله عليه السلام وارد كربلا شد.خيمه و خرگاه خود را با جمعيتى در حدود هفتاد و دو نفر بپا كرد.از آن طرف،لشكر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد.پيكهاى دشمن دائما در رفت و آمد بودند.روزهاى بعد براى دشمن مدد آمد.مددها هزار نفر،سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم كه نوشتهاند«حتى كملت ثلاثين»تا اينكه سى هزار نفر كامل شدند.
پسر زياد تصميم گرفت آن كسى كه به او حكومت و امارت مىدهد،فرماندهى اين لشكر را مىدهد،پسر سعد باشد.در اين جهتبه اصطلاح يك ملاحظه روانى كرد،چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص گذشته از نقطه ضعفى كه از نظر تشيع دارد به خاطر اينكه در دوره خلافت امير المؤمنين عزلت اختيار كرد،نه اين طرف آمد و نه آن طرف،در دوران غزوات اسلامى و در دوره پيغمبر اكرم افتخارات زيادى براى خود كسب كرده و قهرا در ميان مردم شهرت و معروفيت و محبوبيتى داشت.او در نظر مردم،آن سردار قهرمانى بود كه در غزوات اسلام فتوحات زيادى كرده است.پسر زياد،پسر او را انتخاب كرد تا از نظر روانى استفاده كند يعنى اين طور به مردم بفهماند كه اين هم جنگى است در رديف آن جنگها،همان طور كه سعد وقاص با كفار مىجنگيد،پسر سعد هم-العياذ بالله-با فرقهاى كه از اسلام خارجند مىجنگد.اين مرد طماع كه خودش طمع خودش را بروز داد،مردى كه فهميده بود و به هيچ وجه نمىخواست زير اين بار برود،شروع كرد به التماس كردن از ابن زياد كه مرا معاف كن.او هم نقطه ضعف اين را مىدانست.قبلا فرمانى براى او صادر كرده بود براى حكومت رى و گرگان.گفت:فرمان مرا پس بده،مىخواهى نروى نرو.او هم كه اسير اين حكومتبود و آرزوى چنين ملكى را داشت،گفت:اجازه بده من بروم تامل كنم.با هر كس از كسان خود كه مشورت كرد ملامتش كرد،گفت مبادا چنين كارى بكنى.ولى در آخر،طمع غالب شد و اين مرد قبولى خودش را اعلام كرد.
در كربلا كوشش مىكرد خدا و خرما را با همديگر جمع كند،كوشش مىكرد بلكه بتواند به شكلى به اصطلاح صلح بر قرار كند،يعنى خودش را از كشتن حسين بن على معاف كند،لا اقل خودش را نجات بدهد،بعد هر چه شد شد.دو سه جلسه با ابا عبد الله مذاكره كرد.به قول طبرى چون در اين مذاكرات فقط اين دو نفر شركت كردهاند،از متن مذاكرات اطلاع درستى در دست نيست،فقط آن مقدارى در دست است كه بعدها خود عمر سعد نقل كرده استيا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتى در اين زمينه داريم،و الا اطلاع ديگرى در دست نيست.خيلى كوشش مىكرد كارى بكند-و حتى نوشتهاند گاهى هم دروغهايى جعل مىكرد-كه غائله بخوابد.آخرين نامهاش كه براى عبيد الله زياد آمد،عدهاى دور و بر مجلس نشسته بودند.عبيد الله اندكى به فكر فرو رفت،گفت:شايد بشود اين قضيه را با مسالمتحل كرد.ولى آن بادنجان دور قاب چينها،كاسههاى داغتر از آش كه هميشه هستند،مانع شدند.يكى از آنها شمر بن ذى الجوشن بود.از جا بلند شد و گفت:امير!بسيار دارى اشتباه مىكنى.امروز حسين در چنگال تو گرفتار است،اگر از اين غائله نجات پيدا كند[ديگر بر او دست نخواهى يافت.]مگر نمىدانى شيعيان پدرش در اين كشور اسلامى كم نيستند،زيادند،منحصر به مردم كوفه نيستند.از كجا كه شيعيان،از اطراف و اكناف جمع نشوند؟و اگر جمع شدند،تو از عهده حسين بر نمىآيى.نوشتهاند مثل آدمى كه خواب باشد،يكدفعه بيدار شد،گفت:راست گفتى. بعد اين شعر را خواند:
الان قد علقت مخالبنا به يرجوا النجاة و لات حين مناص (11)
و متقابلا بر عمر سعد خشم گرفت.گفت:چه نزديك بود كه او ما را اغفال كند.فورا نامهاى به عمر سعد نوشت كه ما تو را نفرستاده بوديم بروى آنجا نصايح پدرانه براى ما بنويسى.تو مامورى،سربازى،بايد انضباط داشته باشى،هر چه من به تو فرمان مىدهم،بايد بى چون و چرا اجرا كنى.اگر نمىخواهى برو كنار،ما كس ديگرى را مامور اين كار خواهيم كرد.نامه را به شمر بن ذى الجوشن داد و گفت:اين را به دستش بده.ضمنا نامه فرمان محرمانهاى نوشت و به دستشمر داد و گفت:اگر عمر سعد از جنگيدن با حسين امتناع كرد،به موجب اين فرمان و ابلاغ گردنش را مىزنى،سرش را براى من مىفرستى و امارت لشكر با خودت باشد.
نوشتهاند عصر تاسوعا بود كه اين نامه به وسيله شمر بن ذى الجوشن به كربلا رسيد.روز تاسوعا براى اهل بيت پيغمبر روز خيلى غمناكى بوده است.امام صادق فرمود:«ان تاسوعا يوم حوصر فيه الحسين» (12) تاسوعا روزى است كه در آن،حسين در محاصره سختى قرار گرفت). روزى است كه براى لشكريان عمر سعد كمكهاى فراوان رسيد،ولى براى اهل بيت پيغمبر كمكى نرسيد.عصر روز تاسوعاست كه اين لعين ازل و ابد به كربلا مىرسد.ابتدا آن نامه علنى را به عمر سعد مىدهد،منتظر،و آرزو مىكند كه او بگويد خير،من با حسين نمىجنگم،تا به موجب آن فرمان،گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشكر بشود.ولى بر خلاف انتظار او،عمر سعد نگاهى به او كرد و گفت:حدس من اين است كه نامه من در پسر زياد مؤثر مىافتاد و تو حضور داشتى و مانع شدى.گفت:حالا هر چه هست،نتيجه را بگو!مىجنگى يا كنار مىروى؟گفت:نه،به خدا قسم مىجنگم آنچنانكه سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود. گفت:تكليف من چيست؟عمر سعد مىدانست كه اين هم نزد عبيد الله زياد مقامى دارد(هم سنخاند،هر چه كه شقىتر و قسى القلبتر بودند مقربتر بودند.)گفت:تو هم فرمانده پياده باش.
فرمان،خيلى شديد بود،اين بود كه به مجرد رسيدن نامه من،بر حسين سختبگير!حسين بايد يكى از اين دو امر را بپذيرد:يا تسليم بلا شرط و يا جنگيدن و كشته شدن،سوم ندارد.
نوشتهاند نزديك غروب تاسوعاست،حسين بن على در بيرون يكى از خيمهها نشسته است در حالى كه زانوها را بلند كرده و دستها را روى زانو گذاشته است و سر را روى دستها،و خوابش برده است.در همين حال عمر سعد تا اين فرمان را خواند و تصميم گرفت،فرياد كشيد:«يا خيل الله!اركبى و بالجنة ابشرى»(مغالطه و حقه بازى و ريا كارى را ببينيد!)لشكر خدا سوار شويد!من شما را به بهشتبشارت مىدهم.نوشتهاند اين سى هزار لشكر در حالى كه دور تا دور خيمههاى حسين را گرفته بودند،مثل دريايى كه به خروش آيد به خروش و جنبش آمد، طوفان كرد.يكمرتبه صداى فرياد اسبها،انسانها و بهم خوردن اسلحهها در صحرا پيچيد. زينب(سلام الله عليها)در داخل يكى از خيمههاست،ظاهرا دارد زين العابدين را پرستارى مىكند.صدا را از بيرون شنيد.فورا بيرون آمد،ديد لشكر دشمن است كه دارد حلقه محاصره را تنگتر مىكند.آمد دست زد به شانه ابا عبد الله:برادر!بلند شو،نمىبينى؟نمىشنوى؟ببين چه خبر است!حسين سر را بلند مىكند و بدون اينكه توجهى به اين لشكر كند،مىگويد:من الآن در عالم رؤيا جدم را ديدم،به من بشارت و نويد داد،گفت:حسينم تو عن قريب به من ملحق مىشوى.خدا مىداند در اين حال در دل زينب(سلام الله عليها)چه گذشت!
شب عاشوراست.شبى است كه ما اگر درستبه احوال شهيدان كربلا دقت كنيم،از طرفى وقتى آن حماسه را مىبينيم روحمان به هيجان مىآيد،قلبمان تكان مىخورد،و از طرف ديگر متاثر مىشويم.دلايلى در كار استبر اينكه به اندازهاى كه در شب عاشورا بر زينب(سلام الله عليها)سخت گذشت،بر هيچ كس سخت نگذشت،و باز به اندازهاى كه در اين شب به ايشان سخت گذشت،در هيچ موقع ديگرى سخت نگذشت چون در روز عاشورا مثل اينكه وضع روحى زينب خيلى قوى بود و با جريانهايى،قويتر و نيرومندتر شد.
شب عاشورا
دو حادثه در اين شب پيش آمده كه زينب را خيلى منقلب كرده است،يكى در عصر تاسوعاست و ديگر در شب عاشورا.در اين شب ابا عبد الله برنامه خيلى مفصلى دارد.يكى از برنامهها اين است كه به كمك اصحابش اسلحه را براى فردا آماده مىكنند.مردى استبه نام جون(يا هون)، آزاد شده ابوذر غفارى است.متخصص در كار اسلحهسازى بود.خيمهاى به سلاحها اختصاص داشت و اين مرد در آن خيمه مشغول آماده كردى سلاحها بود.ابا عبد الله آمده بود از او سركشى كند.اتفاقا اين خيمه مجاور استبا خيمه زين العابدين كه بيمار بودند و زينب(سلام الله عليها)از او پرستارى مىكرد.اين دو خيمه نزديك يكديگر است و ابا عبد الله دستور داده بود چادرها را در آن شب نزديك به همديگر بر پا كنند به طورى كه طنابها داخل يكديگر بود، به دليلى كه بعد عرض مىكنم.راوى اين حديث،زين العابدين است.مىگويد:عمهام زينب مشغول پرستارى بود.پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه مىكرد ببيند اين مرد اسلحهساز چه مىكند.من يك وقت ديدم پدرم دارد با خودش شعرى را زمزمه مىكند،دو سه بار هم تكرار كرد:
يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل و صاحب و طالب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليل (13)
اى روزگار،تو چقدر پستى!چگونه دوستان را از انسان مىگيرى!بله،روزگار چنين است ولى امر به دست روزگار نيست،امر به دستخداست.ما راضى به رضاى الهى هستيم،ما آنچه را مىخواهيم كه خدا براى ما بخواهد.زين العابدين مىگويد:من مىشنوم،عمهام زينب هم مىشنود.سكوت معنىدار و مرموزى ميان من و عمهام بر قرار شده است.دل مرا عقده گرفته است،به خاطر عمهام زينب نمىگريم.عمهام زينب دلش پر از عقده است،به خاطر اينكه من بيمارم نمىگريد.هر دو در مقابل اين هجوم گريه مقاومت مىكنيم.ولى آخر زينب يكمرتبه بغضش تركيد(زن است،رقيق القلب است)،شروع كرد بلند بلند گريستن،فرياد كردن،ناله كردن كه اى كاش چنين روزى را نمىديدم،اى كاش جهان ويران مىشد و زينب چنين ساعتى را نمىديد.با اين حال،خودش را رساند خدمت ابا عبد الله عليه السلام.ابا عبد الله آمد نزد زينب،سر او را به دامن گرفت،او را نصيحت و موعظه كرد:«يا اخيه!لا يذهبن بحلمك الشيطان»خواهر جان!مراقب باش شيطان تو را بى صبر نكند،حلم را از تو نربايد.اينها چيست كه مىگويى؟!اى كاش روزگار خراب بشود يعنى چه؟!چرا روزگار خراب بشود؟!مردن حق است،شهادت حق است،شهادت افتخار ماست.جدم پيغمبر از من بهتر بود.پدرم على، مادرم زهرا،برادرم حسن،همه اينها از من بهتر بودند.همه اينها رفتند،من هم مىروم.تو بايد مواظب باشى بعد از من سرپرستى اين قافله را بكنى،سرپرستى اطفال مرا بكنى.زينب در حالى كه مىگريست،با صداى نازكى گفت:برادر جان!همه اينها درست،ولى هر كدام از آنها كه رفتند،من چند نفر و حداقل يك نفر را داشتم كه دلم به او خوش بود.آخرين كسى كه از ما رفتبرادر ما حسن بود.دل من تنها به تو خوش بود.برادر!اگر تو از دست زينب بروى،دل زينب در اين دنيا به چه كسى خوش باشد؟
در عصر تاسوعا بعد كه ابا عبد الله آن جمله(جريان خواب)را به زينب فرمود، فورا برادر رشيدش ابو الفضل را صدا كرد:برادر جان!فورا با چند نفر برو در مقابل اينها بگو خبر تازه چيست؟اگر هم مىخواهند با ما بجنگند،وقت غروب كه طبق قانون جنگى وقت جنگ نيست(معمولا اهل حرب،صبح تا غروب مىجنگند،شب كه مىشود به خرگاهها و مراكز خودشان مىروند)،حتما خبر تازهاى است.ابوالفضل با چند نفر از كبار اصحاب(زهير بن القين،حبيب بن مظهر)مىرود و در مقابلشان مىايستد و مىگويد:من از طرف برادرم پيام آوردهام كه از شما بپرسم مگر خبر تازهاى است؟عمر سعد مىگويد:بله،خبر تازه است،امر امير عبيد الله زياد است كه برادر تو فورا يا بايد تسليم بلا شرط بشود و يا با او بجنگيم.فرمود: من از طرف خودم نمىتوانم چيزى بگويم،مىروم خدمتبرادرم،از او جواب مىگيرم.وقتى كه آمد خدمت ابا عبد الله،ابا عبد الله فرمود:ما كه اهل تسليم نيستيم،مىجنگيم،تا آخرين قطره خون خودم مىجنگم.فقط به آنها يك جمله بگو،يك خواهش،يك تمنا،يك تقاضا از آنها بكن و آن اين است كه قضيه را به فردا موكول كنند.بعد براى اينكه توهمى پيش نيايد كه حسين يك شب را غنيمت مىداند كه زنده بماند،و براى اينكه بفهماند كه زندگى برايش غنيمت ندارد،چند ساعتبودن ارزش ندارد بلكه او چيز ديگرى مىخواهد،فرمود:خدا خودش مىداند كه من اين مهلت را به اين جهت مىخواهم كه دلم مىخواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم با خداى خودم راز و نياز كنم،مناجات و عبادت كنم،قرآن بخوانم.
ابو الفضل(سلام الله عليه)رفت.آنها نمىخواستند بپذيرند ولى بعد در ميان خودشان اختلاف افتاد.يكى از آنها گفت:شما خيلى مردم بى حيايى هستيد چون ما با كفار كه مىجنگيديم،اگر چنين مهلتى مىخواستند به آنها مىداديم.چطور ما خاندان پيغمبر خودمان را چنين مهلتى ندهيم؟!عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زياد را زير پا بگذارد تا ميان لشكر خودش اختلاف نيفتد.گفتند:بسيار خوب،صبح.آن شب را ابا عبد الله با وضع فوق العادهاى،با وضع روشنى،با وضع پر از هيجانى،با وضع پر از نورانيتى بسر برد.راست گفتهاند آنان كه آن شب را شب معراج حسين خواندهاند.در آن شب است كه آن خطابه غرا را براى اصحاب و اهل بيتش مىخواند.در آن شب است كه همه آنها را مرخص مىكند:اصحاب من! اهل بيت من!من اصحابى از اصحاب خودم بهتر و اهل بيتى از اهل بيتخودم بهتر سراغ ندارم.از همه شما تشكر مىكنم و ممنونم.ولى بدانيد اينها فقط مرا مىخواهند،جز من با كسى كارى ندارند.بيعتى اگر با من كرديد،برداشتم.همه آزاديد.هر كس مىخواهد برود،برود. به اصحابش گفت:هر كدام از شما مىتوانيد دستيكى از اهل بيت مرا بگيريد و با خودتان ببريد.ولى اصحاب حسين غربال شده بودند.نوشتهاند همه يكصدا گفتند:اين چه سخنى است كه شما به ما مىگوييد؟!ما برويم و شما را تنها بگذاريم؟!ما يك جان بيشتر نداريم كه فدا كنيم،اى كاش خدا هزار جان پى در پى به ما مىداد،كشته مىشديم و دوباره زنده مىشديم، هزار جان در راه تو فدا مىكرديم،يك جان كه قابل نيست،«جان نا قابل من قابل قربان تو نيست».
نوشتهاند:«بداهم بذلك اخوه ابوالفضل العباس»اول كسى كه اين سخن را به زبان آورد،برادر رشيدش ابوالفضل العباس بود.(امشب ما ذكر خيرى و توسلى پيدا مىكنيم به يتيم امام حسن،قاسم كه در شب عاشورا جريانى دارد.)بعد از آنكه همه وفادارىشان را اعلام كردند،ابا عبد الله سخن خودش را عوض كرد،پرده ديگرى از حقايق را به آنها نشان داد،فرمود:پس حالا من حقيقت را به شما بگويم:بدانيد فردا تمام ما شهيد خواهيم شد،يك نفر از ما كه در اينجا هستيم زنده نخواهد ماند.همه گفتند:خدا را شكر مىكنيم كه چنين شهادتى و چنين موهبتى را نصيب ما كرد.(يكى از دوستان تذكر بسيار خوبى داد.دو نفر از بزرگان ما،از پيشوايان ما،حضرت آيت الله العظمى آقاى حكيم دامتبركاته و آيت الله علامه مجاهد صاحب الغدير،علامه امينى،اين هر دو بزرگوار مىدانيم بيمارند،در بيمارستانهاى خارج هستند و وظيفه ماست كه براى همه مؤمنين و مؤمنات دعا كنيم،بالخصوص براى رهبران و پيشوايان خودمان:خدايا!به حق حسين بن على و به حق روح و دل پاك قاسم بن الحسن، اينها كه گفتيم و آنها كه در دل ماست،شفاى عاجل عنايتبفرما!)اين طفل سيزده ساله در كنار مجلس نشسته است.وقتى كه ابا عبد الله اين مژده را مىدهد كه فردا همه شهيد مىشوند،او با خود فكر مىكند كه شايد مقصود،مردان بزرگ باشد و ما بچهها مشمول نباشيم.يك بچه سيزده ساله حق دارد چنين فكر كند.نگران است،مضطرب است.يكمرتبه سر را جلو آورد و عرض كرد:«يا عما!و انا فيمن يقتل؟»آيا من هم فردا كشته خواهم شد يا كشته نمىشوم؟حسين بن على نگاه رقت آلودى كرد.فرمود:پسر برادر!من اول از تو سؤالى مىكنم.سؤال مرا جواب بده،بعد به سؤال تو پاسخ مىدهم.عرض كرد:عمو جان بفرماييد! فرمود:مرگ در ذائقه تو چه طعمى دارد؟فورا گفت:عموجان!«احلى من العسل»چنين مرگى در كام من از عسل شيرينتر است(يعنى من كه مىپرسم،براى اين است كه مىترسم فردا اين موهبتشامل حال من نشود).فرمود:بله فرزند برادر!تو هم فردا شهيد خواهى شد اما بعد از آنكه مبتلا به يك بلاى بسيار سخت و يك درد بسيار شديد مىشوى.ولى ابا عبد الله توضيح نداد كه اين بلا چيست.اما روز عاشورا روشن كرد كه مقصود ابا عبد الله چيست.
به ميدان رفتن قاسم بن الحسن
قاسم به ميدان مىرود.چون كوچك است،اسلحهاى كه با تن او مناسب باشد،نيست.ولى در عين حال شير بچه است،شجاعتبه خرج مىدهد،تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مىآيد از روى اسب به روى زمين مىافتد.حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اينكه انتظار مىكشد.ناگهان فرياد«يا عماه»در فضا پيچيد،عموجان من هم رفتم،مرا درياب!مورخين نوشتهاند حسين مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد.كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد.عده زيادى از لشكريان دشمن(حدود دويست نفر)بعد از اينكه جناب قاسم روى زمين افتاد،دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند. يكمرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مىآيد.مثل گله روباهى كه شير را مىبيند فرار كردند و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود،در زير دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة»تا غبارها نشست، ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت:«عزيز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك»فرزند برادر! چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عموجان بگويى و نتوانم به حال تو فايدهاى برسانم،نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مىآيم كارى از دستم بر نيايد.چقدر بر عموى تو اين حال ناگوار است (14) راوى گفت:در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين است،از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مىكوبد.در همين حال«فشهق شهقة فمات»فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد.يك وقت ديدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت.ديدند قاسم را مىكشد و به خيمهگاه مىآورد.خيلى عظيم و عجيب است:وقتى كه قاسم مىخواهد به ميدان برود،از ابا عبد الله خواهش مىكند.ابا عبد الله دلش نمىخواهد اجازه بدهد.وقتى كه اجازه مىدهد،دستبه گردن يكديگر مىاندازند،گريه مىكنند تا هر دو بيحال مىشوند.اينجا منظره بر عكس شد،يعنى اندكى پيش،حسين و قاسم را ديدند در حالى كه دستبه گردن يكديگر انداخته بودند ولى اكنون مىبينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پايين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پىنوشتها:
1- نهج البلاغه،خطبه 107.
2- فرض كنيد ارزش ناخن گرفتن كه در روز جمعه مستحب است آنقدر بالا بيايد كه جاى امر به معروف و نهى از منكر را بگيرد،يا شانه زدن موى سر يا موى ريش به اندازه امر به معروف و نهى از منكر و بالاتر از آن ارزش پيدا كند و يا زيارت مستحبى رفتن در حد ارزشهاى درجه اول شمرده شود.
3- بقره/195.
4- نساء/93.
5- حديد/25.
6- آل عمران/103.
7- مقتل خوارزمى،ج 1/ص 188.
8- تحف العقول،ص 245،با اندكى اختلاف.
9- همان.
10- تاريخ طبرى،ج 4/ص 304.
11- [الآن چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مىجويد ولى زمان رهايى گذشته است.]
12- نفس المهموم،ص 225،به نقل از كافى،ج 4/ص 147.
13- اللهوف،ص 33.
14- در قم شنيدم يكى از وعاظ معروف اين شهر،اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيت الله حاج شيخ عبد الكريم حائرى(رضوان الله تعالى عليه)خوانده بود.(آن مرحوم بسيار بسيار مرد مخلصى بوده است،از كسانى بود كه شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود،و اين به تواتر براى من ثابتشده است.من محضر
شريف اين مرد را درك نكردم،دو ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرف شدم.كسانى كه ديده بودند،مىگفتند اين پير مرد نام حسين بن على را كه مىشنيد،بى اختيار اشكش جارى مىشد.)به قدرى اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد.بعد به آن واعظ گفت: خواهش مىكنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقتشنيدن آن را ندارم.