ارزش امر به معروف و نهى از منكر از نظر علماى اسلام

همان طور كه عامل امر به معروف و نهى از منكر ارزش نهضت‏حسينى را بالا و بالاتر برد، متعاكسا نهضت‏حسينى ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد.همان طور كه تاثير عامل امر به معروف و نهى از منكر اين نهضت را در عاليترين سطحها قرار داد،اين نهضت مقدس نيز اين اصل اسلامى را در عاليترين سطحها قرار داد.چطور اين اصل را بالا برد؟مگر حسين بن على مى‏تواند يك اصل اسلامى را پايين يا بالا ببرد؟!نه،مقصودم اين نيست كه در واقع و نفس الامر يعنى در متن اسلام،امر به معروف و نهى از منكر ارزشى داشت و حسين بن على آمد و ارزش اين اصل را در متن اسلام عوض كرد.اين،كار حسين بن على نيست،كار پيغمبر خدا هم نيست،كار خداست.خدا كه خود اين اصول را بر بنده‏اش،براى بندگانش فرستاده است،براى هر اصلى يك درجه،يك مرتبه و ارزشى قرار داده است.حتى پيغمبر قادر نيست تصرفى در اين گونه مسائل بكند و در متن واقع اسلامى تاثير بگذارد.مقصودم اين است كه نهضت‏حسينى اصل امر به معروف و نهى از منكر را از نظر استنباط و اجتهاد علماى اسلامى و به طور كلى مسلمين بالا برد.

مقام ثبوت و مقام اثبات

اصطلاحى طلاب علوم دينيه دارند،مى‏گويند:مقام ثبوت و مقام اثبات.مقام ثبوت يعنى مقام واقع.در مقام واقع و نفس الامر،هر چيزى در يك حد و درجه‏اى است.به قول فلاسفه جديد، شى‏ء فى نفسه و شى‏ء براى ما.مقام ثبوت،مقام شى‏ء فى نفسه است و مقام اثبات،مقام شى‏ء براى ماست.

توضيح مطلب اين است:فرض كنيد يك عده پزشك قلب در يك شهر وجود دارند.در مقام واقع و نفس الامر ممكن است همه اينها در يك درجه باشند و ممكن است آقاى‏«الف‏»درجه‏اش در حد اعلا باشد يعنى بهترين و متخصص‏ترين و عالمترين طبيب قلب باشد،آقاى‏«ب‏»درجه دوم،آقاى‏«ج‏»درجه سوم و آقاى‏«د»درجه چهارم باشد.اما مردم چگونه مى‏شناسند؟آنها در نزد مردم چه ارزش و اعتبارى دارند؟آيا ارزش و اعتبارى كه اجتماع براى آنها قائل است،با ارزش و اعتبارى كه در واقع و نفس الامر دارند يكى است؟آقاى‏«الف‏»كه پزشك درجه اول قلب است،جامعه هم او را به عنوان پزشك درجه اول مى‏شناسد؟ آقاى‏«ب‏»كه پزشك درجه دوم اين شهر است،جامعه هم او را پزشك درجه دوم مى‏شناسد؟ گاهى همين طور است.ولى ممكن است عكس مطلب باشد،يعنى اجتماع در اثر عواملى، تبليغاتى،اشتباهاتى،جرياناتى،در مقام اثبات و در مقام شى‏ء براى ما،درست‏بر خلاف واقع قضاوت كند:پزشك درجه چهارم را اول بداند،سوم را درجه دوم و دوم را درجه سوم بداند و آن را كه در واقع درجه اول است،درجه چهارم به شمار آورد.پس در اينجا مقام اثبات با مقام ثبوت فرق مى‏كند،شى‏ء براى ما با شى‏ء فى نفسه فرق مى‏كند.

پس اينكه مى‏گويم حسين بن على ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد،مقصود اين است كه در جهان اسلام بالا برد نه در اسلام.در متن اسلام،در مقام ثبوت،در مقام شى‏ء فى نفسه،در اختيار حسين بن على عليه السلام يا پيغمبر صلى الله عليه و آله يا على بن ابيطالب عليه السلام نيست كه ارزش اصلى را بالا يا پايين ببرند.خداست كه براى هر اصلى از اصول اسلام ارزش معينى قائل شده است.ولى از نظر جامعه اسلامى،آيا جامعه اسلامى ارزشهاى اسلامى را در آن حدى كه وجود دارد و هست،در آن حدى كه در مقام ثبوت و در مقام شى‏ء فى نفسه هست،مى‏شناسد؟ممكن است جامعه آن طور نشناسد و گاهى درست معكوس بشناسد،يعنى اشيائى كه ارزش درجه اول را دارند،در نظر اجتماع اسلامى ارزش درجه آخر را داشته باشند و آن كه ارزش درجه آخر را دارد،ارزش درجه اول را داشته باشد.على عليه السلام فرمود:من چنين پيش بينى مى‏كنم كه اسلام در ميان مردم به حالت پوستينى در آيد كه آن را وارونه پوشيده‏اند(و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا) (1) ،همان طور كه پوستينى را وارونه مى‏پوشند،مردم اسلام را وارونه تلقى كنند،رو را به جاى پشت و پشت را به جاى رو بگيرند.در اين صورت نه تنها چنين پوستينى گرمى ندارد،بلكه چيز مضحك و موحشى هم از آب در مى‏آيد.اگر ارزشهاى اسلامى معكوس شود،ارزش درجه اول درجه آخر شمرده مى‏شود و درجه آخر درجه اول (2) ،معنايش همان اسلامى است كه وارونه شده،پوستينى است كه آن را وارونه پوشيده‏اند.

از نظر مسلمين،ارزش امر به معروف و نهى از منكر متفاوت است.اين مساله را از نظر علماى اسلامى توضيح مى‏دهم.البته علماى اسلامى تحت اين عنوان يعنى‏«ارزش امر به معروف و نهى از منكر چقدر است‏»بحث نكرده‏اند،ولى مساله‏اى را بحث كرده‏اند كه از آن مى‏توان به ارزش امر به معروف و نهى از منكر در نظر علما پى برد.اصلى در اسلام است و حديث نبوى است كه بر طبق آن همه علماى اسلام نظر مى‏دهند و آن اينكه پيغمبر اكرم فرمود:«اذا اجتمعت‏حرمتان تركت الصغرى للكبرى‏»اگر دو ارزش،دو امر محترم در اسلام با يكديگر اجتماع پيدا كنند يعنى تزاحم پيدا كنند،بايد كوچكتر را رها كنيد،بزرگتر را بگيريد.

اين مطلب مثالهاى خيلى واضحى دارد.مثال معروفى كه ذكر مى‏كنند اين است:وارد زمين غصبى شدن حرام است.اگر شما ديديد در يك زمين غصبى،يك انسان و حتى يك حيوان و نفس محترمى در آب افتاده و دارد غرق مى‏شود،چه بايد بكنيد؟يا بايد پا روى زمين غصبى بگذاريد-كه اين فى حد ذاته حرام است-و برويد او را نجات بدهيد،يا به خاطر اينكه به زمين غصبى وارد نشويد سر جايتان بايستيد تا آن نفس محترم هلاك شود.اينجا چه بايد كرد؟دو حرمت است:يكى حرمت مال كه قوانين مالى بايد محفوظ بماند،احترام مال مشروع مردم بايد محفوظ بماند،بدون رضايت صاحبش نبايد به آنجا وارد شد،و ديگر احترام نفس و جان. احترام مال هرگز به پاى احترام جان نمى‏رسد.شما اگر بناست از اين دو احترام يكى را فداى ديگرى كنيد،بايد مال را فداى جان كنيد،و در آن وقت اگر وارد زمين غصبى شويد نه تنها گناهى مرتكب نشده‏ايد بلكه ثوابى مرتكب شده‏ايد،اطاعتى كرده‏ايد.

مرز امر به معروف و نهى از منكر

در باب امر به معروف و نهى از منكر،اين مساله مطرح است كه مرز اين كار كجاست؟بنده و شما كه بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيم،تا كجا بايد جلو برويم؟يك وقت است كه امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنيم و هيچ گونه آسيب و خطرى متوجه ما نيست،اگر نكنيم فقط تنبلى كرده‏ايم،حقيقت را مى‏گوييم بدون اينكه اگر بگوييم خطرى متوجه ما شود،نهى از منكر مى‏كنيم بدون اينكه خطرى متوجه مال،آبرو و جان ما شود.تا اينجا را همه قبول مى‏كنند.اما اگر به اينجا رسيد كه اگر بنا شد من امر به معروف و نهى از منكر بكنم ضررى به مال من مى‏رسد،بكنم يا نه؟اگر امر به معروف و نهى از منكر كنم ضررى به حيثيت و آبروى من مى‏رسد،به من فحش مى‏دهند،مرا كتك مى‏زنند،آبرويم را مى‏برند،به من تهمتها مى‏زنند،بكنم يا نه؟اگر امر به معروف و نهى از منكر كنم جانم در خطر قرار مى‏گيرد،كشته مى‏شوم،بكنم يا نكنم؟اگر امر به معروف و نهى از منكر كنم علاوه بر خودم جان عزيزانم در خطر است،خاندانم هم به اسارت مى‏رود،بكنم يا نكنم؟

اينجا ممكن است كسى بگويد بعضى از علماى اسلام گفته‏اند مرز امر به معروف و نهى از منكر آنجاست كه خطرى در كار نباشد،ضررى در كار نباشد،به آبرو و به جانت و حتى به مالت صدمه‏اى وارد نيايد،به بدنت صدمه‏اى وارد نشود.در واقع ارزش امر به معروف و نهى از منكر را پايين آورده‏اند،گفته‏اند:امر به معروف و نهى از منكر بايد كرد اما نه تا آنجا كه آبروى تو هم در خطر باشد،يعنى اگر پاى آبرو و پاى امر به معروف و نهى از منكر در ميان بود،امر به معروف و نهى از منكر را رها كن،به آبرويت‏بچسب!

البته من قبول دارم كه آبرو در اسلام محترم است.بدون شك آبرو و بدن مؤمن احترام دارد. شما حق نداريد بدون موجب يك زخم كوچك در بدنتان ايجاد كنيد،حق نداريد بدون موجب بر بدن خودتان ديه‏اى وارد كنيد،تا چه رسد به اينكه كارى كنيد كه جانتان به خطر بيفتد.در اينكه انسان نبايد بدون جهت جان خود را به خطر بيندازد شكى نيست.قرآن مى‏گويد: و لا تلقوا بايديكم الى التهلكة (3) .اگر بخواهيد از بالاى بام،خود را پايين بيندازيد و لو تحت فشار قرض فرار گرفته باشيد يا در عشقى شكست‏خورده باشيد،و لو در حالى باشيد كه تمام دنيا و مافيها براى شما ارزش نداشته باشد،زندگى تاريك باشد،اين عمل جايز نيست. درست مثل اين است كه انسان ديگرى را كشته باشيد.قرآن كريم صريحا در باب قتل عمد مى‏گويد: فجزاؤه جهنم كسى كه نفس محترمى را مى‏كشد،اعم از اينكه غير خودش يا خودش باشد،كيفر او جهنم است‏خالدا فيها (4) براى هميشه هم در جهنم بايد باقى بماند. كسانى كه خيال مى‏كنند اختيار جان خودشان را دارند،اشتباه مى‏كنند.مال انسان محترم است.اما چون مالى كه شما داريد تنها مال شما نيست،در درجه اول مال اجتماع و در درجه دوم مال شماست،حق استفاده از آن را داريد ولى حق تضييع،اسراف و تبذير آن را نداريد. اسلام چنين حقى براى شما قائل نيست.مال محترم،بدن محترم،جان محترم،آبرو محترم. مگر مى‏توانيد در اجتماع كارى كنيد كه بى جهت آبرويتان برود،بى جهت‏به شما همت‏بزنند(اتقوا مواضع التهم).بحث در اين نيست،بحث در اين است كه امر به معروف و نهى از منكر در برابر اين امور محترم چقدر نيرو دارد؟درجه احترام امر به معروف و نهى از منكر چقدر بالاست كه به مصداق گفته پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله‏«اذا اجتمعت‏حرمتان تركت الصغرى للكبرى‏»وقتى دو حرمت‏با يكديگر تزاحم و اجتماع پيدا مى‏كنند،لزوما بايد حرمت كوچكتر را فداى حرمت‏بزرگتر كنيم.

نظريه اول:بى ضرر بودن

بعضى از علماى اسلام،و خيلى متاسفم كه بايد بگويم بعضى از علماى بزرگ شيعه كه از آنها چنين انتظارى نمى‏رفت،مى‏گويند:مرز امر به معروف و نهى از منكر،بى ضررى است نه بى مفسده‏اى،ضررى به جان يا مال يا آبرويت نرسد،يعنى اگر پاى ضرر به اينها در ميان بود،امر به معروف و نهى از منكر را رها كن!آن،كوچكتر از اين است كه با احترام جان يا آبرو يا بدن برابرى كند!ارزش امر به معروف و نهى از منكر را پايين مى‏آورند.

نظريه دوم:بستگى به موضوع آن دارد

اما ديگرى مى‏گويد:نه،ارزش امر به معروف و نهى از منكر بالاتر از اينهاست،البته با توجه به موردش.ببين امر به معروف و نهى از منكر را براى چه مى‏خواهى بكنى؟در چه موضوعى مى‏خواهى امر به معروف و نهى از منكر كنى؟يك وقت موضوع امر به معروف و نهى از منكر موضوع كوچكى است.مثلا كسى كوچه را كثيف مى‏كند،پوست‏خربزه را مى‏اندازد در كوچه، نبايد بيندازد.شما اينجا بايد نهى از منكر كنيد،بايد او را ارشاد و هدايت كنيد،بايد به او بگوييد اين كار را نكن،درست نيست.حالا اگر شما براى نهى از منكر كردن در چنين مساله‏اى، به خاطر پوست‏خربزه در كوچه انداختن،بدانيد او يك فحش ناموسى به شما مى‏دهد،در اين صورت اين كار آنقدر ارزش ندارد كه شما يك فحش ناموسى بشنويد.

يك وقت هم هست كه موضوع امر به معروف و نهى از منكر،موضوعى است كه اسلام براى آن اهميتى بالاتر از جان و مال و حيثيت انسان قائل است.مى‏بينيد قرآن به خطر افتاده است، تمام دسيسه‏بازى‏ها براى اين است كه با قرآن مبارزه شود،وضعيت در سر حد به خطر افتادن قرآن و اصول قرآنى است،در سر حد به خطر افتادن عدالت است،كه قرآن صريح مى‏گويد هدف انبياء بر قرارى عدالت در اجتماع بشرى است: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط (5) مساله ظلم و عدالت،اصل و محور زندگى بشريت است.پيغمبر اكرم فرمود:«الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم‏».هيچ اجتماعى نمى‏تواند بر شالوده ظلم و ستم باقى بماند.)يا آنجا كه مساله‏اى نظير وحدت اسلامى در خطر است،كه اسلام در موضوع وحدت چه اندازه عنايت و حساسيت دارد و به وحدت مسلمين اهميت مى‏دهد،مى‏فرمايد: و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا (6) .دست دشمن را مى‏بينى، دسيسه دشمن را مى‏بينى كه دائما ميان مسلمين تفرقه اندازى مى‏كند،آيا در اينجا مى‏گويى امر به معروف نكن،حرف نزن،نهى از منكر نكن،كه اگر اين را بگويم جانم در خطر است، آبرويم در خطر است،اجتماع نمى‏پسندد،از اين مزخرفها؟!

بنا بر اين،امر به معروف و نهى از منكر در مسائل بزرگ مرز نمى‏شناسد.هيچ!268 چيزى، هيچ امر محترمى نمى‏تواند با امر به معروف و نهى از منكر برابرى كند،نمى‏تواند جلويش را بگيرد.اين اصل داير مدار اين است كه موضوع امر به معروف و نهى از منكر چيست.اينجاست كه مى‏بينيم حسين بن على،ارزش امر به معروف و نهى از منكر را چقدر بالا برد!همان طور كه اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش نهضت‏حسينى را-به بيانى كه قبلا عرض كردم-بالا برد،نهضت‏حسينى نيز ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد چون حسين بن على فهماند كه انسان در راه امر به معروف و نهى از منكر به جايى مى‏رسد كه مال و آبروى خودش را بايد فدا كند،ملامت مردم را بايد متوجه خودش كند همان طور كه حسين كرد.

احدى نهضت‏حسينى را تصويب نمى‏كرد.البته در سطحى كه آنها فكر مى‏كردند،درست هم فكر مى‏كردند ولى در سطحى كه حسين بن على فكر مى‏كرد،ماوراى حرف آنها بود.آنها در اين سطح فكر مى‏كردند كه اگر اين مسافرت براى به دست گرفتن زعامت است اقبت‏خوشى ندارد،و راست هم مى‏گفتند.خود امام هم در روز عاشورا وقتى كه اوضاع و احوال را به چشم ديد،فرمود:«لله در ابن عباس ينظر من ستر رقيق‏»مرحبا به پسر عباس كه حوادث را از پشت پرده نازك مى‏بيند،تمام اوضاع امروز،وضع مردم كوفه و وضع اهل بيت مرا در مدينه به من گفت.ابن عباس به امام حسين عليه السلام مى‏گفت:تو اگر به كوفه بروى،من يقين دارم كه مردم كوفه نقض عهد مى‏كنند.بسيارى از افراد ديگر نيز اين سخن را مى‏گفتند. در جواب بعضى سكوت مى‏كرد.در جواب يكى از آنها گفت:«لا يخفى على الامر»مطلبى كه تو مى‏گويى بر خودم نيز پنهان نيست،خودم هم مى‏دانم.

ابا عبد الله عليه السلام در چنين جريانى ثابت كرد كه به خاطر امر به معروف و نهى از منكر، به خاطر اين اصل اسلامى مى‏توان جان داد،عزيزان داد،مال و ثروت داد،ملامت مردم را خريد و كشيد.چه كسى توانسته است در دنيا به اندازه حسين بن على به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش بدهد؟معنى نهضت‏حسينى اين است كه امر به معروف و نهى از منكر آنقدر بالاست كه تا اين حد در راه آن مى‏توان فداكارى كرد.

فرق است‏بين ترتب مفسده براى اسلام و ضرر شخصى

ديگر با نهضت‏حسينى جايى براى اين سخن باقى نمى‏ماند كه امر به معروف ونهى از منكر مرز مى‏شناسد.خير،مرز نمى‏شناسد.بله مفسده مى‏شناسد،يعنى آنها كه مى‏گويند امر به معروف و نهى از منكر مشروط به عدم مفسده است،درست مى‏گويند.اگر هم ضرر را به معنى مفسده مى‏گيرند،درست مى‏گويند بدين معنى كه ممكن است من گاهى امر به معروف و نهى از منكر كنم،بخواهم خدمتى به اسلام كنم،ولى همين امر به معروف و نهى از منكر من مفسده ديگرى براى اسلام به وجود آورد نه براى من،مفسده‏اى براى اسلام به وجود آورد كه آن مفسده از اين خدمتى كه من از اين راه به اسلام مى‏كنم بيشتر است.بسيارند افرادى كه نهى از منكر مى‏كنند بكلى از دين برى مى‏كنند.من مساله ترتب مفسده را مى‏پذيرم اما مساله ضرر را،آنهم ضرر شخصى كه مرز امر به معروف و نهى از منكر ضرر شخصى است(در باره هر موضوعى مى‏خواهد باشد)نمى‏پذيرم،به دليل اينكه حسين بن على نپذيرفت و به دلايل ديگر كه فعلا مجال بحث در آنها نيست.

تمسك امام حسين عليه السلام به اين اصل در مواقع مختلف

حسين بن على عليه السلام به اين اصل تمسك كرد و اثبات نمود كه من به اين دليل قيام كردم يا لا اقل يكى از عوامل و عناصرى كه مرا به اين نهضت وادار كرد همين است.او در زمان معاويه علائم و قرائنى نشان مى‏داد كه معلوم بود خودش را براى قيام آماده مى‏كند.صحابه پيغمبر را در منى جمع كرد و براى آنها صحبت نمود.آنها را روشن كرد،حقايق را به آنها گفت، مفاسد اوضاع را برايشان نماياند،فرمود:شما هستيد كه چنين وظيفه‏اى داريد.آن حديث معروف بسيار مفصل و عالى كه در تحف العقول هست،اين جريان را و اينكه حسين بن على چگونه فكر مى‏كرده است،كاملا نشان مى‏دهد.

حسين عليه السلام در اواخر عمر معاويه نامه‏اى به او مى‏نويسد و او را زير رگبار ملامت‏خود قرار مى‏دهد و از آن جمله مى‏گويد:معاوية بن ابى‏سفيان!به خدا قسم من از اينكه الآن با تو نبرد نمى‏كنم،مى‏ترسم در بارگاه الهى مقصر باشم.مى‏خواهد بگويد خيال نكن اگر حسين امروز ساكت است،در صدد قيام نيست،من به دنبال يك فرصت مناسب هستم تا قيام من مؤثر باشد و مرا در راه آن هدفى كه براى رسيدن به آن كوشش مى‏كنم،يك قدم جلو ببرد. روز اولى كه از مكه بيرون مى‏آيد،در وصيتنامه‏اى كه به محمد ابن حنفيه مى‏نويسد،صريحا مطلب را ذكر مى‏كند:«انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما،و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى،اريد عن امر بالمعروف و انهى عن المنكر» (7) .

ابا عبد الله در بين راه،در مواقع متعدد به اين اصل تمسك مى‏كند،و مخصوصا در اين مواقع اسمى از اصل دعوت و اصل بيعت نمى‏برد.عجيب اين است كه در بين راه هر چه قضاياى وحشتناكتر و خبرهاى مايوس كننده‏تر از كوفه مى‏رسيد،خطبه‏اى كه حسين مى‏خواند از خطبه قبلى داغتر بود.گويا بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم،اين خطبه معروف را مى‏خواند: «ايها الناس!ان الدنيا قد ادبرت و اذنت‏بوداع،و ان الاخرة قد اقبلت و اشرفت‏بصلاح‏».اقتباس از كلمات پدر بزرگوارش است.سپس مى‏فرمايد:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه؟ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا» (8) آيا نمى‏بينيد به حق عمل نمى‏شود؟آيا نمى‏بينيد به حق عمل نمى‏شود؟آيا نمى‏بينيد قوانين الهى پايمال مى‏شود؟آيا نمى‏بينيد اين همه مفاسد پيدا شده و احدى نهى نمى‏كند و احدى هم باز نمى‏گردد؟در چنين شرايطى، يك نفر مؤمن(نفرمود من كه حسين بن على هستم دستور خصوصى دارم،من چون امام هستم وظيفه‏ام اين است)بايد از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگيرد.در چنين شرايطى از جان بايد گذشت.يعنى امر به معروف و نهى از منكر اينقدر ارزش دارد.

در يكى از خطابه‏هاى بين راه،بعد از اينكه اوضاع را تشريح مى‏كند مى‏فرمايد:«انى لا ارى الموت الا سعادة و الحيوة مع الظالمين الا برما» (9) ايها الناس!در چنين شرايطى،در چنين اوضاع و احوالى،من مردن را جز سعادت نمى‏بينم(بعضى نسخه‏ها«شهادة‏»نوشته‏اند و بعضى‏«سعادة‏»)،من مردن را شهادت در راه حق مى‏بينم،يعنى اگر كسى در راه امر به معروف و نهى از منكر كشته شود،شهيد شده است(معناى‏«من مردن را سعادت مى‏بينم‏»نيز همين است).من زندگى كردن با ستمگران را مايه ملامت مى‏بينم،روح من روحى نيست كه با ستمگر سازش كند.

از همه بالاتر و صريحتر آن وقتى است كه ديگر اوضاع صد در صد مايوس كننده است،آن وقتى است كه به مرز عراق وارد شده و با لشكر حر بن يزيد رياحى مواجه گرديده است.هزار نفر مامورند كه او را تحت الحفظ به كوفه ببرند.در اينجا حسين بن على عليه السلام خطابه معروفى را كه مورخين معتبرى امثال طبرى نقل كرده‏اند،ايراد و در آن به سخن پيغمبر تمسك مى‏كند،به اصل امر به معروف و نهى از منكر تمسك مى‏كند:

ايها الناس!من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله،ناكثا لعهد الله،مستاثرا لفى‏ء الله،معتديا لحدود الله،فلم يغير عليه بقول و لا فعل كان حقا على الله ان يدخله مدخله.الا و ان هؤلاء القوم قد احلوا حرام الله و حرموا حلاله و استاثروا فى‏ء الله (10) .

يك صغرا و كبراى بسيار كامل مى‏چيند.طبق قانون معروف،اول يك كبراى كلى را ذكر مى‏كند:ايها الناس!پيغمبر فرمود:هر گاه كسى حكومت ظالم و جائرى را ببيند كه قانون خدا را عوض مى‏كند،حلال را حرام و حرام را حلال مى‏كند،بيت المال مسلمين را به ميل شخصى مصرف مى‏كند،حدود الهى را بر هم مى‏زند،خون مردم مسلمان را محترم نمى‏شمارد،و در چنين شرايطى ساكت‏بنشيند،سزاوار است‏خدا(حقا خدا چنين مى‏كند،يعنى در علوم الهى ثابت است)چنين ساكتى را به جاى چنان جائر و جابرى ببرد.بعد صغراى مطلب را ذكر مى‏كند:«ان هؤلاء القوم...»اينها كه امروز حكومت مى‏كنند(آل اميه)همين طور هستند.آيا نمى‏بينيد حرامها را حلال كردند و حلالها را حرام؟آيا حدود الهى را بهم نزدند،قانون الهى را عوض نكردند؟آيا بيت المال مسلمين را در اختيار شخصى خودشان قرار ندادند و مانند مال شخصى و براى شخص خودشان مصرف نمى‏كنند؟بنا بر اين هر كس كه در اين شرايط اكت‏بماند،مانند آنهاست.بعد تطبيق به شخص خود كرد:«و انا احق من غير»من از تمام افراد ديگر براى اينكه دستور جدم را عملى كنم،شايسته‏ترم.

وقتى انسان حسين را با اين صفات و خصايل مى‏شناسد،مى‏بيند حق است و سزاوار است كه نام او تا ابد زنده بماند،چون حسين مال خود نبود،خودش را فداى انسان كرد،فداى اجتماع انسانى كرد،فداى مقدسات بشر كرد،فداى توحيد كرد،فداى عدالت كرد،فداى انسانيت كرد. از اين جهت،افراد بشر همه او را دوست مى‏دارند.وقتى انسان،ديگرى را مى‏بيند كه در او هيچ چيزى از خود فردى وجود ندارد و هر چه هست‏شرافت و انسانيت است،او را با خودش متحد و يكى مى‏بيند.

رسيدن امام حسين به سرزمين كربلا

حر بعد از برخورد با ابا عبد الله مى‏خواست ايشان را به طرف كوفه ببرد و امام امتناع كرد. حسين حاضر نبود تن به ذلت‏بدهد،چون او مى‏خواست آقا را تحت الحفظ ببرد.فرمود:ابدا من نمى‏آيم.بالاخره پس از مذاكراتى قرار شده راهى را در پيش بگيرند كه نه منتهى به كوفه بشود و نه منتهى به مدينه،يعنى به اصطلاح جهت غرب را در پيش بگيرند،كه آمدند تا منتهى شد به سرزمين كربلا.روز دوم محرم،ابا عبد الله عليه السلام وارد كربلا شد.خيمه و خرگاه خود را با جمعيتى در حدود هفتاد و دو نفر بپا كرد.از آن طرف،لشكر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد.پيكهاى دشمن دائما در رفت و آمد بودند.روزهاى بعد براى دشمن مدد آمد.مددها هزار نفر،سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم كه نوشته‏اند«حتى كملت ثلاثين‏»تا اينكه سى هزار نفر كامل شدند.

پسر زياد تصميم گرفت آن كسى كه به او حكومت و امارت مى‏دهد،فرماندهى اين لشكر را مى‏دهد،پسر سعد باشد.در اين جهت‏به اصطلاح يك ملاحظه روانى كرد،چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص گذشته از نقطه ضعفى كه از نظر تشيع دارد به خاطر اينكه در دوره خلافت امير المؤمنين عزلت اختيار كرد،نه اين طرف آمد و نه آن طرف،در دوران غزوات اسلامى و در دوره پيغمبر اكرم افتخارات زيادى براى خود كسب كرده و قهرا در ميان مردم شهرت و معروفيت و محبوبيتى داشت.او در نظر مردم،آن سردار قهرمانى بود كه در غزوات اسلام فتوحات زيادى كرده است.پسر زياد،پسر او را انتخاب كرد تا از نظر روانى استفاده كند يعنى اين طور به مردم بفهماند كه اين هم جنگى است در رديف آن جنگها،همان طور كه سعد وقاص با كفار مى‏جنگيد،پسر سعد هم-العياذ بالله-با فرقه‏اى كه از اسلام خارجند مى‏جنگد.اين مرد طماع كه خودش طمع خودش را بروز داد،مردى كه فهميده بود و به هيچ وجه نمى‏خواست زير اين بار برود،شروع كرد به التماس كردن از ابن زياد كه مرا معاف كن.او هم نقطه ضعف اين را مى‏دانست.قبلا فرمانى براى او صادر كرده بود براى حكومت رى و گرگان.گفت:فرمان مرا پس بده،مى‏خواهى نروى نرو.او هم كه اسير اين حكومت‏بود و آرزوى چنين ملكى را داشت،گفت:اجازه بده من بروم تامل كنم.با هر كس از كسان خود كه مشورت كرد ملامتش كرد،گفت مبادا چنين كارى بكنى.ولى در آخر،طمع غالب شد و اين مرد قبولى خودش را اعلام كرد.

در كربلا كوشش مى‏كرد خدا و خرما را با همديگر جمع كند،كوشش مى‏كرد بلكه بتواند به شكلى به اصطلاح صلح بر قرار كند،يعنى خودش را از كشتن حسين بن على معاف كند،لا اقل خودش را نجات بدهد،بعد هر چه شد شد.دو سه جلسه با ابا عبد الله مذاكره كرد.به قول طبرى چون در اين مذاكرات فقط اين دو نفر شركت كرده‏اند،از متن مذاكرات اطلاع درستى در دست نيست،فقط آن مقدارى در دست است كه بعدها خود عمر سعد نقل كرده است‏يا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتى در اين زمينه داريم،و الا اطلاع ديگرى در دست نيست.خيلى كوشش مى‏كرد كارى بكند-و حتى نوشته‏اند گاهى هم دروغهايى جعل مى‏كرد-كه غائله بخوابد.آخرين نامه‏اش كه براى عبيد الله زياد آمد،عده‏اى دور و بر مجلس نشسته بودند.عبيد الله اندكى به فكر فرو رفت،گفت:شايد بشود اين قضيه را با مسالمت‏حل كرد.ولى آن بادنجان دور قاب چين‏ها،كاسه‏هاى داغتر از آش كه هميشه هستند،مانع شدند.يكى از آنها شمر بن ذى الجوشن بود.از جا بلند شد و گفت:امير!بسيار دارى اشتباه مى‏كنى.امروز حسين در چنگال تو گرفتار است،اگر از اين غائله نجات پيدا كند[ديگر بر او دست نخواهى يافت.]مگر نمى‏دانى شيعيان پدرش در اين كشور اسلامى كم نيستند،زيادند،منحصر به مردم كوفه نيستند.از كجا كه شيعيان،از اطراف و اكناف جمع نشوند؟و اگر جمع شدند،تو از عهده حسين بر نمى‏آيى.نوشته‏اند مثل آدمى كه خواب باشد،يكدفعه بيدار شد،گفت:راست گفتى. بعد اين شعر را خواند:

الان قد علقت مخالبنا به يرجوا النجاة و لات حين مناص (11)

و متقابلا بر عمر سعد خشم گرفت.گفت:چه نزديك بود كه او ما را اغفال كند.فورا نامه‏اى به عمر سعد نوشت كه ما تو را نفرستاده بوديم بروى آنجا نصايح پدرانه براى ما بنويسى.تو مامورى،سربازى،بايد انضباط داشته باشى،هر چه من به تو فرمان مى‏دهم،بايد بى چون و چرا اجرا كنى.اگر نمى‏خواهى برو كنار،ما كس ديگرى را مامور اين كار خواهيم كرد.نامه را به شمر بن ذى الجوشن داد و گفت:اين را به دستش بده.ضمنا نامه فرمان محرمانه‏اى نوشت و به دست‏شمر داد و گفت:اگر عمر سعد از جنگيدن با حسين امتناع كرد،به موجب اين فرمان و ابلاغ گردنش را مى‏زنى،سرش را براى من مى‏فرستى و امارت لشكر با خودت باشد.

نوشته‏اند عصر تاسوعا بود كه اين نامه به وسيله شمر بن ذى الجوشن به كربلا رسيد.روز تاسوعا براى اهل بيت پيغمبر روز خيلى غمناكى بوده است.امام صادق فرمود:«ان تاسوعا يوم حوصر فيه الحسين‏» (12) تاسوعا روزى است كه در آن،حسين در محاصره سختى قرار گرفت). روزى است كه براى لشكريان عمر سعد كمكهاى فراوان رسيد،ولى براى اهل بيت پيغمبر كمكى نرسيد.عصر روز تاسوعاست كه اين لعين ازل و ابد به كربلا مى‏رسد.ابتدا آن نامه علنى را به عمر سعد مى‏دهد،منتظر،و آرزو مى‏كند كه او بگويد خير،من با حسين نمى‏جنگم،تا به موجب آن فرمان،گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشكر بشود.ولى بر خلاف انتظار او،عمر سعد نگاهى به او كرد و گفت:حدس من اين است كه نامه من در پسر زياد مؤثر مى‏افتاد و تو حضور داشتى و مانع شدى.گفت:حالا هر چه هست،نتيجه را بگو!مى‏جنگى يا كنار مى‏روى؟گفت:نه،به خدا قسم مى‏جنگم آنچنانكه سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود. گفت:تكليف من چيست؟عمر سعد مى‏دانست كه اين هم نزد عبيد الله زياد مقامى دارد(هم سنخ‏اند،هر چه كه شقى‏تر و قسى القلب‏تر بودند مقربتر بودند.)گفت:تو هم فرمانده پياده باش.

فرمان،خيلى شديد بود،اين بود كه به مجرد رسيدن نامه من،بر حسين سخت‏بگير!حسين بايد يكى از اين دو امر را بپذيرد:يا تسليم بلا شرط و يا جنگيدن و كشته شدن،سوم ندارد.

نوشته‏اند نزديك غروب تاسوعاست،حسين بن على در بيرون يكى از خيمه‏ها نشسته است در حالى كه زانوها را بلند كرده و دستها را روى زانو گذاشته است و سر را روى دستها،و خوابش برده است.در همين حال عمر سعد تا اين فرمان را خواند و تصميم گرفت،فرياد كشيد:«يا خيل الله!اركبى و بالجنة ابشرى‏»(مغالطه و حقه بازى و ريا كارى را ببينيد!)لشكر خدا سوار شويد!من شما را به بهشت‏بشارت مى‏دهم.نوشته‏اند اين سى هزار لشكر در حالى كه دور تا دور خيمه‏هاى حسين را گرفته بودند،مثل دريايى كه به خروش آيد به خروش و جنبش آمد، طوفان كرد.يكمرتبه صداى فرياد اسبها،انسانها و بهم خوردن اسلحه‏ها در صحرا پيچيد. زينب(سلام الله عليها)در داخل يكى از خيمه‏هاست،ظاهرا دارد زين العابدين را پرستارى مى‏كند.صدا را از بيرون شنيد.فورا بيرون آمد،ديد لشكر دشمن است كه دارد حلقه محاصره را تنگتر مى‏كند.آمد دست زد به شانه ابا عبد الله:برادر!بلند شو،نمى‏بينى؟نمى‏شنوى؟ببين چه خبر است!حسين سر را بلند مى‏كند و بدون اينكه توجهى به اين لشكر كند،مى‏گويد:من الآن در عالم رؤيا جدم را ديدم،به من بشارت و نويد داد،گفت:حسينم تو عن قريب به من ملحق مى‏شوى.خدا مى‏داند در اين حال در دل زينب(سلام الله عليها)چه گذشت!

شب عاشوراست.شبى است كه ما اگر درست‏به احوال شهيدان كربلا دقت كنيم،از طرفى وقتى آن حماسه را مى‏بينيم روحمان به هيجان مى‏آيد،قلبمان تكان مى‏خورد،و از طرف ديگر متاثر مى‏شويم.دلايلى در كار است‏بر اينكه به اندازه‏اى كه در شب عاشورا بر زينب(سلام الله عليها)سخت گذشت،بر هيچ كس سخت نگذشت،و باز به اندازه‏اى كه در اين شب به ايشان سخت گذشت،در هيچ موقع ديگرى سخت نگذشت چون در روز عاشورا مثل اينكه وضع روحى زينب خيلى قوى بود و با جريانهايى،قويتر و نيرومندتر شد.

شب عاشورا

دو حادثه در اين شب پيش آمده كه زينب را خيلى منقلب كرده است،يكى در عصر تاسوعاست و ديگر در شب عاشورا.در اين شب ابا عبد الله برنامه خيلى مفصلى دارد.يكى از برنامه‏ها اين است كه به كمك اصحابش اسلحه را براى فردا آماده مى‏كنند.مردى است‏به نام جون(يا هون)، آزاد شده ابوذر غفارى است.متخصص در كار اسلحه‏سازى بود.خيمه‏اى به سلاحها اختصاص داشت و اين مرد در آن خيمه مشغول آماده كردى سلاحها بود.ابا عبد الله آمده بود از او سركشى كند.اتفاقا اين خيمه مجاور است‏با خيمه زين العابدين كه بيمار بودند و زينب(سلام الله عليها)از او پرستارى مى‏كرد.اين دو خيمه نزديك يكديگر است و ابا عبد الله دستور داده بود چادرها را در آن شب نزديك به همديگر بر پا كنند به طورى كه طنابها داخل يكديگر بود، به دليلى كه بعد عرض مى‏كنم.راوى اين حديث،زين العابدين است.مى‏گويد:عمه‏ام زينب مشغول پرستارى بود.پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه مى‏كرد ببيند اين مرد اسلحه‏ساز چه مى‏كند.من يك وقت ديدم پدرم دارد با خودش شعرى را زمزمه مى‏كند،دو سه بار هم تكرار كرد:

يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل و صاحب و طالب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليل (13)

اى روزگار،تو چقدر پستى!چگونه دوستان را از انسان مى‏گيرى!بله،روزگار چنين است ولى امر به دست روزگار نيست،امر به دست‏خداست.ما راضى به رضاى الهى هستيم،ما آنچه را مى‏خواهيم كه خدا براى ما بخواهد.زين العابدين مى‏گويد:من مى‏شنوم،عمه‏ام زينب هم مى‏شنود.سكوت معنى‏دار و مرموزى ميان من و عمه‏ام بر قرار شده است.دل مرا عقده گرفته است،به خاطر عمه‏ام زينب نمى‏گريم.عمه‏ام زينب دلش پر از عقده است،به خاطر اينكه من بيمارم نمى‏گريد.هر دو در مقابل اين هجوم گريه مقاومت مى‏كنيم.ولى آخر زينب يكمرتبه بغضش تركيد(زن است،رقيق القلب است)،شروع كرد بلند بلند گريستن،فرياد كردن،ناله كردن كه اى كاش چنين روزى را نمى‏ديدم،اى كاش جهان ويران مى‏شد و زينب چنين ساعتى را نمى‏ديد.با اين حال،خودش را رساند خدمت ابا عبد الله عليه السلام.ابا عبد الله آمد نزد زينب،سر او را به دامن گرفت،او را نصيحت و موعظه كرد:«يا اخيه!لا يذهبن بحلمك الشيطان‏»خواهر جان!مراقب باش شيطان تو را بى صبر نكند،حلم را از تو نربايد.اينها چيست كه مى‏گويى؟!اى كاش روزگار خراب بشود يعنى چه؟!چرا روزگار خراب بشود؟!مردن حق است،شهادت حق است،شهادت افتخار ماست.جدم پيغمبر از من بهتر بود.پدرم على، مادرم زهرا،برادرم حسن،همه اينها از من بهتر بودند.همه اينها رفتند،من هم مى‏روم.تو بايد مواظب باشى بعد از من سرپرستى اين قافله را بكنى،سرپرستى اطفال مرا بكنى.زينب در حالى كه مى‏گريست،با صداى نازكى گفت:برادر جان!همه اينها درست،ولى هر كدام از آنها كه رفتند،من چند نفر و حداقل يك نفر را داشتم كه دلم به او خوش بود.آخرين كسى كه از ما رفت‏برادر ما حسن بود.دل من تنها به تو خوش بود.برادر!اگر تو از دست زينب بروى،دل زينب در اين دنيا به چه كسى خوش باشد؟

در عصر تاسوعا بعد كه ابا عبد الله آن جمله(جريان خواب)را به زينب فرمود، فورا برادر رشيدش ابو الفضل را صدا كرد:برادر جان!فورا با چند نفر برو در مقابل اينها بگو خبر تازه چيست؟اگر هم مى‏خواهند با ما بجنگند،وقت غروب كه طبق قانون جنگى وقت جنگ نيست(معمولا اهل حرب،صبح تا غروب مى‏جنگند،شب كه مى‏شود به خرگاهها و مراكز خودشان مى‏روند)،حتما خبر تازه‏اى است.ابوالفضل با چند نفر از كبار اصحاب(زهير بن القين،حبيب بن مظهر)مى‏رود و در مقابلشان مى‏ايستد و مى‏گويد:من از طرف برادرم پيام آورده‏ام كه از شما بپرسم مگر خبر تازه‏اى است؟عمر سعد مى‏گويد:بله،خبر تازه است،امر امير عبيد الله زياد است كه برادر تو فورا يا بايد تسليم بلا شرط بشود و يا با او بجنگيم.فرمود: من از طرف خودم نمى‏توانم چيزى بگويم،مى‏روم خدمت‏برادرم،از او جواب مى‏گيرم.وقتى كه آمد خدمت ابا عبد الله،ابا عبد الله فرمود:ما كه اهل تسليم نيستيم،مى‏جنگيم،تا آخرين قطره خون خودم مى‏جنگم.فقط به آنها يك جمله بگو،يك خواهش،يك تمنا،يك تقاضا از آنها بكن و آن اين است كه قضيه را به فردا موكول كنند.بعد براى اينكه توهمى پيش نيايد كه حسين يك شب را غنيمت مى‏داند كه زنده بماند،و براى اينكه بفهماند كه زندگى برايش غنيمت ندارد،چند ساعت‏بودن ارزش ندارد بلكه او چيز ديگرى مى‏خواهد،فرمود:خدا خودش مى‏داند كه من اين مهلت را به اين جهت مى‏خواهم كه دلم مى‏خواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم با خداى خودم راز و نياز كنم،مناجات و عبادت كنم،قرآن بخوانم.

ابو الفضل(سلام الله عليه)رفت.آنها نمى‏خواستند بپذيرند ولى بعد در ميان خودشان اختلاف افتاد.يكى از آنها گفت:شما خيلى مردم بى حيايى هستيد چون ما با كفار كه مى‏جنگيديم،اگر چنين مهلتى مى‏خواستند به آنها مى‏داديم.چطور ما خاندان پيغمبر خودمان را چنين مهلتى ندهيم؟!عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زياد را زير پا بگذارد تا ميان لشكر خودش اختلاف نيفتد.گفتند:بسيار خوب،صبح.آن شب را ابا عبد الله با وضع فوق العاده‏اى،با وضع روشنى،با وضع پر از هيجانى،با وضع پر از نورانيتى بسر برد.راست گفته‏اند آنان كه آن شب را شب معراج حسين خوانده‏اند.در آن شب است كه آن خطابه غرا را براى اصحاب و اهل بيتش مى‏خواند.در آن شب است كه همه آنها را مرخص مى‏كند:اصحاب من! اهل بيت من!من اصحابى از اصحاب خودم بهتر و اهل بيتى از اهل بيت‏خودم بهتر سراغ ندارم.از همه شما تشكر مى‏كنم و ممنونم.ولى بدانيد اينها فقط مرا مى‏خواهند،جز من با كسى كارى ندارند.بيعتى اگر با من كرديد،برداشتم.همه آزاديد.هر كس مى‏خواهد برود،برود. به اصحابش گفت:هر كدام از شما مى‏توانيد دست‏يكى از اهل بيت مرا بگيريد و با خودتان ببريد.ولى اصحاب حسين غربال شده بودند.نوشته‏اند همه يكصدا گفتند:اين چه سخنى است كه شما به ما مى‏گوييد؟!ما برويم و شما را تنها بگذاريم؟!ما يك جان بيشتر نداريم كه فدا كنيم،اى كاش خدا هزار جان پى در پى به ما مى‏داد،كشته مى‏شديم و دوباره زنده مى‏شديم، هزار جان در راه تو فدا مى‏كرديم،يك جان كه قابل نيست،«جان نا قابل من قابل قربان تو نيست‏».

نوشته‏اند:«بداهم بذلك اخوه ابوالفضل العباس‏»اول كسى كه اين سخن را به زبان آورد،برادر رشيدش ابوالفضل العباس بود.(امشب ما ذكر خيرى و توسلى پيدا مى‏كنيم به يتيم امام حسن،قاسم كه در شب عاشورا جريانى دارد.)بعد از آنكه همه وفادارى‏شان را اعلام كردند،ابا عبد الله سخن خودش را عوض كرد،پرده ديگرى از حقايق را به آنها نشان داد،فرمود:پس حالا من حقيقت را به شما بگويم:بدانيد فردا تمام ما شهيد خواهيم شد،يك نفر از ما كه در اينجا هستيم زنده نخواهد ماند.همه گفتند:خدا را شكر مى‏كنيم كه چنين شهادتى و چنين موهبتى را نصيب ما كرد.(يكى از دوستان تذكر بسيار خوبى داد.دو نفر از بزرگان ما،از پيشوايان ما،حضرت آيت الله العظمى آقاى حكيم دامت‏بركاته و آيت الله علامه مجاهد صاحب الغدير،علامه امينى،اين هر دو بزرگوار مى‏دانيم بيمارند،در بيمارستانهاى خارج هستند و وظيفه ماست كه براى همه مؤمنين و مؤمنات دعا كنيم،بالخصوص براى رهبران و پيشوايان خودمان:خدايا!به حق حسين بن على و به حق روح و دل پاك قاسم بن الحسن، اينها كه گفتيم و آنها كه در دل ماست،شفاى عاجل عنايت‏بفرما!)اين طفل سيزده ساله در كنار مجلس نشسته است.وقتى كه ابا عبد الله اين مژده را مى‏دهد كه فردا همه شهيد مى‏شوند،او با خود فكر مى‏كند كه شايد مقصود،مردان بزرگ باشد و ما بچه‏ها مشمول نباشيم.يك بچه سيزده ساله حق دارد چنين فكر كند.نگران است،مضطرب است.يكمرتبه سر را جلو آورد و عرض كرد:«يا عما!و انا فيمن يقتل؟»آيا من هم فردا كشته خواهم شد يا كشته نمى‏شوم؟حسين بن على نگاه رقت آلودى كرد.فرمود:پسر برادر!من اول از تو سؤالى مى‏كنم.سؤال مرا جواب بده،بعد به سؤال تو پاسخ مى‏دهم.عرض كرد:عمو جان بفرماييد! فرمود:مرگ در ذائقه تو چه طعمى دارد؟فورا گفت:عموجان!«احلى من العسل‏»چنين مرگى در كام من از عسل شيرين‏تر است(يعنى من كه مى‏پرسم،براى اين است كه مى‏ترسم فردا اين موهبت‏شامل حال من نشود).فرمود:بله فرزند برادر!تو هم فردا شهيد خواهى شد اما بعد از آنكه مبتلا به يك بلاى بسيار سخت و يك درد بسيار شديد مى‏شوى.ولى ابا عبد الله توضيح نداد كه اين بلا چيست.اما روز عاشورا روشن كرد كه مقصود ابا عبد الله چيست.

به ميدان رفتن قاسم بن الحسن

قاسم به ميدان مى‏رود.چون كوچك است،اسلحه‏اى كه با تن او مناسب باشد،نيست.ولى در عين حال شير بچه است،شجاعت‏به خرج مى‏دهد،تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مى‏آيد از روى اسب به روى زمين مى‏افتد.حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اينكه انتظار مى‏كشد.ناگهان فرياد«يا عماه‏»در فضا پيچيد،عموجان من هم رفتم،مرا درياب!مورخين نوشته‏اند حسين مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد.كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد.عده زيادى از لشكريان دشمن(حدود دويست نفر)بعد از اينكه جناب قاسم روى زمين افتاد،دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند. يكمرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مى‏آيد.مثل گله روباهى كه شير را مى‏بيند فرار كردند و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود،در زير دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة‏»تا غبارها نشست، ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت:«عزيز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك‏»فرزند برادر! چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عموجان بگويى و نتوانم به حال تو فايده‏اى برسانم،نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مى‏آيم كارى از دستم بر نيايد.چقدر بر عموى تو اين حال ناگوار است (14) راوى گفت:در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين است،از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مى‏كوبد.در همين حال‏«فشهق شهقة فمات‏»فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد.يك وقت ديدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت.ديدند قاسم را مى‏كشد و به خيمه‏گاه مى‏آورد.خيلى عظيم و عجيب است:وقتى كه قاسم مى‏خواهد به ميدان برود،از ابا عبد الله خواهش مى‏كند.ابا عبد الله دلش نمى‏خواهد اجازه بدهد.وقتى كه اجازه مى‏دهد،دست‏به گردن يكديگر مى‏اندازند،گريه مى‏كنند تا هر دو بيحال مى‏شوند.اينجا منظره بر عكس شد،يعنى اندكى پيش،حسين و قاسم را ديدند در حالى كه دست‏به گردن يكديگر انداخته بودند ولى اكنون مى‏بينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پايين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پى‏نوشت‏ها:

1- نهج البلاغه،خطبه 107.

2- فرض كنيد ارزش ناخن گرفتن كه در روز جمعه مستحب است آنقدر بالا بيايد كه جاى امر به معروف و نهى از منكر را بگيرد،يا شانه زدن موى سر يا موى ريش به اندازه امر به معروف و نهى از منكر و بالاتر از آن ارزش پيدا كند و يا زيارت مستحبى رفتن در حد ارزشهاى درجه اول شمرده شود.

3- بقره/195.

4- نساء/93.

5- حديد/25.

6- آل عمران/103.

7- مقتل خوارزمى،ج 1/ص 188.

8- تحف العقول،ص 245،با اندكى اختلاف.

9- همان.

10- تاريخ طبرى،ج 4/ص 304.

11- [الآن چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مى‏جويد ولى زمان رهايى گذشته است.]

12- نفس المهموم،ص 225،به نقل از كافى،ج 4/ص 147.

13- اللهوف،ص 33.

14- در قم شنيدم يكى از وعاظ معروف اين شهر،اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيت الله حاج شيخ عبد الكريم حائرى(رضوان الله تعالى عليه)خوانده بود.(آن مرحوم بسيار بسيار مرد مخلصى بوده است،از كسانى بود كه شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود،و اين به تواتر براى من ثابت‏شده است.من محضر

شريف اين مرد را درك نكردم،دو ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرف شدم.كسانى كه ديده بودند،مى‏گفتند اين پير مرد نام حسين بن على را كه مى‏شنيد،بى اختيار اشكش جارى مى‏شد.)به قدرى اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد.بعد به آن واعظ گفت: خواهش مى‏كنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقت‏شنيدن آن را ندارم.