7- تاثير امر به معروف و نهى از منكر اهل بيت امام پس از حادثه كربلا

بحث امشب من تتمه‏اى است از بحثهاى ششگانه گذشته.از آنچه در جلسات قبل بيان گرديد، معلوم شد كه لازم است ما اصل امر به معروف و نهى از منكر را احياء كنيم و خودمان را هم با اين اصل احياء كنيم.تعبيرى دارد امير المؤمنين على عليه السلام در باره تقوا كه به اصطلاح منطق،شبه دور است.مى‏فرمايد:«الا فصونوها و تصونوا بها» (1) ايها الناس!تقوا را صيانت و حفظ كنيد و خودتان را به وسيله تقوا صيانت كنيد.به نظر مى‏رسد اين دور است.ما بايد تقوا را صيانت كنيم يا تقوا بايد ما را صيانت كند؟جواب اين است:هر دو.اين دور است اما نه دور محال.گفت:

سلسله اين قوم جعد مشگبار مساله دور است اما دور يا ر

چون نگهدارى ما از تقوا به يك شكل است و نگهدارى تقوا از ما به شكل ديگر.ما بايد تقوا را صيانت كنيم و تقوا بايد و مى‏تواند ما را صيانت كند.در اينجا هم همين طور است.ما بايد امر به معروف و نهى از منكر را احياء كنيم و امر به معروف و نهى از منكر متقابلا بايد ما را احياء كند و خواهد كرد.

ما پيرامون عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت‏حسينى،فقط از آن جنبه‏اش بحث كرديم كه اين عنصر چه اندازه تاثير داشته است،محرك و باعث‏بوده است،انگيزه حسينى بوده است.ولى غير از اين،مطلب ديگرى هم هست و آن اينكه در اين نهضت چقدر امر به معروف و نهى از منكر عملا صورت گرفت؟وجود مقدس حسين بن على عليه السلام[در اين نهضت عملا يك آمر به معروف و ناهى از منكر بود]و از او بيشتر،بعد از شهادت ابا عبد الله عليه السلام اهل بيت‏بزرگوار آن حضرت،از بعد از روز عاشورا،از همان روز يازدهم و حداقل از روز دوازدهم به عنوان يك گروه امر به معروف و نهى از منكر در آمدند و تا پايان اين ماجرا هر جا كه بودند امر به معروف و نهى از منكر كردند.آنها هرگز به صورت يك عيت‏شكست‏خورده در نيامدند.آنها هم مثل خود ابا عبد الله،پايان كار را زنده ماندن يا كشته شدن نمى‏دانستند كه بگويند مطلب اين بود كه حسين زنده بماند و به خلافت‏برسد يا حداقل در گوشه‏اى برود زندگى كند،پس حالا كه حسين كشته شد مطلب تمام شد،نه،آنها دنبال همان هدف حسينى بودند.كشته شدن ابا عبد الله،از يك نظر براى آنها آغاز كار بود نه پايان كار.و چقدر زيبا و جالب توجه است وضع اهل بيت پيغمبر!و راستى وقتى انسان اينها را تجزيه و تحليل مى‏كند،در مقابل اين عظمت و زيبايى،در مقابل اين قوت،در مقابل اين قدرت روح،در مقابل اينهمه ايمان و يقين،در مقابل اينهمه شجاعت روحى غرق در حيرت مى‏شود و جز اينكه در مقابل آنها سر تعظيم فرود آورد كار ديگرى نمى‏تواند بكند.تا آخرين لحظه تبليغ كردند،نهى از منكر و امر به معروف كردند،دعوت به اسلام كردند.محبت و بلكه معرفت على عليه السلام و اهل بيت پيغمبر اساسا در همه شام وجود نداشت،يعنى كسى آنها را نمى‏شناخت،و اگر هم مى‏شناختند به صورتهاى بسيار زشتى مى‏شناختند.ولى ببينيد اهل بيت پيغمبر چه كردند؟!فقط يك نمونه‏اش را عرض مى‏كنم و بعد وارد مطالب ديگرى مى‏شوم.

وارد شدن زينب(سلام الله عليها)به مجلس ابن زياد

مى‏دانيم كه روز عاشورا وضع به چه منوال بود،و شب يازدهم را اهل بيت پيغمبر چگونه برگزار كردند.روز يازدهم جلادهاى ابن زياد مى‏آيند اهل بيت را سوار شترهاى بى جهاز مى‏كنند و حركت مى‏دهند،و اينها شب دوازدهم را شايد تا صبح يكسره با كمال ناراحتى روحى و جسمى طى طريق مى‏كنند.فردا صبح نزديك دروازه كوفه مى‏رسند.دشمن مهلت نمى‏دهد.همان روز پيش از ظهر اينها را وارد شهركوفه مى‏كنند.ابن زياد در دار الاماره خودش نشسته است.يك مشت اسير،آنهم مركب از زنان و يك مرد كه در آن وقت‏بيمار بود.لقب بيمارى براى حضرت سجاد عليه السلام فقط در ميان ما ايرانيها پيدا شده است.نمى‏دانم چطور شده است كه فقط ما اين لقب را مى‏دهيم:امام زين العابدين بيمار!ولى در زبان عرب هيچ وقت نمى‏گويند على بن الحسين المريض(يا الممراض).اين لقبى است كه ما به ايشان داده‏ايم.ريشه‏اش البته همين مقدار است كه در ايام حادثه عاشورا امام على بن الحسين سخت مريض بود(هر كس در عمرش مريض مى‏شود،كيست كه در عمرش مريض نشود؟)،مريض بسترى بود،مريضى كه حتى به زحمت مى‏توانست‏حركت كند و روى پاى خود بايستد و با كمك عصا مى‏توانست از بستر حركت كند.در همان حال امام را به عنوان اسير حركت دادند. امام را بر شترى كه يك پالان چوبى داشت و روى آن حتى يك جل نبود،سوار كردند.چون احساس مى‏كردند كه امام بيمار و مريض است و ممكن است نتواند خودش را نگه دارد،پاهاى حضرت را محكم بستند.غل به گردن امام انداختند.با اين حال اينها را وارد شهر كوفه كردند. ديگر كوفتگى،زجر،شكنجه به حد اعلاست.[معمولا]وقتى مى‏خواهند از يك نفر به زور اقرار بگيرند يا اعصابش را خرد كنند،اراده‏اش را در هم بشكنند،يك بيست و چهار ساعت،چهل و هشت‏ساعت‏به او غذا نمى‏دهند،نمى‏گذارند بخوابد،مرتب زجرش مى‏دهند.در چنين شرايطى اكثر افراد مستاصل مى‏شوند،مى‏گويند هر چه مى‏خواهى بپرس تا من بگويم.شما ببينيد اينها وقتى كه وارد مجلس ابن زياد مى‏شوند،بعد از آنهمه شكنجه‏هاى روحى و جسمى چه حالتى دارند!زينب(سلام الله عليها)را وارد مجلس ابن زياد مى‏كنند.او زنى ست‏بلند بالا.عده‏اى تعبير كرده‏اند:«و حقت‏بها اماؤها»كنيزانش دورش را گرفته بودند.مقصود كنيز به معناى اصطلاحى نيست.چون همه زنهاى اصحاب كه شركت كرده بودند،براى زينب سيادت و بزرگوارى قائل بودند،خودشان را مثل كنيز مى‏دانستند.اينها دور زينب را گرفته بودند و زينب در وسط اينها وارد مجلس ابن زياد شد ولى سلام نكرد،اعتنا نكرد.ابن زياد از اينكه او احساس مقاومت كرد،ناراحت‏شد.سلام نكردن زينب معنايش اين است كه هنوز اراده ما زنده است،هنوز ما به شما اعتنا نداريم،هنوز هم روح حسين بن على در كالبد زينب مى‏گويد:«هيهات منا الذلة‏»، هنوز مى‏گويد:«لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد(لا اقر اقرار العبيد)» (2) ابن زياد از اين بى اعتنايى،سخت ناراحت‏شد.مى‏فهميد اين كيست.همه گزارشها به او رسيده بود.وقتى فهميد زنى از همه محترمتر است و زنان ديگر با احترام خاصى دورش را گرفته‏اند،لابد حدس مى‏زد كه او كيست چون خبر داشت كه كى هست و كى نيست.در عين حال گفت:«من هذه المتكبرة؟»يا«من هذه المتنكرة؟»(دو جور ضبط كرده‏اند)اين متكبر،اين زن پر نخوت كيست؟يا اين ناشناس كيست؟كسى جواب نداد. دو مرتبه سؤال كرد.مى‏خواست از همانها كسى جواب بدهد.بار دوم و سوم.بالاخره زنى جواب داد:«هذه زينب بنت على بن ابى طالب‏»اين،زينب دختر على است.اين مرد دنى پست لعين كه يك جو شرافت نداشت‏شروع كرد به سخت‏ترين وجهى زخم زبان زدن (3) .گفت:«الحمد لله الذى فضحكم و اكذب احدوثتكم‏»خدا را شكر مى‏كنم كه شما را رسوا و دروغتان را آشكار كرد. زينب در كمال جرات و شهامت گفت:«الحمد لله الذى اكرمنا بالشهادة‏»خدا را شكر مى‏كنيم كه افتخار شهادت را نصيب ما كرد.خدا را شكر مى‏كنم كه اين تاج افتخار را بر سر برادر من گذاشت.خدا را شكر مى‏كنيم كه ما را از خاندان نبوت و طهارت قرار داد.بعد در آخر گفت: «انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا»رسوايى مال فاسقهاست(ما در عمرمان دروغ نگفتيم و حادثه دروغ هم به وجود نياورديم)،دروغ مال فاجرهاست.فاسق و فاجر هم ما نيستيم،غير ماست،يعنى تو.رسوا تويى،دروغگو هم خودت هستى.

اين مقدار شهامت و شجاعت و ايمان عملى!اين،امر به معروف و نهى از منكر است.تازه اين، يك درجه و يك مرحله آن است،و داستان درازى دارد.زين العابدين چه گفت،يكى از دختران امام حسين چه گفت،كنار بازار كوفه،زينب چه خطبه‏اى انشاء كرد،زين العابدين در آنجا چه خطابه‏اى انشاء كرد،در بين راه چه كردند،در خرابه يا در خيابانها و كوچه‏ها با مردم كه مواجه مى‏شدند چه مى‏گفتند،و از همه اينها به نظر من بالاتر،آن خطابه بسيار غراء زينب(سلام الله عليها)در مجلس يزيد بن معاويه است.در آنجا ديگر صحبت 24 ساعت و 48 ساعت نيست، نزديك يك ماه است كه زينب در چنگال اينها اسير است و حداكثر زجرى را كه به يك اسير مى‏دهند به او داده‏اند.ولى ببينيد در مجلس يزيد چه كرده است!

پس در نهضت‏حسينى،عنصر امر به معروف و نهى از منكر را از اين وجهه و جهت هم بايد در نظر گرفت كه اين نهضت‏يك نهضت امر به معروف و نهى از منكر بود،و آثار اين امر به معروف و نهى از منكر را هم بايد كاملا بررسى كرد،مخصوصا در خود شام كه چگونه شام را زير و رو كرد.

احتمال اثر

مطلب ديگرى كه خواستم براى شما عرض كنم اين است:

فقهاى ما در باب امر به معروف و نهى از منكر دو مطلب گفته‏اند كه بايد آنها را توضيح دهيم. يكى اين است كه امر به معروف و نهى از منكر در جايى است كه انسان احتمال اثر بدهد. معنى اين جمله چيست؟امر به معروف و نهى از منكر يك قانون تعبدى مثل نماز يا روزه نيست كه البته حكمت و فلسفه و اثرى دارد ولى به ما مربوط نيست كه ببينيم اگر اثر خودش را مى‏بخشد انجام بدهيم و اگر اثر خودش را نمى‏بخشد انجام ندهيم.به ما گفته‏اند شما نماز را به هر حال بايد بخوانيد.اين در اختيار تو نيست.تو نمى‏توانى حساب كنى كه اين نماز اثر دارد يا اثر ندارد.تو بايد تحت اين فرمول و قاعده بخوانى.اينكه اين كار به نتيجه مى‏رسد يا نمى‏رسد،از حوزه منطق بشر خارج است.ولى امر به معروف و نهى از منكر را بشر بايد با منطق خودش اداره كند،يعنى هميشه در كارها بايد روى آن نتيجه‏اى كه بايد بر آن مترتب شود حساب كند.نيرو مصرف مى‏كنى،مايه مصرف مى‏كنى،امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنى،ولى حساب كن ببين تو در اين كار چقدر به نتيجه و هدف مى‏رسى.مثل تاجرى باش كه وقتى سرمايه‏اش را خرج مى‏كند،روى حساب(لا اقل حساب احتمالات)مى‏خواهد سودى كه از اين كار مى‏برد بيش از سرمايه‏اى باشد كه مصرف مى‏كند،و اين بسيار حرف منطقى‏اى است.يعنى اگر ما در جايى امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنيم،يك سرمايه مالى يا جانى يا لا اقل يك سرمايه وقتى و زمانى مصرف مى‏كنيم ولى يقين داريم كه كوچكترين اثرى نمى‏بخشد يا اثر معكوس مى‏بخشد،آيا باز بايد انجام بدهيم؟نه.خيلى حرف منطقى و درستى است.اين منطق در مقابل منطق خوارج است. در فقه خوارج،امر به معروف و نهى از منكر يك تعبد محض است،يعنى انسان حق ندارد حساب و منطق را در آن وارد كند.او بايد كور كورانه و چشم بسته،امر به معروف و نهى از منكر كند و لو يقين دارد كه در اينجا سرمايه را مصرف مى‏كند و سودى هم نمى‏برد.مى‏گويد به ما مربوط نيست،خدا گفته تو بايد به هر حال امر به معروف و نهى از منكر كنى.ائمه ما به ما گفتند اين اشتباه است،خدا اين جور امر به معروف و نهى از منكر را دستور نداده است.

در امر به معروف و نهى از منكر قطعا بايد حساب،تدبير،فكر و منطق به كار برده شود. علمايى كه در مسائل اجتماعى مطالعه كرده‏اند،گفته‏اند كه راز انقراض خوارج همين بود كه در امر به معروف و نهى از منكر،منكر منطق بودند.مى‏آمد در حضور يك جبار گردنكش در حالى كه شمشيرش را كشيده بود.يقين داشت كه در اينجا حرفش كوچكترين اثرى ندارد، ولى مى‏گفت.او هم آنا او را معدوم مى‏كرد.به اصطلاح تاكتيك نداشتند،منطق و حساب در كارشان نبود،بى گدار خودشان را به آب مى‏زدند.نتيجه،انقراضشان شد.ولى ائمه ما عليهم السلام گفتند اين كار غلط است.«تقيه‏»هم كه شما شنيده‏ايد يعنى به كار بردن تاكتيك در امر به معروف و نهى از منكر،از ماده‏«وقى‏»به معنى نگهدارى است.يعنى چه؟يعنى امر به معروف و نهى از منكر مبارزه است.در مبارزه،انسان وسيله دفاعى هم بايد به كار ببرد،يعنى بزن ولى كوشش كن نخورى.اما تو مى‏خواهى بگويى بر من جهاد واجب است،ولى چرا سلاح بپوشم، چرا زره بپوشم،مگر اگر كشته بشوم به بهشت نمى‏روم؟چرا.پس من همين طور خودم را به قلب لشكر مى‏زنم تا كشته شوم و به بهشت‏بروم.مى‏گويد اين كار را نكن،تو دارى نيروى اسلام را مصرف مى‏كنى،تو خودت خشتى در بناى اسلام هستى،نيرويى از نيروهاى اسلام هستى.برو بزن ولى كوشش كن تا حد امكان كمتر بخورى.اگر به اين خيال بروى،اسلحه نپوشى و به خاطر اسلحه نپوشيدن كشته شوى،نيروى اسلام را هدر داده‏اى.برو بزن و تا حد امكان كشته نشو.برو تا حد ممكن طرف را از بين ببر ولى خودت را حفظ كن.اين،معنى مطلبى است كه آقايان گفته‏اند و بسيار مساله منطقى‏اى است.

شرط قدرت

مطلب ديگرى ما در باب امر به معروف و نهى از منكر داريم كه اين هم در اخبار و روايات ما هست،متن حديث است كه در فقه ما هم آمده است:«انما يجب على القوى المطاع‏» (4) امر به معروف و نهى از منكر بر كسى واجب است كه قدرت داشته باشد،يعنى آدم ناتوان نبايد امر به معروف و نهى از منكر كند.اين هم وابسته به آن مطلب است،يعنى حساب اين است كه امر به معروف و نهى از منكر براى رسيدن به نتيجه است،براى اين است كه:نيرو را حفظ كن و نتيجه بگير،اما آنجا كه تو ناتوان هستى يعنى نيرويت را از دست مى‏دهى و به نتيجه نمى‏رسى، نه.

يك اشتباه بزرگ

در اينجا يك اشتباه بسيار بزرگ براى بعضى پيدا شده است و آن اينكه ممكن است كسى بگويد:من كه قدرت ندارم فلان كار را انجام بدهم،اسلام هم كه گفته اگر قدرت ندارى نكن، پس ديگر من خيالم راحت است.ديگرى مى‏گويد:اسلام گفته است امر به معروف و نهى از منكر در وقتى است كه در آن احتمال نتيجه دادن باشد،من احتمال نمى‏دهم،پس خيالم راحت است.اين اشتباه است.

اين احتمال غير از احتمالى است كه شما در باب طهارت و نجاست مى‏دهيد.من نمى‏دانم فلان چيز پاك است‏يا نجس.مى‏گويد آيا احتمال مى‏دهى كه پاك است؟بله،احتمال مى‏دهم. بگو پاك است.معناى آن احتمال همان احتمال ذهنى است،يعنى تو در هر جا كه شك دارى كه چيزى پاك است‏يا نجس[اگر احتمال مى‏دهى كه پاك باشد،بگو پاك است].مثلا دوايى را كه از خارج وارد كرده‏اند،تو صد در صد يقين ندارى كه نجس باشد،صدى نود و نه احتمال مى‏دهى كه نجس باشد ولى صدى يك هم احتمال مى‏دهى كه پاك باشد.همان احتمال ذهنى تو كافى است‏براى اينكه بگويى اين دوا پاك است.آيا من وظيفه دارم كه بروم تحقيق كنم،ببينم آيا پاك است‏يا نجس؟ابدا،هيچ وظيفه‏اى ندارى.همان احتمال،يعنى همان حالت ذهنى-مثل علمى كه مى‏گويند علم موضوعى است-احتمال موضوعى است،اين احتمال براى تو موضوع حكم است.ديگر بيش از اين تو تكليف ندارى.

اما اينجا كه مى‏گويند احتمال،نه معنايش اين است كه برو در خانه‏ات بنشين،بعد بگو من احتمال اثر مى‏دهم،احتمال اثر نمى‏دهم.اين كه پاكى و نجسى نيست.در اين مورد بايد بروى كوشش كنى،حداكثر تحقيق را بكنى تا ببينى و بفهمى كه آيا به نتيجه مى‏رسى يا نمى‏رسى. كسى كه بى اطلاع است و دنبال تحقيق هم نمى‏رود تا بفهمد از اين امر به معروف و نهى از منكرش به نتيجه مى‏رسد يا نمى‏رسد،چنين عذرى را ندارد.يا آن ديگرى مى‏گويد:آقا!من كه قدرت ندارم.اسلام هم مى‏گويد بسيار خوب،ولى برو قدرت را به دست‏بياور.اين،شرط وجود است نه شرط وجوب،يعنى گفته‏اند تا ناتوانى دست‏به كارى نزن كه به نتيجه نمى‏رسى،ولى برو توانايى را به دست آور تا بتوانى به نتيجه برسى.حالا برايتان مثالى ذكر مى‏كنم:

مثال:مساله‏«ولايت از قبل جائر»

در فقه مساله‏اى مطرح است‏به نام‏«ولايت از قبل جائر».مخصوصا در زمان ائمه اين مساله را زياد سؤال مى‏كردند،مى‏گفتند:يابن رسول الله!اين خلفا،خلفاى جور و ظلم هستند.ما از اينها پست دولتى به اصطلاح بگيريم يا نگيريم؟اسلام دستورش اين است كه نه،از اينها پست نگيريد.ولى بعد مى‏فرمود:اگر تو از ناحيه آنها پستى مى‏گيرى كه آن پست وسيله مى‏شود كه تو بر امر به معروف و نهى از منكر قدرت پيدا كنى،اين كار را قطعا انجام بده.در كتب فقهى ما اين مساله مطرح است.محقق در شرايع دارد،شهيدين (5) دارند.منتها بعضى مى‏گويند: «استحبت‏»و بعضى مى‏گويند:«وجبت‏»يعنى مى‏گويند اين كارى كه كمك دادن و اعانت‏به ظالم است(مثلا على بن يقطين مى‏خواهد وزير هارون ظالم ستمگر غاصب بشود)واجب است،يعنى اين كارى كه فى حد ذاته حرام است،اگر وسيله‏اى باشد براى اينكه قدرتى به دست آورى كه از اين قدرت در راه امر به معروف و نهى از منكر استفاده كنى،نه تنها بر تو حرام نيست‏بلكه واجب است.

امام موسى بن جعفر عليه السلام راجع به محمد بن اسماعيل بن بزيع و على بن يقطين،دو نفر از شيعيان كه در دستگاه ظلم خلفا بودند ولى در آن دستگاه رفته بودند براى اينكه مقاصد الهى را پيش ببرند،مى‏فرمايد:شما ستارگان خدا در روى زمين هستيد،تو نرفتى آنجا كه منفعت پرستى كنى،جاه پرستى كنى،براى اينكه پول به دست آورى،تو رفتى در آنجا تا هدف اسلام را پيش ببرى.ببينيد!كار تحصيل قدرت براى امر به معروف و نهى از منكر تا آنجا مهم است،تا آنجا واجب است كه اسلام مى‏گويد يك عمل صد در صد حرام را به خاطر آن مى‏توانى مرتكب بشوى.يعنى اين عمل كه در ذات خود و در صورتى كه تو فقط براى اين بخواهى آن را انجام بدهى كه جزء جلال آن دستگاه بشوى و در آن هيچ هدف امر به معروف و نهى از منكر يعنى هدف خدمت‏به اسلام نداشته باشى حرام است،به منظور خدمت‏به اسلام كه واقعا به اسلام خدمت كنى،اين حرام تبديل به واجب و به قول بعضى از فقها مثل محقق در شرايع مستحب مى‏شود.حداقل حرام تبديل به مستحب مى‏شود.از اينجا شما بفهميد كه مساله قدرت اين نيست كه اگر تصادفا قدرتى پيدا شد،امر به معروف بكن و اگر تصادفا قدرتى پيدا نشد،نه.

دليل ديگر نادرست‏بودن اين حرف كه مى‏گويند اگر قدرت تصادفا پيدا شد امر به معروف و نهى از منكر واجب مى‏شود،اگر نه،نه،پس تحصيل قدرت واجب نيست،اين است كه ما بايد ببينيم اسلام براى امر به معروف و نهى از منكر چه ارزشى قائل است،اصلا آيا امكان دارد كه بگويد اين وظيفه را مسلمين هنگامى بايد انجام بدهند كه اتفاقا و تصادفا قدرت داشته باشند ولى اگر قدرت نداشتند،ديگر نه،و هيچ وظيفه‏اى هم ندارند كه بروند قدرت را به دست‏بياورند تا امر به معروف و نهى از منكر كنند؟

مقام امر به معروف و نهى از منكر در اسلام

شما اگر مى‏خواهيد بفهميد كه مقام امر به معروف و نهى از منكر در اسلام چيست،اين روايتى را كه در كافى است و از روايات بسيار معروف و قطعى و مسلم ماست و در تمام كتب فقهى و حديثى معتبر آمده است و مفصلترين حديث در اين باب است مطالعه كنيد.من قسمتهايى از آن را براى شما مى‏خوانم،چون همه‏اش مفصل است.يك قسمتش كه اول حديث هم هست اين است كه فرمود:در آخر الزمان،مردم رياكارى پيدا مى‏شوند كه دائما آيه قرآن و دعا مى‏خوانند«و يتنسكون‏»اظهار مقدس مآبى مى‏كنند«حدثاء سفهاء»يك مردم تازه به دوران رسيده احمقى هم هستند.تنها چيزى كه اين مقدس مآب‏ها به آن اعتنا ندارند،امر به معروف و نهى از منكر است.«لا يوجبون امرا بمعروف و لا نهيا عن منكر الا اذا امنوا الضرر»اينها تا مطمئن نشوند كه امر به معروف و نهى از منكر كوچكترين ضررى به ايشان نمى‏زند،به آن تن نمى‏دهند.«يطلبون لانفسهم الرخص و المعاذير»دائم دنبال اين هستند كه يك راه فرارى براى امر به معروف و نهى از منكر پيدا كنند،يك عذرى بتراشند كه خوب، ديگر نمى‏شود،ديگر ممكن نيست.«يقبلون على الصلوة و الصيام و ما لا يكلفهم فى نفس و لا مال‏»دنبال آن عبادتهايى هستند كه نه به جان،نه به مال و نه به حيثيتشان ضرر مى‏زند(مثل نماز و روزه)اما اگر وظيفه‏اى ضررى به جايى مى‏زند،ديگر آن را قبول ندارند.تا آنجا كه مى‏فرمايد اگر نماز هم به كار يا حيثيت‏يا جانشان ضرر مى‏زد،آن را رها مى‏كردند:«كما رفضوا اسمى الفرائض و اشرفها»همان طور كه عاليترين و شريفترين فريضه‏ها را رها كردند،نماز را هم رها مى‏كردند.آن عاليترين و شريفترين فريضه‏ها كدام است؟«ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة بها تقام الفرائض‏»[امر به معروف و نهى از منكر]فريضه بزرگى است كه ساير فرايض به وسيله آن بپا مى‏شود.بايد امر به معروف و نهى از منكر باشد تا نمازى باشد،تا زكاتى باشد،تا حجى باشد،تا خمسى باشد،تا معاملاتى باشد،تا قانونى باشد،تا اخلاقى باشد.باز قسمتى از حديث را حذف مى‏كنم.فرمود:«ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر سبيل الانبياء»همانا امر به معروف و نهى از منكر راه همه پيامبران است‏«منهاج الصلحاء،بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم و تعمر الارض‏» (6) [شيوه همه صالحان است]،واجبات خدا به اين وسيله بپا داشته مى‏شود،راهها به اين وسيله امن مى‏گردد،كسبها به اين وسيله حلال و مظالم به اين وسيله باز مى‏گردد،زمين به اين وسيله آباد مى‏شود.

شما از اينجا بفهميد كه حوزه امر به معروف و نهى از منكر تا كجاست،تا حدود آباد شدن زمين.خدا مى‏داند آدم گاهى كه يك چيزهايى را مى‏بيند و در تاريخ اسلام مطالعه مى‏كند، دود از كله‏اش بلند مى‏شود كه ما چه بوديم و چه شديم!دلم مى‏خواهد اين كتاب الاحكام السلطانيه ماوردى را-كه يكى از معتبرترين كتابهاى اسلامى است و مخصوصا اروپاييها و مستشرقين روى آن خيلى حساب مى‏كنند-مطالعه كنيد.اين كتاب،نظامات اجتماعى اسلام را در حدود هزار سال پيش بيان كرده است.ببينيد چه نظاماتى در دنياى اسلام بوده و اصلا امر به معروف و نهى از منكر چه معنى‏اى داشته و چه مى‏كرده است!از آن مهمتر كتابى است‏به نام‏«معالم القربة فى احكام الحسبة‏»كه خوشبختانه اين كتاب را ظاهرا يك مستشرق فرنگى از يكى از كتابخانه‏هاى تركيه در آورده و چاپ كرده است (7) .اين كتاب در قرن نهم نوشته شده.«حسبه‏»در آنجا يعنى همان امر به معروف و نهى از منكر.اصطلاحى بوده كه از قرن دوم هجرى،امر به معروف و نهى از منكر را«حسبه‏»مى‏گفته‏اند.«محتسب‏»كه شما مى‏بينيد در اشعار ما آمده است،يعنى آمر به معروف و ناهى از منكر.آن تشكيلاتى كه در كشورهاى اسلامى به نام تشكيلات حسبه‏اى يا احتسابى بوده است،افرادش يعنى آمرين به معروف و ناهين از منكر را مى‏گفتند«محتسب‏»كه در اصطلاح شعراى ما زياد آمده است. مولوى،حافظ و سعدى اين لغت را استعمال كرده‏اند.سعدى مى‏گويد:«چندان كه مرا شيخ اجل شمس الدين ابو الفرج بن الجوزى...»مى‏گويد استادم ابو الفرج بن الجوزى به من كه جوان بودم مى‏گفت نرو در اين مجالس،اينجا نرو،آنجا نرو،و من حرف اين شيخ و استاد را نمى‏شنيدم چون جوان بودم،و گاهى مسخره‏اش مى‏كردم،مى‏گفتم:

قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را

به هر حال،اسم اين كتاب‏«معالم القربة فى احكام الحسبة‏»است.وقتى انسان اين كتاب را مطالعه مى‏كند كه اصلا امر به معروف و نهى از منكر چه مفهومى داشته،مى‏بيند سراسر زندگى را در بر مى‏گيرد.تمام كارهايى كه امروز شهرداريها انجام مى‏دهند،جزء امر به معروف و نهى از منكر بوده است.تمام كارهايى كه شهربانى انجام مى‏دهد نيز در حوزه احتساب بوده است.در همين كتاب آمده است كه يكى از وظايف محتسب اين است كه وقتى دم دكان بقالى مى‏رود و مى‏بيند روى ظرفهاى ماست‏باز است و مگس مى‏نشيند،بايد بقال را موظف كند كه روى ظرف ماست‏خودش را بپوشاند،لباسهاى آن بقال را نگاه كند كه كثيف نباشد،آن پيشبندى كه مى‏بندد،چند روز يك بار يا هر روز عوض كند،بشويد،در حمامها چه بكنند،در مسجدها چه بكنند و...وقتى آدم اينها را مى‏بيند،مى‏گويد خدايا!اين ما بوديم كه چنين روزى داشتيم و اين ما هستيم كه به چنين روزى گرفتار هستيم؟!خدايا اين ما هستيم كه در روايات كافى ما و در تمام كتب فقهى ما مى‏گويد امر به معروف آن چيزى است كه زمين بدان آباد مى‏شود(و تعمر الارض)،«و ينتصف من الاعداء»با امر به معروف و نهى از منكر مى‏شود از دشمن انتقام گرفت،يعنى امر به معروف و نهى از منكر را زنده كن تا بتوانى در مقابل اسرائيل بايستى.اگر در مقابل اسرائيل ناتوانى،ريشه‏اش را از چند صد سال پيش پيدا كن كه امر به معروف و نهى از منكر را از ميان بردى،در نتيجه دشمن بر تو مسلط شد.«و يستقيم الامر»بدين وسيله است كه كارها همه بر روى اساس استوارى قرار مى‏گيرد.«فانكروا بقلوبكم و الفظوا بالسنتكم و صكوا بها جباههم و لا تخافوا فى الله لومة لائم،فان اتعظوا و الى الحق رجعوا فلا سبيل عليهم:انما السبيل على الذين يظلمون الناس و يبغون فى الارض بغير الحق اولئك لهم عذاب اليم (8) » (9) .ديگر فرصت ترجمه اين قسمت و ذكر قسمتهاى ديگر نيست.

يك فريضه‏اى كه در اسلام چنين مقام و ارزشى را دارد،آيا مى‏شود احتمال داد كه در باره‏اش گفته‏اند اگر يك روزى ديدى اتفاقا،تصادفا،يك نيرويى،يك قدرتى دارى انجام بده و اگر قدرت ندارى ديگر تكليف ساقط است؟اين‏«تكليف ساقط است‏»يعنى اسلام ساقط است،چون امر به معروفى كه اسلام براى ما معرفى مى‏كند به منزله پايه خيمه اسلام است.چطور ممكن است كه خود اسلام بگويد اگر تصادفا ديدى مى‏توانى اسلام را نگه دارى،نگه دار،اگر تصادفا ديدى نمى‏توانى،ديگر نمى‏خواهد،خيالت راحت‏باشد؟!

در مورد احتمال اثر هم همين طور است.بنده بروم در اتاقم بنشينم،بگويم من كه احتمال اثر نمى‏دهم.تو حق ندارى احتمال اثر بدهى يا ندهى.تو كه اصلا مطالعه ندارى،تو كه از اوضاع خبر ندارى،جريانات را نمى‏دانى،تو كه نمى‏دانى راه امر به معروف و نهى از منكر چيست،تو كه روانشناسى نمى‏دانى كه براى نفوذ در بشر از چه راهى بايد با روح او مواجه شود،تو كه جامعه شناسى نمى‏دانى،تو كه چيزى نمى‏دانى،حق ندارى بگويى من احتمال اثر مى‏دهم يا احتمال اثر نمى‏دهم.اين است كه دو ركن اين اصل اساسى،قدرت و آگاهى است،و هر دو را هم بايد تحصيل كرد و به دست آورد،غير از اين نمى‏شود.

شما در روزنامه‏هاى خودمان مى‏خوانيد كه در امريكا بيش از سيصد و هشتادكميته جمع آورى اعانه براى اسرائيل وجود دارد.من از اين نظر اينها را تقدير مى‏كنم كه ملت‏بيدارى هستند،براى خودشان دارند كار مى‏كنند،اين ملت مى‏فهمد كه راهش همين است.هر مردمى در هر محله‏اى،در هر گوشه‏اى هستند،خودشان بايد بنشينند،فكر كنند،كار كنند، آگاهى و اطلاع به دست آورند،عاقبت را بينديشند.اين،آگاهى است و تحصيل آگاهى واجب است.اين،قدرت است و تحصيل قدرت واجب است.

باز گردم به آن مطلبى كه در ابتدا عرض كردم،يعنى بررسى عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت‏حسينى از اين وجهه كه اهل بيت پيغمبر چگونه از اين فرصت‏حداكثر استفاده را كردند.خدا رحمت كند مرحوم آيتى(رضوان الله عليه)را،چه مرد بزرگوارى بود،چه عالم متقى‏اى بود كه از دست ما رفت.ايشان كتابى دارد به نام‏«بررسى تاريخ عاشورا»كه شايد خيلى از شما ديده باشيد.كسانى هم كه نديده‏اند،ببينند و بخوانند.مجموعه سخنرانيهايى است كه ايشان در راديو كرده است.بعد از فوت ايشان اين سخنرانيها را چاپ كردند.در ميان كتابهايى كه به زبان فارسى در اين زمينه نوشته شده است اگر نگوييم بهترين آنهاست،قطعا از بهترين آنهاست.حالا اگر از نظر تجزيه و تحليل نگوييم در درجه اول يا فرد اول است ولى از جنبه استناد يعنى از جنبه اينكه مطالبش مستند به تواريخ معتبر است،قطعا بى نظير است.در آنجا اين مرد روى اين مطلب خيلى تكيه كرده است كه اصلا تاريخ كربلا را اسرا نگهدارى كردند و بزرگترين اشتباهى كه دستگاه اموى كرد مساله اسير گرفتن اهل بيت و سير دادن آنها به كوفه و بعد به شام بود.و اگر آنها اين كار را نكرده بودند،شايد مى‏توانستند تاريخ اين نهضت را محو كنند يا لا اقل يك مقدار از اثر و قدرت بيندازند،ولى به دست‏خودشان كارى كردند كه براى اهل بيت پيغمبر فرصت ايجاد كردند و آنها اين تاريخ را در دنيا مسجل نمودند. آنها باور نمى‏كردند كه يك عده زن و بچه خرد شده مصيبت ديده حداكثر استفاده را از اين فرصتها ببرند،و چه كسى باور مى‏كرد،و چطور اينها تبليغ كردند!

امام زين العابدين عليه السلام در مجلس يزيد

در روز جمعه‏اى در شام نماز جمعه است.ناچار خود يزيد بايد شركت كند،و شايد امامت نماز را هم خود او به عهده داشت،اين را الآن يقين ندارم.(در نماز جمعه خطيب بايد اول دو خطابه كه بسيار مفيد و ارزنده است‏بخواند،بعد نماز شروع مى‏شود.اصلا اين دو خطابه به جاى دو ركعتى است كه از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط و نماز جمعه تبديل به دو ركعت مى‏شود.)اول آن خطيبى كه به اصطلاح دستورى بود،رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت،تجليل فراوان از يزيد و معاويه كرد،هر صفت‏خوبى در دنيا بود براى اينها ذكر كرد و بعد شروع كرد به سب كردن و دشنام دادن على عليه السلام و امام حسين به عنوان اينكه اينها-العياذ بالله-از دين خدا خارج شدند،چنين كردند،چنان كردند.زين العابدين از پاى منبر نهيب زد:«ايها الخطيب!اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق‏»تو براى رضاى يك مخلوق،سخط پروردگار را براى خودت خريدى.بعد خطاب كرد به يزيد كه آيا به من اجازه مى‏دهى از اين چوبها بالا بروم؟(نفرمود منبر.خيلى عجيب است!به قدرى اهل بيت پيغمبر مراقب و مواظب اين چيزها بودند!مثلا در مجلس يزيد،نمى‏گويد:يا امير المؤمنين!يا ايها الخليفة!يا حتى به كنيه هم نمى‏گويد:يا ابا خالد!مى‏گويد:يا يزيد!هم زين العابدين و هم زينب. در اينجا هم نفرمود كه اجازه مى‏دهى من بروم روى اين منبر؟يعنى اين كه منبر نيست،اين چوبهاى سه پله‏اى كه در اينجا هست كه چنين خطيبى مى‏رود بالاى آن و چنين سخنانى مى‏گويد،ما اين را منبر نمى‏دانيم.اين چهار تا چوب است.)اجازه مى‏دهى من بروم بالاى اين چوبها دو كلمه حرف بزنم؟يزيد اجازه نداد.آنهايى كه اطراف بودند،از باب اينكه على بن حسين،حجازى است،اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شيرين و لطيف است،براى اينكه به اصطلاح سخنرانى‏اش را ببينند،گفتند:اجازه بدهيد،مانعى ندارد.ولى يزيد امتناع كرد. پسرش آمد و به او گفت:پدر جان!اجازه بدهيد،ما مى‏خواهيم ببينيم اين جوان حجازى چگونه سخنرانى مى‏كند.گفت:من از اينها مى‏ترسم.اينقدر فشار آوردند تا مجبور شد،يعنى ديد ديگر بيش از اين،اظهار عجز و ترس است،اجازه داد.

ببينيد اين زين العابدين كه در آن وقت از يك طرف بيمار بود(منتها بعدها ديگر بيمارى نداشت،با ائمه ديگر فرق نمى‏كرد)و از طرف ديگر اسير،و به قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجير تا شام آمده بود،وقتى بالاى منبر رفت چه كرد!چه ولوله‏اى ايجاد كرد! يزيد دست و پايش را گم كرد.گفت الآن مردم مى‏ريزند و مرا مى‏كشند.دست‏به حيله‏اى زد. ظهر بود،يكدفعه به مؤذن گفت:اذان!وقت نماز دير مى‏شود.صداى مؤذن بلند شد.زين العابدين خاموش شد.مؤذن گفت:«الله اكبر،الله اكبر»،امام حكايت كرد:«الله اكبر،الله اكبر». مؤذن گفت:«اشهد ان لا اله الا الله،اشهد ان لا اله الا الله‏»،باز امام حكايت كرد،تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم.تا به اينجا رسيد،زين العابدين فرياد زد:مؤذن!سكوت كن.رو كرد به يزيد و فرمود:يزيد!اين كه اينجا اسمش برده مى‏شود و گواهى به رسالت او مى‏دهيد كيست؟ايها الناس!ما را كه به اسارت آورده‏ايد كيستيم؟پدر مرا شهيد كرديد كه بود؟و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مى‏دهيد؟تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند كه چه كرده‏اند.

آنوقت‏شما مى‏شنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند.نعمان بن بشير را كه آدم نرمتر و ملايمترى بود،ملازم قرار داد و گفت:حداكثر مهربانى را با اينها از شام تا مدينه بكن.اين براى چه بود؟آيا يزيد نجيب شده بود؟روحيه يزيد فرق كرد؟ابدا.دنيا و محيط يزيد عوض شد.شما مى‏شنويد كه يزيد،بعد ديگر پسر زياد را لعنت مى‏كرد و مى‏گفت:تمام،گناه او بود.اصلا منكر شد و گفت من چنين دستورى ندادم،ابن زياد از پيش خود چنين كارى كرد.چرا؟چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

پى‏نوشت‏ها:

1- نهج البلاغه،خطبه‏189.

2- ارشاد مفيد،ص 235.

3- از يك طرف يك آدم شريف به خودش اجازه نمى‏دهد كه نمك به زخم كسى كه ايهمه مصيبت ديده است‏بپاشد،و از طرف ديگر،زن به اصطلاح جنس لطيف است،در هيچ قانون جنگى،مردمى كه يك ذره شرافت دارند متعرض زن نمى‏شوند،به هيچ شكلى زخم زبان به او نمى‏زنند،جراحت‏به او وارد نمى‏كنند،زن را اسير مى‏گيرند و در عين حال احترام مى‏كنند.

4- فروع كافى،ج 5/ص‏59.

5- [شهيد اول و شهيد ثانى رحمة الله عليهما]

6- فروع كافى،ج 5/ص 55.

7- باز هم خدا پدر اين فرنگيها را بيامرزد كه اقلا مى‏روند اين كتابهاى نفيس خطى ما را از كتابخانه‏ها در مى‏آورند و چاپ مى‏كنند،ما كه اين عرضه را هم نداريم.

8- شورى/42.

9- فروع كافى،ج 5/ص 55.