
فصل هفتمعنصر تبليغ در نهضتحسينى
معنى تبليغ
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين بارىء الخلائق اجمعين و الصلوة و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:
الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفى بالله حسيبا (1) .
همان طور كه سخن انسانها از نظر بساطت و يا پيچيدگى،يعنى از نظر اينكه غرا و ساده و تك معنى باشد و يا اينكه چند معنى و چند لايه و داراى صورت و باطن باشد فرق مىكند، نهضتها و حركتهاى انسانها هم از اين نظر متفاوتاند.ما دو نوع سخن مىتوانيم داشته باشيم: سخنى كه تك معنى باشد و سخنى كه چند معنى و چند پهلو باشد.بهترين مثلش آيات قرآن مجيد است.قرآن مجيد آيات خود را به دو دسته تقسيم مىكند:آيات محكمات و آيات متشابهات.آيات محكمات آياتى است كه از نظر لفظ و عبارت تك معنى است،يعنى بيش از يك معنى و يك مفهوم از عبارات آن نمىتوان استفاده كرد.ولى آيات متشابهات آياتى است كه در آن واحد از آنها چند معنى مىتوان استنباط كرد،و البته براى اينكه در معانى متشابه به اشتباه نيفتيم بايد آيات محكمه را مقياس و معيار قرار بدهيم كه آيات محكمه«ام الكتاب»است.
گفتيم نهضتها و حركتهاى انسانها هم عينا همين طور است.ممكن است نهضتى تك معنى و تك مقصد باشد و ممكن استبه اصطلاح متشابه باشد،يعنى در آن واحد مقصدها و هدفهاى مختلف داشته باشد،گو اينكه همه آنها هدفها بازگشتشان به يك هدف اصلى باشد.يك نهضت مىتواند در آن واحد داراى جنبهها و ابعاد مختلف بوده باشد.
نهضتحسينى،نهضتى متشابه و چند مقصدى
نهضت امام حسين عليه السلام يك نهضت چند مقصدى و چند جانبه و چند بعدى است،و علت اينكه تفاسير و تعابير مختلفى در مورد اين نهضتشده است محاذى بودن عناصر دخيل در آن است.ما وقتى كه از جنبه بعضى عوامل و عناصر به اين نهضت نگاه مىكنيم،مىبينيم صرفا جنبه تمرد و عدم تسليم در مقابل قدرتهاى جابره و تقاضاهاى ناصحيح قدرت حاكم وقت دارد.از اين نظر اين نهضتيك نفى،«نه»و عدم تسليم است.همه مىدانيم بعد از مردن معاويه و جانشين شدن يزيد و پس از آنهمه توطئههايى كه براى اين كار چيدند،يزيد لازم ديد از چند نفر از شخصيتهاى بزرگ جهان اسلام و در راس آنها وجود مقدس حسين بن على عليه السلام،كسى كه از او خيلى حساب مىبرد،بيعتبگيرد تا اين بيعتسبب خاموشى همه مردم بشود و در واقع تعهدى از حسين بن على عليه السلام در مورد خودش بگيرد.
پس از مرگ معاويه،يزيد بلا فاصله نامهاى از شما به حاكم مدينه،وليد بن عتبة بن ابى سفيان كه از بنى اعمام خودش بود،نوشت و در آن خبر در گذشت معاويه را و اينكه خودش در جاى پدرش نشسته استبه او رساند.و در نامه جداگانهاى نام چند نفر را نوشت و در راس آنها حسين بن على عليه السلام كه حتما بايد از اينها بيعتبگيرى.امام حسين عليه السلام حاضر به بيعت كردن نشد-كه داستانش را شايد مكرر شنيدهايد-و پس از چند روزى كه در مدينه توقف كرد،در حالى كه مىدانست اينها دستبردار نيستند با اهل بيت و خاندانش به سوى حرم امن الهى در مكه(بيت الله الحرام)حركت كرد و به آنجا رفت.در دهه آخر ماه رجب بود كه خبر مرگ معاويه به مدينه رسيد و از امام حسين عليه السلام تقاضاى بيعت كردند.شايد در حدود بيست و هفتم ماه رجب بود كه امام حسين عليه السلام به طرف مكه حركت كرده و در سوم ماه شعبان-كه روز ولادت ايشان هم هست-وارد مكه شد و تا هشتم ماه ذى الحجه در مكه اقامت كرد.به هر حال به هيچ وجه حاضر نشد آن تقاضايى را كه از او شده بود تمكين كند.اين(پاسخ منفى دادن)يك گفته است،گفتهاى كه به اين نهضت ماهيت مخصوص مىدهد و آن ماهيت نفى و عدم تمكين و تسليم در مقابل تقاضاهاى جابرانه قدرت حاكم زمان است.
عنصر ديگرى كه در اين نهضت دخالت دارد،عنصر«امر به معروف و نهى از منكر»است كه در كلمات خود حسين بن على عليه السلام تصريح قاطع به اين مطلب شده است و شواهد و دلايل زيادى دارد.يعنى اگر فرضا از او بيعت هم نمىخواستند،باز او سكوت نمىكرد.
عنصر ديگر،عنصر«اتمام حجت»است.در آن روز،جهان اسلام سه مركز بزرگ و مؤثر داشت: مدينه كه دار الهجرة پيغمبر بود،شام كه دار الخلافه بود و كوفه كه قبلا دار الخلافه امير المؤمنين على عليه السلام بود و بعلاوه شهر جديدى بود كه به وسيله سربازان مسلمين در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود و آن را سرباز خانه اسلامى مىدانستند و از اين هتبا شام برابرى مىكرد.از مردم كوفه يعنى از سرباز خانه جهان اسلام بعد از اينكه اطلاع پيدا مىكنند كه امام حسين حاضر نشده استبا يزيد بيعت كند،در حدود هيجده هزار نامه مىرسد.نامهها را به مركز مىفرستند،به امام حسين عليه السلام اعلام مىكنند كه اگر شما به كوفه بياييد ما شما را يارى مىكنيم.اينجا امام حسين بر سر دو راهى تاريخ است،اگر به تقاضاى اينها پاسخ نگويد،قطعا در مقابل تاريخ محكوم است و تاريخ آينده قضاوت خواهد كرد كه زمينه فوق العاده مساعد بود ولى امام حسين از اين فرصت نتوانست استفاده كند يا نخواستيا ترسيد و از اين قبيل حرفها.امام حسين براى اينكه اتمام حجتى با مردمى كه چنين دستى به سوى او دراز كردهاند كرده باشد،به تقاضاى آنها پاسخ مىگويد به تفصيلى كه باز شنيدهايم.در اينجا اين نهضت،ماهيت و شكل و بعد و رنگ ديگرى به خود مىگيرد.
يكى ديگر از جنبههاى اين جنبش،جنبه تبليغى آن است،يعنى اين نهضت در عين اينكه امر به معروف و نهى از منكر است و در عين اينكه اتمام حجت است[و در عين اينكه عدم تمكين در مقابل تقاضاى جابرانه قدرت حاكم زمان است]يك تبليغ و پيام رسانى است،يك معرفى و شناساندن اسلام است.
معنى تبليغ
براى اينكه بحثخودمان را شروع كنيم،بايد معنى«تبليغ»را درست توضيح بدهيم و مخصوصا فرق آن را با امر به معروف و نهى از منكر بيان كنيم تا معلوم بشود كه عنصر تبليغ در هضتحسينى غير از عنصر امر به معروف و نهى از منكر در اين نهضت است.«تبليغ»كلمهاى است كه در قرآن مجيد زياد استعمال شده است.در قرآن كريم از پيغمبران خدا به عنوان مبلغان رسالات الهى ياد شده است.البته منحصر به پيغمبران نيست.مثلا قرآن از زبان پيغمبران نقل مىكند كه: يا قوم لقد ابلغتكم رسالة ربى و نصحت لكم و لكن لا تحبون يا در باره پيغمبران مىگويد:«ما على الرسول الا البلاغ (3) .غرض اين است كه كلمه«بلاغ»،«تبليغ»،«يبلغون»و آنچه كه مربوط به اين ماده است،در قرآن مجيد زياد استعمال شده است.معنى اين كلمه چيست؟بدبختانه اين كلمه در عرف امروز سر نوشتشومى يعنى معنى منحوس و منفورى پيدا كرده،به طورى كه امروز در عرف ما فارسى زبانها تبليغ يعنى راست و دروغ جور كردن و در واقع فريبكارى و اغفال براى به خورد مردم دادن يك كالا، مفهوم اغفال به خودش گرفته است و لذا گاهى كه كسى در باره موضوعى صحبت مىكند، وقتى مىخواهد بگويد اينها اساسى ندارد مىگويد:آقا اينها همه تبليغات است،همه دروغ و فريبكارى است.بدين جهت،گاهى مىبينيم بعضى با استعمال اين كلمه در مورد امور دينى موافق نيستند.ولى من در جلسه ديگر اين مطلب را به رفقا گفتم كه اگر كلمهاى معنى صحيحى دارد و آن معنى صحيح در استعمالات قرآن مجيد و نهج البلاغه آمده است،ما نبايد به جرم اينكه معنى تحريفى پيدا كرده است آن كلمه را مجازات كنيم بلكه بايد هميشه معنى صحيحش را به مردم بگوييم.
تبليغ با وصول و با ايصال معنى نزديك دارد.در زبان عربى در خيلى موارد،ظرافتها و لطافتهايى است كه اينها را ما مثلا در زبان فارسى خودمان-با اينكه زبان شيرين و وسيعى است-نمىبينيم.ما در زبان عربى كلمه«ايصال»داريم،كلمه«ابلاغ»هم داريم. معنى«ايصال»چيست؟مثلا اگر بگوييم پارچهاى را ايصال كردم،يعنى آن را رساندم.«ابلاغ»در فارسى يعنى چه؟اگر بگوييم فلان چيز را ابلاغ كردم،باز مىگوييم يعنى رساندم.در فارسى در مورد هر دوى اينها كلمه«رسيدن»و«رساندن»به كار برده مىشود،ولى در زبان عربى«ايصال»را به جاى«ابلاغ»نمىشود به كار برد و«ابلاغ»را هم به جاى«ايصال»نمىتوان به كار برد. «ايصال»معمولا در مورد رساندن چيزى به دست كسى يا در حوزه كسى است،يعنى در مورد امور جسمانى و مادى به كار مىرود.اگر كسى بخواهد پاكتى را به شخص ديگرى برساند،در اينجا كلمه«ايصال»را به كار مىبرند.يا اگر كسى پيش شما امانتى دارد(امانت مادى)و شما اين امانت را به او برسانيد،اينجا مىگويند امانت را به صاحبش ايصال كرد.
ولى ابلاغ،در مورد رساندن يك فكر و يا يك پيام است،يعنى در مورد رساندن چيزى به فكر و روح و ضمير و قلب كسى به كار مىرود.و لهذا محتواى ابلاغ نمىتواند يك امر مادى و جسمانى باشد،حتما يك امر معنوى و روحى است،يك فكر و يك احساس است و به عبارت ديگر معمولا ابلاغ را در مورد پيامها و سلامها و امثال اينها به كار مىبرند،مىگويند:ابلاغ پيام كرد،ابلاغ سلام كرد.وقتى كه ابلاغ پيام مىكند يعنى فكرى را،پيغامى را به ديگران مىرساند، و هنگامى كه ابلاغ سلام مىكند،ابلاغ احساسات مىكند،ابلاغ عشق مىكند.در مورد رسالات كه عبارت است از پيامها به كار برده است.
پس تبليغ يعنى رساندن يك پيام از كسى به كس ديگر.كلمه«پيامبر»و«پيغامبر»كه در زبان فارسى آمده است،ترجمه كلمه«رسول»است كه به معنى مبلغ رسالت مىباشد.كلمه«رسالت»از كلماتى است كه سرنوشتخوبى پيدا كرده است.البته ما فارسى زبانها(و تا اندازهاى عربى زبانها)به چيزهايى«رساله»مىگوييم كه با آن مفهومى كه«رسالت»در قرآن دارد متفاوت است. معمولا جزوهها و نوشتههاى كوچك را كه حجمشان به اندازه يك كتاب نيست«رساله»مىگويند و حال آنكه موضوع آن رساله به پيامى ارتباط ندارد.مثلا فرض كنيد كسى كتابچهاى مىنويسد در باره ريشه فلان لغت،در باره دستور زبان فارسى يا دستور زبان عربى،مىگويند فلانى در فلان موضوع رسالهاى نوشته است،در حالى كه اين اسم با آن موضوع(مثلا ريشه لغت)جور در نمىآيد.«رساله»در جايى بايد به كار رود كه پيامى در كار باشد،اما كسى كه يك مساله علمى يا ادبى را حل كرده است پيامى براى كسى نياورده است. در اين مورد استعمال اين كلمه درست نيست.
ولى اخيرا كلمه«رسالت»را در لفظ فارسى به كار مىبرند و مثلا مىگويند:فلانى رسالتى در جامعه خودش دارد،يعنى امروز در مورد كسى كه احساس مىكند براى جامعه خودش و در جامعه خودش وظيفهاى دارد كه بايد آن را انجام بدهد،مىگويند او رسالتى دارد.اين تعبير و آن تعبيرى كه در قرآن براى كلمه«رسالت»آمده است،اگر يكى نباشد خيلى به هم نزديكند و به عبارت ديگر اين مفهوم به مفهوم«رسالت»در قرآن بسيار نزديك است.قرآن مىفرمايد: الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشونه احدا الا الله (4) آنان كه پيامهاى الهى را به مردم مىرسانند و جز از خدا از احدى بيم ندارند.اين،شرط بزرگى براى پيام رسان است كه بعدها اگر موفق شديم،ان شاء الله در بارهاش بحث مىكنيم.
فرق تبليغ با امر به معروف و نهى از منكر
وقتى معلوم شد كه«ابلاغ»يا«تبليغ»رساندن پيام است،نتيجه مىگيريم«تبليغ»كه در قرآن آمده است و«امر به معروف و نهى از منكر»كه آن هم در قرآن آمده است،دو مساله جداگانهاند، البته با يكديگر پيوستگى دارند،ولى دو مساله هستند.تبليغ،مرحله شناساندن و خوب رساندن است،پس مرحله شناخت است.ولى امر به معروف و نهى از منكر مربوط به مرحله اجرا و عمل است.تبليغ،خودش يك وظيفه عمومى براى همه مسلمين است،همچنانكه امر به معروف و نهى از منكر يك وظيفه عمومى است.وظيفهاى كه هر مسلمان از نظر تبليغ دارد اين است كه بايد اين احساس در او پيدا بشود كه به نوبه خودش حامل پيام اسلام است.اما وظيفهاى كه هر مسلمان در مورد امر به معروف و نهى از منكر دارد اين است كه بايد اين احساس در او باشد كه مجرى و جزء قوه مجريه اين پيام است كه بايد آن را در جامعه به مرحله عمل و تحقق برساند و به آن لباس عينيتبپوشاند.اين است كه امر به معروف و نهى از منكر يك مطلب است و تبليغ مطلب ديگر.از اين جهت عرض مىكنم كه نهضتحسينى علاوه بر جنبه و لايه و بعد امر به معروف و نهى از منكر،جنبه و لايه و بعد ديگرى دارد و آن تبليغ است.اين نهضت متشابه و تو در تو و چند لايه،يكى از كارهايى كه انجام داده است اين است كه ماهيت اسلام را آنچنان كه هستشناسانده است،پيام اسلام را به جهان شريتشناسانده و ارائه كرده است،آنهم چقدر بليغ!
همان طور كه عرض كردم،سخن بر دو قسم است:سخن محكم و سخن متشابه.مىدانيد كه سخن از نظر ديگر باز بر دو قسم است:سخن بليغ و سخن غير بليغ.علماى اسلامى پارهاى از سخنان را سخنان فصيح و بليغ مىگويند.به چه سخنى سخن بليغ مىگويند؟به سخنى كه بتواند منظور و هدف گوينده را به خوبى و شايستگى به فكر و روح و به احساس طرف برساند،سخنى كه بتواند واقعا هدف گوينده را برساند.
نهضت هم همين طور است،نهضتبليغ و نهضت غير بليغ داريم.نهضتبليغ نهضتى است كه پيامى را كه مىخواهد به دلها و فكرها و احساسها ابلاغ كند و برساند،به خوبى برساند.از اين جنبه وقتى نگاه مىكنيم،مىبينيم كه بليغتر و رساتر و رسانندهتر از نهضتحسينى،نهضتى در جهان پيدا نمىشود.نهضتى كه شما از يك طرف مىبينيد از نظر ابعاد مكانى،جهانى شده است و از طرف ديگر از نظر زمانى،بعد از حدود چهارده قرن،قدرت رسانندگى و قدرت نفوذش نه تنها كاسته نشده بلكه افزايش يافته است،نهضتى است فوق العاده قوى.
حال ما بايد مقدارى راجع به خود تبليغ بحث كنيم تا عناصر تبليغى در نهضت امام حسين را درستبشناسيم و بيان كنيم.معنا و مفهوم تبليغ را دانستيم،و دانستيم كه قرآن مجيد روى كلمه«تبليغ»تكيه كرده است.در نهج البلاغه جمله معروفى است در باره فلسفه بعثت انبياء، مىفرمايد:«فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسى نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ»يعنى خدا پيامبران را يكى پشتسر ديگرى فرستاد،براى چه؟ اولا براى اينكه خدا پيمانى،با تكوين،در سرشت آدميان نهاده است.مىخواهد بگويد دين امرى نيست كه بر بشر تحميل شده باشد،بلكه پاسخ به نداى فطرت بشر است.پيمانى كه خدا بسته است،روى كاغذ نيست،با لفظ نيست،با صوت نيست،با بيعت نيست،بلكه با قلم تقدير است،در عمق روح و سرشت انسانهاست.مىگويد پيغمبران آمدهاند به مردم بگويند: ايها الناس!آن پيمانى كه در سرشتخود با خداى خود بستهايد،ما وفاى به آن پيمان را از شما مىخواهيم نه چيز ديگر.«و يذكروهم منسى نعمته»پيامبران ياد آوراناند.«و يحتجوا عليهم بالتبليغ»و براى اينكه پيام خدا را به مردم ابلاغ كنند و از اين راه با مردم اتمام حجت نمايند. «و يثيروا لهم دفائن العقول» (5) چه جملههاى عجيبى!)مىفرمايد:در عقلهاى مردم،در فكر مردم،در روح مردم،در اعماق باطن مردم گنجهايى مدفون است،گنجهايى عقلانى در عقل مردم وجود دارد،ولى روى اين گنجها را خاك و غبار پوشانيده است،پيغمبران آمدهاند تا اين غبارها و لايههاى خاك را بزدايند و اين گنجى را كه مردم در درون خود دارند به خود آنها بنمايانند.هر فردى در خانه روح و روان خود گنجى دارد و از آن بى خبر است،پيغمبران آمدهاند آن گنج را بنمايانند تا هر كس با كمال شوق و شور و ابتهاج در صدد بيرون آوردن گنجخودش باشد.
پيغمبران خدا همه مبلغند به اين بيان كه عرض كردم،ولى همه مشرع نيستند.اين است كه پيغمبران خدا دو دستهاند:پيغمبرانى كه هم مشرعند و هم مبلغ،و پيغمبرانى كه فقط مبلغند.پيغمبران مشرع يعنى پيغمبران قانونگذار كه عدهشان خيلى كم است،جمعا پنج تا مىشوند:نوح،ابراهيم،موسى،عيسى و خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله،ولى همه پيغمبران، مبلغ رسالات الهى هستند همچنانكه آمر به معروف و ناهى از منكر هستند.اينكه شنيدهايد يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر آمدهاند،هر پيغمبرى براى بشر قانون نياورده،آنها كه قانون آوردهاند محدودند.ساير پيغمبران مبلغ پيامى بودهاند كه پيغمبران مشرع آوردهاند،و آنها را پيغمبران تبليغى بايد گفت.همان طور كه بعد از پيغمبر آخر الزمان و خاتم،پيغمبر مشرعى نخواهد آمد،بعد از او پيغمبر مبلغى هم نخواهد آمد ولى مبلغ بايد باشد،چطور؟ چون دوره ختميه دوره كمال و بلوغ بشر است.در اين دوره آن وظيفهاى را كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر منهاى پنج تا انجام مىدادند(و در واقع خدا خودش انجام مىداد،يعنى پيغمبرانى را براى اين كار مبعوث مىكرد)،يعنى تبليغ را،بايد مردم عادى انجام بدهند.اين است كه مبلغين واقعى اسلام،پيامبران پيامبرند،يعنى پيام پيامبر را به مردم مىرسانند.
! شرايط موفقيتيك پيام:
غنا و حقانيت محتواى پيام
اما شرط موفقيتيك پيام چيست؟چگونه پيامى مىتواند موفق بشود؟آيا اسلام خودش پيام موفقى بوده است؟اگر آرى،راز موفقيت اسلام در چيست؟شرايط موفقيتيك پيام چهار چيز است كه اگر اين چهار شرط در يك جا جمع بشود موفقيت آن پيام قطعى است ولى اگر اين چهار شرط جمع نشود شكلهاى مختلفى پيدا مىشود.
اولين شرط موفقيتيك پيام،عقلى بودن،قدرت و نيرومندى محتواى آن است،يعنى اينكه خود آن پيام براى بشر چه آورده باشد،چگونه بر آورنده نيازهاى بشر باشد.بشر صدها نياز دارد،نيازهاى فكرى،احساسى،عملى،اجتماعى و مادى.يك پيام نه تنها نبايد بر ضد نيازهاى بشر باشد بلكه بايد موافق و منطبق بر آنها باشد.يك پيام در درجه اول بايد منطقى باشد، يعنى با عقل و فكر بشر سازگار باشد،به گونهاى باشد كه جاذبه عقل انسان آن را به سوى خودش بكشد.يك پيام اگر ضد منطق و عقل باشد و لو مثلا احساسى باشد،براى مدت كمى ممكن است دوام پيدا كند ولى براى هميشه قابل دوام نيست.اين است كه قرآن كريم دائما دم از تعقل و تفكر مىزند.قرآن هرگز عقل و منطق را ترك نكرده است،بلكه از عقل و منطق به عنوان يك پايه براى خود استفاده كرده و دعوت به تعقل نموده است.
همچنين براى اينكه محتواى يك پيام غنى و نيرومند باشد،بايد با احساسات بشر انطباق داشته باشد.انسان كانونى دارد غير از كانون عقلى و فكرى به نام كانون احساسات كه آن را نمىتوان ناديده گرفت.توافق و هماهنگى با احساسات و تا حدى اشباع احساسات عالى و رقيق بشر و نيز هماهنگى با نيازهاى زندگى و نيازهاى عملى و عينى بشر،از ديگر شرايط غنى بودن محتواى يك پيام است.اگر پيامى با نيازهاى طبيعى بشر ضديت داشته باشد نمىتواند موفق باشد.
حديثى داريم كه در فقه هم به آن استناد مىكنند.پيغمبر اكرم فرمود:«الاسلام يعلو و لا يعلى عليه» (6) يعنى اسلام علو و برترى پيدا مىكند،غلبه پيدا مىكند و چيزى بر اسلام پيروز نمىشود و غلبه پيدا نمىكند.اين حديث از آن احاديثى است كه هر گروه از علماى اسلام با يك ديد به آن نگريسته و نوعى استنباط كردهاند،و در واقع از آن جملههاى متشابه پيغمبر استبه اين معنى كه از«جوامع الكلم»پيغمبر است،يعنى يك لفظ استبه جاى چند معنى. توضيح اينكه:علماى فقه كه از ديد فقهى به هر چيزى نگاه مىكنند،از اين حديث چنين استنباط كردهاند كه در مقررات اجتماعى اسلام هيچ قانونى كه نتيجه آن اين باشد كه غير مسلمان بر مسلمان برترى پيدا كند وجود ندارد،و اسلام چنين قانونى را امضا نمىكند.براى مثال آيا در جامعه اسلامى،يك نفر از اهل ذمه(مانند يهوديان و مسيحيان و احيانا زرتشتيان) مىتواند در حال و شانى قرار بگيرد كه او حاكم باشد و يك مسلمان محكوم،و مثلا يك بنده مسلمان را در اختيار خودش بگيرد؟فقها مىگويند:«الاسلام يعلو و لا يعلى عليه»يعنى دست اسلام هميشه بايد بالا باشد،اسلام دست پايين را هرگز نمىپذيرد،و از اين اصل احكامى را استنباط مىكنند.
متكلمين كه از جنبه ديگرى به مسائل نگاه مىكنند و به اين حديث از ديد كلامى نگريستهاند(متكلم،سر و كارش با منطق و استدلال و بحث و محاجه است)مىگويند: «الاسلام يعلو و لا يعلى عليه»يعنى منطق اسلام بر هر منطق ديگرى برترى دارد.آنجا كه منطقها و استدلالها با يكديگر مواجه مىشوند،در عرصه استدلالها و در ميدان احتجاجها و در سرزمين منطقها منطق اسلام بر هر منطق ديگرى برترى و غلبه دارد.اين،ديد و بعد ديگرى از اين حديث است.
آنها كه از ديد اجتماعى به اين حديث نگاه كردهاند،مساله را به شكل ديگرى طرح مىكنند، مىگويند:«الاسلام يعلو و لا يعلى عليه»يعنى در جريان عمل،برترى با اسلام است،چرا؟براى اينكه قانون اسلام از هر قانون ديگرى بر نيازهاى بشر منطبقتر است و لذا راه خودش را عملا بهتر باز مىكند.
انسان وقتى نگاهى به دستگاههاى تبليغاتى مسيحيت مىكند و آن وسعت و امكانات،آن وسايل،آن ابزارها،آن افراد،آن بودجه عظيم،آن تاكتيكها و آنهمه تجهيزات و تشكيلات تبليغاتى را مىبيند،مىگويد مگر با اينهمه دستگاه تبليغاتى مسيحيت،اسلام مىتواند مقاومت كند؟!واقعا عجيب است!وقتى به خودمان نگاه مىكنيم،مىبينيم از نظر دستگاه تبليغاتى واقعا در حد صفر هستيم.هيچ دينى در دنيا به اندازه اسلام از نظر دستگاه تبليغاتى و مبلغينش ضعيف نيست.حتى وقتى به يهود كه اقليت است نگاه مىكنيم،مىبينيم اين آبهاى زير كاه بسيار مجهز هستند،لا اقل به عوامل تحريف.اينها جنبه اثباتى ندارند كه مردم را دعوت به يهوديگرى كنند،ولى جنبه تخريبىشان زياد است،يعنى تخريب مكتبهاى ديگران. شما مىبينيد يك نفر يهودى يك عمر در يك رشته از رشتههاى اسلامى درس مىخواند براى اينكه يك كرسى اسلامى را در يك دانشگاه اشغال كند و در آن كرسى كار خود را انجام بدهد،يا يك كتاب بنويسد و در آن كتاب فكر خودش را پخش كند.هيچ مىدانيد كه(اين را من از اهل اطلاع،مكرر شنيدهام)بيش از 90 در صد كرسيهاى اسلام شناسى جهان در اشغال يهوديهاست؟اسلام شناسهاى جهان يهوديها هستند!شما ببينيد اينها چقدر قدرت ضربه زدن دارند!آن،مسيحيت و اين يهوديت!شما همينهايى كه اسمشان را فرقه ضاله گمراه سياسى (7) گذاشتهايد و در كشور خودمان وجود دارند،همين حزب كوچك را ببينيد چقدر دستگاه تبليغاتىاش قوى است!
با اين حال،چند سال پيش در روزنامهاى خواندم-از روزنامه لوموند نقل كرده بود-كه در طول چند سال اخير،چهارده ميليون نفر از مردم دنيا مسلمان شدهاند.با كدام تبليغ؟مبلغى نبوده،شايد حداكثر يك راديوى ترانزيستورى داشتهاند كه گاهى از كشورهاى عربى برنامههايى مىگرفتهاند.با يك شخص مطلع كه از اروپا آمده بود اين موضوع را در ميان گذاشتم.او كه سالهاى سال در اروپا بوده و الآن هم در اروپاست،گفت:من با فلان مقام مسيحى كه صحبت مىكردم،گفت لوموند اشتباه كرده،در سالهاى اخير بيست و پنج ميليون نفر مسلمان شدهاند،و گفت در افريقا دو نيرو در حال پيشروى است:اسلام و كمونيسم،و مسيحيت هر چه فعاليت مىكند پيشروى قابل توجهى ندارد در حالى كه دستگاه تبليغاتى آن قوى و وسيع و دستگاه تبليغاتى اسلام ضعيف است.علتش اين است كه محتواها فرق مىكند،اين محتوا قوى و منطقى است و آن محتوا به اصطلاح احساسى است،از نظر احساسى بسيار قوى است.اين محتوا عملى است و با زندگى عملى سر و كار دارد ولى آن محتوا تحميلى است.حرف اول اسلام،مثل آب در گلوى يك تشنه،به گوارايى نفوذ مىكند. مىگويد عقل،و با عقل خدا و توحيد را اثبات مىكند.ولى مسيحيت،حرف اولش اين است كه عقل را كنار بگذار و بگو تثليث!
ايام،ايام محرم است و ما اين بحث را طرح كردهايم براى اينكه پيام حسينى را به مردم برسانيم و بعد بيان كنيم كه نهضتحسينى چگونه پيام رسان اسلام بود،چگونه امام حسين توانستبا نهضتخودش پيام اسلام را به جهان و جهانيان برساند.
خبر شهادت مسلم و هانى
امام حسين عليه السلام در هشتم ذى الحجه،در همان جوش و خروشى كه حجاج وارد مكه مىشدند و در همان روزى كه بايد به جانب منى و عرفات حركت كنند،پشتبه مكه كرد و حركت نمود و آن سخنان غراى معروف را-كه نقل از سيد بن طاووس است-انشاء كرد.منزل به منزل آمد تا به نزديك سر حد عراق رسيد.حال در كوفه چه خبر است و چه مىگذرد،خدا عالم است.داستان عجيب و اسف انگيز جناب مسلم در آنجا رخ داده است.امام حسين عليه السلام در بين راه شخصى را ديدند كه از طرف كوفه به اين طرف مىآمد.(در سرزمين عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار يكديگر رد بشوند.بيابان بوده است،و افرادى كه در جهتخلاف هم حركت مىكردند،با فواصلى از يكديگر رد مىشدند.)لحظهاى توقف كردند به علامت اينكه من با تو كار دارم،و مىگويند اين شخص امام حسين عليه السلام را مىشناخت و از طرف ديگر حامل خبر اسف آورى بود.فهميد كه اگر نزد امام حسين برود،از او خواهد پرسيد كه از كوفه چه خبر،و بايد خبر بدى را به ايشان بدهد.نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را كج كرد و رفت طرف ديگر.دو نفر ديگر از قبيله بنى اسد كه در مكه بودند و در اعمال حجشركت كرده بودند،بعد از آنكه كار حجشان به پايان رسيد،چون قصد نصرت امام حسين را داشتند،به سرعت از پشتسر ايشان حركت كردند تا خودشان را به قافله ابا عبد الله برسانند.
اينها تقريبا يك منزل عقب بودند.برخورد كردند با همان شخصى كه از كوفه مىآمد.به يكديگر كه رسيدند به رسم عرب انتساب كردند،يعنى بعد از سلام و عليك،اين دو نفر از او پرسيدند:نسبت را بگو،از كدام قبيله هستى؟گفت:من از قبيله بنى اسد هستم.اينها گفتند: عجب!«نحن اسديان»ما هم كه از بنى اسد هستيم.پس بگو پدرت كيست،پدر بزرگت كيست؟ او پاسخ گفت،اينها هم گفتند تا همديگر را شناختند.بعد،اين دو نفر كه از مدينه مىآمدند گفتند:از كوفه چه خبر؟گفت:حقيقت اين است كه از كوفه خبر بسيار ناگوارى است و ابا عبد الله كه از مكه به كوفه مىرفتند وقتى مرا ديدند توقفى كردند و من چون فهميدم براى استخبار از كوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم.تمام قضاياى كوفه را براى اينها تعريف كرد. اين دو نفر آمدند تا به حضرت رسيدند.به منزلى اولى كه رسيدند حرفى نزدند. صبر كردند تا آنگاه كه ابا عبد الله در منزلى فرود آمدند كه تقريبا يك شبانه روز از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند فاصله زمانى داشت.حضرت در خيمه نشسته و عدهاى از اصحاب همراه ايشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند:يا ابا عبد الله!ما خبرى داريم، اجازه مىدهيد آن را در همين مجلس به عرض شما برسانيم يا مىخواهيد در خلوت به شما عرض كنيم؟فرمود:من از اصحاب خودم چيزى را مخفى نمىكنم،هر چه هست در حضور اصحاب من بگوييد.يكى از آن دو نفر عرض كرد:يا ابن رسول الله!ما با آن مردى كه ديروز با شما برخورد كرد ولى توقف نكرد،ملاقات كرديم،او مرد قابل اعتمادى بود،ما او را مىشناسيم، هم قبيله ماست،از بنى اسد است.ما از او پرسيديم در كوفه چه خبر است؟خبر بدى داشت، گفت من از كوفه خارج نشدم مگر اينكه به چشم خود ديدم كه مسلم و هانى را شهيد كرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى كه ريسمان به پاهايشان بسته بودند در ميان كوچهها و بازارهاى كوفه مىكشيدند.ابا عبد الله خبر مرگ مسلم را كه شنيد،چشمهايش پر از اشك شد ولى فورا اين آيه را تلاوت كرد: من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا» 8) .
در چنين موقعيتى ابا عبد الله نمىگويد كوفه را كه گرفتند،مسلم كه كشته شد،هانى كه كشته شد،پس ما كارمان تمام شد،ما شكستخورديم،از همين جا برگرديم،جملهاى گفت كه رساند مطلب چيز ديگرى است.اين آيه قرآن كه الآن خواندم،ظاهرا در باره جنگ احزاب است،يعنى بعضى مؤمنين به پيمان خودشان با خدا وفا كردند و در راه حق شهيد شدند،و بعضى ديگر انتظار مىكشند كه كى نوبت جانبازى آنها برسد.فرمود:مسلم وظيفه خودش را انجام داد،نوبت ماست.
كاروان شهيد رفت از پيش وان ما رفته گير و مىانديش
او به وظيفه خودش عمل كرد،ديگر نوبت ماست.البته در اينجا هر يك سخنانى گفتند. عدهاى هم بودند كه در بين راه به ابا عبد الله ملحق شده بودند،افراد غير اصيل كه ابا عبد الله آنها را غيظ و در فواصل مختلف از خودش دور كرد.اينها همينكه فهميدند در كوفه خبرى نيستيعنى آش و پلويى نيست،بلند شدند و رفتند(مثل همه نهضتها).«لم يبق معه الا اهل بيته و صفوته»فقط خاندان و نيكان اصحابش با او باقى ماندند كه البته عده آنها در آن قتخيلى كم بود(در خود كربلا عدهاى از كسانى كه قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشكر عمر سعد،يك يك بيدار شدند و به ابا عبد الله ملحق گرديدند)،شايد بيست نفر بيشتر همراه ابا عبد الله نبودند.در چنين وضعى خبر تكان دهنده شهادت مسلم و هانى به ابا عبد الله و ياران او رسيد.صاحب لسان الغيب مىگويد:بعضى از مورخين نقل كردهاند امام حسين عليه السلام كه چيزى را از اصحاب خودش پنهان نمىكرد،بعد از شنيدن اين خبر مىبايستبه خيمه زنها و بچهها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد،در حالى كه در ميان آنها خانواده مسلم هست،بچههاى كوچك مسلم هستند،برادران كوچك مسلم هستند،خواهر و بعضى از دختر عموها و كسان مسلم هستند.
حالا ابا عبد الله به چه شكل به آنها اطلاع بدهد؟مسلم دختر كوچكى داشت.امام حسين وقتى كه نشست او را صدا كرد،فرمود:بگوييد بيايد.دختر مسلم را آوردند.او را روى زانوى خودش نشاند و شروع كرد به نوازش كردن.دخترك زيرك و باهوش بود،ديد كه اين نوازش يك نوازش فوق العاده است،پدرانه است،لذا عرض كرد:يا ابا عبد الله!يا بن رسول الله!اگر پدرم بميرد چقدر... (9) ؟ابا عبد الله متاثر شد،فرمود:دختركم!من به جاى پدرت هستم.بعد از او من جاى پدرت را مىگيرم.صداى گريه از خاندان ابا عبد الله بلند شد.ابا عبد الله رو كرد به فرزندان عقيل و فرمود:اولاد عقيل!شما يك مسلم داديد كافى است،از بنى عقيل يك مسلم كافى است،شما اگر مىخواهيد برگرديد،بر گرديد.عرض كردند:يا ابا عبد الله!يابن رسول الله! ما تا حالا كه مسلمى را شهيد نداده بوديم در ركاب تو بوديم،حالا كه طلبكار خون مسلم هستيم رها كنيم؟ابدا،ما هم در خدمتشما خواهيم بود تا همان سرنوشتى كه نصيب مسلم شد نصيب ما هم بشود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پىنوشتها:
1- احزاب/39.
2- اعراف/79.
3- مائده/99.
4- احزاب/39.
5- نهج البلاغه فيض الاسلام،ص 33(خطبه اول،قسمت36).
6- نهج الفصاحه،ص 214،حديث1056.
7- [فرقه بهائيت]
8- احزاب/23.
9- [افتادگى از متن پياده شده از نوار است.]