
2- وسائل و ابزار پيام رسانى
در جلسه پيش گفتيم كه براى موفقيتيك پيام شروطى لازم است.موفقيتيك پيام،وابسته به چهار شرط است كه اولين آنها مربوط استبه ماهيتخود پيام،به غنى بودن و قدرت معنوى خود پيام و به تعبير قرآن به حقانيتخود پيام.اين،يك شرط است كه مربوط به پيام رسان نيست،مربوط به خود پيام است.و در اينكه حقانيتيك پيام،خود عامل بسيار مؤثرى در موفقيت آن پيام است،نه از نظر علمى و روانشناسى جاى ترديد است و نه از نظر منطق دينى و مذهبى.قرآن مجيد روى اين مطلب تكيه دارد كه يك امر اگر حق و حقيقتباشد،خود همان حقيقتبودن عاملى استبراى بقاى آن،و نيز باطل بودن،بى محتوا بودن،بى فايده و بى اثر بودن يك پيام،خود عامل فناى آن و چيزى است كه از درون آن را از بين مىبرد.مثلى در قرآن مجيد در اين زمينه هست كه مىفرمايد:
انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض كذلك يضرب الله الامثال (1) .
به طور خلاصه معنى قسمت اخير آيه را ذكر مىكنم.بعد از اينكه موضوع آمدن باران و راه افتادن سيل را بيان مىكند و اينكه هر جوى و نهرى،بزرگ يا كوچك،به اندازه ظرفيتخود آب مىگيرد و در خلال حركتسيل،كفى روى آن قرار مىگيرد و كف احيانا روى آب را مىپوشاند،مىفرمايد:اما كف از بين مىرود،آنچه كه به حال مردم نافع و مفيد استيعنى خود آب باقى مىماند.بعد مىگويد:اين مثل،مثل حق و باطل است.
عوامل ديگرى هم براى موفقيتيك پيام هست كه مربوط به ماهيت و محتواى آن نيست.يك پيام وقتى مىخواهد از روحى به روح ديگر برسد و در روحهاى مردم نفوذ كند،جامعهاى را تحت تاثير و نفوذ معنوى خودش قرار بدهد،بدون شك احتياج به پيام رسان دارد. خصوصيات و شخصيت و لياقت پيام رسان و شرايطى كه بايد در پيام رسان وجود داشته باشد،خود مطلبى است كه بايد جداگانه در بارهاش بحث كنيم.
عامل ديگر،وسايل و ابزارهايى است كه براى رساندن پيام به كار برده مىشود.يك پيام رسان بدون شك احتياج به يك سلسله وسايل و ابزارهايى دارد كه به وسيله آنها پيامى را كه مامور ابلاغ آن استبه مردم مىرساند.عامل چهارم متد و سبك و اسلوب پيام رسان است،كيفيت رساندن پيام.پس چهار عاملى كه در موفقيتيا شكستيك پيام مؤثرند عبارتند از:
1.ماهيت پيام(حقانيت و غنى بودن محتواى آن).
2.شخصيتخاص پيام رسان.
3.ابزار پيام رسانى.
4.كيفيت و متد و اسلوب رساندن پيام.
با بحث در وسايل و ابزار پيام رسانى،بحث را ادامه مىدهم.
ابزار پيام رسانى
يك پيام اگر بخواهد به مردم برسد،بدون شك احتياج به وسيله و ابزار دارد.من اگر بخواهم پيامى را به شما ابلاغ كنم،بدون وسيله براى من مقدور نيست،يعنى نمىتوانم همين طور كه اينجا نشستهام،به اصطلاح از طريق اشراق آن را به قلب شما القاء كنم بدون اينكه از هيچ وسيلهاى استفاده كرده باشم.حداقل چيزى كه من مىتوانم از آن استفاده كنم خود سخن است،لفظ است،قول است،سخنرانى است،كتاب است،نوشتن است،نثر است،شعر است،و الا اين منبر هم كه الآن در اينجا قرار دارد خودش يك وسيله و ابزار براى تبليغ است،اين ميكروفن كه در اينجا قرار گرفته استخودش يك وسيله و ابزار براى رساندن پيام است،و هزاران وسيله ديگر.
البته اولين شرط رساندن يك پيام الهى اين است كه از هر گونه وسيلهاى نمىتوان استفاده كرد،يعنى براى اينكه پيام الهى رسانده بشود و براى اينكه هدف مقدس است،نبايد انسان اين جور خيال كند كه از هر وسيله كه شد براى رسيدن به اين هدف بايد استفاده كنيم، مىخواهد اين وسيله مشروع باشد و يا نا مشروع.مىگويند:«الغايات تبرر المبادى»يعنى نتيجهها مقدمات را تجويز مىكنند،همين قدر كه هدف هدف درستى بود،ديگر به مقدمه نگاه نكن.چنين اصلى مطرود است.ما اگر بخواهيم براى يك هدف مقدس قدم برداريم،از يك وسيله مقدس و حداقل از يك وسيله مشروع مىتوانيم استفاده كنيم.اگر وسيله نامشروع بود،نبايد به طرف آن برويم.در اينجا ما مىبينيم كه گاهى براى هدفهايى كه خود هدف فى حد ذاته مشروع است،از وسايل نا مشروع استفاده مىشود،و خود اين مىرساند كسانى كه وانمود مىكنند ما چنان هدفى داريم و اينها وسيله است،خود همان وسيله براى آنها هدف است.
براى مثال،در قديم موضوعى بود به نام«شبيه خوانى»-در تهران هم خيلى زياد بوده است-كه در واقع نوعى نمايش از حادثه كربلا بود.نمايش قضيه كربلا فى حد ذاته بدون شك اشكال ندارد،يعنى نمايش از آن جهت كه نمايش است اشكال ندارد.ولى ما مىديديم و همه اطلاع دارند كه خود مساله شبيه خوانى براى مردم هدف شده بود.ديگر،هدف امام حسين و ارائه داستان كربلا و مجسم كردن آن حادثه مطرح نبود.هزاران چيز در شبيه خوانى داخل شده بود كه آن را به هر چيزى شبيه مىكرد غير از حادثه كربلا و قضيه امام حسين،و چه خيانتها و شهوترانىها و اكاذيب و حقه بازىها در همين شبيه خوانىها مىشد كه گاهى به طور قطع مرتكب امر حرام مىشدند،به هيچ چيز پايبند نبودند.اين مطلب از كودكى در يادم هست كه در همين محل خودمان فريمان،هميشه مساله شبيه خوانى مورد نزاع مرحوم ابوى ما(رضوان الله عليه)و مردم بود.گو اينكه ايشان در اثر نفوذى كه داشتند تا حد زيادى در آن منطقه جلوى اين مساله را گرفته بودند ولى هميشه يك كشمكش در اين مورد وجود داشت. ايشان مىگفتند شما كارهاى مسلم الحرامى را به نام امام حسين مرتكب مىشويد و اين،كار درستى نيست.
يادم هست در سالهايى كه در قم بوديم در آنجا هم يك نمايشها و شبيههاى خيلى مزخرفى در ميان مردم بود.سالهاى اول مرجعيت مرحوم آيت الله بروجردى(رضوان الله عليه)بود كه قدرت فوق العاده داشتند.قبل از محرم بود.به ايشان گفتند وضع شبيه خوانى ما اين جور است.دعوت كردند،تمام رؤساى هيئتها به منزل ايشان آمدند.از آنها پرسيدند:شما مقلد چه كسى هستيد؟همه گفتند:ما مقلد شما هستيم.فرمودند:اگر مقلد من هستيد،فتواى من اين است كه اين شبيههايى كه شما به اين شكل در مىآوريد حرام است.با كمال صراحتبه آقا عرض كردند كه آقا ما در تمام سال مقلد شما هستيم الا اين سه چهار روز كه ابدا از شما تقليد نمىكنيم!!گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقليدشان اعتنا نكردند.اين نشان مىدهد كه هدف امام حسين نيست،هدف اسلام نيست،نمايشى است كه از آن استفادههاى ديگرى و لا اقل لذتى مىبرند.اين،شكل قديمىاش بود.
شكل مدرنش را ما امروز در نمايشهايى كه براى عرفا و فلاسفه هر چند وقتيك بار در خارج و داخل به عنوان كنگرهاى بزرگ به نام فلان عارف بزرگ مثلا مولوى تشكيل مىدهند، مىبينيم.يك چيزى هم مىگويند كه عرفا مجلس سماع دارند،كه در خود مجلس سماع هزار حرف است.حالا گيرم آن مرد عارف مجلس سماعى هم داشته است،آن مجلس سماع مشروع يا نامشروع بوده من كارى ندارم،ولى آن مجلس سماع قدر مسلم اين طور نبوده كه چهار تا رقاص و مطربى كه آنچه سرشان نمىشود معانى عرفانى است در آن شركت مىكردهاند.بعد ما مىبينيم وقتى كه چشن هفتصدمين سال[وفات]مولوى را مىگيرند (2) ،يگانه كارى كه شده اين است كه يك عده رقاص آوردهاند و به اصطلاح مجلس سماع درست كردهاند،يك مجلس شهوترانى.اين هم شان مولوى!
اگر هدف مشروع باشد،بايد از وسايل مشروع استفاده كرد.از طرف ديگر باز عدهاى هستند كه اينها را حتى به استفاده از وسايل مشروع هم با هزار زحمت مىشود راضى كرد كه آقا ديگر استفاده نكردن از اين وسايل چرا؟همين بلندگو اولين بارى كه پيدا شد،شما ببينيد چقدر با آن مخالفتشد!بلندگو براى صدا مثل عينك استبراى چشم انسان و مثل سمعك استبراى گوش انسان.حالا اگر انسان گوشش سنگين است،يك سمعك مىگذارد و معنايش اين است كه قبلا نمىشنيد و حالا مىشنود.قرآن را قبلا نمىشنيد،حالا قرآن را بهتر مىشنود.فحش را هم قبلا نمىشنيد،حالا فحش را هم بهتر مىشنود.اين كه به سمعك مربوط نيست. ميكروفن هم همين طور است،ميكروفن كه ابزار مخصوص فعل حرام نيست.استفاده از آن ابزارى حرام است كه از آن جز فعل حرام كار ديگرى ساخته نباشد،مثل صليب كه جز اينكه سمبل يك شرك است چيز ديگرى نيست،و مثل بت.ولى بهره گيرى از ابزارى كه هم در كار حرام مصرف مىشود و هم در كار حلال،چرا حرام باشد؟
يكى از آقايان وعاظ خيلى معروف مىگفت:سالهاى اولى بود كه بلندگو پيدا شده بود،ما هم تازه پشتبلندگو صحبت مىكرديم و به قول او تازه داشتيم راحت مىنشستيم (3) .ولى هنوز بلندگو شايع نشده بود.قرار بود من در يك مجلس معظم صحبت كنم،بلندگو هم گذاشته بودند.قبل از من آقايى رفت منبر،همينكه رفت منبر،گفت:اين بوق شيطان را از اينجا ببريد. بوق شيطان را بر داشتند بردند.ما ديديم اگر بخواهيم تحمل كنيم و حرف نزنيم،اين بوق شيطان را بردند و بعد از اين هم نمىشود از آن استفاده كرد.تا رفتم و نشستم روى منبر، گفتم:آن زين شيطان را بياور.
غرض اين است كه اينچنين جمود فكرى و خشك مغزىها بى مورد است.بلندگو تقصيرى ندارد،راديو و تلويزيون و فيلم فى حد ذاته تقصيرى ندارند،تا محتوا چه باشد؟آنچه در راديو گفته مىشود چه باشد،آنچه در تلويزيون نشان داده مىشود چه باشد،آنچه در فيلم ارائه مىشود چه باشد؟آنچه در تلويزيون نشان داده مىشود چه باشد،آنچه در فيلم ارائه مىشود چه باشد؟اينجا ديگر انسان نبايد خشكى به خرج بدهد و چيزى را كه فى حد ذاته حرام نيست و مشروع است،به صورت يك چيزنامشروع جلوه بدهد.
فصاحت و زيبايى قرآن
حال براى اينكه بدانيد در تاريخ اسلام از همان وسايلى كه در آن زمان بوده است چه استفادههايى شده است و همان وسايل چه نقش فوق العاده مؤثرى در رساندن پيام اسلام داشتهاند،به اين نكته توجه بفرماييد:هيچ وقت در موضوع فصاحت و بلاغت و سلاست آيات قرآن مجيد،روانى اين آيات،جاذبه اين آيات فكر كردهايد؟قرآن داراى دو خصوصيت است: يكى خصوصيت محتواى مطالب كه از آن تعبير به حقانيت مىكند،و ديگر زيبايى.قرآن نيمى از موفقيتخودش را از اين راه دارد كه از مقوله زيبايى و هنر است.قرآن فصاحتى دارد فوق حد بشر،و نفوذ خود را مرهون زيبايىاش است.(فصاحت و زيبايى سخن،خودش بهترين وسيله استبراى اينكه سخن بتواند محتواى خودش را به ديگران برساند.)و خود قرآن كريم به اين زيبايى و فصاحتخودش چقدر مىنازد و چقدر در اين زمينهها بحث مىكند،و اصلا راجع به تاثير آيات قرآن در خود قرآن چقدر بحثشده است!اين تاثير،مربوط به اسلوب قرآن يعنى فصاحت و زيبايى آن است.
الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله ذلك هدى الله يهدى به من يشاء (4) .
اين حقيقتى را كه وجود داشته و دارد،قرآن بيان مىكند:نيكوترين و زيباترين سخنان،كتابى است مثانى(كه مقصود از«مثانى»هر چه مىخواهد باشد)، تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم آنهايى كه يك عاطفه از خشيت پروردگار در دلشان هست،وقتى كه قرآن را مىشنوند به لرزه در مىآيند،پوستبدنشان مرتعش مىشود، ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله .
و در آيه ديگرى مىفرمايد:
! انما المؤمنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم اياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتوكلون (5) .
يا در آياتى،از افرادى ياد مىكند كه هنگام شنيدن قرآن بر روى زمين مىافتند: يخرون للاذقان سجدا (6) و يا در باره بعضى مسيحيان مىگويد: اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعينهم تفيض من الدمع (7) وقتى كه آيات قرآن را مىشنوند اشكهايشان جارى مىشود.
اصلا انقلاب حبشه چگونه رخ داد؟انقلاب حبشه را چه چيز آغاز كرد؟حبشه چرا مسلمان شد و منشا اسلام حبشه چه بود؟آيا غير از قرآن و زيبايى قرآن بود؟آن داستان مفصل كه جعفر بن ابيطالب در حبشه وارد آن مجلس مىشود-كه با يك هيبتخيلى به اصطلاح سلطنتى به وجود آورده بودند-و بعد شروع مىكند آيات قرآن(سوره طه)را خواندن و جلسه را يكجا منقلب مىكند،چه بود؟!قرآن از نظر بيان و فصاحت،روانى و جاذبه و قدرت تاثير به گونهاى ساخته شده است كه روى دلها اينچنين اثر مىگذارد.
فصاحت امير المؤمنين عليه السلام
موفقيت امير المؤمنين در ميان مردم،يكى مرهون فصاحت اوست.نهج البلاغه كه از تاليف آن هزار سال مىگذرد،يعنى از هنگام به صورت كتاب در آمدنش هزار سال مىگذارد و از انشاء خطبهها حدود هزار و سيصد و پنجاه سال قمرى مىگذرد،چه در قديم و چه در زمان معاصر مقام عالى خود را حفظ كرده است.يك وقت استقصا كردم از قديم و جديد،از همان زمان امير المؤمنين تا عصر جديد و امروز،ديدم همه ادبا و فصحاى عرب در مقابل كلمات امير المؤمنين از نظر فصاحت و بلاغتخضوع دارند.
گفتهاند در مصر در سالهاى اخير براى شكيل ارسلان-كه به او«امير البيان»يعنى امير سخن مىگفتند-جلسهاى تشكيل داده بودند،جلسهاى افتخارى به نام او،به عنوان تقدير و قدردانى از او.كسى كه رفته بود براى شكيل ارسلان سخن بگويد،مقايسهاى كرده بود ميان او و امير المؤمنين،گفته بود كه اين شكيل،امير بيان و سخن درعصر ماست آنچنان كه على بن ابيطالب در زمان خودش امير سخن بود.وقتى خود شكيل رفت پشت تريبون،در حالى كه ناراحتشده بود گفت:اين مزخرفات چيست كه مىگوييد؟!من را با على مقايسه مىكنيد؟! من بند كفش على هم نمىتوانم باشم.بيان من كجا و بيان على كجا؟!
ما در عصر خودمان مىبينيم افرادى با دلهاى خيلى صاف و پاك هستند كه وقتى سخنان على را مىشنوند،بى اختيار اشكشان جارى مىشود.اين از چيست؟از زيبايى سخن است.در زمان خود امير المؤمنين از اين نمونهها زياد داريم.راجع به خطبه الغراى ايشان كه ظاهرا در صحرا انشاء كردهاند،نوشتهاند وقتى سخنان على تمام شد،تمام مردم همين طور داشتند اشك مىريختند.
مردى استبه نام همام،از امير المؤمنين در خواست كرد كه سيماى پرهيزكاران را براى من توضيح بده،رسم كن.اول حضرت امتناع كردند،دو سه جمله گفتند.گفت:كافى نيست،من مىخواهم شما سيماى پرهيزكاران را به طور كامل براى من بيان كنيد.على عليه السلام فى المجلس شروع مىكند سيماى متقيان را بيان كردن:متقيان شبشان اين جور است،روزشان اين جور است،لباس پوشيدنشان اين جور است،معاشرتشان اين جور است،قرآن خواندنشان اين جور است.(من يك وقتشمردم،يكصد و سى وصف در چهل جمله فى المجلس براى متقيان بيان كرده است.)اين مرد همين طور كه مىشنيد التهابش بيشتر مىشد،يكمرتبه فرياد كشيد و مرد،اصلا قالب تهى كرد.امير المؤمنين فرمود:«هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها» (8) سخن اگر رسا و دل اگر قابل باشد،چنين مىكند.
فصاحت و زيبايى دعاها
برويم سراغ دعاها.در دعا انسان با خدا حرف مىزند.از اين جهتسخن و لفظ تاثيرى ندارد. ولى دعاهاى ما در عاليترين حد فصاحت و زيبايى است،چرا؟براى اينكه آن زيبايى دعا بايد كمكى باشد براى اينكه محتواى دعا را به قلب انسان برساند.چرا مستحب است مؤذن يتيعنى خوش صدا باشد؟اين در متن فقه اسلامى آمده است.«الله اكبر»كه معنايش فرق نمىكند كه خوش صدا بگويد يا بد صدا،«اشهد ان لا اله الا الله»كه معنايش فرق نمىكند كه يك خوش صدا بگويد يا يك بد صدا.ولى انسان وقتى«الله اكبر»را از يك خوش صدا مىشنود، جور ديگرى بر قلبش اثر مىگذارد تا از يك بد صدا.
در يكى از مجالس ديدم پيرمردى شعار مىدهد،كه نمىدانم بيچاره فلجبود،زبان نداشت، چطور بود كه يك كلمه كه مىخواستبگويد،مثلا مىخواست صلوات بفرستد،خودش هم تكان مىخورد با يك وضع مسخره و خنده آورى.پيش خودم گفتم:سبحان الله!ديگر جز اين، كس ديگرى نمىشود شعار صلوات را بدهد؟آيا ما بايد بد صداترين افراد را در اين موارد انتخاب كنيم؟!
سعدى داستانى ذكر مىكند،مىگويد:مؤذن بد صدايى بود در فلان شهر،داشتبا صداى بدى اذان مىگفت.يك وقت ديد يك يهودى برايش هديهاى آورد.گفت:اين هديه ناقابل را قبول مىكنى؟گفت:چرا؟گفت:يك خدمتبزرگى به من كردى.چه خدمتى؟من كه خدمتى به شما نكردهام.گفت:من دخترى دارم كه مدتى بود تمايل به اسلام داشت،از وقتى كه تو اذان مىگويى و«الله اكبر»را از تو مىشنود،ديگر از اسلام بيزار شده،حال،اين هديه را آوردهام براى اينكه تو خدمتى به من كردى و نگذاشتى اين دختر مسلمان بشود.اين خودش مسالهاى است.
بوعلى در مقامات العارفين (9) سخن بسيار عالى و لطيفى دارد راجع به اينكه تجمع روحى به چه وسيله براى انسان پيدا مىشود.عواملى را ذكر مىكند،از آن جمله مىگويد:«الكلام المواعظ من قائل زكى»سخن واعظى كه در درجه اول پاك باشد.اينها را كه مىگوييم آن قتشما خواهيد فهميد كه ما خيلى از اين شرايط را واجد نيستيم.اولا خود واعظ بايد پاكدل باشد.بعد مىگويد:«بعبارة بليغة و نغمة رخيمة»آهنگ صداى آن واعظ بايد آهنگ خوبى باشد تا بهتر بر دل مستمع اثر بگذارد.سخن واعظ بايد بليغ باشد تا بر روح مستمع اثر بگذارد.خود قيافه واعظ در ميزان تاثير سخن او مؤثر است.اينها را عرض مىكنم براى اينكه بدانيد كه معنى رساندن،خودش نقش مهمى است.اينها وسيله است،خصوصيات است،كيفيات است، وسايلى است كه مىخواهد پيام را به اطراف و اكناف،به افراد و اشخاص برساند.
زيبا خواندن قرآن
باز مساله ديگرى عرض بكنم:خود قرآن خواندن چطور؟البته قرآن مثل اذان نيست.براى اذان يك نفر بالاى ماذنه مىرود و اذان مىگويد،و گفتهاند مؤذن بايد صيتباشد.ولى قرآن را همه مىخوانند،همه كسانى كه مىخوانند،موظفند آن را هر چه مىتوانند زيبا بخوانند.اين، هم در روح قارى بهتر اثر مىگذارد و هم در روح شنونده.اين مساله ترتيل در قرآن و رتل القرآن ترتيلا (10) يعنى چه؟يعنى وقتى كه كلمات را مىخوانى آنقدر تند نخوان كه چسبيده به يكديگر باشد،آنقدر هم بين آنها فاصله نينداز كه اين كلمه از آن كلمه بى خبر باشد،طورى اين كلمات را بخوان كه حالت القائى داشته باشد،طورى بخوان كه گويى خودت دارى با خودت حرف مىزنى.به قول عرفا انسان هميشه بايد قرآن را طورى بخواند كه فرض كند گوينده خداست و مخاطب خودش،و خودش مستقيما دارد اين سخن را از خدا مىشنود و تلقى مىكند.
اقبال لاهورى مىگويد پدرم سخنى به من گفت كه در سر نوشت من فوق العاده اثر بخشيد. مىگويد:روزى در اتاق خود نشسته و مشغول خواندن قرآن بودم.پدرم آمد از جلوى اطاق من بگذرد،رو كرد به من و گفت:محمد!قرآن را آنچنان بخوان كه گويى بر خودت نازل شده است.از آن وقت،من هر گاه به آيات قرآن مراجعه مىكنم و آنها را مطالعه مىكنم،چنين فرض مىكنم كه اين خداى من است كه با من كه محمد اقبال هستم دارد حرف مىزند.
در حديث داريم:«تغنوا بالقرآن» (11) كه چندين حديث ديگر بدين مضمون داريم.قدر مسلم، مقصود اين است كه قرآن را با آهنگهاى بسيار زيبا بخوانيد.البته آن آهنگهايى كه مناسب لهو و لعب و شهوت آميز و شهوت آلود است،بالضرورة حرام و نا مشروع است،ولى هر آهنگى متناسب با حالتى براى انسان است.
اوايلى كه ما طلبه بوديم،در مشهد،پيرمردى بود كه به او آقا سيد محمد عرب مىگفتند و قارى قرآن بود.اين مرحوم آقا سيد محمد عرب مرد بسيار متدينى بود و مورد احترام همه علماى مشهد.شاگردان زيادى در قرائت قرآن تربيت كرد و قرائت را به دو گونه تعليم مىداد: يكى اينكه قواعد علم قرائت را مىآموخت-كه متاسفانه در ايران نيست و در كشورهاى عربى بالخصوص مصر رايج است-و ديگر اينكه چندين آهنگ داشت(رسما به نام آهنگ)كه اينها را در مسجد گوهر شاد تعليم مىداد.آن روزها آهنگهايى بود كه اسم آنها شبيه اسم آهنگهاى موسيقى بود،ولى آهنگهاى قرآنى بود.شاگردان او اين آهنگهاى لطيف قرآنى را مىآموختند.
اين خودش يك مطلبى است و بايد هم چنين باشد.يكى از معجزات قرآن،آهنگ پذيرى آن است،آنهم آهنگهاى معنوى و روحى نه آهنگهاى شهوانى،كه در اين مورد يك متخصص بايد اظهار نظر كند.
قرآن عبد الباسط چرا اين قدر در تمام كشورهاى اسلامى توسعه پيدا كرده است؟براى اينكه عبد الباسط با صدا و آهنگ عالى و با دانستن انواع قرائتها و آهنگها و شناختن اينكه هر سورهاى را با چه آهنگى بايد خواند،مىخواند،فرض كنيد خواندن سوره«شمس»يا«و الضحى»با چه آهنگى مناسب است.
در حديث،در باره بسيارى از ائمه اطهار از جمله راجع به حضرت سجاد عليه السلام و حضرت باقر عليه السلام داريم كه اينها وقتى قرآن مىخواندند آن را با صدا و آهنگ بلند و دلپذير مىخواندند به طورى كه صدايشان به درون كوچه مىرسيد و هر كسى كه از آن كوچه مىگذشت،همان جا مىايستاد به طورى كه در مدتى كه امام در خانه خودش قرآن را با آهنگ لطيف و زيبا قرائت مىكرد،پشت در خانه جمعيت جمع مىشد و راه بند مىآمد.حتى نوشتهاند آبكشها (12) كه زياد هم بودند در حالى كه مشك به دوششان بود،وقتى مىآمدند از جلوى منزل امام عبور كنند،با شنيدن صداى امام پاهايشان قدرت رفتن را از دست مىداد و با همان بار سنگين مشك پر از آب بر دوش مىايستادند كه صداى قرآن را بشنوند تا وقتى كه قرآن امام تمام مىشد.همه اينها چه را مىرساند؟استفاده كردن از وسايل مشروع براى رساندن پيام الهى.چرا امام قرآن را با آهنگ بسيار زيبا و لطيف مىخواند؟او مىخواستبه همين وسيله تبليغ كرده باشد،مىخواست قرآن را به اين وسيله به مردم رسانده باشد.
شعر و سرود
مساله شعر را وقتى انسان در مورد اسلام مطالعه مىكند،مسائل عجيبى را مىبيند.پيغمبر اكرم،هم با شعر مبارزه كرد و هم شعر را ترويج كرد،با شعرهايى مبارزه كرد كه به اصطلاح امروز متعهد نيستيعنى شعرى نيست كه هدفى داشته باشد،صرفا تخيل است،سرگرم كننده است،اكاذيب است.مثلا كسى شعر مىگفت در وصف اينكه نيزه فلان كس اين طور بود يا اسبش آن طور بود،يا در وصف معشوق و زلف او،يا كسى را هجو و شخصيتى را مدح مىكرد براى اينكه پول بگيرد.پيغمبر شديدا با اين نوع شعر مبارزه مىكرد،فرمود:«لان يمتلى جوف رجل قيحا خير له من ان يمتلى شعرا» (13) اگر درون انسان پر از چرك باشد بهتر از آن است كه پر از شعرهاى مزخرف باشد.ولى همچنين فرمود:«ان من الشعر لحكمة» (14) اما هر شعرى را نمىگويم،بعضى از شعرها حكمت است،حقيقت است.
پيغمبر در دستگاه خودش چندين شاعر داشت.يكى از آنها حسان بن ثابت است.تفكيك بين دو نوع شعر نه تنها در حديث پيغمبر آمده،بلكه خود قرآن نيز آن را بيان كرده است: و الشعراء يتبعهم الغاون الم تر انهم فى كل واد يهيمون و انهم يقولون ما لا يفعلون الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات (15) .شعرايى بودند كه پيغمبر اكرم يا ائمه اطهار آنها را تشويق مىكردند،اما چه شعرايى؟شعرايى كه پيام اسلام را،حقايق اسلام را در لباس زيباى شعر به مردم مىرساندند.و بدون شك كارى كه شعر مىكند،يك نثر نمىتواند انجام بدهد،چون شعر زيباتر از نثر است.شعر وزن و قافيه دارد،آهنگ پذير است،اذهان براى حفظ كردن شعر آماده است.پيغمبر اكرم به حسان بن ثابت كه شاعر دستگاه حضرت بود،فرمود:«لا تزال مؤيدا بروح القدس ما ذببت عنا اهل البيت» (16) از طرف روح القدس تاييد مىشوى مادامى كه اين راهى را كه دارى،بروى و از اين راه منحرف نشوى،مادامى كه مدافع حقيقتباشى،مادامى كه مدافع خاندان ما باشى،مؤيد به روح القدس هستى.در باره يك شاعر،پيغمبر اكرم اين سخنان را مىگويد.
شعراى زمان ائمه چه خدمتها كردند!ما در تاريخ اسلام شعرهاى حماسى و توحيدى داريم در عربى و فارسى.(البته به زبانهاى ديگر مثل تركى و اردو هم داريم.)شعرهاى فوق العادهاى داريم در وعظ و اندرز در عربى و فارسى.همه اينها از نتايج فرهنگ اسلامى است.اثرى كه شعر دارد نثر ندارد.اعجاب نهج البلاغه اين است كه نثر است و اينهمه فصيح و زيباستبه طورى كه در حد شعر و بلكه والاتر از شعر است.در زبان فارسى،شما نمىتوانيد يك صفحه نثر پيدا كنيد كه برابر باشد با يك صفحه شعر سعدى،با توجه به اينكه نثر عالى زياد داريم مثل كلمات قصار خواجه عبد الله انصارى يا نثر سعدى.
ملاى رومى با آنهمه قدرت و توانايى،وقتى كه سراغ مجالس وعظش مىروى مىبينى چيزى نيست،يعنى آنها كه به نثر گفته چيزى نيست.ما در عربى هم نداريم نثرى كه قدرت خارق العاده نهج البلاغه در آن باشد.شعر در قالب خودش خيلى كار كرده و خيلى مىتواند كار كند. شعر بد مىتواند خيلى بد باشد و شعر خوب هم مىتواند خيلى خوب باشد.شعرهاى حكمت، شعرهاى توحيد،شعرهاى توحيد،شعرهاى معاد،شعرهاى نبوت،شعرهاى در مدح پيغمبر،در مدح ائمه اطهار،در باره قرآن،شعرهاى به صورت رثا و مرثيه به شرط اينكه خوب باشند،مثل اشعار شعراى زمان ائمه،مىتوانند بسيار مؤثر باشند.
من يك وقتى در سخنرانيهايى گفتم بسيار تفاوت است ميان مرثيههايى كه كميتيا خزاعى مىگفت و مرثيههايى كه در زمانهاى اخير امثال جوهرى و حتى محتشم مىگويند.مضامين، از زمين تا آسمان تفاوت دارند.آنها خيلى آموزنده است و اينها آموزنده نيست،و بعضى از اينها اصلا مضرند.
اقبال لاهورى يا اقبال پاكستانى واقعا يك دانشمند ذى قيمت است.كسى است كه رسالتى در زمينه اسلام براى خودش احساس مىكرده و از هر وسيله خوب و مشروعى براى هدف خودش استفاده كرده است.يكى از وسايلى كه از آن استفاده كرده،شعر است.در شعراى فارسى زبان،بخصوص در عصرهاى متاخر،از نظر داشتن هدف بدون شك ما شاعرى مثل اقبال نداريم.اگر شعر براى شاعر وسيله باشد براى هدفش،ديگر نظير ندارد.اقبال آنجا كه مىبايستسرود بگويد،سرود مىگفت.سرود فوق العادهاى را كه به عربى ترجمه شده،به اردو گفته است.در سالهاى اخير آقاى سيد محمد على سفير اين سرود را به فارسى ترجمه كرد كه در حسينيه ارشاد اجرا مىشد. چقدر عالى بود!من خودم پاى اين سرود مكرر گريه كردم و مكرر گريه ديگران را ديدم.ما چرا نبايد از سرود استفاده كنيم؟اينها همه وسيله است.امروز از وسايل نمىشود غافل بود.در عصر جديد وسايلى پيدا شده كه در قديم نبوده است.ما نبايد به وسايل قديم اكتفا كنيم،ما فقط بايد ببينيم چه وسيلهاى مشروع است و چه وسيلهاى نامشروع.
فصاحت و زيبايى كلام امام حسين عليه السلام
خود ابا عبد الله عليه السلام در همان گرما گرم كارها از هر وسيلهاى كه ممكن بود براى ابلاغ پيام خودش و براى رساندن پيام اسلام استفاده مىكرد.خطابههاى ابا عبد الله از مكه تا كربلا و از ابتداى ورود به كربلا تا شهادت،خطبههاى فوق العاده پر موج و مهيج و احساسى و فوق العاده زيبا و فصيح و بليغ بوده است.تنها كسى كه خطبههاى او توانسته استبا خطبههاى امير المؤمنين رقابت كند،امام حسين است.حتى بعضى گفتهاند خطبههاى امام حسين در روز عاشورا برتر از خطبههاى حضرت امير است.وقتى كه مىخواهد از مكه بيرون بيايد، ببينيد با چه تعبيرات عالى و با چه زيبايى و فصاحتى هدف و مقصود خودش را بيان مىكند.
انسان بايد زبان عربى را خوب بداند تا اين زيباييهايى را كه در قرآن مجيد،كلمات پيغمبر اكرم،كلمات ائمه اطهار،دعاها و خطبهها وجود دارد درك كند.ترجمه فارسى آن طور كه بايد، مفهوم را نمىرساند.مىفرمايد:مرگ به گردن انسان زينت است،آنچنان مرگ براى يك انسان، زيبا و زينت و افتخار است كه يك گردنبند براى يك دختر جوان،ايها الناس!من از همه چيز گذشتم،من عاشق جانبازى هستم،من عاشق ديدار گذشتگان خودم هستم آنچنان كه يعقوب عاشق ديدار يوسفش بود.بعد براى ابراز اطمينان از اينكه آينده براى من روشن است و اينكه خيال نكنيد كه من به اميد كسب موفقيت ظاهرى دنيايى مىروم،بلكه آينده را مىدانم و گويى دارم به چشم خودم مىبينم كه در آن صحرا گرگهاى بيابان و انسانهاى گرگ صفت چگونه دارند بند از بند من جدا مىكنند،مىگويد:«رضى الله رضانا اهل البيت» (17) ما اهل بيت راضى هستيم به آنچه كه رضاى خدا در آن است.اين راه راهى است كه خدا تعيين كرده،راهى است كه خدا آن را پسنديده،پس ما اين راه را انتخاب مىكنيم.رضاى ما رضاى خداست.سه چهار خط بيشتر نيست،اما بيش از يك كتاب نيرو و اثر مىبخشد.در آخر،وقتى مىخواهد به مردم ابلاغ كند كه چه مىخواهم بگويم و از شما چه مىخواهم،مىفرمايد:هر كس كه آمده است تا خون قلب خودش را در راه ما بذل كند،هر كس تصميم گرفته است كه به ملاقات با خداى خويش برود،آماده باشد،فردا صبح ما كوچ مىكنيم.
شب عاشورا صوتهاى زيبا و عالى و بلند و تلاوت قرآن را مىشنويم،صداى زمزمه و همهمهاى را مىشنويم كه دل دشمن را جذب مىكند و به سوى خود مىكشد.ديشب عرض كردم اصحابى كه از مدينه با حضرت آمدند خيلى كم بودند،شايد به بيست نفر نمىرسيدند،چون يك عده در بين راه جدا شدند و رفتند.بسيارى از آن هفتاد و دو نفر در كربلا ملحق شدند و باز بسيارى از آنها از لشكر عمر سعد جدا شده و به سپاه ابا عبد الله ملحق شدند از جمله، بعضى از آنها كسانى بودند كه وقتى از كنار اين خيمه عبور مىكردند صداى زمزمه عالى و زيبايى را مىشنيدند،صداى تلاوت قرآن،ذكر خدا،ذكر ركوع،ذكر سجود،سوره حمد، سورههاى ديگر.اين صدا اينها را جذب مىكرد و اثر مىبخشيد.يعنى ابا عبد الله و اصحابش از هر گونه وسيلهاى كه از آن بهتر مىشد استفاده كرد استفاده كردند،تا برسيم به ساير وسايلى كه ابا عبد الله عليه السلام در صحراى كربلا از آنها استفاده كرد.خود صحنهها را ابا عبد الله طورى ترتيب داده است كه گويى براى نمايش تاريخى درست كرده كه تا قيامتبه صورت يك نمايش تكان دهنده تاريخى باقى بماند.
نوشتهاند تا اصحاب زنده بودند،تا يك نفرشان هم زنده بود،خود آنها اجازه ندادند يك نفر از اهل بيت پيغمبر،از خاندان امام حسين،از فرزندان،برادر زادگان،برادران،عموزادگان به ميدان برود.مىگفتند آقا اجازه بدهيد ما وظيفهمان را انجام بدهيم،وقتى ما كشته شديم خودتان مىدانيد.اهل بيت پيغمبر منتظر بودند كه نوبت آنها برسد.آخرين فرد از اصحاب ابا عبد الله كه شهيد شد،يكمرتبه ولولهاى در ميان جوانان خاندان پيغمبر افتاد.همه از جا حركت كردند.نوشتهاند:«فجعل يودع بعضهم بعضا»شروع كردند با يكديگر وداع كردن و خدا حافظى كردن،دستبه گردن يكديگر انداختن،صورت يكديگر را بوسيدن.
از جوانان اهل بيت پيغمبر اول كسى كه موفق شد از ابا عبد الله كسب اجازه كند، فرزند جوان و رشيدش على اكبر بود كه خود ابا عبد الله در بارهاش شهادت داده است كه از نظر اندام و شمايل،اخلاق،منطق و سخن گفتن،شبيهترين فرد به پيغمبر بوده است.سخن كه مىگفت گويى پيغمبر است كه سخن مىگويد.آنقدر شبيه بود كه خود ابا عبد الله فرمود: خدايا خودت مىدانى كه وقتى ما مشتاق ديدار پيغمبر مىشديم،به اين جوان نگاه مىكرديم. آيينه تمام نماى پيغمبر بود.اين جوان آمد خدمت پدر،گفت:پدر جان!به من اجازه جهاد بده. در باره بسيارى از اصحاب،مخصوصا جوانان،روايتشده كه وقتى براى اجازه گرفتن نزد حضرت مىآمدند،حضرت به نحوى تعلل مىكرد(مثل داستان قاسم كه مكرر شنيدهايد)ولى وقتى كه على اكبر مىآيد و اجازه ميدان مىخواهد،حضرت فقط سرشان را پايين مىاندازند. جوان روانه ميدان شد.
نوشتهاند ابا عبد الله چشمهايش حالت نيم خفته به خود گرفته بود:«ثم نظر اليه نظر ائس» (18) به او نظر كرد مانند نظر شخص نااميدى كه به جوان خودش نگاه مىكند.نااميدانه نگاهى به جوانش كرد،چند قدمى هم پشتسر او رفت.اينجا بود كه گفت:خدايا!خودت گواه باش كه جوانى به جنگ اينها مىرود كه از همه مردم به پيغمبر تو شبيهتر است.جملهاى هم به عمر سعد گفت،فرياد زد به طورى كه عمر سعد فهميد:«يابن سعد قطع الله رحمك» (19) خدا نسل تو را قطع كند كه نسل مرا از اين فرزند قطع كردى.بعد از همين دعاى ابا عبد الله،دو سه سال بيشتر طول نكشيد كه مختار عمر سعد را كشت.پسر عمر سعد براى شفاعت پدرش در مجلس مختار شركت كرده بود.سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالى كه روى آن پارچهاى انداخته بودند،و گذاشتند جلوى مختار.حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش.يك وقتبه پسر گفتند:آيا سرى را كه اينجاست مىشناسى؟وقتى آن پارچه را برداشت،ديد سر پدرش است.بى اختيار از جا حركت كرد.مختار گفت:او را به پدرش ملحق كنيد.
اين طور بود كه على اكبر به ميدان رفت.مورخين اجماع دارند كه جناب على اكبر با شهامت و از جان گذشتگى بى نظيرى مبارزه كرد.بعد از آن كه مقدار زيادى مبارزه كرد،آمد خدمت پدر بزرگوارش-كه اين جزء معماى تاريخ است كه مقصود چه بوده و براى چه آمده است؟ -گفت:پدر جان«العطش»!تشنگى دارد مرا مىكشد،سنگينى اين اسلحه مرا خيلى خسته كرده است،اگر جرعهاى آب به كام من برسد نيرو مىگيرم و باز حمله مىكنم.اين سخن جان ابا عبد الله را آتش مىزند،مىگويد:پسر جان!ببين دهان من از دهان تو خشكتر است،ولى من به تو وعده مىدهم كه از دست جدت پيغمبر آب خواهى نوشيد.اين جوان مىرود به ميدان و باز مبارزه مىكند.
مردى استبه نام حميد بن مسلم كه به اصطلاح راوى حديث است،مثل يك خبرنگار در صحراى كربلا بوده است.البته در جنگ شركت نداشته ولى اغلب قضايا را او نقل كرده است. مىگويد:كنار مردى بودم.وقتى على اكبر حمله مىكرد،همه از جلوى او فرار مىكردند.او ناراحتشد،خودش هم مرد شجاعى بود،گفت:قسم مىخورم اگر اين جوان از نزديك من عبور كند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت.من به او گفتم:تو چكار دارى،بگذار بالاخره او را خواهند كشت.گفت:خير.على اكبر كه آمد از نزديك او بگذرد،اين مرد او را غافلگير كرد و با نيزه محكمى آنچنان به على اكبر زد كه ديگر توان از او گرفته شد به طورى كه دستهايش را به گردن اسب انداخت،چون خودش نمىتوانست تعادل خود را حفظ كند.در اينجا فرياد كشيد:«يا ابتاه!هذا جدى رسول الله» (20) پدر جان!الآن دارم جد خودم را به چشم دل مىبينم و شربت آب مىنوشم.اسب،جناب على اكبر را در ميان لشكر دشمن برد،اسبى كه در واقع ديگر اسب سوار نداشت.رفت در ميان مردم.اينجاست كه جمله عجيبى نوشتهاند:«فاحتمله الفرس الى عسكر الاعداء فقطعوه بسيوفهم اربا اربا» (21) .
و لا حول و لا قوة الا بالله
پىنوشتها:
1- رعد/17.
2- [اشاره به كنگرهاى است كه به وسيله رژيم فاسد پهلوى برگزار شد.]
3- اين بلندگو به جان وعاظ خيلى حق دارد.شما تا سى سال پيش اگر نگاه كنيد،واعظى كه به سن هفتاد سالگى مىرسيد خيلى كم بود.اغلب وعاظ در سنين چهل پنجاه سالگى به يك شكلى مىمردند و اين،يكى به خاطر همين نبودن بلندگو بود كه اينها مىبايست فرياد بكشند،اتومبيل هم كه نبود تا بعد سوار اتومبيل گرم بشوند،سوار قاطر يا الاغ مىشدند و اين در زمستان براى آنها خيلى بد بود.اغلب آنها در سن جوانى از بين مىرفتند.بلندگو به فرياد اينها رسيد.
4- زمر/23.
5- انفال/2.
6- اسراء/107.
7- مائده/83.
8- نهج البلاغه فيض الاسلام،خطبه 184،معروف به خطبه همام(ص 618).
9- [نمط نهم الاشارات و التنبيهات]
10- مزمل/4.
11- بحار الانوار،ج 92/ص 191،جامع الاخبار،فصل 23(ص 57).
12- در قديم معمول بود كه اشخاصى مشك به دوش مىگرفتند و مىرفتند از چاهها آب مىكشيدند و به منازل مىبردند.در مدينه فقط چاه بود و نهر نبود،هنوز هم نهر نيست.
13- نهج الفصاحة،ص 470،حديث 2215.
14- الغدير،ج 2/ص9.
15- شعراء/224-227.
16- الغدير،ج 2/ص 34[در عبارت الغدير بعد از«روح القدس»جمله«ما نصرتنا بلسانك»را دارد. ]
17- بحار الانوار،ج 44/ص 367.
18 و 19.اللهوف،ص 47.
20- بحار الانوار،ج 45/ص 44.
21- مقتل الحسين مقرم،ص 324.