
3- روش تبليغ
قبلا عرض كردم يك جنبه نهضتحسينى جنبه تبليغى آن است،تبليغ به همان معنى واقعى نه به معناى مصطلح امروز،يعنى رساندن پيام خودش كه همان پيام اسلام استبه مردم، نداى اسلام را به مردم رساندن.ببينيد امام در اين حركت و نهضتخودشان چه روشهاى خاصى به كار بردند كه مخصوصا ازرش تبليغى دارد،يعنى از اين نظر ارزش زيادى دارد كه امام حسين با اين روشها هدف و مقصد خودشان و فرياد واقعى اسلام را كه از حلقوم ايشان بيرون مىآمد،به بهترين نحو به مردم رساندند.ابتدا بحث مختصرى راجع به مساله سبك و اسلوب-كه امروز«روش»مىگويند و كلمه خارجى آن«متد»است-مىكنم.
روش و اسلوب صحيحيكى از شرايط موفقيت در هر كارى،انتخاب روش و اسلوب صحيح است.شما مثلا مىبينيد علم طب يك جور است ولى گاهى متد و اسلوب كار اطباء يا جراحان با يكديگر متفاوت است،متد و اسلوب و روش عملى بعضى از آنها از ديگران موفقتر است.
مسالهاى مطرح است راجع به نقطه عطف در علم جديد و علم قديم.مىبينيم!349 دورهاى را دوره علم جديد مىنامند.البته علم،قديم و جديد ندارد ولى دورهاى را دوره جديد براى علم مىنامند.تفاوت دوره جديد با دوره قديم علم در چيست؟در دوره جديد،علم سرعت و پيشرفت فوق العادهاى پيدا كرد.يكمرتبه مثل اينكه مانعى را از جلوى چرخ علم برداشته باشند،علم به سرعتشروع كرد به حركت كردن،در صورتى كه حركت علم در دوران قديم كندتر بود.اما علت اين سرعت در دوره جديد چيست؟آيا علماى جديد مثل پاستور نبوغ بيشترى از علماى قديم مثل بقراط و جالينوس و بوعلى سينا داشتهاند؟به عبارت ديگر،آيا علت اين است كه در دنياى جديد اشخاص خارق العادهاى پيدا شدند كه در دنياى قديم چنين شخصيتها و مغزهاى متفكرى نبودند؟نه،چنين نيست.شايد امروز احدى ادعا نكند كه نبوغ پاستور يا ديگران از نبوغ ارسطو،افلاطون،بوعلى سينا،بقراط،جالينوس و يا خواجه نصير طوسى بيشتر بوده،ولى سرعت و موفقيت كار اينها بيشتر بوده است.سرش چيست؟
مىگويند سرش اين است كه اسلوب علما يكمرتبه تغيير كرد.از وقتى كه اسلوب علما در تحقيق عوض شد،سرعت پيشروى علم بيشتر شد.اسلوبها در موفقيتها نقش دارند.ممكن استشما يك فرد نابغه و با هوش و با استعداد و پر كارى را در راس يك مؤسسه قرار بدهيد و نتواند اداره كند.فرد ديگرى را كه به اندازه او نبوغى از نظر حافظه و هوش و استعداد و درك ندارد،در راس همان مؤسسه قرار بدهيد و بهتر اداره كند،از باب اينكه سبك و روش او بهتر است.
مثال واضحتر و روشنترى بزنيم:مكرر افرادى را ديدهايم كه بسيار باهوش،با استعداد و پر حافظه هستند اما موفقيت اينها در ياد گيرى كمتر از موفقيت كسانى است كه از نظر هوش و حافظه و قدرت كار در سطح پايينترى قرار دارند،چرا؟براى اينكه سبك كار اينها بهتر است. مثلا يك آدم خيلى پر حافظه ممكن است در شبانه روز شانزده ساعتيكسره كار كند،اما چگونه؟يك كتاب را از اول تا آخر مطالعه مىكند.بعد فورا كتاب ديگرى را بر مىدارد و مطالعه مىكند،در صورتى كه اين كتاب در يك رشته است و آن كتاب در يك رشته ديگر.بعد كتابى ديگر،بعد يك درس ديگر،يك بلبشويى راه مىاندازد.ولى يك نفر ممكن است كه قدرت هشتساعت كار بيشتر نداشته باشد،ولى وقتى كتابى را مطالعه مىكند اولا با دقت مىخواند نه با تندى،ثانيا به يك دور خواندن اكتفا نمىكند،يك بار ديگر همين كتاب را مىخواند.به كتاب!350 ديگرى دست نمىزند تا مطالبى كه در اين كتاب خوانده،در ذهنش وارد بشود.به اين حد نيز قناعت نمىكند،در نوبتسوم مطالب خوبى را كه در اين كتاب تشخيص داده است و لازم مىداند،در ورقههاى منظمى فيش بردارى و ياد داشت مىكند، يعنى يك حافظه كتبى براى خودش درست مىكند كه تا آخر عمر هر وقتبخواهد بتواند فورا به آن مطالب مراجعه كند.اين كتاب را كه تمام كرد،كتابهاى ديگرى را كه متناسب با همين موضوع هستند مطالعه مىكند.بعد از مدتى،از مطالعه كردن اين گونه كتابها بى نياز مىشود.بعد مىرود سراغ يك سلسله كتابهاى ديگر.اما آدمى كه امروز اين كتاب،فردا آن كتاب و پس فردا كتاب ديگرى را مطالعه مىكند،مثل كسى مىشود كه وقتى مىخواهد غذا بخورد،يك لقمه از اين،دو لقمه از آن،چهار لقمه از نوع ديگر و پنج لقمه از آن ديگرى مىخورد. آخر معده خودش را فاسد مىكند،كارى هم انجام نداده است.اينها مربوط استبه سبك و روش و اسلوب.
مساله تبليغ،به همان معناى صحيح و واقعى،رساندن و شناساندن يك پيام به مردم است، آگاه ساختن مردم به يك پيام و معتقد كردن و متمايل نمودن و جلب كردن نظرهاى مردم به يك پيام است.رساندن يك پيام،اسلوب و روش صحيح مىخواهد و تنها با روش صحيح است كه تبليغ موفقيت آميز خواهد بود.اگر عكس اين روش را انتخاب كنيد،نه تنها نتيجه مثبت نخواهد داشتبلكه نتيجه معكوس خواهد داد.
بلاغ مبينوقتى انسان در مطلبى دقت مىكند و به آن توجه دارد و بعد آگاهانه سراغ آيات قرآن راجع به آن مطلب مىرود و در آنها تدبر مىكند،مىبيند چه نكاتى از آيات قرآن استفاده مىكند!در هر موضوعى همين طور است.از آن جمله است موضوع تبليغ.قرآن كريم سبك و روش و متد تبليغ را يا خودش مستقيما و يا از زبان پيغمبران بيان كرده است.يكى از چيزهايى كه قرآن مجيد راجع به سبك و روش تبليغ روى آن تكيه كرده است كلمه«البلاغ المبين»است،يعنى ابلاغ و تبليغ واضح،روشن،آشكارا.مقصود از اين واژه روشن و آشكارا چيست؟مقصود مطلوب بودن،سادگى،بى پيرايگى پيام استبه طورى كه طرف در كمال سهولت و سادگى آن را فهم و درك نمايد.
مغلق و معقد و پيچيده و در لفافه سخن گفتن و اصطلاحات زياد به كار بردن و جملاتى از اين قبيل كه«تو بايد سالهاى زياد درس بخوانى تا اين حرف را بفهمى»در تبليغ پيامبران نبود. آنچنان ساده و واضح بيان مىكردند كه همان طور كه بزرگترين علما مىفهميدند و استفاده مىكردند،آن بىسوادترين افراد هم لا اقل در حد خودش و به اندازه ظرفيتخودش استفاده مىكرد(نمىخواهم بگويم همه در يك سطح استفاده مىكنند).
يك نفر مبلغ و پيام رسان كه مىخواهد از زبان پيغمبران سخن بگويد و مانند پيغمبران حرف بزند و مىخواهد راه آنها را برود،بايد بلاغش بلاغ مبين باشد.اين،يك جهت در معنى«مبين».البته در اينجا احتمالات ديگرى هم هست(و جمع ميان اينها يعنى اينكه همه اينها درستباشد هم ممكن است).يكى از اين احتمالات در معنى كلمه«مبين»بى پرده سخن گفتن است،يعنى پيامبران نه فقط مغلق و پيچيده و معقد سخن نمىگفتند،بلكه با مردم بى رو در بايستى و بى پرده حرف مىزدند.سخن خود را با گوشه و كنايه نمىگفتند.اگر احساس مىكردند مطلبى را بايد گفت،در نهايت صراحت و روشنى به مردم مىگفتند.[مثلا مىگفتند] ا تعبدون ما تنحتون؟ (1) آيا تراشيدههاى خودتان را داريد عبادت مىكنيد؟
نصحمساله دوم كه قرآن مجيد در مساله تبليغ روى آن تكيه مىكند،چيزى است كه از آن به«نصح»تعبير مىنمايد.ما معمولا نصح را به خير خواهى ترجمه مىكنيم.البته اين معنا درست است ولى ظاهرا خير خواهى عين معنى نصح نيست،لازمه معنى نصح است. «نصح»ظاهرا در مقابل«غش»است.شما اگر بخواهيد به كسى شير بفروشيد،ممكن استشير خالص به او بدهيد و ممكن استخداى ناخواسته شيرى كه داخلش آب كردهايد بدهيد،يا اگر مىخواهيد سكه طلايى را به كسى بدهيد ممكن است آن را به صورت خالص بدهيد(در حد عيارهاى معمولى)و ممكن استبه صورت مغشوش بدهيد،يعنى در آن غش باشد.نصح در مقابل غش است.ناصح واقعى آن كسى است كه خلوص كامل داشته باشد،يعنى در گفتن خودش هيچ هدف و غرضى جز رساندن پيام كه خير آن طرف است نداشته باشد.مساله اخلاص و خلوص است.[در حديث آمده است:]«الناس كلهم هالكون الا العالمون و العالمون هالكون الا العاملون و العاملون هالكون الا المخلصون و المخلصون على خطر عظيم»مردم در هلاكند مگر اينكه آگاه و عالم باشند(جاهل نمىتواند راهى را پيدا كند)،و علما نيز در هلاكند مگر آنها كه عاملند،و عاملان نيز در هلاكند مگر آنها كه مخلصند،و مخلصان تازه در خطرند.
اين داستان را در جلساتى مكرر گفتهام:نقل كردهاند در مرض فوت مرحوم آيت الله بروجردى(اعلى الله مقامه)عدهاى اطرافشان بودند.يكى از آنها از ايشان تقاضا كرد كه هم براى ياد آورى خودتان و هم براى نصيحت ديگران جملهاى بفرماييد.گفتند:آقا رفتيم ولى كارى نكرديم و اندوختهاى نزد خدا نداريم.يكى از حضار خيال مىكرد كه حالا وقت تعارف كردن است،گفت:آقا شما چرا اين حرفها را مىزنيد؟الحمد لله شما چنين كرديد،چنان كرديد، مسجد ساختيد،مدرسه ساختيد،حوزه علميه تاسيس كرديد و از اين حرفها...همينكه حرفهايش را زد،ايشان رو كردند به حضار و با گفتن جملهاى كه در حديث است،سكوت كردند. فرمودند:«خلص العمل فان الناقد بصير بصير» (2) عمل را پاك تحويل بده كه آن كه نقاد است و نقد مىكند،آن صرافى كه به اين سكه رسيدگى مىكند خيلى آگاه است.
مساله اخلاص مساله كوچكى نيست.قرآن هم به همين جهت است كه ظاهرا از زبان همه انبياء اين سخن را مىگويد: ما اسالكم عليه من اجر (3) من مزدى براى تبليغ خودم نمىخواهم،چون ناصح و خير خواه در عمل خودش بايد نهايت اخلاص را داشته باشد.
متكلف نبودنمساله ديگر مساله متكلف نبودن است.تكلف در موارد مختلفى به كار مىرود و در واقع به معنى به خود بستن است كه انسان چيزى را به زور به خود ببندد.در مورد سخن هم به كار مىرود.به افرادى كه در سخن خودشان به جاى اينكه فصيح و بليغ باشند الفاظ قلمبه و سلمبه به كار مىبرند،مىگويند متكلف.
در حديث است كه كسى در حضور پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در صحبتهاى خود كلمه پردازىهاى قلمبه و سلمبه مىكرد.پيغمبر اكرم فرمود:«انا و اتقياء امتى براء من التكلف»من و پرهيزكاران امتم از اين گونه حرف زدن و به خودبندى در سخن،برى و منزه هستيم،پرهيز مىكنيم.تكلف غير از فصاحت است.اصلا فصاحت،خودش روانى و عدم تكلف و تعقيد در سخن است.از زبان پيغمبران در زمينه تبليغ آمده است:«ما انا من المتكلفين» (4) .آن طور كه مفسرين گفتهاند اين جمله ظاهرا ناظر به اين مطلب نيست كه من در سخنم متكلف نيستم، بلكه منطور اين است كه در آنچه مىگويم متكلف نيستم،يعنى چيزى را كه نمىدانم و بر خودم آن طور كه بايد،ثابت و محقق و روشن نيست،نمىگويم،در مقابل مردم تظاهر به دانستن مطلبى كه هنوز آن را براى خودم توجيه نكردهام نمىكنم.
در ذيل اين آيه در مجمع البيان از عبد الله بن مسعود روايتشده است كه«ايها الناس!من علم شيئا فليقل»اى مردم،كسى كه چيزى را مىداند پس بگويد:«و من لم يعلم فليقل الله اعلم»و كسى كه چيزى را نمىداند بگويد خدا داناتر است.«فان من العلم ان يقول لما لا يعلم الله اعلم»يكى از علمها همين است كه انسان علم به عدم علم خودش داشته باشد،جاهل بسيط باشد،لا اقل بداند كه نمىداند(خود بداند كه نداند).اعتراف كردن به اين مطلب،خودش يك درجه از علم است.بعد عبد الله بن مسعود اين آيه را خواند: فان الله تعالى قال لنبيه:قل ما اسالكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين (5) .معلوم مىشود عبد الله بن مسعود كه از صحابه بزرگوار رسول اكرم است،از جمله«ما انا من المتكلفين»اين مطلب را استفاده كرده كه هر كسى هر چه مىداند به مردم بگويد و آنچه را نمىداند بگويد كه نمىدانم.
ابن جوزى كه از خطباى معروف است،بالاى يك منبر سه پلهاى بود.ظاهرا زنى آمد و مسالهاى از او پرسيد.گفت:نمىدانم.گفت:تو كه نمىدانى چرا سه پله بالاتر رفتهاى؟گفت:اين سه پله كه بالاتر رفتهام براى آن چيزهايى است كه من مىدانم و شما نمىدانيد،اگر مىخواستند به نسبت چيزهايى كه نمىدانم برايم منبر درست كنند،بايد منبرى درست مىكردند كه تا كره ماه بالا برود.
شيخ انصارى از علماى بزرگ ماست،هم از نظر علمى-كه در دو فن فقه و اصول!354 واقعا از علماى محقق و طراز اول است-و هم از نظر تقوا.به همين جهت وقتى كه در باره ايشان حرف مىزدند،مبالغه و اغراق مىكردند و مثلا مىگفتند از آقا هر چه بپرسى مىداند،محال است كه چيزى را نداند.(شوشترى هم بوده است.مىگويند آن لحن خوزستانى خودش را تا آخر عمر حفظ كرده بود.)گاهى كه از او يك مساله شرعى مىپرسيدند،با اينكه مجتهد بود،يادش نبود.هر وقت كه يادش نبود،بلند مىگفت:نمىدانم،تا شنونده و شاگردان بفهمند كه اعتراف به ندانستن ننگ نيست.چيزى را كه از او مىپرسيدند،اگر مىدانستبراى طرف آرام مىگفت،همين قدر كه او خودش بفهمد،و اگر نمىدانستبلند مىگفت:ندانم،ندانم،ندانم.
تواضع و فروتنىمساله ديگر كه قرآن مجيد در سبك و روش تبليغى پيغمبران نقل مىكند، تواضع و فروتنى است(نقطه مقابل استكبار).كسى كه مىخواهد پيامى را،آنهم پيام خدا را به مردم برساند،بايد در مقابل مردم در نهايت درجه فروتن باشد،يعنى پر مدعايى نكند،اظهار انانيت و منيت نكند،مردم را تحقير نكند،بايد در نهايتخضوع و فروتنى باشد.[قرآن كريم از زبان نوح عليه السلام خطاب به گروهى از قومش مىفرمايد:] او عجبتم ان جاءكم ذكر من ربكم على رجل منكم (6) آيا تعجب مىكنيد كه پيام پروردگار شما،ذكر پروردگار شما،مايه تنبيهى كه از طرف پروردگار شماست،بر مردى از خود شما بر شما آمده است؟عبارت«من ربكم»نشاندهنده اين است كه نمىخواهد خدا را به خودش اختصاص بدهد و در چنان مقامى بگويد خداى من،شما كه قابل نيستيد تا بگويم خداى شما.بعد مىگويد:«على رجل منكم»بر مردى از خود شما،من هم يكى از شما هستم.
شما ببينيد چقدر تواضع در اين آيه كريمه نهفته است كه خطاب به پيغمبر اكرم مىفرمايد: قل انما انا بشر مثلكم بگو به مردم من هم بشرى مثل شما هستم، يوحى الى بر يكى از امثال خود شما وحى نازل مىشود، انما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا (7) .
!355 پرهيز از خشونتمتناسب با همين مطلب،مساله ديگرى در تبليغ مطرح است و آن مساله رفق و لينت و نرمش يعنى پرهيز از خشونت است.كسى كه مىخواهد پيامى را،آنهم پيام خدا را به مردم برساند تا در آنها ايمان و علاقه ايجاد بشود،بايد لين القول باشد،نرمش سخن داشته باشد.سخن هم درست مثل اشياء مادى،نرم و سخت دارد.گاهى يك سخن را كه انسان از ديگرى تحويل مىگيرد،گويى راحت الحلقوم گرفته،يعنى اينقدر نرم و ملايم است كه دل انسان مىخواهد به هر ترتيبى كه شده آن را قبول كند.گاهى بر عكس،يك سخن طورى است كه گويى اطرافش ميخ كوبيدهاند،مثل يك سوهان است،آنقدر خار دارد،آنقدر گوشه و كنايه و تحقير دارد و آنقدر خشونت دارد كه طرف نمىخواهد بپذيرد.
وقتى كه خداوند موسى و هارون را براى دعوت فردى مثل فرعون مىفرستد،جزء دستورها در سبك و متد دعوت فرعون مىفرمايد: فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى (8) با اين مرد متكبر و فرعون به تمام معنا(كه ديگر كلمه«فرعون»نام تمام اين گونه اشخاص شده)با نرمى سخن بگوييد،وقتى كه شما با چنين مردى متكبرى روبرو مىشويد،كوشش كنيد كه به سخن خودتان نرمش بدهيد،نرم با او حرف بزنيد،باشد كه متذكر بشود و از خداى خودش،از رب خودش بترسد.البته موسى عليه السلام و هارون،نرم و ملايم سخن گفتند ولى او اين قدر هم لايق نبود.
قرآن كريم در باره پيغمبر اكرم مىفرمايد: فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوكلين (9) به موجب رحمت و عنايت الهى،تو با مردم نرم هستى،نرمش دارى،اخلاق و گفتار تو نرم است،از خشونت اخلاقى و خشونت در گفتار پرهيز دارى.راجع به سبك بيان پيغمبر اكرم داستانهاى زيادى هست كه نشان مىدهد پيغمبر چقدر از خشونت در سخن پرهيز داشته است.قرآن خطاب به پيغمبر مىگويد اگر تو يك آدم درشتخو و سنگين دلى بودى،با همه قرآنى كه در دست دارى،با همه معجزاتى كه دارى و با همه مزاياى ديگرى كه دارى،مردم از دور تو پراكنده مىشدند.!356 نرمش تو عامل مؤثرى است در تبليغ و هدايت مردم،در عرفان و ايمان مردم.
در اين زمين داستانهاى زيادى است كه اگر بخواهم آنها را ذكر كنم از بحثخود مىمانم.
صلابت غير از خشونت استسعدى مىگويد:
درشتى و نرمى بهم در به است×چو رگزن كه جراح و مرهم نه استالبته نمىخواهم تعبير«درشتى»كرده باشم.اين شعر را بدين جهتخواندم كه نزديك مقصود است.آيا همراه نرمى،صلابت هم نبايد باشد؟فرق است ميان خشونت و صلابت.اين ريگهايى كه در كف نهرها هست،ساليان درازى آب آمده از رويشان عبور كرده و آنها را ساييده است.وقتى انسان يكى از اينها را از كف نرهى بر مىدارد،مىبيند كه صلابت دارد و سفت است و از اين جهتبا ساير سنگها فرقى ندارد،اما آنچنان صاف است كه انسان از لمس كردن آن كوچكترين احساس ناراحتى نمىكند،به طورى كه از دست كشيدن روى جامه خودش بيشتر احساس ناراحتى مىكند تا از دست كشيدن روى آن سنگ.يك شمشير صيقل داده شده،نرمش دارد به گونهاى كه مثل فنر تاب مىخورد،ولى در عين حال صلابت هم دارد.مساله صلابت داشتن، استحكام داشتن،شجاع بودن،نترسيدن از كسى غير از خدا،غير از مساله خشونت داشتن است.پيامبران در عين اينكه منتهاى تواضع و نرمش را در بر خوردها و گفتارها و در اخلاق خودشان با مردم داشتند اما در راه خودشان هم قابل انعطاف نبودند،جز خدا از احدى بيم نداشتند،از احدى نمىترسيدند.
شهامت و شجاعتشهامت و شجاعت را مىتوان يكى از شرايط پيام رسان و جزء كيفيتهاى تبليغ ذكر كرد.آيهاى كه در اول سخنم تلاوت كردم همين معنا را بيان مىكند: الذين يبلغون رسالات الله آنان كه رسالات و پيامهاى الهى را به مردم مىرسانند«و يخشونه»و از خداى خودشان مىترسند و يك ذره خلاف نمىكنند،پيام را كم و زياد نمىكنند،!357 از راه حق منحرف نمىشوند. و لا يخشون احدا الا الله (10) و از احدى جز خدا بيم ندارند.اين ديگر شرطى است كه خيلى جايش خالى است.
نقشى جز رسالتبراى خود قائل نبودنمساله ديگر در مورد روش تبليغى پيامبران اين است كه آنها مىگفتند ما نقشى جز رسالت نداريم،ما خلق خدا و رسول خدا و پيام آور خدا هستيم. پيغمبران نمىآمدند سند بهشت و جهنم امضا كنند همان گونه كه كشيشها از اين كارها مىكردند و شايد هنوز هم مىكنند،كارهايى از اين قبيل كه سند به دست كسى بدهند و به او بگويند تو با اين سند خيالت جمع باشد كه من اين قدر از بهشت را براى تو تضمين كردم!با اينكه از نظر رسالتخودشان و كليت آن كوچكترين ترديدى به خود راه نمىدادند و مسائل را به طور كلى مىگفتند،ولى در جواب سؤالاتى نظير«عاقبت من چگونه است؟»مىگفتند خدا عالم است،چه مىدانم،از بواطن خدا عالم است،اينكه عاقبت تو به كجا منتهى مىشود خدا خودش بهتر مىداند.
در باره جناب عثمان بن مظعون،صحابه بسيار بزرگوار رسول خدا،نوشتهاند كه بعد از آنكه رسول اكرم به مدينه هجرت كردند او جزء مهاجرين بود.وى اولين كسى بود كه در مدينه وفات كرد و رسول اكرم دستور دادند كه او را در بقيع دفن كنند و بقيع را از همان روز قبرستان قرار دادند.همين جناب عثمان بن مظعون است كه در سمتشرق بقيع مدفون است و مرد بسيار بزرگوارى است و رسول اكرم به او خيلى اظهار علاقه مىكردند و همه اين را مىدانستند.امير المؤمنين در نهج البلاغه مىفرمايد:«كان لى فيما مضى اخ فى الله و كان يعظمه فى عينى صغر الدنيا فى عينه» (11) يعنى در گذشته يك برادر دينى داشتم كه در راه حق بود و آنچه كه او را در چشم من بزرگ مىكرد اين بود كه تمام دنيا در نظر او كوچك بود. شارحان نهج البلاغه گفتهاند مقصود امير المؤمنين عثمان بن مظعون است.يكى از پسران امير المؤمنين اسمش عثمان است.وقتى متولد شد،امير المؤمنين فرمود:من مىخواهم اسم اين را به نام برادرم عثمان بن مظعون بگذارم،مىخواستياد آور عثمان بن مظعون باشد.
!358 اينچنين مردى از دنيا رفت.او در خانه يكى از انصار زندگى مىكرد.زنى هم در آن خانه بود-و شايد زن برادر انصارىاش بود-به نام«ام علاء»كه به او خدمت مىكرد.رسول اكرم آمدند براى تشييع جنازه عثمان بن مظعون،و در اين مراسم طورى رفتار كردند كه با اخص اصحاب رفتار مىكردند.يكدفعه ام علاء رو كرد به جنازه عثمان بن مظعون و گفت:«هنيئا لك الجنة»بهشت تو را گوارا باد!رسول اكرم رو كرد به او و با تندى فرمود:چه كسى چنين قولى به تو داد؟گفت:يا رسول الله!اين صحابى شماست،من به خاطر اينهمه علاقهاى كه شما به او داشتيد اين سخن را عرض كردم.رسول خدا اين آيه را خواند: قل ما كنتبدعا من الرسل و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم» (12) خيلى معنى دارد.همچنين در اواخر سوره مباركه جن است: قل انى لا املك لكم ضرا و لا رشدا بگو اختيار سود و زيان شما با من نيست، قل انى لن يجيرنى من الله احد و لن اجد من دونه ملتحدا (13) خود مرا جز خدا كسى پناه نخواهد داد.
تفاوت نگذاشتن ميان مردم در تبليغيكى ديگر از خصوصيات بسيار بارز سبك تبليغى پيغمبران-كه شايد در مورد رسول اكرم بيشتر آمده است-مساله تفاوت نگذاشتن ميان مردم در تبليغ اسلام است.دوران جاهليتبود.يكى زندگى طبقاتى عجيبى بر آن جامعه حكومت مىكرد.گويى اصلا فقرا آدم نبودند،چه رسد به غلامان و بردگان.آنها كه اشراف و اعيان و به تعبير قرآن«ملا»بودند،خودشان را صاحب و مستحق همه چيز مىدانستند و آنها كه هيچ چيز نداشتند مستحق چيزى نمىشدند.حتى حرفشان هم اين بود،نه اينكه بگويند ما در دنيا همه چيز داريم و شما چيزى نداريد ولى در آخرت ممكن استخلاف اين باشد،بلكه مىگفتند دنيا خودش دليل آخرت است،اينكه ما در دنيا همه چيز داريم دليل بر اين است كه ما محبوب و عزيز خدا هستيم،خدا ما را عزيز خود دانسته و همه چيز به ما داده است،پس آخرت هم همين طور است،شما در آخرت هم همين طور هستيد،آن كه در دنيا بدبخت است،در آخرت هم بدبخت است.به پيغمبر مىگفتند:يا رسول الله!آيا مىدانى عيب كار تو چيست؟مىدانى چرا ما حاضر نيستيم رسالت تو را!359 بپذيريم؟براى اينكه تو آدمهاى پست و اراذل را اطراف خودت جمع كردهاى.اينها را جارو كن بريز دور،آن وقت ما اعيان و اشراف مىآييم دور و برت.قرآن مىگويد به اينها بگو: و ما انا بطارد المؤمنين (14) من كسى را كه ايمان داشته باشد،به جرم اينكه غلام است،برده است،فقير است طرد نمىكنم. و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه (15) اين اشخاص را هرگز از خودت دور نكن، اشراف بروند گم شوند،اگر مىخواهند اسلام اختيار كنند بايد آدم شوند.
شنيدهايد كه يكى از همين شخصيتها كه مسلمان شده بود،در مجلس رسول خدا نشسته بود(سنت و سيره رسول اكرم اين بود كه اولا در مجلس بالا و پايين قرار نمىدادند،معمولا حلقه وار و دايرهوار مىنشستند تا مجلس بالا و پايين نداشته باشد.ثانيا نهى مىكردند كه در هنگام ورود ايشان كسى جلوى پايشان بلند شود،مىگفتند اين،سنت اعاجم است،سنت ايرانيهاست.و نيز مىفرمود:هر كس كه وارد شد،در جايى كه خالى استبنشيند،نه اينكه افراد مجبور باشند جا خالى كنند تا كسى بالا بنشيند،اسلام چنين چيزى ندارد.)يكى از مسلمانان فقير و ژندهپوش وارد شد.كنار آن شخص كه به اصطلاح اشراف بود جايى خالى بود. آن مرد همان جا نشست.همينكه نشست،او روى عادت جاهليت فورا خودش را جمع كرد و كنار كشيد.رسول اكرم متوجه شد.رو كرد به او كه چرا چنين كارى كردى؟!ترسيدى كه چيزى از ثروتتبه او بچسبد؟نه يا رسول الله.ترسيدى چيزى از فقر او بتو بچسبد؟نه يا رسول الله.پس چرا چنين كردى؟اشتباه كردم،غلط كردم،به جريمه اينكه چنين اشتباهى مرتكب شدم الآن در مجلس شما نيمى از دارايى خودم را به همين برادر مسلمانم بخشيدم.به آن برادر مؤمن گفتند:آن را تحويل بگير.گفت:نمىگيرم.گفتند:تو كه ندارى،چرا نمىگيرى؟ گفت:براى اينكه مىترسم بگيرم و روزى دماغى مثل دماغ اين شخص پيدا كنم.
صبر و استقامتمساله ديگرى كه در روش تبليغ مطرح است مساله صبر و استقامت است:! 360 فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت (16) ، فاصبر كما صبر اولو العزم من الرسل (17) پايدار باش،خويشتندار باش،استقامت داشته باش، فاستقم كما امرت (18) در دو سوره،يكى در سوره شورى و ديگر در سوره هود ذكر شده است.در سوره هود مىفرمايد: فاستقم كما امرت و من تاب معك خودت و مؤمنينى كه با تو هستند،همهتان استقامت داشته باشيد.در سوره شورى مخاطب،شخص پيامبر است.از رسول خدا نقل كردهاند كه فرمود:«شيبتنى سورة هود» (19) سوره هود ريش مرا سفيد كرد،آن آيهاى كه مىگويد: فاستقم كما امرت و من تاب معك استقامت داشته باش،ولى تنها به خود من نگفته،بلكه گفته خودم و ديگران،آنها را هم به استقامت وادار كن.
بايد مقدارى هم راجع به امام حسين در همين زمينه صحبت كنيم.ابا عبد الله عليه السلام در حركت و نهضتخودشان يك سلسله كارها كردهاند كه اينها را مىشود روش و اسلوب كار تلقى كرد.بگذاريد من مساله روش و اسلوب كار امام حسين را فردا شب كه شب عاشوراست، به عرض برسانم.امشب مقدارى از مقتل برايتان عرض مىكنم.
تقريبا يك سنتى است كه در تاسوعا ذكر خيرى از وجود مقدس ابو الفضل العباس(سلام الله عليه)مىشود.مقام جناب ابو الفضل بسيار بالاست.ائمه ما فرمودهاند:«ان للعباس منزلة عند الله يغبطه بها جميع الشهداء» (20) عباس مقامى نزد خدا دارد كه همه شهدا غبطه مقام او را مىبرند.متاسفانه تاريخ از زندگى آن بزرگوار اطلاعات زيادى نشان نداده،يعنى اگر كسى بخواهد كتابى در مورد زندگى ايشان بنويسد مطلب زيادى پيدا نمىكند.ولى مطلب زياد به چه درد مىخورد؟گاهى يك زندگى يك روزه يا دو روزه يا پنج روزه يك نفر كه ممكن ستشرح آن بيش از پنج صفحه نباشد،آنچنان درخشان است كه امكان دارد به اندازه دهها كتاب ارزش آن شخص را ثابت كند،و جناب ابو الفضل العباس چنين شخصى بود.سن ايشان در كربلا در حدود سى و چهار سال بوده است و داراى فرزندانى بودهاند كه يكى از آنها به نام عبيد الله بن عباس بن على بن ابيطالب است و تا زمانهاى دور زنده بوده است.نقل مىكنند كه روزى امام زين العابدين چشمشان به عبيد الله افتاد،خاطرات كربلا به يادشان افتاد و اشكشان جارى شد.
جناب ابوالفضل در وقتشهادت امير المؤمنين،كودكى نزديك به حد بلوغ يعنى در سن چهارده سالگى بوده است.من از ناسخ التواريخ الآن يادم هست كه جناب ابوالفضل در جنگ صفين حضور داشتهاند،ولى چون هنوز نابالغ و كودك بودهاند(حدود دوازده سال داشتهاند، زيرا جنگ صفين تقريبا سه سال قبل از شهادت امير المؤمنين است)امير المؤمنين به ايشان اجازه جنگيدن ندادهاند.همين قدر يادم هست كه نوشته بود ايشان در جنگ صفين در عين اينكه كودك بودند سوار بر اسب سياهى بودند.بيش از اين چيزى نديدم.ولى در مقاتل معتبر اين مطلب را نوشتهاند كه امير المؤمنين على عليه السلام يك وقتى به برادرشان عقيل فرمودند براى من زنى انتخاب كن كه«ولدتها الفحولة»نژاد از شجاعان برده باشد.عقيل نسابه است،نسب شناس و نژادشناس بوده و عجيب هم نژادشناس بوده و قبايل و پدر و مادرها را و اينكه كى از كجا نژاد مىبرد مىشناخته است.فورا گفت:«عنى لك بام البنين بنتخالد»آن زنى كه تو مىخواهى ام البنين است.ام البنين يعنى مادر پسران(مادر چند پسر)،ولى خود اين كلمه مثل ام كلثوم است كه حالا ما اسم مىگذاريم.مخصوصا در تاريخ ديدم كه يكى از جدات يعنى مادر بزرگهاى ام البنين اسمش ام البنين بوده و شايد به همين مناسبت اسم ايشان را هم ام البنين گذاشتهاند.همين دختر را براى امير المؤمنين خواستگارى كردند و از او چهار پسر براى امير المؤمنين متولد شد و ظاهرا دخترى از او به دنيا نيامده است.بعد اين زن به معنى واقعى ام البنين يعنى مادر چند پسر شد.امير المؤمنين فرزندان شجاع ديگر هم داشت:اولا خود حسنين(امام حسن و امام حسين)شجاعتشان محرز بود،مخصوصا امام حسين كه در كربلا نشان داد كه چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود.محمد بن حنفيه از جناب ابوالفضل خيلى بزرگتر بود و در جنگ جمل شركت كرد و فوق العاده شجاع و قوى و جليل و زورمند بود.حدس زده مىشود كه امير المؤمنين به او عنايتخاصى داشته است(البته اين مطلب در متن تاريخ نوشته نشده،حدس است).
مطابق معتبرترين نقلها اولين كسى كه از خاندان پيغمبر شهيد شد،جناب على اكبر و آخرينشان جناب ابوالفضل العباس بود،يعنى ايشان وقتى شهيد شدند كه ديگر از اصحاب و اهل بيت كسى نمانده بود،فقط ايشان بودند و حضرت سيد الشهداء.آمد عرض كرد:برادر جان! به من اجازه بدهيد به ميدان بروم كه خيلى از اين زندگى ناراحت هستم.جناب ابوالفضل سه برادر كوچكترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد،گفت:برويد برادران!من مىخواهم اجر مصيبتبرادرم را برده باشم.مىخواست مطمئن شود كه برادران مادرىاش حتما قبل از او شهيد شدهاند و بعد به آنها ملحق بشود.
بنا بر اين ام البنين است و چهار پسر،ولى ام البنين در كربلا نيست،در مدينه است.آنان كه در مدينه بودند از سرنوشت كربلا بى خبر بودند.به اين زن،مادر اين چند پسر كه تمام زندگى و هستىاش همين چهار پسر بود،خبر رسيد كه هر چهار پسر تو در كربلا شهيد شدهاند.البته اين زن زن كاملهاى بود،زن بيوهاى بود كه همه پسرهايش را از دست داده بود.گاهى مىآمد در سر راه كوفه به مدينه مىنشست و شروع به نوحه سرايى براى فرزندانش مىكرد.تاريخ نوشته است كه اين زن خودش يك وسيله تبليغ عليه دستگاه بنى اميه بود.هر كس كه مىآمد از آنجا عبور كند متوقف مىشد و اشك مىريخت.مروان حكم كه يك وقتى حاكم مدينه بوده و از آن دشمنان عجيب اهل بيت است،هر وقت مىآمد از آنجا عبور كند بى اختيار مىنشست و با گريه اين زن مىگريست.اين زن اشعارى دارد و در يكى از آنها مىگويد:
لا تدعونى ويك ام البنين×تذكرينى بليوث العرينكانتبنون لى ادعى بهم×و اليوم اصبحت و لا من بنين (21) مخاطب را يك زن قرار داده،مىگويد:اى زن،اى خواهر!تا به حال اگر مرا ام البنين مىناميدى،بعد از اين ديگر ام البنين نگو،چون اين كلمه خاطرات مرا تجديد مىكند، مرا به ياد فرزندانم مىاندازد،ديگر بعد از اين مرا به اين اسم نخوانيد،بله،در گذشته من پسرانى داشتم ولى حالا كه هيچيك از آنها نيستند.رشيدترين فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براى جناب ابوالفضل مرثيه بسيار جانگدازى دارد،مىگويد:!363 يا من راى العباس كر على جماهير النقد×و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبدانبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد×ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمدلو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد (22) پرسيده بود كه پسر من،عباس شجاع و دلاور من چگونه شهيد شد؟دلاورى حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعيات تاريخ است.او فوق العاده زيبا بوده است كه در كوچكى به او مىگفتند قمر بنى هاشم،ماه بنى هاشم.در ميان بنى هاشم مىدرخشيده است.اندامش بسيار رشيد بوده كه بعضى از مورخين معتبر نوشتهاند هنگامى كه سوار بر اسب مىشد،وقتى پاهايش را از ركاب بيرون مىآورد،سر انگشتانش زمين را خط مىكشيد. بازوها بسيار قوى و بلند،سينه بسيار پهن.مىگفت كه پسرش به اين آسانى كشته نمىشد.از ديگران پرسيده بود كه پسر من را چگونه كشتند؟به او گفته بودند كه اول دستهايش را قطع كردند و بعد به چه وضعى او را كشتند.آن وقت در اين مورد مرثيهاى گفت.مىگفت:اى چشمى كه در كربلا بودى،اى انسانى كه در صحنه كربلا بودى آن زمانى كه پسرم عباس را ديدى كه بر جماعتشغالان حمله كرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوى پسر من فرار مىكردند.پسران على پشتسرش ايستاده بودند و مانند شير بعد از شير،پشت پسرم را داشتند.واى بر من!به من گفتهاند كه بر شير بچه تو عمود آهنين فرود آوردند.عباس جانم، پسر جانم!من خودم مىدانم كه اگر تو دست در بدن مىداشتى،احدى جرات نزديك شدن به تو را نداشت.
و لا حول و لا قوة الا بالله
پىنوشتها:
1- صافات/95.
2- مواعظ العدديه،ص 124.
3- ص/86.
4- همان.
5- مجمع البيان،ج 8/ص486.
6- اعراف/63.
7- كهف/110.
8- طه/44.
9- آل عمران/159.
10- احزاب/39.
11- نهج البلاغه،حكمت 281.
12- احقاف/9.
13- جن/21 و 22.
14- شعراء/114.
15- انعام/52.
16- ن و القلم/48.
17- احقاف/35.
18- هود/112.
19- مجمع البيان،ج 5/ص 140.
20- ابصار العين فى انصار الحسين،ص 27.
21- منتهى الآمال،ج 1/ص386.
22- همان.