3- روش تبليغ

قبلا عرض كردم يك جنبه نهضت‏حسينى جنبه تبليغى آن است،تبليغ به همان معنى واقعى نه به معناى مصطلح امروز،يعنى رساندن پيام خودش كه همان پيام اسلام است‏به مردم، نداى اسلام را به مردم رساندن.ببينيد امام در اين حركت و نهضت‏خودشان چه روشهاى خاصى به كار بردند كه مخصوصا ازرش تبليغى دارد،يعنى از اين نظر ارزش زيادى دارد كه امام حسين با اين روشها هدف و مقصد خودشان و فرياد واقعى اسلام را كه از حلقوم ايشان بيرون مى‏آمد،به بهترين نحو به مردم رساندند.ابتدا بحث مختصرى راجع به مساله سبك و اسلوب-كه امروز«روش‏»مى‏گويند و كلمه خارجى آن‏«متد»است-مى‏كنم.

روش و اسلوب صحيح‏يكى از شرايط موفقيت در هر كارى،انتخاب روش و اسلوب صحيح است.شما مثلا مى‏بينيد علم طب يك جور است ولى گاهى متد و اسلوب كار اطباء يا جراحان با يكديگر متفاوت است،متد و اسلوب و روش عملى بعضى از آنها از ديگران موفقتر است.

مساله‏اى مطرح است راجع به نقطه عطف در علم جديد و علم قديم.مى‏بينيم!349 دوره‏اى را دوره علم جديد مى‏نامند.البته علم،قديم و جديد ندارد ولى دوره‏اى را دوره جديد براى علم مى‏نامند.تفاوت دوره جديد با دوره قديم علم در چيست؟در دوره جديد،علم سرعت و پيشرفت فوق العاده‏اى پيدا كرد.يكمرتبه مثل اينكه مانعى را از جلوى چرخ علم برداشته باشند،علم به سرعت‏شروع كرد به حركت كردن،در صورتى كه حركت علم در دوران قديم كندتر بود.اما علت اين سرعت در دوره جديد چيست؟آيا علماى جديد مثل پاستور نبوغ بيشترى از علماى قديم مثل بقراط و جالينوس و بوعلى سينا داشته‏اند؟به عبارت ديگر،آيا علت اين است كه در دنياى جديد اشخاص خارق العاده‏اى پيدا شدند كه در دنياى قديم چنين شخصيتها و مغزهاى متفكرى نبودند؟نه،چنين نيست.شايد امروز احدى ادعا نكند كه نبوغ پاستور يا ديگران از نبوغ ارسطو،افلاطون،بوعلى سينا،بقراط،جالينوس و يا خواجه نصير طوسى بيشتر بوده،ولى سرعت و موفقيت كار اينها بيشتر بوده است.سرش چيست؟

مى‏گويند سرش اين است كه اسلوب علما يكمرتبه تغيير كرد.از وقتى كه اسلوب علما در تحقيق عوض شد،سرعت پيشروى علم بيشتر شد.اسلوبها در موفقيتها نقش دارند.ممكن است‏شما يك فرد نابغه و با هوش و با استعداد و پر كارى را در راس يك مؤسسه قرار بدهيد و نتواند اداره كند.فرد ديگرى را كه به اندازه او نبوغى از نظر حافظه و هوش و استعداد و درك ندارد،در راس همان مؤسسه قرار بدهيد و بهتر اداره كند،از باب اينكه سبك و روش او بهتر است.

مثال واضحتر و روشنترى بزنيم:مكرر افرادى را ديده‏ايم كه بسيار باهوش،با استعداد و پر حافظه هستند اما موفقيت اينها در ياد گيرى كمتر از موفقيت كسانى است كه از نظر هوش و حافظه و قدرت كار در سطح پايين‏ترى قرار دارند،چرا؟براى اينكه سبك كار اينها بهتر است. مثلا يك آدم خيلى پر حافظه ممكن است در شبانه روز شانزده ساعت‏يكسره كار كند،اما چگونه؟يك كتاب را از اول تا آخر مطالعه مى‏كند.بعد فورا كتاب ديگرى را بر مى‏دارد و مطالعه مى‏كند،در صورتى كه اين كتاب در يك رشته است و آن كتاب در يك رشته ديگر.بعد كتابى ديگر،بعد يك درس ديگر،يك بلبشويى راه مى‏اندازد.ولى يك نفر ممكن است كه قدرت هشت‏ساعت كار بيشتر نداشته باشد،ولى وقتى كتابى را مطالعه مى‏كند اولا با دقت مى‏خواند نه با تندى،ثانيا به يك دور خواندن اكتفا نمى‏كند،يك بار ديگر همين كتاب را مى‏خواند.به كتاب!350 ديگرى دست نمى‏زند تا مطالبى كه در اين كتاب خوانده،در ذهنش وارد بشود.به اين حد نيز قناعت نمى‏كند،در نوبت‏سوم مطالب خوبى را كه در اين كتاب تشخيص داده است و لازم مى‏داند،در ورقه‏هاى منظمى فيش بردارى و ياد داشت مى‏كند، يعنى يك حافظه كتبى براى خودش درست مى‏كند كه تا آخر عمر هر وقت‏بخواهد بتواند فورا به آن مطالب مراجعه كند.اين كتاب را كه تمام كرد،كتابهاى ديگرى را كه متناسب با همين موضوع هستند مطالعه مى‏كند.بعد از مدتى،از مطالعه كردن اين گونه كتابها بى نياز مى‏شود.بعد مى‏رود سراغ يك سلسله كتابهاى ديگر.اما آدمى كه امروز اين كتاب،فردا آن كتاب و پس فردا كتاب ديگرى را مطالعه مى‏كند،مثل كسى مى‏شود كه وقتى مى‏خواهد غذا بخورد،يك لقمه از اين،دو لقمه از آن،چهار لقمه از نوع ديگر و پنج لقمه از آن ديگرى مى‏خورد. آخر معده خودش را فاسد مى‏كند،كارى هم انجام نداده است.اينها مربوط است‏به سبك و روش و اسلوب.

مساله تبليغ،به همان معناى صحيح و واقعى،رساندن و شناساندن يك پيام به مردم است، آگاه ساختن مردم به يك پيام و معتقد كردن و متمايل نمودن و جلب كردن نظرهاى مردم به يك پيام است.رساندن يك پيام،اسلوب و روش صحيح مى‏خواهد و تنها با روش صحيح است كه تبليغ موفقيت آميز خواهد بود.اگر عكس اين روش را انتخاب كنيد،نه تنها نتيجه مثبت نخواهد داشت‏بلكه نتيجه معكوس خواهد داد.

بلاغ مبين‏وقتى انسان در مطلبى دقت مى‏كند و به آن توجه دارد و بعد آگاهانه سراغ آيات قرآن راجع به آن مطلب مى‏رود و در آنها تدبر مى‏كند،مى‏بيند چه نكاتى از آيات قرآن استفاده مى‏كند!در هر موضوعى همين طور است.از آن جمله است موضوع تبليغ.قرآن كريم سبك و روش و متد تبليغ را يا خودش مستقيما و يا از زبان پيغمبران بيان كرده است.يكى از چيزهايى كه قرآن مجيد راجع به سبك و روش تبليغ روى آن تكيه كرده است كلمه‏«البلاغ المبين‏»است،يعنى ابلاغ و تبليغ واضح،روشن،آشكارا.مقصود از اين واژه روشن و آشكارا چيست؟مقصود مطلوب بودن،سادگى،بى پيرايگى پيام است‏به طورى كه طرف در كمال سهولت و سادگى آن را فهم و درك نمايد.

مغلق و معقد و پيچيده و در لفافه سخن گفتن و اصطلاحات زياد به كار بردن و جملاتى از اين قبيل كه‏«تو بايد سالهاى زياد درس بخوانى تا اين حرف را بفهمى‏»در تبليغ پيامبران نبود. آنچنان ساده و واضح بيان مى‏كردند كه همان طور كه بزرگترين علما مى‏فهميدند و استفاده مى‏كردند،آن بى‏سوادترين افراد هم لا اقل در حد خودش و به اندازه ظرفيت‏خودش استفاده مى‏كرد(نمى‏خواهم بگويم همه در يك سطح استفاده مى‏كنند).

يك نفر مبلغ و پيام رسان كه مى‏خواهد از زبان پيغمبران سخن بگويد و مانند پيغمبران حرف بزند و مى‏خواهد راه آنها را برود،بايد بلاغش بلاغ مبين باشد.اين،يك جهت در معنى‏«مبين‏».البته در اينجا احتمالات ديگرى هم هست(و جمع ميان اينها يعنى اينكه همه اينها درست‏باشد هم ممكن است).يكى از اين احتمالات در معنى كلمه‏«مبين‏»بى پرده سخن گفتن است،يعنى پيامبران نه فقط مغلق و پيچيده و معقد سخن نمى‏گفتند،بلكه با مردم بى رو در بايستى و بى پرده حرف مى‏زدند.سخن خود را با گوشه و كنايه نمى‏گفتند.اگر احساس مى‏كردند مطلبى را بايد گفت،در نهايت صراحت و روشنى به مردم مى‏گفتند.[مثلا مى‏گفتند] ا تعبدون ما تنحتون؟ (1) آيا تراشيده‏هاى خودتان را داريد عبادت مى‏كنيد؟

نصح‏مساله دوم كه قرآن مجيد در مساله تبليغ روى آن تكيه مى‏كند،چيزى است كه از آن به‏«نصح‏»تعبير مى‏نمايد.ما معمولا نصح را به خير خواهى ترجمه مى‏كنيم.البته اين معنا درست است ولى ظاهرا خير خواهى عين معنى نصح نيست،لازمه معنى نصح است. «نصح‏»ظاهرا در مقابل‏«غش‏»است.شما اگر بخواهيد به كسى شير بفروشيد،ممكن است‏شير خالص به او بدهيد و ممكن است‏خداى ناخواسته شيرى كه داخلش آب كرده‏ايد بدهيد،يا اگر مى‏خواهيد سكه طلايى را به كسى بدهيد ممكن است آن را به صورت خالص بدهيد(در حد عيارهاى معمولى)و ممكن است‏به صورت مغشوش بدهيد،يعنى در آن غش باشد.نصح در مقابل غش است.ناصح واقعى آن كسى است كه خلوص كامل داشته باشد،يعنى در گفتن خودش هيچ هدف و غرضى جز رساندن پيام كه خير آن طرف است نداشته باشد.مساله اخلاص و خلوص است.[در حديث آمده است:]«الناس كلهم هالكون الا العالمون و العالمون هالكون الا العاملون و العاملون هالكون الا المخلصون و المخلصون على خطر عظيم‏»مردم در هلاكند مگر اينكه آگاه و عالم باشند(جاهل نمى‏تواند راهى را پيدا كند)،و علما نيز در هلاكند مگر آنها كه عاملند،و عاملان نيز در هلاكند مگر آنها كه مخلصند،و مخلصان تازه در خطرند.

اين داستان را در جلساتى مكرر گفته‏ام:نقل كرده‏اند در مرض فوت مرحوم آيت الله بروجردى(اعلى الله مقامه)عده‏اى اطرافشان بودند.يكى از آنها از ايشان تقاضا كرد كه هم براى ياد آورى خودتان و هم براى نصيحت ديگران جمله‏اى بفرماييد.گفتند:آقا رفتيم ولى كارى نكرديم و اندوخته‏اى نزد خدا نداريم.يكى از حضار خيال مى‏كرد كه حالا وقت تعارف كردن است،گفت:آقا شما چرا اين حرفها را مى‏زنيد؟الحمد لله شما چنين كرديد،چنان كرديد، مسجد ساختيد،مدرسه ساختيد،حوزه علميه تاسيس كرديد و از اين حرفها...همينكه حرفهايش را زد،ايشان رو كردند به حضار و با گفتن جمله‏اى كه در حديث است،سكوت كردند. فرمودند:«خلص العمل فان الناقد بصير بصير» (2) عمل را پاك تحويل بده كه آن كه نقاد است و نقد مى‏كند،آن صرافى كه به اين سكه رسيدگى مى‏كند خيلى آگاه است.

مساله اخلاص مساله كوچكى نيست.قرآن هم به همين جهت است كه ظاهرا از زبان همه انبياء اين سخن را مى‏گويد: ما اسالكم عليه من اجر (3) من مزدى براى تبليغ خودم نمى‏خواهم،چون ناصح و خير خواه در عمل خودش بايد نهايت اخلاص را داشته باشد.

متكلف نبودن‏مساله ديگر مساله متكلف نبودن است.تكلف در موارد مختلفى به كار مى‏رود و در واقع به معنى به خود بستن است كه انسان چيزى را به زور به خود ببندد.در مورد سخن هم به كار مى‏رود.به افرادى كه در سخن خودشان به جاى اينكه فصيح و بليغ باشند الفاظ قلمبه و سلمبه به كار مى‏برند،مى‏گويند متكلف.

در حديث است كه كسى در حضور پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در صحبتهاى خود كلمه پردازى‏هاى قلمبه و سلمبه مى‏كرد.پيغمبر اكرم فرمود:«انا و اتقياء امتى براء من التكلف‏»من و پرهيزكاران امتم از اين گونه حرف زدن و به خودبندى در سخن،برى و منزه هستيم،پرهيز مى‏كنيم.تكلف غير از فصاحت است.اصلا فصاحت،خودش روانى و عدم تكلف و تعقيد در سخن است.از زبان پيغمبران در زمينه تبليغ آمده است:«ما انا من المتكلفين‏» (4) .آن طور كه مفسرين گفته‏اند اين جمله ظاهرا ناظر به اين مطلب نيست كه من در سخنم متكلف نيستم، بلكه منطور اين است كه در آنچه مى‏گويم متكلف نيستم،يعنى چيزى را كه نمى‏دانم و بر خودم آن طور كه بايد،ثابت و محقق و روشن نيست،نمى‏گويم،در مقابل مردم تظاهر به دانستن مطلبى كه هنوز آن را براى خودم توجيه نكرده‏ام نمى‏كنم.

در ذيل اين آيه در مجمع البيان از عبد الله بن مسعود روايت‏شده است كه‏«ايها الناس!من علم شيئا فليقل‏»اى مردم،كسى كه چيزى را مى‏داند پس بگويد:«و من لم يعلم فليقل الله اعلم‏»و كسى كه چيزى را نمى‏داند بگويد خدا داناتر است.«فان من العلم ان يقول لما لا يعلم الله اعلم‏»يكى از علمها همين است كه انسان علم به عدم علم خودش داشته باشد،جاهل بسيط باشد،لا اقل بداند كه نمى‏داند(خود بداند كه نداند).اعتراف كردن به اين مطلب،خودش يك درجه از علم است.بعد عبد الله بن مسعود اين آيه را خواند: فان الله تعالى قال لنبيه:قل ما اسالكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين (5) .معلوم مى‏شود عبد الله بن مسعود كه از صحابه بزرگوار رسول اكرم است،از جمله‏«ما انا من المتكلفين‏»اين مطلب را استفاده كرده كه هر كسى هر چه مى‏داند به مردم بگويد و آنچه را نمى‏داند بگويد كه نمى‏دانم.

ابن جوزى كه از خطباى معروف است،بالاى يك منبر سه پله‏اى بود.ظاهرا زنى آمد و مساله‏اى از او پرسيد.گفت:نمى‏دانم.گفت:تو كه نمى‏دانى چرا سه پله بالاتر رفته‏اى؟گفت:اين سه پله كه بالاتر رفته‏ام براى آن چيزهايى است كه من مى‏دانم و شما نمى‏دانيد،اگر مى‏خواستند به نسبت چيزهايى كه نمى‏دانم برايم منبر درست كنند،بايد منبرى درست مى‏كردند كه تا كره ماه بالا برود.

شيخ انصارى از علماى بزرگ ماست،هم از نظر علمى-كه در دو فن فقه و اصول!354 واقعا از علماى محقق و طراز اول است-و هم از نظر تقوا.به همين جهت وقتى كه در باره ايشان حرف مى‏زدند،مبالغه و اغراق مى‏كردند و مثلا مى‏گفتند از آقا هر چه بپرسى مى‏داند،محال است كه چيزى را نداند.(شوشترى هم بوده است.مى‏گويند آن لحن خوزستانى خودش را تا آخر عمر حفظ كرده بود.)گاهى كه از او يك مساله شرعى مى‏پرسيدند،با اينكه مجتهد بود،يادش نبود.هر وقت كه يادش نبود،بلند مى‏گفت:نمى‏دانم،تا شنونده و شاگردان بفهمند كه اعتراف به ندانستن ننگ نيست.چيزى را كه از او مى‏پرسيدند،اگر مى‏دانست‏براى طرف آرام مى‏گفت،همين قدر كه او خودش بفهمد،و اگر نمى‏دانست‏بلند مى‏گفت:ندانم،ندانم،ندانم.

تواضع و فروتنى‏مساله ديگر كه قرآن مجيد در سبك و روش تبليغى پيغمبران نقل مى‏كند، تواضع و فروتنى است(نقطه مقابل استكبار).كسى كه مى‏خواهد پيامى را،آنهم پيام خدا را به مردم برساند،بايد در مقابل مردم در نهايت درجه فروتن باشد،يعنى پر مدعايى نكند،اظهار انانيت و منيت نكند،مردم را تحقير نكند،بايد در نهايت‏خضوع و فروتنى باشد.[قرآن كريم از زبان نوح عليه السلام خطاب به گروهى از قومش مى‏فرمايد:] او عجبتم ان جاءكم ذكر من ربكم على رجل منكم (6) آيا تعجب مى‏كنيد كه پيام پروردگار شما،ذكر پروردگار شما،مايه تنبيهى كه از طرف پروردگار شماست،بر مردى از خود شما بر شما آمده است؟عبارت‏«من ربكم‏»نشاندهنده اين است كه نمى‏خواهد خدا را به خودش اختصاص بدهد و در چنان مقامى بگويد خداى من،شما كه قابل نيستيد تا بگويم خداى شما.بعد مى‏گويد:«على رجل منكم‏»بر مردى از خود شما،من هم يكى از شما هستم.

شما ببينيد چقدر تواضع در اين آيه كريمه نهفته است كه خطاب به پيغمبر اكرم مى‏فرمايد: قل انما انا بشر مثلكم بگو به مردم من هم بشرى مثل شما هستم، يوحى الى بر يكى از امثال خود شما وحى نازل مى‏شود، انما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا (7) .

!355 پرهيز از خشونت‏متناسب با همين مطلب،مساله ديگرى در تبليغ مطرح است و آن مساله رفق و لينت و نرمش يعنى پرهيز از خشونت است.كسى كه مى‏خواهد پيامى را،آنهم پيام خدا را به مردم برساند تا در آنها ايمان و علاقه ايجاد بشود،بايد لين القول باشد،نرمش سخن داشته باشد.سخن هم درست مثل اشياء مادى،نرم و سخت دارد.گاهى يك سخن را كه انسان از ديگرى تحويل مى‏گيرد،گويى راحت الحلقوم گرفته،يعنى اينقدر نرم و ملايم است كه دل انسان مى‏خواهد به هر ترتيبى كه شده آن را قبول كند.گاهى بر عكس،يك سخن طورى است كه گويى اطرافش ميخ كوبيده‏اند،مثل يك سوهان است،آنقدر خار دارد،آنقدر گوشه و كنايه و تحقير دارد و آنقدر خشونت دارد كه طرف نمى‏خواهد بپذيرد.

وقتى كه خداوند موسى و هارون را براى دعوت فردى مثل فرعون مى‏فرستد،جزء دستورها در سبك و متد دعوت فرعون مى‏فرمايد: فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى (8) با اين مرد متكبر و فرعون به تمام معنا(كه ديگر كلمه‏«فرعون‏»نام تمام اين گونه اشخاص شده)با نرمى سخن بگوييد،وقتى كه شما با چنين مردى متكبرى روبرو مى‏شويد،كوشش كنيد كه به سخن خودتان نرمش بدهيد،نرم با او حرف بزنيد،باشد كه متذكر بشود و از خداى خودش،از رب خودش بترسد.البته موسى عليه السلام و هارون،نرم و ملايم سخن گفتند ولى او اين قدر هم لايق نبود.

قرآن كريم در باره پيغمبر اكرم مى‏فرمايد: فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوكلين (9) به موجب رحمت و عنايت الهى،تو با مردم نرم هستى،نرمش دارى،اخلاق و گفتار تو نرم است،از خشونت اخلاقى و خشونت در گفتار پرهيز دارى.راجع به سبك بيان پيغمبر اكرم داستانهاى زيادى هست كه نشان مى‏دهد پيغمبر چقدر از خشونت در سخن پرهيز داشته است.قرآن خطاب به پيغمبر مى‏گويد اگر تو يك آدم درشتخو و سنگين دلى بودى،با همه قرآنى كه در دست دارى،با همه معجزاتى كه دارى و با همه مزاياى ديگرى كه دارى،مردم از دور تو پراكنده مى‏شدند.!356 نرمش تو عامل مؤثرى است در تبليغ و هدايت مردم،در عرفان و ايمان مردم.

در اين زمين داستانهاى زيادى است كه اگر بخواهم آنها را ذكر كنم از بحث‏خود مى‏مانم.

صلابت غير از خشونت است‏سعدى مى‏گويد:

درشتى و نرمى بهم در به است×چو رگزن كه جراح و مرهم نه است‏البته نمى‏خواهم تعبير«درشتى‏»كرده باشم.اين شعر را بدين جهت‏خواندم كه نزديك مقصود است.آيا همراه نرمى،صلابت هم نبايد باشد؟فرق است ميان خشونت و صلابت.اين ريگهايى كه در كف نهرها هست،ساليان درازى آب آمده از رويشان عبور كرده و آنها را ساييده است.وقتى انسان يكى از اينها را از كف نرهى بر مى‏دارد،مى‏بيند كه صلابت دارد و سفت است و از اين جهت‏با ساير سنگها فرقى ندارد،اما آنچنان صاف است كه انسان از لمس كردن آن كوچكترين احساس ناراحتى نمى‏كند،به طورى كه از دست كشيدن روى جامه خودش بيشتر احساس ناراحتى مى‏كند تا از دست كشيدن روى آن سنگ.يك شمشير صيقل داده شده،نرمش دارد به گونه‏اى كه مثل فنر تاب مى‏خورد،ولى در عين حال صلابت هم دارد.مساله صلابت داشتن، استحكام داشتن،شجاع بودن،نترسيدن از كسى غير از خدا،غير از مساله خشونت داشتن است.پيامبران در عين اينكه منتهاى تواضع و نرمش را در بر خوردها و گفتارها و در اخلاق خودشان با مردم داشتند اما در راه خودشان هم قابل انعطاف نبودند،جز خدا از احدى بيم نداشتند،از احدى نمى‏ترسيدند.

شهامت و شجاعت‏شهامت و شجاعت را مى‏توان يكى از شرايط پيام رسان و جزء كيفيتهاى تبليغ ذكر كرد.آيه‏اى كه در اول سخنم تلاوت كردم همين معنا را بيان مى‏كند: الذين يبلغون رسالات الله آنان كه رسالات و پيامهاى الهى را به مردم مى‏رسانند«و يخشونه‏»و از خداى خودشان مى‏ترسند و يك ذره خلاف نمى‏كنند،پيام را كم و زياد نمى‏كنند،!357 از راه حق منحرف نمى‏شوند. و لا يخشون احدا الا الله (10) و از احدى جز خدا بيم ندارند.اين ديگر شرطى است كه خيلى جايش خالى است.

نقشى جز رسالت‏براى خود قائل نبودن‏مساله ديگر در مورد روش تبليغى پيامبران اين است كه آنها مى‏گفتند ما نقشى جز رسالت نداريم،ما خلق خدا و رسول خدا و پيام آور خدا هستيم. پيغمبران نمى‏آمدند سند بهشت و جهنم امضا كنند همان گونه كه كشيشها از اين كارها مى‏كردند و شايد هنوز هم مى‏كنند،كارهايى از اين قبيل كه سند به دست كسى بدهند و به او بگويند تو با اين سند خيالت جمع باشد كه من اين قدر از بهشت را براى تو تضمين كردم!با اينكه از نظر رسالت‏خودشان و كليت آن كوچكترين ترديدى به خود راه نمى‏دادند و مسائل را به طور كلى مى‏گفتند،ولى در جواب سؤالاتى نظير«عاقبت من چگونه است؟»مى‏گفتند خدا عالم است،چه مى‏دانم،از بواطن خدا عالم است،اينكه عاقبت تو به كجا منتهى مى‏شود خدا خودش بهتر مى‏داند.

در باره جناب عثمان بن مظعون،صحابه بسيار بزرگوار رسول خدا،نوشته‏اند كه بعد از آنكه رسول اكرم به مدينه هجرت كردند او جزء مهاجرين بود.وى اولين كسى بود كه در مدينه وفات كرد و رسول اكرم دستور دادند كه او را در بقيع دفن كنند و بقيع را از همان روز قبرستان قرار دادند.همين جناب عثمان بن مظعون است كه در سمت‏شرق بقيع مدفون است و مرد بسيار بزرگوارى است و رسول اكرم به او خيلى اظهار علاقه مى‏كردند و همه اين را مى‏دانستند.امير المؤمنين در نهج البلاغه مى‏فرمايد:«كان لى فيما مضى اخ فى الله و كان يعظمه فى عينى صغر الدنيا فى عينه‏» (11) يعنى در گذشته يك برادر دينى داشتم كه در راه حق بود و آنچه كه او را در چشم من بزرگ مى‏كرد اين بود كه تمام دنيا در نظر او كوچك بود. شارحان نهج البلاغه گفته‏اند مقصود امير المؤمنين عثمان بن مظعون است.يكى از پسران امير المؤمنين اسمش عثمان است.وقتى متولد شد،امير المؤمنين فرمود:من مى‏خواهم اسم اين را به نام برادرم عثمان بن مظعون بگذارم،مى‏خواست‏ياد آور عثمان بن مظعون باشد.

!358 اينچنين مردى از دنيا رفت.او در خانه يكى از انصار زندگى مى‏كرد.زنى هم در آن خانه بود-و شايد زن برادر انصارى‏اش بود-به نام‏«ام علاء»كه به او خدمت مى‏كرد.رسول اكرم آمدند براى تشييع جنازه عثمان بن مظعون،و در اين مراسم طورى رفتار كردند كه با اخص اصحاب رفتار مى‏كردند.يكدفعه ام علاء رو كرد به جنازه عثمان بن مظعون و گفت:«هنيئا لك الجنة‏»بهشت تو را گوارا باد!رسول اكرم رو كرد به او و با تندى فرمود:چه كسى چنين قولى به تو داد؟گفت:يا رسول الله!اين صحابى شماست،من به خاطر اينهمه علاقه‏اى كه شما به او داشتيد اين سخن را عرض كردم.رسول خدا اين آيه را خواند: قل ما كنت‏بدعا من الرسل و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم‏» (12) خيلى معنى دارد.همچنين در اواخر سوره مباركه جن است: قل انى لا املك لكم ضرا و لا رشدا بگو اختيار سود و زيان شما با من نيست، قل انى لن يجيرنى من الله احد و لن اجد من دونه ملتحدا (13) خود مرا جز خدا كسى پناه نخواهد داد.

تفاوت نگذاشتن ميان مردم در تبليغ‏يكى ديگر از خصوصيات بسيار بارز سبك تبليغى پيغمبران-كه شايد در مورد رسول اكرم بيشتر آمده است-مساله تفاوت نگذاشتن ميان مردم در تبليغ اسلام است.دوران جاهليت‏بود.يكى زندگى طبقاتى عجيبى بر آن جامعه حكومت مى‏كرد.گويى اصلا فقرا آدم نبودند،چه رسد به غلامان و بردگان.آنها كه اشراف و اعيان و به تعبير قرآن‏«ملا»بودند،خودشان را صاحب و مستحق همه چيز مى‏دانستند و آنها كه هيچ چيز نداشتند مستحق چيزى نمى‏شدند.حتى حرفشان هم اين بود،نه اينكه بگويند ما در دنيا همه چيز داريم و شما چيزى نداريد ولى در آخرت ممكن است‏خلاف اين باشد،بلكه مى‏گفتند دنيا خودش دليل آخرت است،اينكه ما در دنيا همه چيز داريم دليل بر اين است كه ما محبوب و عزيز خدا هستيم،خدا ما را عزيز خود دانسته و همه چيز به ما داده است،پس آخرت هم همين طور است،شما در آخرت هم همين طور هستيد،آن كه در دنيا بدبخت است،در آخرت هم بدبخت است.به پيغمبر مى‏گفتند:يا رسول الله!آيا مى‏دانى عيب كار تو چيست؟مى‏دانى چرا ما حاضر نيستيم رسالت تو را!359 بپذيريم؟براى اينكه تو آدمهاى پست و اراذل را اطراف خودت جمع كرده‏اى.اينها را جارو كن بريز دور،آن وقت ما اعيان و اشراف مى‏آييم دور و برت.قرآن مى‏گويد به اينها بگو: و ما انا بطارد المؤمنين (14) من كسى را كه ايمان داشته باشد،به جرم اينكه غلام است،برده است،فقير است طرد نمى‏كنم. و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه (15) اين اشخاص را هرگز از خودت دور نكن، اشراف بروند گم شوند،اگر مى‏خواهند اسلام اختيار كنند بايد آدم شوند.

شنيده‏ايد كه يكى از همين شخصيتها كه مسلمان شده بود،در مجلس رسول خدا نشسته بود(سنت و سيره رسول اكرم اين بود كه اولا در مجلس بالا و پايين قرار نمى‏دادند،معمولا حلقه وار و دايره‏وار مى‏نشستند تا مجلس بالا و پايين نداشته باشد.ثانيا نهى مى‏كردند كه در هنگام ورود ايشان كسى جلوى پايشان بلند شود،مى‏گفتند اين،سنت اعاجم است،سنت ايرانيهاست.و نيز مى‏فرمود:هر كس كه وارد شد،در جايى كه خالى است‏بنشيند،نه اينكه افراد مجبور باشند جا خالى كنند تا كسى بالا بنشيند،اسلام چنين چيزى ندارد.)يكى از مسلمانان فقير و ژنده‏پوش وارد شد.كنار آن شخص كه به اصطلاح اشراف بود جايى خالى بود. آن مرد همان جا نشست.همينكه نشست،او روى عادت جاهليت فورا خودش را جمع كرد و كنار كشيد.رسول اكرم متوجه شد.رو كرد به او كه چرا چنين كارى كردى؟!ترسيدى كه چيزى از ثروتت‏به او بچسبد؟نه يا رسول الله.ترسيدى چيزى از فقر او بتو بچسبد؟نه يا رسول الله.پس چرا چنين كردى؟اشتباه كردم،غلط كردم،به جريمه اينكه چنين اشتباهى مرتكب شدم الآن در مجلس شما نيمى از دارايى خودم را به همين برادر مسلمانم بخشيدم.به آن برادر مؤمن گفتند:آن را تحويل بگير.گفت:نمى‏گيرم.گفتند:تو كه ندارى،چرا نمى‏گيرى؟ گفت:براى اينكه مى‏ترسم بگيرم و روزى دماغى مثل دماغ اين شخص پيدا كنم.

صبر و استقامت‏مساله ديگرى كه در روش تبليغ مطرح است مساله صبر و استقامت است:! 360 فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت (16) ، فاصبر كما صبر اولو العزم من الرسل (17) پايدار باش،خويشتندار باش،استقامت داشته باش، فاستقم كما امرت (18) در دو سوره،يكى در سوره شورى و ديگر در سوره هود ذكر شده است.در سوره هود مى‏فرمايد: فاستقم كما امرت و من تاب معك خودت و مؤمنينى كه با تو هستند،همه‏تان استقامت داشته باشيد.در سوره شورى مخاطب،شخص پيامبر است.از رسول خدا نقل كرده‏اند كه فرمود:«شيبتنى سورة هود» (19) سوره هود ريش مرا سفيد كرد،آن آيه‏اى كه مى‏گويد: فاستقم كما امرت و من تاب معك استقامت داشته باش،ولى تنها به خود من نگفته،بلكه گفته خودم و ديگران،آنها را هم به استقامت وادار كن.

بايد مقدارى هم راجع به امام حسين در همين زمينه صحبت كنيم.ابا عبد الله عليه السلام در حركت و نهضت‏خودشان يك سلسله كارها كرده‏اند كه اينها را مى‏شود روش و اسلوب كار تلقى كرد.بگذاريد من مساله روش و اسلوب كار امام حسين را فردا شب كه شب عاشوراست، به عرض برسانم.امشب مقدارى از مقتل برايتان عرض مى‏كنم.

تقريبا يك سنتى است كه در تاسوعا ذكر خيرى از وجود مقدس ابو الفضل العباس(سلام الله عليه)مى‏شود.مقام جناب ابو الفضل بسيار بالاست.ائمه ما فرموده‏اند:«ان للعباس منزلة عند الله يغبطه بها جميع الشهداء» (20) عباس مقامى نزد خدا دارد كه همه شهدا غبطه مقام او را مى‏برند.متاسفانه تاريخ از زندگى آن بزرگوار اطلاعات زيادى نشان نداده،يعنى اگر كسى بخواهد كتابى در مورد زندگى ايشان بنويسد مطلب زيادى پيدا نمى‏كند.ولى مطلب زياد به چه درد مى‏خورد؟گاهى يك زندگى يك روزه يا دو روزه يا پنج روزه يك نفر كه ممكن ست‏شرح آن بيش از پنج صفحه نباشد،آنچنان درخشان است كه امكان دارد به اندازه دهها كتاب ارزش آن شخص را ثابت كند،و جناب ابو الفضل العباس چنين شخصى بود.سن ايشان در كربلا در حدود سى و چهار سال بوده است و داراى فرزندانى بوده‏اند كه يكى از آنها به نام عبيد الله بن عباس بن على بن ابيطالب است و تا زمانهاى دور زنده بوده است.نقل مى‏كنند كه روزى امام زين العابدين چشمشان به عبيد الله افتاد،خاطرات كربلا به يادشان افتاد و اشكشان جارى شد.

جناب ابوالفضل در وقت‏شهادت امير المؤمنين،كودكى نزديك به حد بلوغ يعنى در سن چهارده سالگى بوده است.من از ناسخ التواريخ الآن يادم هست كه جناب ابوالفضل در جنگ صفين حضور داشته‏اند،ولى چون هنوز نابالغ و كودك بوده‏اند(حدود دوازده سال داشته‏اند، زيرا جنگ صفين تقريبا سه سال قبل از شهادت امير المؤمنين است)امير المؤمنين به ايشان اجازه جنگيدن نداده‏اند.همين قدر يادم هست كه نوشته بود ايشان در جنگ صفين در عين اينكه كودك بودند سوار بر اسب سياهى بودند.بيش از اين چيزى نديدم.ولى در مقاتل معتبر اين مطلب را نوشته‏اند كه امير المؤمنين على عليه السلام يك وقتى به برادرشان عقيل فرمودند براى من زنى انتخاب كن كه‏«ولدتها الفحولة‏»نژاد از شجاعان برده باشد.عقيل نسابه است،نسب شناس و نژادشناس بوده و عجيب هم نژادشناس بوده و قبايل و پدر و مادرها را و اينكه كى از كجا نژاد مى‏برد مى‏شناخته است.فورا گفت:«عنى لك بام البنين بنت‏خالد»آن زنى كه تو مى‏خواهى ام البنين است.ام البنين يعنى مادر پسران(مادر چند پسر)،ولى خود اين كلمه مثل ام كلثوم است كه حالا ما اسم مى‏گذاريم.مخصوصا در تاريخ ديدم كه يكى از جدات يعنى مادر بزرگهاى ام البنين اسمش ام البنين بوده و شايد به همين مناسبت اسم ايشان را هم ام البنين گذاشته‏اند.همين دختر را براى امير المؤمنين خواستگارى كردند و از او چهار پسر براى امير المؤمنين متولد شد و ظاهرا دخترى از او به دنيا نيامده است.بعد اين زن به معنى واقعى ام البنين يعنى مادر چند پسر شد.امير المؤمنين فرزندان شجاع ديگر هم داشت:اولا خود حسنين(امام حسن و امام حسين)شجاعتشان محرز بود،مخصوصا امام حسين كه در كربلا نشان داد كه چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود.محمد بن حنفيه از جناب ابوالفضل خيلى بزرگتر بود و در جنگ جمل شركت كرد و فوق العاده شجاع و قوى و جليل و زورمند بود.حدس زده مى‏شود كه امير المؤمنين به او عنايت‏خاصى داشته است(البته اين مطلب در متن تاريخ نوشته نشده،حدس است).

مطابق معتبرترين نقلها اولين كسى كه از خاندان پيغمبر شهيد شد،جناب على اكبر و آخرينشان جناب ابوالفضل العباس بود،يعنى ايشان وقتى شهيد شدند كه ديگر از اصحاب و اهل بيت كسى نمانده بود،فقط ايشان بودند و حضرت سيد الشهداء.آمد عرض كرد:برادر جان! به من اجازه بدهيد به ميدان بروم كه خيلى از اين زندگى ناراحت هستم.جناب ابوالفضل سه برادر كوچكترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد،گفت:برويد برادران!من مى‏خواهم اجر مصيبت‏برادرم را برده باشم.مى‏خواست مطمئن شود كه برادران مادرى‏اش حتما قبل از او شهيد شده‏اند و بعد به آنها ملحق بشود.

بنا بر اين ام البنين است و چهار پسر،ولى ام البنين در كربلا نيست،در مدينه است.آنان كه در مدينه بودند از سرنوشت كربلا بى خبر بودند.به اين زن،مادر اين چند پسر كه تمام زندگى و هستى‏اش همين چهار پسر بود،خبر رسيد كه هر چهار پسر تو در كربلا شهيد شده‏اند.البته اين زن زن كامله‏اى بود،زن بيوه‏اى بود كه همه پسرهايش را از دست داده بود.گاهى مى‏آمد در سر راه كوفه به مدينه مى‏نشست و شروع به نوحه سرايى براى فرزندانش مى‏كرد.تاريخ نوشته است كه اين زن خودش يك وسيله تبليغ عليه دستگاه بنى اميه بود.هر كس كه مى‏آمد از آنجا عبور كند متوقف مى‏شد و اشك مى‏ريخت.مروان حكم كه يك وقتى حاكم مدينه بوده و از آن دشمنان عجيب اهل بيت است،هر وقت مى‏آمد از آنجا عبور كند بى اختيار مى‏نشست و با گريه اين زن مى‏گريست.اين زن اشعارى دارد و در يكى از آنها مى‏گويد:

لا تدعونى ويك ام البنين×تذكرينى بليوث العرين‏كانت‏بنون لى ادعى بهم×و اليوم اصبحت و لا من بنين (21) مخاطب را يك زن قرار داده،مى‏گويد:اى زن،اى خواهر!تا به حال اگر مرا ام البنين مى‏ناميدى،بعد از اين ديگر ام البنين نگو،چون اين كلمه خاطرات مرا تجديد مى‏كند، مرا به ياد فرزندانم مى‏اندازد،ديگر بعد از اين مرا به اين اسم نخوانيد،بله،در گذشته من پسرانى داشتم ولى حالا كه هيچيك از آنها نيستند.رشيدترين فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براى جناب ابوالفضل مرثيه بسيار جانگدازى دارد،مى‏گويد:!363 يا من راى العباس كر على جماهير النقد×و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبدانبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد×ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمدلو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد (22) پرسيده بود كه پسر من،عباس شجاع و دلاور من چگونه شهيد شد؟دلاورى حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعيات تاريخ است.او فوق العاده زيبا بوده است كه در كوچكى به او مى‏گفتند قمر بنى هاشم،ماه بنى هاشم.در ميان بنى هاشم مى‏درخشيده است.اندامش بسيار رشيد بوده كه بعضى از مورخين معتبر نوشته‏اند هنگامى كه سوار بر اسب مى‏شد،وقتى پاهايش را از ركاب بيرون مى‏آورد،سر انگشتانش زمين را خط مى‏كشيد. بازوها بسيار قوى و بلند،سينه بسيار پهن.مى‏گفت كه پسرش به اين آسانى كشته نمى‏شد.از ديگران پرسيده بود كه پسر من را چگونه كشتند؟به او گفته بودند كه اول دستهايش را قطع كردند و بعد به چه وضعى او را كشتند.آن وقت در اين مورد مرثيه‏اى گفت.مى‏گفت:اى چشمى كه در كربلا بودى،اى انسانى كه در صحنه كربلا بودى آن زمانى كه پسرم عباس را ديدى كه بر جماعت‏شغالان حمله كرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوى پسر من فرار مى‏كردند.پسران على پشت‏سرش ايستاده بودند و مانند شير بعد از شير،پشت پسرم را داشتند.واى بر من!به من گفته‏اند كه بر شير بچه تو عمود آهنين فرود آوردند.عباس جانم، پسر جانم!من خودم مى‏دانم كه اگر تو دست در بدن مى‏داشتى،احدى جرات نزديك شدن به تو را نداشت.

و لا حول و لا قوة الا بالله

پى‏نوشت‏ها:

1- صافات/95.

2- مواعظ العدديه،ص 124.

3- ص/86.

4- همان.

5- مجمع البيان،ج 8/ص‏486.

6- اعراف/63.

7- كهف/110.

8- طه/44.

9- آل عمران/159.

10- احزاب/39.

11- نهج البلاغه،حكمت 281.

12- احقاف/9.

13- جن/21 و 22.

14- شعراء/114.

15- انعام/52.

16- ن و القلم/48.

17- احقاف/35.

18- هود/112.

19- مجمع البيان،ج 5/ص 140.

20- ابصار العين فى انصار الحسين،ص 27.

21- منتهى الآمال،ج 1/ص‏386.

22- همان.