
روشهاى تبليغى نهضتحسينى
ديشب وعده دادم كه امشب-كه شب عاشوراست-تا آنجا كه براى من مقدور است و حضور ذهن دارم،در باره روشها و كيفيات تبليغى (1) نهضتحسينى،عرايضى براى شما عرض بكنم. ولى ابتدا مقدمه كوتاهى را كه زمينهاى استبراى پى بردن به ارزش به اصطلاح تاكتيكهاى تبليغاتىاى كه ابا عبد الله عليه السلام به كار بردهاند،عرض مىكنم.
تحولات تاريخ اسلام بعد از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله
در تاريخ اسلام،در پنجاه ساله بين وفات رسول خدا و شهادت حسين بن على عليه السلام، جريانات و تحولات فوق العادهاى رخ داد.محققين امروز،آنهايى كه به اصول جامعه شناسى آگاه هستند،متوجه نكتهاى شدهاند.مخصوصا عبد الله علائلى با اينكه سنى استشايد بيشتر از ديگران روى اين مطلب تكيه مىكند،مىگويد:بنى اميه بر خلاف همه قبايل عرب(قريش و غير قريش)تنها يك نژاد نبودند،نژادى بودند كه طرز كار و فعاليتشان شبيه طرز كار يك حزب بود،يعنى افكار خاص اجتماعىداشتند،تقريبا نظير يهود در عصر ما و بلكه در طول تاريخ كه نژادى هستند با يك فكر و ايده خاص كه براى رسيدن به ايده خودشان گذشته از هماهنگىاى كه ميان همه افرادشان وجود دارد،نقشه و طرح دارند.قدماى مورخين،بنى اميه را به صورت يك نژاد زيرك و شيطان صفت معرفى كردهاند،و امروز با اين تعبير از آنها ياد مىكنند كه بنى اميه همان گروهى هستند كه با ظهور اسلام بيش از هر جمعيت ديگرى احساس خطر كردند و اسلام را براى خودشان خطرى عظيم شمردند و تا آنجا كه قدرت داشتند با اسلام جنگيدند،تا هنگام فتح مكه كه مطمئن شدند ديگر مبارزه با اسلام فايده ندارد،لذا آمدند و اسلام ظاهرى اختيار كردند و به قول عمار ياسر:«استسلموا و لم يسلموا»و پيغمبر اكرم هم با آنها معامله«مؤلفة قلوبهم»مىكرد،يعنى مردمى كه اسلام ظاهرى دارند ولى اسلام در عمق روحشان نفوذ نكرده است.
پيغمبر اكرم در زمان خودش نيز هيچ كار اساسى را به بنى اميه واگذار نكرد.ولى بعد از پيغمبر تدريجا بنى اميه در دستگاههاى اسلامى نفوذ كردند،و بزرگترين اشتباه تاريخى و سياسى كه در زمان عمر بن الخطاب رخ داد اين بود كه يكى از پسران ابو سفيان به نام يزيد والى شام شد و بعد از او معاويه حاكم شام شد و بيستسال يعنى تا آخر حكومت عثمان بر شامات-كه مشتمل بر سوريه فعلى و قسمتى از تركيه فعلى و لبنان فعلى و فلسطين فعلى بود-حكومت مىكرد.در اينجا يك جاى پا و به اصطلاح جاى مهرى براى بنى اميه پيدا شد و چه جاى مهر اساسىاى!
عثمان كه خليفه شد،گو اينكه با ساير بنى اميه از نظر روحى تفاوتهايى داشت(آدم خاصى بود، با ابو سفيان متفاوت بود)ولى بالاخره اموى بود.پاى بنى اميه به طور وسيعى در دستگاه اسلامى باز شد.بسيارى از مناصب مهم اسلامى مانند حكومتهاى مهم و بزرگ مصر،كوفه و بصره به دستبنى اميه افتاد.حتى وزارت خود عثمان به دست مروان حكم افتاد.اين،قدم بس بزرگى بود كه بنى اميه به طرف مقاصد خودشان پيش رفتند.
معاويه هم روز به روز وضع خودش را تحكيم مىكرد.تا زمان عثمان،اينها فقط دو نيرو در اختيار داشتند:يكى پستهاى مهم سياسى،قدرت سياسى و ديگر بيت المال،قدرت اقتصادى. با كشته شدن عثمان،معاويه نيروى ديگرى را هم در خدمتخودش گرفت و آن اينكه يكمرتبه داستان خليفه مقتول و مظلوم را مطرح كرد و احساس دينى و مذهبى گروه زيادى از مردم را-لااقل در همان منطقه شامات-در اختيار گرفت.مىگفت:خليفه مسلمين،خليفه اسلام، مظلوم كشته شد،«من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا» (2) ،انتقام خون خليفه مظلوم واجب است،بايد گرفت.احساسات دينى صدها هزار و شايد ميليونها نفر از مردم را به نفع مقاصد خويش در اختيار گرفت.خدا مىداند كه معاويه در روضه عثمان خواندنهاى خود چقدر از مردم اشك گرفته است!آن در زمان خلفاى پيش از عثمان،آن هم دوره عثمان،اين هم در قتل عثمان كه تقريبا مقارن استبا خلافت على عليه السلام.
بعد از شهادت على عليه السلام معاويه خليفه مطلق مسلمين شد و ديگر همه قدرتها در اختيار او قرار گرفت.در اينجا يك قدرت چهارم را نيز توانست استخدام كند و آن اين بود كه شخصيتهاى دينى و به اصطلاح امروز روحانيت را اجير خودش كرد.از آن روز بود كه يكمرتبه شروع كردند به جعل و وضع حديث در مدح عثمان و حتى مقدارى در مدح شيخين،چون معاويه اين كار را به نفع خودش مىدانست و به ضرر على عليه السلام.و چه پولها كه در اين راه مصرف و خرج شد!
سخنان على عليه السلام در باره فتنه بنى اميه
على عليه السلام در كلمات خودشان به خطر عظيم بنى اميه اشارهها كردهاند.خطبهاى است كه اول آن راجع به خوارج است و در اواخر عمرشان هم انشاء كردهاند،مىفرمايند:«فانا فقات عين الفتنة»من بودم كه چشم فتنه را در آوردم(مقصود داستان خوارج است).يكمرتبه در وسط كلام گريز مىزنند به بنى اميه:«الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنة بنى امية فانها فتنة عمياء مظلمة» (3) ولى فتنه و داستان خوارج آنقدر خطر بزرگى نيست،يعنى بزرگ است اما از آن بزرگتر و خطرناكتر فتنه بنى اميه است.
در باره فتنه بنى اميه،ايشان كلمات زيادى دارند.يكى از خصوصياتى كه على عليه السلام براى بنى اميه ذكر مىكند اين است كه مىگويد:مساوات اسلامى به دست اينها بكلى پايمال خواهد شد و آنچه كه اسلام آورده بود كه مردم همه برابر يكديگر هستند ديگر در دوره بنى اميه وجود نخواهد داشت،مردم تقسيم خواهند شد به آقا و بنده،و شما مردم بنده آنها در عمل خواهيد بود.در جملهاى چنين مىفرمايد:«حتى لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه»كه خلاصهاش اين است كه برخورد شما با اينها شبيه برخورد يك بنده با آقا خواهد بود،آنها همه آقا خواهند بود و شما حكم برده و بنده را خواهيد داشت،كه در اين زمينه مطلب خيلى زياد است.
دومين چيزى كه در پيش بينىهاى امير المؤمنين آمده است و بعد رخ داد،سر به يستشدن به اصطلاح روشنفكران بعد از ايشان است.تعبير حضرت چنين است: عمتخطتها و خصتبليتها» (4) اين بليهاى است كه همه جا را مىگيرد ولى گرفتاريهايش اختصاص به يك طبقه معين پيدا مىكند.تعبير حضرت،تعبير بسيار عالى و خوبى است.اين طور مىفرمايند:«و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطا البلاء من عمى عنها» (5) هر كس كه بصيرتى داشته باشد و به قول امروز روشنفكر باشد،هر كس كه فهم و دركى داشته باشد،اين بلا و فتنه او را مىگيرد،زيرا نمىخواهند آدم چيز فهمى وجود داشته باشد.و تاريخ نشان مىدهد كه بنى اميه افراد به اصطلاح روشنفكر و دراك آن زمان را درست مثل مرغى كه دانهها را جمع كند،يك يك جمع مىكردند و سر به نيست مىنمودند،و چه قتلهاى فجيعى در اين زمينه انجام دادند!
مساله سوم هتك حرمتهاى الهى است.ديگر حرامى باقى نمىماند مگر اينكه اينها مرتكب خواهند شد و عقد بستهاى از اسلام باقى نمىماند جز اينكه باز مىكنند:«لا يدعوا لله محرما الا استحلوه و لا عقدا الا حلوه» (6) .
چهارم اينكه مساله به اينجا پايان نمىگيرد بلكه عملا با اسلام مخالفت مىكنند و براى اينكه مردم را واژگونه كنند اسلام را واژگونه مىكنند:«و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا» (7) اسلام را به تن مردم مىپوشانند اما آنچنان كه پوستينى را وارونه بپوشانند.شما مىدانيد كه خاصيت پوستين يعنى گرم كردن و نيز زيبايى نقش و نگارهاى آن وقتى بروز مىكند كه آن را رستبپوشند.اگر پوستين را وارونه بپوشند،يك ذره گرما ندارد و بعلاوه يك امر وحشتناكى مىشود كه مورد تمسخر افراد قرار مىگيرد.
على عليه السلام كه شهيد شد،بر خلاف پيش بينى معاويه-كه على با كشته شدنش تمام مىشود-به صورت يك سمبل در جامعه زنده شد اگر چه به عنوان يك فرد كشته شد،يعنى فكر على بعد از مردنش بيشتر گسترش يافت و بعد شيعه در مقابل حزب اموى دور همديگر جمع شدند،همفكريها پيدا شد و در واقع آن وقتبود كه شيعه على به صورت يك جمعيت متشكل در آمد.معاويه در دوره خودش مبارزات زيادى با فكر على عليه السلام كرد.سب و لعنها بالاى منبر براى على مىشد.بخشنامه كرده بودند كه در سراسر كشور اسلامى در نماز جمعهها على عليه السلام را لعن كنند،و اين علامت اين است كه على عليه السلام به صورت يك نيرو يك سمبل و يك فكر و عقيده و ايمان در روح مردم زنده بود و وجود داشت.اين مرد براى مبارزه با فكر و روح على كارها انجام داد،يكى را مسموم كرد،سر ديگرى را روى نيزه كرد. اينها به جاى خودش،ولى معاويه يك ظاهرى براى فريب مردم حفظ مىكرد.تا دوره يزيد مىرسد كه ديگر طشت رسوايى از بام مىافتد.و انصاف اين است كه يزيد از نظر سياست اموى هم يك غلط بود،يعنى كسى بود كه نتوانستسياست اموى را اعمال كند بلكه كارى كرد كه پرده امويها را دريد.در اين شرايط است كه ابا عبد الله نهضتخودشان را آغاز مىكنند.
استعداد شبيه سازى در حادثه عاشورا
حال مقدارى راجع به نهضت ايشان براى شما عرض مىكنم.مطلبى را مىگويم،شما تامل بفرماييد ببينيد اين طور هستيا نه.همان طور كه كلمات و آيات قرآن از لحاظ لفظى و فصاحت و بلاغت و روانى،نوعى خاص از آهنگها را به آسانى مىپذيرد و اين خود آيتبسيار بزرگ براى نفوذ قرآن در دلها بوده و هست،انسان وقتى تاريخ حادثه عاشورا را مىخواند، استعدادى براى شبيه سازى در آن مىبيند.همان طور كه قرآن براى آهنگ پذيرى ساخته نشده ولى اين طور هست،حادثه كربلا هم براى شبيه سازى ساخته نشده ولى اين طور هست.من نمىدانم،شايد شخص ابا عبد الله در اين مورد نظر داشته است.البته اين مطلب را اثبات نمىكنم ولى نفى هم نمىكنم.داستان كربلا در هزار و دويستسال پيش روى صفحه كتاب آمده،يك وقتى آمده كه كسى فكر نمىكرده كه اين حادثه اينقدر گسترش پيدا خواهد كرد.متن تاريخ اين حادثه گويى اساسا براى يك نمايشنامه نوشته شده است،شبيه پذير است، گويى دستور دادهاند كه آن را براى صحنه بودن بسازند.ما شهادتهاى فجيع زياد داريم ولى اين داستان به اين شكل آيا مىتواند تصادف باشد و تعمد نباشد و ابا عبد الله به اين مطلب توجه نكرده باشد؟من نمىدانم،ولى بالاخره قضيه اين طور است و باور هم نمىكنم كه تعمدى در كار نباشد.
از امام تقاضاى بيعت مىكنند.بعد از سه روز امام حركت مىكند و به مكه مىرود،به اصطلاح مهاجرت مىكند و در مكه كه حرم امن الهى استسكنى مىگزيند و شروع به فعاليت مىكند. چرا به مكه رفت؟آيا به اين جهت كه مكه حرم امن الهى بود و معتقد بود كه بنى اميه مكه را محترم خواهند شمرد؟يعنى در باره بنى اميه چنين اعتقاد داشت كه اگر سياستشان اقتضا بكند و بخواهند او را در مكه بكشند،اين كار را نمىكنند؟يا نه،رفتن به مكه اولا براى اين بود كه خود اين مهاجرت اعلام مخالفتبود.اگر در مدينه مىماند و مىگفت من بيعت نمىكنم، صدايش آنقدر به عالم اسلام نمىرسيد.بدين جهت،هم گفتبيعت نمىكنم و هم اهل بيتش را حركت داد و به مكه برد.اين بود كه صدايش در اطراف پيچيد كه حسين بن على حاضر به بيعت نشد و لذا از مدينه به مكه رفت.خود اين،به اصطلاح-اگر تعبير درستباشد-يك ژست تبليغاتى بود براى رساندن هدف و پيام خودش به مردم.از اين بالاتر كه عجيب و فوق العاده است اينكه امام حسين عليه السلام در سوم شعبان وارد مكه مىشود و ماههاى رمضان،شوال، ذى القعده و ذى الحجه تا هشتم اين ماه را يعنى ايامى كه عمره مستحب است و مردم از اطراف و اكناف به مكه مىآيند و آنجا مىماند.
كم كم فصل حج مىرسد.مردم از اطراف و اكناف و حتى از اقصى بلاد خراسان به مكه مىآيند.روز«ترويه»مىشود،يعنى روز هشتم ذى الحجه،روزى كه همه براى حج از نو لباس احرام مىپوشند و مىخواهند به منى و عرفات بروند و اعمال حج را انجام بدهند.ناگهان امام حسين عليه السلام اعلام مىكند كه من مىخواهم به طرف عراق و كوفه بروم.يعنى در چنين شرايطى پشت مىكند به كعبه،پشت مىكند به حج،يعنى من اعتراض دارم.اعتراض و انتقاد و عدم رضايتخودش را به اين وسيله و به اين شكل اعلام مىكند.يعنى اين كعبه ديگر در تسخير بنى اميه است،حجى كه گردانندهاش يزيد باشد،براى مسلمين فايدهاى نخواهد داشت.اين پشت كردن به كعبه و اعمال حج در چنين روزى و اينكه بعد بگويد من براى رضاى خدا رو به جهاد مىكنم و پشتبه حج،رو به امر به معروف مىكنم و پشتبه حج،اين يك دنيا معنى داشت،كار كوچكى نبود.ارزش تبليغاتى،اسلوب،روش و متد كار در اينجا به اوج خود مىرسد.سفرى را در پيش مىگيرد كه همه عقلا(يعنى عقلايى كه بر اساس منافع قضاوت مىكنند)آن را از نظر شخص امام حسين ناموفق پيش بينى مىكنند،يعنى پيش بينى مىكنند كه ايشان در اين سفر كشته خواهند شد،و امام حسين در بسيارى از موارد پيش بينى آنها را تصديق مىكند،مىگويد:خودم هم مىدانم.مىگويند:پس چرا زن و بچه را همراه خودت مىبرى؟مىگويد:آنها را هم بايد ببرم.بودن اهل بيت امام حسين عليه السلام در صحنه كربلا،صحنه را بسيار بسيار داغتر كرد و در واقع امام حسين عليه السلام يك عده مبلغ را طورى استخدام كرد كه بعد از شهادتش آنها را با دست و نيروى دشمن تا قلب حكومت دشمن يعنى شام فرستاد.اين خودش يك تاكتيك عجيب و يك كار فوق العاده است. همه براى اين است كه اين صدا هر چه بيشتر به عالم برسد،بيشتر به جهان آن روز اسلام برسد و بيشتر ابعاد تاريخ و ابعاد زمان را بشكافد و هيچ مانعى در راه آن وجود نداشته باشد.
در بين راه،كارهاى خود امام حسين نمايشهايى از حقيقت اسلام است،از مروت،انسانيت،از روح و حقانيت اسلام است.ببينيد!اين شوخى نيست.در يكى از منازل بين راه،حضرت دستور مىدهند آب زياد برداريد،هر چه مشك ذخيره داريد پر از آب كنيد و بر هر چه مركب و شتر همراهتان است كه آنها را يدك مىكشيد،بار آب بزنيد(پيش بينى بوده است).در بين راه ناگهان يكى از اصحاب فرياد مىكشد:«لا حول و لا قوة الا بالله»يا«لا اله الا الله»يا«انا لله و انا اليه راجعون»(ذكرى مىگويد).مىگويند:چه خبر است؟مىگويد:من به اين سرزمين آشنا هستم،سرزمينى است كه در آن نخل نبوده،مثل اينكه از دور نخل ديده مىشود،شاخه نخل است.مىفرمايد:خوب دقت كنيد.آنهايى كه چشمهايشان تيزتر است مىگويند:خير،نخل نيست،آنها پرچم است،انسان است،اسب است كه از دور دارد مىآيد،اشتباه مىكنيد.خود حضرت نگاه مىكند،مىگويد:راست مىگوييد.كوهى است در سمت چپ شما،آن كوه را شتخودتان قرار بدهيد.حر استبا هزار نفر.حسين عليه السلام مثل پدرش على عليه السلام(در داستان صفين)است كه از اين جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمىكند، بلكه از نظر او اينجا جايى است كه بايد مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد.فورا مىفرمايد:آن آبها را بياوريد و اسبها و افراد را سيراب كنيد.حتى خودشان مراقبت مىكنند كه حيوانهاى اينها كاملا سيراب شوند.يك نفر مىگويد مشكى را در اختيار من قرار داد كه نتوانستم درش را باز كنم،خود حضرت آمدند و با دستخويش در مشك را باز كردند و به من دادند.حتى اسبها كه آب مىخوردند،فرمود:اينها اگر خسته باشند،با يك نفس سير نمىخورند،بگذاريد با دو نفس،سه نفس آب بخورند.همچنين در كربلا در همان نهايتشدتها مراقب است كه ابتداى به جنگ نكند.
مساله ديگر اين است كه من با آقاى محترم نويسنده شهيد جاويد-كه دوست قديمى ماست-صحبت مىكردم،با نظر ايشان موافق نبودم.به ايشان گفتم:چرا خطبههاى امام حسين بعد از اينكه ايشان از نصرت مردم كوفه مايوس مىشوند و معلوم مىشود كه ديگر كوفه در اختيار پسر زياد قرار گرفت و مسلم كشته شد،داغتر مىشود؟ممكن است كسى بگويد چون امام حسين ديگر راه برگشت نداشت.بسيار خوب،راه برگشت نداشت،ولى چرا در شب عاشورا بعد از آنكه به اصحابش فرمود:من بيعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند:خير،ما دست از دامن شما بر نمىداريم،نگفت اصلا ماندن شما در اينجا حرام استبراى اينكه آنها مىخواهند مرا بكشند،به شما كارى ندارند،اگر بمانيد خونتان بى جهت ريخته مىشود و اين حرام است؟چرا امام حسين نگفت واجب استشما برويد؟بلكه وقتى آنها پايدارىشان را اعلام كردند،امام حسين آنان را فوق العاده تاييد كرد و از آن وقتبود كه رازهايى را كه قبلا به آنها نمىگفت،به آنان گفت.
در شب عاشورا كه مطلب قطعى است،حبيب بن مظاهر را مىفرستد در ميان بنى اسد كه اگر باز هم مىشود،عدهاى را بياورد.معلوم بود كه مىخواستبر عدد كشتگان افزوده شود، چرا كه هر چه خون شهيد بيشتر ريخته شود اين ندا بيشتر به جهان و جهانيان مىرسد.در روز عاشورا حر مىآيد توبه مىكند،بعد مىآيد خدمت ابا عبد الله.حضرت مىفرمايد:از اسب بيا پايين.مىگويد:نه آقا،اجازه بدهيد من خونم را در راه شما بريزم.«خونت را در راه ما بريز»يعنى چه؟آيا يعنى اگر تو كشته شوى من نجات پيدا مىكنم؟من كه نجات پيدا نمىكنم. و حضرت به هيچ كس چنين چيزى نگفت.اينها نشان مىدهد كه ابا عبد الله عليه السلام خونين شدن اين صحنه را مىخواست و بلكه خودش آن را رنگ آميزى مىكرد.اينجاست كه مىبينيم قبل از عاشورا صحنههاى عجيبى به وجود مىآيد كه گويى آنها را عمدا به وجود آوردهاند تا مطلب بيشتر نمايش داده بشود.اينجاست كه جنبه شبيه پذيرى قضيه خيلى زياد مىشود.
رنگ خون،ثابتترين رنگها در تاريخ
خدا رحمت كند مرحوم آيتى،دوست عزيزمان را،در كتاب بررسى تاريخ عاشورا روى نكتهاى خيلى تكيه كرده است.تعبير ايشان اين است،مىگويد:رنگ خون از نظر تاريخى ثابتترين رنگهاست.در تاريخ و در مسائل تاريخى آن رنگى كه هرگز محو نمىشود رنگ قرمز است،رنگ خون است و حسين بن على عليه السلام تعمدى داشت كه تاريخ خودش را با اين رنگ ثابت و زايل نشدنى بنويسد،پيام خود را با خون خويش نوشت.
شنيده شده كه افرادى در حال از بين رفتن،با خون خودشان مطلبى نوشتهاند و پيام دادهاند. معلوم است كه اين خودش اثر ديگرى دارد كه كسى با خون خود پيام و حرف خويش را بنويسد.در عرب جاهليت رسم بود و گاهى اتفاق مىافتاد كه قبايلى كه مىخواستند با يكديگر پيمان ناگسستنى ببندند،يك ظرف خون مىآوردند(البته نه خون خودشان)و دستشان را در آن مىكردند،مىگفتند:اين پيمان ديگر هرگز شكستنى نيست،پيمان خون است و پيمان خون شكستنى نيست.حسين بن على عليه السلام در روز عاشورا گويى رنگ آميزى مىكند اما رنگ آميزى با خون،براى اينكه رنگى كه از هر رنگ ديگر در تاريخ ثابتتر است همين رنگ است.تاريخ خودش را با خون مىنويسد.
گاهى مىشنويم يا در كتابهاى تاريخى مىخوانيم كه بسيارى از سلاطين و پادشاهان،افرادى كه اين اشتها را داشتهاند كه نامشان در تاريخ ثبتشود،در صدها سال پيش روى يك لوحه فلزى يا سنگى حك كردهاند كه منم فلانى،پسر فلان كس،از نژاد خدايان،منم كسى كه فلان شخص آمد پيش من زانو زد و...حالا چرا پيام خودش را روى سنگ يا فلز ثبت مىكند؟براى اينكه از بين نرود،باقى بماند.به همان نشانى كه ما مىبينيم،تاريخ،آنها را زير خروارها خاك مدفون كرد و احدى از آنها اطلاع پيدا نكرد تا بعد از هزاران سال حفاران اروپايى آمدند و آنها را از زير خاك بيرون آوردند.حالا كه از زير خاك بيرون آوردهاند،كسى برايش اهميتى قائل نمىشود،سخنانى است كه روى سنگ نوشته شده ولى روى دلها نوشته نشده است.
امام حسين عليه السلام پيام خود را نه روى سنگى نوشت و نه حجارى كرد.آنچه او گفت،در هواى لرزان و در گوش افراد طنين انداخت اما در دلها ثبتشد به طورى كه از دلها گرفتنى نيست.و خودش كاملا به اين حقيقت آگاه بود،آينده را درست مىديد كه بعد از اين،حسين كشته شدنى نيست و هرگز كشته نخواهد شد.شما ببينيد آيا اينها مىتواند تصادف باشد؟ابا عبد الله در روز عاشورا در آن ساعات و لحظات آخر استنصار مىكرد،باز هم باور مىخواست، ياورهايى كه بيايند كشته بشوند نه ياورهايى كه بيايند نجاتش بدهند.امام حسين،ديگر بعد از كشته شدن اصحاب و برادران و فرزندانش بدون شك نمىخواهد زنده بماند ولى ياور مىخواست كه باز هم بيايد كشته بشود.اين است كه حضرت«هل من ناصر ينصرنى»مىفرمود. صدايشان به خيمهها رسيد.زنها گريستند،فرياد گريهشان بلند شد.امام حسين عليه السلام برادرشان حضرت ابوالفضل و يك نفر ديگر از اهل بيت را فرستادند،فرمودند:برويد زنها را ساكت كنيد.آنها آمدند و ساكت كردند.بعد خودشان برگشتند به خيام حرم.اينجاست كه طفل شيرخوارشان را به دست ايشان مىدهند.اين طفل در بغل عمهاش زينب،خواهر مقدس ابا عبد الله است.حضرت اين طفل را در بغل مىگيرد.ابا عبد الله نفرمود خواهر جان! چرا در ميان اين بلوا،در فضايى كه هيچ امنيتى ندارد و از آن طرف تير پرتاب مىشود و دشمن كمين كرده،اين طفل را آوردى،بلكه او را در بغل گرفت و در همين حال تيرى از سوى دشمن مىآيد و به گلوى طفل مقدس اصابت مىكند.ابا عبد الله چه مىكند؟ببينيد رنگ آميزى چگونه است؟تا اين طفل اينچنين شهيد مىشود،دست مىبرد و يك مشتخون پر مىكند و به طرف آسمان مىپاشد كه اى آسمان،ببين و شاهد باش!
در آن لحظات آخر كه ضربات زيادى بر بدن مقدس ابا عبد الله وارد شده بود كه ديگر روى زمين افتاده بود و بر روى زانوهايش حركت مىكرد و بعد از مقدارى حركت مىافتاد و دوباره بر مىخاست،ضربتى به گلوى ايشان اصابت مىكند.نوشتهاند باز دست مباركش را پر از خون كرد و به سر و صورتش ماليد و گفت:من مىخواهم به ملاقات پروردگار خودم بروم.اينها صحنههاى تكان دهنده صحراى كربلاست،قضايايى است كه پيام امام حسين را براى هميشه در دنيا جاويد و ثابت و باقى ماندنى مىكند.
در عصر تاسوعا دشمن حمله مىكند.حضرت برادرشان ابوالفضل را مىفرستند و به او مىفرمايند:من مىخواهم امشب را با خداى خودم راز و نياز كنم و نماز بخوانم،دعا و استغفار كنم.تو به هر زبانى كه مىخواهى،امشب اينها را منصرف كن تا فردا.البته با آنها خواهيم جنگيد.آنها بالاخره منصرف مىشوند.ابا عبد الله عليه السلام در شب عاشورا چندين كار انجام داد كه تاريخ نوشته است.يكى از كارها اين بود كه به اصحاب(مخصوصا افرادى كه اهل اين فن بودند)دستور داد كه همين امشب شمشيرها و نيزههايتان را آماده كنيد،و خودشان هم سركشى مىكردند.مردى بود به نام«جون»كه اهل اين كار يعنى اصلاح اسلحه بود.حضرت مىرفتند و به كار او سركشى مىكردند.كار ديگرى كه ابا عبد الله در آن شب كردند اين بود كه دستور دادند همان شبانه خيمهها را كه از هم دور بودند نزديك يكديگر قرار دهند،و آنچنان نزديك آوردند كه طنابهاى خيمهها در داخل يكديگر فرو رفتبه گونهاى كه عبور يك نفر از بين دو خيمه ممكن نبود.دستور دادند خيمهها را به شكل هلال نصب كنند و همان شبانه در پشتخيمهها گودالى حفر كنند به طورى كه اسبها نتوانند از روى آن بپرند و دشمن از پشتحمله نكند.همچنين دستور دادند مقدارى از خار و خاشاكهايى را كه در آنجا زياد بود انباشته كنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند كه تا اينها زنده هستند دشمن نتواند از پشتخيمهها بيايد،يعنى فقط از روبرو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از شتسرشان اطمينان داشته باشند.
كار ديگر حضرت اين بود كه همه اصحاب را در يك خيمه جمع كرد و براى آخرين بار اتمام حجت نمود.اول تشكر كرد،تشكر بسيار بليغ و عميق،هم از خاندان و هم از اصحاب خودش. فرمود:من اهل بيتى بهتر از اهل بيتخودم و اصحابى با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم.در عين حال فرمود:همه شما مىدانيد كه اينها جز شخص من به كس ديگرى كارى ندارند.شما مىتوانيد از تاريكى شب استفاده كنيد و همهتان برويد.بعد هم فرمود:هر كدام مىتوانيد دستيكى از اين بچهها و خاندان مرا بگيريد و ببريد.تا اين جمله را فرمود،از اطراف شروع كردند به گفتن اينكه:يا ابا عبد الله ما چنين كارى بكنيم؟!«بداهم بهذا القول العباس بن على عليه السلام»اول كسى كه به سخن در آمد برادر بزرگوارش ابوالفضل العباس بود.اينجاست كه باز سخنانى واقعا تاريخى و نمايشنامهاى مىشنويم.هر كدام به تعبيرى حرفى مىزنند.يكى مىگويد:آقا!اگر مرا بكشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاكسترم را به باد بدهند و دو مرتبه زنده كنند و هفتاد بار چنين كارى را تكرار كنند،دست از تو بر نمىدارم،اين جان ناقابل ما قربان تو نيست.آن يكى مىگويد:اگر مرا هزار بار بكشند و زنده كنند،دست از دامن تو بر نمىدارم.حضرت هر كارى كه لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند،انجام داد.
مردى بود كه اتفاقا در همان ايام محرم به او خبر رسيد كه پسرت در فلان جنگ به دست كفار اسير شده است.جوانش بود و معلوم نبود چه بر سرش مىآيد.گفت:من دوست نداشتم كه زنده باشم و پسرم چنين سرنوشتى پيدا كند.خبر رسيد به ابا عبد الله كه براى فلان صحابى شما چنين جريانى رخ داده است.حضرت او را طلب كردند.از او تشكر نمودند كه تو مرد چنين و چنانى هستى،پسرت گرفتار است،يك نفر لازم استبرود آنجا پولى،هديهاى ببرد و به آنها بدهد تا اسير را آزاد كنند.كالاهايى،لباسهايى در آنجا بود كه مىشد آنها را تبديل به پول كرد.فرمود:اينها را مىگيرى و مىروى در آنجا تبديل به پول مىكنى و بچهات را آزاد مىكنى.تا حضرت اين جمله را فرمود،او عرض كرد:«اكلتنى السباع حيا ان فارقتك» (8) درندههاى بيابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنين كارى بكنم.پسرم گرفتار است،باشد. مگر پسر من از شما عزيزتر است؟!
داستان شهادت قاسم بن الحسن عليه السلام
در آن شب،بعد از آن اتمام حجتها وقتى كه همه يكجا و صريحا اعلام وفادارى كردند و گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد،يكدفعه صحنه عوض شد.امام عليه السلام فرمود:حالا كه اين طور است،بدانيد كه ما كشته خواهيم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شكر مىكنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد،اين براى ما مژده است،شادمانى است.طفلى در گوشهاى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت.اين طفل پيش خودش شك كرد كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مىشود يا نه؟از طرفى حضرت فرمود:تمام شما كه در اينجا هستيد،ولى ممكن است من چون كودك و نا بالغ هستم مقصود نباشم.رو كرد به ابا عبد الله و گفت:«يا عماه!»عمو جان!«و انا فى من يقتل؟»آيا من جزء كشته شدگان فردا خواهم بود؟نوشتهاند ابا عبد الله در اينجا رقت كرد و به اين طفل-كه جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد.از او سؤالى كرد،فرمود:پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو:«كيف الموت عندك؟»مردن پيش تو چگونه است،چه طعم و مزهاى دارد؟عرض كرد:«يا عماه احلى من العسل»از عسل براى من شيرينتر است،تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مىشوم،مژدهاى به من دادهاى.فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم»ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد،بعد از يك ابتلاى بسيار بسيار سخت.گفت:خدا را شكر،الحمد لله كه چنين حادثهاى رخ مىدهد.
حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبيعى عجيبى به وجود مىآيد.بعد از شهادت جناب على اكبر،همين طفل سيزده ساله مىآيد خدمت ابا عبد الله در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است،اسلحهاى به تنش راست نمىآيد. زرهها را براى مردان بزرگ ساختهاند نه براى بچههاى كوچك.كلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه كوچك.عرض كرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهيد به ميدان بروم.(در روز عاشورا هيچ كس بدون اجازه ابا عبد الله به ميدان نمىرفت.هر كس وقتى مىآمد،اول سلامى عرض مىكرد: السلام عليك يا ابا عبد الله،به من اجازه بدهيد.)ابا عبد الله به اين زوديها به او اجازه نداد.او شروع كرد به گريه كردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گريه كردن.نوشتهاند:«فجعل يقبل يديه و رجليه» (9) يعنى قاسم شروع كرد دستها و پاهاى ابا عبد الله را بوسيدن.آيا اين[صحنه]براى اين نبوده كه تاريخ بهتر قضاوت كند؟او اصرار مىكند و ابا عبد الله انكار.ابا عبد الله مىخواهد به قاسم اجازه بدهد و بگويد اگر مىخواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلكه يكدفعه دستها را گشود و گفت:بيا فرزند برادر،مىخواهم با تو خداحافظى كنم.قاسم دستبه گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دستبه گردن جناب قاسم.نوشتهاند اين عمو و برادر زاده آنقدر در اين صحنه گريه كردند-اصحاب و اهل بيت ابا عبد الله ناظر اين صحنه جانگداز بودند-كه هر دو بى حال و از يكديگر جدا شدند.
اين طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى كه در لشكر عمر سعد بود مىگويد:يكمرتبه ما بچهاى را ديديم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاى كلاه خود يك عمامه بسته است و به پايش هم چكمهاى نيست،كفش معمولى است و بند يك كفشش هم باز بود و يادم نمىرود كه پاى چپش بود،و تعبيرش اين است:«كانه فلقة القمر» (10) گويى اين بچه پارهاى از ماه بود، اينقدر زيبا بود.همان راوى مىگويد:قاسم كه داشت مىآمد،هنوز دانههاى اشكش مىريخت. رسم بر اين بود كه افراد خودشان را معرفى مىكردند كه من كى هستم.همه متحيرند كه اين بچه كيست؟ همين كه مقابل مردم ايستاد،فريادش بلند شد:
ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن
مردم!اگر مرا نمىشناسيد،من پسر حسن بن على بن ابيطالبم.
هذا الحسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن (11)
اين مردى كه اينجا مىبينيد و گرفتار شماست،عموى من حسين بن على بن ابيطالب است.
جناب قاسم به ميدان مىرود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر كرده و[افسار آن را]به دست گرفتهاند و گويى منتظر فرصتى هستند كه وظيفه خودشان را انجام بدهند.من نمىدانم ديگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم كه ناگهان فرياد«يا عماه»قاسم بلند شد.راوى مىگويد:ما نفهميديم كه حسين با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت كرد.تعبير او اين است كه مانند يك باز شكارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشتهاند بعد از آنكه جناب قاسم از روى اسب به زمين افتاده بود در حدود دويست نفر دور بدن او بودند و يك نفر مىخواستسر قاسم را از بدن جدا كند ولى هنگامى كه ديدند ابا عبد الله آمد،همه فرار كردند و همان كسى كه به قصد قتل قاسم آمده بود،زير دست و پاى اسبان پايمال شد.از بس كه ترسيدند،رفيق خودشان را زير سم اسبهاى خودشان پايمال كردند.جمعيت زياد،اسبها حركت كردهاند،چشم چشم را نمىبيند.به قول فردوسى:
ز سم ستوران در آن پهن دشت زمين شد شش و آسمان گشت هشت
هيچ كس نمىداند كه قضيه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة» (12) همينكه غبارها نشست، حسين را ديدند كه سر قاسم را به دامن گرفته است.(من اين را فراموش نمىكنم،خدا رحمت كند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را،گفت:يك بار من در حضور مرحوم آيت الله حائرى اين روضه را-كه متن تاريخ است،عين مقتل است و يك كلمه كم و زياد در آن نيست-خواندم. به قدرى مرحوم حاج شيخ گريه كرد كه بى تاب شد.بعد به من گفت:فلانى!خواهش مىكنم بعد از اين در هر مجلسى كه من هستم اين قسمت را نخوان كه من تاب شنيدنش را ندارم). در حالى كه جناب قاسم آخرين لحظاتش را طى مىكند و از شدت درد پاهايش را به زمين مىكوبد(و الغلام يفحص برجليه) (13) شنيدند كه ابا عبد الله چنين مىگويد:«يعز و الله على عمك ان تدعوه فلا ينفعك صوته» (14) پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است كه تو فرياد كنى يا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد،چقدر بر من ناگوار است كه به بالين تو برسم اما نتوانم كارى براى تو انجام بدهم.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پىنوشتها:
1- به معنى صحيح آن.
2- اسراء/33.
3- نهج البلاغه فيض الاسلام،خطبه 92.
4و5-همان.
6- نهج البلاغه فيض الاسلام،خطبه 97.
7- نهج البلاغه فيض الاسلام،خطبه 107.
8- بحار الانوار،ج 44/ص 394.
9- اين عبارت در مقاتل به اين صورت است:«فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه حتى اذن له»(بحار الانوار،ج 45/ص 34).
10- مناقب ابن شهر آشوب،ج 4/ص106.
11- بحار الانوار ج 45/ص 34.
12- همان،ص 35.
13 و 14.مقتل الحسين مقرم،ص 332.