روشهاى تبليغى نهضت‏حسينى

ديشب وعده دادم كه امشب-كه شب عاشوراست-تا آنجا كه براى من مقدور است و حضور ذهن دارم،در باره روشها و كيفيات تبليغى (1) نهضت‏حسينى،عرايضى براى شما عرض بكنم. ولى ابتدا مقدمه كوتاهى را كه زمينه‏اى است‏براى پى بردن به ارزش به اصطلاح تاكتيكهاى تبليغاتى‏اى كه ابا عبد الله عليه السلام به كار برده‏اند،عرض مى‏كنم.

تحولات تاريخ اسلام بعد از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله

در تاريخ اسلام،در پنجاه ساله بين وفات رسول خدا و شهادت حسين بن على عليه السلام، جريانات و تحولات فوق العاده‏اى رخ داد.محققين امروز،آنهايى كه به اصول جامعه شناسى آگاه هستند،متوجه نكته‏اى شده‏اند.مخصوصا عبد الله علائلى با اينكه سنى است‏شايد بيشتر از ديگران روى اين مطلب تكيه مى‏كند،مى‏گويد:بنى اميه بر خلاف همه قبايل عرب(قريش و غير قريش)تنها يك نژاد نبودند،نژادى بودند كه طرز كار و فعاليتشان شبيه طرز كار يك حزب بود،يعنى افكار خاص اجتماعى‏داشتند،تقريبا نظير يهود در عصر ما و بلكه در طول تاريخ كه نژادى هستند با يك فكر و ايده خاص كه براى رسيدن به ايده خودشان گذشته از هماهنگى‏اى كه ميان همه افرادشان وجود دارد،نقشه و طرح دارند.قدماى مورخين،بنى اميه را به صورت يك نژاد زيرك و شيطان صفت معرفى كرده‏اند،و امروز با اين تعبير از آنها ياد مى‏كنند كه بنى اميه همان گروهى هستند كه با ظهور اسلام بيش از هر جمعيت ديگرى احساس خطر كردند و اسلام را براى خودشان خطرى عظيم شمردند و تا آنجا كه قدرت داشتند با اسلام جنگيدند،تا هنگام فتح مكه كه مطمئن شدند ديگر مبارزه با اسلام فايده ندارد،لذا آمدند و اسلام ظاهرى اختيار كردند و به قول عمار ياسر:«استسلموا و لم يسلموا»و پيغمبر اكرم هم با آنها معامله‏«مؤلفة قلوبهم‏»مى‏كرد،يعنى مردمى كه اسلام ظاهرى دارند ولى اسلام در عمق روحشان نفوذ نكرده است.

پيغمبر اكرم در زمان خودش نيز هيچ كار اساسى را به بنى اميه واگذار نكرد.ولى بعد از پيغمبر تدريجا بنى اميه در دستگاههاى اسلامى نفوذ كردند،و بزرگترين اشتباه تاريخى و سياسى كه در زمان عمر بن الخطاب رخ داد اين بود كه يكى از پسران ابو سفيان به نام يزيد والى شام شد و بعد از او معاويه حاكم شام شد و بيست‏سال يعنى تا آخر حكومت عثمان بر شامات-كه مشتمل بر سوريه فعلى و قسمتى از تركيه فعلى و لبنان فعلى و فلسطين فعلى بود-حكومت مى‏كرد.در اينجا يك جاى پا و به اصطلاح جاى مهرى براى بنى اميه پيدا شد و چه جاى مهر اساسى‏اى!

عثمان كه خليفه شد،گو اينكه با ساير بنى اميه از نظر روحى تفاوتهايى داشت(آدم خاصى بود، با ابو سفيان متفاوت بود)ولى بالاخره اموى بود.پاى بنى اميه به طور وسيعى در دستگاه اسلامى باز شد.بسيارى از مناصب مهم اسلامى مانند حكومتهاى مهم و بزرگ مصر،كوفه و بصره به دست‏بنى اميه افتاد.حتى وزارت خود عثمان به دست مروان حكم افتاد.اين،قدم بس بزرگى بود كه بنى اميه به طرف مقاصد خودشان پيش رفتند.

معاويه هم روز به روز وضع خودش را تحكيم مى‏كرد.تا زمان عثمان،اينها فقط دو نيرو در اختيار داشتند:يكى پستهاى مهم سياسى،قدرت سياسى و ديگر بيت المال،قدرت اقتصادى. با كشته شدن عثمان،معاويه نيروى ديگرى را هم در خدمت‏خودش گرفت و آن اينكه يكمرتبه داستان خليفه مقتول و مظلوم را مطرح كرد و احساس دينى و مذهبى گروه زيادى از مردم را-لااقل در همان منطقه شامات-در اختيار گرفت.مى‏گفت:خليفه مسلمين،خليفه اسلام، مظلوم كشته شد،«من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا» (2) ،انتقام خون خليفه مظلوم واجب است،بايد گرفت.احساسات دينى صدها هزار و شايد ميليونها نفر از مردم را به نفع مقاصد خويش در اختيار گرفت.خدا مى‏داند كه معاويه در روضه عثمان خواندن‏هاى خود چقدر از مردم اشك گرفته است!آن در زمان خلفاى پيش از عثمان،آن هم دوره عثمان،اين هم در قتل عثمان كه تقريبا مقارن است‏با خلافت على عليه السلام.

بعد از شهادت على عليه السلام معاويه خليفه مطلق مسلمين شد و ديگر همه قدرتها در اختيار او قرار گرفت.در اينجا يك قدرت چهارم را نيز توانست استخدام كند و آن اين بود كه شخصيتهاى دينى و به اصطلاح امروز روحانيت را اجير خودش كرد.از آن روز بود كه يكمرتبه شروع كردند به جعل و وضع حديث در مدح عثمان و حتى مقدارى در مدح شيخين،چون معاويه اين كار را به نفع خودش مى‏دانست و به ضرر على عليه السلام.و چه پولها كه در اين راه مصرف و خرج شد!

سخنان على عليه السلام در باره فتنه بنى اميه

على عليه السلام در كلمات خودشان به خطر عظيم بنى اميه اشاره‏ها كرده‏اند.خطبه‏اى است كه اول آن راجع به خوارج است و در اواخر عمرشان هم انشاء كرده‏اند،مى‏فرمايند:«فانا فقات عين الفتنة‏»من بودم كه چشم فتنه را در آوردم(مقصود داستان خوارج است).يكمرتبه در وسط كلام گريز مى‏زنند به بنى اميه:«الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنة بنى امية فانها فتنة عمياء مظلمة‏» (3) ولى فتنه و داستان خوارج آنقدر خطر بزرگى نيست،يعنى بزرگ است اما از آن بزرگتر و خطرناكتر فتنه بنى اميه است.

در باره فتنه بنى اميه،ايشان كلمات زيادى دارند.يكى از خصوصياتى كه على عليه السلام براى بنى اميه ذكر مى‏كند اين است كه مى‏گويد:مساوات اسلامى به دست اينها بكلى پايمال خواهد شد و آنچه كه اسلام آورده بود كه مردم همه برابر يكديگر هستند ديگر در دوره بنى اميه وجود نخواهد داشت،مردم تقسيم خواهند شد به آقا و بنده،و شما مردم بنده آنها در عمل خواهيد بود.در جمله‏اى چنين مى‏فرمايد:«حتى لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه‏»كه خلاصه‏اش اين است كه برخورد شما با اينها شبيه برخورد يك بنده با آقا خواهد بود،آنها همه آقا خواهند بود و شما حكم برده و بنده را خواهيد داشت،كه در اين زمينه مطلب خيلى زياد است.

دومين چيزى كه در پيش بينى‏هاى امير المؤمنين آمده است و بعد رخ داد،سر به يست‏شدن به اصطلاح روشنفكران بعد از ايشان است.تعبير حضرت چنين است: عمت‏خطتها و خصت‏بليتها» (4) اين بليه‏اى است كه همه جا را مى‏گيرد ولى گرفتاريهايش اختصاص به يك طبقه معين پيدا مى‏كند.تعبير حضرت،تعبير بسيار عالى و خوبى است.اين طور مى‏فرمايند:«و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطا البلاء من عمى عنها» (5) هر كس كه بصيرتى داشته باشد و به قول امروز روشنفكر باشد،هر كس كه فهم و دركى داشته باشد،اين بلا و فتنه او را مى‏گيرد،زيرا نمى‏خواهند آدم چيز فهمى وجود داشته باشد.و تاريخ نشان مى‏دهد كه بنى اميه افراد به اصطلاح روشنفكر و دراك آن زمان را درست مثل مرغى كه دانه‏ها را جمع كند،يك يك جمع مى‏كردند و سر به نيست مى‏نمودند،و چه قتلهاى فجيعى در اين زمينه انجام دادند!

مساله سوم هتك حرمتهاى الهى است.ديگر حرامى باقى نمى‏ماند مگر اينكه اينها مرتكب خواهند شد و عقد بسته‏اى از اسلام باقى نمى‏ماند جز اينكه باز مى‏كنند:«لا يدعوا لله محرما الا استحلوه و لا عقدا الا حلوه‏» (6) .

چهارم اينكه مساله به اينجا پايان نمى‏گيرد بلكه عملا با اسلام مخالفت مى‏كنند و براى اينكه مردم را واژگونه كنند اسلام را واژگونه مى‏كنند:«و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا» (7) اسلام را به تن مردم مى‏پوشانند اما آنچنان كه پوستينى را وارونه بپوشانند.شما مى‏دانيد كه خاصيت پوستين يعنى گرم كردن و نيز زيبايى نقش و نگارهاى آن وقتى بروز مى‏كند كه آن را رست‏بپوشند.اگر پوستين را وارونه بپوشند،يك ذره گرما ندارد و بعلاوه يك امر وحشتناكى مى‏شود كه مورد تمسخر افراد قرار مى‏گيرد.

على عليه السلام كه شهيد شد،بر خلاف پيش بينى معاويه-كه على با كشته شدنش تمام مى‏شود-به صورت يك سمبل در جامعه زنده شد اگر چه به عنوان يك فرد كشته شد،يعنى فكر على بعد از مردنش بيشتر گسترش يافت و بعد شيعه در مقابل حزب اموى دور همديگر جمع شدند،همفكريها پيدا شد و در واقع آن وقت‏بود كه شيعه على به صورت يك جمعيت متشكل در آمد.معاويه در دوره خودش مبارزات زيادى با فكر على عليه السلام كرد.سب و لعن‏ها بالاى منبر براى على مى‏شد.بخشنامه كرده بودند كه در سراسر كشور اسلامى در نماز جمعه‏ها على عليه السلام را لعن كنند،و اين علامت اين است كه على عليه السلام به صورت يك نيرو يك سمبل و يك فكر و عقيده و ايمان در روح مردم زنده بود و وجود داشت.اين مرد براى مبارزه با فكر و روح على كارها انجام داد،يكى را مسموم كرد،سر ديگرى را روى نيزه كرد. اينها به جاى خودش،ولى معاويه يك ظاهرى براى فريب مردم حفظ مى‏كرد.تا دوره يزيد مى‏رسد كه ديگر طشت رسوايى از بام مى‏افتد.و انصاف اين است كه يزيد از نظر سياست اموى هم يك غلط بود،يعنى كسى بود كه نتوانست‏سياست اموى را اعمال كند بلكه كارى كرد كه پرده امويها را دريد.در اين شرايط است كه ابا عبد الله نهضت‏خودشان را آغاز مى‏كنند.

استعداد شبيه سازى در حادثه عاشورا

حال مقدارى راجع به نهضت ايشان براى شما عرض مى‏كنم.مطلبى را مى‏گويم،شما تامل بفرماييد ببينيد اين طور هست‏يا نه.همان طور كه كلمات و آيات قرآن از لحاظ لفظى و فصاحت و بلاغت و روانى،نوعى خاص از آهنگها را به آسانى مى‏پذيرد و اين خود آيت‏بسيار بزرگ براى نفوذ قرآن در دلها بوده و هست،انسان وقتى تاريخ حادثه عاشورا را مى‏خواند، استعدادى براى شبيه سازى در آن مى‏بيند.همان طور كه قرآن براى آهنگ پذيرى ساخته نشده ولى اين طور هست،حادثه كربلا هم براى شبيه سازى ساخته نشده ولى اين طور هست.من نمى‏دانم،شايد شخص ابا عبد الله در اين مورد نظر داشته است.البته اين مطلب را اثبات نمى‏كنم ولى نفى هم نمى‏كنم.داستان كربلا در هزار و دويست‏سال پيش روى صفحه كتاب آمده،يك وقتى آمده كه كسى فكر نمى‏كرده كه اين حادثه اينقدر گسترش پيدا خواهد كرد.متن تاريخ اين حادثه گويى اساسا براى يك نمايشنامه نوشته شده است،شبيه پذير است، گويى دستور داده‏اند كه آن را براى صحنه بودن بسازند.ما شهادتهاى فجيع زياد داريم ولى اين داستان به اين شكل آيا مى‏تواند تصادف باشد و تعمد نباشد و ابا عبد الله به اين مطلب توجه نكرده باشد؟من نمى‏دانم،ولى بالاخره قضيه اين طور است و باور هم نمى‏كنم كه تعمدى در كار نباشد.

از امام تقاضاى بيعت مى‏كنند.بعد از سه روز امام حركت مى‏كند و به مكه مى‏رود،به اصطلاح مهاجرت مى‏كند و در مكه كه حرم امن الهى است‏سكنى مى‏گزيند و شروع به فعاليت مى‏كند. چرا به مكه رفت؟آيا به اين جهت كه مكه حرم امن الهى بود و معتقد بود كه بنى اميه مكه را محترم خواهند شمرد؟يعنى در باره بنى اميه چنين اعتقاد داشت كه اگر سياستشان اقتضا بكند و بخواهند او را در مكه بكشند،اين كار را نمى‏كنند؟يا نه،رفتن به مكه اولا براى اين بود كه خود اين مهاجرت اعلام مخالفت‏بود.اگر در مدينه مى‏ماند و مى‏گفت من بيعت نمى‏كنم، صدايش آنقدر به عالم اسلام نمى‏رسيد.بدين جهت،هم گفت‏بيعت نمى‏كنم و هم اهل بيتش را حركت داد و به مكه برد.اين بود كه صدايش در اطراف پيچيد كه حسين بن على حاضر به بيعت نشد و لذا از مدينه به مكه رفت.خود اين،به اصطلاح-اگر تعبير درست‏باشد-يك ژست تبليغاتى بود براى رساندن هدف و پيام خودش به مردم.از اين بالاتر كه عجيب و فوق العاده است اينكه امام حسين عليه السلام در سوم شعبان وارد مكه مى‏شود و ماههاى رمضان،شوال، ذى القعده و ذى الحجه تا هشتم اين ماه را يعنى ايامى كه عمره مستحب است و مردم از اطراف و اكناف به مكه مى‏آيند و آنجا مى‏ماند.

كم كم فصل حج مى‏رسد.مردم از اطراف و اكناف و حتى از اقصى بلاد خراسان به مكه مى‏آيند.روز«ترويه‏»مى‏شود،يعنى روز هشتم ذى الحجه،روزى كه همه براى حج از نو لباس احرام مى‏پوشند و مى‏خواهند به منى و عرفات بروند و اعمال حج را انجام بدهند.ناگهان امام حسين عليه السلام اعلام مى‏كند كه من مى‏خواهم به طرف عراق و كوفه بروم.يعنى در چنين شرايطى پشت مى‏كند به كعبه،پشت مى‏كند به حج،يعنى من اعتراض دارم.اعتراض و انتقاد و عدم رضايت‏خودش را به اين وسيله و به اين شكل اعلام مى‏كند.يعنى اين كعبه ديگر در تسخير بنى اميه است،حجى كه گرداننده‏اش يزيد باشد،براى مسلمين فايده‏اى نخواهد داشت.اين پشت كردن به كعبه و اعمال حج در چنين روزى و اينكه بعد بگويد من براى رضاى خدا رو به جهاد مى‏كنم و پشت‏به حج،رو به امر به معروف مى‏كنم و پشت‏به حج،اين يك دنيا معنى داشت،كار كوچكى نبود.ارزش تبليغاتى،اسلوب،روش و متد كار در اينجا به اوج خود مى‏رسد.سفرى را در پيش مى‏گيرد كه همه عقلا(يعنى عقلايى كه بر اساس منافع قضاوت مى‏كنند)آن را از نظر شخص امام حسين ناموفق پيش بينى مى‏كنند،يعنى پيش بينى مى‏كنند كه ايشان در اين سفر كشته خواهند شد،و امام حسين در بسيارى از موارد پيش بينى آنها را تصديق مى‏كند،مى‏گويد:خودم هم مى‏دانم.مى‏گويند:پس چرا زن و بچه را همراه خودت مى‏برى؟مى‏گويد:آنها را هم بايد ببرم.بودن اهل بيت امام حسين عليه السلام در صحنه كربلا،صحنه را بسيار بسيار داغتر كرد و در واقع امام حسين عليه السلام يك عده مبلغ را طورى استخدام كرد كه بعد از شهادتش آنها را با دست و نيروى دشمن تا قلب حكومت دشمن يعنى شام فرستاد.اين خودش يك تاكتيك عجيب و يك كار فوق العاده است. همه براى اين است كه اين صدا هر چه بيشتر به عالم برسد،بيشتر به جهان آن روز اسلام برسد و بيشتر ابعاد تاريخ و ابعاد زمان را بشكافد و هيچ مانعى در راه آن وجود نداشته باشد.

در بين راه،كارهاى خود امام حسين نمايشهايى از حقيقت اسلام است،از مروت،انسانيت،از روح و حقانيت اسلام است.ببينيد!اين شوخى نيست.در يكى از منازل بين راه،حضرت دستور مى‏دهند آب زياد برداريد،هر چه مشك ذخيره داريد پر از آب كنيد و بر هر چه مركب و شتر همراهتان است كه آنها را يدك مى‏كشيد،بار آب بزنيد(پيش بينى بوده است).در بين راه ناگهان يكى از اصحاب فرياد مى‏كشد:«لا حول و لا قوة الا بالله‏»يا«لا اله الا الله‏»يا«انا لله و انا اليه راجعون‏»(ذكرى مى‏گويد).مى‏گويند:چه خبر است؟مى‏گويد:من به اين سرزمين آشنا هستم،سرزمينى است كه در آن نخل نبوده،مثل اينكه از دور نخل ديده مى‏شود،شاخه نخل است.مى‏فرمايد:خوب دقت كنيد.آنهايى كه چشمهايشان تيزتر است مى‏گويند:خير،نخل نيست،آنها پرچم است،انسان است،اسب است كه از دور دارد مى‏آيد،اشتباه مى‏كنيد.خود حضرت نگاه مى‏كند،مى‏گويد:راست مى‏گوييد.كوهى است در سمت چپ شما،آن كوه را شت‏خودتان قرار بدهيد.حر است‏با هزار نفر.حسين عليه السلام مثل پدرش على عليه السلام(در داستان صفين)است كه از اين جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمى‏كند، بلكه از نظر او اينجا جايى است كه بايد مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد.فورا مى‏فرمايد:آن آبها را بياوريد و اسبها و افراد را سيراب كنيد.حتى خودشان مراقبت مى‏كنند كه حيوانهاى اينها كاملا سيراب شوند.يك نفر مى‏گويد مشكى را در اختيار من قرار داد كه نتوانستم درش را باز كنم،خود حضرت آمدند و با دست‏خويش در مشك را باز كردند و به من دادند.حتى اسبها كه آب مى‏خوردند،فرمود:اينها اگر خسته باشند،با يك نفس سير نمى‏خورند،بگذاريد با دو نفس،سه نفس آب بخورند.همچنين در كربلا در همان نهايت‏شدتها مراقب است كه ابتداى به جنگ نكند.

مساله ديگر اين است كه من با آقاى محترم نويسنده شهيد جاويد-كه دوست قديمى ماست-صحبت مى‏كردم،با نظر ايشان موافق نبودم.به ايشان گفتم:چرا خطبه‏هاى امام حسين بعد از اينكه ايشان از نصرت مردم كوفه مايوس مى‏شوند و معلوم مى‏شود كه ديگر كوفه در اختيار پسر زياد قرار گرفت و مسلم كشته شد،داغتر مى‏شود؟ممكن است كسى بگويد چون امام حسين ديگر راه برگشت نداشت.بسيار خوب،راه برگشت نداشت،ولى چرا در شب عاشورا بعد از آنكه به اصحابش فرمود:من بيعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند:خير،ما دست از دامن شما بر نمى‏داريم،نگفت اصلا ماندن شما در اينجا حرام است‏براى اينكه آنها مى‏خواهند مرا بكشند،به شما كارى ندارند،اگر بمانيد خونتان بى جهت ريخته مى‏شود و اين حرام است؟چرا امام حسين نگفت واجب است‏شما برويد؟بلكه وقتى آنها پايدارى‏شان را اعلام كردند،امام حسين آنان را فوق العاده تاييد كرد و از آن وقت‏بود كه رازهايى را كه قبلا به آنها نمى‏گفت،به آنان گفت.

در شب عاشورا كه مطلب قطعى است،حبيب بن مظاهر را مى‏فرستد در ميان بنى اسد كه اگر باز هم مى‏شود،عده‏اى را بياورد.معلوم بود كه مى‏خواست‏بر عدد كشتگان افزوده شود، چرا كه هر چه خون شهيد بيشتر ريخته شود اين ندا بيشتر به جهان و جهانيان مى‏رسد.در روز عاشورا حر مى‏آيد توبه مى‏كند،بعد مى‏آيد خدمت ابا عبد الله.حضرت مى‏فرمايد:از اسب بيا پايين.مى‏گويد:نه آقا،اجازه بدهيد من خونم را در راه شما بريزم.«خونت را در راه ما بريز»يعنى چه؟آيا يعنى اگر تو كشته شوى من نجات پيدا مى‏كنم؟من كه نجات پيدا نمى‏كنم. و حضرت به هيچ كس چنين چيزى نگفت.اينها نشان مى‏دهد كه ابا عبد الله عليه السلام خونين شدن اين صحنه را مى‏خواست و بلكه خودش آن را رنگ آميزى مى‏كرد.اينجاست كه مى‏بينيم قبل از عاشورا صحنه‏هاى عجيبى به وجود مى‏آيد كه گويى آنها را عمدا به وجود آورده‏اند تا مطلب بيشتر نمايش داده بشود.اينجاست كه جنبه شبيه پذيرى قضيه خيلى زياد مى‏شود.

رنگ خون،ثابت‏ترين رنگها در تاريخ

خدا رحمت كند مرحوم آيتى،دوست عزيزمان را،در كتاب بررسى تاريخ عاشورا روى نكته‏اى خيلى تكيه كرده است.تعبير ايشان اين است،مى‏گويد:رنگ خون از نظر تاريخى ثابت‏ترين رنگهاست.در تاريخ و در مسائل تاريخى آن رنگى كه هرگز محو نمى‏شود رنگ قرمز است،رنگ خون است و حسين بن على عليه السلام تعمدى داشت كه تاريخ خودش را با اين رنگ ثابت و زايل نشدنى بنويسد،پيام خود را با خون خويش نوشت.

شنيده شده كه افرادى در حال از بين رفتن،با خون خودشان مطلبى نوشته‏اند و پيام داده‏اند. معلوم است كه اين خودش اثر ديگرى دارد كه كسى با خون خود پيام و حرف خويش را بنويسد.در عرب جاهليت رسم بود و گاهى اتفاق مى‏افتاد كه قبايلى كه مى‏خواستند با يكديگر پيمان ناگسستنى ببندند،يك ظرف خون مى‏آوردند(البته نه خون خودشان)و دستشان را در آن مى‏كردند،مى‏گفتند:اين پيمان ديگر هرگز شكستنى نيست،پيمان خون است و پيمان خون شكستنى نيست.حسين بن على عليه السلام در روز عاشورا گويى رنگ آميزى مى‏كند اما رنگ آميزى با خون،براى اينكه رنگى كه از هر رنگ ديگر در تاريخ ثابت‏تر است همين رنگ است.تاريخ خودش را با خون مى‏نويسد.

گاهى مى‏شنويم يا در كتابهاى تاريخى مى‏خوانيم كه بسيارى از سلاطين و پادشاهان،افرادى كه اين اشتها را داشته‏اند كه نامشان در تاريخ ثبت‏شود،در صدها سال پيش روى يك لوحه فلزى يا سنگى حك كرده‏اند كه منم فلانى،پسر فلان كس،از نژاد خدايان،منم كسى كه فلان شخص آمد پيش من زانو زد و...حالا چرا پيام خودش را روى سنگ يا فلز ثبت مى‏كند؟براى اينكه از بين نرود،باقى بماند.به همان نشانى كه ما مى‏بينيم،تاريخ،آنها را زير خروارها خاك مدفون كرد و احدى از آنها اطلاع پيدا نكرد تا بعد از هزاران سال حفاران اروپايى آمدند و آنها را از زير خاك بيرون آوردند.حالا كه از زير خاك بيرون آورده‏اند،كسى برايش اهميتى قائل نمى‏شود،سخنانى است كه روى سنگ نوشته شده ولى روى دلها نوشته نشده است.

امام حسين عليه السلام پيام خود را نه روى سنگى نوشت و نه حجارى كرد.آنچه او گفت،در هواى لرزان و در گوش افراد طنين انداخت اما در دلها ثبت‏شد به طورى كه از دلها گرفتنى نيست.و خودش كاملا به اين حقيقت آگاه بود،آينده را درست مى‏ديد كه بعد از اين،حسين كشته شدنى نيست و هرگز كشته نخواهد شد.شما ببينيد آيا اينها مى‏تواند تصادف باشد؟ابا عبد الله در روز عاشورا در آن ساعات و لحظات آخر استنصار مى‏كرد،باز هم باور مى‏خواست، ياورهايى كه بيايند كشته بشوند نه ياورهايى كه بيايند نجاتش بدهند.امام حسين،ديگر بعد از كشته شدن اصحاب و برادران و فرزندانش بدون شك نمى‏خواهد زنده بماند ولى ياور مى‏خواست كه باز هم بيايد كشته بشود.اين است كه حضرت‏«هل من ناصر ينصرنى‏»مى‏فرمود. صدايشان به خيمه‏ها رسيد.زنها گريستند،فرياد گريه‏شان بلند شد.امام حسين عليه السلام برادرشان حضرت ابوالفضل و يك نفر ديگر از اهل بيت را فرستادند،فرمودند:برويد زنها را ساكت كنيد.آنها آمدند و ساكت كردند.بعد خودشان برگشتند به خيام حرم.اينجاست كه طفل شيرخوارشان را به دست ايشان مى‏دهند.اين طفل در بغل عمه‏اش زينب،خواهر مقدس ابا عبد الله است.حضرت اين طفل را در بغل مى‏گيرد.ابا عبد الله نفرمود خواهر جان! چرا در ميان اين بلوا،در فضايى كه هيچ امنيتى ندارد و از آن طرف تير پرتاب مى‏شود و دشمن كمين كرده،اين طفل را آوردى،بلكه او را در بغل گرفت و در همين حال تيرى از سوى دشمن مى‏آيد و به گلوى طفل مقدس اصابت مى‏كند.ابا عبد الله چه مى‏كند؟ببينيد رنگ آميزى چگونه است؟تا اين طفل اينچنين شهيد مى‏شود،دست مى‏برد و يك مشت‏خون پر مى‏كند و به طرف آسمان مى‏پاشد كه اى آسمان،ببين و شاهد باش!

در آن لحظات آخر كه ضربات زيادى بر بدن مقدس ابا عبد الله وارد شده بود كه ديگر روى زمين افتاده بود و بر روى زانوهايش حركت مى‏كرد و بعد از مقدارى حركت مى‏افتاد و دوباره بر مى‏خاست،ضربتى به گلوى ايشان اصابت مى‏كند.نوشته‏اند باز دست مباركش را پر از خون كرد و به سر و صورتش ماليد و گفت:من مى‏خواهم به ملاقات پروردگار خودم بروم.اينها صحنه‏هاى تكان دهنده صحراى كربلاست،قضايايى است كه پيام امام حسين را براى هميشه در دنيا جاويد و ثابت و باقى ماندنى مى‏كند.

در عصر تاسوعا دشمن حمله مى‏كند.حضرت برادرشان ابوالفضل را مى‏فرستند و به او مى‏فرمايند:من مى‏خواهم امشب را با خداى خودم راز و نياز كنم و نماز بخوانم،دعا و استغفار كنم.تو به هر زبانى كه مى‏خواهى،امشب اينها را منصرف كن تا فردا.البته با آنها خواهيم جنگيد.آنها بالاخره منصرف مى‏شوند.ابا عبد الله عليه السلام در شب عاشورا چندين كار انجام داد كه تاريخ نوشته است.يكى از كارها اين بود كه به اصحاب(مخصوصا افرادى كه اهل اين فن بودند)دستور داد كه همين امشب شمشيرها و نيزه‏هايتان را آماده كنيد،و خودشان هم سركشى مى‏كردند.مردى بود به نام‏«جون‏»كه اهل اين كار يعنى اصلاح اسلحه بود.حضرت مى‏رفتند و به كار او سركشى مى‏كردند.كار ديگرى كه ابا عبد الله در آن شب كردند اين بود كه دستور دادند همان شبانه خيمه‏ها را كه از هم دور بودند نزديك يكديگر قرار دهند،و آنچنان نزديك آوردند كه طنابهاى خيمه‏ها در داخل يكديگر فرو رفت‏به گونه‏اى كه عبور يك نفر از بين دو خيمه ممكن نبود.دستور دادند خيمه‏ها را به شكل هلال نصب كنند و همان شبانه در پشت‏خيمه‏ها گودالى حفر كنند به طورى كه اسبها نتوانند از روى آن بپرند و دشمن از پشت‏حمله نكند.همچنين دستور دادند مقدارى از خار و خاشاك‏هايى را كه در آنجا زياد بود انباشته كنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند كه تا اينها زنده هستند دشمن نتواند از پشت‏خيمه‏ها بيايد،يعنى فقط از روبرو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از شت‏سرشان اطمينان داشته باشند.

كار ديگر حضرت اين بود كه همه اصحاب را در يك خيمه جمع كرد و براى آخرين بار اتمام حجت نمود.اول تشكر كرد،تشكر بسيار بليغ و عميق،هم از خاندان و هم از اصحاب خودش. فرمود:من اهل بيتى بهتر از اهل بيت‏خودم و اصحابى با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم.در عين حال فرمود:همه شما مى‏دانيد كه اينها جز شخص من به كس ديگرى كارى ندارند.شما مى‏توانيد از تاريكى شب استفاده كنيد و همه‏تان برويد.بعد هم فرمود:هر كدام مى‏توانيد دست‏يكى از اين بچه‏ها و خاندان مرا بگيريد و ببريد.تا اين جمله را فرمود،از اطراف شروع كردند به گفتن اينكه:يا ابا عبد الله ما چنين كارى بكنيم؟!«بداهم بهذا القول العباس بن على عليه السلام‏»اول كسى كه به سخن در آمد برادر بزرگوارش ابوالفضل العباس بود.اينجاست كه باز سخنانى واقعا تاريخى و نمايشنامه‏اى مى‏شنويم.هر كدام به تعبيرى حرفى مى‏زنند.يكى مى‏گويد:آقا!اگر مرا بكشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاكسترم را به باد بدهند و دو مرتبه زنده كنند و هفتاد بار چنين كارى را تكرار كنند،دست از تو بر نمى‏دارم،اين جان ناقابل ما قربان تو نيست.آن يكى مى‏گويد:اگر مرا هزار بار بكشند و زنده كنند،دست از دامن تو بر نمى‏دارم.حضرت هر كارى كه لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند،انجام داد.

مردى بود كه اتفاقا در همان ايام محرم به او خبر رسيد كه پسرت در فلان جنگ به دست كفار اسير شده است.جوانش بود و معلوم نبود چه بر سرش مى‏آيد.گفت:من دوست نداشتم كه زنده باشم و پسرم چنين سرنوشتى پيدا كند.خبر رسيد به ابا عبد الله كه براى فلان صحابى شما چنين جريانى رخ داده است.حضرت او را طلب كردند.از او تشكر نمودند كه تو مرد چنين و چنانى هستى،پسرت گرفتار است،يك نفر لازم است‏برود آنجا پولى،هديه‏اى ببرد و به آنها بدهد تا اسير را آزاد كنند.كالاهايى،لباسهايى در آنجا بود كه مى‏شد آنها را تبديل به پول كرد.فرمود:اينها را مى‏گيرى و مى‏روى در آنجا تبديل به پول مى‏كنى و بچه‏ات را آزاد مى‏كنى.تا حضرت اين جمله را فرمود،او عرض كرد:«اكلتنى السباع حيا ان فارقتك‏» (8) درنده‏هاى بيابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنين كارى بكنم.پسرم گرفتار است،باشد. مگر پسر من از شما عزيزتر است؟!

داستان شهادت قاسم بن الحسن عليه السلام

در آن شب،بعد از آن اتمام حجت‏ها وقتى كه همه يكجا و صريحا اعلام وفادارى كردند و گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد،يكدفعه صحنه عوض شد.امام عليه السلام فرمود:حالا كه اين طور است،بدانيد كه ما كشته خواهيم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شكر مى‏كنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد،اين براى ما مژده است،شادمانى است.طفلى در گوشه‏اى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت.اين طفل پيش خودش شك كرد كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مى‏شود يا نه؟از طرفى حضرت فرمود:تمام شما كه در اينجا هستيد،ولى ممكن است من چون كودك و نا بالغ هستم مقصود نباشم.رو كرد به ابا عبد الله و گفت:«يا عماه!»عمو جان!«و انا فى من يقتل؟»آيا من جزء كشته شدگان فردا خواهم بود؟نوشته‏اند ابا عبد الله در اينجا رقت كرد و به اين طفل-كه جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد.از او سؤالى كرد،فرمود:پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو:«كيف الموت عندك؟»مردن پيش تو چگونه است،چه طعم و مزه‏اى دارد؟عرض كرد:«يا عماه احلى من العسل‏»از عسل براى من شيرين‏تر است،تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مى‏شوم،مژده‏اى به من داده‏اى.فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم‏»ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد،بعد از يك ابتلاى بسيار بسيار سخت.گفت:خدا را شكر،الحمد لله كه چنين حادثه‏اى رخ مى‏دهد.

حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبيعى عجيبى به وجود مى‏آيد.بعد از شهادت جناب على اكبر،همين طفل سيزده ساله مى‏آيد خدمت ابا عبد الله در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است،اسلحه‏اى به تنش راست نمى‏آيد. زره‏ها را براى مردان بزرگ ساخته‏اند نه براى بچه‏هاى كوچك.كلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه كوچك.عرض كرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهيد به ميدان بروم.(در روز عاشورا هيچ كس بدون اجازه ابا عبد الله به ميدان نمى‏رفت.هر كس وقتى مى‏آمد،اول سلامى عرض مى‏كرد: السلام عليك يا ابا عبد الله،به من اجازه بدهيد.)ابا عبد الله به اين زوديها به او اجازه نداد.او شروع كرد به گريه كردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گريه كردن.نوشته‏اند:«فجعل يقبل يديه و رجليه‏» (9) يعنى قاسم شروع كرد دستها و پاهاى ابا عبد الله را بوسيدن.آيا اين[صحنه]براى اين نبوده كه تاريخ بهتر قضاوت كند؟او اصرار مى‏كند و ابا عبد الله انكار.ابا عبد الله مى‏خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگويد اگر مى‏خواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلكه يكدفعه دستها را گشود و گفت:بيا فرزند برادر،مى‏خواهم با تو خداحافظى كنم.قاسم دست‏به گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دست‏به گردن جناب قاسم.نوشته‏اند اين عمو و برادر زاده آنقدر در اين صحنه گريه كردند-اصحاب و اهل بيت ابا عبد الله ناظر اين صحنه جانگداز بودند-كه هر دو بى حال و از يكديگر جدا شدند.

اين طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى كه در لشكر عمر سعد بود مى‏گويد:يكمرتبه ما بچه‏اى را ديديم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاى كلاه خود يك عمامه بسته است و به پايش هم چكمه‏اى نيست،كفش معمولى است و بند يك كفشش هم باز بود و يادم نمى‏رود كه پاى چپش بود،و تعبيرش اين است:«كانه فلقة القمر» (10) گويى اين بچه پاره‏اى از ماه بود، اينقدر زيبا بود.همان راوى مى‏گويد:قاسم كه داشت مى‏آمد،هنوز دانه‏هاى اشكش مى‏ريخت. رسم بر اين بود كه افراد خودشان را معرفى مى‏كردند كه من كى هستم.همه متحيرند كه اين بچه كيست؟ همين كه مقابل مردم ايستاد،فريادش بلند شد:

ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن

مردم!اگر مرا نمى‏شناسيد،من پسر حسن بن على بن ابيطالبم.

هذا الحسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن (11)

اين مردى كه اينجا مى‏بينيد و گرفتار شماست،عموى من حسين بن على بن ابيطالب است.

جناب قاسم به ميدان مى‏رود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر كرده و[افسار آن را]به دست گرفته‏اند و گويى منتظر فرصتى هستند كه وظيفه خودشان را انجام بدهند.من نمى‏دانم ديگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم كه ناگهان فرياد«يا عماه‏»قاسم بلند شد.راوى مى‏گويد:ما نفهميديم كه حسين با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت كرد.تعبير او اين است كه مانند يك باز شكارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشته‏اند بعد از آنكه جناب قاسم از روى اسب به زمين افتاده بود در حدود دويست نفر دور بدن او بودند و يك نفر مى‏خواست‏سر قاسم را از بدن جدا كند ولى هنگامى كه ديدند ابا عبد الله آمد،همه فرار كردند و همان كسى كه به قصد قتل قاسم آمده بود،زير دست و پاى اسبان پايمال شد.از بس كه ترسيدند،رفيق خودشان را زير سم اسبهاى خودشان پايمال كردند.جمعيت زياد،اسبها حركت كرده‏اند،چشم چشم را نمى‏بيند.به قول فردوسى:

ز سم ستوران در آن پهن دشت زمين شد شش و آسمان گشت هشت

هيچ كس نمى‏داند كه قضيه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة‏» (12) همينكه غبارها نشست، حسين را ديدند كه سر قاسم را به دامن گرفته است.(من اين را فراموش نمى‏كنم،خدا رحمت كند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را،گفت:يك بار من در حضور مرحوم آيت الله حائرى اين روضه را-كه متن تاريخ است،عين مقتل است و يك كلمه كم و زياد در آن نيست-خواندم. به قدرى مرحوم حاج شيخ گريه كرد كه بى تاب شد.بعد به من گفت:فلانى!خواهش مى‏كنم بعد از اين در هر مجلسى كه من هستم اين قسمت را نخوان كه من تاب شنيدنش را ندارم). در حالى كه جناب قاسم آخرين لحظاتش را طى مى‏كند و از شدت درد پاهايش را به زمين مى‏كوبد(و الغلام يفحص برجليه) (13) شنيدند كه ابا عبد الله چنين مى‏گويد:«يعز و الله على عمك ان تدعوه فلا ينفعك صوته‏» (14) پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است كه تو فرياد كنى يا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد،چقدر بر من ناگوار است كه به بالين تو برسم اما نتوانم كارى براى تو انجام بدهم.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پى‏نوشت‏ها:

1- به معنى صحيح آن.

2- اسراء/33.

3- نهج البلاغه فيض الاسلام،خطبه 92.

4و5-همان.

6- نهج البلاغه فيض الاسلام،خطبه 97.

7- نهج البلاغه فيض الاسلام،خطبه 107.

8- بحار الانوار،ج 44/ص 394.

9- اين عبارت در مقاتل به اين صورت است:«فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه حتى اذن له‏»(بحار الانوار،ج 45/ص 34).

10- مناقب ابن شهر آشوب،ج 4/ص‏106.

11- بحار الانوار ج 45/ص 34.

12- همان،ص 35.

13 و 14.مقتل الحسين مقرم،ص 332.