
5- حادثه كربلا،تجسم عملى اسلام
قبلا عرض كردم كه ممكن است از يك جمله انواع استفادهها از جنبههاى مختلف بشود و همه هم درستباشند.حوادث هم چنيناند،و عرض كردم كه حادثه كربلا چنين حادثهاى است و حقيقتا وقتى خودم از روى فكر و حقيقت راجع به اين حادثه تامل مىكنم مىبينم همين طور است،و هر چه انسان بيشتر تامل و تعمق مىكند آموزشهاى جديدى پيدا مىشود.ديشب عرض كردم كه اين حادثه حادثهاى استشبيه پذير و نمايش پذير،داراى سوژههاى بسيار زياد كه گويى آن را براى نشان دادن تهيه كردهاند.اكنون عرض مىكنم كه اين جنبه حادثه كربلا راز ديگرى دارد.(اينكه من تعبير به«حادثه»مىكنم نه به قيام و يا نهضت،براى اين است كه كلمه قيام يا نهضت،آنچنان كه بايد،نشان دهنده عظمت اين قضيه نيست،و كلمهاى هم پيدا نكردم كه بتواند اين عظمت را نشان بدهد.از اين جهت،مطلب را با يك تعبير خيلى كلى بيان مىكنم،مىگويم حادثه كربلا،نمىگويم قيام،چون بيش از قيام است،نمىگويم نهضت،چون بيش از نهضت است.)آن راز اين است كه اساسا خود اين حادثه، تمام اين حادثه تجسم اسلام است در همه ابعاد و جنبهها،يعنى راز اينكه اين حادثه نمايش پذير و شبيه پذير است،اين است كه تجسم فكر و ايده چند جانبه و چند وجه و چند بعد اسلامى است،همه اصول و جنبههاى اسلامى عملا در اين حادثه تجسم پيدا كرده است،اسلام است و جريان و در عمل و در مرحله تحقق.
مىدانيد كه گاهى مجسمه سازىها يا نقاشيها براى يك ايده بخصوص است.البته گاهى اساسا هيچ ايدهاى در آن نيست و به اصطلاح هنر براى هنر و زيبايى است،ولى گاهى براى نشان دادن يك فكر است.شخصى كه از خارج برگشته بود،مىگفت از جمله چيزهايى كه من در يكى از موزههاى آنجا ديدم اين بود كه بر روى يك تخت،مجسمه زن بسيار زيبا و جوانى بود و مجسمه جوانى هم در كنار او بود در حالى كه جوان از جا حركت كرده و يك پايش را پايين تخت گذاشته و رويش را برگردانده بود.مثل اينكه داشتبه سرعت از آن زن دور مىشد. معلوم بود كه پهلوى او بوده است.گفت من نفهميدم كه معناى اين چيست.آيا قصهاى را نشان مىدهد؟از راهنما پرسيدم.گفت:اين تجسم فكر افلاطون است،فكرى كه فلاسفه دارند در باره انسان و عشقها كه وصالها مدفن عشقهاست و عشقها اگر صد در صد منجر به وصال بشوند،در نهايت امر تبديل به بيزاريها،و معشوقها تبديل به منفورها مىشوند.اصلى است كه حكما و عرفا بيان كردهاند كه انسان عاشق چيزى است كه ندارد،و تا وقتى كه آن چيز را ندارد بدان عشق مىورزد.همين كه صد در صد به آن رسيد،حرارت عشق تبديل به سردى مىشود و به دنبال معشوقى ديگر مىرود.مىبينيم اين تجسم يك فكر است اما تجسمى بى روح،يعنى فكرى را در سنگ نمايش دادهاند و سنگ روح ندارد.اين،واقعيت و حقيقت نيست.يا در نقاشيها ممكن است چنين چيزهايى باشد.و چقدر تفاوت است ميان تجسم بى روح و تجسم زنده و جاندار كه يك فكر تجسم پيدا كند و پياده شود در يك موضوع جاندار ذى حيات،آنهم نه هر جاندارى(مثل نمايشهاى بى حقيقت و صورت سازىهايى كه امروز درست مىكنند و حقيقتى در كار نيست)بلكه در عين حال،تنها نمايش نباشد،حقيقت و واقعيتباشد،يعنى پياده شدن واقعى باشد.
حادثه كربلا خودش يك نمايش از سربازان اسلام است اما نه نمايشى كه صرفا نمايش يعنى صورت سازى باشد،آدمكهايى درست كنند و صورتى بسازند ولى در واقع حقيقت نداشته باشد.مثلا آيه: ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة (1) در حادثه كربلا خودش را در عمل نشان مىدهد و همچنين آيات ديگر قرآن كه بعد ان شاء الله توفيق پيدا كنم به عرض مىرسانم.
جامعيت اسلام در نهضتحسينى
ما مىبينيم در طول تاريخ،برداشتها از حادثه كربلا خيلى متفاوت بوده است.قبلا اشاره كردم كه مثلا برداشت دعبل خزاعى از شعراى معاصر حضرت رضا عليه السلام،برداشت كميت اسدى از شعراى معاصر امام سجاد و امام باقر عليهما السلام با برداشت محتشم كاشانى يا سامانى و يا صفى عليشاه متفاوت است،آنها يك جور برداشت كردهاند،محتشم جور ديگرى برداشت كرده است،سامانى جور ديگرى برداشت دارد،صفى عليشاه طور ديگرى و اقبال لاهورى به گونهاى ديگر.اين چگونه است؟به نظر من همه اينها برداشتهاى صحيح است(البته برداشتهاى غلط هم وجود دارد،با برداشتهاى غلط كارى ندارم)ولى ناقص است،صحيح است ولى كامل نيست.صحيح استيعنى غلط و دروغ نيست ولى يك جنبه آن است.
مثل همان داستان فيل است كه ملاى رومى نقل كرده است كه عدهاى در تاريكى مىخواستند با لمس كردن،آن را تشخيص بدهند.آن كه به پشت فيل دست زده بود يك طور قضاوت مىكرد،آن كه به گوش فيل دست زده بود طور ديگرى قضاوت مىكرد.اين قضاوتها، هم درستبود و هم غلط.غلط بود از آن جهت كه فيل به عنوان يك مجموعه،آن نبود كه آنها مىگفتند،و درستبود يعنى به آن نسبت كه دستشان به فيل رسيده بود درست مىگفتند.آن كه دستش به گوش فيل رسيده بود گفتشكل بادبزن است.راست مىگفت،آن چيزى را كه او لمس كرده بود شكل باد بزن بود،اما فيل به شكل باد بزن نبود.آن كس كه دستش به خرطوم فيل خورده بود گفت فيل به شكل ناودان است.هم درستبود و هم غلط،درستبود از آن جهت كه چيزى كه او لمس كرده بود به شكل ناودان بود،و غلط بود چون فيل به شكل ناودان نبود.فيل يك مجموعه است كه يك عضوش مثل پشتبام استيعنى پشت فيل و يك عضوش مثل استوانه استيعنى پاى فيل،يك عضو ديگرش مثل ناودان استيعنى خرطوم فيل،اما فيل در مجموع خودش فيل است.اين است كه برداشتها،هم درست است و هم در عين حال غلط.
برداشت امثال دعبل خزاعى از نهضت ابا عبد الله،به تناسب زمان فقط جنبههاى پرخاشگرى آن است.برداشت محتشم كاشانى جنبههاى تاثر آميز،رقت آور و گريه آور آن است.برداشت عمان سامانى يا صفى عليشاه از اين نهضت،برداشتهاى عرفانى،عشق الهى،محبت الهى و پاكبازى در راه حق است كه اساسىترين جنبههاى قيام حسينى جنبه پاكبازى در راه حق است.همه اين برداشتها درست است ولى به عنوان يكى از جنبهها.او كه از جنبه حماسى گفته، او كه از جنبه اخلاقى گفته،او كه از جنبه پند و اندرز گفته،همه درست گفتهاند ولى برداشت هر يك،از يك جنبه و عضو اين نهضت است نه از تمام اندام آن.
وقتى بخواهيم به جامعيت اسلام نظر بيفكنيم بايد نگاهى هم به نهضتحسينى بكنيم. مىبينيم امام حسين عليه السلام كليات اسلام را در كربلا به مرحله عمل آورده،مجسم كرده است ولى تجسم زنده و جاندار حقيقى و واقعى،نه تجسم بى روح.انسان وقتى در حادثه كربلا تامل مىكند،امورى را مىبيند كه دچار حيرت مىشود و مىگويد اينها نمىتواند تصادفى باشد.و سر اينكه ائمه اطهار اينهمه به زنده نگه داشتن و احياى اين خاطره توصيه و تاكيد كرده و نگذاشتهاند حادثه كربلا فراموش شود،اين است كه اين حادثه يك اسلام مجسم است، نگذاريد اين اسلام مجسم فراموش شود.
ما در حادثه كربلا به جريان عجيبى برخورد مىكنيم و آن اينكه مىبينيم در اين حادثه مرد نقش دارد،زن نقش دارد،پير و جوان و كودك نقش دارند،سفيد و سياه نقش دارند،عرب و غير عرب نقش دارند،طبقات و جنبههاى مختلف نقش دارند.گويى اساسا در قضا و قدر الهى مقدر شده است كه در اين حادثه نقشهاى مختلف از طرف طبقات مختلف ايفا بشود،يعنى اسلام نشان داده بشود.اينكه عرض مىكنم زن نقش دارد،منحصر به زينب(سلام الله عليها) نيست.در اين زمينه داستانها داريم.ما در كربلا يك زن شهيد داريم و آن،زن جناب عبد الله بن عمير كلبى است.دو زن ديگر داريم كه رسما وارد ميدان جنگ شدهاند ولى ابا عبد الله مانع شد و به آنها امر فرمود كه برگرديد و آنها برگشتند.مادرهايى ناظر شهادت فرزندانشان بوده و اين را در راه خدا به حساب آوردهاند.همچنين ما در كربلا پانزده نفر به نام موالى (2) مىبينيم،مخصوصا كه يكى از آنها به نام«مولى»خوانده شده است:مولى شوذب،مولى عابس بن عبيد (3) .اين مطلب را علماى بزرگى مثل مرحوم حاجى نورى و مرحوم حاج شيخ عباس قمى تاييد كردهاند.اشتباه نشود،منظور از«مولى عابس»اين نيست كه غلام يا آزاد شده عابس بوده بلكه به اين معنى است كه هم پيمان او بوده،و گفتهاند كه در جلالت قدر و شخصيت اجتماعى از عابس بزرگتر بوده است.
جنبه توحيدى و عرفانى حادثه كربلا
من امشب جنبههايى از حادثه كربلا را تا اندازهاى كه بتوانم،براى شما عرض مىكنم.براى نشان دادن جنبه توحيدى و عرفانى،جنبه پاكباختگى در راه خدا و ماسواى خدا را هيچ انگاشتن،شايد همان دو جمله ابا عبد الله در اولين خطبههايى كه انشاء فرمود(يعنى خطبهاى كه در مكه ايراد كرد)كافى باشد.سخنش اين بود:«رضى الله و الله رضانا اهل البيت» (4) ما اهل بيت از خودمان پسند نداريم،ما آنچه را مىپسنديم كه خدا براى ما پسنديده باشد.هر راهى را كه خدا براى ما معين كرده است،ما همان راه را مىپسنديم.امام باقر عليه السلام به عيادت جابر مىرود،احوال او را مىپرسد.امام باقر جوان است و جابر از اصحاب پيغمبر و پيرمرد است.جابر عرض مىكند:يا بن رسول الله!در حالى هستم كه فقر را بر غنا،بيمارى را بر سلامت،و مردن را بر زنده ماندن ترجيح مىدهم.امام عليه السلام فرمود:ما اهل بيت اين طور نيستيم،ما از خودمان پسندى نداريم،ما هر طورى كه خدا مصلحتبداند همان برايمان خوب است.
در آخرين جملههاى ابا عبد الله باز مىبينيم انعكاس همين مفاهيم هست.به تعبير مرحوم آيتى-استنتاج خيلى لطيفى است-اين جنگ با يك تير آغاز شد و با يك تير پايان پذيرفت.در روز عاشورا اولين تير را عمر سعد پرتاب كرد و بعد گفت:به امير خبر بدهيد كه اولين تير انداز كه به طرف حسين تير پرتاب كرد من بودم.بعد از آن بود كه جنگ شروع شد(امام حسين اصحابش را از اينكه آغازگر جنگ باشند نهى فرموده بود).با يك تير هم جنگ خاتمه پيدا كرد.ابا عبد الله سوار اسب بودند و خيلى خسته و جراحات زياد برداشته بودند و تقريبا تواناييهايشان رو به پايان بود.تيرى مىآيد و بر سينه حضرت مىنشيند و ابا عبد الله از روى اسب به روى زمين مىافتد و در همان حال مىفرمايد:«رضا بقضائك و تسليما لامرك،لا معبود سواك،يا غياث المستغيثين» (5) .
امام صادق فرمود:سوره«و الفجر»را در نوافل و فرايض خودتان بخوانيد كه سوره جدم حسين بن على است.عرض كردند:به چه مناسبتى سوره جد شماست؟فرمود:آن آيات آخر سوره«و الفجر»مصداقش حسين است،آنجا كه مىفرمايد: يا ايتها النفس المطمئنة.ارجعى الى ربك راضية مرضية.فادخلى فى عبادى.و ادخلى جنتى (6) .شما ببينيد شب عاشوراى حسينى به چه حالى مىگذرد.اين شب را ابا عبد الله چقدر براى خودش نگه داشت،براى استغفار،براى دعا، براى مناجات،براى راز و نياز با پروردگار خودش.نماز روز عاشورا را ببينيد كه در جنبههاى توحيدى و عبوديت و ربوبيت و جنبههاى عرفانى،مطلب چقدر اوج مىگيرد!
مكرر عرض كردهايم كه برخى از اصحاب و همه اهل بيت و خود ابا عبد الله،بعد از ظهر عاشورا شهيد شدند.مردى به نام ابو الصائدى مىآيد خدمت امام حسين عليه السلام عرض مىكند:يا بن رسول الله!وقت نماز است،ما آرزو داريم آخرين نمازمان را با شما به ماعتبخوانيم.ببينيد چه نمازى بود!نماز،آن نماز بود كه تير مثل باران مىآمد ولى حسين و اصحابش غرق در حالتخودشان بودند:«الله اكبر،بسم الله الرحمن الرحيم،الحمد لله رب العالمين...».يك فرنگى مىگويد:چه نماز شكوفايى خواند حسين بن على!نمازى كه دنيا نظير آن را سراغ ندارد.صورت مقدسش را روى خاك داغ مىگذارد و مىگويد:«بسم الله و بالله و على ملة رسول الله» (7) از اين بعد كه نگاه مىكنيم،مىبينيم نهضتحسينى نهضتى است عرفانى،[خالص لله]،فقط و فقط حسين است و خداى خودش،گويى چيز ديگرى در كار نيست.
جنبه حماسه و پرخاشگرى
اما از يك زاويه ديگر كه نگاه مىكنيم(از ديدى كه دعبل و كميت اسدى و امثال اينها نگريستهاند)،مرد پرخاشگرى را مىبينيم كه در مقابل دستگاه جبار قيام كرده است و به هيچ نحو نمىشود او را تسليم كرد.گويى از دهانش آتش مىبارد،همواره دم از عزت و شرافت و آزادى مىزند:«لا و الله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد» (8) من هرگز دست ذلتبه شما نمىدهم و مانند بردگان فرار نمىكنم،محال است.«هيهات منا الذلة» (9) ،«الموت اولى من ركوب العار» (10) «لا ارى الموت الا سعادة و الحيوة مع الظالمين الا برما» (11) .هر كدام را در يك جا گفته است.اينها را كه انسان نگاه مىكند مىبيند حماسه است و شجاعت و به تعبير اعراب«ابا»يعنى عصيان و امتناع و زير بار نرفتن.عرب آن مردمى را كه حاضر نيستند زير بار ظلم و زور بروند«ابات»مىگويد،يعنى مردمى كه به هيچ وجه زير بار زور نمىروند.ابن ابى الحديد يك عالم سنى است،مىگويد:حسين بن على عليه السلام سيد ابات است،سالار كسانى كه زير بار زور نرفتند حسين بن على است.از اين ديد كه نگاه مىكنيم،همهاش حماسه و پرخاشگرى و اعتراض و انتقاد مىبينيم.
جنبه وعظ و اندرزگويى
از ديد ديگرى نگاه مىكنيم،يك مقام ديگر[مىبينيم.]در يك كرسى ديگر،يك خير خواه،يك واعظ،يك اندرزگو را مىبينيم كه حتى از سرنوشتشوم دشمنان خودش ناراحت است كه اينها چرا بايد به جهنم بروند،چرا اينقدر بدبختند.در اينجا آن تحرك حماسه جاى خودش را به سكون اندرز مىدهد.ببينيد در همان روز عاشورا و غير عاشورا چه اندرزها به مردم داده است!اصحابش چقدر اندرز دادهاند:حنظلة بن اسعد الشبامى چه اندرزها داده،زهير بن قين چه اندرزها داده،حبيب بن مظاهر چه اندرزها داده است!وجود مبارك ابا عبد الله از بدبختى آن مردم متاثر بود،نمىخواستحتى يك نفرشان به اين حال بماند،با مردم لج نمىكرد بلكه به هر زبانى بود مىخواستيك نفر هم كه شده از آنها كم بشود.از نمونه جدش بود: لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم (12) .آيا مىدانيد معنى«عزيز عليه ما عنتم»چيست؟يعنى بدبختى شما بر او گران است.بدبختى دشمنان پيغمبر بر پيغمبر گران بود.آنها خودشان كه نمىفهميدند،اين بدبختيها بر ابا عبد الله گران بود.يك دفعه سوار شتر مىشود و مىرود.بر مىگردد،عمامه پيغمبر را بر سر مىگذارد،لباس پيغمبر را مىپوشد،سوار اسب مىشود و به سوى آنها مىرود بلكه بتواند از اين گروه شقاوت كار كسى را كم كند.در اينجا مىبينيم حسين يكپارچه محبت است، يكپارچه دوستى است كه حتى دشمن خودش را هم واقعا دوست دارد.
حادثه كربلا،صحنه نمايش اخلاق اسلامى
مىآييم سراغ آنچه كه آن را اخلاق مىگويند(اخلاق اسلامى).وقتى از اين ديد به حادثه كربلا مىنگريم،مىبينيم يك صحنه نمايش اخلاق اسلامى است.به طور مختصر سه ارزش اخلاقى مروت،ايثار و وفا را كه در اين حادثه وجود داشتهاند،برايتان توضيح مىدهم.
1.مروت
مروت مفهوم خاصى دارد و غير از شجاعت است،گو اينكه معنايش مردانگى است ولى مفهوم خاصى دارد.ملاى رومى از همه بهتر آن را مجسم كرده است،آنجا كه داستان مبارزه على عليه السلام با عمرو بن عبدود را نقل مىكند كه على عليه السلام روى سينه عمرو مىنشيند و او روى صورت حضرت آب دهان مىاندازد،بعد حضرت از جا حركت مىكند و مىرود و بعد مىآيد.اينجاست كه ملاى رومى شروع مىكند به مديحه سرايى و يك شعرش چنين است:
در شجاعتشير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى
در شجاعت تو شير خدا هستى،در مروت كسى نمىتواند تو را توصيف كند كه چقدر جوانمرد و آقا هستى.مروت اين است كه انسان به دشمنان خودش هم محبتبورزد.
حافظ مىگويد:
آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت،با دشمنان مدارا
ولى فرمان اسلام از اين بالاتر است،اگر به اسلام نزديكتر مىشد چنين مىگفت:با دوستان مروت،با دشمنان هم مروت و مردانگى.اينكه ابا عبد الله در وقتى كه دشمنش تشنه استبه او آب مىدهد،معنايش مروت است.اين بالاتر از شجاعت است،همان طور كه على عليه السلام اين كار را كرد.
صبح عاشورا بود.اول كسى كه به طرف خيمههاى حسين بن على عليه السلام دويد تا ببيند اوضاع از چه قرار است،شمر بن ذى الجوشن بود.وقتى از پشتخيمهها آمد،ديد خيمهها را به هم نزديك كرده و خندقى كندهاند و خار جمع كرده و آتش زدهاند.خيلى ناراحتشد كه از پشت نمىشود حمله كرد.شروع كرد به فحاشى.يكى از اصحاب گفت:آقا!اجازه بدهيد همين جا[يك تير]حرامش كنم.فرمود:نه.گفت:من او را مىشناسم كه چه جنس كثيفى دارد،چقدر فاسق و فاجر است.فرمود:مىدانم ولى ما هرگز شروع به جنگ نمىكنيم و لو اينكه به نفع ما باشد.
اين دستور اسلام بود.در اين زمينه داستانها داريم.از جمله داستان و بلكه داستانهاى امير المؤمنين در صفين است كه يكى از آنها را برايتان نقل مىكنم.مردى استبه نام كريب بن صباح از لشكر معاويه.آمد و مبارز طلبيد.يكى از شجاعان لشكر امير المؤمنين كه جلو بود،به ميدان رفت ولى طولى نكشيد كه كريب اين مرد صحابى امير المؤمنين را كشت و جنازهاش را به يك طرف انداخت و دوباره مبارز طلبيد.يك نفر آمد،او را هم كشت.بعد از اينكه كشت، فورا از اسب پايين پريد و جنازهاش را روى جنازه اولى انداخت.باز گفت:مبارز مىخواهم.چهار نفر از اصحاب على عليه السلام را به همين ترتيب كشت.مورخين نوشتهاند بازو و انگشتان اين مرد به قدرى قوى بود كه سكه را با دستش مىماليد و اثر سكه محو مىشد.همچنين نوشتهاند اين مرد آن قدر از خود چابكى و سرعت نشان داد و در شجاعت و زورمندى هنرنمايى كرد كه افرادى از اصحاب على كه در صفوف جلو بودند،به عقب رفتند تا در رو در بايستى گير نكنند.اينجا بود كه على عليه السلام خودش آمد و با يك گردش،او را كشت و جنازهاش را به يك طرف انداخت.«الا رجل؟»دومى آمد.دومى را هم كشت و فورا جنازهاش را روى اولى انداخت.دوباره گفت:«الا رجل؟»تا چهار نفر.ديگر كسى جرات نكرد بيايد.آن وقت على عليه السلام آيه قرآن را خواند: فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم و اتقوا الله (13) .بعد گفت:اى اهل شام!اگر شما شروع نكرده بوديد،ما هم شروع نمىكرديم.چون شما چنين كرديد،ما هم اين كار را كرديم (14) .
ابا عبد الله هم چنين بود.در تمام روز عاشورا مقيد بود كه جنگ را آنها كه به ظاهر مسلمان و گوينده شهادتين بودند شروع كنند.گفت:بگذاريد آنها شروع كنند،ما هرگز شروع نمىكنيم.
2.ايثار
مىآييم سراغ ايثار،يكى ديگر از عناصر اخلاقى موجود در اين حادثه.چه نمايشگاه ايثارى بوده است كربلا!شما ببينيد آيا براى ايثار تجسمى بهتر از داستان جناب ابوالفضل العباس مىتوان پيدا كرد؟يك نمونه از صدر اسلام برايتان عرض مىكنم ولى آنجا قهرمان چند نفرند نه يك نفر.شخصى مىگويد:در يكى از جنگهاى اسلامى از ميان مجروحين عبور مىكردم، شخصى را ديدم كه افتاده و لحظات آخرش را طى مىكند(و مجروح چون معمولا خون زياد از بدنش مىرود،بيشتر تشنه مىشود).من فورا فهميدم كه اين شخص به آب احتياج دارد. رفتم يك ظرف آب آوردم كه به او بدهم.اشاره كرد كه آن برادرم مثل من تشنه است،آب را به او بدهيد.رفتم سراغ او.او هم اشاره كرد به يك نفر ديگر كه آب را به او بدهيد.رفتم سراغ او(بعضى نوشتهاند سه نفر بودهاند و بعضى نوشتهاند ده نفر).تا سراغ آخرى رفتم،ديدم تمام كرده است.برگشتم به ما قبل آخر،ديدم او هم تمام كرده.ماقبل او هم تمام كرده.به اولى كه رسيدم،ديدم او هم تمام كرده است.بالاخره من موفق نشدم به يك نفر از اينها آب بدهم،چون به سراغ هر كدام كه رفتم گفتبرو به سراغ ديگرى.اين را مىگويند«ايثار»كه يكى از باشكوهترين تجليات عاطفى روح انسان است.
چرا سوره«هل اتى»نازل مىشود كه در آن مىفرمايد: و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا.انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا (15) ؟براى ارج نهادن به ايثار. تجلى دادن اين عاطفه انسانى و اسلامى يكى از وظايف حادثه كربلا بوده است و گويى اين نقش به عهده ابوالفضل العباس گذاشته شده بود.ابوالفضل بعد از آنكه چهار هزار مامور شريعه فرات را كنار زده است،وارد آن شده و اسب را داخل آب برده استبه طورى كه آب به زير شكم اسب رسيده و او مىتواند بدون اينكه پياده شود مشكش را پر از آب كند.همينكه مشك را پر از آب كرد،با دستش مقدارى آب برداشت و آورد جلوى دهانش كه بنوشد.ديگران از دور ناظر بودند.آنها همين قدر گفتهاند:ما ديديم كه ننوشيد و آب را ريخت.ابتدا كسى نفهميد كه چرا چنين كارى كرد.تاريخ مىگويد:«فذكر عطش الحسين عليه السلام» (16) يادش افتاد كه برادرش تشنه است،گفتشايسته نيستحسين در خيمه تشنه باشد و من آب بنوشم. حال تاريخ از كجا مىگويد؟از اشعار ابوالفضل.چون وقتى كه بيرون آمد،شروع كرد به رجز خواندن.از رجزش فهميدند كه چرا ابوالفضل تشنه آب نخورد.رجزش اين بود:
يا نفس من بعد الحسين هونى فبعده لا كنت ان تكونى
خودش با خودش حرف مىزند،خودش را مخاطب قرار داده و مىگويد:اى نفس عباس! مىخواهم بعد از حسين زنده نمانى،تو مىخواهى آب بخورى و زنده بمانى؟عباس!حسين در خيمهاش تشنه است و تو مىخواهى آب گوارا بنوشى؟به خدا قسم رسم نوكرى و آقايى،رسم برادرى،رسم امام داشتن،رسم وفادارى چنين نيست.سراسر وفا بود.
مردى استبه نام عمرو بن قرظة بن كعب انصارى كه از اولاد انصار مدينه است.او ظاهرا از آن كسانى است كه در وقت نماز ابا عبد الله خودشان را سپر ابا عبد الله كرده بودند.آنقدر تير به بدن اين مرد خورد كه ديگر افتاد.لحظات آخرش را طى مىكرد.ابا عبد الله خودشان را به بالينش رساندند.تازه در باره خودش شك مىكند كه آيا به وظيفه خود عمل كرده يا خير، مىگويد:«اوفيتيا ابا عبد الله؟»آيا من توانستم وفا كنم يا نه؟
3.مساوات اسلامى
مىرويم سراغ مساوات اسلامى،برادرى و برابرى اسلامى.كسانى كه ابا عبد الله خود را به بالين آنها رسانده است،عده معدودى هستند.دو نفر از آنها افرادى هستند كه ظاهرا مسلم است كه قبلا برده بودهاند،يعنى بردههاى آزاد شده بودهاند.اسم يكى از آنها«جون»است كه مىگويند مولى ابى ذر غفارى،يعنى آزاد شده جناب ابوذر غفارى.اين شخص سياه است و ظاهرا بعد از آزادىاش،از در خانه اهل بيت پيغمبر دور نشده استيعنى حكم يك خدمتكار را در آن خانه داشته است.در روز عاشورا همين جون سياه مىآيد نزد ابا عبد الله و مىگويد:به من اجازه جنگ بدهيد.حضرت مىفرمايد:نه،براى تو الآن وقت اين است كه بروى بعد از اين در دنيا آقا باشى،اينهمه خدمت كه به خانواده ما كردهاى بس است،ما از تو راضى هستيم.او باز التماس و خواهش مىكند.حضرت امتناع مىكند.بعد اين مرد افتاد به پاى ابا عبد الله و شروع كرد به بوسيدن كه آقا!مرا محروم نفرماييد،و بعد جملهاى گفت كه ابا عبد الله جايز ندانست كه به او اجازه ندهد.عرض كرد:آقا!فهميدم كه چرا به من اجازه نمىدهيد،من كجا و چنين سعادتى كجا!من با اين رنگ سياه و با اين خون كثيف و با اين بدن متعفن شايسته چنين مقامى نيستم.فرمود:نه،به خاطر اين نيست،برو.مىرود و رجز مىخواند،كشته مىشود.ابا عبد الله به بالين اين مرد رفت.در آنجا دعا كرد،گفت:خدايا در آن جهان چهره او را سفيد و بوى او را خوش گردان،خدايا او را با ابرار محشور كن(ابرار ما فوق متقين هستند، ان كتاب الابرار لفى عليين (17) ،خدايا در آن جهان بين او و آل محمد شناسايى كامل بر قرار كن.
ديگرى رومى است(ترك هم گفتهاند).وقتى از روى اسب افتاد،ابا عبد الله خودشان را به بالين او رساندند.اينجا ديگر منظره فوق العاده عجيب است.در حالى كه اين غلام بى هوش بود و روى چشمهايش را خون گرفته بود،ابا عبد الله سر او را روى زانوى خودشان قرار دادند و بعد با دستخود خونها را از صورت و از جلوى چشمانش پاك كردند.در اين بين كه به حال آمد،نگاهى به ابا عبد الله كرد و تبسمى نمود.ابا عبد الله صورتشان را بر صورت اين غلام گذاشتند،كه اين ديگر منحصر به همين غلام است و على اكبر،در باره كس ديگرى تاريخ چنين چيزى را ننوشته است:«و وضع خده على خده» (18) يعنى صورت خودش را بر صورت او گذاشت.او آنچنان خوشحال شد كه تبسم كرد:«فتبسم ثم صار الى ربه(رضى الله عنه)» (19) .
گر طبيبانه بيايى به سر بالينم به دو عالم ندهم لذت بيمارى را
سرش به دامن حسين بود كه جان به جان آفرين تسليم كرد.
گفت:
اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم
ما در حادثه عاشورا از تمام جنبههاى اسلامى،اخلاقى،اجتماعى،اندرزى،پرخاشگرى، توحيدى،عرفانى،اعتقادى تجسمهايى مىبينيم و افرادى كه به اصطلاح اين نقشها را انجام دادهاند،از طفل شير خوار تا پيرمرد هفتاد و بلكه هشتاد ساله و تا پيرزن مادر جناب عبد الله بن عمير كلبى هستند.
مادر فداكار
سه نفر هستند كه با زن و بچه خدمت ابا عبد الله آمدهاند كه بعد زن و بچههايشان رفتند در حرم ابا عبد الله و با آنها بودند.بقيه زن و بچههايشان همراهشان نبودند.يكى مسلم بن عوسجه است،ديگرى عبد الله بن عمير كلبى است و يكى ديگر مردى استبه نام حرث بن جنادة الانصارى.
در باره عبد الله بن عمير نوشتهاند كه اين مرد در خارج كوفه بود كه اطلاع پيدا كرد جريانهايى در كوفه رخ داده و لشكر فراهم مىكنند براى اينكه به جنگ ابا عبد الله بروند.او از مجاهدين اسلام بود.با خودش گفت:به خدا قسم من سالها با كفار به خاطر اسلام جنگيدهام و هرگز آن جهادها به پاى اين جهاد نمىرسند كه من از اهل بيت پيغمبر دفاع كنم.آمد به خانه،به زنش گفت:من چنين فكرى كردهام.گفت:بارك الله!فكر بسيار خوبى كردهاى ولى به يك شرط.گفت:چه شرطى؟گفت:بايد مرا با خودت ببرى.زن را كه با خودش برد،مادرش را هم برد،و اينها چه زنهايى هستند!اين مرد خيلى شجاع بود و با دو نفر از غلامان عمر سعد و عبيد الله زياد-كه خودشان داوطلب شدند-جنگيد و هر دوى آنها را كه افراد بسيار قويى بودند از بين برد،به اين ترتيب كه بعد از داوطلب شدن آن دو نفر،ابا عبد الله نگاهى به اندام و شانهها و بازوهاى اين مرد كردند و فرمودند:اين مرد ميدان آنهاست،و رفت و مرد ميدانشان هم بود.
اول«يسار»نامى آمد كه غلام عمر سعد بود.عبد الله بن عمير او را از پاى در آورد،ولى قبلا كسى از پشتسر به جناب عبد الله حمله كرد و اصحاب ابا عبد الله فرياد كشيدند:از پشتسر مواظب باش.اما تا به خود آمد،او شمشيرش را فرود آورد و پنجههاى دست عبد الله قطع شد ولى با دست ديگرش او را هم از بين برد.در همان حال آمد خدمت ابا عبد الله،در حالى كه رجز مىخواند.به مادرش گفت:مادر!آيا خوب عمل كردم؟گفت:نه،من از تو راضى نيستم،من تا تو را كشته نبينم،از تو راضى نمىشوم.زنش هم بود.البته زنش جوان بود.به دامن عبد الله بن عمير آويخت.مادر گفت:مادر!مبادا اينجا به حرف زن گوش كنى،اينجا جاى گوش كردن به حرف زن نيست.اگر مىخواهى كه من از تو راضى باشم جز اينكه شهيد بشوى راه ديگرى ندارد.اين مرد مىرود تا شهيد مىشود.بعد سر او را مىبرند و به طرف خيام حرم مىاندازند(چند نفر هستند كه سرهايشان به طرف خيام حرم پرتاب شده،يكى از آنها اين مرد است).اين مادر سر پسر خود را مىگيرد و به سينه مىچسباند،مىبوسد و مىگويد:پسرم! حالا از تو راضى شدم،به وظيفه خودت عمل كردى.بعد مىگويد:ولى ما چيزى را كه در راه خدا داديم پس نمىگيريم.همان سر را به سوى يكى از افراد دشمن پرتاب مىكند و بعد عمود خيمهاى را بر مىدارد و شروع مىكند به حمله كردن:«انا عجوز سيدى ضعيفة» (20) من پيرزن ضعيفهاى هستم،پيرزن ناتوانم،اما تا جان دارم از خاندان فاطمه دفاع مىكنم.
طفل شهيد
در كربلا ده يا نه طفل غير بالغ شهيد شدند.در مورد يكى از آنها تاريخ مىنويسد:«و خرج شاب قتل ابوه فى المعركة» (21) جوانى كه پدرش در معركه شهيد شده بود(ولى نگفتهاند كه پدرش چه كسى بود،يعنى براى ما مشخص نيست)آمد خدمت ابا عبد الله و گفت:اجازه بدهيد من به ميدان بروم.فرمود:نه.همچنين فرمود:به اين جوان اجازه ندهيد به ميدان برود كه پدرش كشته شده است.همين بس است و مادرش هم در اينجا حاضر است،شايد او راضى نباشد.عرض كرد:يا ابا عبد الله!اصلا اين شمشير را مادرم به كمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به راه پدر و جان خودت را به قربان جان ابا عبد الله كن. شروع كرد به خواهش و التماس كردن تا ابا عبد الله به او اجازه داد.و سر اينكه معلوم نشد كه او پسر مسلم بن عوسجه بوده يا پسر حرث بن جناده اين است كه اين هر دو با خاندانشان در كربلا بودهاند.البته عبد الله بن عمير هم با خاندانش در كربلا بوده،ولى اين قدر معلوم است كه او فرزند عبد الله بن عمير نبوده است.وقتى اين بچه به ميدان آمد،بر خلاف اغلب افراد كه خودشان را به پدر و جدشان معرفى مىكردند كه من فلانى هستم پسر فلانى،اين كار را نكرد بلكه طور ديگرى حرف زد كه در منطق،گوى سبقت را از همه ربود.وسط ميدان كه رسيد، فرياد زد:
اميرى حسين و نعم الامير سرور فؤاد البشير النذير (22)
اى مردم!اگر مىخواهيد مرا بشناسيد،من آن كسى هستم كه آقاى او حسين است،او كه مايه خوشحالى قلب پيغمبر است.مىبينيد بچه،بزرگ،شير خوار،هر كدام در اين حادثه مقامى دارند(مقام عجيبى)،حال مقام اهل بيت پيغمبر،وظيفه و رسالتى كه زنها از نظر تبليغ داشتند به جاى خود،و در همه اينها خاندان ابا عبد الله،خودشان از همه پيش هستند.
اينجا مرثيهاى از يكى از فرزندان امام حسن عليه السلام مىگويم.جناب قاسم برادرى دارد به نام عبد الله.امام حسن ده سال قبل از امام حسين شهيد شد،مسموم شد و از دنيا رفت. سن اين طفل را هم ده سال نوشتهاند،يعنى وقتى كه پدر بزرگوارش از دنيا رفته،او تازه به دنيا آمده و شايد بعد از آن بوده است.به هر حال از پدر چيزى يادش نبود.و در خانه ابا عبد الله بزرگ شده بود و ابا عبد الله براى او،هم عمو بود و هم به منزله پدر.ابا عبد الله به عمه اين طفل،به خواهر بزرگوارش زينب سپرده بود كه مراقب اين بچهها بالخصوص باشند.اين پسر بچهها مرتب تلاش مىكردند كه خودشان را به وسط معركه برسانند ولى مانع مىشدند. نمىدانم در آن لحظات آخر كه ابا عبد الله در گودال قتلگاه افتاده بودند،چطور شد كه يكمرتبه اين طفل ده ساله از خيمه بيرون زد و تا زينب(سلام الله عليها)دويد كه او را بگيرد، خودش را از دست زينب رها كرد و گفت:«و الله لا افارق عمى» (23) به خدا قسم من از عمويم جدا نمىشوم.به سرعتخودش را به ابا عبد الله رساند در حالى كه ايشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حركتبرايشان خيلى كم بود.اين طفل آمد و آمد تا خودش را به دامن عموى بزرگوار انداخت.
ابا عبد الله او را در دامن گرفت.او شروع كرد به صحبت كردن با عمو.در همان حال يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به ابا عبد الله بزند.اين بچه ديد كه كسى آمده به قصد كشتن ابا عبد الله،شروع كرد به بد گويى كردن:اى پسر زناكار!تو آمدهاى عموى مرا بكشى؟به خدا قسم من نمىگذارم.او كه شمشيرش را بلند كرد،اين طفل دستخودش را سپر قرار داد.در نتيجه بعد از فرود آمدن شمشير،دستش به پوست آويخته شد.در اين موقع فرياد زد:يا عماه! عمو جان!ديدى با من چه كردند؟!
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم
پىنوشتها:
1- توبه/111.
2- «مولى»از لغاتى است كه در زبان عربى معانى متعددى دارد.گاهى به معنى آزاده شده و بسيارى اوقات به
معنى كسى است كه با شخص يا قوم ديگر عقد ولاء داشته باشد،يعنى هم پيمان شده كه مجاور آنها باشد يا از يكديگر دفاع كنند.اگر مىگفتند فلان كس از موالى است،يعنى از كسانى است كه هم پيمان است.اينكه مىگويند مولى يعنى برده،درست نيست.وقتى مىگويند اعراب ايرانيان را«موالى»مىخواندند،مسلما منظور بردگان نبوده است،به ايرانيان كه برده نمىگفتند.
3- در زيارت ناحيه مقدسه،شوذب مولى شاكر نام برده شده است.
4- بحار الانوار،ج 44/ص 367.
5- نظير اين عبارت در مقتل مقرم،ص 357 و قمقام زخار ص 262 آمده است.
6- فجر/27-30.
7- بحار الانوار،ج 45/ص 53.
8- ارشاد شيخ مفيد،ص 235.
9- اللهوف،ص 41.
10- همان،ص 50.
11- همان،ص 33.
12- توبه/128.
13- بقره/194.
14- وقعة الصفين،تاليف نصر بن مزاحم المنقرى،ص 315.
15- دهر/8 و9.
16- ينابيع المودة،ج 2/ص 165.
17- مطففين/18.
18 و 19.بحار الانوار،ج 45/ص 30.
20- تمام بيت اين است:
انا عجوز سيدى ضعيفة خاوية بالية نحيفة(بحار الانوار،ج 45/ص 28)2.بحار الانوار،ج 45/ص 27.
21- بحار الانوار ج 45/ص 27.
22- بحار الانوار،ج 45/ص 53.