
7- شرايط مبلغ،و تاثير تبليغى اهل بيت امام در مدت اسارتشان
بحثى كه باقى ماند دو چيز بود،يكى شرايط پيام رسان كه در بحث كلىاى كه راجع به تبليغ مىكرديم آن را يكى از شرايط چهار گانه موفقيتيكى پيام شمرديم.گفتيم كه يك پيام براى اينكه موفق باشد چند شرط لازم دارد.اولين شرط،قدرت محتوا و به تعبير قرآن حقانيت آن پيام است.دوم،به كار بستن متد و روش و اسلوب صحيح پيام رسانى است.سوم،استفاده كردن از وسايل و امكانات طبيعى و صنعتى(هر دو)ولى به صورت مشروع و با پرهيز از افراط و تفريط.افراط به معنى استفاده كردن از وسايل نامشروع كه قهرا نتيجه معكوس مىدهد،و تفريط به معنى جمود ورزيدن[در استفاده از وسايل مشروع]كه آن هم باعث ضعف نيروى تبليغى مىشود.چهارم كه باقى ماند،لياقت و شخصيتشخص پيام رسان است.همچنين در مساله«عنصر تبليغ در نهضتحسينى»كه توام بود با بحث تبليغ،قسمتهايى از تاثير تبليغى اهل بيت عليهم السلام در مدت اسارتشان از كربلا تا كوفه و از كوفه تا شام و در كوفه و شام و بعد در دوره به اصطلاح آزادىشان-كه شكل اسير نداشتند و از شام به مدينه فرستاده شدند-باقى ماند و لازم بود در اين باب بحث كنيم.اين دو قسمتباقيمانده قهرا به يكديگر مربوطند.
شرايط پيام رسان
مساله شرايط مبلغ و پيام رسان از آن مسائلى است كه درست نمىدانم به چه علتى در جامعه ما خيلى كوچك گرفته شده است.ارزش بعضى از مسايل در جامعه محفوظ است،ولى ارزش واقعى بعضى ديگر به علل خاصى از بين مىرود.مثالى برايتان عرض مىكنم:يكى از شؤون دينى اجتماعى ما مقام افتاء و مرجعيت تقليد است كه يك مقام عالى روحانى است. خوشبختانه جامعه ما اين مقام را در حد خودش مىشناسد.هر كس كه فى الجمله به امور مذهبى وارد باشد وقتى مىشنود مرجع تقليد،فورا در ذهنش مردمى كه اقلا چهل پنجاه سال به اصطلاح استخوان خرد كرده،زحمت كشيده،سرش در قرآن و تفسير و حديث و فقه بوده،سالها نزد استادان عاليقدر درس خوانده،سالها تدريس كرده،كتابها نوشته و تاليف كرده مجسم مىشود.و اين درست است و بايد هم چنين باشد و خدا نكند كه اين مقام در ذهنها سقوط كند،آنچنان كه مقام تبليغ و مبلغ سقوط كرده است.
در دوران گذشته اسلام مطلب اين طور نبوده است.شما اگر به كتب رجال مراجعه كنيد مىبينيد عده زيادى از علما به نام واعظ يا خطيب معروفند:خطيب رازى،خطيب تبريزى، خطيب بغدادى،خطيب دمشقى.كلمه«خطيب»جزء نام اين افراد نيست.اينها چگونه اشخاصى بودند؟آيا در حد يك روضه خوانى بودند كه ما اكنون در جامعه خودمان مىشناسيم؟هر كدام از كسانى كه به نام«خطيب»معروف هستند،دريايى از علم بودهاند.مثلا خطيب رازى همين فخر الدين رازى معروف است(امام فخر)كه يكى از كتابهايش تفسير كبير است كه در سى جزء منتشر شده است و كتاب بسيار بزرگى است(مثل اينكه اخيرا در بيست جزء منتشر كردهاند)و يكى از تفاسيرى است كه مزاياى بسيار زيادى دارد.اين مرد در طب،نجوم،فلسفه،منطق،حديث،فقه و وعظ و خطابه وارد بوده و كسى است كه اشارات بوعلى سينا را شرح كرده و ايرادها بر بوعلى سينا گرفته است و تنها خواجه نصير الدين طوسى بود كه توانست ايرادهاى او را از بوعلى سينا رفع و بر طرف كند.اين شخص يك واعظ و خطيب زبر دست در تاريخ اسلام است.
آن كه به«خطيب بغدادى»معروف است صاحب كتاب تاريخ بغداد است كه يكى از مدارك معتبر تاريخى است.آن كه به او«خطيب تبريزى»مىگويند همين كسى است كه متن كتاب مطول-كه يكى از متون اصلى ادبيات عربى در علم معانى و بيان و بديع است-از اوست،و همچنين اشخاص ديگر.مثلا مرحوم مجلسى(رضوان الله عليه)از علماى بزرگ شيعه است كه در عين حال يك واعظ و خطيب بوده است.
در گذشته در ميان علماى اسلام مقام خطيب و مبلغ و واعظ،مقام كسى كه اسلام را معرفى مىكرد،همپايه مقام مرجعيت تقليد بود،يعنى همين طور كه امروز اگر كسى ادعا كند كه من رساله نوشتهام و مرجع تقليدم،محال است كه شما قبول كنيد،و مىپرسيد:آقا كجا و پيش كدام مجتهد درس خوانده؟و اين آقا سنش هنوز مثلا چهل سال بيشتر نيست،در گذشته در مورد يك مبلغ نيز اينچنين دقيق بودند.در سن چهل سالگى ادعا مىكند كه من مرجع تقليد هستم،ديگر نمىداند كه نه آقا،درس خواندن خيلى لازم است،چهل پنجاه سال درس خواندن لازم است تا كسى به اين پايه برسد كه بتواند او را مجتهد،فقيه،مفتى و شايسته براى استنباط و استخراج احكام فقهى و شرعى دانست.
مثلا اگر مىگويند مرحوم آيت الله بروجردى،شما اجمالا و به طور سر بسته مىدانيد كه اين مرد چندين سال زحمت كشيده است.تا نزديك سى سالگى در اصفهان بوده،در اين شهر اساتيد بزرگى ديده،فقه و اصول و فلسفه و منطق را تحصيل كرده است.در حالى كه در اصفهان يك استاد محقق و مجتهد بوده و به مقام اجتهاد رسيده است،به نجف مىرود و در حوزه درس مرحوم آيت الله آخوند خراسانى شركت مىكند و سالها يكى از بهترين شاگردان ايشان بوده است.مرحوم آقا سيد محمد باقر قزوينى يكى از علماى قم بود،پيرمرد بود و تقريبا سالهاى اولى كه ما در قم بوديم يعنى سى سال پيش فوت كرد.ايشان نقل مىكرد كه ما در درس مرحوم آخوند خراسانى بوديم (1) ،يك وقت همين مرحوم آيت الله بروجردى كه در آن وقت جوان بود، بلند شد،اعتراض به حرف استاد داشت،حرف خودش را تقرير كرد (2) . مرحوم آخوند گفت:يك بار ديگر بگو.بار ديگر گفت.آخوند فهميد راست مىگويد،ايرادش وارد است،گفت:الحمد لله نمردم و از شاگرد خودم استفاده كردم.تازه اين مرد بعد از چند سال نجف ماندن به ايران بر مىگردد.مگر در اين موقع به مقام مرجعيت تقليد مىرسد؟نه،تازه سى سال ديگر يكسره كار مىكند.
من در سال 22 اين توفيق را پيدا كردم كه رفتم بروجرد در خدمتشان(ايشان در زمستان 23 به قم آمدند و در سال 22 هنوز در بروجرد بودند).ماه شعبان بود.پانزدهم شعبان كه شد طبق سنت آن درسى را كه مىگفتند(خارج مكاسب بود)تعطيل كردند،گفتند:اين پانزده روز را مىخواهم يك بحث كوچكى بكنيم،و يادم هستبحث مسيحيت را پيش كشيدند و گفتند:من اين مساله را در حدود چهل و چند سال پيش كه در اصفهان بودم يك بار مطالعه كردهام،تحقيق كرده و نوشتهام،و نوشتهام را دارم،و بعد از آن ديگر به اين مساله مراجعه نكردهام.حالا مىخواهم بعد از چهل و چند سال بار ديگر روى اين مساله مطالعه كنم.بعد خودشان گفتند:مىخواهم به نوشتههاى خودم مراجعه نكنم بلكه از نو مطالعه كنم و سپس مراجعه كنم،ببينم آيا با آن وقت فرق كرده يا نه؟بعد از ده پانزده روز كه بحث كردند،رفتند آن جزوه خودشان را آوردند.وقتى خواندند ديدند تمام آنچه كه حالا به ذهنشان رسيده است، در چهل و چند سال پيش نيز رسيده،با اين تفاوت كه ذهن حالا پختهتر و ورزيدهتر شده و آن وقت اصولىترين و قاعدهاىتر بوده،حالا به متن اسلام واردتر است.گفتند:از نظر تحقيق فرق نكرده،فقط ذهنت ما فقاهتىتر شده است.اين،مقام يك مرجع تقليد است و بايد هم چنين باشد.و من از اين مىترسم كه جامعه ما اين را فراموش كند،مردم افرادى را كه صلاحيت ندارند بپذيرند.ولى اين مقام محفوظ است و بايد هم محفوظ باشد.
اگر بگويم مقام تبليغ اسلام،رساندن پيام اسلام به عموم مردم،معرفى و شناساندن اسلام به صورت يك مكتب،از مرجعيت تقليد كمتر نيست تعجب نكنيد،مقامى است در همان حد. البته براى مرجعيت تقليد يك چيزهايى لازم است كه براى يك مبلغ لازم نيست،ولى جامعه ما به اين مساله كه مىرسد همه چيز را فراموش مىكند.شما ببينيد در جامعه ما سرمايه مبلغ شدن چيست و مبلغ شدن از كجا شروع مىشود؟اگر كسى آواز خوبى داشته باشد و بتواند چهار تا شعر بخواند،كم كم به صورت يك مداح در مىآيد،مىايستد پاى منبرها و شروع مىكند به مداحى و مرثيه خواندن.بعد شما مىبينيد كه يك شالكى هم به سر خودش بست و آمد روى پله اول منبر نشست.مدتى به اين ترتيب سخن مىگويد.بعد،از اين كتاب جودى،جوهرى،جامع التفصيل حكايتى،قصهاى نقل مىكند و يا به اصطلاح از صدر الواعظين نقل مىكند،كه وقتى از او مىپرسى از كجا نقل مىكنى،مىگويد از صدر الواعظين يا لسان الواعظين.هر كس خيال مىكند كتابى استبه نام«صدر الواعظين»،وقتى كه دقت مىكنيم مىفهميم كه مىخواهد بگويد از سينه ديگران،از زبان ديگران شنيدهام.چند تا از اين ياد بگير،چند تا از ديگرى،دروغ،راست،اصلا خبر ندارد قضيه چه هست.كم كم چهار تا پا منبرى جور مىكند و از پله پايين مىآيد پله بالاتر،كم كم مىآيد بالاتر و عوام مردم را جمع مىكند.و اكثر بانيان مجلس فقط روى يك مساله تكيه مىكنند و آن جمعيت كشيدن است كه چه كسى بهتر مىتواند جمعيت جمع كند.آخر اين جمعيت كشيدن براى حرف حسابى گفتن است.بعد كه جمعيت جمع شد،چه حرفى مىگويد؟اين خيانت استبه اسلام،خيانت است نسبتبه اسلام كه مطلب از يك آواز گرم شروع بشود.و اين قاعدهاى است كه عموميت دارد و در بسيارى از جاها كه ما بودهايم،معيار و ملاك همين بوده است و از امثال چنين چيزى مطلب شروع مىشده است.و واى به حال ما در اين عصر،در عصر علم،در عصر شك و ترديد،در عصر شبهه،در عصرى كه براى اسلام اينهمه مخالف خوانىها هست و روزى نيست كه در روزنامهها و مجلات،انسان يك چيزى بر عليه اسلام نبيند يا در مقالات راديويى يك گوشهاى نشنود.چرا روزنامهها در باره كلمه«مهر»جو درست كردهاند؟! (3) در چنين عصرى تو بايد بلد باشى حرف خودت را خوب بزنى،استدلال كنى.اگر در اعصار گذشته مبلغ شرايط سخت و سنگينى داشت،در زمان ما آن شرايط ده برابر و صد برابر شده است.
شرط اول:شناخت اسلام به صورت يك مكتب
اولين شرط براى يك نفر مبلغ شناسايى خود مكتب است،شناسايى ماهيت پيام است،يعنى كسى كه مىخواهد پيامى را به جامعه برساند بايد خودش با ماهيت آن پيام آشنا باشد،بايد فهميده باشد كه هدف اين مكتب چيست،اصول و پايههاى اين مكتب چيست،راه اين مكتب چيست و به كجا مىرسد،اخلاق و اقتصاد و سياست اين مكتب چيست،معارف اين مكتب چيست،توحيد و معاد اين مكتب چيست،احكام و مقررات اين مكتب چيست.آخر مگر كسى مىتواند پيامى را به مردم برساند بدون آنكه خودش آن پيام را شناخته و درك كرده باشد؟! اين مثل اين است كه بگوييم يك نفر مرجع تقليد باشد اما فقه نخوانده باشد.چطور مىشود كسى مرجع تقليد باشد و بخواهد بر اساس فقيه فتوا بدهد و فقه نخوانده باشد؟!و يا مثل اين است كه يك نفر مىخواهد طبيب باشد اما پزشكى نخوانده باشد.از اينجا معلوم مىشود كه براى يك نفر مبلغ تا چه اندازه وسعت اطلاعات علمى و شناخت اسلام،آنهم به صورت يك مكتب لازم است.
اسلام خودش يك مكتب است،يك اندام است،يك مجموعه هماهنگ است،يعنى تك تك شناختن هم فايده ندارد،بايد همه را در آن اندام و تركيبى كه وجود دارد بشناسيم.ارزيابى ما در باره مسائل اسلامى بايد درستباشد.براى يك اندام،يك عضو به تنهايى ارزش ندارد.در اندام انسان،دست،پا،بينى،چشم،گوش،اعضاى درونى مثل معده،روده،قلب و مغز هر كدام يك عضو هستند،ولى آيا ارزش اين اعضا در اين اندام(با اينكه همه لازم و واجب هستند)يك جور است؟آيا اگر لازم شد ما يك عضو را فداى ديگرى كنيم،كدام عضو را فداى عضو ديگر مىكنيم؟آيا اگر لازم شد،قلب را فداى دست مىكنيم يا دست را فداى قلب؟معلوم است كه دست را فداى قلب مىكنيم چون بدون دست مىتواند زنده بماند ولى بدون قلب نمىتواند، بدون كبد يا مغز و اعصاب نمىتواند زنده بماند.اسلام هم اين گونه است،كه اين خودش بحثى استبه نام«اهم و مهم».
شرط دوم:مهارت در به كار بردن وسايل تبليغ،و شناسايى آنها
دومين شرط براى كسى كه حامل يك پيام است اولا مهارت در به كار بردن وسايل تبليغ و ثانيا شناسايى آنهاست،يعنى بايد بداند چه ابزارى را مورد استفاده قرار بدهد و چه ابزارى را مورد استفاده قرار ندهد و بلكه خودش از نظر ابزارهاى طبيعى،چه ابزارى را داشته باشد و چه ابزارى را نداشته باشد.
در حدود دوازده سال پيش،سخنرانيهايى كردم تحت عنوان«خطابه و منبر»كه در كتابى به نام«گفتار عاشورا»چاپ شده است (4) .يك سلسله بحثها را من در آنجا ذكر كردهام.در مورد خطبه،علما اساسا كتاب نوشتهاند.اصلا خطابه خودش يك فن است.ظاهرا اول كسى كه در اين فن كتاب نوشته ارسطوست و مسلمين كه آثار ارسطو را ترجمه كردند،خطابه را جزء منطق قرار دادند.بعدها در باره خطابه خيلى حرفها گفتند.بوعلى سينا كتابى حدود پانصد صفحه در باره خطابه دارد كه در آن در باره شرايط خطيب مىگويد:بدون شك خطيب بايد يك سلسله شرايط طبيعى هم داشته باشد مثل سخنورى و قدرت بيان.اين خودش نعمتى از نعمتهاى بزرگ الهى است و براى تبليغ،داشتن اين هنر طبيعى لازم است. «الرحمن.علم القرآن.خلق الانسان.علمه البيان» (5) .
داستان بعثت موسى بن عمران به رسالت را شنيدهايد.بعد از ده سال كه دوباره مىخواهد به مصر بر گردد،با همسرش حركت مىكند.شبى تاريك و بارانى است.زن حاملهاش را درد زايمان مىگيرد.هوا هم سرد است و بايد زنش را گرم كند ولى وسيله گرم كردن هم ندارد. ناگهان در نقطهاى از آن بيابان نورى را مىبيند(در وادى طور،وادى سينا).فكر مىكند آتش است.مىرود آنجا،معلوم مىشود كه آتش نيست،جريان،جريان ديگرى است.در همان جا موسى بن عمران مبعوث مىشود،ندا مىرسد كه از اين به بعد رسول ما هستى يعنى مبلغ خدا هستى،پيام ما را بايد به فرعون و فرعونيان برسانى.موسى مىفهمد كه يك مبلغ شرايطى دارد.پيغمبرى خودش را كافى نمىداند،تقاضاهايى دارد: «رب اشرح لى صدرى» خدايا به من حوصله فراوان بده،شرح صدر بده آنچنان كه عصبانى نشوم،ناراحت نشوم،به تنگ نيايم،دريا دلم كن كه كار تبليغ دريا دلى مىخواهد، «و يسر لى امرى» (6) اين اموريتسنگين را بر من آسان گردان(ببينيد كار تبليغ را ما چقدر كوچك مىشماريم و موسى بن عمران چقدر بزرگ مىشمارد).
مؤيد اين مطلب مطلبى است راجع به پيغمبر اكرم.قرآن كريم به پيغمبر اكرم راجع به ماموريتش يعنى تبليغ اسلام و هدايت مردم مىفرمايد: «انا سنلقى عليك قولا ثقيلا» (7) عن قريب يك بار سنگين به دوش تو خواهيم گذاشت.بارى است كه به دوش پيغمبر سنگينى مىكند،به دوش پيغمبران سنگينى مىكند!چه مىگوييم ما؟!
موسى عليه السلام در ادامه تقاضاهاى خود گفت: «و احلل عقدة من لسانى» خدايا گره را از زبان من باز كن،به من بيانى رسا و گوارا بده،سخنورى و ناطقه بده، «يفقهوا قولى» (8) به من قدرت تفهيم بده كه آن حقيقتى را كه به من وحى مىكنى به مردم القاء كنم و مردم بفهمند، درك كنند،رابطهاى بين من و مردم بر قرار كن كه مردم مطلب را عينا آن طورى كه تو مىخواهى از من بگيرند نه اينكه من چيزى بگويم و آنها پيش خود چيز ديگرى خيال كنند و من نتوانم آنچه را كه دارم بيان كنم.قدرت و قوه بيان يك امر طبيعى است(البته مقدارى از آن اكتسابى است)ولى امور طبيعى بايد با تمرين و اكتساب تقويتبشوند،مثل كارهاى ورزشى كه شخص بايد يك استعدادى داشته باشد و اين استعداد در اثر تمرينهاى ورزشى تكميل مىشود.
در عين حال خوشبختانه بايد گفت كه در جهان شيعه در اثر بركت امام حسين عليه السلام خطباى بسيار قوى و نيرومند و عاليقدر،چه از نظر بيان و چه از نظر غير بيان ظهور كردهاند و الحمد لله الآن هم چنين افرادى هستند كه انصافا از نظر نطق و سخنورى آيتى هستند.من در نظر ندارم اسم كسى را ببرم ولى چنين اشخاصى وجود دارند و جاى تشكر است و افراد زحمت كشيدهاى هستند و انصاف اين است كه در كار خودشان به اندازهاى كه شرايط برايشان مساعد بوده زحمات زيادى كشيدهاند.
موسى عليه السلام در ادامه سخنانش مىگويد: «و اجعل لى وزيرا من اهلى.هرون اخى» (9) خدايا من فكر مىكنم كه به تنهايى از عهده كار تبليغ و هدايت مردم بر نمىآيم،شريك و همكار مىخواهم.اما من بدبخت هنوز اين طور احساس نمىكنم،هنوز خيال مىكنم كه به تنهايى كافى هستم.همكار يعنى چه؟همفكر يعنى چه؟همگام يعنى چه؟من بايد به تنهايى كار كنم.ولى موسى مىگويد:خدايا كار تبليغ است،كار هدايت است،كار ارشاد مردم است،من پيغمبر به تنهايى از عهده اين كار بر نمىآيم،خدايا براى من يك شريك،كمك و معاون بفرست.كانديد هم مىكند،برادرم هارون از هر جهت مرد لايقى است،خدايا او را به كمك من بفرست. «كى نسبحك كثيرا.و نذكرك كثيرا» (10) براى چه؟اخلاص خودش را ذكر مىكند: خدايا ما هيچ هدفى نداريم جز اينكه مسبح تو را در دنيا زياد كنيم،حق پرست را در دنيا زياد كنيم،براى اين است كه من اين تقاضاها را از تو دارم و اين كمكها را از تو مىخواهم.
قرآن عين همينها را در باره پيغمبر اكرم ذكر مىكند ولى به صورت امور تحقق يافته.در مورد موسى به صورت خواسته او ذكر مىكند كه البته مستجاب شد.معلوم مىشود كه خدا پيغمبر را نيز براى همين هدف و رسالت و ايده مؤيد كرد به همان خواستهاى موسى بن عمران.مىفرمايد: «بسم الله الرحمن الرحيم.الم نشرح لك صدرك» اى پيامبر،اى حبيب ما، آيا ما سينه تو را باز نكرديم؟(سينه باز در عربى كنايه از روح وسيع است)آيا روح تو را وسيع نكرديم؟تو را دريا دل نكرديم؟ «و وضعنا عنك وزرك» .«وزر»يعنى بار سنگين.به گناه هم كه وزر مىگويند به خاطر اين است كه گناه بر خلاف حسنه(كار خوب)كه براى انسان حكم بال و نيرو را دارد و انسان را پرواز مىدهد و به او نيرو مىبخشد،بر عكس حكم بار را دارد و انسان را از حركتباز مىدارد.
موسى گفت: «يسر لى امرى» كار مرا آسان كن،اينجا مىگويد: «و وضعنا عنك وزرك» بار سنگين را از دوش تو برداشتيم. «الذى انقض ظهرك» (11) .اين خيلى عجيب است!براى توضيح معنى«انقض»مثالى ذكر مىكنم:اگر بالاى يك سقف چوبى،بار سنگينى مثلا جمعيت زيادى باشد كه ديگر اين سقف توانايى نگهدارى آن را نداشته باشد،يك وقتبه اصطلاح عاميانه خودمان صداى جرق جرق سقف را مىشنويم.عرب اينجا مىگويد:«انقض»يعنى چوبهاى سقف به صدا در آمد،كه اگر بار يك مقدار زيادتر باشد سقف مىشكند.مىفرمايد:اى پيغمبر! اين بار سنگين،ستون فقرات تو را مثل آن چوبها به صدا در آورده بود،كمرت را خم كرده بود، پشتت را شكسته بود.بعد پيغمبر را تسليت مىدهد: «فان مع العسر يسرا.ان مع العسر يسرا. فاذا فرغت فانصب.و الى ربك فارغب» (12) هرگز از سختى نترس،سستيها در سختيهاست، سستيها در ميان سختيها پديدار مىشود.باز تاكيد مىكند مطمئنا از سختى نترس كه سستيها همراه سختيهاست.وقتى اين آيه نازل شد،چهره پيغمبر اكرم از خوشحالى مىدرخشيد،متحلل شده بود،سرخ شده بود:وعده خداست،خدا گفته از سختى نترس.دوباره به من گفته از سختى نترس. «فاذا فرغت فانصب» از اين كارت كه فارغ شدى باز خودت را به كار پر مشقت ديگرى مشغول كن كه تو از سختى و مشقت ضرر نديدى و ضرر نخواهى ديد. «و الى ربك فارغب» .اين را شيعه اين طور تفسير مىكند كه ما اين بار سنگين را به وسيله على عليه السلام براى تو سبك كرديم،على را براى تو كمك فرستاديم،و شيعه حق دارد اين حرف را بزند و درست هم هست،يعنى منطق همين طور حكم مىكند.
پيغمبر اكرم در حديثى كه شيعه و سنى هر دو روايت كردهاند و متواتر است(و سنى هم نمىتواند آن را انكار كند زيرا سنيها بيشتر از شيعه روايت كردهاند)خطاب به على عليه السلام فرمود:«انت منى بمنزلة هارون من موسى»تو با من همان نسبت دارى كه هارون با موسى داشت «الا انه لا نبى بعدى» (13) با اين تفاوت كه هارون پيغمبر بود ولى چون بعد از من پيغمبرى نيست،تو بعد از من پيغمبر نيستى.يعنى همان طور كه خدا تقاضاى موسى بن عمران را مستجاب كرد و برايش در امر تبليغ و هدايت مردم شريك و كمك فرستاد،على جان! خدا تو را براى من كمك و معاون فرستاده است.پيغمبر صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام فرمود:«انت وزيرى».كلمه«وزير»در اصل لغتبه معناى كمك و معاون است.وزراء را كه به اين نام مىخواندند،چون كمكهاى پادشاهان بودند.اصلا كلمه وزير به معنى كمك دهنده است.اين است كه پيغمبر اكرم خطاب به على فرمود:تو وزير من يعنى كمك من هستى،همان طور كه هارون وزير موسى يعنى كمك موسى بود.
ببينيد،در خواستهاى موسى عليه السلام: «رب اشرح لى صدرى.و يسر لى امرى.و احلل عقدة من لسانى.يفقهوا قولى.و اجعل لى وزيرا من اهلى.هرون اخى» صد در صد منطبق استبا آنچه كه در باره پيغمبر اكرم به صورت انجام يافته است: «الم نشرح لك صدرك.و وضعنا عنك وزرك.الذى انقض ظهرك.و رفعنا لك ذكرك.فان مع العسر يسرا.ان مع العسر يسرا.فاذا فرغت فانصب.و الى ربك فارغب» .اگر معنى «انصب» را از ماده«نصب» نگيريم بلكه از ماده«نصب»بگيريم،يعنى مقصود اين باشد كه على عليه السلام را به خلافت نصب كن،باز مطلب صد در صد منطبق با آيات قرآن است.
مقام تبليغ
از همه اينها چه نتيجه مىگيريم؟نتيجه مىگيريم كه در منطق قرآن،كار تبليغ،كار هدايت و ارشاد مردم،كار بسيار بسيار دشوارى تلقى شده است،در حالى كه در جامعه ما اينقدر كوچك و سبك گرفته مىشود و كار به جايى رسيده كه ديگر اهل علم و فضل،هر كس كه سواد و معلومات داشته باشد،ننگش مىآيد منبر برود.مىگويند فلانى مرد عالمى است،در شانش نيست كه منبر برود و تبليغ كند!تقصير كيست؟تقصير جامعه است.جامعه اينقدر مقام تبليغ را تنزل داده و پايين آورده كه هر عالمى ننگ و عارش مىآيد،توهين به خودش مىداند كه شان تبليغ را به عهده بگيرد.الآن در جامعه ما الحمد لله اشخاصى هستند كه ذو فضيلتين هستند،هم امام جماعت هستند و هم خطيب(مثل آقاى دكتر مفتح (14) .ولى در جامعه ما شان پيشنماز از شان مبلغ بيشتر و بالاتر است.پيشنمازى كه هنرى نيست،ايستادن و ديگران به او اقتدا كردن كه هنرى نيست.چون من هر دو كار را كردهام مىگويم.من در محراب بودهام پيشنمازى كردهام،در منبر بودهام تبليغ كردهام.هميشه ديده و احساس كردهام كه وقتى در محراب هستم،در نظر مردم محترمتر هستم تا وقتى كه منبر رفتهام.خدا مىداند اين حقيقت است.در يك ماه رمضان،من در مسجدى منبر مىرفتم و مدتى ديگر پيشنمازى مىكردم.مىديدم وقتى كه پيشنماز هستم،در نظر مردم بزرگتر و محترمتر هستم تا وقتى كه حرف مىزنم.اين بود كه تشخيص مىدادم كه اين مردم،بى هنرى را بر هنر ترجيح مىدهند.
چرا بايد اين جور باشد؟ما خودمان هستيم كه اين مقام عظيم و منيع را پايين مىآوريم. پيغمبر اكرم خودش مبلغ بود،واعظ بود،منبر مىرفت.در ابتدا منبر نبود،ستونى بود كه رسول اكرم در حال ايستاده به آن تكيه مىكردند و براى مردم موعظه مىنمودند.بعد دستور دادند منبرى ساختند و از آن پس مىرفتند بالاى منبر مىنشستند(البته منبرهاى امروز عين منبر پيغمبر نيست).بيشتر نهج البلاغه منبرهاى على عليه السلام است.نهج البلاغه على عليه السلام سه قسمت است:خطبهها،نامهها و كلمات قصار.كلمات قصار جملات كوتاهى است كه ايشان در مواقع مختلفى فرموده است.مجموع نامهها و كلمات قصار،يك ثلث نهج البلاغه را تشكيل مىدهد.دو ثلث نهج البلاغه خطبههاى مولاست و تازه اينها همه خطبههاى مولا نيستبلكه به قول سيد رضى،مختار است از خطبهها يعنى قسمتهاى انتخاب شده است،و الا خطبهها خيلى بيش از اينها بوده است.مسعودى كه صد سال قبل از سيد رضى بوده است،در كتاب بسيار معتبر مروج الذهب-كه از مدارك معتبر تاريخ اسلام است-مىنويسد:الآن در حدود 480 خطبه از على عليه السلام در دست مردم است (15) ،در صورتى كه در نهج البلاغه بيش از 200 خطبه وجود دارد.تازه اين تعداد را سيد انتخاب كرده و قسمتهايى را نياورده است.بنا بر اين خطبههاى على عليه السلام شايد چهار برابر خطبههاى نهج البلاغه فعلى بوده است.
بيشتر نهج البلاغه همان منبرهاى على عليه السلام است.على عليه السلام منبر رفته است، منبرهايش را ضبط كردهاند و در نتيجه براى ما مانده است.و اين بيانگر عظمت و اهميت مقام تبليغ در اسلام است،در صورتى كه در ميان ما كوچك و حقير است.نتيجهاش اين است كه ديگر پيام اسلام نمىرسد.خودمان مطلب را خراب كردهايم.وقتى كه[قضيه]به اين وضع اجتماعى و به اين شكل در آمد كه هر عالمى براى اينكه حيثيت و مقامش محفوظ بماند(حالا آن عذر درست استيا نه،من كارى ندارم،بالاخره جريان اجتماعى كار خودش را مىكند)از خطابه خواندن و تبليغ و هدايت و ارشاد مردم پرهيز داشته باشد،كار تبليغ و هدايت و ارشاد به دست افرادى مىافتد كه هيچ گونه صلاحيتى ندارند و كارشان از جودى و جوهرى شروع شده است.آن وقت آيا مىتوان انتظار داشت كه پيام اسلام،پيام خدا،پيام پيغمبر،پيام على، اين مكتب عظيم و وسيع داراى جنبههاى مختلف دنيايى و آخرتى،سالم به دست مردم برسد؟ چه انتظار غلطى!
مقام شامخ زينب در تبليغ او بروز كرد.شما ببينيد اهل بيت امام حسين عليه السلام چه ماهرانه تبليغ كردهاند!دو سه نكته است كه تا انسان به اينها توجه نداشته باشد،چه ارزش تبليغ اهل بيت و در واقع به ارزش سفر تبليغاتىشان پى نمىبرد.كار ابا عبد الله حساب شده بود،يعنى اين سفر را به دست دشمن درست كرد.دشمن،اين سفر را به وجود آورد.دشمن به خيال خودش اسير حمل مىكند اما در حقيقت دارد مبلغ مىفرستد.
جبرگرايى،پشتوانه فكرى دستگاه يزيد
نكتهاى را عرض مىكنم:هميشه در جامعه بشرى هر قدرت جابرهاى هر اندازه زور داشته باشد بالاخره نياز به يك پشتوانه فكرى و فلسفى و عقيدتى دارد،يعنى يك نظام اعتقادى لازم دارد كه تكيه گاه نظام اقتصادى و سياسى و وضع موجود آن باشد.بشر بالاخره نياز به فكر دارد.اگر جامعهاى درستبه نظام فاسد حاكم بر خود فكر كند،محال است آن نظام بماند.اين است كه هر نظام موجودى،خودش را نيازمند به يك نظام فكرى و عقيدتى به عنوان تكيه گاه و پشتوانه مىداند،مىخواهد آن نظام به صورت يك فلسفه باشد،يك ايسم داشته باشد يا به صورت مذهب باشد.دستگاه يزيد نمىتوانستبدون يك پشتوانه فكرى و اعتقادى يا لا اقل بدون آنكه اعتقادات موجود مردم را توجيه كرده باشد كارش را انجام بدهد.خيال نكنيد آنها اينقدر احمق بودند كه بگويند سرها سر نيزه،گور پدر مردم و افكارشان!بلكه در هر حال در مقام اغفال افكار مردم و القاء يك سلسله افكار و انديشهها بودند تا فكر مردم قانع بشود كه وضع موجود بهترين وضع است و بايد همين طور باشد.البته در ميان يك عده مردم مذهبى بايد آن فكر رنگ و صورت مذهبى داشته باشد.چرا از شريح قاضى استمداد مىكنند؟براى اغناء فكر مردم تا به فكر مردم رنگ بدهند،و دادند.
در كربلا اين برنامه تا عصر عاشورا موفق بود.امام باقر عليه السلام مىفرمايد:سى هزار نفر در كربلا جمع شده بودند براى كشتن پسر پيغمبر«و كل يتقربون الى الله عز و جل بدمه» (16) و همه آنها به قصد قربت آمده بودند،به حسين بن على شمشير مىزدند براى اينكه به هشتبروند.البته رؤسا-به تعبيرى كه فرزدق كرد-جوالشان از رشوه پر شده بود ولى توده مردم كه اين حرفها سرشان نمىشد.فكر توده مردم را اغوا مىكردند،و اين خودش در برنامههاى ابن زياد بخصوص نقش اساسى داشت.يزيد در اثر شرابخوارى و اينكه كلهاش داغ مىشد،افسارش پاره مىشد و باطنش را بروز مىداد(گفت مستى و راستى)،در حال مستى حرف راستش را مىگفت كه هيچ چيز را قبول ندارم.مستى رسوايش مىكرد و الا خود او هم از اين برنامه استفاده مىكرد.
ابن زياد بعد از شهادت ابا عبد الله وقتى كه مردم را در مسجد بزرگ كوفه جمع كرد تا قضيه را به اطلاع آنها برساند،آنچنان قيافه مذهبى و مقدسى به خود گرفت كه گفت:«الحمد لله الذى اظهر الحق و اهله و نصر امير المؤمنين و اشياعه و قتل الكذاب بن الكذاب» (17) خدا را شكر مىكنيم كه حقيقت را پيروز كرد و ريشه يك دروغگو و پسر دروغگو را كه مىخواست مردم را بفريبد،كند.از مردم«الهى شكر»مىخواست و شايد صدها«الهى شكر»هم گفتند.اگر يك كور بيدار دل نبود،آن مجلس را خوب فريب داده بود.
مردى استبه نام عبد الله بن عفيف كه خدايش رحمت كند.(گاهى افرادى در موقعيتهايى جانبازى مىكنند كه يك دنيا ارزش دارد.)اين مرد از دو چشم نابينا بود.يك چشمش را در جمل در ركاب على عليه السلام و چشم ديگرش را در صفين در ركاب على عليه السلام از دست داده بود.اعمى بود.چون اعمى بود،ديگر كارى از او ساخته نبود و قهرا در جهاد هم شركت نمىكرد و غالبا به عبادت مىپرداخت.آن روز هم در مسجد كوفه بود.اين مرد وقتى كه اين جمله را شنيد،از جا حركت كرد و گفت:كذاب تويى و پدر توست،و شروع كرد به نطق كردن و خطابه انشاء كردن به طورى كه همان جا ريختند او را گرفتند و بعد هم كشتند.ولى بالاخره اين پرده را دريد.
ابن زياد واقعا به همان معنا حرامزاده است،يعنى يك مرد نابكار و شيطان.غالبا در جوامعى كه مردم افكار مذهبى دارند،وقتى كه دستگاههاى جبار مىخواهند خودشان را توجيه كنند، جبر گرا مىشوند يعنى همه چيز را مستند به خدا مىكنند:كار خدا بود كه اين جور شد،اگر مصلحت نبود كه اين جور نمىشد،خدا خودش نمىگذاشت كه اين جور بشود.اينكه«آنچه هست همان است كه بايد باشد و آنچه نيست همان است كه نبايد باشد»خودش يك منطق است،منطق جبر گرايى،منطق ابن زياد است كه وقتى با زينب(سلام الله عليها)مواجه مىشود فورا مساله خدا را طرح مىكند كه«الحمد لله الذى فضحكم و قتلكم و اكذب احدوثتكم».اين جملهها خيلى معنا دارد:خدا را شكر،اين خدا بود كه شما را كشت،اين خدا خواهى بود،عجب فتنهاى براى مسلمين درست كرده بوديد،شكر خدا را كه شما را كشت، شكر خدا را كه شما را رسوا كرد.رسوايى در منطق او چيست؟در منطق او هر كس كه به حسب ظاهر در جبهه نظامى شكستبخورد،ديگر رسوا شده و قضيه تمام شده است،اگر او بحق مىبود كه در جبهه نظامى غالب مىشد.«و اكذب احدوثتكم»يعنى مغلوب شدن شما دليل بر اين است كه حرفتان دروغ بود.
سخنان زينب و زين العابدين عليهما السلام در مجلس ابن زياد
زينب چه گفت؟گفت:«الحمد لله الذى اكرمنا بنبيه»خدا را شكر كه ما را گرامى داشت كه پيغمبر را از ميان ما قرار داد و ما از خاندان پيغمبر هستيم،«انما يفضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا و الحمد لله»آن كسى كه در جبهه نظامى شكست مىخورد رسوا نشده است.معيار رسوايى چيز ديگرى است.معيار رسوايى،حقيقت جويى و حقيقت طلبى است.آن كه در راه خدا شهيد مىشود رسوا نشده،رسوا آن كسى است كه ظلم و ستم مىكند،رسوا آن كسى است كه از حق منحرف مىشود.ملاك رسوايى و غير رسوايى اين است.اين طور نيست كه اگر كسى كشته شد،پس حرفش دروغ بوده است.معيار دروغ و راستبودن،خود انسان است،ايده انسان است،حرف و عمل انسان است.حسين من كشته هم بشود راست گفته،زنده هم بماند راست گفته.تو كشته هم بشوى دروغگو هستى،زنده هم بمانى دروغگو هستى.بعد به شدت به او حمله مىكند.جملهاى گفت كه جگر ابن زياد آتش گرفت،گفت:«...يا بن مرجانة!»(مرجانه مادر ابن زياد بود.نمىخواهد كسى اسم مادرش را بياورد،چون مادرش زن بدنامى بود)اى پسر مرجانه،آن زن بدنام!رسوايى بايد از پسر مرجانه باشد.اينجا بود كه ابن زياد در ماند و چنان مملو از خشم شد كه گفت جلاد را بگوييد بيايد گردن اين زن را بزند.مردى كه از خوارج و دشمن مولا امير المؤمنين است و با اينها هم خوب نيست،در حاشيه مجلس ابن زياد نشسته بود.وقتى ابن زياد گفتبگوييد مير غضب بيايد،او از يك احساس به اصطلاح عربى،از يك حميت عربى استفاده كرد،ايستاد و گفت:امير!هيچ توجه دارى كه با يك زن دارى حرف مىزنى،زنى كه چندين داغ ديده است؟!با يك زن برادرها كشته،عزيزان از دست رفته دارى سخن مىگويى.
«و عرض عليه على بن الحسين»يعنى بر او على بن حسين را عرضه كردند.فرعون وار صدا زد: «من انت؟»(باز منطق جبر گرايى را ببينيد)تو كى هستى؟فرمود:«انا على بن الحسين»من على بن حسين هستم.گفت:«ا ليس قد قتل الله على بن الحسين؟»مگر على بن حسين را خدا در كربلا نكشت؟(حالا ديگر بايد همه چيز به حساب خدا گذاشته شود تا معلوم شود كه اينها همه بر حق هستند!)فرمود:من برادرى داشتم،نام او هم على بود و مردم در كربلا او را كشتند.گفت:خير،خدا كشت.فرمود:البته كه قبض روح همه مردم به دستخداست،اما او را مردم كشتند.بعد گفت:«على و على»يعنى چه؟!پدر تو اسم همه بچههايش را على گذاشته بود، اسم تو را هم على گذاشته،اسم ديگرى نبود كه بگذارد؟فرمود:پدر من به پدرش ارادت داشت، او دوست داشت كه اسم پسرانش را به نام پدرش بگذارد.يعنى اين تو هستى كه بايد از پدرت«زياد»ننگ داشته باشى.
ابن زياد انتظار داشت كه على بن حسين عليه السلام اصلا حرف نزند.از نظر او يك اسير بايد حرف نزند و وقتى به او مىگويد اين كار خدا بود،بايد بگويد بله كار خدا بود،مقدر چنين بود، نمىشد كه اين طور نشود،كار اشتباهى بود و اين حرفها.وقتى ديد كه على بن حسين عليه السلام،يك اسير،اينچنين حرف مىزند،گفت:«و لك جراة لجوابى» (18) شما هنوز جان داريد، هنوز نفس داريد،هنوز در مقابل من حرف مىزنيد،جلاد بيا گردن اين را بزن،نوشتهاند ابن زياد مدتى به اين دو نفر نگاه كرد و بعد گفت:به خدا قسم مىبينم كه الآن اگر بخواهيم اين جوان را بكشيم،اول بايد اين زن را بكشيم.صرف نظر كرد.
اين يكى از خصوصيات اهل بيتبود كه با منطق جبر گرايى-كه در دنيا جبر است و در عين جبر عدل است،يعنى بشر در اين جهان هيچ وظيفهاى براى تغيير و تبدل و تحول ندارد و آنچه هست آن است كه بايد باشد و آنچه نيست همان است كه نبايد باشد و بنا بر اين بشر نقشى ندارد-مبارزه كردند.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم
پىنوشتها:
1- آخوند خراسانى از مدرسهايى است كه در جهان اسلام كم نظير بوده،يعنى اولا در اصول، ملاى فوق العاده و از اساتيد اين علم است و ثانيا در فن استادى بى نظير بوده،در بيان و تحقيق و تقرير عجيب بوده،در حوزه درسش هزار و دويست نفر شركت مىكردهاند كه شايد پانصد تاى آنها مجتهد بودهاند.مىگويند صداى رسايى داشتبه طورى كه صدايش بدون بلندگو فضاى مسجد را پر مىكرد.يك شاگرد اگر مىخواست اعتراض كند،حرف بزند،بلند مىشد تا بتواند حرفش را به استاد برساند.
2- ايشان هم بسيار خوش تقرير بودند.ما در پيرمردى ايشان اين امر را ديديم.البته دهانشان كمى لرزش داشت ولى مىگفتند در جوانىشان عجيب بودهاند.
3- [اشاره به زمان رژيم فاسد پهلوى است.]
4- [اين سخنرانيها در كتاب ده گفتار استاد شهيد به چاپ رسيده است.]
5.الرحمن/1-4.
6- طه/25 و26.
7- مزمل/5.
8- طه/27 و 28.
9- طه/29 و 30.
10- طه/33 و 34.
11- انشراح/1-3.
12- انشراح/5-8.
13- ينابيع المودة،ج 1/ص56.
14- [همان طور كه در مقدمه ذكر شده است اين سخنرانيها در سال 1350 هجرى شمسى در مسجد جاويد تهران ايراد شده است.در آن زمان اداره آن مسجد و امامت جماعت آن به عهده شهيد دكتر مفتح بوده است و ايشان نيز در اين جلسات حضور داشتهاند.]
15- مروج الذهب،ج 2/ص419.
16- بحار الانوار،ج 44/ص 298.
17- بحار الانوار،ج 45/ص119.
18- ارشاد شيخ مفيد،ص 244.