
بخش دوم:ياد داشتها
فصل اول:ريشههاى تاريخى حادثه كربلا
1- چگونه امت پيغمبر فرزند پيغمبر را كشتند؟
حادثه شهادت امام حسين عليه السلام نه تنها فجيع بود و نه تنها مظهر يك فداكارى عظيم و بى نظير است،حادثه بسيار عجيبى است از نظر توجيه علل روحى قضيه.اين قضيه پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر اكرم واقع شد به دست مسلمانان و پيروان رسول اكرم و مردمى كه معروف به تشيع و دوستى آل على بودند و واقعا هم علاقه به آل على داشتند،در زير پرچم كسانى كه تا سه چهار سال قبل از وفات پيغمبر با او جنگيدند و عاقبت كه مردم ديگر مسلمان شدند آنها هم اجبارا و ظاهرا مسلمان شدند(به قول عمار ياسر:«استسلموا و لم يسلموا» (1) .ابو سفيان در حدود بيستسال با پيغمبر جنگيد كه در حدود پنجشش سال آخر قائد اعظم تحريك عليه اسلام بود و حزب او يعنى امويها اعدى عدو و الد الخصام پيغمبر بودند.بعد از ده سال از وفات پيغمبر،معاويه-كه هميشه دوش به دوش و پا به پاى پدرش با اسلام مىجنگيد-والى شام و سوريه شد و سى سال بعد از وفات پيغمبر،خليفه و امير المؤمنين شد!و پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر،پسرش يزيد خليفه شد و با آن وضع فجيع فرزند پيغمبر را كشتبه دست مسلمانانى كه شهادتين مىگفتند و نماز مىخواندند و حج مىكردند و به آئين اسلامازدواج مىكردند و به آئين اسلام مردههاى خود را دفن مىكردند. نه اين مردم منكر اسلام شده بودند-و اگر منكر اسلام شده بودند معمايى در كار نبود-و نه انكار حرمت امام حسين را داشتند و معتقد بودند كه امام حسين-نعوذ بالله-از اسلام خارج شده،بلكه عقيده آنها به طور قطع بر تفضيل امام حسين بر يزيد بود.حالا چگونه شد كه اولا حزب ابو سفيان زمام حكومت را در دست گرفتند و ثانيا مردم مسلمان و بلكه شيعه قاتل امام حسين عليه السلام شدند،در عين اينكه او را مستحق قتل نمىدانستند بلكه احترام خون او از خون هر كسى در نظر آنها بيشتر بود.
اما اينكه چرا حزب ابو سفيان زمام را در دست گرفت،براى اين بود كه يك نفر از همين امويها كه او سابقه سوئى در ميان مسلمين نداشت و از مسلمين اولين بود به خلافت رسيد.اين كار سبب شد كه امويها جاى پايى در دستگاه حكومت اسلامى پيدا كنند،جاى پاى خوبى به طورى كه خلافت اسلامى را ملك خود بنامند(همان طورى كه مروان به انقلابيون همين را گفت)،هر چند جاى پا در زمان عمر پيدا شد كه معاويه والى سرزمين زر خيز شام و سوريه شد،خصوصا با در نظر گرفتن اين معما كه عمر جميع حكام را عزل و نصب مىكرد و تغيير و تبديل مىداد به استثناء معاويه.
امويها سبب فساد در دستگاه عثمان شدند و مردم هم عليه عثمان انقلاب كردند و او را كشتند،و معاويه كه هميشه خيال خلافت را در دماغ مىپروراند،از كشته شدن عثمان استفاده تبليغاتى كرد و نام خليفه مظلوم،خليفه شهيد به عثمان داد و پيراهن خون آلود عثمان را بلند كرد و وجهه مظلوميتخليفه پيغمبر را تقويت كرد و به مردم هم گفت:راس و رئيس كشندگان عثمان،على عليه السلام است كه بعد از عثمان خليفه شده و انقلابيون را هم پناه داده،و چه گريهها و اشكها كه از مردم نگرفت!تمام مردم شام يعنى قبايلى از عرب كه بعد از فتح اسلام در شام سكنى كرده بودند،يكدل و يكزبان گفتند كه در مقام انتقام و خونخواهى خليفه مظلوم تا قطره آخر خون خود حاضريم و هر چه تو فرمان دهى ما اطاعت مىكنيم.به اين وسيله معاويه نيروى اسلام را عليه خود اسلام تجهيز كرد.
حوادث معماوش صدر اسلام و اينكه چطور شد
امت پيغمبر به قتل فرزند پيغمبر اقدام كردند؟
در تاريخ،حوادث بى نظير و حيرت آورى پيدا شده كه در مقام توجيه علل و مجارى آنها ممكن استبعضى دچار اشكال شوند.از آن جمله است موضوع پيشرفتسريع اسلام و زير نفوذ قرار دادن آراء و معتقدات زمان (ليظهره على الدين كله) (2) و از آن جمله استحادثه حركت و قيام امام حسين عليه السلام.
امام حسين عليه السلام را قريب و بعيد و خويش و بيگانه منع مىكردند و راه بيان خودشان را ذكر مىكردند(بى وفايى و غدر مردم كوفه).عجيب اين است كه امام منطق آنها را رد نمىكرد ولى از كلمات جوابيه و مخصوصا خطابههاى مكه و كربلا و بين راه معلوم مىشود كه امام حسين عليه السلام منطقى داشته وسيعتر از آن منطقهاى محدود.آن منطقها بر محور حفظ جان و فرزندان و سلامت دور مىزد و منطق امام بر حفظ دين و ايمان و عقيده.امام در جواب نصيحت مروان فرمود:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» (3) .
روى كار آمدن معاويه و يزيد و تجهيز آنها نيروى اسلام را عليه على بن ابيطالب عليه السلام و حسين بن على عليه السلام با آنكه آن مردم از دين بر نگشته بودند،يكى از حوادث معماوش صدر اسلام است.
در اينجا دو مطلب را بايد مورد بحث قرار دهيم تا بتوانيم به ماهيت و هدف و علتحادثه قيام حسينى پى ببريم:يكى علت مبارزه شديد امويان كه در راس آنها ابو سفيان بود با اسلام و قرآن،و ديگر علت موفقيت آنها براى در دست گرفتن حكومت اسلامى.
اما[مطلب]اول،دو علت داشت:يكى رقابت نژادى كه در سه نسل متوالى متراكم شده بود، دوم تباين قوانين اسلامى با نظام زندگى اجتماعى رؤساى قريش مخصوصا امويها كه اسلام بر هم زننده آن زندگانى بود و قرآن اين را اصلى كلى مىداند.در سوره سبا مىفرمايد: «و ما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها...» (4) .در سورههاى زخرف،واقعه،مؤمنون و هود نيز همين مطلب هست.گذشته از همه اينها مزاج و طينت آنها طينتى منفعت پرست و مادى بود و در اين گونه مزاجهاى روحى تعليمات الهى و ربانى اثر ندارد و اين ربطى به با هوشى و بى هوشى آنها ندارد.كسى به تعليمات الهى اذعان پيدا مىكند كه در وجود خودش پرتوى از شرافت و علو نفس و بزرگوارى موجود باشد،نورى و حياتى و هدايتى در خميره خودش ، «انما تنذر من اتبع الذكر» (6) ، «و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين» (7) ، «ليميز الله الخبيث من الطيب» (8) .اين مطلب خود يك اصل بزرگى است.داستان ابو سفيان و عباس و گفتن«لقد صار ملك ابن اخيك عظيما»،ايضا قصه«بالله غلبتك يا ابا سفيان!»،ايضا قصه«تلقفوها تلقف الكرة»همگى دليل كور باطنى ابو سفيان است.
اما اينكه چگونه شد كه حزب اموى كه در[دوره]اسلام به صورت حزبى فعال و مدير در آمدند، بر حكومت اسلامى مسلط شدند؟
مقدمتا اين مطلب را بايد بگوييم كه يك جامعه نوساز و نوبنياد نمىتواند يكدست و يكنواختباشد،هر اندازه عامل وحدت آنها قوى باشد (9) .جامعه نوبنياد و تازه ساز اسلامى هر چند در زير لواى توحيد و پرچم«لا اله الا الله»وحدت نيرومندى پيدا كرده بود و اختلاف رنگها و شكلها را به صورت معجز آسايى از بين برده بود،در عين حال طبيعى است كه مردم مختلفى كه از نژادهاى مختلف و عناصر مختلف و با طبايع و عادات و اخلاق و آداب و عقايد گوناگونى پرورش پيدا كرده بودند،همه افراد در استعداد قبول مسائل دينى و پذيرش تربيت دينى يكسان نيستند:يكى قوى الايمان است و يكى ضعيف الايمان و يكى در شك و كفر و الحاد باطنى بسر مىبرد،و به همين دليل اداره همچو جمعيتى بر اساس اسلامى تا سالها بلكه قرنها و آنها را تحتيك رژيم معين قرار دادن كار آسانى نيست (10) .
! خود قرآن به وجود منافقين كه پارازيت مىدادند و مىگفتند: «غر هؤلاء دينهم» (11) و مىگفتند: «ا نؤمن كما امن السفهاء» (12) اعتراف دارد،و از اهتمام زياد قرآن به منعكس كردن قضاياى منافقين معلوم مىشود قرآن مىخواهد مسلمين را از خطر مهمى پرهيز دهد (13) .
عبد الله بن سلول،راس و رئيس منافقين مدينه بود.قرآن از«مؤلفة قلوبهم»نام مىبرد،كسانى كه خواه ناخواه جزء اجتماع اسلامى شدهاند و بايد از آنها نگاهدارى كرد و مقدارى از بودجه عمومى زكوات و صدقات را به آنها داد تا تدريجا ايمان در آنها قوت بگيرد و يا لا اقل در نسلهاى بعدى،اسلام واقعى پيدا شود ولى نبايد آنها را در كارهاى حساس دخالت داد.پيغمبر صلى الله عليه و آله خلق كريم خود را از احدى دريغ نمىداشتحتى از منافقين و مؤلفة قلوبهم،ولى روش محتاطانه خود را از دست نمىداد.تا پيغمبر زنده بود،امويهاى ضعفاء الايمان و مؤلفة القلوب و يا منافقين جاى پايى پيدا نكردند ولى مع الاسف بعد از پيغمبر تدريجا پستهاى حساس را اشغال كردند،مخصوصا در زمان عثمان.مروان و پدرش كه طريد (14) رسول الله بودند،در زمان عثمان دعوت داده شدند و حال آنكه دو خليفه پيشين شفاعت عثمان را براى برگرداندن آنها به مدينه قبول نكردند،و همان مروان سبب اصلى فتنهها و قتل عثمان شد.
امويها بعد از حكومت عثمان،بر بيت المال و مناصب دستيافتند،دو عامل ثروت و مناصب را در دست گرفتند.فقط يك عامل قوى و نيرومند را كسر داشتند كه ديانتبود.بعد از قتل عثمان،معاويه با يك طرارى و زبر دستى عجيبى بر اين عامل هم دستيافت و آن را هم استخدام كرد و اينجا بود كه توانستسپاهى به نام دين و با نيروى دين عليه شخصى مانند على بن ابيطالب عليه السلام تجهيز كند.معاويه بعدها در زمان خلافتش با اجير كردن روحانيون امثال ابو هريره كاملا عامل روحانيت را علاوه بر عامل ديانت استخدام كرد و به اين اعتبار چهار عامل شد:عامل سياست و پستهاى سياسى،عامل ثروت،عامل ديانت،عامل روحانيت و طبقه روحانيين.
حيف و ميل كردن بيت المال و دستبه دست كردن مناصب به وسيله امويها درعهد عثمان موجب نارضايتى عمومى شد،چه آنها كه اهل دنيا بودند و چه آنها كه اهل دين بودند.اهل دنيا بر دنياى خود نگران بودند و نمىتوانستند ببينند كه مىخورند حريفان و آنها نظاره كنند،و اهل دين هم كه مىديدند اصول اجتماعى اسلام دارد از بين مىرود.اين است كه مىبينيم مثلا هم عمرو عاص و زبير مخالف بودند و هم ابوذر و عمار.عمرو عاص گفت:بر هيچ چوپانى نگذشتم مگر آنكه او را بر قتل عثمان تحريك كردم،و وقتى كه خبر قتل عثمان را شنيد گفت: «انا ابو عبد الله ما حككت قرحة الا ادميتها» (15) .على عليه السلام به زبير در جمل فرمود:«لعن الله اولانا بقتل عثمان» (16) .
على عليه السلام همان طور كه با ساير خلفا رفتار مىكرد،با عثمان رفتار مىكرد،از نصيحت و خير خواهى عموم دريغ نمىكرد،در وقتى كه عثمان محصور بود،هم راه صلاح را به او نشان داد و هم به او آب و آذوقه رساند.ولى معاويه با نيروى عظيم خودش در شام بود و از فتنه و مقدمات و نتايج فتنه هم آگاه بود،و عثمان هم از او استمداد كرد و او قادر بود انقلابيون را تار و مار كند (17) ولى فكر كرد از كشته عثمان بيش از زنده عثمان مىتواند بهره بردارى كند، نشست تا خبر قتل عثمان رسيد،آن وقت فرياد وا عثماناه را بلند كرد،پيراهن عثمان را بر چوب كرد و بر منبر گريه كرد و اشكها از مردم گرفت و اين آيه قرآن را شعار قرار داد: «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا» (18) .صدها هزار نفر دعوت او را براى خونخواهى خليفه مظلوم اجابت كردند.اينجا بود كه توانست عامل ديانت را هم به عامل ثروت و منصب اضافه كند (19) و تمام قوا را در قسمت مهمى از كشور اسلامى در دستبگيرد.اين بود سر تسلط معاويه بر دستگاه خلافت و روحانيت اسلامى كه در اين امر چند چيز دخالت داشت:اول ذكاء و فطانتخود آنها،دوم سوء سياست و تدبير خلفا كه به اينها راه دادند،سوم جهالت و نادانى و بساطت مردم (20) .
معاويه و امويها براى محو دو اصل از اصول اسلامى كوشش بسيار كردند:يكى امتياز نژادى كه عرب را بر عجم[ترجيح دادند]و ديگر ايجاد فاصله طبقاتى كه بعضى مانند عبد الرحمن بن عوف و زبير صاحب آلاف الوف شدند و بعضى فقير و صعلوك باقى ماندند.بى جهت نيست كه على عليه السلام مىفرمايد:«...ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم» (21) و يا مىفرمايد:«الا و ان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه» (22) .
نيروى اجتماعى على عليه السلام و برنامه مبارزه معاويه با آن
على عليه السلام از دنيا رفت و معاويه خليفه شد.بر خلاف انتظار معاويه،على عليه السلام به صورت نيرويى باقى ماند و معاويه آن طورى كه اعمال بيرون از تعادل و متانتش نشان مىدهد،از اين موضوع خيلى ناراحتبود.لهذا تجهيز ستون تبليغاتى عليه على عليه السلام كرد.در منابر و خطبهها دستور داد على عليه السلام را سب و لعن كنند.طرفداران خيلى جدى على را بى پروا مىكشت و دستور داده بود به تهمت هم شده بگيرند و مانع نشر فضيلت على عليه السلام بشوند.با پول،احاديث عليه على عليه السلام له امويها جعل كردند.اين سه كار را براى مبارزه با فكر على عليه السلام كه در دلها و سينهها جا داشت مىكردند.حجر بن عدى و عمرو بن حمق را براى همين جهت كشت.ميثم و رشيد را كه عبيد الله دركوفه كشت، روى همان برنامه معاويه بود.بالاخره يك نيروى غير متشكل به نام«تشيع»عليه حكومت اموى هميشه در فعاليتبود.
براى ما تحقيق در امر حادثه حكومت اموى تنها جنبه تعجب آميز ندارد.اين يك امر سطحى نبوده كه فقط مربوط به سيزده قرن پيش باشد كه بگوييم آمد و رفت.اين،خطرى بود براى اسلام از آن روز تا روزى كه خدا مىداند.حتما اگر ما بخواهيم به تاريخ روحيه خودمان رسيدگى كنيم،بايد به تاريخ اموى رسيدگى[كنيم.]فكر اموى در زير پرده و لفافه،با فكر اسلامى مبارزه مىكرد.عنصر فكر اموى داخل عناصر فكر اسلامى شد.اى بسا كه در فكر همانهايى كه هر صبح و شام بنى اميه را لعنت مىكنند،عنصرى از فكر اموى موجود باشد و خودشان خيال كنند فكر اسلامى است،و قطعا اين طور است (23) ،مثل موضوع رعايتشؤونات در مصرف زكات و خمس و در استطاعتحج و در نفقه زوجه و امثال اينها.
على عليه السلام به خطر سلطه اموى زياد اهميت مىداد و اعلام خطر مىكرد،ولى كمتر كسى متوجه مىشد و خودش هم مىفرمود بعدها متوجه مىشويد:«فعند ذلك تود قريش بالدنيا و ما فيها لو يروننى مقاما واحدا و لو قدر جزر جزور لاقبل منهم ما اطلب منهم اليوم بعضه و لا يعطو ننيه» (24) .
از جمله راجع به فتنه اموى فرمود:«ان الفتن اذا اقبلتشبهت و اذا ادبرت نبهت...» (25) .ايضا: «ايها الناس سياتى عليكم زمان يكفا الاسلام كما يكفا الاناء بما فيه...» (26) و ايضا:«فما احلولت لكم الدنيا فى لذتها» (27) و ايضا:«ما لى اراكم اشباحا بلا ارواح...» (28) .
چند موضوع را على عليه السلام پيش بينى كرد:
1.ظلم و استبداد و استيثار بنى اميه و اينكه ديگر از اين عدل و مساوات امروز خبرى نخواهد بود و از «لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» (29) و از اينكه«لن تقدس امة حتى يؤخذ للضعيف حقه...» (30) خبرى نخواهد بود كه فرمود:«...لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه» (31) .مسلم بن عقبه در وقعه مدينه از مردم بيعتبر عبوديت و غلامى يزيد گرفت. اين طور،پيش بينى مولا محقق شد.
2.اينكه نخبهها و نيكان و فهميدگان و روشنفكران شما را خواهند كشت،و هر سرى كه در آن سر مغزى و در آن مغز برقى از روشنى موجود باشد روى تن باقى نخواهند گذاشت،كه فرمود: «عمتخطتها و خصتبليتها و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطا البلاء من عمى عنها» (32) .
3.حرمت احكام اسلام عملا از بين مىرود.حرامى باقى نمىماند مگر آنكه حلال مىشود:«و الله لا يزالون حتى لا يدعوا لله محرما الا استحلوه و لا عقدا الا حلوه،و حتى لا يبقى بيت مدر و لا وبر الا دخله ظلمهم...و نبا به سوء رعيهم» (33) .عبد الله بن حنظله گفت:ما از پيش كسى مىآييم كه«ينكح الامهات و الاخوات» (34) .
4.اينكه اسلام مورد تحريف و پشت رو كردن قرار مىگيرد،عناصر غير اسلامى وارد افكار مردم مىشود:«يكفا الاسلام كما يكفا الاناء» (35) ،«و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا» (36) .همه اينها-كه على مثل اينكه در آينه ببيند،ديده-واقع شد و يك سر محبت زائد الوصف عدهاى نسبتبه على عليه السلام،گذشته از سيرت و عدل و خلقش،وقوع اين پيش بينىها بود.
معاويه مرد و علاوه بر حيف و ميل اموال و غصب مناصب كه از زمان عثمان شايع شده بود، چند سنتسوء هم باقى گذاشت:
الف.لعن و سب على عليه السلام.
ب.پول خرج كردن و وادار كردن به جعل حديث عليه على عليه السلام و به عبارت ديگر استخدام عامل روحانيتبه وسيله علماى سوء،علاوه بر استخدام عامل ديانت از راه قتل عثمان(قصه سمرة بن جندب و آيه: «و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله» (37) .
ج.كشتن بيگناهان بدون تقصير كه در اسلام سابقه نداشت و از بين بردن احترام نفوس و بريدن دست و پا و به نيزه كردن سر،مثل سر عمرو بن حمق خزاعى.
د.مسموم كردن و عمل ناجوانمردانه مسموم كردن را معمول كردن كه عملى است كه با مروت و انسانيت هم سازگار نيست،و بعد خلفاى ديگر هم از او پيروى كردند.معاويه امام حسن عليه السلام و مالك اشتر و سعد وقاص و عبد الرحمن بن خالد بن وليد را كه بهترين نصير او بود،مسموم كرد.
ه.اينكه خلافت را در خاندان خود موروثى كرد (38) و يزيدى را كه هيچ گونه لياقت نداشت وليعهد كرد.
و.دامن زدن به آتش امتياز نژادى و فضيلت عرب بر عجم و قريش بر غير قريش.از اين كارها، لعن و سب على و حتى جعل حديث و ولايتعهد يزيد،سوء تدبير معاويه شمرده مىشود.
يزيد مردى جاهل و سبكسر بود.خليفه زادگانى كه مرشح براى خلافتبودند مىبايستى مدتى تعليم و تربيتشوند كه لا اقل براى زعامت آماده شوند(همان طورى كه عباسيين مىكردند).يزيد در باديه نشو و نما يافته و بى خبر از دنيا و آخرت، هيچ گونه لياقتى نداشت.
اگر در زمان عثمان،اموال و مناصب غصب شد و اگر در زمان معاويه لعن و سب على عليه السلام و جعل حديث و دروغ بستن به پيغمبر و كشتن بيگناهان و مسموم كردن و خلافت را موروثى كردن و امتياز نژادى به وجود آوردن معمول شد،عهد يزيد عهد رسوايى اسلام و مسلمين بود.نمايندگان كشورهاى ديگر مىآمدند و از همه جا بى خبر به جاى پيغمبر مردى را مىديدند كه در دستش شراب و در كنارش بوزينهاى با جامههاى ديبا نشسته.ديگر چه آبرويى براى اسلام باقى مىماند؟!يزيد،مست غرور،مست جوانى،مستحكومت،مستشراب بود.در اين صورت معناى كلام سيد الشهداء واضح مىشود كه:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد».يزيد متظاهر به فسق و متظاهر به كفر و رده گفتن بود و به عبارت ديگر يزيد پردهها را همه دريده بود،و قطعا در همچو موردى بايد قيام كرد.ديگر چه آبرويى براى اسلام و مسلمين باقى مىماند؟!
بنا بر اين،سؤال اينكه چرا امام حسين قيام كرد،درست مثل اين است كه بگوييم چرا پيغمبر اكرم در مكه قيام كرد و با قريش سازش نكرد؟و يا چرا على مرتضى اينقدر رنجحمايت پيغمبر را در بدر و حنين و احد و احزاب و ليلة المبيت متحمل شد؟و يا چرا ابراهيم يكتنه در مقابل قدرت عظيم نمرود قيام كرد؟چرا موسى در حالى كه جز برادرش هارون كسى نداشت،به دربار فرعون رفت؟معناى اين چرا اين است كه امام حسين وقتى قيامش موجه بود كه جندى و سپاهى برابر با يزيد داشته باشد و حال آنكه اگر امام حسين سپاهى برابر با يزيد مىداشت و در اجتماعى قيام مىكرد كه مردم دو دسته بودند و دو صف عظيم را تشكيل مىدادند و امام حسين در جلوى يك صف بود،قيام حسينى يك قيام مقدس و جاويدان نبود. اين چراها در همه قيامهاى مقدس و تاريخى هست.
قيامهاى مقدس بشرى داراى دو تشخص است:يكى از نظر هدف قيام،يعنى اين قيامها براى مقامات عالى انسانيت است،براى توحيد است،براى عدل است،براى آزادى است،براى رفع ظلم و استبداد است،نه به خاطر كسب جاه و مقام يا تحصيل ثروت و به قول حنظله بادغيسى«كسب مهترى»و يا حتى براى تعصب وطنى،قبيلهاى،نژادى.ديگر اينكه اين قيامها برقى است كه در ظلمتهاى سخت پديد مىآيد،شعلهاى است كه در ميان ظلمتها و استبدادها و استيثارها و زورگويىها مىدرخشد، ستارهاى است كه در تاريكى شب در آسمان سعادت بشر طلوع مىكند،نهضتى است كه مورد تصويب عقلاى قوم!قرار نمىگيرد.
يكى از افتخارات نهضتحسينى همين است كه عقلاى قوم!آن را تصويب نمىكردند ولى از آن جهت كه فوق نظر عقلا بود نه دون نظر آنها.عرفا كه از آن جنبه عرفانى جنبه فوق عقل آن را در نظر گرفتهاند،به آن نام«مكتب عشق»دادهاند و همچنين است منطق شعراى مرثيه سراى ما،و خيلى جنبه ايده آليستى به آن دادهاند.درست است كه مكتب عشق الهى است،على عليه السلام هم فرمود:«مناخ ركاب و مصارع عشاق» (39) ،ولى چرا اين عشق و سلوك در صحنهاى مثل صحنه كربلا ظهور كرد؟براى خداوند،براى اين معشوق كه فرقى نمىكند.آرى،رضاى خدا در فداكارى در راه دين،در راه سعادت بشر،در راه قيام بالقسط است كه هدف پيغمبران است.چرا عرفاى ما اگر عاشق صادق هستند عشقبازيهاى خود را فقط در مجالس سماع به ثبوت رساندند؟!عشق حسين البته عشق الهى است و عشق صادق و راستين است،تنها در مجالس سماع اظهار نشده است.
پس افتخار قيام حسينى اين است كه كسانى مانند ابن عباس[آن را]تصويب نمىكردند. مطلق قيامهاى مقدس بشر كه در ميان تاريكيها مانند شعلهاى ظاهر مىشود،مورد تصويب ديگران نيست.در زمان خود ما اگر كسى مثلا به قدرتهاى روحانى ما كه در غير راه خدا مصرف مىشود،اعتراض كند و بالاخره در مطلق مواردى كه قواى اهريمنى تسلط كامل پيدا كرده[اگر]كسى اعتراض كند و ايراد بگيرد و قيام كند،عقلا به او ايراد مىگيرند،او را كجسليقه مىخوانند!اين سليقه چيست و مقياس استقامت و اعوجاجش چيست؟
چه خوب تعبيرى دارد امير المؤمنين در باره پيغمبر اكرم كه مىفرمايد:«ارسله على حين فترة من الرسل...و الدنيا كاسفة النور» (40) .قرآن در باره قيام ابراهيم عليه السلام مىفرمايد: «و لقد اتينا ابراهيم رشده» (41) از كلمه«رشد»معلوم مىشود كه ابراهيم چيزى را احساس مىكرد كه ديگران احساس نمىكردند)تا آنجا كه مىگويد:«قالوا حرقوه و انصروا الهتكم» (42) .در مورد موسى مىفرمايد: «ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا» (43) .على عليه السلام در باره فتنه بنى اميه فرمود:«انها فتنة عمياء مظلمة» (44) .پس احتياج به يك شعله حقانى نورانى هست.ايضا فرمود:«لتجدن بنى امية لكم ارباب سوء» (45) و فرمود:«حتى لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه» (46) .
پىنوشتها:
1- [اينان اظهار اسلام كردهاند اما اسلام نياوردهاند.]
2- فتح/28.
3- مقتل الحسين مقرم،ص146.
4- سبا/34.
5- يس/70.
6- يس/11.
7- اسراء/82.
8- انفال/37.
9- و آيا از همين جا نمىتوان گفت كه بهتر اين بود كه شتاب نمىشد و به فتوحات پرداخته نمىشد،صبر مىشد به طور طبيعى اسلام از ديوارها نفوذ كند؟اثر اين شتابزدگى همين شكافها و اختلافهايى است كه هست.پيغمبر هم اصلا وصيت نكرد كه بعد از من فتوحات كنيد، با آنكه انواع وصيتها كرد.در ذائقهها فتوحات،شيرين است اما معلوم نيست مورد تصويب عقل باشد.هيچ معلوم نيست كه على عليه السلام اگر خليفه مىشد اين فتوحات را تصويب مىكرد، همان طورى كه بعد از حكومتبه اصلاح داخل پرداخت،و بعلاوه همين فتوحات منشا فساد اخلاق اعراب شد.پس اين عجله از طرفى جامعهاى نامتجانس درست كرد و از طرفى جنس اعراب را فاسد كرد.
10-رجوع شود به تطور عقايد ملل گوستاو لوبون.وى تغيير روحيه را خيلى تدريجى و بطئ مىداند.
11- انفال/49.
12- بقره/13.
13- از شجاعتهاى قرآن يكى منعكس كردن منطق مخالفين از كفار و منافقين است،و زياد هم هست.
14- [مطرود،رانده شده]
15- [من ابو عبد الله هستم.هيچ زخمى را نخراشيدم جز اينكه خونش انداختم.]
16.[خدا لعنت كند آن كس از ما را كه به قتل عثمان اولويت دارد.]
17.در جلد 3 نهج البلاغه،ص 200،نامه به معاويه،مىنويسد:«فاما اكثارك الحجاج فى عثمان و قتلته فانك انما نصرت عثمان حيث كان النصر لك و خذلته حيث كان النصر له[و اما جدال بسيار و پر گفتن تو در باره عثمان و كشندگان او،تو عثمان را هنگامى يارى كردى كه به نفع خودت بوده و هنگامى كه براى او سودمند بود او را يارى نكردى.]در اين جملهها سياست معاويه خوب روشن شده.
18- اسراء/33.
19- و به عبارت ديگر قدرت ديانت را هم بر قدرت سياست و ثروت بيافزايد و مردم را يعنى پيروان على عليه السلام را،هم تحت فشار ماديات قرار دهد و هم تحت فشار معنويات. خطرناكترين موقعها آن وقتى است كه اين دو قدرت يعنى قدرت ماده و معنى دستبه ستيكديگر داده و بخواهد بر سر ملتى فرود آيد.البته ديانتبه خودى[خود]همواره دفاع از مظلوم است ولى امان از وقتى كه در اثر جهالت مردم و خيانت اولياى امور يعنى جهالت متنسكين و خيانت متهتكين،دين ابزار سياست واقع شود.امان از وقتى كه دين ابزار سياست واقع شود!
20- از اينجا معلوم مىشود كه مردم آن وقت صلاحيت نداشتند كه خليفه يعنى ولى امر را انتخاب كنند و فرضا قبول كنيم كه اصل حكومت اسلامى بر انتخاب است نه بر انتصاب،در آن روزها و بلكه تا سالها و قرنها مىبايست كه حاكم انتصابى باشد.در هر جاى دنيا كه مردم لياقت آزادى و دخالت در تعيين قوه حاكمه را نداشته باشند،نبايد به آنها آزادى داد ولى كى آزادى را از آنها بگيرد؟همانهايى كه از ترس انتخاب آنها نبايد مردم آزادى داشته باشند؟!نه، بلكه مقام نبوت.در آن زمان،جهل و عدم صلاحيتسبب شد كه امويها از هوش و دهاء خود استفاده كردند.على عليه السلام،هم مجسمه عدالتبود و هم مجسمه هوشيارى و پيش بينى. فتنه اموى[را]كه زير پرده بود و رنگ اسلامى داشت،على عليه السلام كاملا پيش بينى كرد و به مردم گفت ولى كسى كه معناى كلمات او را درك كند وجود نداشت.
21- نهج البلاغه،خطبه 3.
22- [نهج البلاغه،خطبه16.هان كه گرفتارى و مشكلات شما باز گشته همانند روزى كه خداوند پيامبرش را بر انگيخت.]
23- امويها رفتند ولى مع الاسف عناصر فكر اموى و رژيم اموى باقى ماند و با تغيير،جزء اصول زندگى ما شده.امروز هم اصول معاويهاى عامل ديانت را استخدام كرده عليه ديانت،و نمىشود يك كلمه عليه اصول اموى سخن گفت.به اندازه اشكى كه در پاى پيراهن عثمان ريختند،باز مىريزند.
24- نهج البلاغه،خطبه 91.[و آن هنگام است كه قريش آرزو مىكند در برابر دنيا و مافيها يك بار مرا ببينند،هر چند به قدر كشتن شترى باشد(لحظاتى اندك)تا آنچه اينك اندكش را از آنان مىخواهم و به من نمىدهند بپذيرم.]
25.همان.[وقتى فتنهها رو آوردند،حق و باطل را بهم بياميزند(و راه تشخيص را ببندند)و چون پشت كنند و از بين روند،آگاه كنند و حق را روشن سازند.]
26.نهج البلاغه،خطبه 101.[اى مردم بزودى زمانى فرا رسد كه اسلام وارونه شود چنانكه يك ظرف وارونه شود و محتواى آن بريزد.]
27.نهج البلاغه،خطبه 103.[و دنيا با لذاتش به كام شما شيرين نيامد.]
28.نهج البلاغه،خطبه106.[چرا شما را اشباحى بى روح مىبينم؟]
29- آل عمران/64.
30- نهج البلاغه،نامه 53(عهد نامه مالك اشتر نخعى).
31- نهج البلاغه،خطبه 91.[و يارى جستن هيچ كدام از شما از آنها نيست مگر به مانند يارى جستن بنده از مولاى خودش.]
32.همان.[دايره حكومتش همگانى است و گرفتارى آن براى خاصه است،بلاى آن دامنگير آگاهان و بينايان است و كوردلان را هدف خود نمىگيرد.]
33.نهج البلاغه،خطبه96.[و به خدا سوگند،پيوسته زمام حكومت را به دست دارند تا جايى كه تمام حرامهاى الهى را حلال سازند و همه پيمانهاى خدا را بشكنند،و خانهاى گلى و خيمهاى پشمينهاى نماند جز اينكه به ظلم آنها گرفتار آيد...و سوء رفتارشان آنان را پراكنده سازد.]
34.[با مادران و خواهران خود نكاح مىكند(يزيد).]7.نهج البلاغه،خطبه 101.
35- نهج البلاغه،خطبه106.[و اسلام مانند پوستين وارونه پوشيده شود.]
36- بقره/207.
37- و به اين ترتيب آرزوى ديرين حزب اموى كه ابو سفيان در خانه عثمان گفت:«يا بنى امية! تلقفوها تلقف الكرة،اما و الذى يحلف به ابو سفيان...ما زلت ارجوها لكم و لتصيرن الى صبيانكم وراثة»محقق شد و خود معاويه هم باور نمىكرد محقق شود،و البته امام حسين بيش از هر كس از اين منويات آگاه بود و مىديد كه دارند مثل گوى با آن بازى مىكنند و به كودكان خود به وراثت مىدهند.قيام حسين عليه السلام در برابر عملى شدن افكار حزب اموى بود.
38- نفس المهموم،ص 110.
39- نهج البلاغه،خطبه 87.[او را به هنگامى فرستاد كه جهان از وجود پيامبر خالى بود...و دنيا نورش به خاموشى گراييده بود.]
40.انبياء/51.
41- انبياء/68.
42- قصص/
43.[فرعون در زمين سركشى كرد و اهل آن را به دستجات مختلف پراكنده ساخت.]
44.نهج البلاغه،خطبه 91.[آن فتنهاى كور و تاريك است.]
45.همان.[و هر آينه بنى اميه را زمامداران بدى خواهيد يافت.]
46.همان.