2- امام حسين عليه السلام و ساير مصلحين بزرگ كه قيام كردند

تمام كسانى كه به بشريت‏خدمت كرده‏اند حقى بر بشريت دارند،از راه علم يا صنعت و هنر يا اكتشاف و اختراع و يا حكمت و فلسفه يا ادب و اخلاق و از هر راهى،ولى هيچ كس به اندازه شهداى راه حق بر بشريت‏حق ندارد و از همين جهت هم عكس العمل بشريت و ابراز عواطف بشر در باره آنها بيش از ديگران است،زيرا عدل و آزادى براى محيط اجتماعى بشر و براى روح بشر به منزله هواست‏براى تنفس ريه،بدون آن ادامه حيات ممكن نيست.پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:«الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم‏».

عالم در علم خود و مكتشف در اكتشاف خود و مربى و معلم اخلاق در تعليمات خود و حكيم و فيلسوف در حكمت و فلسفه خود مديون و مرهون شهدا هستند و شهدا در كار خود مديون كسى نيستند،زيرا شهدا بودند كه محيط آزاد به ديگران دادند تا آنها توانستند نبوغ خود را ظاهر كنند.شهدا شمع محفل بشريتند،سوختند و محفل بشريت را روشن كردند (1) .«شاهدى گفت‏به شمعى كامشب-در و ديوار مزين كردم...». «يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا...و سراجا منيرا» (2) .تعبير به‏«سراج‏»مبين محيط ظهور پيغمبر است.اگر مردم رشدى داشته باشند،محيط تاريك نيست و احتياج به چراغ نيست.

در همچو وضعى يزيد روى كار آمد.يزيد به والى مدينه نوشت كه‏«خذ حسينا...بالبيعة اخذا شديدا».بنا بر اين جز با بيعت‏به چيزى راضى نمى‏شد.اما امام حسين يكى از سه كار را بايد بكند:يا بيعت كند و تسليم شود،يا آن طورى كه بعضى پيشنهاد كردند بيعت نكند و اگر لازم شد-و البته لازم هم مى‏شد-خودش را به كنارى بكشد،به دره‏اى يا دامنه كوهى پناه ببرد، مثل ياغيها كه مخلوطى از ترس و شجاعت است زندگى كند،و يا ايستادگى كند تا كشته شود. اول را اعوان و انصار امويها پيشنهاد مى‏كردند مثل مروان،دوم را ابن حنفيه و ابن عباس پيشنهاد كردند(روح پيشنهاد اين دو نفر همين مى‏شد بالنتيجه)،و سوم راهى بود كه خودش انتخاب كرد.اما اول معنايش اين بود كه حسين عليه السلام دين و آخرت خودش را به دنياى يزيد بفروشد و كارى به كار مسلمين نداشته باشد،هر چه مى‏شود بشود و با يزيد سازش كند و از ترس بيعت كند براى حفظ جان خود،و آن همان بود كه فرمود:«يابى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حمية و نفوس ابية‏».اين كار را نه خدا اجازه مى‏داد و نه دين خدا و نه ايمان اقتضا مى‏كرد و نه پستانى كه از آن پستان شير خورده بود و نه روح عالى‏اى كه در ميان سينه داشت.

اما راه دوم،درست است كه بيعت نكرده بود ولى موضوع تنها جنبه منفى نداشت كه بيعت نكند.او يك تكليف مثبت‏براى خود قائل بود كه مى‏فرمود:«ايها الناس،من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله...».علاوه بر همه اينها،روح بلند حسينى كجا و فرار در دشت و كوهها!او حاضر نشد در وقتى كه از مدينه به سوى مكه حركت مى‏كرد شاهراه را بگذارد و از بيراهه برود.در جواب پيشنهاد بعضى همراهان فرمود:«لا و الله لا!444 افارقه حتى يقضى الله ما هو قاض‏» (3) .او مى‏فرمود:«لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد».پدرش مى‏گفت:«و الله لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنها و لو امكنت الفرص من رقابها لسارعت اليها» (4) . و اما راه سوم همان بود كه خودش انتخاب كرد.

ارزش شهادت و شهيد در اجتماع

قبلا گفتيم كه هر شهادت نورانيتى در اجتماع به وجود مى‏آورد،و تشبيه كرديم آن را به نورانيتى كه برخى اعمال خير و از خود گذشتگى‏ها در قلب فرد ايجاد مى‏كند.قلب كه صفا و جلا پيدا كرد و هدايت‏يافت تاريكيها زايل مى‏شود،راه نمودارتر مى‏گردد.اين مطلب سوژه‏اى عالى است‏براى بحث در باره ارزش شهادت و شهدا و مخصوصا از نظر آثار قيام حسينى در جهان اسلام و از نظر اينكه امام اگر به قصد شهادت هم حركت كرده باشد منطقى صحيح دارد.جمله:«ان الله شاء ان يراك قتيلا»اگر سند صحيح داشته باشد،از لحاظ مطلب و معنى سخن درستى است.

منطق منفعت و منطق حقيقت

منطق منفعت پرستى يك منطق است و منطق حق پرستى و اصلاح منطق ديگرى است (5) . عقلاى قوم مانع ابى عبد الله مى‏شدند از حركت،و نصايح آنها همه بر محور مصلحت‏شخصى حسين عليه السلام و زندگى دنيوى او و سلامت تن و حفظ فرزندان دور مى‏زد.مى‏گويند جامعترين بيانها همان است كه ابن عباس گفت.اگر جاى تعجب باشد،بايد از منطق ابن عباس تعجب كرد.چيزى كه در اين منطق ابن عباس يافت نمى‏شود،!445 فكر اسلام و منطق ايثار و گذشت است و آنچه در منطق حسين عليه السلام هرگز ديده نمى‏شود منافع و مصالح شخص خودش است (6) .

منطق حسين همان است كه فرمود:«خط الموت على ولد آدم...»،همان است كه در جواب حر رياحى فرمود:«افبالموت تخوفنى...»و بعد اشعار معروف را خواند:«سامضى و ما بالموت عار على الفتى...».

هدف مقدس و حس تعالى و تقدس

كلمه‏«شهيد»و«شهادت‏»از كلمات رايج معمولى است كه فقط در مورد بعضى افراد استعمال مى‏كنيم.هر كشته يا مرده‏اى شهيد نيست.روزى صدها نفر كشته مى‏شوند و هزارها نفر مى‏ميرند و به آنها شهيد نمى‏گوييم.اطراف كلمه‏«شهيد»را هاله‏اى از قدس و تعالى احاطه كرده است.به كسى شهيد گفته مى‏شود كه در يك راه مقدس و براى هدفى مقدس جان خود را از دست‏بدهد.

شهيد سه خصوصيت دارد:يكى اينكه در راه هدف مقدس كشته مى‏شود،ديگر اينكه جاودانگى مى‏يابد،سوم آن چيزى كه قبلا گفتيم كه آنها محيط پاك مى‏دهند.گفتم مقدس و نگفتم بزرگ.ممكن است مقصد،بزرگ و با اهميت‏باشد ولى مقدس نباشد.اسكندر كه آرزوى جهانگيرى را تعقيب مى‏كرد،هدف به اصطلاح بزرگ داشت ولى مقدس نبود و بلكه عالى هم نبود.كسى كه در اين راه كشته بشود،در چشم بشر احترام و تقدس ندارد (7) .او دايره خود پرستى خود را توسعه داده بود.همچو شخصى!446 اگر همه كرات آسمانى را هم تسخير كند، عملش جنبه تقدس و احترام پيدا نمى‏كند.عمل آن وقت مقدس است كه هدفى بيرون از خود پرستى داشته باشد (8) ،فقط به خاطر تكليف و وظيفه انجام شود،خصوصا تكاليفى كه بشر در برابر نوع و اجتماع دارد.«المقتول دون عياله و ماله‏»شهيد است،چون به خاطر وظيفه و شرافت و تكليف وجدان و ديانت انجام مى‏گيرد نه به خاطر جلب منفعت مادى.حالا اگر انسان،المقتول دون العدل و الحريه،دون التوحيد و الايمان باشد،قداست و قديسيتش به درجاتى بالاتر است.

حس تعالى و تقدس حسى است اصيل در بشر و از صميم روح بشر سر چشمه مى‏گيرد مثل حس حقيقت‏خواهى(علم)،نيكى خواهى(اخلاق)،زيبايى خواهى(جمال).و اين خود يكى از معماهاى وجود بشر است كه در برابر امورى ماوراى منافع محسوس و ملموس خود،يك نوع تعظيم و تكريمى دارد و سر تعظيم فرود مى‏آورد.البته هر ميل و طلبى از وجود يك احتياج عينى حكايت مى‏كند،منتهاى امر،مبدا اين احتياج عينى جهازات بدن نيست،همان مرتبه مستقل روح انسان است.

سر سلسله مقدسات بشر،ذات احديت است.خداوند،قدوس است،منزه از جميع نقصانات است على الاطلاق: «هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس...» (9) و لهذا مقدس‏ترين اعمال بشر مبارزه با شرك و بت پرستى است.

قيامهاى مقدس

قيامهاى مقدس و نهضتهاى مقدس،از انبياء عظام شروع شده.در قرآن كريم در سورة الشعراء،جهاد مقدس انبياء را خلاصه كرده است،داستان موسى و ابراهيم و نوح و هود و لوط و صالح و شعيب و خاتم الانبياء را ذكر مى‏كند كه در راه مبارزه با!447 بت پرستى و ظلم و بيدادگرى و جهل و تعصب و تقليد و اسراف و تبذير و افساد در ارض و فحشاء و امتيازات موهوم اجتماعى مبارزه كرده‏اند.مقدسات بشر هم از اينها تجاوز نمى‏كند.

امام حسين همان راهى را رفت كه آن انبياء رفتند و البته براى امام حسين وضعى پيش آمد كه براى ديگران پيش نيامد.اعتراض به اينكه امام حسين چرا فداكارى كرد و تسليم نشد و حفظ جان نكرد،اعتراض به همه انبياء و اولياء است.اساسا دين براى گذشت و فداكارى است، منطق دين ايثار است: «و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة‏» (10) ، «و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا» (11) ،«من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم‏».

علاقه به جان و به پدر و فرزند و همسر و خويش و تبار و سرمايه و شغل و حرفه و مسكن، طبيعى هر انسان است و بسيارى از اينها طبيعى هر حيوانى است.دين آماده است‏براى اينكه انسان را علاقه‏مند و شيفته امورى عاليتر كند و درسى عاليتر بياموزد: «قل ان كان اباؤكم و ابناؤكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى ياتى الله بامره و الله لا يهدى القوم الفاسقين‏» (12) .

[وجود يك درك قوى در نهضت‏حسينى]

مى‏توان گفت علت و مناط اينكه يك نهضت،مقدس و محترم و متعالى مى‏شود و سيادت روحانى بر افكار و عقول مردم پيدا مى‏كند،چند چيز است:

در درجه اول پاكى و طهارت و قداست هدف و مقصد است،آلوده به اغراض شخصى و منافع مادى و مطامع و حرصها و آزها و جاه طلبى‏ها و شهوت رانى‏ها و خود خواهى‏ها و خود پرستى‏ها و تعصبها و قوميتها و حميتها نيست،به خاطر خدا و!448 امر خدا و توحيد و عدل و قيام به قسط و حريت و حمايت مظلوم و دفاع از ضعيف است (ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم...) (13) ،به خاطر ارتعاش و سوزشى است كه در وجدان و ضمير انسانى پيدا مى‏شود،به خاطر انسانيت و جامعه انسانيت است،به خاطر اصول مقدس اجتماع بشرى است و به عبارت ديگر جنبه اصولى دارد نه جنبه فردى (14) ،آنهم اصول عالى انسانيت كه قوام زندگى انسانى به آنهاست و روح زندگى انسانى آنهاست،به خاطر روح زندگى است كه بالاتر از ابزار زندگى است،اگر ابزار موجود نباشد بشر مى‏تواند با ابزار ديگر زندگى[كند]اما اگر كلمات مقدس عدالت و حق و حريت از قاموس بشريت محو بشود مثل اين است كه از اين فضا هوا را محو كنند.فرق است‏بين اينكه در اين فضا چراغ نباشد،فرش نباشد،بلندگو نباشد،چادر نباشد،باد بزن نباشد،با آنكه هوا نباشد.

علت دوم مقدس و متعالى و محترم بودن اين نهضتها اين است كه در ظلمتهاى متراكم و در ميان ياسها و نا اميديهاى مطلق،در مواقعى كه ستاره‏اى در آسمان بشريت ديده نمى‏شود، مانند برقى مى‏درخشد و مانند شعله‏اى حقانى فرا راه آدميان ظاهر مى‏شود،حركتى است در ميان سكونها و ندايى است در سكوت مرگبار و خاموشى مرگبار،برقى است در تاريكى و قليلى است در برابر كثير (كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله) (15) و لهذا مورد تصويب عقلاى خود پرست واقع نمى‏گردد،مانند«ابرى است در بيابان،بر تشنه‏اى ببارد»،مانند محبوبى است كه بدون وعده قبلى و در حال نزار عاشق،خود را به محب خود برساند:

و بريد ياتى بوصل حبيب و حبيب ياتى بلا ميعاد (16)

علت‏سوم تقدس اين نهضتها اين است كه همراه است‏با يك درك قوى و يك بصيرت نافذ كه پشت پرده ظواهر را مى‏بيند و به عبارت معروف:در خشت‏خام مى‏بيند چيزى را كه ديگران در آينه نمى‏بينند.همان طورى كه آن دو قسمت،از آيات!449 قرآن استنباط مى‏شود مثل آيه «من انصارى الى الله‏» (17) و آيه «سراجا منيرا» (18) و آيه «يستضعف طائفة‏» (19) ،اين قسمت-كه در اين نهضتهاى مقدس بصيرتى و احساسى قوى موجود است و آنها چيزى را حس مى‏كنند كه ديگران حس نمى‏كنند،چيزى را مى‏بينند كه ديگران نمى‏بينند-نيز از قرآن استنباط مى‏شود،مثل آيه: «و لقد اتينا ابراهيم رشده‏» (20) و آيه «نحن نقص عليك نباهم بالحق انهم فتية امنوا بربهم و زدناهم هدى‏» (21) .كلمه‏«رشد»در عربى به معناى نمو نيست كه در فارسى استعمال مى‏شود،بلكه همان معنايى است كه در فقه مى‏گويند«عاقل بالغ رشيد». كلمه‏«زدناهم هدى‏»نيز همان معناى رشد را مى‏فهماند.نهضت‏سيد جمال از آن جهت مقدس است كه بيش از عصر خود بصيرت داشت.از نامه‏هايى كه به علما نوشته پيداست.البته جنبه‏هاى ديگر هم هست از قبيل عدم تعادل قوا و تجهيزات ظاهرى و مادى،كه موسى و ابراهيم و محمد صلى الله عليه و آله يكتنه قيام كردند و همچنين امام حسين عليه السلام. اين جنبه‏ها به علت دوم بر مى‏گردد.

حالا در نهضت امام حسين يك درك قوى وجود داشت و آن جريان پشت پرده ضد اسلامى امويان را كه مردم ظاهر بين نمى‏ديدند[مى‏ديد.]ابو سفيان در خانه عثمان گفت:«يا بنى امية! تلقفوها تلقف الكرة،اما و الذى يحلف به ابو سفيان لا جنة و لا نار،و ما زلت ارجوها لكم و لتصيرن الى ابنائكم وراثة‏» .ابو سفيان گفت:ملك است و سلطنت،حق و معنا و بهشت و جهنم همه دروغ است،اين توپ را نگذاريد از تيپ شما خارج بشود،به يكديگر پاس بدهيد و نگذاريد از ميان شما خارج شود،آن را موروثى كنيد.موضوع ولايتعهد يزيد و بيعت گرفتن از مردم و در مقدم همه امام حسين،جامه عمل پوشاندن به تفكر خطرناك ابو سفيانى يعنى به تفكر حزبى بود كه آن هم به نوبه خود اصولى بود.

ولى مردم ظاهر بين و گول تظاهر خور و حمل به ظاهر كن،هيچ گونه توجهى به اين امور نداشتند و اينكه امام حسين فرمود:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع!450 مثل يزيد»حقيقتى بود كه حسين درك مى‏كرد و ديگران درك نمى‏كردند.امام حسين مى‏ديد كه با خلافت‏يزيد اصل ابو سفيانى‏«و لتصيرن الى صبيانكم وراثة‏»دارد عملى مى‏شود و ممكن است در اثر سكوت،اين مطلب سنتى بشود و احاديثى هم جعل شود كه خلافت‏بايد در خاندان ابو سفيان بماند.

امام حسين به دست‏يهود و نصارى و مجوس يا مشركين عرب يا اهل رده كشته نشد،به دست مسلمانان و بلكه دوستان پدرش كشته شد و حتى به دست‏شاميان كشته نشد،به دست كوفيان كشته شد.البته كوفيان مرعوب بودند و عامه پيرو رؤسا بودند و رؤسا از رشوه آبستن بودند:«اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم‏»آنها جوالهاشان پر شده بود، حواله‏هاى كلان بانكى دريافت كرده بودند،ليره و دلار سبيل بود براى آنها،ولى عمده درك ضعيف عامه و فراموشكارى عامه بود چنانكه بعد خواهيم گفت.

گفتيم كه يكى از علل و يا مهمترين علت‏شهادت امام حسين و يا مهمترين علت گرويدن مردم به امويان،جهالت مردم بود.از طرفى هم مى‏دانيم امام حسين با يزيد مبارزه نمى‏كرد،او بالاتر از اين بود كه هدفش شخص و فرد باشد،هدف او اصولى و كلى بود.در حقيقت امام حسين با ظلم مبارزه مى‏كرد و با جهل،چنانكه در زيارت به ما تلقين و تعليم كرده‏اند كه هدف اين مبارزه از بين بردن جهل و گمراهى است چنانكه در زيارت اربعين است:«و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة‏» (22) .

اكنون توضيح مى‏دهم كه مقصود از جهالت مردم اين نبود كه چون مردم بى سواد بودند و درس نخوانده بودند،مرتكب چنين عملى شدند و اگر درس خوانده و تحصيل كرده مى‏بودند نمى‏كردند.نه،در اصطلاح دين‏«جهالت‏»بيشتر در مقابل‏«عقل‏»گفته مى‏شود و مقصود آن تنبه عقلى است كه مردم بايد داشته باشند،و به عبارت ديگر قوه تجزيه و تحليل قضاياى مشهود و تطبيق كليات بر جزئيات است و اين چندان ربطى به سواد و بى سوادى ندارد.علم،حفظ و ضبط كليات است و عقل قوه تحليل است.به عبارت ديگر امام حسين شهيد فراموشكارى مردم شد،زيرا مردم اگر در تاريخ پنجاه شصت‏ساله خودشان فكر مى‏كردند و قوه تنبه و استنتاج و%1745ثآثآب17ب% عبرت گيرى در آنها مى‏بود و به تعبير سيد الشهداء كه فرمود: «ارجعوا الى عقولكم‏»اگر به عقل و تجربه پنجاه شصت‏ساله خود رجوع مى‏كردند و جنايتهاى ابو سفيان و معاويه و زياد در كوفه و خاندان اموى را اصولا فراموش نمى‏كردند و گول ظاهر فعلى معاويه را-كه دم زدن از دين به خاطر منافع شخصى است-نمى‏خوردند و عميق فكر مى‏كردند،و حساب مى‏كردند آيا حسين عليه السلام براى دين و دنياى آنها بهتر بود يا يزيد و معاويه و عبيد الله،هرگز چنين جنايتى واقع نمى‏شد.پس در حقيقت علت عمده اينكه مردمى نسبتا معتقد به اسلام اين طور با خاندان پيغمبر رفتار كردند در صورتى كه همانها حاضر بودند قربة الى الله در جنگ كفار شركت كنند،فقط و فقط فراموشكارى مردم و گول ظاهر خوردن آنها بود،يعنى نتوانستند پشت پرده نفاق را ببينند.ظواهر شعائر اسلامى را محفوظ مى‏ديدند و توجه به اصول و معانى از بين رفته نداشتند.البته در اين حادثه-چنانكه قبلا گفتيم-رعب و ترس و استسباع از يك طرف،و فساد اخلاق رؤسا و رشوه خوارى آنها و طمع آنها و اطاعت كوركورانه-به حسب خوى قبيله‏اى عربى-كوچكترها از رؤساى قبائل از طرف ديگر،نيز از عوامل مهم وقوع اين حادثه بود.اين حادثه صد در صد يك حادثه اسلامى است. امام حسين به قول آن مرد معاند به سيف جدش كشته شد اما به علت جهالت و ظاهر بينى و گول حفظ ظواهر و شعائر خوردن مردم.

از جمله عواملى كه در اين حادثه زياد دخالت داشت اين بود كه به حسب تصادف،كارگردانان اين حادثه يك عده مردمى بودند كه جانى بالفطره بودند و به قول عقاد:«المسخاء المشوهين اولئك الذين تمتلى صدورهم بالحقد على ابناء آدم و لا سيما من كان منهم على سواء الخلق و حسن الاحدوثة،فاذا بهم يفرغون حقدهم لعدائه و ان لم ينتفعوا باجر او غنيمة...» (23) .

خلاصه‏اى از عوامل دخيل در شهادت امام

از اينجاست كه مى‏توان مطلب را از نظر بحث تاريخى اين طور عنوان كرد كه امام حسين را كى‏ها و چى‏ها شهيد كردند؟و همچنين كى‏ها و چى‏ها او را يارى كردند؟ اما اينكه كى‏ها شهيد كردند يا كى‏ها يارى كردند،معلوم است ولى اينكه چى‏ها شهيد كردند يا يارى،بايد گفت:امام حسين را طمع ملك رى و طمع پول(كه خولى گفت:«جئتك بغنى الدهر»)و رشوه رؤسا(اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم)و جبن و مرعوبيت عامه و ميل به جبران محبت‏يزيد(كه ابن زياد مى‏خواست كدورت يزيد را از پدرش كه در ولايتعهد يزيد تعلل كرد جبران كند)و خبث ذاتى امثال شمر و مستى و غرور و بدبختى و سبكسرى شخص يزيد و از همه بالاتر فراموشكارى عامه مردم كه مسلمان بودند و معتقد و سيرى به تاريخ شصت‏ساله خود نمى‏كردند و سابقه‏ها را فراموش كردند و گول ظاهر را مى‏خوردند[شهيد كرد].

اينكه چى‏ها امام را يارى كردند،ايمان و توجه به تاريخ شصت‏ساله-كه از كلمات امثال زهير پيداست-و حسن فتوت و مردانگى و ايمان به غيب و امثال آنها بود.

[علل تقدس يك نهضت]

عطف به مطالب گذشته در باره اينكه چه چيزى سبب مى‏شود كه قيامى مقدس و پاك و عظيم و مورد احترام مى‏شود تا آنجا كه ملاك و معيار حركتهاى ديگر و سكون‏ها مى‏شود. «مقدس مى‏شود»يعنى مردم به چشمى به آن نگاه مى‏كنند كه به امور ما فوق مادى و ما فوق طبيعى نگاه مى‏كنند،عظيم و محترم مى‏شود در حدى كه هيچ نهضتى با او قابل قياس نيست،حداكثر قابل تشبيه و پيروى است.

اين قداست و اهميت‏خارق العاده بعد از حدود چهارده قرن،معلول سه جهت است:

1.قداست (24) و تعالى و عظمت هدف كه آنچه هدف است‏حقيقت است نه منفعت‏خود،و لهذا مستلزم فداكارى و قربان كردن منفعت است‏براى حقيقت،براى خدا.بديهى است اگر كسى قيام كند براى اينكه به آب و نانى برسد،جاه و مقامى كسب كند،پول و ثروت و قدرتى تحصيل كند و به قول حنظله بادغيسى براى كسب مهترى و يا به قول ناسيوناليستها براى تعصبات ملى و وطنى قيام كند،چنين قيامى مقدس نيست‏بلكه از آن نظر كه مستلزم وسيله قرار دادن ديگران است محكوم است،خواه موفق شود و خواه شكست‏بخورد.چنين قيامى معامله و تجارت است كه گاهى سود دارد و گاهى زيان،نه سود بردنش اهميتى دارد و نه زيان بردنش.اين گونه قيامها مبارزه شخص با شخص است‏به خاطر منافع،و به همين دليل بى ارزش است.اينكه امام به تبعيت از پدر بزرگوارش مى‏فرمود:«اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا منافسة فى سلطان...»ناظر به اين است كه درد ما و آرزوى ما چه بوده است.

ولى اگر قيام و مبارزه،مبارزه شخص با شخص نبود،مبارزه به خاطر منافع نبود،بلكه مبارزه با نوعى عقيده و نوعى رژيم مبتنى بر ظلم و فساد و شرك و بت پرستى و براى رهايى بشريت از بردگيهاى اجتماعى و خطرناكتر اعتقادى و بالاخره براى نجات بشريت از چنگال عفريت جهل و ضلالت و هيولاى ظلم و استبداد و استثمار بود(و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة)و به انگيزه امر خدا و تحصيل رضاى حق بود كه «ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين‏» (25) ،بر اساس از خود گذشتگى و فداكارى بود،و خلاصه اگر خالصا لوجه الله بود و هيچ منفعتى نداشت‏بلكه منافع را به خاطر حقيقت‏به خطر انداخت،چنين مبارزه‏اى چون جلوه‏اى از روح حقيقت پرستى بشر است و بر ضد خود پرستى بشر است و چون مصداق «انى اعلم ما لا تعلمون‏» (26) است طبعا تقدس و تعالى و عظمت پيدا مى‏كند.چنين مبارزه‏اى مصداق هجرت الى الله و الى الرسول است كه در حديث آمده است. به عبارت ديگر،يك بعد قداست مربوط است‏به اينكه درد صاحب نهضت چه نوع دردى است و آرزويش چه نوع آرزويى است.

قيام امام حسين اين عنصر را در حد اعلى واجد بود.منافعش كاملا تامين مى‏شد ولى او حاضر شد براى نجات جهان اسلام و براى نجات مسلمين از چنگال ظلم،جان و مال و تمام هستى خود را به خطر بيندازد.از اين جهت،آن حضرت صد در صد يك شهيد و يك پاكباخته است‏بلكه سيد الشهداء و سالار پاكباختگان است.

عامل دومى كه به يك نهضت قداست و تعالى و جنبه جاودانى مى‏دهد،شرايط خاص محيط است (27) .چراغ در روز روشن هيچ ارزشى ندارد و در شب مهتاب و هواى صاف و آسمان پر ستاره ارزش كمى دارد ولى در تاريكى مطلق كه چشم چشم را نمى‏بيند،ارزش زيادى دارد، مانند آبى است كه در بيابان بر تشنه‏اى ببارد يا بارانى است كه در شدت بى آبى و خشكى و عطش محصول،از ابر فرو ريزد.و به عبارت ديگر عامل دوم نوع قدرتى است كه با آن درگير شده‏اند،در مقابل فرعونها،نمرودها،«انا ربكم الاعلى‏»ها،مغرورها،مستبدها،خونخوارها كه از شمشيرشان خون مى‏چكد.

پيغمبر اكرم فرمود:«افضل الاعمال(يا:افضل الجهاد)كلمة عدل عند امام جائر».در شرايطى كه آزادى وجود دارد،دم از آزادى زدن هنر نيست ولى در شرايطى كه استبداد و جور در نهايت قدرت حكومت مى‏كند،نفسها در سينه‏ها حبس شده است،زبان را از پشت گردن بيرون مى‏آورند،دستها و پاها بريده مى‏شود،سرها بر نيزه‏ها بلند مى‏شود،ياس مطلق حكمفرماست و به تعبير امير المؤمنين‏«...يظن الظان ان الدنيا معقولة على بنى امية‏» (28) [آرى،در چنين شرايطى دم از آزادى زدن هنر است].مى‏فرمايد:«الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنة بنى امية،فانها فتنة عمياء مظلمة عمت‏خطتها و خصت‏بليتها و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطا البلاء من عمى عنها.و ايم الله لتجدن بنى امية لكم ارباب سوء بعدى كالناب الضروس.تعذم بفمها و تخبط بيدها و تزبن برجلها و تمنع درها،لا يزالون بكم حتى لا يتركوا منكم الا نافعا لهم او غير ضائر بهم،و لا يزال بلاؤهم عنكم حتى لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه‏» (29) .

از اين نظر،ارزش قيام از جنبه شهامت و حقير شمردن دژخيمان و ستمگران و فرعونها و نمرودهاست.چنانكه مى‏دانيم قيام ابراهيم و موسى و عيسى و رسول اكرم در برابر اين قدرتهاى حاكم اهريمنى بود،و همينكه شرايط نا مساوى بود و يكتنه قيام مى‏كردند و مصداق‏«كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله‏»بود،ارزش مى‏دهد به اين قيامها.

عجيب است كه برخى مثل نويسنده شهيد جاويد براى اينكه قيام امام حسين را موجه جلوه دهند،سعى مى‏كنند به نحوى ثابت كنند كه مردم كوفه واقعا قدرتى بودند و قابل اعتماد بودند،در صورتى كه عظمت قيام حسينى در اين است كه[امام]يكتنه قيام كرد ولى اثر روحى و روانى‏اش در حدى بود كه جهان آن روز را تكان داد و اثرش هنوز باقى است.

عامل سوم مربوط است‏به درجه روشن بينى،به درجه آگاهى اجتماعى و به درجه هت‏شناسى و به درجه خبرويت،مانند يك پزشك آگاه كه هم بيمارى را مى‏شناسد و هم راه علاج را،هم به نوع خواب ملت آگاه است و هم به كيفيت‏بيدار كردن.اين است كه اين نهضت توام است‏با يك بينش و درك قوى و يك بصيرت خارق العاده و نافذ و يك دور بينى زياد كه طبق مثل معروف:در خشت مى‏بيند آن چيزى را كه ديگران در آئينه نمى‏بينند،به اصطلاح قيام پيش رس(نه زود رس).اعلام خطرى است قبل از آنكه ديگران خطر را احساس كنند.

عمده مطلب اين بود كه يك جريان پشت پرده‏اى آن روز امويان داشتند كه امام حسين آن را رو كرد و به روى پرده آورد.حتى شرابخوارى يزيد هم از نظر وسايل آن روز،يك جريان پشت پرده بود كه بعدها به روى پرده آمد.ابو سفيان طرح يك سياستى را در خانه عثمان[ريخت]كه فوق العاده خطرناك بود،گفت:«يا بنى امية تلقفوها تلقف الكرة و لتصيرن الى اولادكم وراثة(ظاهرا نظرش اين بود كه با پشتوانه دينى و جعل احاديث،اين امر را موروثى كنند)اما و الذى يحلف به ابو سفيان...».جمله امام حسين:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد»شايد ناظر است‏به عملى شدن فكر ابو سفيان.

اينكه امام حسين به اثر كارش ايمان داشت و مكرر مى‏گفت:بعد از من اينها سر نگون خواهند شد،دليل ديگرى بر درك قوى آن حضرت بود. لقب‏«سيد الشهداء»قبلا لقب‏«سيد الشهداء»از آن حمزه عموى رسول اكرم بود و بعد به ابا عبد الله اختصاص داده شد.شهادت ابا عبد الله فراموشاند آنها را.وضع اصحاب ابا عبد الله هم طورى بود كه بر همه شهداى پيشين سبقت گرفت و خود ابا عبد الله فرمود:«انى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت اوصل و لا افضل من اهل بيتى‏».اصحاب ابا عبد الله،هم از طرف دوست آزاد بودند هم از طرف دشمن.خود ابا عبد الله فرمود:آنها به غير من كارى ندارند،و خودش هم شخصا اجازه رفتن به آنها داد و فرمود:از تاريكى شب استفاده كنيد.سر را هم پايين انداخت كه تلاقى نگاهها موجب حياى آنها نشود.بنا بر اين آنها نه در تنگناى دشمن واقع شده بودند(مثل اصحاب طارق بن زياد كه طارق كشتيها و خوراكيها را مگر به مقدار يك روز،سوزانيد)و نه دوست از آنها خواهش و التماسى كرده بود و آنها را در رو در بايستى گذاشته بود.حتى از اينكه نگاهش در آنها تاثير كند اجتناب كرد. (30) .

اصحاب حسين عليه السلام و اهل بدر و اهل صفين

بنا بر اين اصحاب حسين عليه السلام بر بدريون پيغمبر صلى الله عليه و آله و صفينيون على عليه السلام ترجيح داشتند،همان طورى كه اصحاب عمر سعد هم بر بدريون ابو سفيان و صفينيون معاويه در شقاوت مزيت داشتند،چون اينها مثل بدريون ابو سفيان طبق عقيده و عادت جنگ نمى‏كردند و مانند صفينيون معاويه هم مساله‏اى مثل قتل عثمان اسباب اشتباهشان نشده بود.اينها در حالى جنايت مى‏كردند كه نداى دل و فرياد وجدانشان بر خلاف بود(قلوبهم معك و سيوفهم عليك).اينها گريه مى‏كردند و فرمان قتل مى‏دادند،اشك مى‏ريختند و گوشواره از گوش فرزندان حسين عليه السلام مى‏كشيدند،مى‏لرزيدند و آهنگ بريدن سر حسين داشتند.

مبارزه با جهل و ظلم

در زمان ما مبارزه با مرض،مبارزه با فقر،مبارزه با جهل اصطلاح شده و اعمال مقدسى ناميده مى‏شود ولى البته هيچ كدام اينها به پاى مبارزه با جهل مردم و با ظلم نمى‏رسد كه فدا دادن لازم است.

در قرآن كريم،شهداء در رديف انبياء و صديقين ذكر شده: «و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا» . (31)

شهيد غسل و كفن ندارد،«خون،شهيدان را ز آب اولى‏تر است...».

چرا كوفيان به جنگ حسين عليه السلام رفتند؟

علت اينكه كوفيان در عين علاقه به حسين عليه السلام مى‏جنگيدند،يكى رعب و ترس بود كه از زمان زياد و معاويه ترسيده بودند و خود عبيد الله هم با كشتن ميثم و رشيد و مسلم و هانى آنها را مرعوب كرده بود و به عبارت ديگر مردم از زن و مرد،مستسبع و اراده باخته شده بودند،نمى‏توانستند مطابق عقل خودشان تصميم بگيرند.در ايام كربلا هم يك جندى را كه كندى مى‏كرد گردن زد،ديگران كار خود را فهميدند.ديگرى حرص و طمع به مال و جاه دنيا بود،مثل خود عمر سعد كه او گرفتار عذاب وجدان بود و مى‏گفت:«فو الله ما ادرى و انى لحائر افكر فى امرى...» (32) .عبيد الله زياد به محض ورود به كوفه،عرفا را خواست و گفت:اگر مخالفى در يكى از عرافه‏ها موجود باشد او را از عطا اسقاط مى‏كنم.

عامر بن مجمع عبيدى(يا مجمع بن عامر)گفت:«اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم‏» (33) .

دو چيزى كه مايه روشنى چشم ابا عبد الله بود

در ايام كربلا و آن ابتلاء عجيب،چند چيز بود كه موجب ازدياد مصيبتهاى ابا عبد الله مى‏شد، از همه بالاتر بعضى دنائتها و سخنان ناروا و بى ادبى‏ها و وحشى‏گرى‏هايى بود كه از كوفيان مى‏ديد.ولى دو چيز بود كه چشم ابا عبد الله را روشن و دلش را خرم مى‏داشت.آندو،اصحاب و اهل بيتش بودند.وفادارى‏ها و جان نثارى‏ها و بى مضايقه خدمت كردن‏ها و به عبارت ديگر صفاها و وفاها و همگاميها و هماهنگى نشان دادن‏هاى آنها دل حضرت را شاد و خرم مى‏داشت(براى مرد عقيده و ايمان و مسلك،مايه خوشدلى بالاتر از ديدن همگام و هماهنگ يافت نمى‏شود)و مكرر در مواقعى از ته دل به آنها دعا كرد.علاوه،همان شهادت به اينكه‏«انى لا اعلم اصحابا ابر و لا اهل بيت اوصل و لا اوفى من اصحابى‏»حاكى از كمال اعتماد ابا عبد الله و دلخوشى‏اش به آنهاست.

مسلما تذكر ابو ثمامه صائدى براى نماز-كه آخرين نماز را در خدمتت‏بخوانيم-دل حسين را شاد كرد كه در باره‏اش دعا كرد.و از آن بالاتر،آن فداكارى عجيب سعيد بن عبد الله حنفى و گفتن جمله‏«اوفيت؟».

ابا عبد الله در باره عده‏اى دعا كرد.جانسوزتر از همه دعايى است كه در باره جوانش كرد.در باره جوانش دعا كرد كه اميدوارم هر چه زودتر از دست جدت سيراب بشوى.جوابهاى قاسم در شب عاشورا دل حسين عليه السلام را شاد و روشن كرد كه در باره مرگ گفت:«احلى من العسل‏».

دعاهاى حسين عليه السلام در ايام كربلا در باره اشخاص

ابا عبد الله در روز عاشورا در باره عده‏اى دعا كرد:

1.ابو ثمامه صائدى

2.على اكبر

3.در باره عموم در شب عاشورا بعد از آنكه گفتند ما از تو جدا نمى‏شويم،فرمود:«جزاكم الله خيرا» (34) .

بيان قرآن در فلسفه قيام مصلحين الهى

در سوره مباركه هود آيه‏116 و 117 مى‏فرمايد: «فلو لا كان من القرون من قبلكم اولوا بقية ينهون عن الفساد فى الارض الا قليلا ممن انجينا منهم و اتبع الذين ظلموا ما اترفوا فيه و كانوا مجرمين.و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و اهلها مصلحون‏» (35) .

از قرآن كريم استفاده مى‏شود كه هيچ پيغمبرى نيامده مگر آنكه قومى با او مخالف بوده‏اند، يعنى مگر اينكه او به مخالفت قومى برخاسته.اين طور نبوده كه پيغمبران سخنى را از آسمان و غير مربوط به نظام زندگى مردم بگويند و يك عده هم فقط براى آنكه با هر حرفى مخالفت مى‏شود و مرض مخالفت دارند،با پيغمبران مخالفت مى‏كرده‏اند،خير،اين طور نيست(هر چند ما عموما اين طور مطلب را بيان مى‏كنيم و هر كس كه مى‏خواهد بگويد فلانى بى هت‏يعنى بدون علت و موجب-نه بدون حق و عدالت-با من مخالفت مى‏كند،مى‏گويد مردم با پيغمبران هم مخالفت مى‏كرده‏اند).پيغمبران به مخالفت و مبارزه با مردم بر مى‏خاستند.در قرآن كريم علت مخالفت مردم را و منطقى كه بعد به باعث همان علت مخالفت درست مى‏كردند و اينكه سوق دهندگان مخالفت‏با پيغمبران و علمداران نهضت عليه پيغمبران عده خاصى بودند و آنها بودند كه منطقى براى مشوش ساختن ذهن عموم كه به آن درد گرفتار نبودند درست مى‏كردند،همه اينها را ذكر مى‏كند.

قرآن مى‏گويد درد اصلى مخالفت،ترف مترفين است و به عبارت ديگر نظام ظالمانه موجود زندگى است.در سوره سبا آيه 34 مى‏فرمايد: «و ما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون‏» و در سوره زخرف آيه 23 و 24 مى‏فرمايد: «و كذلك ما ارسلنا من قبلك فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا اباءنا على امة و انا على آثارهم مقتدون.قال اولو جئتكم باهدى مما وجدتم عليه اباءكم قالوا انا بما ارسلتم به كافرون‏» (36) .در اين آيه اخير اشاره شده است‏به ابتلاء خاتم الانبياء و اينكه اين ابتلاء عموميت داشته و اينكه درد آنها ترف و اسراف و تنعم از وضع ظالمانه موجود بوده و اينكه اين منطق را كه پدران ما چنين بوده‏اند آنها براى خود و براى حمايت از ترف خود تراشيده‏اند كه غير مترفين و بيچاره‏هاى ضعيف را كه دعوت جديد براى نجات آنها آمده،در ناحيه فكر گمراه كنند كه سنن ماضى لازم الاحترام است و اگر نه خود آنها به آن سنن كوچكترين علاقه‏اى نداشتند.

قريش،يعنى اكابر قريش،به پيغمبر ايراد مى‏گرفتند كه چرا غذا مى‏خورد و راه مى‏رود و چرا گنجى از طلا و باغى پر از ميوه ندارد.آيا واقعا امثال ابو سفيان و ابو جهل گرفتار شبهه و شك بودند و براى اظهار شك خود اين سخنان را مى‏گفتند و يا براى القاء شك در ديگران مى‏گفتند؟آنها كه ابراهيم را پيغمبر مى‏دانستند،و آيا معتقد بودند كه ابراهيم طعام نمى‏خورد و در ميان مردم راه نمى‏رفت و گنجى از طلا و باغى پر ميوه داشت؟!همه اينها بهانه و براى فريب مستضعفين بود.

به هر حال،قرآن هدف پيغمبران را قيام به قسط معرفى مى‏كند: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط‏» (37) .قهرا چون انبياء چنين هدفى دارند، كسانى كه بر هم زننده عدل اجتماعى هستند و كفه آنها از ترازوى اجتماع چربيده،مخالفت مى‏كرده‏اند و اين بود سر بزرگ مخالفت امثال ابو سفيان با پيغمبر كه تا پاى فداى نفرات هم آمدند.پس مخالفت‏سران قريش با پيغمبر روى همان اصلى است كه فرعون با موسى،و نمرود با ابراهيم،و هر قوم پيغمبرى با آن پيغمبر مخالفت مى‏كردند.

و اما آيه «فلو لا كان من القرون من قبلكم...» ،از اين آيه چند مطلب استفاده مى‏شود:

الف.وجوب نهى از فساد در روى زمين و مبارزه با فساد.

ب.اينكه بودن عدد قليلى كافى نيست.

ج.علت العلل فساد،ترف است.

د.حافظ بقاى يك ملت،عدل است و ملك با كفر باقى مى‏ماند و با بهم خوردن تعادل باقى نمى‏ماند.

بيضاوى معناى‏«اولوا بقية‏»را«اولوا بقية من الراى و العقل‏»يا«اولوا الفضل‏»و يا%1746ثآثآب17ب%«اولوا الابقاء»يعنى كسانى كه بر نفوس خودشان ابقاء مى‏كنند[مى‏داند]و مى‏گويد در آيه بعدى: «و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم...» ،«بظلم‏»يعنى‏«بشرك‏»،مقصود از ظلم،شرك است و معناى آيه اين مى‏شود كه پروردگار به شرك،قريه‏ها را هلاك نمى‏كند اگر اهل اصلاح و رعايت عدالت‏باشند.

كلام شهرستانى در اينكه هسته همه حوادث در قرن اول ريخته شد

در صفحه 5 سمو المعنى از شهرستانى در ملل و نحل نقل مى‏كند كه گفته:«كل التبليلات التى مرت بالتاريخ الاسلامى سواء فى العقيدة او السياسة يمكننا ان نجد لها مرتجعا و مردا فى حوادث صدر التاريخ‏» (38) .

مرد بزرگ يعنى چه؟

مردان بزرگ تاريخ،عظمت و بزرگى:مقياس عظمت و بزرگى افراد،شخصيت روحى آنهاست. البته واضح است كه مقياس عظمت افراد،مشخصات بدنى يا نژادى آنها نيست.ما در تاريخ به افراد و اشخاصى بر مى‏خوريم كه آنها افراد بر جسته تاريخ به شمار مى‏روند و در صفحات تاريخ مانند قله‏هاى كوه بر روى صفحه زمين برجستگى دارند و نمايان مى‏باشند،بر خلاف ساير افراد كه در حكم سنگريزه‏ها بر روى صفحه تاريخ به شمار مى‏روند كه انسان در همان نقطه بالخصوص اگر بايستد و مطالعه كند آنها را مى‏بيند،و بعضيها هم اينقدر ريز و كوچكند كه اصلا ديده نمى‏شوند.مثلا اسكندر و ناپلئون و نادر و شاه اسماعيل و امثال اينها افراد بزرگ و برجسته تاريخند،همان طورى كه انبياء بزرگ و اولياء بزرگ الهى نيز مانند ابراهيم و موسى و عيسى عليه السلام و محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام از برجستگان تاريخ و بزرگان بشريتند.

حالا مى‏خواهيم ببينيم بزرگى دسته اول و دسته دوم با هم قابل مقايسه هستند يا نه؟البته نه،زيرا درست است كه آن افراد از آن جهت كه همت‏بزرگ و اراده قوى داشته‏اند و شعاع دايره خواستشان طولانى بوده و به كم و كوچك قناعت نداشته‏اند[قابل تحسين‏اند]و قهرا انسان وقتى كه همت و دلاورى برخى از آنها را مى‏خواند،در مقابل عظمت آنها خيره و مبهوت مى‏شود و احيانا سر تعظيم فرود مى‏آورد و در قلب خود يك نوع محبتى نسبت‏به آنها احساس مى‏كند(اثرى كه از شاهنامه فردوسى در نفوس پيدا مى‏شود از اين نوع است)ولى بزرگى دسته دوم يك نوع ديگر و يك جنس ديگر است،از آن نوع بزرگى است كه مقام تقدس پيدا مى‏كند تا آنجا كه نام آنها مقدس مى‏شود،همان طورى كه مى‏بينيم نام محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و امام حسين عليه السلام و همچنين ابراهيم و موسى و عيسى عليه السلام را هاله‏اى از قدس احاطه كرده است،چرا؟براى اينكه درست است كه دسته اول بزرگ و عظيم‏اند ولى عظمت آنها و درشتى آنها از نوع عظمت و درشتى خود خواهى است. هر يك از آنها سبع بزرگى و حيوان بزرگى هستند.فرق نمى‏كند،انسان در برابر كسى هم كه خيلى پر خور است و برابر ده نفر مى‏خورد،اعجاب و احيانا تحسين دارد.يكى خورنده ريز است و ديگرى خورنده درشت،يكى جاه طلب ريز است و يكى جاه طلب درشت.مثلا يك كدخداى ده ده خانوارى كه همه همت و آرزويش كدخدايى اين ده است،يك جاه طلب خرده پاست و آن كه دنبال كدخدايى قضيه هزار خانوارى مى‏رود از نوع اولى است ولى درشت‏تر،و آن كه دنبال حكومت‏يك شهرستان يا يك استان و يا يك كشور مى‏رود به همين نسبت درشت‏تر است.شخصيت اينها عظيم است و شخصيت‏خود خواهى‏شان عظيم است،سبع عظيم و جاه طلب عظيم و استثمارگر عظيم هستند.اينها وسعت روح و سعه شخصيت پيدا كرده‏اند ولى تمام آن توسعه و وسعت در ناحيه حوائج‏شخصى خودشان است،مى‏خواهند تمام دنيا را در هاضمه بزرگ خود بريزند.اينها پر خورهاى روزگارند،مى‏خواهند همه دنيا را جزء خود بكنند، همه شخصيتها را فانى بكنند مگر شخصيت‏خودشان را و شخصيتهاى طفيلى خودشان يعنى آن شخصيتها كه جزء شخصيت آنهاست و هضم شده در شخصيت آنهاست.پس آنها بزرگند و فعال ولى مانند غده سرطان كه يك سلول،بى تناسب شروع مى‏كند به رشد و همان منشا هلاكت‏بدن مى‏شود.

ولى دسته دوم توسعه شخصيت پيدا مى‏كنند آن طور كه مادر توسعه شخصيت پيدا مى‏كند كه فرزند و شخصيت فرزند،مستقل و محفوظ و محترم مى‏ماند و او همان طور براى آن شخصيت كار مى‏كند كه براى خودش كار مى‏كند.او نمى‏خواهد آن شخصيتها را در خودش هضم كند بلكه مى‏خواهد آنها را حفظ كند و مستقل و محترم بشمارد.او به منزله غده سرطان نيست،به منزله يك روح قوى است كه در پيكر اجتماع مى‏دمد و همه را زنده و فعال مى‏سازد.او مصداق مخالف‏«من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم‏»است.او شخصيت انسانى‏اش توسعه پيدا كرده و روح بشرى نه حيوانى او بزرگ شده.او توسعه وجدان و ايمان پيدا كرده و به قول مولوى:

روح حيوانى ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از روح باد گر خورد اين نان نگردد سير آن ور كشد بار اين نگردد آن گران

ما چرا امروز فدايى حسين هستيم؟چون آنچه را پيغمبر فرمود كه‏«حسين منى و انا من حسين‏»همه ما در خودمان احساس مى‏كنيم،يعنى حسين را از خود و خود را از حسين جدا نمى‏بينيم.ما حسين را به صورت يك فرد كه منظورش انجام تقاضاهاى شخصى خود است نمى‏بينيم.ما او را يك روح كلى مى‏بينيم كه قبل از وقت در فكر ما بوده.پس او از ماست و ما از او هستيم،او از بشريت است و بشريت از اوست،او با روح ما و سرنوشت ما آميخته است.ما از او و او از ماست.

توسعه شخصيت انسانى همان بود كه على عليه السلام داشت و مى‏فرمود:

و حسبك داء ان تبيت‏ببطنة و حولك اكباد تحن الى القد (39)

يا مى‏گفت:«و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار...و لو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا. ..» (40) .

توسعه شخصيت اين است كه واقعا انسان بگويد:

من از بينوايى نيم روى زرد غم بينوايان رخم زرد كرد

توسعه شخصيت اين است كه حسين عليه السلام فرمود:«انى لم اخرج اشرا و لا بطرا...»يا گفت:«من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله...».

تمام فاجعه كربلا براى اين بود كه امام راى خود را نفروخت

از قبل از مردن معاويه و همچنين بعد از مردن او،در دوره يزيد،چه در وقتى كه امام در مدينه بود و چه در مكه و چه در بين راه و چه در كربلا،آنها از امام فقط يك امتياز مى‏خواستند و اگر آن يك امتياز را امام به آنها مى‏داد نه تنها كارى به كارش نداشتند،انعامها هم مى‏كردند و امام هم همه آن تحمل رنجها را كرد و تن به شهادت خود و كسانش داد كه همان يك امتياز را ندهد.آن يك امتياز،فروختن راى و عقيده بود.در آن زمان صندوق و انتخاباتى نبود،بيعت‏بود. بيعت آن روز راى دادن امروز بود.پس امام اگر يك راى غير وجدانى و غير مشروع مى‏داد، شهيد نمى‏شد.شهيد شد كه راى و عقيده خودش را نفروخته باشد.

كربلا نمايشگاه معنا و روحانيت،نه نمايشگاه جنايت‏بشر

در زمان ما معمول است كه كشورها نمايشگاه صنايع درست مى‏كنند و گاهى نمايشگاه جهانى از همه كشورهاى دنيا درست مى‏كند.ظاهرا در هر شصت‏سال يك بار،تمام دنيا يك نمايشگاه ترتيب مى‏دهند.گويند برج ايفل يادگار يك نمايشگاهى است كه در شصت و اند سال پيش ساخته شده.در سه چهار سال پيش نيز نمايشگاهى در بروكسل ترتيب دادند كه از همه كشورهاى شرق و غرب در آنجا جمع شده بودند و مردم از همه دنيا به آنجا رفتند. منظور از اين نمايشگاهها نشان دادن محصولات فكرى و عملى بشر است.در آنجا انسان عظمت فكر و فعاليت و مقدار هنر نمايى بشر را مى‏فهمد.در آنجا همه چيز را مى‏آوردند،از سوزن تا نمونه كارخانه‏هاى عظيم.

صحنه كربلا را مى‏توان تشبيه كرد به يك نمايشگاه،ولى نه نمايشگاه علم و صنعت‏بلكه نمايشگاه معنويت و معرفت.در اين نمايشگاه،انسان مى‏تواند به عظمت قدرت اخلاقى و روحى و معنوى بشر پى برد و بفهمد تا چه اندازه بشر با گذشت و فداكار و آزاد مرد و خدا پرست و حق خواه و حق پرست مى‏شود،معانى صبر و رضا و تسليم و شجاعت و مروت و كرم و بزرگوارى تا چه اندازه قدرت ظهور و بروز دارد!

معمولا اهل منبر وقتى كه مى‏خواهند قضيه كربلا را بزرگ كنند جنبه فاجعه بودن و ظلم و ستم‏ها را بزرگ مى‏كنند،در جستجوى پيدا كردن و حتى جعل كردن فاجعه‏هايى هستند،با بيانهاى مختلف و تشبيهات و مجسم ساختن‏ها جنبه فاجعه بودن را تقويت مى‏كنند و حال آنكه ما بايد از خود بپرسيم:بزرگى حادثه كربلا از چه نظر است؟آيا از نظر فجيع بودن است؟ قطعا اين فاجعه،فاجعه كم نظيرى است چنانكه!465 ابوريحان بيرونى در الآثار الباقية به نقل نفس المهموم گفته و همچنين ديگران،ولى فاجعه عظيم و شايد عظيم‏تر از اين در دنيا زياد بوده.خود فاجعه مدينه كمتر از فاجعه كربلا نبوده.عظمت مطلب از لحاظ سيد الشهداء و ياران آن حضرت است،نه از لحاظ ابن زياد و ابن سعد و اتباع و اشياع آنها،عظمت‏سعادت است نه عظمت‏شقاوت.كربلا بيش از آن اندازه كه نمايشگاه شقاوت و بدى و ظهور پليدى بشر باشد،نمايشگاه روحانيت و معنويت و اخلاق عالى و انسانيت است ولى اهل منبر كمتر به آن جنبه توجه دارند،و به عبارت ديگر در اين قضيه از آن جنبه بايد نگاه كرد كه ابا عبد الله و ابا الفضل و زينب قهرمان داستانند نه از آن جهت كه شمر و سنان قهرمان داستانند.

چرا حر تغيير روحيه داد؟

گفته شده كه يك علت اينكه حر گرويد به سيد الشهداء،اين است كه مدت زيادى همراه حضرت بود و از نزديك او را شناخت.

اصحاب حسين هيچ كدام پناه به دشمن نبرد ولى از دشمن به خود ملحق كردند

يكى از مظاهر قوت و كمال نهضت‏حسينى اين است كه آنها با آنهمه شدت و گرفتارى،هيچ كدامشان ملحق به دشمن نشد ولى توانستند از لشكر غالب طرف مقابل دل بربايند چنانكه حر و سى نفر ديگر را دل ربودند.و شايد علت اينكه ابا عبد الله اصرار داشت كه هر كه رفتنى است‏برود،اين بود كه مى‏خواست نمايشگاهش كامل باشد و در ميان آنها ضعيفى وجود نداشته باشد كه در گيراگير كار سستى نشان دهد.اين جهت در بدر و صفين عيب زيادى نداشت ولى در كربلا عيب داشت،چون بناى كار كربلا بر گذشت و فداكارى بود.معمولا غالب از مغلوب مى‏ربايد نه مغلوب از غالب،و اين بدان جهت است كه از لحاظ روحى اينها غالب بودند و آنها را شكست و تحت تاثير قرار داده بودند.!466 فجيع ترين جنبه‏هاى شهادت سيد الشهداءاز جنبه‏هاى فجيع بودن،يك جنبه است كه از همه بالاتر بود و آن را كمتر مورد توجه قرار مى‏دهند و آن اين موضوع است كه‏«يتقربون الى الله بدمه‏»و به حادثه شهادت سيد الشهداء رنگ دينى دادند.فرق است‏بين اينكه گرگى بره‏اى را بخورد و بين اينكه بخورد و عنوان‏«قربة الى الله‏»و مصالح ملى و خيانت و قيام بر ضد مصالح عمومى هم به آن بدهند.به نظر مى‏رسد كه اين جهت از همه بالاتر بود.بزرگترين جنايتها آنهاست كه به نام اخلاق و روحانيت و صلح مى‏شود.

سه مرحله شهادت حسين عليه السلام-مكتب حسينى الهام دهنده

مصلحين است،مكتب گناهكارسازى نيست

امام حسين سه مرحله شهادت دارد:شهادت تن به دست‏يزيديان،شهادت شهرت و سمعه و نام نيك به دست‏بعديها بالاخص متوكل عباسى،و شهادت هدف به دست اهل منبر.سومى بزرگترين مرحله شهادت است،و جمله‏اى كه زينب به يزيد فرمود(كد كيدك واسع سعيك) (41) شامل هر سه دسته مى‏شود.

مكتب امام حسين مكتب گناهكار سازى نيست‏بلكه ادامه مكتب انبياء است كه در سوره الشعراء ذكر شده و با تجديد ذكرش در هر سال و هر وقت‏بايد به صورت زنده‏اى باقى بماند، زيرا نبوت ختم شده و اين مكتب به منزله منبع وحى و الهام انبياء است،يعنى به پيغمبران وحى مى‏شده از طرف خدا كه در مواقع لازم قيام كنند،حالا مكتب حسينى بايد وحى كننده و الهام دهنده مردان بزرگ باشد كه بعدها به صورت مصلحين قيام مى‏كنند نه به صورت انبياء زيرا نبوت ختم شده.

هربرت اسپنسر به نقل فروغى مى‏گويد:بزرگترين آرمان نيكان اين است كه در آدم سازى شركت كنند،يعنى مكتب صالح سازى بياورند.مكتب حسين عليه السلام نه تنها مكتب گناهكارسازى[نبود]،از صالح سازى هم بالاتر بود،مكتب مصلح سازى است.

مشخصات سياست اموى:دامن زدن به آتش تعصب نژادى و ترويج‏شعر

امويين از چند چيز حمايت و با چند چيز مبارزه مى‏كردند.از جمله چيزهايى كه حمايت مى‏كردند،دامن زدن به آتش تعصبهاى نژادى بود.در الامام الصادق مى‏نويسد كه حجاج به عامل خود در بصره نوشت كه وقتى كه نامه من به تو مى‏رسد نبطيه را از خود دور كن كه براى دين و دنيا مفسده‏اند.عامل-به قرينه كلام-افراد متقى و قاريان قرآن را استثناء كرد و گزارش داد.حجاج نامه‏اى بنوشت و در آن نامه نوشت كه به رسيدن اين نامه اطباء را جمع كن كه در خواب،تو را معاينه كنند،اگر رگ نبطى پيدا كردند فورا قطع كن.

يكى ديگر ترويج اشعار و بالاخص اشعار جاهلى بود.گذشته از اشعار بزمى،كوشش مى‏كردند كه به مردم القاء كنند كه حكمت هم در اشعار است.در جلد چهارم ابن خلكان صفحه 328 ضمن شرح حال ابو عبيده نحوى مى‏نويسد:و ذكر المبرد فى كتاب الكامل ان معاوية بن ابى سفيان الاموى قال اجعلوا الشعر اكبر همكم و اكثر آدابكم فان فيه مآثر اسلافكم و مواضع ارشادكم فلقد رايتنى يوم الهزيمة و قد عزمت على الفرار فما ردنى الا قال ابن الاطنابة الانصارى:

ابت لى عفتى و ابى بلائى و اخذى الحمد بالثمن الربيح و اجشامى على المكروه نفسى و ضربى هامة البطل المشيح و قولى كلما جشات و جاشت مكانك تحمدى او تستريحى لادفع عن مآثر صالحات و احمى بعد عن عرض صريح (42)

آن جمله‏هاى معاويه در واقع مبارزه‏اى است‏با «الشعراء يتبعهم الغاون‏» (43) و سنت نبوى. معاويه چرا در آن وقت‏به فكر آيات جهاد قرآن نيفتاد و به فكر اين اشعار تعصب آميز افتاد؟!

!468 البته استشهاد به شعر حكمت عيب ندارد،همان طورى كه ابا عبد الله هم در ايام حركت‏به كربلا به اشعار يكى از انصار تمثل جست(سامضى و ما فى الموت...)ولى اين بيان كلى معاويه كه مى‏گويد:«اجعلوا الشعر اكبر همكم‏»خيلى خطرناك است و بعلاوه خيلى فرق است‏بين آن اشعار و اين اشعار.

جرجى زيدان در جلد چهارم تمدن اسلام ص 131 مى‏گويد:

«در نظر بنى اميه مردم سه دسته مى‏شدند:اول فرمانروايان كه خود عربها بودند،دوم موالى يعنى بندگان(مسلمانان آزاد شده)آنان،سوم ذميها،چنانكه معاويه راجع به مردم مصر مى‏گويد:اهل آن كشور سه دسته ناس،شبيه ناس،نسناس و يا لاناس(جانور)[مى‏باشند.] طبقه اول عربها و دوم موالى و سوم ذميان يعنى قبطيان هستند.»

در جلد چهارم،جرجى زيدان فصلى دارد در سياست دولت در عصر اموى.وى راجع به اينكه امويها به اهل ذمه سخت مى‏گرفتند براى پول،و اگر پول مى‏داد او را خيلى گرامى مى‏داشتند، ارجاع مى‏كند به خطط مقريزى.

مواطن ظهور شجاعت‏حسينى(شجاعت‏بدنى)

مواطن ظهور مروت حسينى

مواطن ظهور صبر

مواطن ظهور غيرت و حميت و اباء نفس

توجه به خدا (44)

رضا و تسليم

در كتاب راهنماى دانشوران اين رباعى را به ركن الدين محمود خوافى نسبت!469 مى‏دهد:

غواصى كن گرت گهر مى‏بايد غواصان را چار هنر مى‏بايد سر رشته به دست‏يار و جان در كف×دم نازدن و قدم ز سر مى‏بايد

در اين رباعى حقيقت تسليم از جنبه مثبت،خوب بيان شده.تسليم،سكوت و سكون و توقف نيست،تغيير كيفيت‏حركت است،[مشتمل بر]فرقى است كه حركت‏يك غواص در قعر دريا با حركت معمولى يك آدم در خيابان دارد از چهار جهت:

يكى اينكه سر رشته كار در دست ديگرى است‏يعنى امر و فرمان از خداست،طرح و نقشه شخصى و تبعيت از هواى نفس نيست.

دوم خطرناك بودن اقدام و در معرض كام اژدهاها و نهنگهاى اجتماع رفتن،و هر لحظه خطر اين است كه تصادف با يك نهنگ عظيم الجثه بشود و او را به كام بكشد.

سوم دم نازدن و دهان بستن و حركت كردن نظير سربازى كه در فرمان فرمانده خودش هست و همينكه فرمان رسد،دست‏بالا مى‏كند كه سمعا و طاعة و حركت مى‏كند،و به عبارت ديگر انضباط.

چهارم اينكه بايد با سر رفت نه با پا،يعنى منتهاى ميل و شوق و عشق لازم است.تنها حالت انقياد و اطاعت و دم نزدن كافى نيست،عشق و محرك درونى در پرستش لازم است،عبادة الاحرار و العشاق بايد باشد.

در قرآن كريم اشاره به جهت اول و سوم مى‏كند آنجا كه مى‏گويد: «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم‏» (45) .و البته وقتى كه غواصى با اين چهار هنر صورت گرفت،آن وقت است كه گوهرها از قعر دريا استخراج مى‏شود.

شجاعت روحى و قوت قلب و حفظ تعادل در عمل و قيافه و زبان

عقاد مى‏گويد:«ملك جاشه و كل شى‏ء من حوله يوهن الجاش‏» (46) .

پى‏نوشت‏ها:

1- در ورقه‏«شهيد و شهادت‏»گفتيم كه هر شهادت بعد از خود نورانيت‏به وجود مى‏آورد و آن را تشبيه كرديم به حالت فرد از نظر اينكه بعضى از خود گذشتگيها و بعضى اعمال مثبت فرد براى قلب او ايجاد صفا و نورانيت مى‏كند.اين مطلب سوژه‏اى بسيار عالى است كه مى‏تواند بحث‏شود.

2- احزاب/45 و46.خواند مزمل نبى را زين سبب...

همين قم الليل كه شمعى اى همام شمع دائم شب بود اندر قيام بى فروغ روز روشن هم شب است بى پناهت‏شير اسير ارنب است نى تو گفتى قائد اعمى به راه صد ثواب و اجر يابد از اله هر كه او چل گام كورى را كشد گشت آمرزيده و يابد رشد هين بكش تو زين جهان بيقرار جوق كوران را قطار اندر قطار

3- [نه،به خدا سوگند از آن جدا نشوم تا خدا هر چه خواهد كند.]

4-نهج البلاغه،نامه 45.[به خدا سوگند اگر عرب در جنگ با من پشت‏به پشت هم دهند،از آنان رو نگردانم و اگر فرصت دست دهد به سوى آن مى‏شتابم.]

5-على عليه السلام در باره سرزمين كربلا فرمود:«مناخ ركاب و مصارع عشاق‏»ايضا در باره آن خاك فرمود:«واها لك ايتها التربة ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنة بغير حساب‏»[شگفتا از ! <.{lغكzp،èf kocق edwd عقlf éئ lغkpت oك،e× كn عقok qc ي×cكآc éئ إdh êc كn

6- هربرت اسپنسر به نقل فروغى مى‏گويد:«بلندترين آرمان نيكان اين است كه در آدم سازى شركت كنند يعنى مصلح باشند».پيغمبر ما فرمود:«بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏».خدا در باره‏اش فرمود: «عزيز عليه ما عنتم‏» (توبه/128).

7- شهيد كسى است كه به خون خود ارزش و ابديت و جاودانگى داده است.آن كس كه مال خود را صرف خدمت و بناى خير مى‏كند،به مال خود ابديت و ارزش مى‏دهد.آن كس كه اثر علمى باقى مى‏گذارد،به فكر خود و آن كس كه اثر صنعتى و فنى باقى مى‏گذارد،به هنر خود و آن كس كه فرزند خود يا ديگران را تربيت مى‏كند،به عمل خود ارزش و ابديت مى‏دهد،و شهيد به خون خود ارزش و ابديت مى‏دهد.اين تفاوت ميان شهيد و ديگران هست كه شهيد پاكباخته است و«سودا چنين خوش است كه يكجا كند كسى‏».اما عالم يا منفق يا معلم يا مربى يا هنرمند قسمتى از ما يملك خود را ارزش و ابديت مى‏دهد.قبلا گفتيم كه عالم و مربى و صنعتگر و فيلسوف و منفق،مديون شهدايند و شهدا مديون كسى نيستند.خون شهيد به زمين نمى‏ريزد بلكه هزار برابر مى‏شود و به ديگران تزريق مى‏شود و در رگهاى ديگران براى هميشه جريان

مى‏يابد،و اين است معنى جاويد شدن خون شهيد و اين است معنى اينكه شهدا حماسه مى‏آفرينند،و به همين جهت پيشوايان آرزوى شهادت مى‏كردند و به همين جهت اسلام در هر زمانى نيازمند به شهيد است.

8- اينجا بايد اين بحث تحقيق بشود كه ملاك اصلى قداست چيست؟چرا خود پرستى پليدى است و كار براى خدمت‏به غير و براى انجام وظيفه و مسؤوليت‏يا براى رضاى خدا مقدس است؟آيا ملاك،ماديت و تجرد است؟آيا ملاك،وجود و عدم است؟آيا ملاك،حركت و توقف است؟آيا ملاك،هماهنگى با اهداف جهان و حركت تكاملى جهان است؟و آيا علت تقدس-همان طور كه در متن گفته‏ايم-ابدى شدن و جاودانگى و نجات از مرگ است؟

9- حشر/23.

10- حشر/9.

11- دهر/8.

12- توبه/24.[بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و خويشان و اموالى كه به چنگ آورده‏ايد و تجارتى كه بيم كسادش را داريد و مسكنهايى كه بدان دل بسته‏ايد نزد شما از خدا و رسول او و از جهاد در راه خدا محبوبتر است،پس منتظر باشيد تا فرمان خدا آيد و خداوند قوم فاسق را هدايت نمى‏كند.]

13- قصص/4.

14- و به عبارت ديگر از اين جنبه است كه از خود پرستى و منفعت پرستى گذشته و خود را فداى مصالح جامعه مى‏كنند،فداى حق و عدالت مى‏شوند،تبديل مى‏شوند به حق و عدالت و لهذا مثل حق و عدالت،مقدس مى‏گردند.

15- بقره/249.

16- [و پيكى كه خبر وصال يار مى‏آورد،و يارى كه بدون وعده از راه مى‏رسد.]

17- آل عمران/52.

18- احزاب/46.

19- قصص/4.

120- انبياء/51.[به تحقيق براى ابراهيم اسباب رشد او را فراهم آورديم.]

21-كهف/13.[ما اخبار آنها را بحق براى تو باز گوييم.بدرستى كه آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و ما بر هدايتشان افزوديم.]

22- [و خون قلب خويش را در راه تو نثار كرد تا بندگان تو را از نادانى و حيرت گمراهى نجات بخشد.]

23- [آنان مسخ شدگان زشت رويى بودند كه سينه‏هاشان از كينه فرزندان آدم آكنده بود بويژه از كسانى كه اخلاقى استوار و آثارى نيكو داشته‏اند،و به همين دليل تمامى كينه‏هاى خود را از روى دشمنى با وى بر سر آنان ريختند،هر چند كه از اين كار پاداش و غنيمتى نصيبشان نشد.]

24- قبلا گفتيم فرق است ميان هدف مقدس و متعالى و هدف بزرگ،امثال اسكندر و نادر و شاه اسماعيل هدفهاى بزرگ داشتند،اما هدفهاى مقدس نداشتند.آنها خود خواهى‏ها و جاه طلبى‏هاى بزرگ بودند،نه آزاديخواهان و حقيقت طلبان و خير خواهان و بشر دوستان و خدا پرستان بزرگ.

25- انعام/162.

26- بقره/30.

27- قبلا گفتيم اين گونه قيامها برقى است در ميان ظلمتها،شعله مقدسى است در ميان اختناقها و استبدادها و ظلمها،ستاره‏اى است كه در تاريكى شب براى گمراهان طلوع مى‏كند، بلكه مظهر عشق است نه عقل حسابگر عادى آشى و معاشى.

28- نهج البلاغه،خطبه 85.[گمان كننده گمان مى‏كند كه دنيا مسخر بنى اميه شده است.]

29.نهج البلاغه،خطبه 91.[هان كه بيمناكترين فتنه‏ها بر شما از نظر من فتنه بنى اميه است، كه آن فتنه كور و تاريكى است كه دامنه آن فراگير و همگانى و گرفتارى آن ويژه افراد خاصى است.بلاى آن به كسى رسد كه بينا و آگاه باشد و به هر كه كور و بى تفاوت باشد راه پيدا نكند. به خدا سوگند پس از من بنى اميه را زمامداران بدى خواهيد يافت مانند شتر پير و چموشى كه با دهانش گاز گيرد و با دستش بكوبد و با پايش لگد زند و از دوشيدن شيرش جلوگيرى كند.و اينان پيوسته به دنبال شما باشند تا جايى كه كسى از شما را باقى است تا آنجا كه دادخواهى شما از آنها نيست مگر مانند دادخواهى بنده از ارباب خودش].

30- خلاصه اينكه در باره آنها صد در صد اين جمله كه ظاهرا از ابن ابى الحديد است:«اثروا الموت‏»صادق است.در حديث معروف امير المؤمنين است(كه در صفحه 110 نفس المهموم آمده):«مناخ ركاب و مصارع عشاق،شهداء لا يسبقهم من كان قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم‏»[اينجا بار انداز سواران و قتلگاه عاشقان است،شهدايى كه نه پيشينيان بر آنان سبقت جسته و نه آيندگان به مقام آنان دست‏يابند]

31- نساء/69.[و هر كس از خدا و پيامبر اطاعت كند،اينان با كسانى هستند كه خداوند به ايشان نعمت داده يعنى پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان،و ايشان رفيقان خوبى هستند.]

32-[به خدا سوگند نمى‏دانم،و من سرگردان مانده و در كار خويش انديشه مى‏كنم.]

33-[اما رؤساى آنها كه رشوه فراوان بدانها داده شده و خرجينهايشان پر شده است.]

34- نفس المهموم،ص 122.

35- [پس چرا در ميان امتهاى پيش از شما مردمى ديندار پيدا نشدند كه از فساد در زمين جلوگيرى كنند جز دسته اندكى كه ما نجاتشان داديم؟و ستمگران،نعمتها و رفاهى را كه بديشان داده بوديم در راه فساد به كار گرفتند و گنهكار بودند.و چنين نيست كه پروردگار تو به خاطر شرك،اهل قريه‏اى را كه كار شايسته مى‏كنند هلاك سازد.]

36.و همين گونه هيچ بيم دهنده‏اى را پيش از تو در قريه‏اى نفرستاديم جز اينكه افراد خوشگذران آنجا گفتند:ما پدران خود را بر راهى يافته‏ايم و خود نيز از آثارشان پيروى مى‏كنيم،و آن پيامبر گفت:هر چند من

چيزى آورده باشم كه از آنچه شما پدران خود را بر آن يافته‏ايد بهتر باشد؟گفتند:ما به آنچه شما بدان فرستاده شده‏ايد كافريم.]

37.حديد/25.

38- [تمام مشكلات و گرفتاريهايى كه بر تاريخ اسلامى گذشته است،در عقيده باشد يا سياست،ما را رسد كه سر چشمه آن را در حوادث صدر تاريخ بيابيم.]

39- نهج البلاغه،نامه 45.[و همين درد براى تو بس كه سير بخوابى در حالى كه در اطراف تو جگرهايى تشنه مشكى آب باشند.]

40.نهج البلاغه،خطبه 27.

41- [هر حيله‏اى دارى به كار بر و هر كوششى توانى به كار گير.]

42- [مبرد در كتاب كامل آورده كه معاوية بن ابى سفيان اموى گفت:بايد شعر بزرگترين كوشش و بيشترين ادبيات شما باشد كه آثار پيشينيان شما و مواضع ارشاد و راهيابى شما در آن نهفته است.همانا من در روز هزيمت(گريز از جنگ)تصميم بر فرار گرفتم و چيزى مرا باز نگرداند جز اين سخن ابن اطنابه انصارى:عفت و ورزيدگى من و اينكه خواستم با بهايى گران ستايش را براى خود بخرم و نفسم را بر ناگواريها وا داشتم و بر فرق دليرى كه خود را مى‏پايد كوفتم و به نفس خود وقتى بى تابى و غضب مى‏كرد گفتم سر جاى خود باش تا ستايش شوى يا استراحت كنى،همه اينها باعث‏شد كه از ميدان كارزار نگريزم تا از آثار صالح و شايسته دفاع كنم و از آبروى نيك خود حمايت نمايم.]

43-شعراء/224.

44- [در نسخه دستنويس استاد شهيد،در زير هر يك از تيترهاى فوق محلى براى توضيح قرار داده شده است ولى مطلبى نوشته نشده است.]

45- نساء/65.[نه،به خدا سوگند ايمان ندارند تا اينكه در مشاجرات خود،تو را داورى دهند.]

46-[او مالك قلبش بود و حال آنكه همه اشياء اطراف او موجب ضعف قلب بودند.]