
2- امام حسين عليه السلام و ساير مصلحين بزرگ كه قيام كردند
تمام كسانى كه به بشريتخدمت كردهاند حقى بر بشريت دارند،از راه علم يا صنعت و هنر يا اكتشاف و اختراع و يا حكمت و فلسفه يا ادب و اخلاق و از هر راهى،ولى هيچ كس به اندازه شهداى راه حق بر بشريتحق ندارد و از همين جهت هم عكس العمل بشريت و ابراز عواطف بشر در باره آنها بيش از ديگران است،زيرا عدل و آزادى براى محيط اجتماعى بشر و براى روح بشر به منزله هواستبراى تنفس ريه،بدون آن ادامه حيات ممكن نيست.پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:«الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم».
عالم در علم خود و مكتشف در اكتشاف خود و مربى و معلم اخلاق در تعليمات خود و حكيم و فيلسوف در حكمت و فلسفه خود مديون و مرهون شهدا هستند و شهدا در كار خود مديون كسى نيستند،زيرا شهدا بودند كه محيط آزاد به ديگران دادند تا آنها توانستند نبوغ خود را ظاهر كنند.شهدا شمع محفل بشريتند،سوختند و محفل بشريت را روشن كردند (1) .«شاهدى گفتبه شمعى كامشب-در و ديوار مزين كردم...». «يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا...و سراجا منيرا» (2) .تعبير به«سراج»مبين محيط ظهور پيغمبر است.اگر مردم رشدى داشته باشند،محيط تاريك نيست و احتياج به چراغ نيست.
در همچو وضعى يزيد روى كار آمد.يزيد به والى مدينه نوشت كه«خذ حسينا...بالبيعة اخذا شديدا».بنا بر اين جز با بيعتبه چيزى راضى نمىشد.اما امام حسين يكى از سه كار را بايد بكند:يا بيعت كند و تسليم شود،يا آن طورى كه بعضى پيشنهاد كردند بيعت نكند و اگر لازم شد-و البته لازم هم مىشد-خودش را به كنارى بكشد،به درهاى يا دامنه كوهى پناه ببرد، مثل ياغيها كه مخلوطى از ترس و شجاعت است زندگى كند،و يا ايستادگى كند تا كشته شود. اول را اعوان و انصار امويها پيشنهاد مىكردند مثل مروان،دوم را ابن حنفيه و ابن عباس پيشنهاد كردند(روح پيشنهاد اين دو نفر همين مىشد بالنتيجه)،و سوم راهى بود كه خودش انتخاب كرد.اما اول معنايش اين بود كه حسين عليه السلام دين و آخرت خودش را به دنياى يزيد بفروشد و كارى به كار مسلمين نداشته باشد،هر چه مىشود بشود و با يزيد سازش كند و از ترس بيعت كند براى حفظ جان خود،و آن همان بود كه فرمود:«يابى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حمية و نفوس ابية».اين كار را نه خدا اجازه مىداد و نه دين خدا و نه ايمان اقتضا مىكرد و نه پستانى كه از آن پستان شير خورده بود و نه روح عالىاى كه در ميان سينه داشت.
اما راه دوم،درست است كه بيعت نكرده بود ولى موضوع تنها جنبه منفى نداشت كه بيعت نكند.او يك تكليف مثبتبراى خود قائل بود كه مىفرمود:«ايها الناس،من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله...».علاوه بر همه اينها،روح بلند حسينى كجا و فرار در دشت و كوهها!او حاضر نشد در وقتى كه از مدينه به سوى مكه حركت مىكرد شاهراه را بگذارد و از بيراهه برود.در جواب پيشنهاد بعضى همراهان فرمود:«لا و الله لا!444 افارقه حتى يقضى الله ما هو قاض» (3) .او مىفرمود:«لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد».پدرش مىگفت:«و الله لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنها و لو امكنت الفرص من رقابها لسارعت اليها» (4) . و اما راه سوم همان بود كه خودش انتخاب كرد.
ارزش شهادت و شهيد در اجتماع
قبلا گفتيم كه هر شهادت نورانيتى در اجتماع به وجود مىآورد،و تشبيه كرديم آن را به نورانيتى كه برخى اعمال خير و از خود گذشتگىها در قلب فرد ايجاد مىكند.قلب كه صفا و جلا پيدا كرد و هدايتيافت تاريكيها زايل مىشود،راه نمودارتر مىگردد.اين مطلب سوژهاى عالى استبراى بحث در باره ارزش شهادت و شهدا و مخصوصا از نظر آثار قيام حسينى در جهان اسلام و از نظر اينكه امام اگر به قصد شهادت هم حركت كرده باشد منطقى صحيح دارد.جمله:«ان الله شاء ان يراك قتيلا»اگر سند صحيح داشته باشد،از لحاظ مطلب و معنى سخن درستى است.
منطق منفعت و منطق حقيقت
منطق منفعت پرستى يك منطق است و منطق حق پرستى و اصلاح منطق ديگرى است (5) . عقلاى قوم مانع ابى عبد الله مىشدند از حركت،و نصايح آنها همه بر محور مصلحتشخصى حسين عليه السلام و زندگى دنيوى او و سلامت تن و حفظ فرزندان دور مىزد.مىگويند جامعترين بيانها همان است كه ابن عباس گفت.اگر جاى تعجب باشد،بايد از منطق ابن عباس تعجب كرد.چيزى كه در اين منطق ابن عباس يافت نمىشود،!445 فكر اسلام و منطق ايثار و گذشت است و آنچه در منطق حسين عليه السلام هرگز ديده نمىشود منافع و مصالح شخص خودش است (6) .
منطق حسين همان است كه فرمود:«خط الموت على ولد آدم...»،همان است كه در جواب حر رياحى فرمود:«افبالموت تخوفنى...»و بعد اشعار معروف را خواند:«سامضى و ما بالموت عار على الفتى...».
هدف مقدس و حس تعالى و تقدس
كلمه«شهيد»و«شهادت»از كلمات رايج معمولى است كه فقط در مورد بعضى افراد استعمال مىكنيم.هر كشته يا مردهاى شهيد نيست.روزى صدها نفر كشته مىشوند و هزارها نفر مىميرند و به آنها شهيد نمىگوييم.اطراف كلمه«شهيد»را هالهاى از قدس و تعالى احاطه كرده است.به كسى شهيد گفته مىشود كه در يك راه مقدس و براى هدفى مقدس جان خود را از دستبدهد.
شهيد سه خصوصيت دارد:يكى اينكه در راه هدف مقدس كشته مىشود،ديگر اينكه جاودانگى مىيابد،سوم آن چيزى كه قبلا گفتيم كه آنها محيط پاك مىدهند.گفتم مقدس و نگفتم بزرگ.ممكن است مقصد،بزرگ و با اهميتباشد ولى مقدس نباشد.اسكندر كه آرزوى جهانگيرى را تعقيب مىكرد،هدف به اصطلاح بزرگ داشت ولى مقدس نبود و بلكه عالى هم نبود.كسى كه در اين راه كشته بشود،در چشم بشر احترام و تقدس ندارد (7) .او دايره خود پرستى خود را توسعه داده بود.همچو شخصى!446 اگر همه كرات آسمانى را هم تسخير كند، عملش جنبه تقدس و احترام پيدا نمىكند.عمل آن وقت مقدس است كه هدفى بيرون از خود پرستى داشته باشد (8) ،فقط به خاطر تكليف و وظيفه انجام شود،خصوصا تكاليفى كه بشر در برابر نوع و اجتماع دارد.«المقتول دون عياله و ماله»شهيد است،چون به خاطر وظيفه و شرافت و تكليف وجدان و ديانت انجام مىگيرد نه به خاطر جلب منفعت مادى.حالا اگر انسان،المقتول دون العدل و الحريه،دون التوحيد و الايمان باشد،قداست و قديسيتش به درجاتى بالاتر است.
حس تعالى و تقدس حسى است اصيل در بشر و از صميم روح بشر سر چشمه مىگيرد مثل حس حقيقتخواهى(علم)،نيكى خواهى(اخلاق)،زيبايى خواهى(جمال).و اين خود يكى از معماهاى وجود بشر است كه در برابر امورى ماوراى منافع محسوس و ملموس خود،يك نوع تعظيم و تكريمى دارد و سر تعظيم فرود مىآورد.البته هر ميل و طلبى از وجود يك احتياج عينى حكايت مىكند،منتهاى امر،مبدا اين احتياج عينى جهازات بدن نيست،همان مرتبه مستقل روح انسان است.
سر سلسله مقدسات بشر،ذات احديت است.خداوند،قدوس است،منزه از جميع نقصانات است على الاطلاق: «هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس...» (9) و لهذا مقدسترين اعمال بشر مبارزه با شرك و بت پرستى است.
قيامهاى مقدس
قيامهاى مقدس و نهضتهاى مقدس،از انبياء عظام شروع شده.در قرآن كريم در سورة الشعراء،جهاد مقدس انبياء را خلاصه كرده است،داستان موسى و ابراهيم و نوح و هود و لوط و صالح و شعيب و خاتم الانبياء را ذكر مىكند كه در راه مبارزه با!447 بت پرستى و ظلم و بيدادگرى و جهل و تعصب و تقليد و اسراف و تبذير و افساد در ارض و فحشاء و امتيازات موهوم اجتماعى مبارزه كردهاند.مقدسات بشر هم از اينها تجاوز نمىكند.
امام حسين همان راهى را رفت كه آن انبياء رفتند و البته براى امام حسين وضعى پيش آمد كه براى ديگران پيش نيامد.اعتراض به اينكه امام حسين چرا فداكارى كرد و تسليم نشد و حفظ جان نكرد،اعتراض به همه انبياء و اولياء است.اساسا دين براى گذشت و فداكارى است، منطق دين ايثار است: «و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة» (10) ، «و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا» (11) ،«من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم».
علاقه به جان و به پدر و فرزند و همسر و خويش و تبار و سرمايه و شغل و حرفه و مسكن، طبيعى هر انسان است و بسيارى از اينها طبيعى هر حيوانى است.دين آماده استبراى اينكه انسان را علاقهمند و شيفته امورى عاليتر كند و درسى عاليتر بياموزد: «قل ان كان اباؤكم و ابناؤكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى ياتى الله بامره و الله لا يهدى القوم الفاسقين» (12) .
[وجود يك درك قوى در نهضتحسينى]
مىتوان گفت علت و مناط اينكه يك نهضت،مقدس و محترم و متعالى مىشود و سيادت روحانى بر افكار و عقول مردم پيدا مىكند،چند چيز است:
در درجه اول پاكى و طهارت و قداست هدف و مقصد است،آلوده به اغراض شخصى و منافع مادى و مطامع و حرصها و آزها و جاه طلبىها و شهوت رانىها و خود خواهىها و خود پرستىها و تعصبها و قوميتها و حميتها نيست،به خاطر خدا و!448 امر خدا و توحيد و عدل و قيام به قسط و حريت و حمايت مظلوم و دفاع از ضعيف است (ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم...) (13) ،به خاطر ارتعاش و سوزشى است كه در وجدان و ضمير انسانى پيدا مىشود،به خاطر انسانيت و جامعه انسانيت است،به خاطر اصول مقدس اجتماع بشرى است و به عبارت ديگر جنبه اصولى دارد نه جنبه فردى (14) ،آنهم اصول عالى انسانيت كه قوام زندگى انسانى به آنهاست و روح زندگى انسانى آنهاست،به خاطر روح زندگى است كه بالاتر از ابزار زندگى است،اگر ابزار موجود نباشد بشر مىتواند با ابزار ديگر زندگى[كند]اما اگر كلمات مقدس عدالت و حق و حريت از قاموس بشريت محو بشود مثل اين است كه از اين فضا هوا را محو كنند.فرق استبين اينكه در اين فضا چراغ نباشد،فرش نباشد،بلندگو نباشد،چادر نباشد،باد بزن نباشد،با آنكه هوا نباشد.
علت دوم مقدس و متعالى و محترم بودن اين نهضتها اين است كه در ظلمتهاى متراكم و در ميان ياسها و نا اميديهاى مطلق،در مواقعى كه ستارهاى در آسمان بشريت ديده نمىشود، مانند برقى مىدرخشد و مانند شعلهاى حقانى فرا راه آدميان ظاهر مىشود،حركتى است در ميان سكونها و ندايى است در سكوت مرگبار و خاموشى مرگبار،برقى است در تاريكى و قليلى است در برابر كثير (كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله) (15) و لهذا مورد تصويب عقلاى خود پرست واقع نمىگردد،مانند«ابرى است در بيابان،بر تشنهاى ببارد»،مانند محبوبى است كه بدون وعده قبلى و در حال نزار عاشق،خود را به محب خود برساند:
و بريد ياتى بوصل حبيب و حبيب ياتى بلا ميعاد (16)
علتسوم تقدس اين نهضتها اين است كه همراه استبا يك درك قوى و يك بصيرت نافذ كه پشت پرده ظواهر را مىبيند و به عبارت معروف:در خشتخام مىبيند چيزى را كه ديگران در آينه نمىبينند.همان طورى كه آن دو قسمت،از آيات!449 قرآن استنباط مىشود مثل آيه «من انصارى الى الله» (17) و آيه «سراجا منيرا» (18) و آيه «يستضعف طائفة» (19) ،اين قسمت-كه در اين نهضتهاى مقدس بصيرتى و احساسى قوى موجود است و آنها چيزى را حس مىكنند كه ديگران حس نمىكنند،چيزى را مىبينند كه ديگران نمىبينند-نيز از قرآن استنباط مىشود،مثل آيه: «و لقد اتينا ابراهيم رشده» (20) و آيه «نحن نقص عليك نباهم بالحق انهم فتية امنوا بربهم و زدناهم هدى» (21) .كلمه«رشد»در عربى به معناى نمو نيست كه در فارسى استعمال مىشود،بلكه همان معنايى است كه در فقه مىگويند«عاقل بالغ رشيد». كلمه«زدناهم هدى»نيز همان معناى رشد را مىفهماند.نهضتسيد جمال از آن جهت مقدس است كه بيش از عصر خود بصيرت داشت.از نامههايى كه به علما نوشته پيداست.البته جنبههاى ديگر هم هست از قبيل عدم تعادل قوا و تجهيزات ظاهرى و مادى،كه موسى و ابراهيم و محمد صلى الله عليه و آله يكتنه قيام كردند و همچنين امام حسين عليه السلام. اين جنبهها به علت دوم بر مىگردد.
حالا در نهضت امام حسين يك درك قوى وجود داشت و آن جريان پشت پرده ضد اسلامى امويان را كه مردم ظاهر بين نمىديدند[مىديد.]ابو سفيان در خانه عثمان گفت:«يا بنى امية! تلقفوها تلقف الكرة،اما و الذى يحلف به ابو سفيان لا جنة و لا نار،و ما زلت ارجوها لكم و لتصيرن الى ابنائكم وراثة» .ابو سفيان گفت:ملك است و سلطنت،حق و معنا و بهشت و جهنم همه دروغ است،اين توپ را نگذاريد از تيپ شما خارج بشود،به يكديگر پاس بدهيد و نگذاريد از ميان شما خارج شود،آن را موروثى كنيد.موضوع ولايتعهد يزيد و بيعت گرفتن از مردم و در مقدم همه امام حسين،جامه عمل پوشاندن به تفكر خطرناك ابو سفيانى يعنى به تفكر حزبى بود كه آن هم به نوبه خود اصولى بود.
ولى مردم ظاهر بين و گول تظاهر خور و حمل به ظاهر كن،هيچ گونه توجهى به اين امور نداشتند و اينكه امام حسين فرمود:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع!450 مثل يزيد»حقيقتى بود كه حسين درك مىكرد و ديگران درك نمىكردند.امام حسين مىديد كه با خلافتيزيد اصل ابو سفيانى«و لتصيرن الى صبيانكم وراثة»دارد عملى مىشود و ممكن است در اثر سكوت،اين مطلب سنتى بشود و احاديثى هم جعل شود كه خلافتبايد در خاندان ابو سفيان بماند.
امام حسين به دستيهود و نصارى و مجوس يا مشركين عرب يا اهل رده كشته نشد،به دست مسلمانان و بلكه دوستان پدرش كشته شد و حتى به دستشاميان كشته نشد،به دست كوفيان كشته شد.البته كوفيان مرعوب بودند و عامه پيرو رؤسا بودند و رؤسا از رشوه آبستن بودند:«اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم»آنها جوالهاشان پر شده بود، حوالههاى كلان بانكى دريافت كرده بودند،ليره و دلار سبيل بود براى آنها،ولى عمده درك ضعيف عامه و فراموشكارى عامه بود چنانكه بعد خواهيم گفت.
گفتيم كه يكى از علل و يا مهمترين علتشهادت امام حسين و يا مهمترين علت گرويدن مردم به امويان،جهالت مردم بود.از طرفى هم مىدانيم امام حسين با يزيد مبارزه نمىكرد،او بالاتر از اين بود كه هدفش شخص و فرد باشد،هدف او اصولى و كلى بود.در حقيقت امام حسين با ظلم مبارزه مىكرد و با جهل،چنانكه در زيارت به ما تلقين و تعليم كردهاند كه هدف اين مبارزه از بين بردن جهل و گمراهى است چنانكه در زيارت اربعين است:«و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة» (22) .
اكنون توضيح مىدهم كه مقصود از جهالت مردم اين نبود كه چون مردم بى سواد بودند و درس نخوانده بودند،مرتكب چنين عملى شدند و اگر درس خوانده و تحصيل كرده مىبودند نمىكردند.نه،در اصطلاح دين«جهالت»بيشتر در مقابل«عقل»گفته مىشود و مقصود آن تنبه عقلى است كه مردم بايد داشته باشند،و به عبارت ديگر قوه تجزيه و تحليل قضاياى مشهود و تطبيق كليات بر جزئيات است و اين چندان ربطى به سواد و بى سوادى ندارد.علم،حفظ و ضبط كليات است و عقل قوه تحليل است.به عبارت ديگر امام حسين شهيد فراموشكارى مردم شد،زيرا مردم اگر در تاريخ پنجاه شصتساله خودشان فكر مىكردند و قوه تنبه و استنتاج و%1745ثآثآب17ب% عبرت گيرى در آنها مىبود و به تعبير سيد الشهداء كه فرمود: «ارجعوا الى عقولكم»اگر به عقل و تجربه پنجاه شصتساله خود رجوع مىكردند و جنايتهاى ابو سفيان و معاويه و زياد در كوفه و خاندان اموى را اصولا فراموش نمىكردند و گول ظاهر فعلى معاويه را-كه دم زدن از دين به خاطر منافع شخصى است-نمىخوردند و عميق فكر مىكردند،و حساب مىكردند آيا حسين عليه السلام براى دين و دنياى آنها بهتر بود يا يزيد و معاويه و عبيد الله،هرگز چنين جنايتى واقع نمىشد.پس در حقيقت علت عمده اينكه مردمى نسبتا معتقد به اسلام اين طور با خاندان پيغمبر رفتار كردند در صورتى كه همانها حاضر بودند قربة الى الله در جنگ كفار شركت كنند،فقط و فقط فراموشكارى مردم و گول ظاهر خوردن آنها بود،يعنى نتوانستند پشت پرده نفاق را ببينند.ظواهر شعائر اسلامى را محفوظ مىديدند و توجه به اصول و معانى از بين رفته نداشتند.البته در اين حادثه-چنانكه قبلا گفتيم-رعب و ترس و استسباع از يك طرف،و فساد اخلاق رؤسا و رشوه خوارى آنها و طمع آنها و اطاعت كوركورانه-به حسب خوى قبيلهاى عربى-كوچكترها از رؤساى قبائل از طرف ديگر،نيز از عوامل مهم وقوع اين حادثه بود.اين حادثه صد در صد يك حادثه اسلامى است. امام حسين به قول آن مرد معاند به سيف جدش كشته شد اما به علت جهالت و ظاهر بينى و گول حفظ ظواهر و شعائر خوردن مردم.
از جمله عواملى كه در اين حادثه زياد دخالت داشت اين بود كه به حسب تصادف،كارگردانان اين حادثه يك عده مردمى بودند كه جانى بالفطره بودند و به قول عقاد:«المسخاء المشوهين اولئك الذين تمتلى صدورهم بالحقد على ابناء آدم و لا سيما من كان منهم على سواء الخلق و حسن الاحدوثة،فاذا بهم يفرغون حقدهم لعدائه و ان لم ينتفعوا باجر او غنيمة...» (23) .
خلاصهاى از عوامل دخيل در شهادت امام
از اينجاست كه مىتوان مطلب را از نظر بحث تاريخى اين طور عنوان كرد كه امام حسين را كىها و چىها شهيد كردند؟و همچنين كىها و چىها او را يارى كردند؟ اما اينكه كىها شهيد كردند يا كىها يارى كردند،معلوم است ولى اينكه چىها شهيد كردند يا يارى،بايد گفت:امام حسين را طمع ملك رى و طمع پول(كه خولى گفت:«جئتك بغنى الدهر»)و رشوه رؤسا(اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم)و جبن و مرعوبيت عامه و ميل به جبران محبتيزيد(كه ابن زياد مىخواست كدورت يزيد را از پدرش كه در ولايتعهد يزيد تعلل كرد جبران كند)و خبث ذاتى امثال شمر و مستى و غرور و بدبختى و سبكسرى شخص يزيد و از همه بالاتر فراموشكارى عامه مردم كه مسلمان بودند و معتقد و سيرى به تاريخ شصتساله خود نمىكردند و سابقهها را فراموش كردند و گول ظاهر را مىخوردند[شهيد كرد].
اينكه چىها امام را يارى كردند،ايمان و توجه به تاريخ شصتساله-كه از كلمات امثال زهير پيداست-و حسن فتوت و مردانگى و ايمان به غيب و امثال آنها بود.
[علل تقدس يك نهضت]
عطف به مطالب گذشته در باره اينكه چه چيزى سبب مىشود كه قيامى مقدس و پاك و عظيم و مورد احترام مىشود تا آنجا كه ملاك و معيار حركتهاى ديگر و سكونها مىشود. «مقدس مىشود»يعنى مردم به چشمى به آن نگاه مىكنند كه به امور ما فوق مادى و ما فوق طبيعى نگاه مىكنند،عظيم و محترم مىشود در حدى كه هيچ نهضتى با او قابل قياس نيست،حداكثر قابل تشبيه و پيروى است.
اين قداست و اهميتخارق العاده بعد از حدود چهارده قرن،معلول سه جهت است:
1.قداست (24) و تعالى و عظمت هدف كه آنچه هدف استحقيقت است نه منفعتخود،و لهذا مستلزم فداكارى و قربان كردن منفعت استبراى حقيقت،براى خدا.بديهى است اگر كسى قيام كند براى اينكه به آب و نانى برسد،جاه و مقامى كسب كند،پول و ثروت و قدرتى تحصيل كند و به قول حنظله بادغيسى براى كسب مهترى و يا به قول ناسيوناليستها براى تعصبات ملى و وطنى قيام كند،چنين قيامى مقدس نيستبلكه از آن نظر كه مستلزم وسيله قرار دادن ديگران است محكوم است،خواه موفق شود و خواه شكستبخورد.چنين قيامى معامله و تجارت است كه گاهى سود دارد و گاهى زيان،نه سود بردنش اهميتى دارد و نه زيان بردنش.اين گونه قيامها مبارزه شخص با شخص استبه خاطر منافع،و به همين دليل بى ارزش است.اينكه امام به تبعيت از پدر بزرگوارش مىفرمود:«اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا منافسة فى سلطان...»ناظر به اين است كه درد ما و آرزوى ما چه بوده است.
ولى اگر قيام و مبارزه،مبارزه شخص با شخص نبود،مبارزه به خاطر منافع نبود،بلكه مبارزه با نوعى عقيده و نوعى رژيم مبتنى بر ظلم و فساد و شرك و بت پرستى و براى رهايى بشريت از بردگيهاى اجتماعى و خطرناكتر اعتقادى و بالاخره براى نجات بشريت از چنگال عفريت جهل و ضلالت و هيولاى ظلم و استبداد و استثمار بود(و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة)و به انگيزه امر خدا و تحصيل رضاى حق بود كه «ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين» (25) ،بر اساس از خود گذشتگى و فداكارى بود،و خلاصه اگر خالصا لوجه الله بود و هيچ منفعتى نداشتبلكه منافع را به خاطر حقيقتبه خطر انداخت،چنين مبارزهاى چون جلوهاى از روح حقيقت پرستى بشر است و بر ضد خود پرستى بشر است و چون مصداق «انى اعلم ما لا تعلمون» (26) است طبعا تقدس و تعالى و عظمت پيدا مىكند.چنين مبارزهاى مصداق هجرت الى الله و الى الرسول است كه در حديث آمده است. به عبارت ديگر،يك بعد قداست مربوط استبه اينكه درد صاحب نهضت چه نوع دردى است و آرزويش چه نوع آرزويى است.
قيام امام حسين اين عنصر را در حد اعلى واجد بود.منافعش كاملا تامين مىشد ولى او حاضر شد براى نجات جهان اسلام و براى نجات مسلمين از چنگال ظلم،جان و مال و تمام هستى خود را به خطر بيندازد.از اين جهت،آن حضرت صد در صد يك شهيد و يك پاكباخته استبلكه سيد الشهداء و سالار پاكباختگان است.
عامل دومى كه به يك نهضت قداست و تعالى و جنبه جاودانى مىدهد،شرايط خاص محيط است (27) .چراغ در روز روشن هيچ ارزشى ندارد و در شب مهتاب و هواى صاف و آسمان پر ستاره ارزش كمى دارد ولى در تاريكى مطلق كه چشم چشم را نمىبيند،ارزش زيادى دارد، مانند آبى است كه در بيابان بر تشنهاى ببارد يا بارانى است كه در شدت بى آبى و خشكى و عطش محصول،از ابر فرو ريزد.و به عبارت ديگر عامل دوم نوع قدرتى است كه با آن درگير شدهاند،در مقابل فرعونها،نمرودها،«انا ربكم الاعلى»ها،مغرورها،مستبدها،خونخوارها كه از شمشيرشان خون مىچكد.
پيغمبر اكرم فرمود:«افضل الاعمال(يا:افضل الجهاد)كلمة عدل عند امام جائر».در شرايطى كه آزادى وجود دارد،دم از آزادى زدن هنر نيست ولى در شرايطى كه استبداد و جور در نهايت قدرت حكومت مىكند،نفسها در سينهها حبس شده است،زبان را از پشت گردن بيرون مىآورند،دستها و پاها بريده مىشود،سرها بر نيزهها بلند مىشود،ياس مطلق حكمفرماست و به تعبير امير المؤمنين«...يظن الظان ان الدنيا معقولة على بنى امية» (28) [آرى،در چنين شرايطى دم از آزادى زدن هنر است].مىفرمايد:«الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنة بنى امية،فانها فتنة عمياء مظلمة عمتخطتها و خصتبليتها و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطا البلاء من عمى عنها.و ايم الله لتجدن بنى امية لكم ارباب سوء بعدى كالناب الضروس.تعذم بفمها و تخبط بيدها و تزبن برجلها و تمنع درها،لا يزالون بكم حتى لا يتركوا منكم الا نافعا لهم او غير ضائر بهم،و لا يزال بلاؤهم عنكم حتى لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه» (29) .
از اين نظر،ارزش قيام از جنبه شهامت و حقير شمردن دژخيمان و ستمگران و فرعونها و نمرودهاست.چنانكه مىدانيم قيام ابراهيم و موسى و عيسى و رسول اكرم در برابر اين قدرتهاى حاكم اهريمنى بود،و همينكه شرايط نا مساوى بود و يكتنه قيام مىكردند و مصداق«كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله»بود،ارزش مىدهد به اين قيامها.
عجيب است كه برخى مثل نويسنده شهيد جاويد براى اينكه قيام امام حسين را موجه جلوه دهند،سعى مىكنند به نحوى ثابت كنند كه مردم كوفه واقعا قدرتى بودند و قابل اعتماد بودند،در صورتى كه عظمت قيام حسينى در اين است كه[امام]يكتنه قيام كرد ولى اثر روحى و روانىاش در حدى بود كه جهان آن روز را تكان داد و اثرش هنوز باقى است.
عامل سوم مربوط استبه درجه روشن بينى،به درجه آگاهى اجتماعى و به درجه هتشناسى و به درجه خبرويت،مانند يك پزشك آگاه كه هم بيمارى را مىشناسد و هم راه علاج را،هم به نوع خواب ملت آگاه است و هم به كيفيتبيدار كردن.اين است كه اين نهضت توام استبا يك بينش و درك قوى و يك بصيرت خارق العاده و نافذ و يك دور بينى زياد كه طبق مثل معروف:در خشت مىبيند آن چيزى را كه ديگران در آئينه نمىبينند،به اصطلاح قيام پيش رس(نه زود رس).اعلام خطرى است قبل از آنكه ديگران خطر را احساس كنند.
عمده مطلب اين بود كه يك جريان پشت پردهاى آن روز امويان داشتند كه امام حسين آن را رو كرد و به روى پرده آورد.حتى شرابخوارى يزيد هم از نظر وسايل آن روز،يك جريان پشت پرده بود كه بعدها به روى پرده آمد.ابو سفيان طرح يك سياستى را در خانه عثمان[ريخت]كه فوق العاده خطرناك بود،گفت:«يا بنى امية تلقفوها تلقف الكرة و لتصيرن الى اولادكم وراثة(ظاهرا نظرش اين بود كه با پشتوانه دينى و جعل احاديث،اين امر را موروثى كنند)اما و الذى يحلف به ابو سفيان...».جمله امام حسين:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد»شايد ناظر استبه عملى شدن فكر ابو سفيان.
اينكه امام حسين به اثر كارش ايمان داشت و مكرر مىگفت:بعد از من اينها سر نگون خواهند شد،دليل ديگرى بر درك قوى آن حضرت بود. لقب«سيد الشهداء»قبلا لقب«سيد الشهداء»از آن حمزه عموى رسول اكرم بود و بعد به ابا عبد الله اختصاص داده شد.شهادت ابا عبد الله فراموشاند آنها را.وضع اصحاب ابا عبد الله هم طورى بود كه بر همه شهداى پيشين سبقت گرفت و خود ابا عبد الله فرمود:«انى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت اوصل و لا افضل من اهل بيتى».اصحاب ابا عبد الله،هم از طرف دوست آزاد بودند هم از طرف دشمن.خود ابا عبد الله فرمود:آنها به غير من كارى ندارند،و خودش هم شخصا اجازه رفتن به آنها داد و فرمود:از تاريكى شب استفاده كنيد.سر را هم پايين انداخت كه تلاقى نگاهها موجب حياى آنها نشود.بنا بر اين آنها نه در تنگناى دشمن واقع شده بودند(مثل اصحاب طارق بن زياد كه طارق كشتيها و خوراكيها را مگر به مقدار يك روز،سوزانيد)و نه دوست از آنها خواهش و التماسى كرده بود و آنها را در رو در بايستى گذاشته بود.حتى از اينكه نگاهش در آنها تاثير كند اجتناب كرد. (30) .
اصحاب حسين عليه السلام و اهل بدر و اهل صفين
بنا بر اين اصحاب حسين عليه السلام بر بدريون پيغمبر صلى الله عليه و آله و صفينيون على عليه السلام ترجيح داشتند،همان طورى كه اصحاب عمر سعد هم بر بدريون ابو سفيان و صفينيون معاويه در شقاوت مزيت داشتند،چون اينها مثل بدريون ابو سفيان طبق عقيده و عادت جنگ نمىكردند و مانند صفينيون معاويه هم مسالهاى مثل قتل عثمان اسباب اشتباهشان نشده بود.اينها در حالى جنايت مىكردند كه نداى دل و فرياد وجدانشان بر خلاف بود(قلوبهم معك و سيوفهم عليك).اينها گريه مىكردند و فرمان قتل مىدادند،اشك مىريختند و گوشواره از گوش فرزندان حسين عليه السلام مىكشيدند،مىلرزيدند و آهنگ بريدن سر حسين داشتند.
مبارزه با جهل و ظلم
در زمان ما مبارزه با مرض،مبارزه با فقر،مبارزه با جهل اصطلاح شده و اعمال مقدسى ناميده مىشود ولى البته هيچ كدام اينها به پاى مبارزه با جهل مردم و با ظلم نمىرسد كه فدا دادن لازم است.
در قرآن كريم،شهداء در رديف انبياء و صديقين ذكر شده: «و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا» . (31)
شهيد غسل و كفن ندارد،«خون،شهيدان را ز آب اولىتر است...».
چرا كوفيان به جنگ حسين عليه السلام رفتند؟
علت اينكه كوفيان در عين علاقه به حسين عليه السلام مىجنگيدند،يكى رعب و ترس بود كه از زمان زياد و معاويه ترسيده بودند و خود عبيد الله هم با كشتن ميثم و رشيد و مسلم و هانى آنها را مرعوب كرده بود و به عبارت ديگر مردم از زن و مرد،مستسبع و اراده باخته شده بودند،نمىتوانستند مطابق عقل خودشان تصميم بگيرند.در ايام كربلا هم يك جندى را كه كندى مىكرد گردن زد،ديگران كار خود را فهميدند.ديگرى حرص و طمع به مال و جاه دنيا بود،مثل خود عمر سعد كه او گرفتار عذاب وجدان بود و مىگفت:«فو الله ما ادرى و انى لحائر افكر فى امرى...» (32) .عبيد الله زياد به محض ورود به كوفه،عرفا را خواست و گفت:اگر مخالفى در يكى از عرافهها موجود باشد او را از عطا اسقاط مىكنم.
عامر بن مجمع عبيدى(يا مجمع بن عامر)گفت:«اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم» (33) .
دو چيزى كه مايه روشنى چشم ابا عبد الله بود
در ايام كربلا و آن ابتلاء عجيب،چند چيز بود كه موجب ازدياد مصيبتهاى ابا عبد الله مىشد، از همه بالاتر بعضى دنائتها و سخنان ناروا و بى ادبىها و وحشىگرىهايى بود كه از كوفيان مىديد.ولى دو چيز بود كه چشم ابا عبد الله را روشن و دلش را خرم مىداشت.آندو،اصحاب و اهل بيتش بودند.وفادارىها و جان نثارىها و بى مضايقه خدمت كردنها و به عبارت ديگر صفاها و وفاها و همگاميها و هماهنگى نشان دادنهاى آنها دل حضرت را شاد و خرم مىداشت(براى مرد عقيده و ايمان و مسلك،مايه خوشدلى بالاتر از ديدن همگام و هماهنگ يافت نمىشود)و مكرر در مواقعى از ته دل به آنها دعا كرد.علاوه،همان شهادت به اينكه«انى لا اعلم اصحابا ابر و لا اهل بيت اوصل و لا اوفى من اصحابى»حاكى از كمال اعتماد ابا عبد الله و دلخوشىاش به آنهاست.
مسلما تذكر ابو ثمامه صائدى براى نماز-كه آخرين نماز را در خدمتتبخوانيم-دل حسين را شاد كرد كه در بارهاش دعا كرد.و از آن بالاتر،آن فداكارى عجيب سعيد بن عبد الله حنفى و گفتن جمله«اوفيت؟».
ابا عبد الله در باره عدهاى دعا كرد.جانسوزتر از همه دعايى است كه در باره جوانش كرد.در باره جوانش دعا كرد كه اميدوارم هر چه زودتر از دست جدت سيراب بشوى.جوابهاى قاسم در شب عاشورا دل حسين عليه السلام را شاد و روشن كرد كه در باره مرگ گفت:«احلى من العسل».
دعاهاى حسين عليه السلام در ايام كربلا در باره اشخاص
ابا عبد الله در روز عاشورا در باره عدهاى دعا كرد:
1.ابو ثمامه صائدى
2.على اكبر
3.در باره عموم در شب عاشورا بعد از آنكه گفتند ما از تو جدا نمىشويم،فرمود:«جزاكم الله خيرا» (34) .
بيان قرآن در فلسفه قيام مصلحين الهى
در سوره مباركه هود آيه116 و 117 مىفرمايد: «فلو لا كان من القرون من قبلكم اولوا بقية ينهون عن الفساد فى الارض الا قليلا ممن انجينا منهم و اتبع الذين ظلموا ما اترفوا فيه و كانوا مجرمين.و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و اهلها مصلحون» (35) .
از قرآن كريم استفاده مىشود كه هيچ پيغمبرى نيامده مگر آنكه قومى با او مخالف بودهاند، يعنى مگر اينكه او به مخالفت قومى برخاسته.اين طور نبوده كه پيغمبران سخنى را از آسمان و غير مربوط به نظام زندگى مردم بگويند و يك عده هم فقط براى آنكه با هر حرفى مخالفت مىشود و مرض مخالفت دارند،با پيغمبران مخالفت مىكردهاند،خير،اين طور نيست(هر چند ما عموما اين طور مطلب را بيان مىكنيم و هر كس كه مىخواهد بگويد فلانى بى هتيعنى بدون علت و موجب-نه بدون حق و عدالت-با من مخالفت مىكند،مىگويد مردم با پيغمبران هم مخالفت مىكردهاند).پيغمبران به مخالفت و مبارزه با مردم بر مىخاستند.در قرآن كريم علت مخالفت مردم را و منطقى كه بعد به باعث همان علت مخالفت درست مىكردند و اينكه سوق دهندگان مخالفتبا پيغمبران و علمداران نهضت عليه پيغمبران عده خاصى بودند و آنها بودند كه منطقى براى مشوش ساختن ذهن عموم كه به آن درد گرفتار نبودند درست مىكردند،همه اينها را ذكر مىكند.
قرآن مىگويد درد اصلى مخالفت،ترف مترفين است و به عبارت ديگر نظام ظالمانه موجود زندگى است.در سوره سبا آيه 34 مىفرمايد: «و ما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون» و در سوره زخرف آيه 23 و 24 مىفرمايد: «و كذلك ما ارسلنا من قبلك فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا اباءنا على امة و انا على آثارهم مقتدون.قال اولو جئتكم باهدى مما وجدتم عليه اباءكم قالوا انا بما ارسلتم به كافرون» (36) .در اين آيه اخير اشاره شده استبه ابتلاء خاتم الانبياء و اينكه اين ابتلاء عموميت داشته و اينكه درد آنها ترف و اسراف و تنعم از وضع ظالمانه موجود بوده و اينكه اين منطق را كه پدران ما چنين بودهاند آنها براى خود و براى حمايت از ترف خود تراشيدهاند كه غير مترفين و بيچارههاى ضعيف را كه دعوت جديد براى نجات آنها آمده،در ناحيه فكر گمراه كنند كه سنن ماضى لازم الاحترام است و اگر نه خود آنها به آن سنن كوچكترين علاقهاى نداشتند.
قريش،يعنى اكابر قريش،به پيغمبر ايراد مىگرفتند كه چرا غذا مىخورد و راه مىرود و چرا گنجى از طلا و باغى پر از ميوه ندارد.آيا واقعا امثال ابو سفيان و ابو جهل گرفتار شبهه و شك بودند و براى اظهار شك خود اين سخنان را مىگفتند و يا براى القاء شك در ديگران مىگفتند؟آنها كه ابراهيم را پيغمبر مىدانستند،و آيا معتقد بودند كه ابراهيم طعام نمىخورد و در ميان مردم راه نمىرفت و گنجى از طلا و باغى پر ميوه داشت؟!همه اينها بهانه و براى فريب مستضعفين بود.
به هر حال،قرآن هدف پيغمبران را قيام به قسط معرفى مىكند: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» (37) .قهرا چون انبياء چنين هدفى دارند، كسانى كه بر هم زننده عدل اجتماعى هستند و كفه آنها از ترازوى اجتماع چربيده،مخالفت مىكردهاند و اين بود سر بزرگ مخالفت امثال ابو سفيان با پيغمبر كه تا پاى فداى نفرات هم آمدند.پس مخالفتسران قريش با پيغمبر روى همان اصلى است كه فرعون با موسى،و نمرود با ابراهيم،و هر قوم پيغمبرى با آن پيغمبر مخالفت مىكردند.
و اما آيه «فلو لا كان من القرون من قبلكم...» ،از اين آيه چند مطلب استفاده مىشود:
الف.وجوب نهى از فساد در روى زمين و مبارزه با فساد.
ب.اينكه بودن عدد قليلى كافى نيست.
ج.علت العلل فساد،ترف است.
د.حافظ بقاى يك ملت،عدل است و ملك با كفر باقى مىماند و با بهم خوردن تعادل باقى نمىماند.
بيضاوى معناى«اولوا بقية»را«اولوا بقية من الراى و العقل»يا«اولوا الفضل»و يا%1746ثآثآب17ب%«اولوا الابقاء»يعنى كسانى كه بر نفوس خودشان ابقاء مىكنند[مىداند]و مىگويد در آيه بعدى: «و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم...» ،«بظلم»يعنى«بشرك»،مقصود از ظلم،شرك است و معناى آيه اين مىشود كه پروردگار به شرك،قريهها را هلاك نمىكند اگر اهل اصلاح و رعايت عدالتباشند.
كلام شهرستانى در اينكه هسته همه حوادث در قرن اول ريخته شد
در صفحه 5 سمو المعنى از شهرستانى در ملل و نحل نقل مىكند كه گفته:«كل التبليلات التى مرت بالتاريخ الاسلامى سواء فى العقيدة او السياسة يمكننا ان نجد لها مرتجعا و مردا فى حوادث صدر التاريخ» (38) .
مرد بزرگ يعنى چه؟
مردان بزرگ تاريخ،عظمت و بزرگى:مقياس عظمت و بزرگى افراد،شخصيت روحى آنهاست. البته واضح است كه مقياس عظمت افراد،مشخصات بدنى يا نژادى آنها نيست.ما در تاريخ به افراد و اشخاصى بر مىخوريم كه آنها افراد بر جسته تاريخ به شمار مىروند و در صفحات تاريخ مانند قلههاى كوه بر روى صفحه زمين برجستگى دارند و نمايان مىباشند،بر خلاف ساير افراد كه در حكم سنگريزهها بر روى صفحه تاريخ به شمار مىروند كه انسان در همان نقطه بالخصوص اگر بايستد و مطالعه كند آنها را مىبيند،و بعضيها هم اينقدر ريز و كوچكند كه اصلا ديده نمىشوند.مثلا اسكندر و ناپلئون و نادر و شاه اسماعيل و امثال اينها افراد بزرگ و برجسته تاريخند،همان طورى كه انبياء بزرگ و اولياء بزرگ الهى نيز مانند ابراهيم و موسى و عيسى عليه السلام و محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام از برجستگان تاريخ و بزرگان بشريتند.
حالا مىخواهيم ببينيم بزرگى دسته اول و دسته دوم با هم قابل مقايسه هستند يا نه؟البته نه،زيرا درست است كه آن افراد از آن جهت كه همتبزرگ و اراده قوى داشتهاند و شعاع دايره خواستشان طولانى بوده و به كم و كوچك قناعت نداشتهاند[قابل تحسيناند]و قهرا انسان وقتى كه همت و دلاورى برخى از آنها را مىخواند،در مقابل عظمت آنها خيره و مبهوت مىشود و احيانا سر تعظيم فرود مىآورد و در قلب خود يك نوع محبتى نسبتبه آنها احساس مىكند(اثرى كه از شاهنامه فردوسى در نفوس پيدا مىشود از اين نوع است)ولى بزرگى دسته دوم يك نوع ديگر و يك جنس ديگر است،از آن نوع بزرگى است كه مقام تقدس پيدا مىكند تا آنجا كه نام آنها مقدس مىشود،همان طورى كه مىبينيم نام محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و امام حسين عليه السلام و همچنين ابراهيم و موسى و عيسى عليه السلام را هالهاى از قدس احاطه كرده است،چرا؟براى اينكه درست است كه دسته اول بزرگ و عظيماند ولى عظمت آنها و درشتى آنها از نوع عظمت و درشتى خود خواهى است. هر يك از آنها سبع بزرگى و حيوان بزرگى هستند.فرق نمىكند،انسان در برابر كسى هم كه خيلى پر خور است و برابر ده نفر مىخورد،اعجاب و احيانا تحسين دارد.يكى خورنده ريز است و ديگرى خورنده درشت،يكى جاه طلب ريز است و يكى جاه طلب درشت.مثلا يك كدخداى ده ده خانوارى كه همه همت و آرزويش كدخدايى اين ده است،يك جاه طلب خرده پاست و آن كه دنبال كدخدايى قضيه هزار خانوارى مىرود از نوع اولى است ولى درشتتر،و آن كه دنبال حكومتيك شهرستان يا يك استان و يا يك كشور مىرود به همين نسبت درشتتر است.شخصيت اينها عظيم است و شخصيتخود خواهىشان عظيم است،سبع عظيم و جاه طلب عظيم و استثمارگر عظيم هستند.اينها وسعت روح و سعه شخصيت پيدا كردهاند ولى تمام آن توسعه و وسعت در ناحيه حوائجشخصى خودشان است،مىخواهند تمام دنيا را در هاضمه بزرگ خود بريزند.اينها پر خورهاى روزگارند،مىخواهند همه دنيا را جزء خود بكنند، همه شخصيتها را فانى بكنند مگر شخصيتخودشان را و شخصيتهاى طفيلى خودشان يعنى آن شخصيتها كه جزء شخصيت آنهاست و هضم شده در شخصيت آنهاست.پس آنها بزرگند و فعال ولى مانند غده سرطان كه يك سلول،بى تناسب شروع مىكند به رشد و همان منشا هلاكتبدن مىشود.
ولى دسته دوم توسعه شخصيت پيدا مىكنند آن طور كه مادر توسعه شخصيت پيدا مىكند كه فرزند و شخصيت فرزند،مستقل و محفوظ و محترم مىماند و او همان طور براى آن شخصيت كار مىكند كه براى خودش كار مىكند.او نمىخواهد آن شخصيتها را در خودش هضم كند بلكه مىخواهد آنها را حفظ كند و مستقل و محترم بشمارد.او به منزله غده سرطان نيست،به منزله يك روح قوى است كه در پيكر اجتماع مىدمد و همه را زنده و فعال مىسازد.او مصداق مخالف«من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم»است.او شخصيت انسانىاش توسعه پيدا كرده و روح بشرى نه حيوانى او بزرگ شده.او توسعه وجدان و ايمان پيدا كرده و به قول مولوى:
روح حيوانى ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از روح باد گر خورد اين نان نگردد سير آن ور كشد بار اين نگردد آن گران
ما چرا امروز فدايى حسين هستيم؟چون آنچه را پيغمبر فرمود كه«حسين منى و انا من حسين»همه ما در خودمان احساس مىكنيم،يعنى حسين را از خود و خود را از حسين جدا نمىبينيم.ما حسين را به صورت يك فرد كه منظورش انجام تقاضاهاى شخصى خود است نمىبينيم.ما او را يك روح كلى مىبينيم كه قبل از وقت در فكر ما بوده.پس او از ماست و ما از او هستيم،او از بشريت است و بشريت از اوست،او با روح ما و سرنوشت ما آميخته است.ما از او و او از ماست.
توسعه شخصيت انسانى همان بود كه على عليه السلام داشت و مىفرمود:
و حسبك داء ان تبيتببطنة و حولك اكباد تحن الى القد (39)
يا مىگفت:«و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار...و لو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا. ..» (40) .
توسعه شخصيت اين است كه واقعا انسان بگويد:
من از بينوايى نيم روى زرد غم بينوايان رخم زرد كرد
توسعه شخصيت اين است كه حسين عليه السلام فرمود:«انى لم اخرج اشرا و لا بطرا...»يا گفت:«من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله...».
تمام فاجعه كربلا براى اين بود كه امام راى خود را نفروخت
از قبل از مردن معاويه و همچنين بعد از مردن او،در دوره يزيد،چه در وقتى كه امام در مدينه بود و چه در مكه و چه در بين راه و چه در كربلا،آنها از امام فقط يك امتياز مىخواستند و اگر آن يك امتياز را امام به آنها مىداد نه تنها كارى به كارش نداشتند،انعامها هم مىكردند و امام هم همه آن تحمل رنجها را كرد و تن به شهادت خود و كسانش داد كه همان يك امتياز را ندهد.آن يك امتياز،فروختن راى و عقيده بود.در آن زمان صندوق و انتخاباتى نبود،بيعتبود. بيعت آن روز راى دادن امروز بود.پس امام اگر يك راى غير وجدانى و غير مشروع مىداد، شهيد نمىشد.شهيد شد كه راى و عقيده خودش را نفروخته باشد.
كربلا نمايشگاه معنا و روحانيت،نه نمايشگاه جنايتبشر
در زمان ما معمول است كه كشورها نمايشگاه صنايع درست مىكنند و گاهى نمايشگاه جهانى از همه كشورهاى دنيا درست مىكند.ظاهرا در هر شصتسال يك بار،تمام دنيا يك نمايشگاه ترتيب مىدهند.گويند برج ايفل يادگار يك نمايشگاهى است كه در شصت و اند سال پيش ساخته شده.در سه چهار سال پيش نيز نمايشگاهى در بروكسل ترتيب دادند كه از همه كشورهاى شرق و غرب در آنجا جمع شده بودند و مردم از همه دنيا به آنجا رفتند. منظور از اين نمايشگاهها نشان دادن محصولات فكرى و عملى بشر است.در آنجا انسان عظمت فكر و فعاليت و مقدار هنر نمايى بشر را مىفهمد.در آنجا همه چيز را مىآوردند،از سوزن تا نمونه كارخانههاى عظيم.
صحنه كربلا را مىتوان تشبيه كرد به يك نمايشگاه،ولى نه نمايشگاه علم و صنعتبلكه نمايشگاه معنويت و معرفت.در اين نمايشگاه،انسان مىتواند به عظمت قدرت اخلاقى و روحى و معنوى بشر پى برد و بفهمد تا چه اندازه بشر با گذشت و فداكار و آزاد مرد و خدا پرست و حق خواه و حق پرست مىشود،معانى صبر و رضا و تسليم و شجاعت و مروت و كرم و بزرگوارى تا چه اندازه قدرت ظهور و بروز دارد!
معمولا اهل منبر وقتى كه مىخواهند قضيه كربلا را بزرگ كنند جنبه فاجعه بودن و ظلم و ستمها را بزرگ مىكنند،در جستجوى پيدا كردن و حتى جعل كردن فاجعههايى هستند،با بيانهاى مختلف و تشبيهات و مجسم ساختنها جنبه فاجعه بودن را تقويت مىكنند و حال آنكه ما بايد از خود بپرسيم:بزرگى حادثه كربلا از چه نظر است؟آيا از نظر فجيع بودن است؟ قطعا اين فاجعه،فاجعه كم نظيرى است چنانكه!465 ابوريحان بيرونى در الآثار الباقية به نقل نفس المهموم گفته و همچنين ديگران،ولى فاجعه عظيم و شايد عظيمتر از اين در دنيا زياد بوده.خود فاجعه مدينه كمتر از فاجعه كربلا نبوده.عظمت مطلب از لحاظ سيد الشهداء و ياران آن حضرت است،نه از لحاظ ابن زياد و ابن سعد و اتباع و اشياع آنها،عظمتسعادت است نه عظمتشقاوت.كربلا بيش از آن اندازه كه نمايشگاه شقاوت و بدى و ظهور پليدى بشر باشد،نمايشگاه روحانيت و معنويت و اخلاق عالى و انسانيت است ولى اهل منبر كمتر به آن جنبه توجه دارند،و به عبارت ديگر در اين قضيه از آن جنبه بايد نگاه كرد كه ابا عبد الله و ابا الفضل و زينب قهرمان داستانند نه از آن جهت كه شمر و سنان قهرمان داستانند.
چرا حر تغيير روحيه داد؟
گفته شده كه يك علت اينكه حر گرويد به سيد الشهداء،اين است كه مدت زيادى همراه حضرت بود و از نزديك او را شناخت.
اصحاب حسين هيچ كدام پناه به دشمن نبرد ولى از دشمن به خود ملحق كردند
يكى از مظاهر قوت و كمال نهضتحسينى اين است كه آنها با آنهمه شدت و گرفتارى،هيچ كدامشان ملحق به دشمن نشد ولى توانستند از لشكر غالب طرف مقابل دل بربايند چنانكه حر و سى نفر ديگر را دل ربودند.و شايد علت اينكه ابا عبد الله اصرار داشت كه هر كه رفتنى استبرود،اين بود كه مىخواست نمايشگاهش كامل باشد و در ميان آنها ضعيفى وجود نداشته باشد كه در گيراگير كار سستى نشان دهد.اين جهت در بدر و صفين عيب زيادى نداشت ولى در كربلا عيب داشت،چون بناى كار كربلا بر گذشت و فداكارى بود.معمولا غالب از مغلوب مىربايد نه مغلوب از غالب،و اين بدان جهت است كه از لحاظ روحى اينها غالب بودند و آنها را شكست و تحت تاثير قرار داده بودند.!466 فجيع ترين جنبههاى شهادت سيد الشهداءاز جنبههاى فجيع بودن،يك جنبه است كه از همه بالاتر بود و آن را كمتر مورد توجه قرار مىدهند و آن اين موضوع است كه«يتقربون الى الله بدمه»و به حادثه شهادت سيد الشهداء رنگ دينى دادند.فرق استبين اينكه گرگى برهاى را بخورد و بين اينكه بخورد و عنوان«قربة الى الله»و مصالح ملى و خيانت و قيام بر ضد مصالح عمومى هم به آن بدهند.به نظر مىرسد كه اين جهت از همه بالاتر بود.بزرگترين جنايتها آنهاست كه به نام اخلاق و روحانيت و صلح مىشود.
سه مرحله شهادت حسين عليه السلام-مكتب حسينى الهام دهنده
مصلحين است،مكتب گناهكارسازى نيست
امام حسين سه مرحله شهادت دارد:شهادت تن به دستيزيديان،شهادت شهرت و سمعه و نام نيك به دستبعديها بالاخص متوكل عباسى،و شهادت هدف به دست اهل منبر.سومى بزرگترين مرحله شهادت است،و جملهاى كه زينب به يزيد فرمود(كد كيدك واسع سعيك) (41) شامل هر سه دسته مىشود.
مكتب امام حسين مكتب گناهكار سازى نيستبلكه ادامه مكتب انبياء است كه در سوره الشعراء ذكر شده و با تجديد ذكرش در هر سال و هر وقتبايد به صورت زندهاى باقى بماند، زيرا نبوت ختم شده و اين مكتب به منزله منبع وحى و الهام انبياء است،يعنى به پيغمبران وحى مىشده از طرف خدا كه در مواقع لازم قيام كنند،حالا مكتب حسينى بايد وحى كننده و الهام دهنده مردان بزرگ باشد كه بعدها به صورت مصلحين قيام مىكنند نه به صورت انبياء زيرا نبوت ختم شده.
هربرت اسپنسر به نقل فروغى مىگويد:بزرگترين آرمان نيكان اين است كه در آدم سازى شركت كنند،يعنى مكتب صالح سازى بياورند.مكتب حسين عليه السلام نه تنها مكتب گناهكارسازى[نبود]،از صالح سازى هم بالاتر بود،مكتب مصلح سازى است.
مشخصات سياست اموى:دامن زدن به آتش تعصب نژادى و ترويجشعر
امويين از چند چيز حمايت و با چند چيز مبارزه مىكردند.از جمله چيزهايى كه حمايت مىكردند،دامن زدن به آتش تعصبهاى نژادى بود.در الامام الصادق مىنويسد كه حجاج به عامل خود در بصره نوشت كه وقتى كه نامه من به تو مىرسد نبطيه را از خود دور كن كه براى دين و دنيا مفسدهاند.عامل-به قرينه كلام-افراد متقى و قاريان قرآن را استثناء كرد و گزارش داد.حجاج نامهاى بنوشت و در آن نامه نوشت كه به رسيدن اين نامه اطباء را جمع كن كه در خواب،تو را معاينه كنند،اگر رگ نبطى پيدا كردند فورا قطع كن.
يكى ديگر ترويج اشعار و بالاخص اشعار جاهلى بود.گذشته از اشعار بزمى،كوشش مىكردند كه به مردم القاء كنند كه حكمت هم در اشعار است.در جلد چهارم ابن خلكان صفحه 328 ضمن شرح حال ابو عبيده نحوى مىنويسد:و ذكر المبرد فى كتاب الكامل ان معاوية بن ابى سفيان الاموى قال اجعلوا الشعر اكبر همكم و اكثر آدابكم فان فيه مآثر اسلافكم و مواضع ارشادكم فلقد رايتنى يوم الهزيمة و قد عزمت على الفرار فما ردنى الا قال ابن الاطنابة الانصارى:
ابت لى عفتى و ابى بلائى و اخذى الحمد بالثمن الربيح و اجشامى على المكروه نفسى و ضربى هامة البطل المشيح و قولى كلما جشات و جاشت مكانك تحمدى او تستريحى لادفع عن مآثر صالحات و احمى بعد عن عرض صريح (42)
آن جملههاى معاويه در واقع مبارزهاى استبا «الشعراء يتبعهم الغاون» (43) و سنت نبوى. معاويه چرا در آن وقتبه فكر آيات جهاد قرآن نيفتاد و به فكر اين اشعار تعصب آميز افتاد؟!
!468 البته استشهاد به شعر حكمت عيب ندارد،همان طورى كه ابا عبد الله هم در ايام حركتبه كربلا به اشعار يكى از انصار تمثل جست(سامضى و ما فى الموت...)ولى اين بيان كلى معاويه كه مىگويد:«اجعلوا الشعر اكبر همكم»خيلى خطرناك است و بعلاوه خيلى فرق استبين آن اشعار و اين اشعار.
جرجى زيدان در جلد چهارم تمدن اسلام ص 131 مىگويد:
«در نظر بنى اميه مردم سه دسته مىشدند:اول فرمانروايان كه خود عربها بودند،دوم موالى يعنى بندگان(مسلمانان آزاد شده)آنان،سوم ذميها،چنانكه معاويه راجع به مردم مصر مىگويد:اهل آن كشور سه دسته ناس،شبيه ناس،نسناس و يا لاناس(جانور)[مىباشند.] طبقه اول عربها و دوم موالى و سوم ذميان يعنى قبطيان هستند.»
در جلد چهارم،جرجى زيدان فصلى دارد در سياست دولت در عصر اموى.وى راجع به اينكه امويها به اهل ذمه سخت مىگرفتند براى پول،و اگر پول مىداد او را خيلى گرامى مىداشتند، ارجاع مىكند به خطط مقريزى.
مواطن ظهور شجاعتحسينى(شجاعتبدنى)
مواطن ظهور مروت حسينى
مواطن ظهور صبر
مواطن ظهور غيرت و حميت و اباء نفس
توجه به خدا (44)
رضا و تسليم
در كتاب راهنماى دانشوران اين رباعى را به ركن الدين محمود خوافى نسبت!469 مىدهد:
غواصى كن گرت گهر مىبايد غواصان را چار هنر مىبايد سر رشته به دستيار و جان در كف×دم نازدن و قدم ز سر مىبايد
در اين رباعى حقيقت تسليم از جنبه مثبت،خوب بيان شده.تسليم،سكوت و سكون و توقف نيست،تغيير كيفيتحركت است،[مشتمل بر]فرقى است كه حركتيك غواص در قعر دريا با حركت معمولى يك آدم در خيابان دارد از چهار جهت:
يكى اينكه سر رشته كار در دست ديگرى استيعنى امر و فرمان از خداست،طرح و نقشه شخصى و تبعيت از هواى نفس نيست.
دوم خطرناك بودن اقدام و در معرض كام اژدهاها و نهنگهاى اجتماع رفتن،و هر لحظه خطر اين است كه تصادف با يك نهنگ عظيم الجثه بشود و او را به كام بكشد.
سوم دم نازدن و دهان بستن و حركت كردن نظير سربازى كه در فرمان فرمانده خودش هست و همينكه فرمان رسد،دستبالا مىكند كه سمعا و طاعة و حركت مىكند،و به عبارت ديگر انضباط.
چهارم اينكه بايد با سر رفت نه با پا،يعنى منتهاى ميل و شوق و عشق لازم است.تنها حالت انقياد و اطاعت و دم نزدن كافى نيست،عشق و محرك درونى در پرستش لازم است،عبادة الاحرار و العشاق بايد باشد.
در قرآن كريم اشاره به جهت اول و سوم مىكند آنجا كه مىگويد: «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم» (45) .و البته وقتى كه غواصى با اين چهار هنر صورت گرفت،آن وقت است كه گوهرها از قعر دريا استخراج مىشود.
شجاعت روحى و قوت قلب و حفظ تعادل در عمل و قيافه و زبان
عقاد مىگويد:«ملك جاشه و كل شىء من حوله يوهن الجاش» (46) .
پىنوشتها:
1- در ورقه«شهيد و شهادت»گفتيم كه هر شهادت بعد از خود نورانيتبه وجود مىآورد و آن را تشبيه كرديم به حالت فرد از نظر اينكه بعضى از خود گذشتگيها و بعضى اعمال مثبت فرد براى قلب او ايجاد صفا و نورانيت مىكند.اين مطلب سوژهاى بسيار عالى است كه مىتواند بحثشود.
2- احزاب/45 و46.خواند مزمل نبى را زين سبب...
همين قم الليل كه شمعى اى همام شمع دائم شب بود اندر قيام بى فروغ روز روشن هم شب است بى پناهتشير اسير ارنب است نى تو گفتى قائد اعمى به راه صد ثواب و اجر يابد از اله هر كه او چل گام كورى را كشد گشت آمرزيده و يابد رشد هين بكش تو زين جهان بيقرار جوق كوران را قطار اندر قطار
3- [نه،به خدا سوگند از آن جدا نشوم تا خدا هر چه خواهد كند.]
4-نهج البلاغه،نامه 45.[به خدا سوگند اگر عرب در جنگ با من پشتبه پشت هم دهند،از آنان رو نگردانم و اگر فرصت دست دهد به سوى آن مىشتابم.]
5-على عليه السلام در باره سرزمين كربلا فرمود:«مناخ ركاب و مصارع عشاق»ايضا در باره آن خاك فرمود:«واها لك ايتها التربة ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنة بغير حساب»[شگفتا از ! <.{lغكzp،èf kocق edwd عقlf éئ lغkpت oك،e× كn عقok qc ي×cكآc éئ إdh êc كn
6- هربرت اسپنسر به نقل فروغى مىگويد:«بلندترين آرمان نيكان اين است كه در آدم سازى شركت كنند يعنى مصلح باشند».پيغمبر ما فرمود:«بعثت لاتمم مكارم الاخلاق».خدا در بارهاش فرمود: «عزيز عليه ما عنتم» (توبه/128).
7- شهيد كسى است كه به خون خود ارزش و ابديت و جاودانگى داده است.آن كس كه مال خود را صرف خدمت و بناى خير مىكند،به مال خود ابديت و ارزش مىدهد.آن كس كه اثر علمى باقى مىگذارد،به فكر خود و آن كس كه اثر صنعتى و فنى باقى مىگذارد،به هنر خود و آن كس كه فرزند خود يا ديگران را تربيت مىكند،به عمل خود ارزش و ابديت مىدهد،و شهيد به خون خود ارزش و ابديت مىدهد.اين تفاوت ميان شهيد و ديگران هست كه شهيد پاكباخته است و«سودا چنين خوش است كه يكجا كند كسى».اما عالم يا منفق يا معلم يا مربى يا هنرمند قسمتى از ما يملك خود را ارزش و ابديت مىدهد.قبلا گفتيم كه عالم و مربى و صنعتگر و فيلسوف و منفق،مديون شهدايند و شهدا مديون كسى نيستند.خون شهيد به زمين نمىريزد بلكه هزار برابر مىشود و به ديگران تزريق مىشود و در رگهاى ديگران براى هميشه جريان
مىيابد،و اين است معنى جاويد شدن خون شهيد و اين است معنى اينكه شهدا حماسه مىآفرينند،و به همين جهت پيشوايان آرزوى شهادت مىكردند و به همين جهت اسلام در هر زمانى نيازمند به شهيد است.
8- اينجا بايد اين بحث تحقيق بشود كه ملاك اصلى قداست چيست؟چرا خود پرستى پليدى است و كار براى خدمتبه غير و براى انجام وظيفه و مسؤوليتيا براى رضاى خدا مقدس است؟آيا ملاك،ماديت و تجرد است؟آيا ملاك،وجود و عدم است؟آيا ملاك،حركت و توقف است؟آيا ملاك،هماهنگى با اهداف جهان و حركت تكاملى جهان است؟و آيا علت تقدس-همان طور كه در متن گفتهايم-ابدى شدن و جاودانگى و نجات از مرگ است؟
9- حشر/23.
10- حشر/9.
11- دهر/8.
12- توبه/24.[بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و خويشان و اموالى كه به چنگ آوردهايد و تجارتى كه بيم كسادش را داريد و مسكنهايى كه بدان دل بستهايد نزد شما از خدا و رسول او و از جهاد در راه خدا محبوبتر است،پس منتظر باشيد تا فرمان خدا آيد و خداوند قوم فاسق را هدايت نمىكند.]
13- قصص/4.
14- و به عبارت ديگر از اين جنبه است كه از خود پرستى و منفعت پرستى گذشته و خود را فداى مصالح جامعه مىكنند،فداى حق و عدالت مىشوند،تبديل مىشوند به حق و عدالت و لهذا مثل حق و عدالت،مقدس مىگردند.
15- بقره/249.
16- [و پيكى كه خبر وصال يار مىآورد،و يارى كه بدون وعده از راه مىرسد.]
17- آل عمران/52.
18- احزاب/46.
19- قصص/4.
120- انبياء/51.[به تحقيق براى ابراهيم اسباب رشد او را فراهم آورديم.]
21-كهف/13.[ما اخبار آنها را بحق براى تو باز گوييم.بدرستى كه آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و ما بر هدايتشان افزوديم.]
22- [و خون قلب خويش را در راه تو نثار كرد تا بندگان تو را از نادانى و حيرت گمراهى نجات بخشد.]
23- [آنان مسخ شدگان زشت رويى بودند كه سينههاشان از كينه فرزندان آدم آكنده بود بويژه از كسانى كه اخلاقى استوار و آثارى نيكو داشتهاند،و به همين دليل تمامى كينههاى خود را از روى دشمنى با وى بر سر آنان ريختند،هر چند كه از اين كار پاداش و غنيمتى نصيبشان نشد.]
24- قبلا گفتيم فرق است ميان هدف مقدس و متعالى و هدف بزرگ،امثال اسكندر و نادر و شاه اسماعيل هدفهاى بزرگ داشتند،اما هدفهاى مقدس نداشتند.آنها خود خواهىها و جاه طلبىهاى بزرگ بودند،نه آزاديخواهان و حقيقت طلبان و خير خواهان و بشر دوستان و خدا پرستان بزرگ.
25- انعام/162.
26- بقره/30.
27- قبلا گفتيم اين گونه قيامها برقى است در ميان ظلمتها،شعله مقدسى است در ميان اختناقها و استبدادها و ظلمها،ستارهاى است كه در تاريكى شب براى گمراهان طلوع مىكند، بلكه مظهر عشق است نه عقل حسابگر عادى آشى و معاشى.
28- نهج البلاغه،خطبه 85.[گمان كننده گمان مىكند كه دنيا مسخر بنى اميه شده است.]
29.نهج البلاغه،خطبه 91.[هان كه بيمناكترين فتنهها بر شما از نظر من فتنه بنى اميه است، كه آن فتنه كور و تاريكى است كه دامنه آن فراگير و همگانى و گرفتارى آن ويژه افراد خاصى است.بلاى آن به كسى رسد كه بينا و آگاه باشد و به هر كه كور و بى تفاوت باشد راه پيدا نكند. به خدا سوگند پس از من بنى اميه را زمامداران بدى خواهيد يافت مانند شتر پير و چموشى كه با دهانش گاز گيرد و با دستش بكوبد و با پايش لگد زند و از دوشيدن شيرش جلوگيرى كند.و اينان پيوسته به دنبال شما باشند تا جايى كه كسى از شما را باقى است تا آنجا كه دادخواهى شما از آنها نيست مگر مانند دادخواهى بنده از ارباب خودش].
30- خلاصه اينكه در باره آنها صد در صد اين جمله كه ظاهرا از ابن ابى الحديد است:«اثروا الموت»صادق است.در حديث معروف امير المؤمنين است(كه در صفحه 110 نفس المهموم آمده):«مناخ ركاب و مصارع عشاق،شهداء لا يسبقهم من كان قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم»[اينجا بار انداز سواران و قتلگاه عاشقان است،شهدايى كه نه پيشينيان بر آنان سبقت جسته و نه آيندگان به مقام آنان دستيابند]
31- نساء/69.[و هر كس از خدا و پيامبر اطاعت كند،اينان با كسانى هستند كه خداوند به ايشان نعمت داده يعنى پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان،و ايشان رفيقان خوبى هستند.]
32-[به خدا سوگند نمىدانم،و من سرگردان مانده و در كار خويش انديشه مىكنم.]
33-[اما رؤساى آنها كه رشوه فراوان بدانها داده شده و خرجينهايشان پر شده است.]
34- نفس المهموم،ص 122.
35- [پس چرا در ميان امتهاى پيش از شما مردمى ديندار پيدا نشدند كه از فساد در زمين جلوگيرى كنند جز دسته اندكى كه ما نجاتشان داديم؟و ستمگران،نعمتها و رفاهى را كه بديشان داده بوديم در راه فساد به كار گرفتند و گنهكار بودند.و چنين نيست كه پروردگار تو به خاطر شرك،اهل قريهاى را كه كار شايسته مىكنند هلاك سازد.]
36.و همين گونه هيچ بيم دهندهاى را پيش از تو در قريهاى نفرستاديم جز اينكه افراد خوشگذران آنجا گفتند:ما پدران خود را بر راهى يافتهايم و خود نيز از آثارشان پيروى مىكنيم،و آن پيامبر گفت:هر چند من
چيزى آورده باشم كه از آنچه شما پدران خود را بر آن يافتهايد بهتر باشد؟گفتند:ما به آنچه شما بدان فرستاده شدهايد كافريم.]
37.حديد/25.
38- [تمام مشكلات و گرفتاريهايى كه بر تاريخ اسلامى گذشته است،در عقيده باشد يا سياست،ما را رسد كه سر چشمه آن را در حوادث صدر تاريخ بيابيم.]
39- نهج البلاغه،نامه 45.[و همين درد براى تو بس كه سير بخوابى در حالى كه در اطراف تو جگرهايى تشنه مشكى آب باشند.]
40.نهج البلاغه،خطبه 27.
41- [هر حيلهاى دارى به كار بر و هر كوششى توانى به كار گير.]
42- [مبرد در كتاب كامل آورده كه معاوية بن ابى سفيان اموى گفت:بايد شعر بزرگترين كوشش و بيشترين ادبيات شما باشد كه آثار پيشينيان شما و مواضع ارشاد و راهيابى شما در آن نهفته است.همانا من در روز هزيمت(گريز از جنگ)تصميم بر فرار گرفتم و چيزى مرا باز نگرداند جز اين سخن ابن اطنابه انصارى:عفت و ورزيدگى من و اينكه خواستم با بهايى گران ستايش را براى خود بخرم و نفسم را بر ناگواريها وا داشتم و بر فرق دليرى كه خود را مىپايد كوفتم و به نفس خود وقتى بى تابى و غضب مىكرد گفتم سر جاى خود باش تا ستايش شوى يا استراحت كنى،همه اينها باعثشد كه از ميدان كارزار نگريزم تا از آثار صالح و شايسته دفاع كنم و از آبروى نيك خود حمايت نمايم.]
43-شعراء/224.
44- [در نسخه دستنويس استاد شهيد،در زير هر يك از تيترهاى فوق محلى براى توضيح قرار داده شده است ولى مطلبى نوشته نشده است.]
45- نساء/65.[نه،به خدا سوگند ايمان ندارند تا اينكه در مشاجرات خود،تو را داورى دهند.]
46-[او مالك قلبش بود و حال آنكه همه اشياء اطراف او موجب ضعف قلب بودند.]