
3- منطق معمولى ذاكرين ابا عبد الله در شهادت و مظلوميت آن حضرت
مردنها و در گذشتها چند نوع است:
الف.مردن طبيعى يا موت طبيعى(نه اخترامى)يعنى يك كسى عمر طبيعى خود را كرده و تمام شده.
ب.موت اخترامى به وسيله عوامل طبيعى مثل جوانمرگ شدنها در اثر حصبه و وبا و طاعون و غيره،يعنى به وسيله امراض و ميكروبها.
ج.موت اخترامى به وسيله حوادث و سوانح مثل زلزله و سيل و تصادف اتومبيل و غيره كه در آنها عمد كسى در كار نبوده است و خود مقتول هم تقصيرى نداشته است.
د.موت اخترامى به وسيله حوادث و سوانح كه مقتول در آن تقصير داشته مثل اينكه ستبوده و سوار اتومبيل شده و تصادف كرده و مرده است ولى شخص ديگر تقصير نداشته.
ه.موت اخترامى به وسيله حوادث و سوانح كه هم مقتول و هم شخص ديگر تقصير داشته است مثل غالب كشته شدنها به وسيله لجاجتها و تعصبها و جهالتها و مستيها و مانند اينكه دو نفر در كاباره به خاطر يك زن هر جايى يكديگر را مىكشند.
و.موت اخترامى به قتل عمد كه مقتول هيچ گونه تقصيرى نداشته و صرفا جنايت قاتل سبب شده،مثل اينكه شخصى به يك بهانهاى شخصى را هدف قرار مىدهد و مىكشد يا كسى راه خود را مىرود و ديگرى از روى هوس او را هدف قرار مىدهد يا آنكه روى غرض با پدر يا برادر يا خويشاوند،او را هدف قرار مىدهد.براى آنكه دل اقوامش را بسوزد،آن بى تقصير را مىكشد يا به خاطر اينكه كينه نسبتبه پدر مرحوم او را در دل دارد،او را بى تقصير مىكشد يا به خاطر اينكه نفس وجود او را مزاحم خود مىبيند(مثل اينكه با بودن او فلان زن عشق او را نمىپذيرد و يا فلان مقام براى او مسلم نمىشود بدون آنكه خود آن شخص دخالتى داشته باشد در مزاحمت عشقى يا مقامى او)او را مىكشد.
ز.كشته شدن در راه سربازى و فداكارى و شهادت كه مقتول خود را در راه عقيده و هدف خود فدا مىكند و عمد دارد ولى در راه هدف مقدس عالى خود كشته مىشود،و به عبارت ديگر مرگ انتخابى كه انسان آگاهانه مرگ را براى تحقق بخشيدن به هدفش انتخاب مىكند.
ح.البته نوعى ديگر مرگ انتخابى هست كه خود كشى و فرار از مقابله با حوادث است كه ضعف است.
اينها اقسام مردن و كشته شدن است كه بعضى اسف انگيز است و بعضى نيست،بعضى در حقيقتسزاى مقتول است و بعضى نيست،بعضيها صرف نفله شدن و ضايع شدن است و بعضى نيست.
قسم اول را مىتوان گفت از جنبه شخصى متوفى اسف انگيز نيست،گو اينكه از لحاظ اجتماع در بعضى افراد ممكن است ضايعه باشد.در قسم دوم نفله شدن و ضايعه است و موجب تاسف است ولى كسى مورد ملامت نيست،و همچنين قسم سوم.در قسم چهارم مجازات مقتول است در واقع،و همچنين در قسم پنجم،به علاوه اينكه در اين قسم شخص ديگر نيز مورد ملامت است.و در قسم دوم و سوم و چهارم و پنجم نفله شدن و ضايع شدن و هدر رفتن موجود است و در قسم چهارم و پنجم تاسف بر اخلاق عمومى است كه چرا منحط و پايين است.در قسم ششم تاسف از نفله شدن مقتول و تاسف از اخلاق فاسد قاتل است.در اين قسم، انسان متاسف است كه بى جهتشخص بى تقصيرى نفله شد و هدر رفت.ولى در قسم هفتم در عين اينكه از جنبه قاتل و اخلاق و روحيه او جاى تاسف و تاثر است،از جنبه مقتول جاى تحسين و تعظيم و سر مشق گرفتن است.
معمولا ذاكرين سعى دارند شهادت امام حسين را از قسم ششم جلوه دهند كه شخصى مظلوم و بى تقصير و بى جهت كشته و نفله شد و ضايع گشت و هدر رفت،و حال آنكه شهادت امام حسين از قسم هفتم است نه از قسم ششم.و معمولا تذكر حادثه سيد الشهداء از قبيل اظهار تاسف است،آنهم اظهار تاسف از نفله شدن سيد الشهداء كه افسوس كه آقا نفله شد،و حال آنكه غلط ترين غلطها اين است كه ما امام حسين عليه السلام را نفله شده حساب كنيم. امام حسين بعكس،به هر قطره خون خود يك دنيا ارزش داد.كسى كه موجى ايجاد كرد كه قرنها پس از او پايههاى كاخ ستمگران را متزلزل كرد و از جا كند و حتى در قرون خود ما غالب حوادث داغ در محرم ايجاد مىشود،خون او هدر رفته است؟!كسى كه ميليونها نفر نماز خوان و روزهگير و فداكار ساخت،هدر رفت؟!
[آيا امام حسين عليه السلام دستور خصوصى داشت؟]
يكى از امورى كه موجب مىگردد داستان كربلا از مسير خود منحرف گردد و از حيز استفاده و بهره بردارى عامه مردم خارج شود و بالاخره آن هدف كلى كه از امر به عزادارى آن حضرت در نظر است منحرف گردد،اين است كه مىگويند حركتسيد الشهداء معلول يك دستور خصوصى و محرمانه به نحو قضيه شخصيه بوده است (1) و دستورى خصوصى در خواب يا بيدارى به آن حضرت داده شده است،زيرا اگر بنا شود كه آن حضرت يك دستور خصوصى داشته كه حركت كرده،ديگران نمىتوانند او را مقتدا و امام خود در نظير اين عمل قرار دهند و نمىتوان براى حسين«مكتب»قائل شد،بر خلاف اينكه بگوييم حركت امام حسين از دستورهاى كلى اسلام استنباط و استنتاج شد و امام حسين تطبيق كرد با راى روشن و صائب خودش،كه هم حكم و دستور اسلام را خوب مىدانست و هم به وضع زمان و طبقه حاكمه زمان خود آگاهى كامل داشت،تطبيق كرد آن احكام را بر زمان خودش و وظيفه خودش را قيام و حركت دانست.لهذا در آن خطبه معروف،استناد كرد به حديث معروف رسول خدا:«من راى سلطانا جائرا...».ايضا فرمود:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه،ليرغب المؤمن...»نفرمود:«ليرغب الامام»،يعنى وظيفه هر مؤمنى اين بود نه وظيفه امام حسين از آن نظر كه امام بود.
ولى معمولا گويندگان براى اينكه به خيال خودشان مقام امام حسين را بالا ببرند.مىگويند دستور خصوصى براى شخص امام حسين براى مبارزه با شخص يزيد و ابن زياد بود و در اين زمينه از خواب و بيدارى هزارها چيز مىگويند.در نتيجه قيام امام حسين را از حوزه عمل بشرى قابل اقتدا و اقتفا كه «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» (2) خارج مىكنند و به اصطلاح از زمين به آسمان مىبرند و حساب«كار پاكان را قياس از خود مگير»به ميان مىآيد و امثال اينها.هر اندازه در اين زمينه خيالبافى بيشتر بشود،از جن و ملك و خواب و بيدارى و دستورهاى خصوصى زياد گفته شود،اين نهضت را بى مصرفتر مىكند.
حالا ببينيم آيا اگر امام حسين با دستور خصوصى عمل كرده باشد مقامش بالاتر استيا اگر با دستور كلى و تطبيق كلى بر جزئى و اصابه در تطبيق آن در حالى كه دهات و كبار صحابه مانند ابن عباس از تطبيق آن عاجز بودند عمل كرده باشد مقامش بالاتر است؟ما شرقيها مقام را فقط به اين مىدانيم كه گفته شود فلان شخص اهل مكاشفه است،اهل كرامت و معجزه است،جن در تسخير دارد،با فرشتگان تماس دارد.شك نيست كه امام حسين داراى مقام ملكوتى است اما او داراى مقام جمع الجمعى است،انسان كامل است.مقام انسان از مقام فرشته بالاتر است.حد اعلاى كمال انسان در اين نيست كه با فرشته در تماس باشد.حد اعلاى كمال انسان اين است كه انسان كامل باشد.ما مىگوييم در معراج،جبرئيل از تك فرو ماند.اگر امام حسين با راهنمايى مستقيم فرشته حركت كرده باشد،معنايش اين است كه با عقل و تشخيص شخصى خودش قادر نبود كه وظيفه خود را تشخيص دهد.اما اگر با عقل خود تشخيص داده باشد،معنىاش اين است كه عقل و ادراك شخص خودش از همه بالاتر بود و كار الهام را كرد.الهام در جايى است كه هدايت عقل و شرع وافى نباشد،در صورتى كه هدايت عقل و شرع براى امام حسين كافى بود.
عليهذا معناى«ان الله شاء ان يراك قتيلا»اين است كه مشيت كلى تشريعى اين را اقتضا كرده، نه مشيت تكوينى يا مشيت تشريعى مخصوص شخص خود تو.در قديم، علماى ما روى اين جهت زياد بحث كردهاند كه آيا مشيت در جمله:«ان الله شاء ان يراك قتيلا»مشيت تشريعى استيا تكوينى؟و قبول كردهاند مشيت تشريعى است.ولى در اين جهتبحث نكردهاند كه بنا بر مشيت تشريعى،آيا اين مشيت همان مشيت كلى است كه شامل همه مسلمين بوده استيا نه،يك مشيت تشريعى و دستور تشريعى بوده كه اختصاص داشته به امام حسين عليه السلام؟
طور ديگر هم مىتوان بحث كرد كه عاقلانهتر باشد:آيا امام حسين كه قيام كرد،از آن جهت قيام كرد كه امام بود يا از آن جهت كه يك نفر مؤمن و مسلمان بود؟به عبارت ديگر،اگر بخواهيم در اطراف حديث«ان الله شاء ان يراك قتيلا»بحث كنيم بايد بگوييم آيا مشيت تكوينى بود يا تشريعى،و بنا بر تشريعى آيا تكليف خصوصى و شخصى بود يا تكليف كلى؟و بنا بر دوم آيا آن تكليف كلى متوجه امام و پيشواى مسلمين بود يعنى از نوع وظايف و تكاليفى است كه براى ائمه وضع شده يا از نوع تكاليفى است كه براى عموم مؤمنين و مسلمانان وضع شده؟در اين زمينه بايد مثالهاى توضيح دهندهاى ذكر شود.ضمنا آنجا كه تكاليف مخصوص ائمه مسلمين ذكر مىشود،فرق گذاشته شود بين تكاليف امام به معنى زعيم فعلى مسلمين و بين امام به معنى صاحب مقام ولايت و وصايت.
فرق معاويه و يزيد
امام حسين به مروان حكم در مدينه فرمود:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد».راجع به كلمه«مثل يزيد»بايد تامل كرد كه چه خصوصيتى در يزيد بود كه حتى در معاويه نبود؟اين جهت را تا اندازهاى قبلا گفتيم.ديگر اينكه دو مقدمه بايد اينجا اضافه كنيم: يكى اينكه نبايد گمان كرد كه معاويه و يزيد آن طور كه بودند و در اين زمانها كاملا شناخته شدهاند،در آن زمان هم كاملا شناخته شده بودند(همچنان كه در عصر ما بعضى از جنايتكاران گذشته،از قديسين مىباشند چون كسى آنها را نشناسانده است مثل شاه عباس صفوى).با نبودن وسايل و ارتباطات در آن روز،امام حسين كاملا يزيد را مىشناخت اما عموم مردم كما هو حقه آگاه نبودند.لهذا عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه بعد از آنكه يك سفر با وفدى به شام رفت،عقيدهاش عليه يزيد آنقدر تحريك شد كه گفت:ترسيديم در شام از آسمان سنگباران شويم،و بعد هم با هشت پسر خود در راه مبارزه با يزيد خود را به كشتن داد.پس امام حسين در خشتخام مىديد آنچه را كه ديگران در آينه نمىديدند.
مقدمه دوم اينكه فرق استبين خليفهاى كه شخصا ناصالح است ولى امور را درست مىچرخاند و بين خليفهاى كه وجودش در حال حاضر عليه مصالح مسلمين است.لهذا على عليه السلام در وقتى كه بنا شد با عثمان بيعتشود فرمود:«لقد علمتم انى احق بها من غيرى، و و الله لا سلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه» (3) .در زمان امام حسين عمده اين بود كه مدار خلافت اسلامى تبديل به سلطنت جائرانه و ظالمانه و مترفانه و فاسقانه عربى شده بود و نفاقها از پرده در افتاده بود و-همچنان كه قبلا گفتيم-اگر امام حسين قيام نمىكرد،خطر اين بود كه بساط اسلام از طرف مردم با انقلاب ممالك فتح شده بر چيده شود.
علتشهادت امام حسين و علت ترغيب ائمه عليهم السلام به اقامه عزاى حسينىبا دو سؤال مواجه خواهيم شد و خوب است كه جواب اينها را قبلا بدانيم كه هم خود ما روشن باشيم و هم از عهده جواب بر آييم:يكى اينكه چرا امام حسين شهيد شد؟ديگر اينكه چرا ائمه دين دستور دادند كه عزاى امام حسين هميشه اقامه شود و در نتيجه ما وقتها و عمرها و پولها و نيروها و انرژيها هر سال در دو ماه محرم و صفر و بلكه در غير اين دو ماه صرف كنيم.
راجع به قسمت اول بايد بگوييم در اين زمينه خيلى حرفها گفته شده.دشمنان گفتهاند امام حسين قصد حكومت داشته و كشته شد،هدف شخصى داشت و نرسيد.دوستان نادان گفتهاند كشته شد كه گناهان امتبخشيده شود،جنبه آسمانى و خيالى به قضيه دادند،آن را گفتند كه نصارى در باره مسيح گفته بودند.حقيقت همان است كه خود امام حسين فرمود در مواردى از قبيل:«ما خرجت اشرا و لا بطرا...»،«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه،ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا...»،«ايها الناس من راى سلطانا جائرا...».
در قسمت دوم هم بايد گفت تكاليف شرعى بدون حكمت نيست.منظور اين نبوده كه همدردى و تسليتى باشد براى خاندان پيغمبر،به قول روضه خوانها زهرا را خوشحال بكنيم. خيال مىكنيم هر اندازه ما گريه كنيم تسلى خاطر بيشترى براى حضرت رسول و حضرت زهرا هست.چقدر در اين صورت ما حضرت رسول و حضرت زهرا و حضرت امير را-كه هميشه آرزوى شهادت مىكردند و فخر خود مىدانستند-كوچك كردهايم و خيال مىكنيم هنوز هم بعد از هزار و سيصد و بيستسال در حال جزع و فزع مىباشند!بلكه مقصود اين است كه داستان كربلا به صورت يك مكتب تعليمى و تربيتى هميشه زنده بماند.در حقيقت جواب سؤال اول اگر درست داده شود،جواب سؤال دوم هم معلوم مىگردد.
در لؤلؤ و مرجان،صفحه 3 از كامل الزيارة نقل مىكند كه حضرت صادق عليه السلام به عبد الله بن حماد بصرى فرمود:
بلغنى ان قوما ياتونه(يعنى الحسين عليه السلام)من نواحى الكوفة و ناسا من غيرهم و نساء يندبنه و ذلك فى النصف من شعبان،فمن بين قارى يقرا و قاص يقص و نادب يندب و قائل يقول المراثى».فقلت له:نعم،جعلت فداك قد شهدت بعض ما تصف.فقال:«الحمد لله الذى جعل فى الناس من يفد الينا و يمدحنا و يرثى علينا و جعل عدونا من يطعن عليهم من قرابتنا او من غيرهم يهددونهم و يقبحون ما يصنعون (4) .
ايضا در صفحه 38 نقل مىكنند:
ان لقتل الحسين حرارة فى قلوب المؤمنين لا يبرد ابدا.
پس معلوم مىشود فلسفه اين كار تهديد دشمن و تقبيح كارهاى آنهاست،تحسين اين دسته و تشويق به اين نوع كار و تقبيح آن دسته و ايجاد نفرت[نسبتبه]آن نوع كار است (5) .
البته حضرت زهرا خوشحال مىشود اما از باب اينكه نيت و هدف حضرت زهرا و حضرت رسول و حضرت امير و حضرت امام حسين همه يكى است و آن «يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة» (6) است،البته خوشحال مىشود كه به وسيله ذكر فرزندش حسين، مردم در دنيا و آخرت سعادتمند شوند،مردم در همان راهى حركت كنند كه فرزندش حسين حركت كرده است.
بعد از مردن معاويه،از امام حسين بيعتخواستند.در منزل حاكم مدينه حاضر شد و بيعت نكرد.روز بعد مروان حكم در ميان كوچه آن حضرت را ديد و به عنوان نصيحت از آن حضرت خواست كه بيعت كند.حضرت فرمود:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد». روى اين كلمه«براع مثل يزيد»بايد دقت كرد.معلوم مىشود خصوصيتى در يزيد است كه حتى در معاويه هم نبود.از نظر عوام شيعه فرقى بين يزيد و غير يزيد نيست زيرا همه باطل و غاصب بودهاند.ولى حقيقت اين است كه فرق استبين آنها،زيرا از غاصب تا غاصب فرق است. امير المؤمنين هنگامى كه مردم خواستند با عثمان بيعت كنند فرمود:«لقد علمتم انى احق بها من غيرى،و و الله لا سلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه».در موقع بيعتبا ابى بكر هم فرمود:«شقوا امواج الفتن بسفن النجاة،الى آخره» (7) .پس فرق استبين غاصبى كه ولو براى مصلحتشخص خودش باشد حافظ و نگهبان عموم باشد و غير آن.اما يزيد با همه اسلاف فرق داشتبه ترتيبى كه قبلا گذشت.
قبلا در ضمن احوال ابن زياد و يزيد گفتيم كه يك علت اين فاجعه و اين آتش كه اول دامن خود آنها را گرفت،اين بود كه جوان و نا آزموده بودند.شاعر عرب مىگويد:
ان الشباب و الفراغ و الجدة مفسدة للمرء اى مفسدة (8)
مساله گريه بر سيد الشهداء
يكى از مسائل مربوط به سيد الشهداء مساله گريه است.بايد مساله گريه و خنده از چند نظر[بررسى شود]:يكى از نظر اينكه از مختصات و اعراض خاصه انسان به شمار رفتهاند،ديگر از نظر علل و مبادى جسمى و روحى،سوم از نظر آثار و عوارض جسمى و روحى،چهارم از نظر اخلاقى و عقيده علماى اخلاق و آداب،پنجم از نظر آثار اجتماعى خنده و گريه،ششم انواع خندهها و گريهها و آيا همه خندهها خوب است و همه گريهها بد يا نه؟و اينكه نوع گريه بر امام حسين لذتبخش است و به قلب صفا و روشنى مىدهد،و بايد مقايسهاى شود بين مكتب امام حسين و مكتبهاى خنده و كمدى و اشارهاى شود به فيلمهاى كمدى و فيلمهاى تراژدى و اشعارى كه شعراى ما در باب گريه و مدح آن گفتهاند مثل اينكه:
گريه بر هر درد بى درمان دواست چشم گريان چشمه فيض خداست
در همه اينها بحثشود.
خنده و گريه مظهر شديدترين حالات احساسى انسان است.آن وقتى كه كسى بتواند مالك خنده و گريه مردمى بشود،به حقيقت مالك قلب آنها شده و با عواطف آنها بازى مىكند. كارهاى قلبى غير از كارهاى عقلى است.تا كنون با قلبهاى مردم از راه گريه[بر]سيد الشهداء بازى شده بدون اينكه تحت كنترل عقل بيايد و هدف داشته باشد.تنها هدف داشتن كافى نيست،نظم و سازمان هم لازم است.
در مجله«راديو ايران»شماره 70 مقالهاى به قلم دكتر حسن علوى(مرز دانش) كه سخنرانى اوست در[برنامه]مرز دانش در باره اشك چشم دارد كه خالى از فايده نيست.در آنجا مىگويد: اشك تمساح دروغ است.مىگويد:داروين در كتاب بيان احساسات و تالمات در انسان و حيوان(1890 ميلادى)نوشته است كه فيل تحت تاثير احساسات مىگريد ولى اين موضوع به هيچ وجه هنوز تاييد نشده است.مىگويد خنده انواع و اقسام دارد:خنده محبت،خنده تمسخر،خنده شادى،خنده تاثر يا خشم،گريه هم همه جا از اثر اندوه و غم نيست و براى همه اتفاق افتاده و چشيدهاند لذت گريه شوق را،و منظره اشك شوق يكى از بهترين مناظر است. سخن را به اين شعر حافظ ختم مىكند:
دل بسى خون به كف آورد ولى ديده بريخت الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود؟
شاعر عرب مىگويد:اگر اشك نبود سر زمين وداع آتش مىگرفت(كليله و دمنه).
سعدى مىگويد:
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
حافظ مىگويد:
دل سنگين تو را اشك من آورد به راه سنگ را سيل تواند به لب دريا برد
تحريف كلمه،تحريف حادثه امام حسين
...حادثه امام حسين،هم مشمول تحريف ظاهرى و لفظى و پيكرى شده و هم تحريف معنوى و لبى و باطنى در آن راه يافته است.در اين مبحث مىتوان مفصل سخن گفت[همان طور كه در يادداشتهاى«تحريفات در واقعه تاريخى كربلا»كه در همين كتاب خواهد آمد و نيز در سخنرانيهايى تحت همين عنوان كه در اين مجموعه به چاپ رسيده،سخن گفته شده است.]
پىنوشتها:
1- در اينجا بايد فرق بين قضاياى شخصيه و خارجيه و حقيقيه و اينكه به اصطلاح متاخرين جعل احكام بر طبق قضاياى حقيقيه است،شرح داده شود.
2- احزاب/21[براستى براى شما در وجود رسول خدا نمونه و الگوى خوبى است.]
3- نهج البلاغه،خطبه 72[و راستى كه شما خود مىدانيد كه من از ديگران به لافتسزاوارترم،و به خدا سوگند تا زمانى به مسالمت رفتار مىكنم كه امور مسلمين سالم بماند و تنها به شخص من ستم شود،و اين كار را به جهت دريافت اجر و فضيلت آن و بى رغبتى در زينت و جلوهگريهاى آنچه شما در راه آن با يكديگر رقابت مىورزيد انجام مىدهم.]
4- [به من خبر رسيده كه در نيمه شعبان گروهى از نواحى كوفه و مردمى ديگر بر سر مزار حسين عليه السلام مىآيند و نيز زنانى كه براى آن حضرت نوحهگرى مىكنند و عدهاى قرآن مىخوانند و پارهاى حوادث كربلا را بيان مىكنند و دستهاى نوحهگرى مىكنند و گروهى ديگر مرثيه مىخوانند.عرض كردم:فدايتشوم،آرى من نيز پارهاى از آنچه فرمودى ديدهام.فرمود:سپاس خداى را كه در ميان مردم گروهى را قرار داد كه به نزد ما مىآيند و ما را مىستايند و براى ما مرثيه مىخوانند،و دشمنان ما را كسانى قرار داد كه بر ايشان خرده مىگيرند از خويشان ما يا غير آنها،آنان را تهديد مىكنند و اعمال ايشان را زشت مىشمرند.]
5- [در حاشيه اين پاراگراف،استاد شهيد نوشتهاند:]آيا منظور از عزادارى همدردى و تسليت است و يا منظور بردن ثواب است؟!در صورتى كه خود ثواب و كار درست و معقول داراى مصلحت ذاتى است.پس نخستبايد ببينيم كه آن مصلحت ذاتى كه در سلسله علل حكم است چيست تا نوبتبرسد به ثواب كه در سلسله معلولات حكم است.
6- جمعه/2.
7- نهج البلاغه،خطبه 5[اى مردم امواج آشوبها را با كشتيهاى نجات در هم بشكنيد.]
8- [جوانى و بيكارى و ثروت مفسده بزرگى براى آدمى است.]