3- منطق معمولى ذاكرين ابا عبد الله در شهادت و مظلوميت آن حضرت

مردنها و در گذشتها چند نوع است:

الف.مردن طبيعى يا موت طبيعى(نه اخترامى)يعنى يك كسى عمر طبيعى خود را كرده و تمام شده.

ب.موت اخترامى به وسيله عوامل طبيعى مثل جوانمرگ شدن‏ها در اثر حصبه و وبا و طاعون و غيره،يعنى به وسيله امراض و ميكروبها.

ج.موت اخترامى به وسيله حوادث و سوانح مثل زلزله و سيل و تصادف اتومبيل و غيره كه در آنها عمد كسى در كار نبوده است و خود مقتول هم تقصيرى نداشته است.

د.موت اخترامى به وسيله حوادث و سوانح كه مقتول در آن تقصير داشته مثل اينكه ست‏بوده و سوار اتومبيل شده و تصادف كرده و مرده است ولى شخص ديگر تقصير نداشته.

ه.موت اخترامى به وسيله حوادث و سوانح كه هم مقتول و هم شخص ديگر تقصير داشته است مثل غالب كشته شدن‏ها به وسيله لجاجتها و تعصبها و جهالتها و مستيها و مانند اينكه دو نفر در كاباره به خاطر يك زن هر جايى يكديگر را مى‏كشند.

و.موت اخترامى به قتل عمد كه مقتول هيچ گونه تقصيرى نداشته و صرفا جنايت قاتل سبب شده،مثل اينكه شخصى به يك بهانه‏اى شخصى را هدف قرار مى‏دهد و مى‏كشد يا كسى راه خود را مى‏رود و ديگرى از روى هوس او را هدف قرار مى‏دهد يا آنكه روى غرض با پدر يا برادر يا خويشاوند،او را هدف قرار مى‏دهد.براى آنكه دل اقوامش را بسوزد،آن بى تقصير را مى‏كشد يا به خاطر اينكه كينه نسبت‏به پدر مرحوم او را در دل دارد،او را بى تقصير مى‏كشد يا به خاطر اينكه نفس وجود او را مزاحم خود مى‏بيند(مثل اينكه با بودن او فلان زن عشق او را نمى‏پذيرد و يا فلان مقام براى او مسلم نمى‏شود بدون آنكه خود آن شخص دخالتى داشته باشد در مزاحمت عشقى يا مقامى او)او را مى‏كشد.

ز.كشته شدن در راه سربازى و فداكارى و شهادت كه مقتول خود را در راه عقيده و هدف خود فدا مى‏كند و عمد دارد ولى در راه هدف مقدس عالى خود كشته مى‏شود،و به عبارت ديگر مرگ انتخابى كه انسان آگاهانه مرگ را براى تحقق بخشيدن به هدفش انتخاب مى‏كند.

ح.البته نوعى ديگر مرگ انتخابى هست كه خود كشى و فرار از مقابله با حوادث است كه ضعف است.

اينها اقسام مردن و كشته شدن است كه بعضى اسف انگيز است و بعضى نيست،بعضى در حقيقت‏سزاى مقتول است و بعضى نيست،بعضيها صرف نفله شدن و ضايع شدن است و بعضى نيست.

قسم اول را مى‏توان گفت از جنبه شخصى متوفى اسف انگيز نيست،گو اينكه از لحاظ اجتماع در بعضى افراد ممكن است ضايعه باشد.در قسم دوم نفله شدن و ضايعه است و موجب تاسف است ولى كسى مورد ملامت نيست،و همچنين قسم سوم.در قسم چهارم مجازات مقتول است در واقع،و همچنين در قسم پنجم،به علاوه اينكه در اين قسم شخص ديگر نيز مورد ملامت است.و در قسم دوم و سوم و چهارم و پنجم نفله شدن و ضايع شدن و هدر رفتن موجود است و در قسم چهارم و پنجم تاسف بر اخلاق عمومى است كه چرا منحط و پايين است.در قسم ششم تاسف از نفله شدن مقتول و تاسف از اخلاق فاسد قاتل است.در اين قسم، انسان متاسف است كه بى جهت‏شخص بى تقصيرى نفله شد و هدر رفت.ولى در قسم هفتم در عين اينكه از جنبه قاتل و اخلاق و روحيه او جاى تاسف و تاثر است،از جنبه مقتول جاى تحسين و تعظيم و سر مشق گرفتن است.

معمولا ذاكرين سعى دارند شهادت امام حسين را از قسم ششم جلوه دهند كه شخصى مظلوم و بى تقصير و بى جهت كشته و نفله شد و ضايع گشت و هدر رفت،و حال آنكه شهادت امام حسين از قسم هفتم است نه از قسم ششم.و معمولا تذكر حادثه سيد الشهداء از قبيل اظهار تاسف است،آنهم اظهار تاسف از نفله شدن سيد الشهداء كه افسوس كه آقا نفله شد،و حال آنكه غلط ترين غلطها اين است كه ما امام حسين عليه السلام را نفله شده حساب كنيم. امام حسين بعكس،به هر قطره خون خود يك دنيا ارزش داد.كسى كه موجى ايجاد كرد كه قرنها پس از او پايه‏هاى كاخ ستمگران را متزلزل كرد و از جا كند و حتى در قرون خود ما غالب حوادث داغ در محرم ايجاد مى‏شود،خون او هدر رفته است؟!كسى كه ميليونها نفر نماز خوان و روزه‏گير و فداكار ساخت،هدر رفت؟!

[آيا امام حسين عليه السلام دستور خصوصى داشت؟]

يكى از امورى كه موجب مى‏گردد داستان كربلا از مسير خود منحرف گردد و از حيز استفاده و بهره بردارى عامه مردم خارج شود و بالاخره آن هدف كلى كه از امر به عزادارى آن حضرت در نظر است منحرف گردد،اين است كه مى‏گويند حركت‏سيد الشهداء معلول يك دستور خصوصى و محرمانه به نحو قضيه شخصيه بوده است (1) و دستورى خصوصى در خواب يا بيدارى به آن حضرت داده شده است،زيرا اگر بنا شود كه آن حضرت يك دستور خصوصى داشته كه حركت كرده،ديگران نمى‏توانند او را مقتدا و امام خود در نظير اين عمل قرار دهند و نمى‏توان براى حسين‏«مكتب‏»قائل شد،بر خلاف اينكه بگوييم حركت امام حسين از دستورهاى كلى اسلام استنباط و استنتاج شد و امام حسين تطبيق كرد با راى روشن و صائب خودش،كه هم حكم و دستور اسلام را خوب مى‏دانست و هم به وضع زمان و طبقه حاكمه زمان خود آگاهى كامل داشت،تطبيق كرد آن احكام را بر زمان خودش و وظيفه خودش را قيام و حركت دانست.لهذا در آن خطبه معروف،استناد كرد به حديث معروف رسول خدا:«من راى سلطانا جائرا...».ايضا فرمود:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه،ليرغب المؤمن...»نفرمود:«ليرغب الامام‏»،يعنى وظيفه هر مؤمنى اين بود نه وظيفه امام حسين از آن نظر كه امام بود.

ولى معمولا گويندگان براى اينكه به خيال خودشان مقام امام حسين را بالا ببرند.مى‏گويند دستور خصوصى براى شخص امام حسين براى مبارزه با شخص يزيد و ابن زياد بود و در اين زمينه از خواب و بيدارى هزارها چيز مى‏گويند.در نتيجه قيام امام حسين را از حوزه عمل بشرى قابل اقتدا و اقتفا كه «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة‏» (2) خارج مى‏كنند و به اصطلاح از زمين به آسمان مى‏برند و حساب‏«كار پاكان را قياس از خود مگير»به ميان مى‏آيد و امثال اينها.هر اندازه در اين زمينه خيالبافى بيشتر بشود،از جن و ملك و خواب و بيدارى و دستورهاى خصوصى زياد گفته شود،اين نهضت را بى مصرف‏تر مى‏كند.

حالا ببينيم آيا اگر امام حسين با دستور خصوصى عمل كرده باشد مقامش بالاتر است‏يا اگر با دستور كلى و تطبيق كلى بر جزئى و اصابه در تطبيق آن در حالى كه دهات و كبار صحابه مانند ابن عباس از تطبيق آن عاجز بودند عمل كرده باشد مقامش بالاتر است؟ما شرقيها مقام را فقط به اين مى‏دانيم كه گفته شود فلان شخص اهل مكاشفه است،اهل كرامت و معجزه است،جن در تسخير دارد،با فرشتگان تماس دارد.شك نيست كه امام حسين داراى مقام ملكوتى است اما او داراى مقام جمع الجمعى است،انسان كامل است.مقام انسان از مقام فرشته بالاتر است.حد اعلاى كمال انسان در اين نيست كه با فرشته در تماس باشد.حد اعلاى كمال انسان اين است كه انسان كامل باشد.ما مى‏گوييم در معراج،جبرئيل از تك فرو ماند.اگر امام حسين با راهنمايى مستقيم فرشته حركت كرده باشد،معنايش اين است كه با عقل و تشخيص شخصى خودش قادر نبود كه وظيفه خود را تشخيص دهد.اما اگر با عقل خود تشخيص داده باشد،معنى‏اش اين است كه عقل و ادراك شخص خودش از همه بالاتر بود و كار الهام را كرد.الهام در جايى است كه هدايت عقل و شرع وافى نباشد،در صورتى كه هدايت عقل و شرع براى امام حسين كافى بود.

عليهذا معناى‏«ان الله شاء ان يراك قتيلا»اين است كه مشيت كلى تشريعى اين را اقتضا كرده، نه مشيت تكوينى يا مشيت تشريعى مخصوص شخص خود تو.در قديم، علماى ما روى اين جهت زياد بحث كرده‏اند كه آيا مشيت در جمله:«ان الله شاء ان يراك قتيلا»مشيت تشريعى است‏يا تكوينى؟و قبول كرده‏اند مشيت تشريعى است.ولى در اين جهت‏بحث نكرده‏اند كه بنا بر مشيت تشريعى،آيا اين مشيت همان مشيت كلى است كه شامل همه مسلمين بوده است‏يا نه،يك مشيت تشريعى و دستور تشريعى بوده كه اختصاص داشته به امام حسين عليه السلام؟

طور ديگر هم مى‏توان بحث كرد كه عاقلانه‏تر باشد:آيا امام حسين كه قيام كرد،از آن جهت قيام كرد كه امام بود يا از آن جهت كه يك نفر مؤمن و مسلمان بود؟به عبارت ديگر،اگر بخواهيم در اطراف حديث‏«ان الله شاء ان يراك قتيلا»بحث كنيم بايد بگوييم آيا مشيت تكوينى بود يا تشريعى،و بنا بر تشريعى آيا تكليف خصوصى و شخصى بود يا تكليف كلى؟و بنا بر دوم آيا آن تكليف كلى متوجه امام و پيشواى مسلمين بود يعنى از نوع وظايف و تكاليفى است كه براى ائمه وضع شده يا از نوع تكاليفى است كه براى عموم مؤمنين و مسلمانان وضع شده؟در اين زمينه بايد مثالهاى توضيح دهنده‏اى ذكر شود.ضمنا آنجا كه تكاليف مخصوص ائمه مسلمين ذكر مى‏شود،فرق گذاشته شود بين تكاليف امام به معنى زعيم فعلى مسلمين و بين امام به معنى صاحب مقام ولايت و وصايت.

فرق معاويه و يزيد

امام حسين به مروان حكم در مدينه فرمود:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد».راجع به كلمه‏«مثل يزيد»بايد تامل كرد كه چه خصوصيتى در يزيد بود كه حتى در معاويه نبود؟اين جهت را تا اندازه‏اى قبلا گفتيم.ديگر اينكه دو مقدمه بايد اينجا اضافه كنيم: يكى اينكه نبايد گمان كرد كه معاويه و يزيد آن طور كه بودند و در اين زمانها كاملا شناخته شده‏اند،در آن زمان هم كاملا شناخته شده بودند(همچنان كه در عصر ما بعضى از جنايتكاران گذشته،از قديسين مى‏باشند چون كسى آنها را نشناسانده است مثل شاه عباس صفوى).با نبودن وسايل و ارتباطات در آن روز،امام حسين كاملا يزيد را مى‏شناخت اما عموم مردم كما هو حقه آگاه نبودند.لهذا عبد الله بن حنظله غسيل الملائكه بعد از آنكه يك سفر با وفدى به شام رفت،عقيده‏اش عليه يزيد آنقدر تحريك شد كه گفت:ترسيديم در شام از آسمان سنگباران شويم،و بعد هم با هشت پسر خود در راه مبارزه با يزيد خود را به كشتن داد.پس امام حسين در خشت‏خام مى‏ديد آنچه را كه ديگران در آينه نمى‏ديدند.

مقدمه دوم اينكه فرق است‏بين خليفه‏اى كه شخصا ناصالح است ولى امور را درست مى‏چرخاند و بين خليفه‏اى كه وجودش در حال حاضر عليه مصالح مسلمين است.لهذا على عليه السلام در وقتى كه بنا شد با عثمان بيعت‏شود فرمود:«لقد علمتم انى احق بها من غيرى، و و الله لا سلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه‏» (3) .در زمان امام حسين عمده اين بود كه مدار خلافت اسلامى تبديل به سلطنت جائرانه و ظالمانه و مترفانه و فاسقانه عربى شده بود و نفاقها از پرده در افتاده بود و-همچنان كه قبلا گفتيم-اگر امام حسين قيام نمى‏كرد،خطر اين بود كه بساط اسلام از طرف مردم با انقلاب ممالك فتح شده بر چيده شود.

علت‏شهادت امام حسين و علت ترغيب ائمه عليهم السلام به اقامه عزاى حسينى‏با دو سؤال مواجه خواهيم شد و خوب است كه جواب اينها را قبلا بدانيم كه هم خود ما روشن باشيم و هم از عهده جواب بر آييم:يكى اينكه چرا امام حسين شهيد شد؟ديگر اينكه چرا ائمه دين دستور دادند كه عزاى امام حسين هميشه اقامه شود و در نتيجه ما وقتها و عمرها و پولها و نيروها و انرژيها هر سال در دو ماه محرم و صفر و بلكه در غير اين دو ماه صرف كنيم.

راجع به قسمت اول بايد بگوييم در اين زمينه خيلى حرفها گفته شده.دشمنان گفته‏اند امام حسين قصد حكومت داشته و كشته شد،هدف شخصى داشت و نرسيد.دوستان نادان گفته‏اند كشته شد كه گناهان امت‏بخشيده شود،جنبه آسمانى و خيالى به قضيه دادند،آن را گفتند كه نصارى در باره مسيح گفته بودند.حقيقت همان است كه خود امام حسين فرمود در مواردى از قبيل:«ما خرجت اشرا و لا بطرا...»،«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه،ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا...»،«ايها الناس من راى سلطانا جائرا...».

در قسمت دوم هم بايد گفت تكاليف شرعى بدون حكمت نيست.منظور اين نبوده كه همدردى و تسليتى باشد براى خاندان پيغمبر،به قول روضه خوان‏ها زهرا را خوشحال بكنيم. خيال مى‏كنيم هر اندازه ما گريه كنيم تسلى خاطر بيشترى براى حضرت رسول و حضرت زهرا هست.چقدر در اين صورت ما حضرت رسول و حضرت زهرا و حضرت امير را-كه هميشه آرزوى شهادت مى‏كردند و فخر خود مى‏دانستند-كوچك كرده‏ايم و خيال مى‏كنيم هنوز هم بعد از هزار و سيصد و بيست‏سال در حال جزع و فزع مى‏باشند!بلكه مقصود اين است كه داستان كربلا به صورت يك مكتب تعليمى و تربيتى هميشه زنده بماند.در حقيقت جواب سؤال اول اگر درست داده شود،جواب سؤال دوم هم معلوم مى‏گردد.

در لؤلؤ و مرجان،صفحه 3 از كامل الزيارة نقل مى‏كند كه حضرت صادق عليه السلام به عبد الله بن حماد بصرى فرمود:

بلغنى ان قوما ياتونه(يعنى الحسين عليه السلام)من نواحى الكوفة و ناسا من غيرهم و نساء يندبنه و ذلك فى النصف من شعبان،فمن بين قارى يقرا و قاص يقص و نادب يندب و قائل يقول المراثى‏».فقلت له:نعم،جعلت فداك قد شهدت بعض ما تصف.فقال:«الحمد لله الذى جعل فى الناس من يفد الينا و يمدحنا و يرثى علينا و جعل عدونا من يطعن عليهم من قرابتنا او من غيرهم يهددونهم و يقبحون ما يصنعون (4) .

ايضا در صفحه 38 نقل مى‏كنند:

ان لقتل الحسين حرارة فى قلوب المؤمنين لا يبرد ابدا.

پس معلوم مى‏شود فلسفه اين كار تهديد دشمن و تقبيح كارهاى آنهاست،تحسين اين دسته و تشويق به اين نوع كار و تقبيح آن دسته و ايجاد نفرت[نسبت‏به]آن نوع كار است (5) .

البته حضرت زهرا خوشحال مى‏شود اما از باب اينكه نيت و هدف حضرت زهرا و حضرت رسول و حضرت امير و حضرت امام حسين همه يكى است و آن «يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة‏» (6) است،البته خوشحال مى‏شود كه به وسيله ذكر فرزندش حسين، مردم در دنيا و آخرت سعادتمند شوند،مردم در همان راهى حركت كنند كه فرزندش حسين حركت كرده است.

بعد از مردن معاويه،از امام حسين بيعت‏خواستند.در منزل حاكم مدينه حاضر شد و بيعت نكرد.روز بعد مروان حكم در ميان كوچه آن حضرت را ديد و به عنوان نصيحت از آن حضرت خواست كه بيعت كند.حضرت فرمود:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد». روى اين كلمه‏«براع مثل يزيد»بايد دقت كرد.معلوم مى‏شود خصوصيتى در يزيد است كه حتى در معاويه هم نبود.از نظر عوام شيعه فرقى بين يزيد و غير يزيد نيست زيرا همه باطل و غاصب بوده‏اند.ولى حقيقت اين است كه فرق است‏بين آنها،زيرا از غاصب تا غاصب فرق است. امير المؤمنين هنگامى كه مردم خواستند با عثمان بيعت كنند فرمود:«لقد علمتم انى احق بها من غيرى،و و الله لا سلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه‏».در موقع بيعت‏با ابى بكر هم فرمود:«شقوا امواج الفتن بسفن النجاة،الى آخره‏» (7) .پس فرق است‏بين غاصبى كه ولو براى مصلحت‏شخص خودش باشد حافظ و نگهبان عموم باشد و غير آن.اما يزيد با همه اسلاف فرق داشت‏به ترتيبى كه قبلا گذشت.

قبلا در ضمن احوال ابن زياد و يزيد گفتيم كه يك علت اين فاجعه و اين آتش كه اول دامن خود آنها را گرفت،اين بود كه جوان و نا آزموده بودند.شاعر عرب مى‏گويد:

ان الشباب و الفراغ و الجدة مفسدة للمرء اى مفسدة (8)

مساله گريه بر سيد الشهداء

يكى از مسائل مربوط به سيد الشهداء مساله گريه است.بايد مساله گريه و خنده از چند نظر[بررسى شود]:يكى از نظر اينكه از مختصات و اعراض خاصه انسان به شمار رفته‏اند،ديگر از نظر علل و مبادى جسمى و روحى،سوم از نظر آثار و عوارض جسمى و روحى،چهارم از نظر اخلاقى و عقيده علماى اخلاق و آداب،پنجم از نظر آثار اجتماعى خنده و گريه،ششم انواع خنده‏ها و گريه‏ها و آيا همه خنده‏ها خوب است و همه گريه‏ها بد يا نه؟و اينكه نوع گريه بر امام حسين لذتبخش است و به قلب صفا و روشنى مى‏دهد،و بايد مقايسه‏اى شود بين مكتب امام حسين و مكتبهاى خنده و كمدى و اشاره‏اى شود به فيلمهاى كمدى و فيلمهاى تراژدى و اشعارى كه شعراى ما در باب گريه و مدح آن گفته‏اند مثل اينكه:

گريه بر هر درد بى درمان دواست چشم گريان چشمه فيض خداست

در همه اينها بحث‏شود.

خنده و گريه مظهر شديدترين حالات احساسى انسان است.آن وقتى كه كسى بتواند مالك خنده و گريه مردمى بشود،به حقيقت مالك قلب آنها شده و با عواطف آنها بازى مى‏كند. كارهاى قلبى غير از كارهاى عقلى است.تا كنون با قلبهاى مردم از راه گريه[بر]سيد الشهداء بازى شده بدون اينكه تحت كنترل عقل بيايد و هدف داشته باشد.تنها هدف داشتن كافى نيست،نظم و سازمان هم لازم است.

در مجله‏«راديو ايران‏»شماره 70 مقاله‏اى به قلم دكتر حسن علوى(مرز دانش) كه سخنرانى اوست در[برنامه]مرز دانش در باره اشك چشم دارد كه خالى از فايده نيست.در آنجا مى‏گويد: اشك تمساح دروغ است.مى‏گويد:داروين در كتاب بيان احساسات و تالمات در انسان و حيوان(1890 ميلادى)نوشته است كه فيل تحت تاثير احساسات مى‏گريد ولى اين موضوع به هيچ وجه هنوز تاييد نشده است.مى‏گويد خنده انواع و اقسام دارد:خنده محبت،خنده تمسخر،خنده شادى،خنده تاثر يا خشم،گريه هم همه جا از اثر اندوه و غم نيست و براى همه اتفاق افتاده و چشيده‏اند لذت گريه شوق را،و منظره اشك شوق يكى از بهترين مناظر است. سخن را به اين شعر حافظ ختم مى‏كند:

دل بسى خون به كف آورد ولى ديده بريخت الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود؟

شاعر عرب مى‏گويد:اگر اشك نبود سر زمين وداع آتش مى‏گرفت(كليله و دمنه).

سعدى مى‏گويد:

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

حافظ مى‏گويد:

دل سنگين تو را اشك من آورد به راه سنگ را سيل تواند به لب دريا برد

تحريف كلمه،تحريف حادثه امام حسين

...حادثه امام حسين،هم مشمول تحريف ظاهرى و لفظى و پيكرى شده و هم تحريف معنوى و لبى و باطنى در آن راه يافته است.در اين مبحث مى‏توان مفصل سخن گفت[همان طور كه در يادداشتهاى‏«تحريفات در واقعه تاريخى كربلا»كه در همين كتاب خواهد آمد و نيز در سخنرانيهايى تحت همين عنوان كه در اين مجموعه به چاپ رسيده،سخن گفته شده است.]

پى‏نوشتها:

1- در اينجا بايد فرق بين قضاياى شخصيه و خارجيه و حقيقيه و اينكه به اصطلاح متاخرين جعل احكام بر طبق قضاياى حقيقيه است،شرح داده شود.

2- احزاب/21[براستى براى شما در وجود رسول خدا نمونه و الگوى خوبى است.]

3- نهج البلاغه،خطبه 72[و راستى كه شما خود مى‏دانيد كه من از ديگران به لافت‏سزاوارترم،و به خدا سوگند تا زمانى به مسالمت رفتار مى‏كنم كه امور مسلمين سالم بماند و تنها به شخص من ستم شود،و اين كار را به جهت دريافت اجر و فضيلت آن و بى رغبتى در زينت و جلوه‏گريهاى آنچه شما در راه آن با يكديگر رقابت مى‏ورزيد انجام مى‏دهم.]

4- [به من خبر رسيده كه در نيمه شعبان گروهى از نواحى كوفه و مردمى ديگر بر سر مزار حسين عليه السلام مى‏آيند و نيز زنانى كه براى آن حضرت نوحه‏گرى مى‏كنند و عده‏اى قرآن مى‏خوانند و پاره‏اى حوادث كربلا را بيان مى‏كنند و دسته‏اى نوحه‏گرى مى‏كنند و گروهى ديگر مرثيه مى‏خوانند.عرض كردم:فدايت‏شوم،آرى من نيز پاره‏اى از آنچه فرمودى ديده‏ام.فرمود:سپاس خداى را كه در ميان مردم گروهى را قرار داد كه به نزد ما مى‏آيند و ما را مى‏ستايند و براى ما مرثيه مى‏خوانند،و دشمنان ما را كسانى قرار داد كه بر ايشان خرده مى‏گيرند از خويشان ما يا غير آنها،آنان را تهديد مى‏كنند و اعمال ايشان را زشت مى‏شمرند.]

5- [در حاشيه اين پاراگراف،استاد شهيد نوشته‏اند:]آيا منظور از عزادارى همدردى و تسليت است و يا منظور بردن ثواب است؟!در صورتى كه خود ثواب و كار درست و معقول داراى مصلحت ذاتى است.پس نخست‏بايد ببينيم كه آن مصلحت ذاتى كه در سلسله علل حكم است چيست تا نوبت‏برسد به ثواب كه در سلسله معلولات حكم است.

6- جمعه/2.

7- نهج البلاغه،خطبه 5[اى مردم امواج آشوبها را با كشتيهاى نجات در هم بشكنيد.]

8- [جوانى و بيكارى و ثروت مفسده بزرگى براى آدمى است.]