4 امام حسين ميان قيام عليه خلفا و عليه اسلام تجزيه كرد-اثر قيام حسينى

يكى از بزرگترين آثار قيام حسينى اين بود كه مجزا كرد بين قيام عليه خلفا و قيام عليه اسلام را.همان طورى كه قبلا گفتيم اگر امام حسين عليه يزيد قيام نمى‏كرد ممكن بود خرابكاريها و سوء سياست‏يزيد منجر به قيامى از طرف عناصرى بشود كه به اسلام هم علاقه‏اى نداشتند.اكنون مى‏گوييم اگر چه در تاريخ اسلام قيامهاى زيادى مى‏بينيم كه عليه دستگاه خلفاست و در عين حال جنبه حمايت از اسلام را دارد(مثل قيام ايرانيان عليه امويان) ولى بايد دانست كه اين امام حسين بود كه اولين بار قيام دسته جمعى مسلحانه عليه دستگاه خلافت كرد و او بود كه حساب اسلام را از حساب متصديان امر جدا كرد بلكه راه قيام عليه دستگاه را از نظر اسلامى باز كرد و قيام آن حضرت نمونه و سر مشق ديگران قرار گرفت،ديگر نقش خلفا به عنوان حاميان اسلام باطل شد،اسلام در طرف مخالف قرار گرفت.

قبل از امام حسين هم قيامهايى فردى يا دسته جمعى انجام شد.آنها يا مسلحانه و فردى بود يا جمعى و غير مسلحانه.ولى قيام و شورش دسته جمعى و مسلحانه را امام حسين آغاز كرد(قيام عليه عثمان نيز نوعى تفكيك بين اسلام و خلافت‏بود).

مقام خلافت در آن روز عاليترين مقام روحانى و سياسى بود و چنانكه مى‏دانيم باز هم تا اندازه‏اى خلفاى عباسى مقام روحانى خود را حفظ كردند و كسى كه اين قسمت را براى آخرين بار در هم شكست كه ديگر بپا نخاست،خواجه نصير الدين طوسى بود كه از علماى بزرگ شيعه است.خواجه با هلاكو همكارى كرد براى اينكه دستگاه جبار خلافت را از ميان بر دارد.اما سعدى در مرثيه مقام خلافت مى‏گويد:

آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمين از براى قتل مستعصم اميرالمؤمنين

معلوم مى‏شود سعدى هم حتى[تحت]تاثير جلال روحانى مقام خلافت‏بوده.

[دو چهره حادثه كربلا]

و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انى اعلم ما لا تعلمون (1) .

زندگى بشر مجموعه‏اى از تاريكى و روشنايى،زشتى و زيبايى،شر و خير است.آنچه فرشتگان ديدند جنبه تاريك فرزند آدم بود و آنچه خداوند اشاره كرد قسمتهاى روشن آن بود كه بر قسمتهاى تاريك بسى ترجيح دارد.

حادثه كربلا داراى دو ورق است:ورق سياه و ورق سفيد.از لحاظ ورق سياه يك داستان جنايى است،داستانى خيلى تاريك و وحشتناك،و ما بعدا در حدود بيست مظهر از بيرحمى و قساوت و دنائت و نامردمى[را كه در اين حادثه رخ داده]نشان خواهيم داد.از اين جنبه،در اين داستان حداكثر بيرحمى و قساوت و سبعيت ديده مى‏شود.

از لحاظ ورق سفيد،يك داستان ملكوتى است،يك حماسه انسانى است،مظهر آدميت و عظمت و صفا و بزرگى و فداكارى است.

از لحاظ اول نام اين قضيه فاجعه است و از لحاظ دوم قيام مقدس.از لحاظ اول قهرمان داستان شمر است و ابن زياد و حرمله و عمر سعد و...و از لحاظ دوم قهرمان داستان امام حسين است و ابى الفضل و على اكبر و امثال حبيب بن مظهر،و زينب و ام كلثوم و ام وهب و امثال اينها.از لحاظ اول،اين داستان ارزش آن را ندارد كه بعد از هزار و سيصد و بيست و اند سال،با اين عظمت،خاطره و ذكرايش تجديد بشود،وقتها و پولها و اشكها و تاثرها و احساسات صرف آن بشود،نه از آن جهت كه از داستان جنايى نمى‏توان استفاده كرد(زيرا جنبه‏هاى منفى زندگى بشر نيز ممكن است آموزنده باشد.از لقمان پرسيدند:ادب از كه آموختى؟گفت: از بى ادبان)و نه از آن جنبه كه اين داستان از جنبه جنايى چندان مهم نيست‏يا چندان آموزنده نيست(ما قبلا ثابت كرديم كه[اين داستان]از اين نظر مهم است و گفتيم كه كشته شدن امام حسين بعد از پنجاه سال از وفات پيغمبر به دست مردمى مسلمان بلكه شيعه، معماى بسيار قابل توجهى است)بلكه از آن نظر جنبه جنايى قضيه ارزش اينهمه بزرگداشت ندارد كه داستان جنايى در هر شكل و قيافه زياد است،در قرون قديم،قرون وسطى،قرون جديد،قرون معاصر زياد بوده و هست.در حدود بيست‏سال پيش يعنى در حدود سالهاى 1940 ميلادى بود كه بمبى بر شهرى فرود آمد و شصت هزار نفر صغير و كبير و بيگناه تلف شد.در شرق و غرب عالم داستان جنايى زياد واقع شده و مى‏شود و[مثلا]نادر يك قهرمان جنايى است،همچنين ابو مسلم،بابك خرم دين.جنگهاى صليبى،جنگهاى اندلس مظهرهاى بزرگى از جنايت‏بشرند.

اين داستان از نظر دوم يعنى از لحاظ ورق سفيدى كه دارد،اينهمه ارزش را پيدا كرده است.از اين جهت است كه كم نظير بلكه بى نظير است،زيرا در دنيا افضل از امام حسين بوده است اما صحنه‏اى مثل صحنه امام حسين براى آنها پيش نيامد.امام حسين رسما اصحاب و اهل بيت‏خود را بهترين اصحاب و بهترين اهل بيت مى‏شمارد.

لهذا بايد جنبه روشن و نورانى اين داستان،از آن جنبه كه اين داستان مصداق‏«انى اعلم ما لا تعلمون‏»است نه از آن جنبه كه مصداق‏«من يفسد فيها و يسفك الدماء»است،از آن جنبه كه حسين و زينب قهرمان داستان‏اند نه از آن جنبه كه عمر سعد و شمر قهرمان داستان‏اند[بررسى شود.](بنت الشاطى كتابى نوشته به نام «بطلة كربلا»).

اما از لحاظ امام حسين عليه السلام:

بايد ببينيم چطور شد امام حسين قيام كرد؟در قيام حسين عليه السلام چند عامل را بايد در نظر گرفت:

الف.از امام حسين براى خلافت‏يزيد بيعت و امضا مى‏خواستند.آثار و لوازم اين بيعت و امضا چقدر بود؟و چقدر تفاوت بود ميان بيعت‏با ابوبكر يا عمر يا عثمان و صلح با معاويه و ميان بيعت‏با يزيد.به قول عقاد اولين اثر اين بيعت،امضاى سب و لعن على عليه السلام بود كه در زمان معاويه شروع شده بود،و هم امضاى ولايتعهد و وراثت‏خلافت‏بود.

ب.خودش مى‏فرمود:اصلى در اسلام است كه در مقابل ظلم و فساد نبايد سكوت كرد(اصل امر به معروف و نهى از منكر).خودش از پيغمبر روايت كرد:«من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله...».ايضا مى‏گفت:«الا ترون ان الحق لا يعمل به...».

ج.مردم كوفه از او دعوت به عمل آوردند و نامه‏ها نوشتند و هجده هزار نفر با مسلم بيعت كردند.بايد ديد آيا عامل اصلى،دعوت اهل كوفه بود و الا ابا عبد الله هرگز قيام يا مخالفت نمى‏كرد و بيعت مى‏كرد؟اين مطلب خلاف راى و عقيده حسين عليه السلام بود و قطعا چنين نمى‏كرد،بلكه تاريخ مى‏گويد چون خبر امتناع امام حسين از بيعت‏به كوفه رسيد مردم كوفه اجتماع كردند و هم عهد شدند و نامه دعوت نوشتند.روز اول كه در مدينه بود از او بيعت‏خواستند،بلكه معاويه در زمان حيات خود از او بيعت‏خواست و حسين عليه السلام امتناع كرد.بيعت كردن با يزيد صحه گذاشتن بر حكومت او بود كه ملازم بود با امضا بر نابودى اسلام(و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد).پس موضوع امتناع از بيعت،خود اصالت داشت.حسين عليه السلام حاضر بود كشته بشود و بيعت نكند،زيرا خطر بيعت‏خطرى بود كه متوجه اسلام بود نه متوجه شخص او،بلكه متوجه اساس اسلام يعنى حكومت اسلامى بود نه يك مساله جزئى فرعى قابل تقيه.

اما موضوع دوم نيز به نوبه خود اصالت داشت.از اين نظر اين جهت را بايد مطالعه كرد كه آيا شرط امر به معروف يعنى احتمال اثر و منتج‏بودن در آن بود يا نه؟از گفته‏هاى خود امام حسين كه مى‏فرمود:«ثم ايم الله لا تلبثون بعدها الا كريثما يركب الفرس حتى تدور بكم دور الرحى و تقلق بكم قلق المحور»،يا در جواب شخصى كه‏«رياش‏»نقل مى‏كند فرمود: «ان هؤلاء اخافونى و هذه كتب اهل الكوفة و هم قاتلى فاذا فعلوا ذلك و لم يدعوا لله محرما الا انتهكوه بعث الله اليهم من يقتلهم حتى يكونوا اذل من قوم الامة(فرام الامة)»و همچنين است جمله‏هايى كه در وداع دوم به اهل بيت‏خودش فرمود:«استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و يعذب اعاديكم بانواع البلاء»،از اينها معلوم مى‏شود كه امام حسين توجه داشت كه خونش بعد از خودش خواهد جوشيد و شهادتش سبب بيدارى مردم مى‏شود. پس شهادتش مؤثر بود. اما از نظر سوم،از اين جهت همينقدر مؤثر بود كه امام را متوجه كوفه كرد.اما آيا اگر به كوفه نمى‏رفت،در محل امن و امانى بود؟اگر در مكه يا مدينه هم بود،چون از بيعت امتناع مى‏كرد و بعلاوه به خلافت‏يزيد معترض بود دچار خطر بود و امام حسين ابا داشت.اينكه در وسط راه به اصحاب حر گفت و از نامه عمر سعد به ابن زياد بر مى‏آيد كه در خود كربلا به عمر سعد هم گفته است:اگر نمى‏خواهيد بر مى‏گردم،فقط ناظر به اين قسمت است كه چرا به عراق آمد نه اينكه قضيه فقط يك جنبه دارد و آن هم جنبه دعوت و بعد هم پشيمانى از آمدن به عراق است.امام حسين كه نگفت‏حالا كه مردم كوفه نقض عهد كردند، پس من بيعت مى‏كنم يا اينكه ديگر موضوع اعتراض به خلافت‏يزيد را پس مى‏گيرم و ساكت مى‏شوم.

مسائلى كه در اينجا هست:

الف.قبل از مردن معاويه مساله امتناع مردم مدينه بالخصوص حسين بن على عليه السلام از بيعت مطرح بود.امام حسين در جواب نامه معاويه سخت‏به او تاخت و به موضوع ولايتعهد يزيد اعتراض و انتقاد كرد(سرمايه سخن و ابو الشهداء عقاد).

ب.مساله ولايتعهد يزيد يك بدعت‏بزرگ بود در اسلام و نقشه‏اى كه از سى و چند سال پيش امويين كشيده بودند.ابو سفيان در خانه عثمان گفت:«تلقفوها تلقف الكرة و لتصيرن...اما و الذى يحلف به ابو سفيان لا جنة و لا نار».از اين نظر فوق العاده مهم بود،نه با شورا و آراء عمومى منطبق بود و نه با جعل الهى،نصب پدر بود پسر را.

ج.تسليم خليفه شدن در يك وقت جايز است كه بحث در اطراف اصلحيت فرد ديگر باشد ولى غير صالح كارها را بر مدار و محو اسلامى مى‏چرخاند.على عليه السلام فرمود:«و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة‏».

د.بيعت،عقد بود مانند عقد بيع و اجاره و نكاح،و تعهد آور بود،قابل نقض نبود.على عليه السلام فرمود:عهد با كافر را نيز نبايد نقض كرد و الا امان باقى نمى‏ماند.

ه.مساله اعتراض به كار خليفه وقت و لو منتهى به عزل او بشود در صورتى كه انحراف پيدا مى‏كند،خود يك مساله‏اى است در اسلام به نام‏«امر به معروف و نهى از منكر».امام حسين مكرر به اين اصل استناد كرد.شرط اين اصل نيست كه خون ريخته نشود،شرطش اين است كه نتيجه نهايى آن به نفع اسلام باشد،نظير خود جهاد با كفار.

و.موضوع دعوت امام از طرف مردم كوفه و اتمام حجت،خود يك مطلبى است. امام هم خيلى عاقلانه و مدبرانه عمل كرد:اول به نامه‏هاى آنها جواب داد.چندين بار پيك رد و بدل شد.ابتدا نماينده‏اى از طرف خودش فرستاد.مسلم هم سياست علوى را به كار برد يعنى بدون هيچ نوع نيرنگ و اغفالى در كمال صراحت‏با مردم عمل كرد،نه پولى از مردم گرفت و نه پولى در ميان رؤسا تقسيم كرد،همان سياستى كه حاضر نيست هدف را فداى وسيله كند. امام كه امتناع از بيعتش قطعى و همچنين تصميم به اعتراضش قطعى بود،به آنها جواب مساعد داد.علت اينكه از مكه در آن وقت‏حركت كرد يكى اين بود كه فرصت‏خوبى بود،ديگر اينكه خطر بزرگى پيش آمده بود.فرصت اين بود كه در روز هشتم ذى الحجة كه همه مردم عازم عرفات و انجام اعمال حج‏اند،او حركت مى‏كند.اين عمل،مردم مسلمان را به فكر وا مى‏دارد كه چه موضوع مهمى پيش آمده كه فرزند پيغمبر از انجام عمل حج منصرف و به طرف ديگر مى‏رود.اين عمل به اصطلاح ژست‏بسيار على بود.اما خطر مطلب اين بود كه خطر كشته شدن در ضمن اعمال حج داشت.به نقل سرمايه سخن عمرو بن سعيد بن العاص با لشكرى مامور شده بود حسين عليه السلام را در همان مكه بكشد.خودش به فرزدق گفت: اگر بيرون نمى‏آمدم كشته مى‏شدم.در منتخب طريحى نوشته است كه سى نفر ماموريت مخفيانه يافته بودند كه حسين عليه السلام را ضمن اعمال حج‏بكشند(و بعد هم تحت عنوان مشاجره شخصى قضيه را لوث كنند و يا مثل سعد بن عباده بگويند جنها او را كشتند).پس به هر حال اگر دعوت اهل عراق هم نبود،موسم حج و ازدحام حج‏خطر كشته شدن براى امام حسين داشت و امام مصمم بود كه ايام حج در مكه نماند.او كه نمى‏توانست‏با لباس احرام مسلح شود.بعلاوه توهين عظيمى بود براى بيت الله كه پس از پنجاه سال كه از وفات پيغمبر گذشته است،فرزند پيغمبر را در محيط‏«و من دخله كان آمنا»بكشند.عليهذا حركت امام حسين در آن وقت از مكه به جاى ديگر ضرورى به نظر مى‏رسيد.اگر از دعوت اهل عراق هم صرف نظر بكنيم،جايى ديگر كه از عراق براى امام حسين بهتر باشد وجود نداشت.

ز.امام حسين از لحاظ عامل دوم يعنى انجام وظيفه اصلاح در امت اسلاميه،كشته شدن خود را مفيد مى‏ديد،احساس مى‏كرد موقعيت طورى است كه اگر كشته بشود نفله نشده است.

مى‏توانيم مطلب را به صورت جامعتر و كاملترى بيان كنيم.در حادثه كربلا جهات زيادى هست:

1.امام،يگانه شخصيت لايق و منصوص و وارث خلافت‏بود.يزيد،نالايق و غاصب بود.اين جهت ميان وضع امام و وضع پدرش و فرزندانش با خلفاى وقت مشابه بود.بايد ببينيم صرف اين جهت چه وظيفه‏اى براى امام ايجاد مى‏كند؟

2.آنها از امام بيعت مى‏خواستند و به هيچ وجه از آن صرف نظر نمى‏كردند.بايد ببينيم بيعت چيست و چه اثرى دارد و تكليف به بيعت چه وظيفه‏اى براى امام ايجاب مى‏كند؟

3.اوضاع و احوال مسلمين از نظر اجراى حدود و موازين اسلام،وضع بسيار بدى پيدا كرده بود كه با ريشه اسلام سر و كار داشت.بايد ببينيم تكليف امر به معروف كه خود امام به آن استناد مى‏كرد چه وظيفه‏اى ايجاب مى‏كرد؟

4.مردم كوفه از امام دعوت كردند و نوعى اتمام حجت‏شد.دعوت آنها چه وظيفه‏اى ايجاب مى‏كرد؟

5.آنها در آخر كار،امام را مخير كردند ميان دو چيز:تسليم و يا كشته شدن.اين جهت چه وظيفه‏اى را براى امام ايجاب مى‏كرد؟

اما مساله احقيت‏به خلافت اگر توام با چيز ديگر نباشد يعنى فقط شخص جاى خود را عوض كرده باشد و هر اندازه تفاوت هست همان است كه لازمه قهرى زمامدارى اصلح و غير اصلح است،ظاهرا در اين مورد[امام]وظيفه‏اى جز اين ندارد كه حق خود را مطالبه كند و اگر اعوان و انصار به قدر كافى دارد اقدام كند و اگر نه،سر جاى خود مى‏نشيند همان طور كه على عليه السلام در موقع خلافت ابو بكر گفت:«افلح من نهض بجناح او استسلم فاراح‏» (2) و در موقع خلافت عثمان گفت:«و الله لا سلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة‏».

على عليه السلام با خلفاى زمان خود در مسائل قضايى و سياسى و علمى همكارى مى‏كرد، يعنى به آنها مشورت مى‏داد و آنها را تقويت و تاييد مى‏كرد.قضاوتهاى مولى و مشورتها و جوابهاى علمى او مشهور است.

در اين قسمت،اين جهت را كه افكار عمومى چگونه قضاوت مى‏كند بايد در نظر گرفت.اگر امام بحق را مردم از روى جهالت و عدم تشخيص نمى‏خواهند،او به زور نبايد و نمى‏تواند خود را به مردم به امر خدا تحميل كند.لزوم بيعت هم براى اين است.

اما قسمت دوم يعنى بيعت،اولا بيعت چيست؟تعريفى كه ما از بيعت پيدا كرده‏ايم همان است كه در النهايه ابن اثير،ماده‏«بيع‏»آمده است.مى‏گويد:«و فى الحديث‏«الا تبايعونى على الاسلام‏»هو عبارة عن المعاقدة عليه و المعاهدة،كان كل واحد منهما باع ما عنده من صاحبه و اعطاه خالصة نفسه و طاعته و دخيلة امره‏» (3) .

بيعت فقط در مورد حاكم و سلطان است.پيمان رفاقت دو رفيق را بيعت نمى‏گويند،يعنى در بيعت،تسليم يك طرف براى يك طرف است(رجوع شود به كشاف و مجمع البيان).

در قرآن ذكر«بيعت‏»آمده است: «لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة...» (4) ، «اذا جائك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن بالله شيئا و لا يسرقن و لا يزنين و لا يقتلن اولادهن‏» (5)

پيغمبر صلى الله عليه و آله براى على عليه السلام در غدير خم بيعت گرفت.در«ليلة العقبة‏»اهل مدينه با پيغمبر بيعت كردند.در سقيفه از مردم بيعت گرفتند و همين بيعت كار را تمام كرد و مردم پس از توجه نيز بيعت‏خود را نقض نكردند.على عليه السلام در زمان خلافت از مردم بيعت گرفت.زبير كه بعد پشيمان شد گفت:بيعت من ظاهرى بود.در نهج البلاغه،خطبه 8 مى‏فرمايد:«يزعم انه قد بايع بيده و لم يبايع بقلبه،فقد اقر بالبيعة و ادعى الوليجة فليات عليها بامر يعرف و الا فليدخل فيما خرج منه‏» (6) .امام در اينجا روى اصول قضايى عليه زبير استدلال مى‏كند.به هر حال امام در اينجا بيعت را به عنوان يك امر الزام آور ياد مى‏كند.

ايضا امير المؤمنين در نهج البلاغه،خطبه 34 مى‏فرمايد: ان لى عليكم حقا و لكم على حق. فاما حقكم على فالنصيحة لكم و توفير فيئكم عليكم و تعليمكم كيلا تجهلوا و تاديبكم كيما تعلموا(تعملوا) (7) .و اما حقى عليكم فالوفاء بالبيعة و النصيحة فى المشهد و المغيب و الاجابة حين ادعوكم و الطاعة حين امركم (8) .

ايضا اصحاب جمل به عنوان ناكثين يعنى نقض كنندگان بيعت‏شناخته شدند.در باره امام زمان دارد كه او مخفى شد تا بيعت كسى به گردن او نباشد.

امامزادگان و تمام كسانى كه مى‏خواستند قيام كنند عليه خلفا،مثل محمد نفس زكيه و زيد بن على،از اتباع خود بيعت مى‏گرفتند.ابو حنيفه فتوا داد كه بيعت اهل مدينه با عباسيها درست نيست چون قبلا با محمد نفس زكيه بيعت كرده‏اند.امام صادق عليه السلام فرمود:من حاضرم با محمد نفس زكيه بيعت كنم به شرط اينكه قيامش قيام امر به معروف باشد نه مهدويت.خود امام حسين عليه السلام از اصحاب خود بيعت گرفت و در شب عاشورا فرمود من بيعت‏خودم را از گردن شما برداشتم:«انتم فى حل من بيعتى‏».مسلم نيز از مردم كوفه براى امام بيعت گرفت.

معاويه به حضرت امير مى‏نويسد كه تو را مانند شترى كه مهارش را بكشند،براى بيعت‏بردند: «و كنت تقاد كما يقاد الجمل المخشوش‏».امير المؤمنين در جواب او نوشت:

و قلت:انى كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتى ابايع،و لعمر الله لقد اردت ان تذم فمدحت و ان تفضح فافتضحت!و ما على المسلم من غضاضة فى ان يكون مظلوما ما لم يكن شاكا فى دينه و لامر تابا بيقينه،و هذه حجتى الى غيرك قصدها و لكنى اطلقت لك منها بقدر ما سنح من ذكرها (9) .

اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه بيعت چه لزومى دارد كه پيغمبر و امام از مردم بيعت مى‏گرفتند،و از نظر شرعى چه اثر الزام آورى دارد؟آيا اگر مردم بيعت نمى‏كردند،اطاعت پيغمبر واجب نبود؟!و چرا امير المؤمنين به بيعت استناد مى‏كند؟

به نظر مى‏رسد بيعت در بعضى موارد صرفا اعتراف و اظهار آمادگى است،قول وجدانى است. بيعتى كه پيغمبر اكرم مى‏گرفت از اين جهت‏بود،خصوصا با توجه به اينكه در خوى عرب اين بود كه قول خود و بيعت‏خود را نقض نكند،نظير قسم خوردن نظاميها يا وكلاست كه به هر حال هيچ كس نبايد به مملكت‏خود خيانت كند،ولى اين قسم تاكيد و گرو گرفتن وجدان است.تا شخص بيعت نكرده،فقط همان وظيفه كلى است كه قابل تفسير و تاويل است ولى با بيعت،شخص به طور مشخص اعتراف مى‏كند به طرف و مطلب از ابهام خارج مى‏شود و بعد هم وجدان خود را نيز گرو مى‏گذارد،و بعيد نيست كه شرعا نيز الزامى فوق الزام اولى ايجاد كند.

ولى در برخى موارد صرفا پيمان است،مثل آن جايى كه قبل از بيعت هيچ الزام در كار نيست. مثلا اگر خلافت‏به شورا باشد نه به نص،قبل از بيعت هيچ الزامى نيست اما بيعت الزام آور مى‏كند.امير المؤمنين كه با زبير و غير زبير به بيعت استناد مى‏كند در حقيقت مساله منصوصيت را-كه خلافت ابو بكر و عمر و عثمان آن را از اثر انداخته-صرف نظر مى‏كند و به يك اصل ديگر كه آن هم يك اصل شرعى است استناد مى‏كند،همچنان كه خلفا نيز نص بر على عليه السلام را ناديده گرفته و به يك اصل ديگر از اصول اسلام-كه آن هم محترم است-استناد كردند و آن شورا بود: «و شاورهم فى الامر» (10) ، «و امرهم شورى بينهم‏» (11) .

بيعت‏با راى دادن در زمان ما كمى فرق مى‏كند،پر رنگ‏تر است.راى صرفا انتخاب كردن است نه تسليم اطاعت‏شدن.بيعت اين است كه خود را تسليم امر او مى‏كند.بيعت از راى دادن پر رنگ‏تر است.حالا ببينيم امام حسين اگر بيعت مى‏كرد،اين بيعت چه معنى‏اى داشت؟

در اين مرحله يعنى مرحله امتناع از بيعت،تكليف امام حسين يك تكليف منفى است(مانند مرحله چهارم و پنجم):بيعت نكردن،بر خلاف مرحله اول و سوم كه تكليف مثبت پيدا مى‏كند. از اين نظر امام حسين‏«نه‏»مى‏گويد،بايد دست‏خود را عقب بكشد،بايد جا خالى كند.از نظر اين تكليف اگر امام از كشور خارج مى‏شد وظيفه خود را انجام داده بود،اگر به ميان كوهها مى‏رفت كه دسترسى به او نبود(به قول ابن عباس‏«شعاب الجبال‏»)باز هم وظيفه خود را انجام داده بود،اگر فرضا در خانه‏ها مخفى شده بود باز هم وظيفه خود را انجام داده بود،ولى اگر بيعت زورى و اكراهى انجام مى‏داد معذور نبود.اكراه از نظر اسلام شامل اين مسائل نمى‏شود.«رفع ما استكرهوا عليه‏»و«لا ضرر و لا ضرار»شامل جايى كه ضرر بر اسلام وارد شود نيست،مثل اينكه كسى را مجبور كنند كه عليه اسلام كتاب بنويسد يا قرآن را تخطئه كند.

در اينجا اين نكته گفته شود كه بعضى مى‏گويند:چرا امام حسين در زمان معاويه اقدام نكرد و بعضى ديگر جواب مى‏دهند:چون در آن وقت موضوع صلح امام حسن در بين بود و امام نمى‏خواست‏بر خلاف عهد برادرش رفتار كند.اين سخن درست نيست،زيرا معاويه خودش آن پيمان را نقض كرده بود.قرآن كريم عهد و پيمان را محترم مى‏شمارد تا وقتى كه ديگرى محترم بشمارد.قرآن نمى‏گويد اگر طرف نقض كرد تو باز هم وفادار بمان،بلكه مى‏گويد: «فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم‏» (12) .البته عهد با كافر هم محترم است.پيغمبر اكرم با قريش در حديبيه قرار داد بست و چون نقض از ناحيه آنها شروع شد،پيغمبر اكرم هم آن را ورق پاره‏اى بيش نشمرد.بلكه سر عدم قيام سيد الشهداء اين بود كه انتظار فرصت‏بهتر و بيشترى را مى‏كشيد.اسلام تاكتيك و انتظار فرصت‏بهتر را جايز بلكه واجب مى‏داند.مسلما فرصت‏بعد از مردن معاويه از زمان معاويه بهتر بود.امام در زمان خود معاويه نيز ساكت نبود،دائما اعتراض مى‏كرد.به وسيله نامه كه به معاويه نوشت (13) حضورا با او محاجه كرد.اكابر مسلمين را جمع كرد و با آنها صحبت كرد.براى قيام به سيف،بهترين وقت را اين دانست كه صبر كند معاويه بميرد.امام قطع داشت كه معاويه يزيد را نصب كرده و بعد از مردن معاويه،مردم را به اطاعت از يزيد دعوت خواهند كرد.عليهذا از نظر امام خلافت‏يزيد چيز تازه و غير مترقبى نبود.

جمع كردن اصحاب در شب عاشورا و سخن با آنها-درس توحيد و ايمان و عظمت و شكست ناپذيرى(در حال نامساعد بودن همه شرايط)

از مظاهر درخشنده حادثه كربلا و از تجليات بزرگ الهى آن،موضوع جمع كردن حسين بن على عليه السلام در شب عاشورا اصحاب خود را و سخنرانى براى آنها به آن شكل است.بايد در نظر داشت كه اين سخنرانى در شب عاشوراست،هنگامى است كه عوامل محيط از هر جهت نامساعد و نا اميد كننده است.در چنين شرايطى هر سردار و رهبرى كه تنها مادى فكر كند، جز لب به شكايت‏باز كردن كارى ندارد،منطقش اين است:افسوس كه بخت‏با ما مساعد نشد، تف بر اين روزگار و بر اين زندگى!مثل ناپلئون مى‏گويد:طبيعت‏با من مساعدت نكرد،همه سخنانش شكايت از روزگار و اظهار ياس است.آنچه شرايط را براى او سخت‏تر مى‏كند اين است كه زنان و فرزندان و خواهرانش تا 24 ساعت ديگر اسير دست دشمن مى‏شوند.براى يك مرد غيور و فداكار،اين خيلى ناگوارتر است.

در يك همچو شرايطى ديگران چه كرده‏اند؟ما در تاريخ مى‏خوانيم كه المقنع وقتى كه محصور شد و در شرايط نامساعد و نا اميد كننده‏اى قرار گرفت،اول خاندان خود را كشت،بعد خودش را.همچنين است‏يكى از خلفاى اموى هنگام گرفتارى.تاريخ از اين نمونه‏ها بسيار دارد.

امام حسين بن على عليه السلام وقتى كه شروع كرد به سخنرانى،گفت:«انثى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء.اللهم انى احمدك...».با اين همه شرايط نامساعد مادى،دم از رضا و سازگارى با عوامل مى‏زند!چرا؟چون در شرايط نامساعد مادى،دم از رضا و سازگارى با عوامل مى‏زند!چرا؟چون در شرايط معنوى مساعدى زيست مى‏كند.او اعتقادا و عملا موحد و خدا پرست است و بعلاوه او به نتيجه نهايى كار خود آگاه است.او هدفش مثل اسكندر و ناپلئون جهانگيرى نبود كه خود را شكست‏خورده بداند،هدفش اعلاى كلمه حق بود و از اين نظر كار خود را بسيار سودمند و مؤثر مى‏ديد.

پى‏نوشتها:

1- بقره/30.

2- نهج البلاغه،خطبه 5[رستگار كسى است كه با يار و ياور بر خيزد،و يا تسليم شود و ديگران را از كشمكش بيهوده آسوده سازد.]

3- [بيعت عبارت است از عقد بستن و معاهده نمودن بر آن(اسلام).گويى هر كدام از طرفين دارايى خود را به ديگرى مى‏فروشد و خالص نفس و طاعت و امور داخلى و باطنى خود را به او واگذار مى‏كند.]

4فتح/18.

5- ممتحنه/12.

6- [وى چنين پندارد كه با دست‏خود بيعت نموده ولى دلش با آن هماهنگ نبوده.به يعت‏خود مقر است و ادعا دارد كه در باطن موافقت نداشته است.لذا بايد بر اين ادعا دليل روشنى آورد و گرنه در بيعتى كه از آن بيرون رفته داخل گردد.]

7- ابن ميثم‏«تعملوا»شرح كرده و آن درست است.

8- [مرا بر شما حقى است و شما را نيز بر من حقى است.حق شما بر من اين است كه براى شما خير خواهى و دلسوزى كنم و دارايى بيت المال را بدون كم و كاست‏به شما رسانم و شما را بياموزم تا نادان نمانيد و به شما آداب آموزم تا بدانيد(تا عمل كنيد).و اما حق من بر شما آن است كه در بيعت‏خود وفادار بمانيد و در حضور و غياب من خير خواه من باشيد و هر گاه شما را بخوانم اجابتم كنيد و چون فرمانتان دهم فرمان ببريد.]

9-نهج البلاغه،نامه 28[و گفتى كه مرا مانند شتر لجام شده مى‏كشيدند تا بيعت كنم.به خدا سوگند توخواستى مذمت كنى،ستايش كردى و خواستى رسوا كنى،رسوا شدى،البته بر مرد مسلمان عار و عيب نيست كه مظلوم واقع شود تا زمانى كه در دينش شك نكند و در يقين خود ترديد راه ندهد.البته روى اين دليل من به ديگرى است ولى به اندازه لازم با تو به سخن پرداختم.]

10.آل عمران/159.

11- شورى/38.

12- توبه/7.

13- رجوع شود به مقدمه بررسى تاريخ عاشورا و به سرمايه سخن.