
5 موضوعات در باره قيام حسينى
1.اين حادثه به خاطر نفروختن عقيده و راى به وجود آمد.
2.جمله«اثروا الموت»به حقيقت در باره آنها صادق است(مقايسه بين آنها و بدريون و صفينيون و اصحاب طارق).
3.مهمترين درس حادثه عاشورا اين است كه بفهميم آيا دين،قوت استيا ضعف؟قيد استيا آزادى؟ترياك استيا مقوى؟
معاويه به بهانه خون عثمان در جستجوى خلافتبود[عقاد در كتاب ابو الشهداء،ص 12 مىگويد:]«ان الذين انخدعوا او تخادعوا...و الاجام».
چند نكته در اينجا هست(فرق اصحاب معاويه و اصحاب ابن زياد):
الف.بين اصحاب معاويه در صفين و اصحاب يزيد در كربلا فرق بود،زيرا معاويه با يك نوع ظاهر سازى آنها را فريب داده بود و آنها خيال مىكردند فقط براى انتقام خليفه مظلوم مىجنگند و هنوز پرده از روى مقاصد معاويه بر داشته نشده بود بر خلاف عصر يزيد و دوره يزيد.و به همين دليل در مبارزه على عليه السلام و امام حسن با معاويه نفاق طرف آنقدر آشكار نبود كه در مبارزه امام حسين آشكار بود.ولى مردم در طول اين بيستسال تا اينقدر عقب رفته بودند و به نظر نمىرسد كه در دوره معاويه مردم در حادثهاى مثل حادثه كربلا از بنى اميه دفاع مىكردند.پس بنى اميه مردم را به مقدار زيادى در اين مدت عقب بردند.
ب.در قضيه معاويه و طلب ثار و انتقام كه مردم به حركت آمدند بى شك روح عصبيت و جاهليت و ميل به خونخواهى و خونخوارى كه در طبيعت عرب بود و در جاهليتبه صورتهاى ديگرى تظاهر مىكرد،در اين حادثه موجود بود ولى تظاهرش رنگ اسلامى داشت.
ج.معاويه در زمان خلافتخود كار مهمى كرد كه همان چيز موجب زوال حكومت از بنى اميه شد و آن موضوع وليعهد قرار دادن يزيد بود كه اولا يزيد نا صالحترين افراد بود و ثانيا ولايتعهد درستبازى كردن و دستبه دست كردن خلافتبه صورت سلطنتبود و مخصوصا معاويه در زندگى خودش براى يزيد بيعت گرفت.اساسا معاويه در ساير كارها نيز روش خلافت را تبديل كرد به روش سلطنت،هر چند از زمان عثمان بنى اميه خلافت را ملك خود مىناميدند.
د.عمل اعوان بنى اميه در كربلا منتهاى قوس نزول اخلاق در امت اسلاميه بود و از حادثه كربلا انتباه و شعور به آزادى و زير بار نرفتن شروع شد.قيام مدينه و قيامهاى كوفه و مخصوصا قيام عبد الله بن عفيف ازدى نمونهاى از آغاز تجليات روحى اسلامى به شمار مىرود.اعوان بنى اميه بعد از كربلا هم خست و دنائتخود را به خرج دادند ولى شروع بيدارى از حسين بن على عليه السلام شد.
اصحاب بنى اميه در كربلا با عقيده خودشان مىجنگيدند
موضوع عجيب اين است كه اعوان يزيد در حادثه كربلا و حادثه مدينه يك نوع خست و دنائتى نشان دادند كه نظير نداشت.اينها اين كارها را مىكردند در حالى كه كافر و منكر مطلق نبودند،واقعا نماز مىخواندند و شهادتين مىگفتند.عقاد مىگويد:
بل حسبك من خسة ناصريه(يزيد)انهم كانوا يرعدون من مواجهة الحسين بالضرب فى كربلاء لاعتقادهم بكرامته و حقه،ثم ينتزعون لباسه و لباس نسائه فيما انتزعوه من اسلاب،و لو انهم كانوا يكفرون بدينه و برسالة جده لكانوا فى شريعة المروءة اقل خسة من ذاك (1) .
از اينجا معلوم مىشود كه جنگ اصحاب ابن زياد جنگ عقيده نبوده بلكه جنگ با عقيده بوده،يعنى به خاطر شكم و رياست و دنيا با عقيده خودشان مىجنگيدند و از يك نظر اينها از كفار بدر و احد پستتر بودند زيرا جنگ آنها تا حدى جنگ در راه عقيده بود.
كرامت آل على عليه السلام در استخدام وسيله پيروزى
آل على همان طورى كه با مخالفين خود از لحاظ مقصد و هدف فرق داشتند،از نظر استخدام وسيله و سبب نيز فرق داشتند.آنها هر وسيلهاى را براى رسيدن به هدف به كار نمىبرند.مثلا معاويه به مسموم كردن كه يكى از اعمال ناجوانمردانه دنياست متوسل مىشد، امام حسن و اشتر نخعى و سعد وقاص و حتى عبد الرحمن بن خالد،بهترين دوست و نصير خود را كه چشم به خلافتبعد از معاويه داشت مسموم كرد و مىگفت:«ان لله جنودا من عسل».ولى آل على از به كار بردن اين وسايل امتناع داشتند زيرا با مقصدشان كه اشاعه فضيلتبود منافات داشت،بر خلاف معاويه كه مقصدى جز تكيه زدن به مسند خلافت نداشت. مسلم بن عقيل حاضر نشد ابن زياد را در خانه هانى غيلة و غفلة بكشد و گفت:«انا اهل بيت نكره الغدر» (2) و يا گفت:من به يادم[هست]حديثى از پيغمبر كه فرمود:«الايمان قيد الفتك» (3) .
تحليل روحيه قاتلين سيد الشهداء
تحليل روحيه اعوان ابن زياد كار آسانى نيست.آيا واقعا اينها به اصول اسلام مؤمن نبودند؟و يا به اسلام مؤمن بودند ولى خيال مىكردند امام حسين طاغى و ياغى است و خارج بر امام وقت است و به حكم اسلام بايد با او جهاد كرد،همان طورى كه عمر سعد مىگفت:«يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى»؟و يا آنكه صرفا طمع و حرص بر دنيا بوده و يا صرفا جهالت و نادانى و عدم تشخيص بوده؟ظاهر اين است كه عموم آنها خالى از يك نوع ايمان عاميانه نبودهاند يعنى در سر ضمير،كافر و منكر اسلام يا كافر و منكر امام حسين نبودهاند اما رؤساى آنها كر و كور رشوه و مقام بودند،همان طورى كه آن مرد به امام حسين گفت:«اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم».و اين هم خود يك معماى عجيبى است در روح فرزند آدم كه با عقيده خود مبارزه مىكند و عملى مىكند به حكم حرص و آز و دنيا پرستى كه با عقيده و ايمان خودش سازگار نيست.مثلا در زمان ما كسانى هستند كه واقعا نماز مىخوانند و روزه مىگيرند و يك نوع علاقهاى به قرآن دارند و در عين حال خادم اجانباند و حوادثى نظير حادثه حمله به مدينه و يا حمله مغول به وجود مىآورند،مثل اينكه بين عقيده و عملشان فصل واقع شده و يا به عبارت ديگر تعدد شخصيت پيدا كردهاند.و اما مرؤوسين صرفا تابع روح تقليد و تبعيت كور كورانه از رؤسا بودند (ربنا انا اطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلونا) (4) . خلاصه اينكه معماى«قلوبهم معك و سيوفهم غدا مشهورة عليك»در كربلا وجود داشته.
به عقيده عقاد هر دو طرف،عقيده و ايمان به آخرت داشتهاند ولى عقيده و ايمان در يك طرف در روحى موجود بوده كريم و بزرگوار،و در طرف ديگر در روحى بوده لئيم و پست،آنها بالطبيعه ايده آليست و صاحب هدف بودهاند و اينها بالطبيعه منفعت پرست.
منشا اختلاف آل على عليه السلام و آل معاويه
عللى كه از جنبه تاريخى مىتوان خصومت آل على عليه السلام و آل معاويه را توجيه نمود زياد است.البته علت اصلى،اختلاف طينت و سرشت آنها بود.مثل اين بود كه اينها دو رشتبودند و روى همين جهت آل على عليه السلام به ايمان و اخلاق و فضيلت پابند بودند و آل معاويه به منافع و جاه و مقام و مال و ثروت.مجموع علل را مىتوان گفت عبارت است از: اختلاف نژادى و خونخواهىها و سياستيا رقابتسياسى،كينه شخصى،اختلاف در طرز فكر و ادراك و احساسات.البته آل على عليه السلام منزه بودند از بعضى از اين امور ولى در آل معاويه همه اين امور تاثير داشتبه علاوه احساس حسادتى كه از كرامت آل على عليه السلام و شرف مردمى آنها مىكردند (ام يحسدون الناس على ما اتيهم الله من فضله) (5) .عقاد مىگويد:
و كان هذا التنافس بينهما(حسين عليه السلام و يزيد)يرجع الى كل سبب يوجب النفرة بين رجلين من العصبية الى التراث الموروثة،الى السياسة،الى العاطفة الشخصية،الى اختلاف الخليفة و التكفير (6) .
عنصر آل على به حسب اصل فطرت و به حسب تربيت و حجرهايى كه آنها را پرورش داده بود، با عنصر اموى دو عنصر بود.
اميه و هاشم از قديم با هم بر سر زعامت اختلاف كردند و اميه شكستخورد و به شام رفت. در اسلام هم ابو سفيان كه از همه قريش زيركتر بود تحت تاثير عواطف كينه آميز تا فتح مكه با پيغمبر مبارزه كرد و حال آنكه عقل او اقتضا مىكرد زودتر تسليم شود.ابو لهب هم كه اينقدر مخالف پيغمبر بود،چون شوهر خواهر ابو سفيان بود(قصه ابو سفيان و عباس و فتح مكه).
گويند روزى ابو سفيان-بعد از فتح مكه-چشمش به پيغمبر افتاد،با خود گفت:«ليتشعرى باى شىء غلبنى؟» (7) رسول اكرم سخن او را شنيد يا ضميرش را خواند، آمد و دستبه شانهاش زد و فرمود:«بالله غلبتك يا ابا سفيان!» (8) .
دشمنى ابو سفيان با اسلام
در غزوه حنين[ابو سفيان]همينكه هزيمت مسلمين را ديد،با خوشحالى گفت:«ما اريهم يقفون دون البحر» (9) و در جنگ شام وقتى كه روميها جلو مىرفتند مىگفت:«ايه بنى الاصفر» (10) و همينكه عقب مىنشتند مىگفت:«ويل لبنى الاصفر» (11) .
پيامبر براى تاليف قلب،دخترش را تزويج كرد،خانهاش را مامن قرار داد،او را در راس مؤلفة القلوب قرار داد(ولى حكومتبه او و پسرانش نداد،همين قدر كه تاليف قلب شده باشد نه اينكه قدرتى در اختيار آنها گذاشته شود).در عين حال مسلمين از او اجتناب مىكردند.او از اين كار خسته شد و از رسول اكرم خواهش كرد كه معاويه كاتب آن حضرت(نه كاتب وحى) بوده باشد.در قضيه خلافت آمد به در خانه على عليه السلام و عباس...عقاد مىگويد على فرمود:«لا و الله لا اريد ان تملاها عليه خيلا و رجلا،و لو لا اننا راينا ابا بكر لذلك اهلا ما خليناه و اياه (12) .(اين جمله قطع نظر از همه چيز با جمله نهج البلاغه در همين قصه:«شقوا امواج الفتن» (13) نيز منافات دارد.)ثم ابنه قائلا:يا ابا سفيان!ان المؤمنين قوم نصحة بعضهم لبعض،و ان المنافقين قوم غششة بعضهم لبعض تتخاذلون و ان قربت ديارهم و ابدانهم (14) .
[ابو سفيان]در روز اول خلافت عثمان گفت:«يا بنى امية!تلقفوها تلقف الكرة...».
مقدمات ولايتعهد يزيد
عقاد مىگويد(ص29-31):معاويه قصدش اين بود كه خلافت را تبديل به ملك اموى كند و در فكر زمينه براى يزيد بود،تا ديد پير شده و ممكن استبميرد و اين كار انجام نشود.به مروان حكم نوشت كه از مردم بيعتبگيرد و چون خود مروان طمع در خلافت داشت ابا كرد از اين كار و ديگران را هم عليه يزيد تحريك كرد.معاويه مروان را معزول كرد و به جاى او سعيد بن العاص را حكم داد و به او موضوع را نوشت.البته كسى به سخنش پاسخ موافق نداد.معاويه نامههايى به امام حسين عليه السلام و عبد الله بن عباس و عبد الله بن زبير و عبد الله جعفر نوشت و سعيد را مامور ايصال كرد كه جواب بگيرد(و ظاهرا هيچ كس جواب ننوشت).به سعيد نوشت:«و لتشد عزيمتك و تحسن نيتك،و عليك بالرفق،و انظر حسينا خلاصة فلا يناله منك مكروه،فان له قرابة و حقا عظيما لا ينكره مسلم و لا مسلمة...و هو ليث عرين،و لست آمنك ان ساورته الا تقوى عليه» (15) .سعيد رنجها در اين راه برد كه مردم را و بالاخص اين چند نفر را راضى كند(و موفق نشد).معاويه خودش به قصد مكه(ظاهرا و باطنا براى بيعت گرفتن براى يزيد)به مدينه آمد و همين چند نفر را خواند و با نرمى و تعارف گفت:من ميل دارم كه شما با يزيد كه برادر شما و ابن عم شماستبيعت كنيد به خلافت،و البته اختيار عزل و نصب با شما خواهد بود و همچنين جبايت و تقسيم مال و اسم خلافت از يزيد باشد!ابن زبير گفت: بهتر اين است كه تو يا مثل پيغمبر بكنى كه هيچ كس را معين نكرد و يا مثل ابوبكر بكنى كه كسى از غير فرزندان پدر خود انتخاب كرد،يا مثل عمر كار را به شورا واگذارى.معاويه اراحتشد و روى خشونت نشان داد،به او گفت:غير از اين هم سخنى دارى؟گفت:نه.به ديگران گفت:شما چطور؟آنها هم گفتند:نه.گفت:عجب!شما از حلم من سوء استفاده مىكنيد.گاهى من در منبر خطابه مىخوانم،يكى از شما بلند مىشود و مرا تكذيب مىكند و من حلم مىورزم.قسم به خدا اگر يكى از شما در اين موضوع سخن مرا رد كند،از من سخنى نخواهد شنيد تا آنكه شمشير به فرقش فرود آيد:«لئن رد على احدكم فى مقامى هذا لا ترجع اليه كلمة غيرها حتى يسبقها السيف الى راسه،فلا يبقين رجل الا على نفسه».بعد به رئيس شرطه امر كرد كه بالاى سر هر كدام از اينها دو نفر مسلح بگذار و دستور داد كه هر كدام از اينها كه در پاى منبر من سخنى به تصديق يا تكذيب بگويد گردنش را بزن (16) .
بعد از اين مقدمه معاويه به منبر رفت و بعد از حمد و ثناى پروردگار![گفت:]اين جماعت، بزرگان مسلمين و نيكان مسلمين مىباشند.هيچ كارى بدون راى و نظر و عقيده اينها انجام نمىشود و بدون مشورت اينها كارى نبايد انجام شود.اينها عقيده دارند كه با يزيد بيعتشود و خودشان هم بيعت كردند:«هؤلاء الرهط سادة المسلمين و خيارهم لا يبرم امر دونهم و لا يقضى الا على مشورتهم،و انهم قد رضوا و بايعوا ليزيد،فبايعوه على اسم الله.فبايع الناس!» (17) .
معاويه در عين حال مىدانست كه اين بيعت،اساسى ندارد.لهذا وصيت كرد به يزيد كه بعد از مردنش از اينها بيعتبگيرد-به ترتيبى كه در نفس المهموم هست-ولى يزيد كه جوان و بى تجربه بود و مستشارهايى مثل مستشارهاى پدرش از قبيل عمرو عاص و زياد و مغيره نداشت،در عمل خشونت كرد و در نامهاى كه به وليد بن عتبة بن ابى سفيان عامل آن وقت مدينه نوشت،اين طور نوشت:«خذ حسينا و عبد الله بن عمر و عبد الله بن الزبير بالبيعة اخذا شديدا» (18) .وليد فرستاد دنبال مروان براى مشورت،الى آخر.
استفاده امويها از الغاى عصبيت در اسلام
عقاد مىگويد:از عجايب حيلههاى غرزيه انسانى براى بقاى خودش موضوع مبارزه امويها با هاشمىها است كه به حكم اسلام-كه الغاى عصبيت كرده-با آنها احتجاج مىكردند و به همين وسيله خود را جلو انداختند.
جنگ تبليغاتى معاويه با علويين
عقاد مىگويد(ص 37):معاويه مىدانست كه به مال و سلاح بر على عليه السلام و آل على غالب است و در شهرت و احساسات مردم،مغلوب.براى اينكه جلب آل على كرده باشد،هدايا و تحف زيادى براى آنها مىفرستاد و از مال مضايقه نمىكرد و براى اينكه سمعه و عواطف را در مورد على از بين ببرد و حكومت على را در دلها زايل كند،مبارزه تبليغاتى و جنگ سرد مىكرد،دستور مىداد در منابر و نمازها لعن كنند،ولى اين قسمتبيشتر سبب تنفر مردم از خود او شد.جعل حديث هم يكى از وسايل تبليغاتى بود.
قصه زينب بنت اسحاق
عقاد مىگويد:اگر قصه زينب دختر اسحاق كه بسيارى از مورخين نقل كردهاند راستباشد، بر موجبات اختلاف بين حسين عليه السلام و يزيد يك علت ديگر هم افزوده شده.
تربيت هاشمى و اموى در جاهليت
عقاد مىگويد(ص49):«كان بنو هاشم يعملون فى الرئاسة الدينية،و بنو عبد شمس يعملون فى التجارة او الرئاسة السياسية و هما ما هما فى الجاهلية من الربا و المماكسة و الغبن و التطفيف و التزييف،فلا عجب ان يختلفا هذا الاختلاف بين اخلاق الصراحة و اخلاق المساومة، و بين وسائل الايمان و وسائل الحيلة على النجاح (19) مقصود اختلاف تربيت اين دو اسره است)». بعد مىگويد:رياست دينى بنى هاشم نظير متولىگرى كهان بى عقيده نبود،بلكه خود آنها بيش از هر كسى به احترام كعبه و به خدا ايمان داشتند.قصه قصد ذبح عبد المطلب فرزند خود را ادل دليل بر اين مطلب است.
بعد مىگويد:همين اخلاق عالى هاشمى بعد از ظهور نبوت به نحو كاملترى در اعقاب ظهور كرد به طورى كه آل على عليه السلام تا قرنها بعد كه انسان مطالعه مىكند،مىبيند افرادى را كه گويا على كوچكى هستند(ذرية بعضها من بعض.ابا عبد الله هم در عاشورا از«حجور طابت و طهرت»نام برد.قصه على اكبر و خواندن ابا عبد الله اين آيه را)و آنگاه قصه يحيى بن عمر علوى را به عنوان نمونه ذكر مىكند (20) .
خلق هاشمى و خلق اموى
عقاد مىگويد:«و لم يكن لبنى امية...و مناعم الحياة» (21) بعد مىگويد:حسين عليه السلام و يزيد نمونه كاملى از دو فاميل بودند با اين اختلاف كه حسين عليه السلام واجد جميع فضائل هاشمى بود ولى يزيد صفات خوب امويها را نداشت.
اخلاق معاويه فضيلت نبود
ضمنا اين نكته بايد معلوم باشد كه آن حلم و آن صبر در شرع[و از نظر]عقل فضيلتشناخته مىشود كه براى زندگى ابزار خلق نشده باشد بلكه مولود فضيلت طلبى و كمال طلبى و شرافت نفس باشد.آن صبر و حلمى كه يك تاجر يا يك سياسى براى رسيدن به مقصود انتخاب مىكند فقط يك ابزار است و ارزش وسيله را دارد.آن،كمال و علو نفس و ارزش ذاتى نفس و مقام انسانى و خلافت الهى شمرده نمىشود.اين نكته بسيار مهم است.عليهذا اگر مىگوييم اخلاق خوب امويها،فقط خوب مادى است.اخلاق زندگى و سياسى امروز نيز از همين قبيل است.اخلاقى كه ماكياول مىگويد و حتى اخلاق ديل كارنگى از همين قبيل است.اين اخلاقها مولود اصول عالى نيست،مولود تجارت و سياست و راه يافتن به زندگى است.
در راهنماى دانشوران،جلد اول،ذيل عنوان«حيص بيص»(شهاب الدين ابوالفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صيفى معروف به«ابن صيفى»كه از فقهاء شافعيه به شمار آمده)از ابن خلكان نقل مىكند كه نصر الله محلى(يا مجلى)گفت:در جواب على بن ابى طالب را ديدم و گفتم:شما مكه را فتح كرديد و گفتيد آن كس كه به خانه ابو سفيان در آيد آمن است و آنگاه آنها با فرزندت حسين كردند آنچه كردند.گفت مگر اشعار ابن صيفى را نشنيدهاى؟گفتم نه. گفت از خودش بشنو.از خواب كه برخاستم به خانه«حيص بيص»رفتم و خوابم را گفتم.بانگش به گريستن بلند شد و گفت اين اشعار را ديشب نظم كردم و سوگند ياد كرد كه آن را بر هيچ كس نخواندهام و آنگاه خواند:
ملكنا فكان العفو منا سجية فلما ملكتم سال بالدم ابطح و حللتم قتل الاسارى فطالما غدونا على الاسرى فنعفو و نصفح فحسبكم هذا التفاوت بيننا و كل اناء بالذى فيه ينضح (22)
نسب شريف امام حسين عليه السلام و اثرش در قضيه عاشورا
عقاد مىگويد:موضوع نسب امام حسين و محبت زائد الوصف پيغمبر اكرم را در تحليل قضيه كربلا نبايد از ياد برد زيرا با اين مقياس كاملا مىتوانيم بفهميم كه سپاه يزيد چگونه مردمى بدون ايده آل و منفعت پرستبودند و چگونه على رغم احترامى كه براى امام حسين عليه السلام در دل قائل بودند عمل مىكردند.اين خصوصيت است كه آنها را صد در صد در رديف مردم بى اصول و منفعت پرست قرار مىدهد.قصههايى از محبت پيغمبر نسبتبه امام حسين و همچنين استدلال امام حسين به محبت پيغمبر نسبتبه خودش[در تاريخ ثبت است.]
جملههاى امام حسين به ابوذر
عقاد در ص 64 در مقام بيان فصاحت امام حسين جملههايى را كه به ابوذر فرموده نقل مىكند:
يا عماه ان الله قادر ان يغير ما قد ترى،و الله كل يوم فى شان،و قد منعك القوم دنياهم و منعتهم دينك،و ما اغناك عما منعوك!و ما احوجهم الى ما منعتهم فاسئل الله الصبر و النصر، و استعذ به من الجشع و الجزع،فان الصبر من الدين و الكرم،و ان الجشع لا يقدم رزقا و الجزع لا يؤخر اجلا (23) .
عقاد مىگويد:
و كان يومئذ فى نحو الثلاثين من عمره فكانما اودع هذه الكلمات شعار حياته كاملة منذ ادرك الدنيا الى ان فارقها فى مصرع كربلا (24) .
! اين اشعار را به آن حضرت نسبت مىدهد:
اغن عن المخلوق بالخالق تغن عن الكاذب بالصادق و استرزق الرحمن من فضله فليس غير الله من رازق من ظن ان الناس يغنونه فليس بالرحمن بالواثق (25)
و ايضا:
لعمرك اننى لاحب دارا تكون لها سكينة و الرباب احبهما و ابذل كل مالى و ليس لعاتب عندى عتاب (26)
تربيتيزيد و صفات روحى و اخلاقى او (27)
مادر يزيد دختر مجدل كلبيه است كه زندگى با معاويه و در شهر را كراهت داشت و اشعار معروفى دارد:
للبس عبائة و تقر عينى احب الى من لبس الشفوف و بيت تخفق الارياح فيه احب الى من قصر منيف...
و خرق من بنى عمى فقير احب الى من علج عنيف (28)
معاويه آن زن را با يزيد پسرش به باديه فرستاد و يزيد در باديه رشد يافت،لهذا اخلاق باديه نشينى و صحرا نشينى داشت.زبانش فصيح بود(يزيد ديوانى دارد كه چاپ شده.ابن خلكان را مىگويند از مريدهاى فصاحتيزيد است)و به شكار علاقه فراوانى داشت(صيد لهو در اسلام و حكم صلاة مسافر در سفر لهو).سوم اينكه به اسب سوارى و مسابقه و تربيتحيوانات و مخصوصا سگ علاقه فراوانى داشت.
اين صفات در يك مردى كه قوى و نيرومند و صاحب ملكات فاضله باشد كمال و موجب تكميل قواى او مىشود ولى در اهل تنعم و اعقاب سلالات و آقا زادهها و اشراف زادهها و شاهزادهها سبب بطالت و اغراق در ترف و تنعم مىشود.
يزيد روى خصلت فصاحتبدوى به معاشرت با شعرا و منادمت اهل اباطيل علاقه فراوانى داشت آنهم از نوع اشعارى كه در اسلام لغو و لهو است(لان يملا بطن الرجل قيحا خير من ان يملا شعرا) (29) .غرق شدن در شعر و خيال ضررهاى زيادى دارد.شعر تا حدى از مظاهر جمال است،آثار اجتماعى مفيدى ممكن است داشته باشد.داستانها در اين زمينه هست و به همين دليل كه خوبى دارد بدى هم دارد.دربارهايى كه دربار شعر و خلاعت و لغو بوده بسيار فاسد بوده.خيلىها بودهاند كه به واسطه يك شعر در دربار امويها صلههاى فراوانى بردهاند.(داستان وليد اموى و ابن عايشه ص 75 مكتب تشيع)به هر حال شعرا و بطالها در دربار يزيد مقامى داشتند و خودش هم در وصف خمر و ساير چيزها اشعارى دارد،از آن جمله:
شميسة كرم برجها قعر دنها و مشرقها الساقى و مغربها فمى فان حرمتيوما على دين احمد فخذها على دين المسيح بن مريم...
و از آن جمله:
دع المساجد للعباد تسكنها و اجلس على دكة الخمار و اسقينا ان الذى شربا فى سكره طربا و للمصلين لا دنيا و لا دينا ما قال ربك ويل للذى شربا لكنه قال ويل للمصلينا... (30)
و از آن جمله است:
لما بدت تلك الرؤوس و اشرقت تلك الشموس على ربى جيرون صاح الغراب فقلت صح او لا تصح فلقد قضيت من النبى ديونى... (31)
و از آن جمله است اشعارى كه به اشعار ابن الزبعرى ملحق كرد كه مفصل است.علاقه وافر يزيد به شكار و تفريح مانع رسيدگى به كارهاى مملكتدارى و سياستبود و ناچار كارها در دست ديگران بود.
و اما علاقه او و سرگرمى او به بازى با حيوانات،كارهاى او را به صورت مسخرهاى در آورده بود. نه تنها به اسب سوارى و اسب دوانى علاقه وافرى نشان مىداد(اين عمل در اسلام ممدوح است)او يك عده بوزينه و يوز(فهادين)تهيه كرده بود با آنها سر خوش بود.يك بوزينهاى داشت كه او را تعليم كرده بود.بوزينه هم از هر حيوانى بهتر تعليم قبول مىكند(قصه بوزينه و وزارت).به او كنيه ابو قيس داده بود.
(عرب به حيوانات لقب و كنيه مىدهد:
من ذاك ام عريط للعقرب و هكذا ثعالة للثعلب (32)
به جعل مىگويد ابو جعرانه و احيانا به حيوان شخصى ممكن است علم شخصى بدهد.يزيد يك كنيه شخصى به اين ميمون داده به نام ابو قيس.)به اين حيوان لباس ابريشم و حرير و ديبا و جامههاى زربفت مىپوشيد و او را در مجلس شراب خويش حاضر مىكرد.(بنازم غيرت ندماى يزيد را و حتما بسيارى از امرا و حكام در آن مجلس حاضر مىشدهاند!)از طرف ديگر ماده الاغ چابكى داشت و گاهى ابا قيس كه تعليم داده شده بود سوار آن ماده الاغ مىشد و در مسابقه اسبها شركت مىكرد.خودش خيلى علاقه داشت كه ابا قيس برنده مسابقه بشود(و شايد هم احيانا سوار كارها به خاطر يزيد عمدا ماده الاغ را جلو مىانداختند).
اين اشعار يزيد (33) در اين زمينه است:
تمسك ابا قيس بفضل عنانها فليس عليها ان سقطت ضمان الا من راى القرد الذى سبقتبه جياد امير المؤمنين اتان (34)
اين بود شمهاى از اخلاق يزيد،و معاويه مىخواست او را بر گردن مسلمين سوار كند.
وضع حكومتيزيد صورتى داشت كه قابل صلح و معاهده و معاقده نبود.امام مجتبى با معاويه قرار داد صلح بست.معاويه عقل و خلقى داشت كه مىتوانست تا حدودى حفظ ظاهر بكند و جز در مواردى كه براى ملك و سياستش خطر بود رعايت ظواهرى را بنمايد.ولى وضع يزيد تجاهر به فسق و تجاهر به رذالت و پستى و تجاهر به عياشى بود.اگر هم از ناحيه امام حسين و به نام اسلام و قرآن قيامى نمىشد و[طومار]حكومتيزيد را در ظرف سه سال در هم نمىپيچيد و چند سال طول مىكشيد،ممكن بود قيام ديگرى عليه يزيد شود كه عنصر اسلامى هم نداشته باشد و آنوقتخطر مواجه عالم اسلام مىشد.به قولى مردن يزيد در يك مسابقهاى واقع شد كه با ميمونى-و شايد همان ابو قيس بوده-گذاشته بود.قيام اهل مدينه تنها سببش شهادت امام حسين نبود،سبب ديگرش وضع ناهموار يزيد بود:عبد الله بن حنظله با عدهاى به نمايندگى اهل مدينه آمد به شام،اوضاع را طورى ناراحت كننده ديد كه گفت:
و الله ما خرجنا على يزيد حتى خفنا ان نرمى بالحجارة من السماء.ان رجلا ينكح الامهات و البنات و الاخوات،و يشرب الخمر،و يدع الصلاة،و الله لو لم يكن معى احد من الناس لابليت فيه بلاء حسنا (36) .
بعضى گفتهاند به«ذات الجنب»مرد در سن 37 سالگى (37) .
احتمال داده مىشود كه افراط در شراب و لذات،كبدش را از بين برده بوده.يزيد در كودكى در باديه مرض آبله گرفت و آبله رو بود.عقاد مىگويد:و سيم و بلند قامتبود.همچنين مىگويد: يزيد به مسابقه و مطارده علاقهمند بود ولى بيشتر جنبه لهوى داشت نه جنبه جدى و شجاعانه.يزيد شخصا خصلتشجاعت و تهور عربى را كه بعضى از آباء مادرىاش مثل عتبه و وليد عمويش و شيبه داشتند نداشت و به تمام معنى مردى مهمل و عياش و سبكسر بود و لهذا در يكى از جنگهاى زمان معاويه كه معاويه سپاه سفيان بن عوف را براى جنگ قسطنطنيه يا براى فتح قسطنطنيه فرستاد يزيد تمارض و تثاقل كرد تا سپاه حركت كرد و بعد هم شايع شد كه سپاه دچار مرض و قحطى شدند.خبر به يزيد عياش رسيد.اين شعرها را گفت:
ما ان ابالى بما لاقت جموعهم بالفرقدونة من حمى و من موم اذا اتكات على الانماط مرتفقا بدير مران عندى ام كلثوم (38)
معاويه وقتى شنيد قسم خورد كه يزيد را به سپاه ملحق مىكنم،براى رفع عار شماتت.
از اينجا دو نكته معلوم مىشود:
الف.روى كار آمدن يزيد كه هيچ گونه لياقتى نداشت،نه لياقتخلافت و نه لياقت ملكدارى و سياست،صرفا معلول فساد تدريجى اخلاق مسلمين در آن عهد بود.معاويه اگر لياقتخلافت نداشت ولى لياقتسياست و ملكدارى داشت.
ب.فرق ظاهرى ديده مىشود بين عمر و معاويه كه عمر حاضر نشد عبد الله پسرش را انتخاب كند و يا جزء شورا قرار دهد و گفت:عبد الله در تدبير منزل خودش عاجز است،ولى معاويه على رغم عقيده خودش به عدم لياقتيزيد،زمام كار را به دست او سپرد.
قلوبهم معك و سيوفهم عليك
فرزدق به امام گفت:«قلوب الناس معك و سيوفهم مع بنى امية،و القضاء ينزل من السماء،و الله يفعل ما يشاء» (39) .مجمع بن عبيد عامرى (40) گفت:«اما اشراف الناس فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم،فهم الب واحد عليك،و اما سائر الناس بعدهم فان قلوبهم تهوى اليك و سيوفهم غدا مشهورة عليك» (41) .ايضا بشر بن غالب در ذات عرق به نقل نفس المهموم ص 93.
فرزدق نظر عامه را گفت،عامهاى كه محكوم روش كبراء و رؤساء بودند و از خود ارادهاى نداشتند.ولى مجمع بن عبيد تجزيه كرد اشراف بى ايمان را از عامه مؤمن ضعيف تابع صفت مقلد مسلك كه طبق منطق قرآن كريم هر دو در آتشاند.در حقيقت معناى جمله فرزدق اين است كه دل اينها با توست ولى دلشان هيچ كاره است،حاكم معزول است ولى شكمشان با دشمنان توست و اينها هم بنده شكمند و به امر شكم با دل خودشان مىجنگند،قبل از اينكه با تو بجنگند،با سپاه شكم به جنگ دل خودشان رفتهاند و ضمير خود را مجروح كردهاند. اجمالا معلوم مىشود كه ممكن استبشر دلش حق را بخواهد و آرزو كند و در عين حال على رغم عشق و علاقهاش قدم بر دارد و به روى محبوب خودش خنجر بكشد.مىگويند مامون شيعه امام كش بود.عموم مردم حق را دوست دارند،يك نوع دوستى كاذبى يعنى دوستى بى ريشهاى.نظير اشتهاى كاذب و اشتهاى صادق،و نظير صبح كاذب و صبح صادق.تعصى الاله و انت تظهر حبه... (42) .
فرق انصار و مشاورين معاويه با انصار و مشاورين يزيد (43)
«عقاد»اعوان معاويه را كه عقلا بودند«انصار الدول و بناة العروش»مىخواند ولى انصار يزيد را«جلادين»مىخواند.مىگويد:«فكان اعوان معاوية ساسة و ذوى مشورة،و كان اعوان يزيد جلادين و كلاب طراد فى صيد كبير» (44) .يزيد عادت داشت كه سگهايى را به دنبال شكار بى گناهى بفرستد.
عقاد اعوان يزيد را بالاتر از دنيا پرست و هوا دار دنيا مىخواند.مثلا عمر و عاص و كليه زيركان دور و بر معاويه هوا خواه دنيا بودند،ولى سران اعوان يزيد يك عدهاى بودند كه فطرت بشرى آنها به كلى مسخ شده بود.
اخلاق و صفات شمر و عبيد الله و مسلم بن عقبه
هر يك از اين سه نفر يك نقصى در بدن يا در نسب داشتند و روى قاعده روانشناسى هر كسى كه نقصى دارد مىخواهد هر طور شده آن نقص را جبران كند و فعاليت زيادى مىكند (45) و احيانا جبران نقص خود را در پايين آوردن و منكوب نمودن ديگران مىخواهد بنمايد تا تعادل بر قرار شود.در باره شمر گفتهاند:«كان ابرص كريه المنظر،قبيح الصورة و كان يصطنع المذهب الخارجى(چون در سايه اين مذهب بهتر مىشود از اجتماع انتقام گرفت)يحارب بها عليا و ابناءه،و لكن لا يتخذه حجة ليحارب بها معاوية و ابناءه» (46) .در باره مسلم بن عقبه گفتهاند:«كان اعور امغر،ثائر الراس،كانما يقلع رجليه من وحل اذا مشى» (47) .
در باره عبيد الله گفتهاند:كان متهم النسب فى قريش(عرب به افتخار نسبى قطع نظر از حلال زاده بودن اهميت زيادى مىداد)لان اباه زيادا كان مجهول النسب فكانوا يسمونه زياد بن ابيه.ثم الحقه معاوية بابى سفيان-القصة...و كانت ام عبيد الله جارية مجوسية تدعى مرجانة(ظاهرا ايرانى بوده و شايد در مدت ولايت فارس او را پيدا كرد)فكانوا يعيرونه بها و ينسبونه اليها،كان الكن اللسان لا يقيم نطق الحروف العربية،فكان اذا عاب الحرورى من الخوارج قال«هرورى»فيضحك سامعوه،و اراد مرة ان يقول:اشهروا سيوفكم،فقال:افتحوا سيوفكم،فهجاه يزيد بن مفرغ (48) :
و يوم فتحتسيفك من بعيد اضعت و كل امرك للضياع (49)
مسلم بن عقيل در بارهاش گفت:«و يقتل النفس التى حرم الله قتلها على الغضب و العداوة و سوء الظن و هو يلهو و يلعب كانه لم يصنع شيئا(موت وجدان)» (50) .عبيد الله در وقعه كربلا فقط 28 سال داشت.
يزيد به واسطه امتناعى كه زياد از بيعت گرفتن اهل بصره براى يزيد كرد،از زياد و پسرش بدش مىآمد (51) و اين هم يك علتى بود براى اينكه عبيد الله كوشش بيشترى در خدمتبكند و بيشتر اظهار اخلاص بكند،اما عمر بن سعد صرفا كور و كر طمع منصب،پول و لذت بود.
اباء حسين عليه السلام از بيراهه رفتن
در نفس المهموم است(ص 40):«فقال له اهل بيته:لو تنكبت الطريق الاعظم كما فعل ابن الزبير كيلا يلحقك الطلب،فقال:لا و الله لا افارقه حتى يقضى الله ما هو قاض» (52) .
اين هم يك نمونه است از روح شجاعت و فروسيت و مردانگى اسد اللهى.
ابن زياد بعد از تنها ماندن مسلم تصميم گرفت نماز را در مسجد بخواند.گفت:«برئت الذمة من رجل من الشرطة و العرفاء و المناكب-رؤوس العرفاء-و المقاتلة صلى العشاء الا فى المسجد» (53) .
معناى«مقاتل»سرباز است.شرطه و شرطى كه جمعش شرط است:و هم الطائفة من خيار اعوان الولاة و فى زماننا هم رؤساء الضابطة(منجد).«عرفاء»جمع عريف است:القيم بامر القوم (54) . مناكب جمع منكب استبه معناى عريف،و در اينجا رؤساى آنها مراد است.
كراهت ابا عبد الله از شروع به قتال
بعد از آنكه امام حسين عليه السلام و«حر»به نينوا رسيدند و نامه عبيد الله رسيد كه:«اما بعد فجعجع بالحسين حتى يبلغك كتابى و يقدم عليك رسولى،فلا تنزله الا بالعراء فى غير حصن و على غير ماء» (55) زهير پيشنهاد كرد كه الآن با اينها بجنگيم.ابا عبد الله فرمود:«انى اكره ان ابداهم بالقتال» (56) .امام حسين يكى از مبادى و اصولش عدم شروع به جنگ بود.(قصه على عليه السلام و كشتن كريب بن الصباح و خواندن آيه «الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص» (57) -لو لم تبدؤنا ما بداناكم).
ماموريتيافتن عمر سعد
ص 114:«و كان الديلم قد ثاروا على يزيد بن معاوية و استدلوا على دستبى بارض همذان، فجمعهم عبيد الله بن زياد جيشا...» (58) .
معلوم مىشود كه فرمان جنگ با«ديلم»را عبيد الله در زمان حكومتبصره(فقط)قبل از آمدن به كوفه به عمر سعد داده بود.
كراهتباطنى مردم از رفتن به جنگ حسين عليه السلام
ص116:«و كان جنود الجيش(مثل اينكه هسته جيش كربلا همانهايى بودند كه آماده رفتن به غزو ديلم بودند)يتسللون منه و يتخلفون بالكوفة،فندب عبيد الله رجلا من اعوانه-هو سعد بن عبد الرحمن المنقرى-ليطوف بها و ياتيه بمن تخلف عن المسير لقتال الحسين،و ضرب عنق رجل جىء به.و قيل انه من المتخلفين فاسرع بقيتهم الى المسير» (59) .
اگر همين كشتارهايى كه اهل كوفه در موافقت و تبعيت ابن زياد دادند در مخالفتبا او مىدادند بلكه اگر ده يك اين كشتار را مىدادند موفق مىشدند و به آرزوى دل خود كه سقوط بنى اميه بود نائل مىشدند،ولى مثل اينكه مستسبع و خود باخته بودند، نمىتوانستند خود را جمع و جور كنند و به كار خود نظم بدهند.در باره«هانى»گفتهاند كه چندين هزار نفر مسلح موافق داشت.عجب اين است كه ابن زياد با يك تهور همه آنها را مرعوب مىكرد.ابن زياد كه از شام يا بصره با خود سپاهى نياورده بود.
فلسفه قيام حسينى
عقاد مىگويد:
...انما الحكم فى صواب الحسين و خطئه لامرين لا يختلفان باختلاف الزمان و اصحاب السلطان،و البواعث النفسية التى تدور على طبيعة الانسان الباقية و النتائج المقررة التى مثلت للعيان باتفاق الاقوال...
عقاد«علل و بواعث نفسى»را اينطور توضيح مىدهد:
اولا ملك يزيد ثابت و محكم و پا بر جا نبود(مثل ملك معاويه)به جهت اينكه تنها مغيرة بن شعبه حاكم آنوقت كوفه كه از حكومت عزل شده بود اين پيشنهاد(ولايتعهدى يزيد)را كرد و خود معاويه باور نمىكرد،با زياد مشورت كرد او هم صلاح نديد(لا اقل حاضرا).مروان حكم سخت مخالف بود و خودش طمع داشت و حتى در فكر شورش افتاد و بعد با ماهى هزار دينار براى خود و صد دينار براى دوستان قانع شد.سعيد پسر عثمان از معاويه گله كرد كه پدر و مادر و خود من از يزيد و پدر و مادرش بهتر هستيم و بعد هم با دريافت ولايتخراسان راضى شد و رفت.پس اين حكومت استقرار نداشتبذاته.
ثانيا دولتيزيد از ابتدا بناى كارش بر سب على عليه السلام و آل على بود و اگر حسين عليه السلام بيعت مىكرد ناچار بود وفا كند و اين خود امضاى اين سنتسيئه بود و نسل بعد نسل مورد قبول واقع مىشد.(حكومتيزيد از معاويه صد درجه بدتر بود زيرا سر به رسوايى زده بود.)
اما راجع به نتايج اين حركت:اولا خود يزيد نتوانست آب خوشى از گلويش فرو برود.حادثه مدينه دنبال حادثه كربلا بود.عبد الله بن زبير وسيله تبليغاتى خوبى يافت و قضيه مكه واقع شد.بعدها«يا لثارات الحسين»شعارى بود كه در تمام مدت شصتساله بعدى بنى اميه همواره حكومت اموى را مىلرزانيد.لهذا بعضيها مثل مارتين آلمانى سياستحسينى را از اول متوجه همين هدفها مىدانند.
عقاد راجع به حركت دادن نساء و اطفال مىگويد:
...انما يبدو الخطاء فى هذه الحركة حين تنظر اليها من زاوية واحدة ضيقة المجال قريبة المرمى،و هى زاوية العمل الفردى الذى يراض باساليب المعيشة اليومية و يدور على النفع العاجل للقائمين به و الداعين اليه... (60) مىگويد مسلم قادر بود خيلى كارها از قبيل كارهاى ابن زياد بكند،مالهايى بگيرد و ببخشد و بكشد،ولى بر خلاف اصولى بود كه پيروى مىكرد. مسلم در حالى كه آماده كشته شدن بود وصيت كرد هفتصد درهم قرض دارم،زره و شمشيرم را بفروشيد و ادا كنيد(مسلم در فكر صاف كردن مال مردم هم در دوره چند روزه كومتخودش نيفتاد با اينكه فرمان حضرت به منزله اجازه سهم امام هم بود!)
كلمه كربلا
مىگويند كربلا در اصل«كور بابل»بوده.
روحيه اصحاب امام حسين و عشق صادق آنها و اينكه آنها مرگ را«ايثار و اختيار»كردنداين خصوصيت در ميان همه شهداى كربلا بوده كه اثروا الموت يعنى اختيارا مردن را بر زندگى ننگ آور ترجيح دادند.احدى نبود كه راه نجات نداشته باشد.گاهى اتفاق مىافتد كه جمعيتى-مرد،يا زن و مرد و اطفال-ناگهان در جايى گرفتار مىشوند و به وضع بسيار فجيعى كشته مىشوند،ولى خصوصيتحادثه كربلا در ميان حوادث فجيع ديگر جهان اين است كه همه آنها با آنكه راهى براى نجات داشتند منتها با قبول ذلت و بى ايمانى،طريق ايمان و فدا و ايثار و تعظيم حق را ترجيح دادند.آنها جمال اخلاق و زيبايى شهادت و كمال عبوديت را درك كرده بودند.قضيه امان عباس بن على عليه السلام و قصه محمد بن بشر الحضرمى و حل بيعت كردن سيد الشهداء از عموم و قضيه قاسم و قضيه غلام سياه،همه گواه موت اختيارى است.
خصوصيت ديگر صحابه ابا عبد الله اين بود كه خودشان را قبل از شهادت حضرت و بنى هاشم به شهادت رساندند و اين،دليل بر كمال اينها به قائدشان بود.
اصحاب ابا عبد الله نه براى مزد و اجرت مىجنگيدند و نه از ترس و بيم،فقط براى ايمان و عقيده و حريت مىجنگيدند.
از عجايب اين است كه در هيچ موطنى اينها در مقام عذر و توجيه براى تسليم و لامتبيرون آمدن بر نيامدند.عقاد مىگويد(ص 157):و لم يخطر لاحد منهم ان يزين له العدول عن رايه ايثارا لنجاتهم و نجاته،و لو خادعوا انفسهم قليلا لزينوا له التسليم و سموه نصيحة مخلصين يريدون له الحياة (61) آن طور كه ابن عباس و ديگران كردند)و لكنهم لم يخادعوا انفسهم و لم يخادعوه وراء اصدق النصيحة له ان يجنبوه التسليم و لا يجنبوه الموت،و هم جميعا على ذلك (62) ،با آنكه عيال و اطفال را مىديدند و عاقبت آنها را مىدانستند و اين خيلى عجيب است و دليل بر اين است كه مكتب حسينى مكتب عشق بود(مناخ ركاب و منازل عشاق).
شود آسان به عشق كارى چند كه بود نزد عقل بس دشوار منطق ابن عباس و منطق امام حسين عليه السلام
منطق ابن عباس منطق سياست و بازى سياسى بود،منطق عقل و دها و رعايت مصالح نفس خود بود.او با منطق عقلى،صحيح مىگفت كه:انى اتخوف عليك فى هذا الوجه الهلاك،ان اهل العراق قوم غدر (63) پس تو هم با آنها سياستبازى و غدر كن)اقم بهذا البلد فانك سيد اهل الحجاز،فان كان اهل العراق يريدونك كما زعموا فلينفوا عدوهم (64) خودشان بروند دم چك، اگر كشته شدند كه به جهنم،اگر غالب شدند و مهيا شد تو برو.درست اين منطق،منطق سياسيون نفعى است نه منطق شهدا)ثم اقدم عليهم،فان ابيت الا ان تخرج فسر الى اليمن فان لها حصونا و شعابا،و لابيك بها شيعة (65) .
معناى كلام ابن عباس اين است كه اگر اهل عراق حاكمشان را بيرون نكردند و اهل جهاد نبودند تو هم آنها را رها كن.اين منطق منطق معامله است.منطق امام نه منطق غدر و كيد بود و نه منطق معامله و همكارى انتفاعى،صرفا منطق ايثار و عقيده و شهادت در راه عقيده بود.بشر يا منطق مكر دارد مثل اغلب سياسيون دنيا،يا منطق معامله دارد مثل احزاب سياسى امروز،يا منطق فدا و عقيده دارد مثل نوادر خلقت از قبيل امام حسين عليه السلام.
فقال له الحسين:يا ابن عم انى اعلم انك ناصح مشفق (66) براى شخص من و مصالح شخص من) و لكنى قد ازمعت و اجمعت على المسير (67) .مقصود حضرت اين نيست كه گفتار از روى حسن نيت است ولى من اين مقدمات و نتايج را قبول ندارم،بلكه مقصود اين است كه اين مقدمات و نتايجبراى كسى كه بخواهد از اين راه برود و اهل معامله و معاوضه باشد درست است ولى راه من اين راه نيست و منطق من منطق درد عقيده داشتن و درد خير خواهى داشتن است،درد طبيبى است كه از غم مريضها رنج مىبرد. (عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم) (68) ،راه من راه شهادت است.منطق شهيد منطق ديگرى است غير از منطق عقل عملى انتفاعى.معناى«ان الله شاء ان يريك قتيلا»اين است كه خدا از تو روح شهادت مىخواهد(ان لك درجة لن تنالها الا بالشهادة).
صفاتى كه از ابا عبد الله در كربلا ظهور كرد
صفاتى كه از ابا عبد الله در روز عاشورا ظهور كرد عبارت بود از:
1.شجاعتبدنى 2.قوت قلب و شجاعت روحى 3.ايمان كامل به خدا و پيغمبر و اسلام 4.صبر و تحمل عجيب 5.رضا و تسليم6.حفظ تعادل و هيجان بيجا نكردن و يك سخن سبك نگفتن نه خودش و نه اصحابش 7.كرم و بزرگوارى و گذشت 8.فداكارى و فدا دادن.
فلسفه جنگ نور و ظلمت در ميان بشر
ص 162:فجيرة كربلا كانت قديما من معاهد الايمان بحرب النور و الظلام،و كان حولها اناس يؤمنون بالنضال الدائم بين اورمزد و اهرمان (69) دو علم افراشت اسپيد و سياه...)و لكنه كان فى الحقيقة ضربا من المجاز و فنا من الخيال.و تشاء مصادفات التاريخ ان لا ترى هذه البقاع التى آمنتباورمزد و اهرمان حربا هى اولى ان تسمى حرب النور و الظلام من حرب الحسين و مقاتليه (70) فلسفه اينكه امام حسين در نزديك ايران مدفون شد)و هى عندنا اولى بهذا الاسم من حرب الاسلام و المجوسية فى تلك البقاع و ماوراءها من الارض الفارسية،لان المجوسى كان يدافع شيئا ينكره،ففى دفاعه شىء من الايمان بالواجب كما تخيله و رآه (71) شاميون تا حدى نسبتبه آل على از روى عقيده مخالفت مىكردند.قصه عصام بن المصطلق شاهد اين مدعاست)و لكن الجيش الذى ارسله عبيد الله بن زياد لحرب الحسين كان جيشا يحارب قلبه لاجل بطنه،او يحارب ربه لاجل و اليه (72) و حتى مشركين بدر و احد هم غير رؤسايشان روى عقيده مىجنگيدند).
روحيه اصحاب ابن زياد
و ركب اناسا منهم الفزع الدائم بقية حياتهم (73) چون عقيده و وجدانش ضد عمل خودش بود و دائما وجدانش به او القائاتى مىكرد مثل بسيارى از كسانى كه گرفتار عذاب وجدان مىشوند و فرياد مىزنند:مرا بكشيد!اين وجود ننگين را از بين ببريد!ديوانگى بسر بن ارطاة در آخر عمرش شايد از همين قبيل بوده.آن فرشته مامور عذاب اين گونه افراد همان وجدان خود آنهاست)لانهم عرفوا الاثم فيما اقترفوه عرفانا لا تسعهم المغالطة فيه (74) ...
خبثباطنى اصحاب عمر سعد
جبن و طمع نمىتوانند وقايع جنايت آميز كربلا را توجيه كنند و كينه شخصى نيز اگر علاوه شود همچنين،زيرا كينه شخصى در كار نبوده.امام حسين هم در عاشورا فرمود:آيا حلالى را حرام و حرامى را حلال كردهام(كه از روى عقيده با من بجنگيد)يا مالى را بردهام و خونى را ريختهام(كه روى عداوت شخصى با من بجنگيد)؟جبن و طمع نمىتواند مثله و تنكيل و كشتن طفل صغير و آب بستن و اسب تاختن را توجيه كند.بايد گفت در طينت امثال شمر يك نوع خبث ذاتى و كينه با حقى وجود داشته و با هر عمل جوانمردانه مخالف بودند.
نظم در اصحاب سيد الشهداء
مطابق نقل عقاد(ص 184)نظمى در كار اصحاب سيد الشهداء بود از اين جهت كه بعضى خودشان را وقايه و سپر امام حسين قرار مىدادند و تا او مىافتاد فورا آنجا(خلا)پر مىشد.
گاهى شعرا در بيان خود مىگويند:آرزويم اين است كه يك لحظه محبوب خود را ببينم و بميرم،آرزويم اين است فلان مقصودم حاصل شود و بميرم.به قدرى يك موضوع جالب مىشود كه حاضرند تمام زندگى را و تمام امتداد زمان را در يك لحظه جمع كنند ولى با آن كيفيتى كه مىخواهند.از حيات،كيفيتحيات را مىخواهند نه كميت آن را(اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست...)اصحاب ابا عبد الله از كميتحيات گذشتند و همه حيات را و خوشيهاى حيات را-خوشيهايى كه فقط عده معدودى از صاحبان روحيه عظيم آن را درك مىكنند-در يك نصف روز به علاوه يك شب جمع كردند براى خود.خدا مىداند كه چه عظمت و جلال و زيبايى و جمالى داشته آن فداكاريها و آن به خاك افتادنها!انسان نصف روز زنده بماند ولى غرق در آن حالت معنوى باشد برترى دارد بر هزار سال زندگى حيوانى كه جز خوردن و خوابيدن كيفيتى ندارد.
بعضى گفتهاند ما طالب عرض عمريم نه طول عمر.عرض عمر كيفيت عمر است.عرض عمر هم در نظرها مختلف است،از نظر بعضيها شكمبارگى و مستى و قمار و باده گسارى است و از نظر بعضى حريت و استقلال و زير فشار نبودن و عشق معنوى و الهى است. «موسولينى»مىگفت:انسان يك سال مثل شير زندگى كند بهتر است از اينكه صد سال مثل گوسفند زندگى كند،ولى گفت:اين گفته را پنهان كنيد.عرض عمر در نظر موسولينى،شيرى و درندگى بود و در نظر على عليه السلام مثلا عبادت و خدمتبه حقيقتبود.
شجاعت اصحاب ابا عبد الله و اعمال حاكى از عقب نشينى لشكر عمر سعد
كارهايى سپاه عمر سعد در كربلا كردند كه مىنماياند واقعا در مقابل اين عده قليل عاجز ماندند.از آن جمله:
1.سر باز زدن از جنگ تن به تن و دستبه تير اندازى زدن.
2.حمله كردن از پشتخيمهها براى اينكه خيمهها را بسوزانند و يا از پشتخنجر بزنند.
3.دستور عمر سعد در مقاتله با شخص سيد الشهداء كه گفت:«هذا ابن قتال العرب»و دستور او كه مانع صحبت كردن حسين عليه السلام بشوند.
اعمال دنائت مآبانه لشكر عمر سعد
دنائتهايى كه اصحاب يزيد به خرج دادند كه از قانون جنگ و فروسيتبه كلى دور بود:
1.منع آب(نه تنها بر حريف بلكه بر اطفال و كودكان).
2.كشتن اطفال،خصوصا در برابر ديدگان مادر و خواهر و عمه،نظير قضيه طفلى كه له قرطان (75) .
3.برهنه كردن بدن امام حسين به واسطه طمع در لباسهاى آن حضرت.
4.ريختن به سر زنها و كندن حلى و زيور از بدن آنها.
5.سنگباران و تير باران كردن آن عده قليل.
6.شماتتهاى لاذع (76) .
7.سر شهيد به گردن اسب آويختن.
8.سب و دشنام.
9.اسب تاختن بر بدن آن حضرت.
10.تنگ گرفتن بر اسيران و زدن آنها و سوار كردن آنها بر شتران بى جهاز.
11.غل كردن بيمار(امام سجاد عليه السلام)
12.مقابل كردن سرها و اسرا.
13.جاى بد به اسيران دادن.
14.شماتتبه اسيران داغديده.
15.جسارت به سر مقدس و دندانهاى مقدس.
16.كشتن زن(مادر وهب).
17.عبور دادن اسيران از قتلگاه(اگر به تقاضاى خود اسيران براى وداع نبوده).
18.آتش زدن به خيام در شبى كه اسرا بايد هنوز بمانند و بسر برند.
19.نان و غذا ندادن به اطفال به طورى كه اطفال معصوم از دست مردم نان و خرما مىگرفتند و ام كلثوم مانع مىشد.
سه عمل يزيد كه موجب زوال ملك اموى شد(و مخصوصا اثر عظيم حادثه كربلا)ص216:لقد كانت ضربة كربلا و ضربة مدينة و ضربة البيت الحرام اقوى ضربات بنى امية لتمكين سلطانهم و تثبيتبنيانهم و تغليب ملكهم على المنكرين و المنازعين،فلم ينتصر عليهم المنكرون و المنازعون بشىء كما انتصروا عليهم بضربات ايديهم،و لم يذهبوا بها ضاربين حقيقة حتى ذهبوا بها مضروبين الى آخر الزمان،و تلك جريرة يوم واحد هو يوم كربلا فاذا بالدولة العريضة تذهب فى عمر رجل واحد مديد الايام (77) و شايد اگر حادثه كربلا نبود به اندازه ملك بنى العباس دوام پيدا مىكرد)...
پاداش سيد الشهداء در دنيا و فلسفه تعظيم عاشورا
ص 224:و تسديد العطف الانسانى منا فرض من اقدس الفروض على الناظرين فى سير الغابرين (78) فلسفه عزادارى سيد الشهداء و پاداشى كه بايد تاريخ بدهد)لان العطف الانسانى هو كل ما يملك التاريخ من جزاء و هو الثروة الوحيدة التى يحتفظ بها الخلود (79) فلسفه تذكر سيد الشهداء از يك جنبه مربوط به ماست كه از يك سرچشمه فيض استفاده مىكنيم،از طرف ديگر تقديرى از شهداء و شهادت است،و از طرف ديگر يك فريضه تاريخى و يك وظيفه اجتماعى در برابر اجتماع است)...
منفعت فردى عامل تنازع و تضارب و قبض و استخدام اجتماع است،و حس منفعت عمومى و به عبارت ديگر اصول عالى اخلاقى انسانى عامل حفظ و تعاون و افاضه و اعانه است.پس اصحاب خير عموم،خدام واقعى اصول و نواميس اجتماعند و از همين جهت است كه اجتماع از آنها تقدير مىكند.
پىنوشتها:
1- [در پستى ياوران(يزيد)همين بس كه در كربلا به جهت اعتقادى كه به كرامت و حق آن حضرت داشتند از مقابله رو در رو با آن حضرت مىهراسيدند،ولى پس از شهادت لباس او و زنانش را در ميان اموال غارت شده بيرون مىآوردند.و اينان اگر به دين او و رسالت جدش هم كافر بودند،اين عمل آنها در مذهب مردانگى پستترين كار بود.]
2.عقاد،ص 18[ما خاندانى هستيم كه مكر و حيله را ناخوشايند مىداريم.]
3.سرمايه سخن،جلد دوم[ايمان از ترور جلوگيرى كرده است.]
4- احزاب/67[پروردگارا،ما از سروران و بزرگان خود پيروى كرديم و آنها گمراهمان كردند.]
5- نساء/54[بلكه(يهود)نسبتبه مردم(مسلمين)حسد مىورزند به خاطر آنچه كه خدا از فضلش به آنها عطا كرده است.]
6.[و اين درگيرى ميان آندو(حسين عليه السلام و يزيد)بازگشت آن به اسبابى بود كه موجب نفرت و جدايى ميان اين دو نفر مىشد كه همان تعصب و حمايت از آثار موروثه گذشتگان آنها و تعصب در سياست،در عواطف شخصى،در اختلاف اخلاق و تربيت و رشد و تفكر آنها بود.]
7.[اى كاش مىدانستم كه او به چه چيز بر من پيروز شد.]
8- [به سبب خدا بر تو پيروز شدم اى ابو سفيان!]
9.[گمان ندارم كه تا پيش از رسيدن به دريا توقف كنند.]
10.[اى روميان ادامه دهيد.]
11.[واى بر بنى اصفر(روميان)!]
12.[نه-به خدا سوگند-نمىخواهم خانه را بر ضد او از سواره و پياده پر كنى،و گر ابو بكر را اهل اين كار نمىديديم او را در اين امر آزاد نمىگذاشتيم.]
13.نهج البلاغه،خطبه 5[امواج درياى فتنه را(با كشتيهاى نجات)بشكافيد.]
14.[سپس پسرش گفت:اى ابا سفيان!مؤمنان گروهى هستند كه خير خواه يكديگرند،و منافقان گروهى دغلبازند كه دست از يارى يكديگر مىدارند هر چند شهرها و بدنهاشان به هم نزديك باشد.]
15- [و بايد كه عزمت محكم و نيتت نيكو باشد،و رفق و نرمى را از دست مده و حسين را تنها مهلت ده(تحت نظر بگير)مبادا ناخوشايندى از تو به او برسد كه او را(با رسول خدا)قرابت و نزديكى است و او را حقى است كه احدى از مرد و زن مسلمان منكر آن نيست...و او شير بيشه شجاعت است،و از تو مطمئن نيستم كه اگر با او درگير شوى بتوانى بر وى دست پيدا كنى.]
16- انتخاب آزاد!بى شباهتبه انتخابات زمان ما نيست×.هم مىخواستيزيد را به ولايتعهد نصب كند و هم مىخواست از مردم بيعتبگيرد.در آن وقت قانونى نبود كه اگر خليفه كسى را در زمان حيات به ولايتعهد نصب كرد،بعد از مردنش او خليفه است-استثناء در مورد عمر عملى شد-ناچار مىبايست پاى مردم را هم به ميان بكشند و از مردم بيعتبگيرند.بيعت آن روز مثل راى دادن امروز بود يعنى عمل و انتخابى بود از مردم.معاويه به زور مىخواست راى بگيرد.در زمان ما نيز كه حكومتبه حسب قانون مشروطه است وكيل بايد انتخاب شود ولى چماق بالاى سر راى دهندههاست و چون تمدن بالا رفته و راى نوشتن و صندوق به ميان آمده يعنى ابزارها عوض شده-نه روحيهها-گاهى صندوق را مىدزدند و رايها را عوض مىكنند.
×.[اشاره به زمان رژيم منفور پهلوى.]
17-ابو الشهداء،ص 32.
18- [از حسين عليه السلام و عبد الله بن عمر و عبد الله بن زبير با شدت بيعتبگير.]
19- [بنى هاشم در مورد رياست دينى كار مىكردند،و بنى عبد شمس در تجارت و ياستسياسى،كه در جاهليت عبارت بود از ربا و چانه زدن در نرخ اجناس و كلاه گذاشتن سر ديگران و كم فروشى و اجناس معيوب را به ديگران انداختن.لذا شگفتى ندارد كه اين اختلاف فاحش ميان آنها باشد،ميان رك گويى و رو راستى و اخلاق بازارى و معاملهگرى،و ميان وسائل ايمان و وسائل حقهبازى براى رسيدن به هدف.]
20.ابو الشهداء،ص 52.
21- ص56[و بر عكس،بنى اميه را نصيب قابل توجهى از اخلاقيات نمونه و شمائل دينى نبود، و در مقابل بنى هاشم در ميان آن خاندان مقام نبوتى پيدا نشده بود كه به مناقب آن ببالند چنانكه فرزندان آنها(بنى هاشم)به مناقب نبوت خاندان خويش افتخار مىكردند،يا حداقل دست آنها را بگيرد و آرام آرام آنها را به سوى صفاتى سوق دهد كه با اين صفات موجود در آنها تفاوت داشته باشد و به مزايايى بكشاند تا جاى آن مزايايى را كه در بنى هاشم بود پر كند...و حال آنكه پيش از ظهور نبوت و پس از آن خلق و خوى عملى آنها كه ناشى از بهره گيريهاى تجارى و مطامع سياسى بود بر آنها حاكم بود.از همين جهت در ميان بنى هاشم سرانى به آن اخلاقيات شريف مشهور شدند و در ميان بنى اميه سرانى به اين خلق و خوى ننگين.از آنان(بنى هاشم)صفات بردبارى و صبر و آزمودگى و تيز هوشى و خوش فكرى انتشار يافت، چنانكه از اينان صفات حيلهگرى و آز و راحت طلبى و خوشگذرانى شهرت گرفت.]
22- [حكومت كه در دست ما آمد عفو و بزرگوارى روش ما بود و چون به دستشما رسيد خون در سرزمين ابطح جارى شد.
شما كشتن اسيران را روا شمرديد ولى ما از اسيران گذشتيم و آنها را بخشوديم.
همين تفاوت ميان ما و شما بس كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست.]
23- [عمو جان!خداوند قادر است كه وضع كنونى را دگرگون سازد،و خداوند هر روزى ستبه كار چيزى است،و اين قوم دنياى خود را از تو باز داشتند و تو دين خود را از آنان. راستى كه تو چه بى نيازى از آنچه تو را محروم ساختند،و آنان چقدر به آنچه تو آنها را محروم ساختى نيازمندند.پس از خداوند صبر و يارى بخواه،و از حرص و بى تابى به او پناه بر،كه صبر از دين و كرم است.و نه حرص روزى را پيش اندازد و نه بى تابى اجل را به تاخير افكند.]
24.[و آن روز آن حضرت سى ساله بودند،و گويا شعار تمام زندگى خود را از روزى كه پا به دنيا گذارد تا روزى كه در قتلگاه كربلا از دنيا مفارقت كرد در اين چند كلمه گنجانده بود.]
25- [با پيوستن به خالق،از مخلوق بى نيازى جو تا با پيوستن به راستگو،از دروغپرداز بى نياز شوى.و از فضل خداى رحمان روزى طلب،كه جز خداوند روزى دهندهاى نيست.هر كس پندارد كه مردم وى را بى نياز توانند كرد بى شك به خداى رحمان وثوق و اطمينان ندارد.]
26.[به جان تو سوگند كه من خانهاى را كه سكينه و رباب داشته باشد دوست مىدارم.من آندو را دوست دارم و همه دارايى خود را در راهشان مىدهم،و سرزنش كسى برايم اهميت ندارد.]
27.امام حسين فرمود:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد».اكنون بايد ديد يزيد چه كسى بوده كه امام حسين اين جمله را در بارهاش فرمود.
28- [همانا پوشيدن عباى خشن همراه با خوشى و روشنى چشمم را از پوشيدن لباسهاى نازك بيشتر دوست دارم.
و خانهاى كه بادهاى تند در آن بوزد نزد من از قصر مشرف با شكوه محبوبتر است...
و يكى از پسر عموهاى فقير و بد خويم براى من از مردى تنومند و درشتخو بهتر است.]
29- [اگر شكم مردى از چرك و خون پر شود بهتر از آن است كه درون وى از شعر پر گردد.]
30-[مساجد را براى عابدان واگذار تا در آن سكنى گزينند،و خود بر دكان شرابفروش نشين و ما را شراب ده.آن كس كه شراب نوشد در حالتخمارى به طرب پردازد،در حالى كه نماز گزاران نه دين دارند و نه دنيا.پروردگارت در قرآن«واى 0ر شرابخواران»نگفته،ولى«واى بر نماز گزاران»گفته است...]
31.[چون آن سرها پيدا شد و آن خورشيدها به تپههاى جيرون بتابيد،كلاغ صدا كرد و من گفتم چه صدابكنى چه نكنى من ديون خود را از پيامبر وصول كردم.]
32.[يكى از آنها ام عريط است كه كنيه عقرب است،و نيز ثعاله كه نام روباه است.]
33.در تتمة المنتهى مثل اينكه اين رباعى را به شخص ديگرى نسبت مىدهد.رجوع شود به شرح حال يزيد در آن كتاب.
34- [اى ابا قيس(نام ميمون يزيد)زمام مركب خود را محكم بگير كه اگر از زين به زير افتادى مركبت ضامن نيست.
هان چه كسى ميمونى را كه گورخرى آن را بر اسبهاى امير المؤمنين(يزيد)پيش انداخته ديده است؟]
35- ظ:لله.
36- [به خدا سوگند ما بر يزيد نشوريديم مگر به خاطر اينكه ترسيديم بر ما سنگ از آسمان ببارد.او مردى است كه با مادران و دختران و خواهران خود نكاح مىكند،و شراب مىنوشد،و نماز را ترك مىكند.به خدا سوگند اگر احدى از مردم هم با من نبودند من خودم را در راه خدا به گرفتارى نيكويى گرفتار مىساختم.]
37.عقاد:ابو الشهداء،ص 78.
38- [مرا چه باك كه تمام لشكر اسلام از مرض آبله و تب مردند.من اكنون در دير مران بر متكاهاى پر قو تكيه داده و راحتم،و ام كلثوم در آغوش من است.]
39.نفس المهموم،ص 91.[مردم دلهاشان با توست و شمشيرهاشان با بنى اميه،و سر نوشت از آسمان فرود مىآيد،و خداوند هم هر كار بخواهد مىكند.]
40.يا عامر بن مجمع عبيدى،مجمع بن عامر.
41- [اما اشراف مردم كه رشوه فراوان به آنان داده شده و خرجينهاشان پر شده است،لذا همه يكدست عليه تواند.و ساير مردم نيز دلهاشان مايل به شماست و شمشيرهاشان فردا عليه شما كشيده خواهد شد.]
42.[معصيتخدا را مىكنى در حالى كه اظهار دوستى او را مىنمايى...]
43.از باب«تعرف الاشياء باضدادها»بايد هيئتحاكمه آن زمان شناخته شود تا امام حسين عليه السلام و سر نهضت آن حضرت شناخته شود.
44- ص 88[ياران معاويه همگى سياستمدار و اهل شور بودند،و ياران يزيد همه جلاد و سگان ولگردى بودند كه براى صيد بزرگى رها شده بودند.]
45- در روانشناسى جديد«مكانيسم جبران»اصطلاح شده است.
46- [او پيس و زشت رو و بد قيافه بود،مذهب خوارج را اختيار كرده بود تا به اين بهانه با على و فرزندانش بجنگد،ولى آن را حجت و دليل قرار نمىداد تا با معاويه و اولادش بجنگد.]
47.[يك چشم و گلگون و سپيد موى بود،و چون راه مىرفت گويى دو پايش را مىخواهد از گل بيرون آورد.]
48.رجوع شود به بيست مقاله قزوينى ص39،داستان يزيد بن مفرغ و عباد بن زياد و شعر معروف:
الا ليت اللحى كانتحشيشا فتعلفها خيول المسلمينا
و او ارجاع به جلد 17 اغانى ص56 و طبرى،سلسله 2،ص 192 و 193 و طبقات الشعراء ابن قتيبه ص 120 مىدهد،و در بيست مقاله مختصر شده.ايضا در اين قصه رجوع شود به جلد 5 ابن خلكان ص 384.
49- [در نسب خود ميان قريش متهم بود زيرا پدرش زياد نسبش ناشناخته بود لذا او را زياد بن ابيه مىخواندند.سپس معاويه او را فرزند ابو سفيان قرار داد-داستانش معروف است...و مادر عبيد الله كنيزى مجوسى بود كه مرجانه نام داشت،و مردم وى را به خاطر او سرزنش مىكردند و وى را به او منتسب مىدانستند.او زبانش لكنت داشت و حروف عربى را به خوبى ادا نمىكرد،و چون مىخواستيكى از حروريان خارجى را عيب گويد مىگفت:هرورى،و شنوگان همه به او مىخنديدند.يك بار خواستبگويد:شمشيرهاتان را بر كشيد،گفت: شمشيرهاتان را باز كنيد،و يزيد بن مفرغ او را به اين بيت هجو كرد:و روزى كه شمشيرت را از دور باز كردى خود را ضايع نمودى،و همه كارهايت ضايع است.]
50.[و او انسان بى گناه را به محض خشم و دشمنى و بدگمانى مىكشت و با اين حال به لهو و لعب مىپرداخت كه گويى اصلا عمل زشتى مرتكب نشده است.]
51.در جلد 1 ضحى الاسلام ص 175:«قال يزيد بن معاوية يعدد فضل بيته على زياد بن ابيه: لقد نقلناك من ولاء ثقيف الى عز قريش،و من عبيد الى ابى سفيان،و من القلم الى المنابر»[يزيد بن معاويه فضائل خاندان خودش را بر زياد بن ابيه بر مىشمرد و مىگفت:ما تو را از غلامى ثقيف تحت عزت قريش،و از عبيد به ابو سفيان،و از قلم(نويسندگى)به منبرها انتقال داديم].
52- [خاندانش به او گفتند:بهتر است از شاهراه نروى چنانكه ابن زبير نرفت تا به تو دسترسى پيدا نكنند.فرمود:نه،به خدا سوگند از شاهراه جدا نشوم تا خدا آنچه را مقدر فرموده عملى سازد.]
53.[من از تمام سران ماموران امنيتى و سرپرستان قبائل و سربازانى كه نماز عشاء را در مسجد نخوانند امان را برداشتم.]
54- [شرط گروهى از بهترين ياران زمامداران را گويند،و در زمان ما همان ماموران امنيتى هستند.و عرفاء جمع عريف است كه سرپرست امور قوم را گويند.]
55.[كار را بر حسين تنگ گير تا نامهام به دستتبرسد و فرستادهام نزد تو آيد،و از او جدا مشو تا اينكه او را در سرزمين خشك بى پناهگاه و بى آبى فرود آورى.]
56.[من خوش ندارم كه آغازگر جنگ با آنها باشم.]
57.بقره/194.
58- [ديلميان بر يزيد بن معاويه شوريدند و بر سرزمين دستبى در همدان استيلا يافتند.پس عبيد الله بن زياد لشكرى را جمع آورد...]
59- [و لشكريان مخفيانه مىگريختند و در كوفه مىماندند.عبيد الله يكى از يارانش را فرا خواند تا در كوفه بگردد و هر كه را كه از حركتبه سوى حسين خود دارى كرده نزد وى برد.و گردن مردى را كه نزد وى بردند زد.گفته شده كه آن مرد از كسانى بود كه نرفته بودند،لذا بقيه لشكر در حركتشتاب كردند.]
60- [البته خطا و اشتباه در اين حركت از آنجا سرچشمه مىگيرد كه ما از يك زاويه واحد و تنگ و محدود به آن نگاه كنيم و آن همان زاويه عمل فردى است كه با انواع گوناگون اسباب زندگى روزانه در گير است و براى كسانى كه بدان توجه دارند تنها بر سود زود رس دنيوى دور مىزند.]يك وقت امام حسين را به صورت يك شخص محدود در نظر مىگيريم كه مثل ديگران بايد خوب بخورد،مثل آنها خوب بپوشد،بهتر آقايى كند،راحت و با آسايش باشد، لوازم عيش و خوشى برايش فراهم باشد،و آنوقت مىگوييم براى اين فرد و مصلحت اين فرد(در مقابل فرد ديگرى مثل ابن زياد)چنين و چنان بود،و يك وقت امام حسين را داراى شخصيتى وسيعتر و عظيمتر مىبينيم كه ساير افراد غير خودش و ساير زمانهاى غير زمان خودش را هم شامل است،وجودش وجود يك سلسله اصول استيعنى او شده عدل،شده حق، شده توحيد،شده راستى و صراحت،شده نماز و بندگى(قل ان كان اباؤكم و ابناؤكم و ازواجكم. ..).
61- [و به انديشه هيچ كدام آنها خطور نكرد كه براى نجات خودشان و آن حضرت باز گشت از اين حركت را در نظر حضرتش جلوه دهند،و اگر مىخواستند خود را بفريبند مىتوانستند تسليم در برابر دشمن را در نظر حضرتش جلوه دهند و نامش را نصيحت و خير خواهى گذارند و چنين وانمود كنند كه اخلاص مىورزند و ادامه زندگى را براى حضرتش آرزو دارند.]
62.[و ليكن نه خودشان را فريفتند و نه آن حضرت را،از روى خير خواهى صادقانه خود كه او را از تسليم دور مىداشتند و از مرگ نه،و همگى بر اين حالتبودند.]
63.[من بر تو در اين سفر بيم كشته شدن دارم،زيرا اهل عراق قومى خيانت پيشهاند.]
64.[در همين شهر بمان،زيرا تو سرور اهل حجازى،پس اگر اهل عراق خواهان تو باشند چنانكه مدعىاند بايد دشمنانشان را دور سازند و از شهر خود برانند.]
65.[سپس نزد آنها برو،و اگر تصميم حتمى دارى كه بيرون شوى پس به يمن برو زيرا كه دژها و درههاى فراوان دارد،و پدرت در آنجا شيعيانى دارد.]
66- [حضرت به او فرمود:پسر عمو!من مىدانم كه تو قصد خير خواهى و دلسوزى دارى.]
67.[ولى من تصميم قطعى براى حركت گرفتهام.]
68.توبه/128.
69- [و سرزمينهاى اطراف كربلا از دير زمان مهد ايمان به مبارزه نور و ظلمتبود،و در اطراف آن مردمى بودند كه به درگيرى دائمى ميان اهورا مزدا و اهريمن(نور و ظلمت،خدا و شيطان)ايمان داشتند.]
70.[ولى در حقيقت اين نوعى مجاز و پندار بود،و حوادث تاريخى خواهان آن نبود كه اين سرزمينهايى كه به اهورا مزدا و اهريمن ايمان دارد شاهد جنگى باشد كه بهتر است آن را جنگ نور و ظلمت ناميد،جنگ حسين و قاتلانش.]
71.[و اين جنگ نزد ما به اين نام شايستهتر است از جنگ اسلام و مجوس كه در اين سرزمينها و اطراف آن از زمينهاى فارسيان صورت گرفته است.زيرا يك مجوسى با چيزى مبارزه مىكند كه در اعتقاد خود آن را نپذيرفته،لذا در دفاع وى چيزى از ايمان نسبتبه آنچه پنداشته و معتقد است وجود دارد.]
72.[به خلاف سپاهى كه عبيد الله براى جنگ با حسين گسيل داشته بود،كه آنان سپاهى بودند كه با قلب خويش به خاطر شكم خود،و با پروردگار خويش به خاطر زمامدارشان مىجنگيدند.]
73.[و بر پارهاى از آنان در بقيه عمرشان وحشتى دائمى چيره گشته بود.]
74- [زيرا آنان به خوبى فهميده بودند كه گناهى بزرگ مرتكب شدهاند به طورى كه نمىتوانستند مغالطه كنند و خودشان را گول بزنند.]
75- [دو گوشواره داشت.]
76- [شماتتهاى نيش دار و گزنده.]
77.[تحقيقا ضرباتى كه بنى اميه در كربلا و مدينه و مكه وارد ساختند نيرومندترين ضرباتى بود كه براى
پايدارى حكومت و تثبيتبنيان و چيرگى حكومتشان بر مخالفان خود وارد ساختند،و مخالفان هرگز نتوانستند از آنان انتقام كشند به مانند ضربات دستخود آنان،و بنى اميه در واقع زننده نبودند بلكه ضربهاى خوردند كه تا پايان روزگار ادامه دارد.و همين جنايتيكروزه كه در كربلا واقع شد موجب گشت كه يك دولت عريض و طويل آنچنانى تنها به اندازه عمر يك شخص عمر كند.]
78.[و اقامه و تحريك عواطف انسانى از سوى ما يكى از مقدسترين واجباتى است كه بر ناظران در سيره گذشتگان واجب گشته است.]
79.[زيرا عواطف انسانى تمام پاداشى است كه تاريخ مىتواند به كسى بدهد،و آن تنها ثروتى است كه جاودانگى با آن محفوظ مىماند.]