
فصل دوم:ياد داشت«ماهيت قيام حسينى»
يادداشت ماهيت قيام حسينى»
1.بحث در اين است كه حادثه عاشورا چه نوع حادثهاى است و از چه مقوله است؟آيا از نظر اجتماعى يك انفجار بدون هدف بود مانند بسيارى از انفجارها كه در اثر فشار ظلم و تشديد سختگيريها رخ مىدهد و احيانا به وضع موجود كمك مىكند،و يا يك تصميم آگاهانه و هوشيارانه نسبتبه اوضاع و احوال موجود و نسبتبه آثار و نتايج اين حركتبود؟و در صورت دوم آيا يك قيام و نهضت و انقلاب مقدس بود يا يك دفاع شرافتمندانه مقدس؟يعنى آيا هجوم بود يا دفاع؟آيا كارى بود كه از طرف امام شروع شد و حكومت وقت مىخواست آن را سركوب كند،و يا او از طرف حكومت وقت مورد تجاوز قرار گرفت و او به جاى سكوت و تسليم، شرافتمندانه از خود دفاع كرد؟به عبارت ديگر آيا چيزى از سنخ تقوا در جامعه بود و مظهر يك تقواى بزرگ در حد دادن جان بود،يا مظهر يك احسان و عصيان و قيام مقدس؟آيا از نوع حفظ و اثبات خود بود يا از نوع نفى و انكار جبهه مخالف (1) ؟
بنا بر فرض اول ناچار اهدافى داشت اجتماعى و اصولى،و بنا بر فرض دوم هدفش جز حفظ شرف و حيثيت انسانى خود نبود،و بنا بر اينكه از نوع انقلاب و قيام ابتدايى بود آيا مبناى اين انقلاب صرفا دعوت مردم كوفه بود كه اگر مردم كوفه دعوت نمىكردند قيام نمىكرد(و قهرا پس از اطلاع از عقب نشينى مردم كوفه در صدد كنار آمدن و سكوت بود)يا مبناى ديگرى جز دعوت مردم كوفه داشت و فرضا مردم كوفه دعوت نمىكردند او در صدد اعتراض و مخالفتبود هر چند به قيمت جانش تمام شود؟
در جريان حادثه كربلا عوامل گوناگونى دخالت داشته است (2) يعنى انگيزهاى متعددى براى امام در كار بوده است كه همين جهت از طرفى توضيح و تشريح ماهيت اين قيام را دشوار مىسازد زيرا آنچه از امام ظاهر شده گاهى مربوط به يك عامل خاص بوده و گاهى به عامل ديگر،و سبب شده كه اظهار نظر كنندگان،گيج و گنگ بشوند و ضد و نقيض اظهار نظر كنند،و از طرف ديگر به اين قيام جنبههاى مختلف مىدهد و در حقيقت از هر جنبهاى ماهيتخاصى دارد.(در امور اجتماعى و مركب،مانعى نيست كه يك چيز داراى چند اهيتباشد همچنانكه مخصوصا در درسهاى«فلسفه تاريخ»ثابت كردهايم.)عواملى كه در كار بوده و ممكن است در اين امر دخالت داشته باشد و يا دخالت داشته است:
الف.اينكه امام يگانه شخصيت لايق و منصوص و وارث خلافت و داراى مقام معنوى امامتبود. در اين جهت فرقى ميان امام و پدرش و برادرش نبود،همچنانكه فرقى ميان حكومتيزيد و معاويه و خلفاى سه گانه نبود.
اين جهتبه تنهايى وظيفهاى ايجاب نمىكند.اگر مردم اصلحيت را تشخيص دادند و بيعت كردند و در حقيقتبا بيعت صلاحيتخود را و آمادگى خود را براى قبول زمامدارى اين امام اعلام كردند او هم قبول مىكند.اما مادامى كه مردم آمادگى ندارند از طرفى،و از طرف ديگر اوضاع و احوال بر طبق مصالح مسلمين مىگردد،به حكم اين دو عامل،وظيفه امام مخالفت نيستبلكه همكارى و همگامى است همچنانكه امير عليه السلام چنين كرد،در مشورتهاى سياسى و قضائى شركت مىكرد و به نماز جماعتحاضر مىشد.خودش فرمود:«لقد علمتم انى احق الناس بها من غيرى،و و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة» (3) .
در قضيه كربلا اين عامل به تنهايى دخالت نداشته است.اين عامل را به ضميمه عامل سوم كه دعوت اهل كوفه استبايد در نظر بگيريم چون عامل دعوت مردم،براى به دست گرفتن حكومتبود نه چيز ديگر.پس اين عامل،عامل جداگانه نيست و بايد در ضمن آن عامل ذكر شود.
ب.از امام بيعت مىخواستند و در اين كار رخصتى نبود.يزيد نوشت:«خذ الحسين بالبيعة اخذا شديدا ليس فيه رخصة».بيعت،امضا و قبول و تاييد بود (4) .
ج.مردم كوفه پس از امتناع امام از بيعت او را دعوت كردند و آمادگى خود را براى كمك او و به دست گرفتن خلافت و زعامت اعلام كردند،نامههاى پى در پى آمد،قاصد امام هم آمادگى مردم را تاييد كرد.
د.اصلى است در اسلام به نام«امر به معروف و نهى از منكر»،مخصوصا در موردى كه كار از حدود مسائل جزئى تجاوز كند،تحليل حرام و تحريم حلال بشود،بدعت پيدا شود،حقوق عمومى پايمال شود،ظلم زياد بشود.امام مكرر به اين اصل استناد كرده است.در يك جا فرمود: «انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما،انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى، اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر (5) و اسير بسيرة جدى و ابى».جاى ديگر فرمود: «سمعت جدى رسول الله:من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله...».در جاى ديگر فرمود:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا،انى لا ارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما».
اما عامل بيعت
امام حاضر بود كه كشته شود و به هيچ وجه حاضر به بيعت نبود.وظيفه امام از اين نظر فقط امتناع بود.اين وظيفه را با خروج از كشور،با متحصن شدن به شعاب جبال(آنچنان كه ابن عباس پيشنهاد كرد)،با مخفى شدن هم مىتوانست انجام دهد.به عبارت ديگر روش و متد امام از اين نظر جز زير بار نرفتن به هر شكل و لو به خروج از مرز و تا سر حد كشته شدن نيست.روش امام در مقابل عامل بيعتخواستن،محدود به حد امكانات براى به دست گرفتن حكومت نيست و محدود به حد كشته نشدن هم نيست،ولى هيچ وظيفهاى مثبت از قبيل توسعه انقلاب و گسترش دعوت و غيره را ايجاب نمىكند،جلوگيرى از خونريزى ديگران لازم مىشود.از اين نظر امام فقط بايد بگويد:نه.
در آن زمان بيعت امام قطعا جدى و از روى رضا تلقى مىشد و واقعا صحه گذاشتن به خلافتيزيد بود.قرائنى در دست است كه امام به هيچ وجه حاضر به بيعت نبود.آقاى صالحى (6) از مقتل خوارزمى نقل مىكند كه امام در مذاكراتش با محمد ابن حنفيه فرمود:«لو لم يكن فى الدنيا ملجا و لا ماوى لما بايعتيزيد بن معاوية.
اما موضوع امر به معروف و نهى از منكر:
در اينجا بايد اوضاع خاصى را كه در زمان معاويه و در اثر خلافتيزيد پيدا شده بود در نظر گرفت:
الف.خود موضوع خلافت موروثى كه جامه عمل پوشيدن به آرزوى ديرين ابوسفيان بود كه گفت:«تلقفوها تلقف الكرة و لتصيرن الى اولادكم وراثة.اما و الذى يحلف به ابو سفيان لا جنة و لا نار...» (7) .
امام در زمان خود معاويه به اين امر و به كارهاى معاويه معترض بود و حتى در يك نامه به معاويه نوشت:من مىترسم در نزد خدا از اينكه عليه تو قيام نمىكنم مسؤول باشم.امام در زمان معاويه اقداماتى مىكرد كه معلوم بود قصد شورش دارد (8) .
در اينجا يك مطلب هست و آن اينكه اين گونه قيامها بلكه مطلق امر به معروفها و نهى از منكرها يك وظيفه تعبدى نيست كه ما هر وقت منكرى را ديديم نهى كنيم و بر ما نباشد كه به نتيجه و اثر كار توجه داشته باشيم،بلكه احتمال اثر يا اطمينان به نتيجه لازم است،يعنى اين كار از نوع كارهايى است كه بر مكلف است نتيجه كار را بر آورد كند،و الا بى جهت نيرويى را مصرف كرده و به هدر داده است.(مساله اعتقاد امام به نتيجه كارش مربوط استبه آنچه قبلا گفتيم كه امام از نظر عامل امر به معروف و نهى از منكر،منطقش منطق انقلابى و منطق شهيد و طرفدار توسعه خونريزى و گسترش انقلاب بود،مطلبى و پيامى داشت كه آن پيام را فقط مىخواستبا خون رقم كند كه هرگز پاك نشود.)آيا امام خود به نتيجه كار خود و هدر نرفتن خود معتقد بود يا نه؟بلى معتقد بود،به چند دليل:
الف.در جواب شخصى كه«رياشى»نقل مىكند فرمود:«ان هؤلاء اخافونى و هذه كتب اهل الكوفة و هم قاتلى،فاذا فعلوا ذلك و لم يدعوا لله محرما الا انتهكوه بعث الله اليهم من يقتلهم حتى يكونوا اذل من فرام المراة.» (9) كامل ابن اثير،جلد 3)ب.در روز عاشورا خطاب به مردم فرمود:«ثم ايم الله لا تلبثون بعدها الا كريثما يركب الفرس حتى تدور بكم دور الرحى و تقلق بكم قلق المحور» (10) .
ج.در روز عاشورا خطاب به اهل بيتخود فرمود:«استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و يعذب اعاديكم بانواع البلاء» (11) .
د.به عمر سعد فرمود:به خدا ملك رى نصيب تو نخواهد شد،مىبينم كه بچههاى كوفه به سرت سنگ مىپرانند آنطور كه به درخت ميوه سنگ مىزنند.
اما موضوع دعوت مردم كوفه:
اين دعوت براى چيست؟قطعا براى قبول زمامدارى و به دست آوردن قدرت و مركز قرار دادن كوفه بود.كوفه سرباز خانه جهان اسلام بود.نامهاى كه وجوه رجال و اشراف كوفه نوشتند،بسيار محكم و اصولى بود كه در يادداشتهاى«نهضتحسينى»شماره16 نقل كرديم:
اما بعد فالحمد لله الذى قصم عدوك الجبار العنيد الذى انتزى على هذه الامة فابتزها امرها، و غصبها فيئها،و تامر عليها بغير رضا منها،ثم قتل خيارها،و استبقى شرارها،و جعل مال الله دولة بين جبابرتها و اغنيائها،فبعدا له كما بعدت ثمود.انه ليس علينا امام فاقبل لعل الله يجمعنا بك على الحق (12) .
امام هم در جواب آنها ضمن ابلاغى كه به نام مسلم صادر مىكند مىنويسد:
انى بعثت اليكم اخى و ابن عمى و ثقتى فى اهل بيتى...و لعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب، القائم بالقسط،الدائن بدين الله (13) .
در اين نامه تز امام راجع به حاكم و حكومت مشخص مىشود،و نشان مىدهد عنايت امام را به مساله رهبرى در درجه اول،و اينكه بزرگترين منكر خود يزيد است و پستى كه اشغال كرده است.
وضع امام از اين جهت عينا وضع پدرش على عليه السلام استبعد از كشته شدن عثمان كه آن حضرت اجتماع مردم را بر بيعت،اتمام حجتبر خود مىداند با اينكه قلبا مايل نيست از باب اينكه آينده را مبهم مىداند و فرمود:«فانا مستقبلون امرا له وجوده و الوان...» (14) و فرمود: «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر لالقيتحبلها على غاربها و لسقيت اخرها بكاس اولها» (15) .
اتمام حجتبه معنى اين نيست كه حجتخداى عالم السر و الخفيات بر مردم تمام شود ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينة (16) ،بلكه تمام شدن حجت امام استبر مردم حاضر و آينده،زيرا قطعا اگر امام زير بار نمىرفت،مردم آن عصر و عصرهاى آينده آن را به عنوان از دست دادن يك فرصتبسيار مناسب تشخيص مىدادند.
در حادثه حسينى نيز قيام كوفه يك حجت تاريخى عليه امام به شمار مىرفت و امام لازم بود كه حجتخود را بر مردم در مقابل تاريخ تمام كند.
در اينجا چند مطلب است:
الف.حركت امام از مكه به كوفه تنها به علت دعوت كوفه نبود بلكه دلايل قطعى در دست است كه امام به هر حال نمىتوانست در مكه بماند،و قرائنى از اين جهت در دست است:
اولا امام عمل حج را نا تمام گذاشت.ما مىدانيم كه در حج تمتع پس از شروع عمل،اتمامش واجب است و فقط ضرورت بسيار مهمى نظير خوف قتل سبب جواز عدم ادامه مىشود.مگر اينكه فرض كنيم امام از اول،عمره تمتع بجا نياورد و از اول قصد عمره مفرده كرد،چون مسلما امام در آن ايام محرم شده بود و از احرام خارج شد.
ثانيا امام حين خروج از مكه وضع خود را تشبيه مىكند به وضع موسى بن عمران در وقتى كه از مصر خارج شد و صحراى سينا را به طرف مشرق طى مىكرد و به طرف فلسطين مىآمد،زيرا امام اين آيه را مىخواند: «فخرج منها خائفا يترقب،قال رب نجنى من القوم الظالمين×و لما توجه تلقاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل» (17) .
اين جريان موسى بعد از آن بود كه به او اطلاع رسيد: ان الملا ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين» (18) .
ثالثا خود امام در جواب«ابو هره ازدى»فرمود:«ان بنى امية قد اخذوا مالى فصبرت،و شتموا عرضى فصبرت،و طلبوا دمى فهربت» (19) .
در جواب«فرزدق»فرمود:«لو لم اعجل لاخذت» (20) .
شيخ مفيد مىگويد:«و لم يتمكن من تمام الحج مخافة ان يقبض عليه بمكة فينفذ به الى يزيد بن معاوية» (21) .
سرمايه سخن مىنويسد:عمرو بن سعيد بن العاص مامور بود با عدهاى كه امام را بكشد. «طريحى»نوشته است كه سى نفر از شياطين بنى اميه مامور اين كار شده بودند.در يادداشتهاى«نهضتحسينى»نمره 10 از«مقتل خوارزمى»نقل كرديم كه امام ضمن درد دل كتبى به ابن عباس مىگويد:مرا در مكه آرام نمىگذارند و از جوار حرم الهى مجبور به خروج مىكنند.ابن عباس هم در نامهاى كه به يزيد مىنويسد و سخت او را ملامت و فحش كارى مىكند،مىگويد:شما به زور حسين را از حرم الهى اخراج كرديد.
ب.ارزش اين عاملها چقدر بود؟كداميك از اينها از نظر امام هدف اصلى بود؟دو عامل اول هيچكدام قطعا تابع ديگرى نبود يعنى فرضا امام مورد در خواستبيعت هم واقع نمىشد،به عنوان امر به معروف اعتراض مىكرد،و فرضا اعتراض نمىكرد،بيعت هم نمىكرد.بحث در مقدار ارزش و اصالت عامل سوم است.
اينجا ممكن است كسى گمان كند كه عامل اصلى در اين جريان اين بود كه امام مىخواست زمام امور را به دستبگيرد،دو جريان ديگر يعنى امتناع از بيعت و اعتراض و انتقاد به نام امر به معروف و نهى از منكر مقدمه اين كار بود.بديهى است كسى كه اوضاع را به نفع خود مساعد مىبيند و قصد زمامدارى دارد،هم نبايد بيعت كند زيرا زمينه خودش را خراب مىكند،و هم بايد سوژه تبليغاتى عليه دستگاه داشته باشد و از آنها انتقاد كند،طبق شرايط آن روز يك اصل اسلامى به نام امر به معروف و نهى از منكر را دستاويز قرار دهد.يعنى امتناع از بيعت و اعتراض به نام امر به معروف،مقدمه رفتن به كوفه است.نتيجه اين است كه همان لحظهاى كه متوجه مىشود كه اوضاع مساعد نيست،وضع خودش را از نظر آن دو جريان ديگر عوض كند،هم حاضر شود براى بيعت،و هم اينكه دست از اعتراض و انتقاد بر دارد.
از كتاب آقاى صالحى بر مىآيد كه مطلب همين طور است،در صورتى كه چنين نيست. اشتباه بزرگ آقاى صالحى همين است.امام نه حاضر شد به بيعت و تسليم،و خود گفته بود به هر حال من بيعت نخواهم كرد و لو لم يكن ملجا و لا ماوى،يعنى خواه كوفه مرا بپذيرد و خواه نپذيرد بيعت نخواهم كرد،و هم اينكه پس از ياس از ياورى كوفيان نيز دست از انتقاد نكشيد. خطبههاى داغش را پس از برخورد با«حر»و اطلاع از وضع كوفه ايراد كرد.بعد از اطلاع از شهادت«مسلم»يا«قيس بن مسهر»يا«عبد الله بن يقطر»تازه اين آيه را مىخواند: «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه...» (22) .پافشارى امام پس از تغيير اوضاع كوفه شايد بيشتر براى اين بود كه بفهماند امتناع از بيعت و هم اعتراض و انتقادش مقدمه به قدرت رسيدن و تسلط بر كوفه نيست.و اما اعلام انصراف امام،فقط انصراف از رفتن به كوفه است نه از امتناع از بيعت و نه از اعتراض و انتقاد و امر به معروف و نهى از منكر.بر خلاف عقيده صالحى،ترك بيعت و اقدام به اعتراض امام منوط به زمينه كوفه نبود كه با سقوط اين زمينه، هم حاضر به بيعتشود و هم ترك اعتراض كند.و خطر اعتراض را هم مىدانست و به اثر اين اعتراض خونين هم واقف بود،مىخواست اعلام جرم خود را با خون بنويسد كه هرگز پاك نشود.و هم اينكه راهى پيش نگرفت كه لا اقل از كشته شدن فرزندان و يارانش جلوگيرى كند، زيرا فرضا بگوييم خود را در خطر مىديد،اصحاب و خاندان خود را كه قطعا در خطر نمىديد، چرا حاضر شد آنها كشته شوند؟به علاوه چرا حتى پس از برخورد با حر بن يزيد،عبيد الله بن حر جعفى و ضحاك بن عبد الله مشرقى(رجوع شود به تاريخ كه اين كار پس از برخورد با حر بوده استيا نه)و مخصوصا بنى اسد را در شب عاشورا به همراهى و نصرت مىخواند؟
ج.آيا امام واقعا به مردم كوفه اعتماد و حسن ظن پيدا كرده بود و به اصطلاح روى مردم كوفه حساب مىكرد،يا نه؟بعضىها مثل«ابن خلدون»و«قاضى ابن العربى»و بعضى ديگر و از آن جمله آقاى صالحى عامل اصلى را در نهضت امام وضع كوفه و دعوت كوفيان دانستهاند و قهرا فرض كردهاند كه امام اعتماد پيدا كرده بود به وضع خود در ميان كوفيان،آنگاه اين جهت را بر امام عيب گرفتهاند كه حسن ظن امام به مردم كوفه به موقع نبوده است،و يا مثل آقاى صالحى گفتهاند كه اعتماد امام به مردم كوفه و حساب كردن روى آنها بجا بوده و لكن تغيير اوضاع،غير قابل پيش بينى بوده و از مجارى عادى ممكن نبود كسى چنين پيش بينى كند، نظير تغيير اوضاع در«احد»كه قابل پيش بينى نبود و از خطاى تير اندازان جبل الرماة پيدا شد.
بديهى است كه اگر عامل اصلى نهضت امام،دعوت كوفيان مىبود،امام مىبايست احتياط بيشترى مىكرد و نصيحت ابن عباس را به كار مىبست و اعتماد نمىكرد.اما حقيقت اين است كه امام هيچ گونه اعتمادى به كوفيان نكرده است.مكرر افرادى گفتند كه قلوبهم معك و سيوفهم عليك.خود امام هم فرمود:«لا يخفى على الامر».در جواب«فرزدق»فرمود كه اگر كارها بر وفق آنچه مىخواهيم انجام گيرد خدا را شكر مىكنيم و ان حال القضاء دون الرجاء فلن يتعد(يعتد)من كان الحق نيته و التقوى سريرته (23) .به علاوه از امام جملههايى شنيده شده است در بين راه كه نشان مىدهد امام اين سفر خود را سفر سلامت نمىدانسته است.اگر خطبه«خط الموت على ولد آدم...»و جمله«و ان من هوان الدنيا ان راس يحيى بن زكريا اهدى الى بغى من بغايا بنى اسرائيل» (24) و همچنين خواب معروف«ان الله شاء ان يراك قتيلا»يا«ان لك درجة عند الله لن تنالها الا بالشهادة»اصل قابل اعتمادى داشته باشد كه ديگر مطلب خيلى واضح است.
د.آيا امام از اول به قصد كربلا حركت كرد يا نه؟و اگر فرضا به قصد كربلا حركت نكرد،آيا به قصد كشته شدن و با علم به كشته شدن حركت كرد يا نه؟
از نظر تاريخى نمىتوان اثبات كرد كه امام به قصد كربلا و يا با علم به كشته شدن حركت كرد،بلكه از نظر تاريخ كه ظواهر قضايا را نقل مىكند،امام به طرف كوفه و قصد كوفه حركت كرد و در اثر بر خورد با«حر»و اجازه ندادن«حر»كه امام از حوزه عراق خارج شود و حاضر نشدن امام كه تحت الحفظ«حر»به كوفه برود،راهى را به طرف غرب و چپ جاده پيش گرفتند تا رسيدند به كربلا،و بعد در اثر نامه ابن زياد در آن محل متوقف شدند.و از نظر علم به كشته شدن هم تاريخ جز مخطور بودن و غير قابل اطمينان بودن اين سفر را اثبات نمىكند.
در عين حال اين جهت منافات ندارد با جهت ديگر و آن اينكه امام در يك سطح ديگرى كه سطح معنويت و امامت است،مىدانسته كه عاقبتبه كربلا نزول خواهد كرد و در همان جا شهيد خواهد شد.
ه.امام پس از برخورد با«حر»و در كربلا در چند جا اعلام انصراف كرده است.اين اعلام انصراف به چه معنى است؟قبلا گفتيم كه اعلام انصراف امام،انصراف از رفتن به كوفه و از داوطلبى تشكيل حكومت كوفه بود نه انصراف از دفاع مقدس امتناع بيعت،و نه انصراف از قيام مقدس اعتراضى امر به معروف و نهى از منكر.بر خلاف عقيده آقاى صالحى،امام پس از سقوط كوفه، از دو هدف ديگرش دستبر نداشت و امتناع از بيعت و همچنين اعتراض به حكومت را تنها در زمينه زعامت مفيد نمىدانست،به خطر ايندو هم كاملا واقف بود ولى مىخواست پيام خود را و اعلام جرم خود را و جواب«نه»به بيعت را با خون خود بنويسد كه هرگز پاك نشود.
و.بديهى است كه از نظر عامل دعوت كوفيان،قيام امام يك قيام ابتدايى است،بلكه از اين جهت اقدام براى به دست گرفتن زمام امور است و تنها جنبه شورش بر ضد حكومتبراى تضعيف يا اصلاح نيست.يعنى طبق عامل نهى از منكر،هدف بايد اصلاح باشد خواه به صورت تضعيف يا سقوط حكومت،و خواه به صورت اصلاح حكومت.
ز.معلوم شد به موجب هر يك از اين عاملها امام يك وظيفه مخصوص دارد.و ضمنا معلوم شد كه به اعتبار هر يك از عاملها نهضت امام ارزش مخصوصى پيدا مىكند.به موجب عامل دعوت و احتمال موفقيت كه حداكثر 50% است،ارزش نهضت همين قدر است كه امام با پيدايش يك فرصت احتمالى،نمىنشيند و فرصت را از دست نمىدهد،و ضمنا نظر و تز امام راجع به حكومت كه در نامه به اهل كوفه توسط مسلم و در خطبه بيضه پيداست،روشن مىشود.و از نظر عامل بيعت كه تا آن وقتحتى مردم كوفه اعلام نصرت نكرده بودند ارزش كار امام در اين حد است كه تقاضاى يك حكومت نيرومند و خونخوارى را براى بيعت نمىپذيرد و حاضر مىشود خونش را بريزند و بيعت نكند.به موجب اين عامل اگر حكومت كارى به او نمىداشت و از او چيزى نمىخواست،امام هم كارى به كار آنها نداشت،و به موجب عامل اول اگر مردم كوفه اعلام آمادگى نمىكردند،امام ياغى نمىشد و بسا كه بيعت هم مىكرد.به هر حال عامل امتناع از بيعت،ارزش بيشترى از عامل پذيرش دعوت دارد زيرا در عامل پذيرش دعوت،چند در صدى احتمال جان به سلامتبردن به علاوه موفقيت در زمامدارى و ساقط كردن حريف وجود دارد ولى در عامل امتناع از بيعت در روزهايى كه شروع شد احتمال قريب به يقين كشته شدن بود.اما عامل امر به معروف و نهى از منكر كه خود امام هم زياد به آن استناد كرده و در آن موارد نامى از امتناع بيعتيا پذيرش دعوت نبرده است،از هر دو عامل اول ارزش بيشترى دارد زيرا به موجب اين عامل به هر حال امام خود را با حكومت وقت درگير كرده است و اين درگيرى از نوع هجوم بوده و از طرف خود او شروع شده است نه از ناحيه مردم و نه از ناحيه حكومت.به موجب اين عامل،امام،مهاجم و معترض است نه مدافع،كارش عمل ابتدايى است نه صرفا عكس العمل منفى در مقابل تقاضاى بيعت و يا عكس العمل مثبت در مقابل تقاضاى همكارى براى تشكيل حكومت.به موجب اين عامل خواه ومتبيعتبخواهد و يا نخواهد،او معترض و طرفدار تغيير وضع موجود است.خواه مردم كوفه او را بپذيرند و يارى كنند و يا نپذيرند و يارى نكنند،باز هم او معترض و طرفدار تغيير است.و از اين نظر است كه فوق العاده ارزنده است و درس است و آموزنده است.
پس اين سه عامل،هم از نظر وظيفه و عكس العملى كه براى امام ايجاب مىكند،و هم از نظر ارزندگى و اهميت و قابليتبزرگداشت،و هم از نظر آموزندگى و درسى با هم تفاوت دارند،و چنانكه قبلا مكرر گفتيم،از نظر اين منطق،انقلاب است و امام طرفدار توسعه انقلاب است.
پىنوشتها:
1- بلكه مىتوان گفتسه نوع ماهيت مىتوان فرض كرد:ماهيت تقوايى،ماهيت هجومى و قيامى،و ماهيت پاسخگويى به يك نداى مقدس،كه ماهيت تعاونى دارد.امام از نظر عامل بيعت،عكس العمل كار بود آنهم عكس العمل منفى،از نظر عامل دعوت،عكس العمل كار بود اما عكس العمل مثبت،و از نظر عامل امر به معروف،آغازگر بود و مهاجم.
2- همان طورى كه در سخنرانيهايى كه در دانشگاه ادبيات تهران و دانشگاه اهواز در محرم 1392 تحت عنوان«تحليلى از قيام عاشورا»گفتيم،حوادث اجتماعى مانند حوادث طبيعى و مادى،شناخت آنها نيازمند به نوعى تجزيه و تحليل به عناصر اوليه است كه سازنده آن حادثه است.چيزى كه هست پديدههاى مادى در يك لابراتوار قابل تجزيه و بار ديگر تركيب است ولى پديدههاى تاريخى را صرفا با قدرت منطق و در لابراتوار منطق مىتوان تجزيه و تحليل كرد.تحليل حادثهاى مانند قيام عاشورا به اين است كه سه نوع عنصر در آن شناخته شود:اول انگيزهها يعنى عواملى كه در محيط رخ داد كه بالقوة مىتوانست منشا يك حركتيا هضتشود و يا احيانا موجى ايجاد بكند.از لحاظ اين عنصر بايد عوامل محيط را از جنبه اخلاقى،سياسى،اقتصادى،و غيره و جريانات خاص انسانى آن محيط را به دست آورد.عنصر دوم،عكس العملى كه قهرمان نهضتيعنى امام حسين عليه السلام در حادثه عاشورا در برابر هر يك از عوامل فوق نشان داد كه البته اين جهتبستگى زيادى دارد به شخصيت امام،و با عوض شدن و جانشين شدن شخصيت ديگر،يعنى اگر شخص ديگر به جاى امام مىبود اى بسا كه عكس العمل ديگرى ابراز مىداشت.در اين مرحله است كه ما هدفهاى امام را كه با شخصيت معنوى او بستگى دارد،در اين حادثه بايد بررسى كنيم.عنصر سوم،روش و متد امام است در اين عكس العمل،كه خود عكس العمل ماهيتش اين است كه امام اهداف مشخصش در برابر آن حادثه چه بوده است.پس معنى روش امام اين است كه مثلا روش امام در امتناع از بيعت چه بوده و تا چه حد مىخواسته مقاومت كند و در چه حد احيانا تسليم مىشد و يا اصلا تسليم نمىشد آنچنانكه از سخنان خود امام بر مىآيد،و روشش از نظر اجابت دعوت مردم كوفه و به دست گرفتن حكومت چه بود و در چه حد بود و آيا مانند امتناع از بيعت تا آخرين قطره خون حاضر بود فدا كند يا پس از بهم خوردن وضع كوفه حاضر بود از اين هدف دستبر دارد،كه البته شق دوم صحيح است،و روشش از نظر عامل سوم حتى از عامل اول هم شديدتر بود،بالاتر از كشته شدن بود،در حد توسعه انقلاب و دامنه خونريزى بود.در اينجا منطقش منطق شهيد بود،منطق يك نفر انقلابى بود.منطقش در امتناع از بيعت،منطق يك انسان با شرف بود و نه بيشتر،و منطقش در مقابل عامل دعوت،منطق يك سياستمدار ورزيده و صالح بود،و منطقش در مقابل عامل سوم منطق شهيد بود.
3- نهج البلاغه،خطبه 72.[حقا شما مىدانيد كه من از همه مردم به خلافتشايستهترم.به خدا سوگند تا زمانى كه امور مسلمين به سلامتباشد و جز به شخص من ستم نشود راه مسالمت مىپويم.]
4.بيعتى كه امام حسين را بدان مكلف مىكردند تصويب ولايتعهد بود،با بيعت على عليه السلام و ائمه ديگر كه تسليم اكثريتخاطى بود فرق داشت.
5- بعدها منكراتى كه موجب نهى از منكر و قيام شد شرح داده خواهد شد،ولى جمله«و اسير بسيرة جدى و ابى»با توجه به آنچه در آن ايام به نام«سيره شيخين»مطرح بوده كه على و خاندانش آنرا قبول نداشتهاند،عطف به انحرافاتى هم كه از زمان شيخين شروع شده هست، از قبيل تقسيم[بيت المال]به غير سويه،و از قبيل تحقير نماز به عنوان خير العمل،و از قبيل مطلق اجتهادهاى(به اصطلاح)روشنفگرانه عمر.دو جريان انحرافى وجود يافتيكى عمرى و ديگر عبد الله عمرى.انحراف عمرى،اقبال به جهاد منهاى عبادت يعنى سنگين كردن كفه برونگرايى و عملى عينى و سبك كردن كفه معنوى بود.انحراف عبد الله عمرى،بر عكس، سنگين كردن كفه عبادت و تحقير كارهاى سخت دنيايى و جهادى بود كه در نتيجه نه جهاد، جهاد بود و نه نماز،نماز.اما امام حسين در شب عاشورا:«لهم دوى كدوى النخل».و در روز عاشورا:«ذكرت الصلاة جعلك الله من المصلين».
6- [نويسنده كتاب شهيد جاويد]
7.[خلافت را چون توپ به يكديگر پاس دهيد و آن را نزد اولاد خود به ارث نهيد.هان سوگند به آنكه ابوسفيان به او سوگند مىخورد نه بهشتى در كار است و نه دوزخى.]
8.اما اينكه در نمره6 يادداشتهاى«نهضتحسينى»از كتاب آقاى صالحى از رجال كشى و از الامامة و السياسة نقل كرديم كه امام به او نوشت:«لا اريد لك حربا و لا عليك خلافا»ناظر به زمان حال بود و قطعا امام در زمان معاويه و براى آن زمان چنين قصدى نداشت.
9- [اينان براى من ايجاد وحشت كردهاند،و اينها نامههاى دعوت كوفيان است كه اكنون به قتل من كمر بستهاند،و چون دستبه خون من بيالايند و حرامى را نگذارند جز اينكه مرتكب شوند،خداوند كسى را بر انگيزد تا همه را قتل عام كند تا آنجا كه از كهنه رگل زنان بى ارزشتر خواهند شد.]
10.لهوف،ص 42.[سپس به خدا سوگند جز زمان اندكى به اندازه زمان سوار شدن بر اسب نمانيد تا اينكه اين آسياب به گردش آيد و شما را در تنگناى محور خويش گيرد.]
11.[خود را آماده بلا كنيد،و بدانيد كه خداوند حافظ و رهايى بخش شما از دشمنان است،و دشمنانتان را به انواع بلا كيفر خواهد داد.]
12- [اما بعد،سپاس خدايى راست كه پشت دشمن جبار و گردنكش تو را شكست،همان دشمنى كه بر اين امتشوريد و زمام حكومتش را ربود،و دارايىاش را غصب كرد،و بدون رضايتشان بر آنها فرمانروايى كرد،سپس خوبانشان را كشت،و اشرارشان را باقى داشت،و اموال خدا را ميان گردنكشان و ثروتمندانشان دستبه دست گردانيد.از رحمتخدا دور باشد چنانكه قوم ثمود دور شدند.راستى كه ما رهبر نداريم،به سوى ما بشتاب،اميد آنكه خداوند ما را به دستشما گرد حق جمع آورد.]
13.ارشاد مفيد،ص 214 با كمى اختلاف.[من برادر و عمو زاده و شخص مورد اطمينان خود از ميان خاندانم را به سوى شما گسيل داشتم...و به جان خودم سوگند كه مقام رهبرى را نسزد مگر آن كس كه عامل به كتاب خدا و قائم به دادگرى و حاكم و عامل به دين خدا باشد.]
14.نهج البلاغه،خطبه 90.[زيرا ما با امرى روبرو هستيم كه چندين رنگ و چهره دارد.]
15.نهج البلاغه،خطبه 3.[و اگر حضور مردم نبود و حجتخدا با وجود ياور بر من تمام نمىشد،ريسمان حكومت را بر كوهان شترش رها مىساختم،و پايان خلافت را با جام آغازش سيراب مىكردم(كنايه از آنكه دست از اقدام و قبول مىداشتم چنانكه در آغاز بداشتم).]
16- انفال/42.[تا هر كس كه هلاك(گمراه)يا زنده(هدايت)مىشود از روى دليل باشد.]
17.قصص/21 و 22.[پس(موسى عليه السلام)از آن ديار ترسان و نگران بيرون شد و گفت: پروردگار من!مرا از گروه ستمگران رهايى بخش.و چون به سوى مدين حركت نمود گفت: اميد آنكه پروردگارم مرا به راه راست رهنما باشد.]
18.قصص/20.[سران قوم جلسه كرده و تصميم دارند كه تو را بكشند،پس بگريز كه من خير خواه توام.]
19.لهوف،ص29.[بنى اميه مالم را گرفتند صبر كردم،به آبرويم لطمه زدند صبر كردم،و خواستند خونم را بريزند پس گريختم.]
20- [اگر شتاب نكنم دستگير مىشوم.]
21.ارشاد مفيد،ص 218.[و نتوانستحجخود را به پايان رساند مبادا در مكه دستگير شده و به نزد يزيد بن معاويه فرستاده شود.]
22- احزاب/23.
23- [و اگر قضاى الهى مانع رسيدن ما به آرزويمان شود،البته آن كس كه نيتش حق بوده و باطنش به تقوا آراسته باشد متجاوز به حساب نيايد.]
24.[مرگ بر فرزند آدم جاى دارد...و از پستى دنياست كه سر مبارك يحيى بن زكريا به نزد يكى از بدكاران بى اسرائيل هديه گرديد.]