3- ياد داشت در باره نهضت‏حسينى

1.آقاى صالحى نجف آبادى در مقدمه كتاب خود (1) مى‏گويند:

«در موضوع حادثه كربلا دو نوع اظهار نظر افراطى و تفريطى شده است.يكى اينكه قيام حسينى يك انقلاب نارس و يك شورش حساب نشده و يك كودتاى نافرجام بوده و نظم عمومى را به هم مى‏زده و طرف ناچار شده براى حفظ نظم عمومى،قيام را سركوب كند و به حكم دستور پيغمبر كه هر كس بخواهد ميان امت اسلام تفرقه بيندازد با شمشير سركوبش كنيد،او را سركوب كرده‏اند.

دسته دوم مى‏گويند:حسين بن على عليه السلام به دستور خاص و مخصوص خود،خود را به كشتن داده و راز اين قضيه را كسى نمى‏داند.»

اولا به قول دسته اول فرضا انقلاب حسينى را نارس و حساب نشده فرض كنيم دليل نمى‏شود كه از آن به اخلال به نظم عمومى تعبير كنيم و عمل مخالفين آن را نيز تصحيح كنيم،زيرا در موردى كه حكومت فاسد است و فقط به دليل عدم امكانات،شخص نبايد قيام كند،دليل نمى‏شود كه در صورت قيام،كشتن او از طرف هيئت‏حاكمه جايز باشد.

ثانيا شق سومى در كار است و آن اينكه امام حسين به حكم دستورهاى كلى اسلام قيام كند. اين گونه قيامها مشروط به اين نيست كه شرايط آنچنان فراهم باشد كه به ثمر رسيدن قطعى باشد،احتمال به ثمر رسيدن هم كافى است.به علاوه در صورت به ثمر نرسيدن هم ضررى به اسلام وارد نمى‏آمده بلكه جامعه را يك قدم به سوى ثمر و نتيجه نزديك كرده است.از كلمات خود امام هم همين ترديد بر مى‏آيد،چنانكه از جمله‏اى كه در جواب‏«فرزدق‏»شاعر هنگام خروج امام از مكه فرمود كه‏«و ان حال القضاء دون الرجاء فلن يتعد من كان الحق نيته و التقوى سريرته‏» (2) [آشكار است].

شق چهارم اين است كه با علم به كشته شدن قيام كرد،ولى علم به كشته شدن غير از علم به ثمر نرسيدن و بى نتيجه ماندن است.زيرا اگر نتيجه منحصر باشد به به دست گرفتن زعامت، با كشته شدن،نهضت عقيم مى‏ماند،اما اگر هدف،متزلزل كردن حكومت اموى و تفكيك آنها از اسلام و احياء سنت امر به معروف و نهى از منكر باشد،كشته شدن مساوى بى ثمر ماندن نيست (3) .اگر چنين قيامى كه پشت‏سرش قيامهاى ديگر صورت گرفت نمى‏بود،اسلام و امويت آنچنان بهم آميخته مى‏شد كه تفكيك آنها ممكن نبود و با زوال امويها اسلام نيز از ميان رفته بود.

2.در باره علل قيام حسين عليه السلام كه بحث مى‏شود،گاهى از ناحيه امام بحث عنوان مى‏شود كه انگيزه‏اش چه بود؟و گاهى از طرف دشمن مطلب عنوان مى‏شود كه انگيزه فشار آنها بر حسين بن على عليه السلام چه بود؟آقاى صالحى انگيزه فشار را سه چيز دانسته است:

الف.تثبيت‏حكومت‏به واسطه اخذ بيعت.بيعت امام براى يزيد ارزش فوق العاده داشت و بيعت نكردن او ضرر فراوان داشت.بيعت نكردن امام در شرايط آن روز كه يك حكومت ديكتاتورى بيست‏ساله سقوط كرده بود فوق العاده هيجان آور بود.

ب.عقده حقارت كه از سخنان يزيد در وقت آوردن سر امام به حضورش پيداست كه تمسك كرد به آيه «قل اللهم مالك الملك...» (4) .

ج.حس انتقامجويى كه مربوط مى‏شود به جريانات گذشته بنى هاشم و بنى اميه.عمل جگر خوارگى هند و عكس العملهاى مختلف ابو سفيان در طول تاريخ گواه بر مطلب است.جنگ بدر احقادى در بنى اميه به وجود آورد.اشعار يزيد:(ليت اشياخى ببدر شهدوا...)گواه مطلب است (5) .

3.مقايسه وضع امام حسين بعد از معاويه و استغاثه و استمداد مردم براى بيعت،با وضع حضرت امير بعد از قتل عثمان و طلب بيعت مردم.ايضا مقايسه خود اين مردم با خود آن مردم.

4.به عقيده آقاى صالحى در قيام ابتدايى بايد احتمال شكست از احتمال موفقيت كمتر باشد و گرنه جايز نيست،ولى در قيام دفاعى احتمال موفقيت هر اندازه ضعيف باشد مشروع است.

ايشان تمام اهميت را در ناحيه احتمال ذكر كرده‏اند كه اگر ظن غالب باشد جايز است و الا جايز نيست،در صورتى كه عمده جانب محتمل است.بعضى از محتملها اگر احتمال موفقيت نود درصد هم باشد در مقابل احتمال از دست دادن جايز نيست ولى بعضى محتملها اگر احتمال موفقيت فوق العاده ضعيف هم باشد باز هم قيام جايز است.

5.به عقيده آقاى صالحى قيام امام با تهاجم دستگاه حاكمه شروع شده و چهار مرحله داشته است:

الف.از وقتى كه به مكه رفت تا وقتى كه تصميم داشت در مكه بماند.

ب.از هنگامى كه تصميم گرفت‏به كوفه برود تا برخورد با حر رياحى.

ج.از برخورد با حر تا شروع جنگ.

د.مرحله جنگ.

از اين چهار مرحله،مرحله اول و سوم و چهارم دفاعى بوده،و مرحله دوم نيمه دفاعى و نيمه ابتدايى بوده است.

6.آقاى صالحى در صفحه 64 كتاب خود(نسخه خطى)مدعى مى‏شود كه قبل از تقاضاى بيعت از امام،امام قصد مخالفت نداشت و اگر چنين تقاضايى از او نمى‏كردند او هرگز قيام نمى‏كرد همچنانكه در زمان معاويه نكرد و در نامه‏اى كه رجال كشى طبع نجف ص‏49 و الامامة و السياسة جلد 1 ص 181 نقل كرده‏اند،امام در آخر نامه خود نوشته است:«و ما اريد لك حربا و لا عليك خلافا» (6) و فرقى ميان دو حكومت[معاويه و يزيد]نيست.

جواب اين است كه اولا ميان دو حكومت از نظر شرايط قيام كه دومى حكومتى نو بنياد بود و سكوت در مقابل او مداهنه تلقى مى‏شد بر خلاف حكومت معاويه،و هم از نظر شرايط واقعى كه حكومت معاويه حكومت‏بى دين و عاقلى بود بر خلاف حكومت‏يزيد،و لهذا حكومت‏يزيد بيشتر از معاويه تحت تاثير مسيحيها بود،[تفاوت بود.]ثانيا[اين امر]با جمله خود امام كه فرمود:«و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد»كه در صفحه‏36 كتاب خود از مقتل خوارزمى،جلد 1 صفحه 184 نقل كرده منافات دارد.[از اين جمله]معلوم مى‏شود خود امام،يزيد را با معاويه متفاوت مى‏دانسته است.

7.در صفحه 67،از مقتل خوارزمى نقل مى‏كند كه امام در مذاكراتش با محمد ابن حنفيه فرمود:«لو لم يكن فى الدنيا ملجا و لا ماوى لما بايعت‏يزيد بن معاوية‏».اين جمله تصميم قاطع امام را بر عدم بيعت مى‏رساند،و اين با آنچه آقاى صالحى مى‏گويد كه امام در اواخر حاضر بود بيعت كند منافات دارد.

8.در صفحه 70 مقايسه مى‏كند خروج امام را از مدينه به مكه،با مهاجرت محرمانه پيغمبر اكرم از مكه به مدينه.

9.در كتاب آقاى صالحى دو مطلب خيلى به چشم مى‏خورد.يكى اينكه خون تا حد امكان نبايد ريخته شود و امنيت‏بايد محفوظ بماند.دوم اينكه موفقيت منحصر است‏به تغيير فورى حكومت و به دست گرفتن زعامت.

10.در صفحه‏76 از مقتل خوارزمى،صفحه‏76 نقل مى‏كند كه امام در جواب ابن عباس فرمود:

يا ابن عباس فما تقول فى قوم اخرجوا ابن بنت رسول الله من وطنه و داره و موضع قراره و مولده و حرم رسوله و مجاورة قبره و مسجده و موضع مهاجرته،و تركوه خائفا مرعوبا لا يستقر فى قرار و لا ياوى الى وطن يريدون بذلك قتله و سفك دمه (7) .

11.در صفحه‏79 از تاريخ يعقوبى،جلد 2 صفحه 235 نقل مى‏كند كه ابن عباس در جواب نامه تشكر آميز يزيد از بيعت نكردن با ابن زبير نوشت:

و ما انس من الاشياء فلست‏بناس اطرادك الحسين بن على من حرم رسول الله الى حرم الله و دسك اليه الرجال تغتاله فاشخصته من حرم الله الى الكوفة (8) .

اين قسمت مؤيد نقل معروف‏«طريحى‏»است كه سى نفر مامور بودند كه امام را ترور كنند،و مؤيد اين است كه امام با عدم اعتماد به مردم كوفه چاره‏اى نداشت از اينكه به طرف كوفه برود و به گفته آنها ترتيب اثر بدهد.

همچنين از ارشاد مفيد،صفحه‏199 نقل مى‏كند كه امام در جواب فرزدق شاعر مى‏گويد:«لو لم اعجل لاخذت‏» (9) .

شيخ مفيد گفته است:«و لم يتمكن من تمام الحج مخافة ان يقبض عليه بمكة فينفذ به الى يزيد بن معاوية‏» (10) .

ايضا به نقل مقتل خوارزمى،جلد 1 ص‏226 امام در جواب ابو هره ازدى فرمود:«ان بنى امية قد اخذوا مالى فصبرت،و شتموا عرضى فصبرت،و طلبوا دمى فهربت‏».

آقاى صالحى مى‏گويد اينها مربوط است‏به اينكه امام قصد كوفه براى تشكيل حكومت داشت. ولى به نظر مى‏رسد مربوط است‏به امتناع شديد از بيعت و عدم امنيت در مكه.

12.امام مى‏خواست زمام را به دست گيرد.

در نامه‏اى كه توسط مسلم فرستاد نوشت:«و لعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب و القائم بالقسط و الدائن بدين الحق‏».

در خطابه‏اى كه در مقابل حر و اصحابش ايراد كرد فرمود:«و نحن اهل البيت اولى بولاية هذا الامر من هؤلاء المدعين ما ليس لهم و السائرين فيكم بالجور و العدوان‏» (11) .

زهير بن القين نيز در خطابه روز عاشورا سخن از ناشايستگى امويان و شايستگى حسين عليه السلام در ميان مى‏آورد.

13.به عقيده آقاى صالحى پس از برخورد با حر،امام وظيفه‏اش عوض شد.در اين مرحله تمام كوشش امام حفظ جان خودش و بر قرارى صلح بود و لهذا به آنها فرمود:«و ان لم تفعلوا و كنتم لمقدمى كارهين و لقدومى عليكم باغضين انصرفت منكم الى المكان الذى جئت منه اليكم‏» (12) .

در اينجا چند سؤال است.اول اينكه فرض اين است كه امام در مكه نيز مثل كوفه امنيت جانى نداشت.ثانيا آيا اگر امام بيعت مى‏كرد و لو به وسيله حر با ابن زياد،باز هم متعرض امام مى‏شدند يا آزادش مى‏گذاشتند و يا حداكثر او را نزد يزيد مى‏بردند؟چرا امام كه به قول صالحى طرفدار صلح بود،به خاطر صلح،در اين شرايط سخت‏بيعت نكرد؟

عين اين مطلب در باره جواب امام به عمر بن سعد نيز هست كه طبرى و ارشاد مفيد و الاخبار الطوال نقل كرده‏اند كه فرمود:«فاما اذ كرهتمونى فانا انصرف عنكم‏» (13) .

همچنين جمله امام در خطبه عاشورا:«ايها الناس اذ كرهتمونى فدعونى انصرف الى مامنى من الارض‏» (14) .مخاطب امام در اين جمله‏ها ظاهرا فقط مردم كوفه‏اند نه حكومت‏يزيد.

در صفحه 88 از ذخائر العقبى ص‏149 و تاريخ ابن عساكر جلد 4 صفحه 334 و سير النبلاء صفحه‏209 نقل مى‏كند كه امام به آنها فرمود:«الا تقبلون منى ما كان رسول الله يقبل من المشركين؟كان اذا جنح احدهم للسلم قبل منه.قالوا:لا» (15) .

اين جمله بسيار مستبعد است‏خصوصا با توجه به اينكه مفاد«ان جنحوا للسلم‏»معلوم نيست صلح باشد،بلكه ظاهرا مقصود تسليم است،و از گفته‏هاى امام بر مى‏آيد كه هيچ گاه حاضر به تسليم نشده است.

14.در صفحه 93 قول طبرى را قبول مى‏كند كه واقعا امام سه پيشنهاد كرد:

الف.باز گشت‏به حجاز(با آنكه حجاز مامن نبود:لو ترك القطا لنام (16) .

ب.كوچ كردن به يكى از سر حدات.

ج.ملاقات با يزيد.

15.آقاى صالحى با اتكاء به آنچه از سيد مرتضى در تنزيه الانبياء و شيخ طوسى در تلخيص الشافى نقل مى‏كند مدعى است كه:

الف.امام پس از اطلاع از جريان كوفه و شكست نيروهاى عراق و عدم امكان مراجعت‏به حجاز مايل بود با يزيد ملاقات كند.

ب.اميد اينكه ملاقات با يزيد كار را به مسالمت‏حل كند وجود داشت.ولى آقاى صالحى توضيح نمى‏دهد كه با بيعت‏يا بدون بيعت.شق اول را امام قبول نمى‏كرد و شق دوم را يزيد.

ج.يزيد نسبت‏به امام از ابن زياد ملايمتر بود،و در حقيقت مايل به كشتن امام نبود و امر به قتل امام نكرده بود.

د.امام يقين داشت كه اگر تسليم ابن زياد بشود ذليلانه كشته مى‏شود.

نتيجه همه اينها اين است كه امام هيچ گونه راه فرارى نداشت،قبل از شنيدن جريان كوفه اميد پيروزى داشت،اين اميد زياد هم بود،بعد از اين جريان حاضر شد به حجاز برود، نگذاشتند،حاضر شد نزد يزيد برود نگذاشتند،بنا بر اين راهى جز كشته شدن نداشت،امر دائر بود كه ذليلانه به دست ابن زياد كشته شود يا غير ذليلانه،او راه غير ذليلانه را اختيار كرد ولى‏«مسلم‏»گول امان ابن زياد را خورد و ذليلانه كشته شد!بنا بر اين هيچ شان و مقام و حماسه‏اى براى امام باقى نمى‏ماند!

آقاى صالحى مى‏نويسد اگر به امام اجازه مى‏دادند كه به شام برود مى‏رفت و بيعت هم مى‏كرد و اين بيعت ضررى نداشت.امام وقتى بيعت نكرد كه خيال مى‏كرد مى‏تواند خلافت را از يزيد بگيرد اما وقتى كه ديد نمى‏تواند،حاضر بود بيعت هم بكند.و مدعى است كه امام سجاد بعدها با يزيد به وسيله مسلم بن عقبه بيعت كرد.(اين منافات دارد با آنچه در نمره 5 و نمره 7 نقل كرديم.)16.نامه اكابر اهل كوفه به امام حسين به اين مضمون است:

اما بعد فالحمد لله الذى قصم عدوك الجبار العنيد الذى انتزى على هذه الامة فابتزها امرها، و غصبها فيئها،و تامر عليها بغير رضى منها،ثم قتل خيارها،و استبقى شرارها،و جعل مال الله دولة بين جبابرتها و اغنيائها،فبعدا له كما بعدت ثمود،انه ليس علينا امام فاقبل لعل الله يجمعنا بك على الحق.

اين نامه را طبرى،الامامة و السياسة،كامل ابن اثير،ارشاد مفيد،مقتل خوارزمى و غيره نقل كرده‏اند.

مضمون همين نامه كه محرك و انگيزه رجالى از قبيل سليمان بن صرد و حبيب بن مظهر و غيره بود مى‏تواند عامل محرك امام حسين عليه السلام به شمار رود و چنين بوده است. خطابه امام در مقابل اصحاب خود و اصحاب حر در ذو حسم مؤيد همين معنى است.

17.آقاى صالحى از الاخبار الطوال ص 210 و ارشاد مفيد ص 182 نقل مى‏كند كه اولين نامه اهل كوفه در دهم رمضان به امام رسيد يعنى تقريبا پس از حدود يك ماه از ورود امام به مكه.

18.آقاى صالحى مى‏نويسد مسلم در 15 رمضان عازم كوفه شد و پنجم شوال وارد كوفه شد(مروج الذهب،جلد 2 ص‏86)،يك ماه و هفت روز بررسى كرد و در 12 ذى القعده به امام گزارش كرد.(ارشاد مفيد ص 201)و على القاعده نامه مسلم پس از حدود 14 روز يعنى 27 ذى القعده به امام رسيده است.

آيا امام در هشتم ذى الحجة حركت كرده است؟

19.در ص 161 نامه‏اى به نقل تذكره سبط و تاريخ ابن عساكر از يزيد به ابن عباس نقل مى‏كند كه معلوم مى‏شود يزيد از روابط مكه و كوفه كاملا آگاه بوده و ضمنا نصيحت و پيش بينى كرده است.

20.آقاى صالحى در صفحه‏176 مى‏گويد:«از جمله امام:«فهلا لكم الويلات تركتمونا و السيف مشيم،و الجاش طامن،و الراى لما يستحصف‏» (17) فهميده مى‏شود كه امام با اطمينان به يارى كوفيان آمده است،و اگر قبلا عدم آمادگى خود را اعلام مى‏كردند امام چنين تصميمى نمى‏گرفت و به كوفه نمى‏آمد.

پس اولا امام به قصد كربلا و به قصد كشته شدن نيامد.

ثانيا امام مطمئن شده بود به يارى كوفيان.

ثالثا اگر اين اطمينان پيدا نشده بود هرگز به كوفه نمى‏آمد،كار ديگرى مى‏كرد،مثلا بيعت مى‏كرد و تسليم مى‏شد!(ولى اين استنتاجها غلط است.آمدن امام به كوفه از باب اقل الخطرين يا الخطرات بود.اين جمله‏ها از نظر تكليف خود مردم كوفه است نه از نظر تصميم امام.)

21.آقاى صالحى مى‏نويسد منشا اين تصور كه امام از اول به قصد كربلا و براى كشته شدن بيرون آمده است پنج چيز است:

الف.سر قبر پيغمبر اكرم خواب ديد.

ب.حديث‏«ان الله شاء ان يراك قتيلا».

ج.خطبه‏«خط الموت على ولد ادم‏».

د.خطبه‏اى كه در آن اين جمله است:«لا ارى الموت الا سعادة...».

ه.حديث منسوب به ام سلمه و داستان خاك و شيشه.

اما داستان خواب را خوارزمى از ابن اعثم كوفى نقل كرده است كه قابل اعتماد نيست و ديگران مثل امالى صدوق(به نقل بحار،جلد 10)كه از محمد بن عمر بغدادى نقل كرده،تحت تاثير ابن اعثم كوفى بوده‏اند (18) .و همچنين روضة الصفاء،روضة الشهداء،تسلية المجالس محمد بن ابيطالب حسينى،نفس المهموم،ناسخ التواريخ،همه بلا واسطه يا مع الواسطه به ابن اعثم اعتماد كرده‏اند.

22.آقاى صالحى مدعى است كه خطبه‏«خط الموت...فمن كان باذلا فينا مهجته...»

را به اين ترتيب و با ذكر اينكه هنگام حركت از مكه انشاء شده است فقط لهوف نقل كرده است.در مقتل خوارزمى با اختلافى در الفاظ آمده است ولى نوشته است كه اين خطبه را امام در روز عاشورا انشاء فرمود و جمله‏«فمن كان باذلا فينا مهجته‏»اصلا در آنجا نيست.به علاوه آنچه خوارزمى آورده اين است:

ايها الناس خط الموت على بنى آدم كمخط القلادة على جيد الفتاة.و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف،و ان لى مصرعا انا لاقيه.كانى انظر الى اوصالى تقطعها وحوش الفلوات غبرا و عفرا قد ملات منى اكراشها،رضى الله رضانا اهل البيت،نصبر على بلائه ليوفينا اجور الصابرين،لن تشذ عن رسول الله لحمته و عترته و لن تفارقه اعضاؤه و هى مجموعة له فى حظيرة القدس تقر بها عينه و تنجز فيهم عدته (19) .

23.اثبات الوصية مسعودى ص‏139 روايت معروف ام سلمه و قارورة و ارائه دادن ابا عبد الله صحنه كربلا را به ام سلمه نقل مى‏كند.آقاى صالحى اين جريان را با جريان عادى زندگى امام منافى مى‏داند و اين روايت را رد مى‏كند.

24.آقاى صالحى در صفحه‏196 مكرر كتاب خود پس از انكار روايت اثبات الوصية روايات زيادى را كه حكايت مى‏كند رسول خدا مقدارى از تربت‏به ام سلمه داد كه آن را به عنوان علامت‏شهادت امام حسين نگهدارى كند نقل و قبول مى‏كند.

25.يكى از سؤالات مهم اين است كه چرا امام پس از وصول خبر شهادت مسلم در كوفه و تسلط ابن زياد،باز هم حركت‏به كوفه را ادامه داد؟مخصوصا پس از استماع خبر شهادت مسلم اين آيه را خواند: «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا» (20) .

26.يكى ديگر اين است كه اگر به قول آقاى صالحى امام حتى الامكان از ريختن خون پرهيز داشت و علت تسليم نشدن اين بود كه به هر حال به دست پسر ياد كشته مى‏شد،چرا از كشته شدن ياران و فرزندان خود جلو گيرى نكرد؟براى عباس بن على و برادران او امان آمد،ديگران نيز به نص خود امام كسى به آنها كار نداشت،چرا امام حاضر شد كه آنها هم كشته شوند؟به علاوه اگر امام تسليم ابن زياد مى‏شد صدها نفر از مردم كوفه كه در لشكر ابن زياد بودند كشته نمى‏شدند.آن هم نوعى خونريزى بود.

27.امام پس از آنكه پيك مخصوص از كوفه مى‏رسد(از طرف محمد اشعث و به وصيت مسلم) ،در ميان مردم خطبه مى‏خواند و عده‏اى را كه به طمع آمده‏اند و وسط راه ملحق شده‏اند بر مى‏گرداند ولى خود همچنان به طرف كوفه مى‏رود،چرا؟

28.آقاى صالحى بر خورد با«حر»را از آن جهت مرحله تازه‏اى مى‏خواند كه‏«حر»ماموريت دارد امام را دست‏بسته تسليم ابن زياد كند،و با اين طرز ورود به كوفه احتمال هيچ گونه مساعدتى از ناحيه مردم وجود ندارد.

29.آقاى صالحى از الاخبار الطوال ص 227 نقل مى‏كند كه پس از آنكه نامه معروف ابن زياد-كه راه را منحصر كرده بود به تسليم يا شهادت-به عمر سعد،به امام ابلاغ شد،فرمود: «فهل هو الا الموت؟فمرحبا به‏» (21) .

30.آقاى صالحى مى‏نويسد(تقريبا)در آخر روز پنجم محرم فرمان ابن زياد رسيد كه حسين بايد بيعت كند تا بعد در باره او تصميم بگيريم،و تقريبا در آخر روز ششم جواب امام كه هرگز تسليم نمى‏شوم به او ابلاغ شده است،و در آخر روز هفتم دستور رسيده است كه آب را بر حسين و اصحابش ببند.

31.آيا نمى‏توان گفت كه پيشنهاد امام به اينكه از كوفه مراجعت كند،پس از آنكه خود به پاى خود آمده است،براى اين بوده كه انقلاب را شديدتر كند و دامن بزند؟همانطور كه شمر آنگاه كه ابن زياد مى‏خواست پيشنهاد عمر سعد را بپذيرد گفت اگر حسين از چنگال تو خلاص شود او قويتر و تو ضعيفتر خواهى بود.

32.يكى ديگر از مطالب و سؤالات اين است كه امام چرا به مردم بصره نامه نوشت و آنها را دعوت كرد؟آيا اين دعوت جز دعوت به قيام عليه حكومت‏بود؟آيا جز نوعى دعوت به شورش و انقلاب بود؟بالاتر اينكه چرا شب عاشورا حبيب بن مظهر را به ميان بنى اسد براى دعوت آنها فرستاد؟چرا برادران و فرزندان و ياران خاص خود را در شب عاشورا الزام به رفتن نكرد كه خونى نريزد؟

33.عجيب است كه آقاى صالحى كه در تمام كتابش كوشش دارد كه ابتدايى بودن قيام حسينى را نفى كند،در صفحه‏299 بخش چهارم پس از آنكه اوضاع حكومت‏يزيد را از تحليل حرامها و تحريم حلالها و ظلمها و استثمارها و غيره بيان مى‏كند و آنها را با مواد خطبه امام در بيضه تطبيق مى‏كند،مى‏گويد:

«اگر در اين شرايط از هيچ حلقومى ندايى بر نمى‏خواست و اگر به فرض محال امام حسين تسليم بى قيد و شرط يزيد مى‏شد،در اين صورت كشورهاى ديگر،اسلام را در قالب يزيد بن معاويه مى‏شناختند،زيرا رئيس كشور اسلامى اگر هيچ مخالفى(و معترضى)نداشته باشد،در نظر دنياى خارج نماينده روح اسلام است،آنگاه بيگانگان مى‏گفتند كشور اسلام يعنى كشور ظلم و بيدادگرى...حسين بن على عليه السلام كه افق ديدش از مردم عادى خيلى وسيعتر است چون اسلام را از نظر موقعيت‏خارجى و جهانى در چنين وضعى مى‏بيند وقتى كه به وى مى‏گويند با يزيد بيعت كن،مى‏گويد:و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد(مقتل خوارزمى،ج 1،ص 184).»

اين مطلب خود مى‏رساند كه گاهى يك اعتراض و اظهار وجود آنقدر ارزش دارد كه صدها نفر به خاطرش كشته شوند.پس چرا خود آقاى صالحى اينقدر از اينكه امام حسين معترض باشد امتناع دارد؟

آنگاه مى‏گويد:

«از اين رو حسين بن على تصميم مى‏گيرد مقاومت كند...تا دنياى خارج بداند اسلام را از دريچه افكار حسين بن على و در قالب فرزند پيغمبر بايد شناخت نه در قالب يزيد...تا در دنياى خارج بداند اسلام،حسين فرزند برومندى را تربيت كرده است كه در راه دفاع از انسانيت و عدالت و در راه آزادى و حريت و تقوا و فضيلت عاشقانه جانبازى مى‏كند.بنا بر اين دفاع از موقعيت جهانى و بين المللى اسلام را بايد جزئى از هدف وسيع و همه جانبه فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله دانست.»

34.آقاى صالحى مى‏گويد بعضى مثل‏«موسيو ماربين‏»آلمانى در السياسة الحسينية معتقدند كه امام حسين عمدا خواست صحنه مظلوميت‏بسازد و مقدمات شهادت هر چه فجيعتر خود را فراهم كند تا بهتر و بيشتر احساسات مردم را به نفع بنى هاشم و عليه امويها بر انگيزد.

ماربين گفته است:

«چندين سال متوالى حسين عليه السلام تدارك كشته شدن خود را ديد و مقصدى بسيار عالى مد نظر داشت.»(ص 33)ايضا گفته است:

«حسين بن على چون قصدى جز كشته شدن كه مقدمه آن خيالات عالى(روليسيون)مقدس بود مد نظر نداشت،بزرگترين وسيله را بى كسى و مظلوميت دانسته و اختيار كرد تا مصائب وى در قلوب مؤثر واقع گردد.»(ص 25)گفته است:

«حسين عليه السلام در افشاى ظلم و ستم بنى اميه و ابراز خيالاتشان در عداوت بنى هاشم و اولاد محمد صلى الله عليه و آله دقيقه‏اى فرو گذار ننمود.»(ص‏26)در باره طفل شير خوار گفته است:«با آنهمه مصائب جانكاه و افكار متراكمه و عطش و كثرت جراحات،باز هم از مقصد عالى خود(تحريك احساسات)صرف نظر ننمود و با اينكه مى‏دانست‏بر فرزند صغيرش بنى اميه رحم نخواهد كرد،محض بزرگ ساختن مصائب،خود او را بر سر دست گرفته به ظاهر التجاى آب برايش كرد و با تير جواب شنيد.»

35.آقاى صالحى در بخش آخر كتاب خود ص‏309 مغالطه مى‏كند و مى‏گويد:

«ما معنى صحيح و قابل قبولى براى اين تعبير:«با كشتن امام حسين اسلام زنده شد»تصور نمى‏كنيم،چه زنده شدن اسلام به معنى عمل كردن به احكام اسلام باشد و چه به معنى فتوحات اسلامى باشد و چه به معنى ضعف حكومت‏بنى اميه باشد و چه به معنى متشكل شدن شيعه باشد و چه به معنى رسوا شدن بنى اميه باشد.چگونه ممكن است‏با كشتن رئيس اسلام و حافظ قرآن،اسلام زنده بشود؟!»

36.آقاى صالحى مى‏نويسد:«عبيد الله از عمر سعد فرمان را مطالبه كرد و عمر نمى‏داد و مسؤوليت را به گردن عبيد الله مى‏انداخت.»

عثمان بن زياد گفت:«دوست داشتم همه فرزندان زياد تا قيامت ذليل باشند و حسين بن على كشته نشود.»(طبرى،جلد 4،ص 375)«مرجانه‏»مادر ابن زياد گفت:«يا خبيث!قتلت ابن رسول الله،و الله لا ترى الجنة ابدا.» (22) تذكره سبط ص‏259)يحيى بن الحكم(برادر مروان حكم)گفت: «بين شما و پيغمبر خدا در روز قيامت جدايى افتاد.من ديگر در هيچ كارى با شما شركت نمى‏كنم.»(طبرى،جلد 4،ص‏356)يحيى بن الحكم وقتى كه سر امام را مقابل يزيد ديد،از روى ناراحتى و تاسف گفت:«سميه بايد فرزندانش به عدد ريگهاى بيابان باشد ولى فرزندان دختر پيغمبر بايد كشته و نابود گردند!»(طبرى،جلد 4،ص 352).

هند زن يزيد وقتى كه از ماجرا آگاه شد خود را در لباس مخصوص مستور كرد و از اندرون خانه به مجلس مردان آمد و گفت:آيا اين سر حسين فرزند فاطمه است؟يزيد گفت:آرى،سر حسين فرزند فاطمه است.تو براى او گريه و عزادارى كن.خدا بكشد ابن زياد را كه در كشتن او تعجيل كرد.(طبرى،جلد 4،ص‏356)

به نظر من از اينها بالاتر اينكه معاويه پسر يزيد خود را از خلافت‏خلع كرد و بر يزيد و بر معاويه لعنت فرستاد و حق را به جانب حسين عليه السلام و على عليه السلام داد.عليهذا بزرگترين اثر حادثه كربلا اين بود كه پرده نفاق را دريد و حساب سلطنت عملا از حساب دين جدا شد،و اگر حادثه كربلا نبود،امويين به نام دين بر مردم حكومت مى‏كردند و البته اين چسبيدن آنها به دين،در نظر عده‏اى آنها را تبرئه مى‏كرد و در نظر عده بيشترى دين را ملوث مى‏نمود.

حداقل اثر قيام حسينى اين بود كه ميان خلفا و دين براى هميشه تفكيك شد.يكى ديگر از آثار اين بود كه درجه محبوبيت امام حسين فوق العاده بالا رفت،واقعا«شهيد امت‏»،«قهرمان فداكارى‏»در جهان اسلام شناخته شد،به صورت نيرويى مقدس در آمد،مصداق «ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا» (23) شد.امام خود در روز عاشورا-به نقل طبرى،ج 4،ص‏346،و مقتل خوارزمى،جلد 2،ص 34-فرموده است:«و ايم الله انى لارجوا ان يكرمنى الله بهوانكم‏» (24) .

37.به عقيده آقاى صالحى آنجا كه امام از تسليم امتناع مى‏كند،تسليم به ابن زياد مراد است و اين غير از بيعت‏با يزيد است.به عقيده ايشان امام حاضر بود با يزيد بيعت كند ولى حاضر نبود تسليم بلا شرط ابن زياد شود،زيرا قطع داشت كه او را ذليلانه مى‏كشد.

38.آقاى غفارى در مقدمه بررسى تاريخ عاشورا پس از طرح يك سلسله سؤالها از اين قبيل كه آيا عمل ابا عبد الله فرار از بيعت‏بود يا اجابت دعوت كوفيان و يا قيام و نهضت و ثوره و انقلاب،خود شق سوم را انتخاب مى‏كند و مدعى مى‏شود مقدمات و عللى پيدا شده بود كه ايجاب مى‏كرد امام قيام و اقدام كند و دلايل و قرائنى در دست است كه امام از پيش در فكر نهضت و انقلاب بوده است.

اما جريانهايى در زمان معاويه پيش آمده بود:

الف.از همه مهمتر موروثى كردن خلافت‏بود كه بزرگترين بدعتها به شمار مى‏رفت و در واقع جامه عمل پوشيدن به آرزوى ديرين ابو سفيان بود كه‏«تلقفوها تلقف الكرة،اما و الذى يحلف به ابو سفيان لا جنة و لا نار».در مقابل چنين بدعتى سكوت جايز نبود.

ب.وضع شيعيان بر خلاف قرار داد صلح امام حسن فوق العاده سخت و غير قابل تحمل بود. سياست اموى بر ريشه كن كردن اساس تشيع بود.معاويه در يك بخشنامه مى‏نويسد:«من اتهمتموه بموالاة هؤلاء القوم فنكلوا به و اهدموا داره‏» (25) .در بخشنامه ديگرى مى‏نويسد: «انظروا الى من قامت عليه البينة انه يحب عليا و اهل بيته فامحوه من الديوان و اسقطوا عطاءه و رزقه‏» (26) .(ابن ابى الحديد،ج 3،ص 15،چاپ مصر).

ج.سب و لعن على عليه السلام به طور رسمى در خطبه‏هاى نماز جمعه.

د.عدم قبول شهادت شيعيان و محروميت آنها از حقوق اجتماعى.

ه.قتل اكابر شيعيان از قبيل حجر بن عدى و رشيد هجرى به جرم تشيع.

و.اثر سوء تبليغات اموى و قرار دادن معاويه در صف صحابه كبار به طورى كه اگر وضع به همين منوال پيش مى‏رفت روزى مى‏رسيد كه مردم اسلام را جز آنكه معاويه معرفى كرده نشناسند.

اما جريان اينكه امام حسين از پيش در صدد اقدام بود:

مقدمتا اين بحث‏بايد طرح شود كه روش حضرت امير و حضرت مجتبى و حضرت سيد الشهداء در حقيقت تابع يك اصل كلى بود و آن اينكه آنها در عين اينكه خود را صاحب بالاستحقاق خلافت مى‏دانستند هيچ گاه فقط به خاطر غصب خود خلافت قيام نمى‏كردند و از اصلى كه على عليه السلام در موقع خلافت عثمان فرمود پيروى مى‏كردند:«و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة‏» (27) .

پى‏نوشتها:

1- [كتاب شهيد جاويد]

2- ارشاد مفيد،ص 218.و در آن‏«فلم يبعد»آمده است.

3- همچنانكه در عصر خود ما مى‏بينيم افرادى به عنوان اعتراض و به خاطر اينكه آتش انقلاب را روشن كنند،خود را آتش ميزنند و در حقيقت‏خود را«آتش گيره‏»مى‏كنند.هر چند در اسلام اينطور كشته شدن جايز نيست،اما اطمينان به كشته نشدن هم لازم نيست.كار قيس بن مسهر صيداوى و عبد الله بن يقطر از اين قبيل بود.

4- آل عمران/26.

5- شق چهارمى هست و يا مؤيدى براى شقوق سه گانه هست و آن اينكه عرب خصوصا امثال زياد و ابن زياد طبعا خشن و خونخوار بودند.

6- [و من تصميم جنگ با تو و خلاف بر تو را ندارم.]ولى آقاى غفارى در صفحه 14 مقدمه بررسى تاريخ عاشورا مى‏نويسد كه امام در جواب نامه معاويه نوشت:«من ترك نبرد با تو را تقصير مى‏شمرم و خود را در سكوت و عدم قيام عليه تو مسؤول خدا مى‏دانم‏».جمع دو مطلب به اين است كه امام انتظار فرصت مى‏كشيده است.در صفحه 73 كتاب بررسى تاريخ عاشورا آمده است كه معاويه هنگام خروج امام حسن عليه السلام از كوفه به مدينه پس از صلح،نوشت كه تو بايد اول به جنگ‏«فروة بن نوفل‏»خارجى بروى،سپس بروى به مدينه.امام در جواب نوشت:«لو اثرت ان اقاتل احدا من اهل القبلة لبدات بقتالك فانى تركتك لصلاح الامة و حقن دمائها»×.با توجه به اينكه احيانا قتال اهل قبله واجب مى‏شود،معلوم مى‏شود صلح امام حسن صلح مسلح بوده است،و از اينجا وحدت مشى حسنى و حسينى روشن مى‏شود.

×-[و اگر من ترجيح دهم كه با يكى از اهل قبله بجنگم به جنگ با تو دست مى‏زنم،زيرا من به خاطر صلاح امت و حفظ خون آنها دست از تو باز داشته‏ام.]

7- [اى پسر عباس نظر تو چيست در باره قومى كه دختر زاده رسول خدا را از وطن و كاشانه و قرارگاه و زادگاهش و از حرم و مجاورت قبر و مسجد و موضع هجرت پيامبرش رانده و مرعوب و ترسان رهايش ساخته‏اند كه نه جايى دارد و نه به وطنى پناه مى‏برد،و با اين كار مى‏خواهند او را بكشند و خونش را بريزند.]

8.[و هر چه را فراموش كنم هرگز فراموش نمى‏كنم كه تو حسين بن على را از حرم رسول الله به سوى حرم خدا بيرون راندى،و مردانى را بر انگيختى تا او را ترور كنند،و او را به حركت از حرم خدا به طرف كوفه ناچار ساختى.]

9- [اگر شتاب نكنم دستگير مى‏شوم.]

10.در سرمايه سخن مى‏گويد:«عمرو بن سعيد با لشكرى مامور اين كار[يعنى كشتن امام] شده بود.»

11- [و ما خاندان به سرپرستى اين حكومت‏شايسته‏تريم از اين مدعيان دروغين و كسانى كه در ميان شما به جور و دشمنى رفتار مى‏كنند.]

12.[و اگر اين كار را نكرديد و آمدن مرا خوش نداريد و از ورود من بر شما خشمگينيد،به همان جايى كه از آنجا به سويتان حركت نموده‏ام باز مى‏گردم.]

13- [و اما اگر مرا نمى‏خواهيد باز مى‏گردم.]

14.[اى مردم!حال كه مرا نمى‏خواهيد،رهايم كنيد تا به پناهگاه خودم در زمين باز گردم.]

15.[آيا از من نمى‏پذيريد آنچه را كه رسول خدا از مشركان مى‏پذيرفت،كه هر گاه يكى از آنان تسليم مى‏شد حضرت مى‏پذيرفت.گفتند:نه.]

19.[اگر قطا(نام پرنده‏اى است)را به حال خود نهند مى‏خوابد.]

17- [واى بر شما!چرا آنگاه كه شمشيرها در نيام و دها آرام بود و هنوز عزم جدى گرفته نشده بود ما را رها نكرديد؟]

18- علاوه بر نقل ابن اعثم كوفى و صدوق،ابن اثير نيز در جلد 3 صفحه 277 مى‏گويد امام در جواب...فرمود:خوابى ديده‏ام كه آن را نقل نخواهم كرد.و چنانكه مى‏دانيم روايات ائمه آن را نقل كرده‏اند.در مقتل ابو مخنف نيز مى‏گويد:

و ذكر عمار فى حديثه:ان الحسين عليه السلام لما خرج من المدينة اتى قبر الرسول صلى الله عليه و آله فالتزمه و بكى بكاء شديدا و سلم عليه و قال:بابى انت و امى يا رسول الله لقد خرجت من جوارك كرها،و فرق بينى و بينك،و اخذت بالانف قهرا ان ابايع يزيد بن معاوية شارب الخمور و راكب الفجور و ان فعلت كفرت و ان ابيت قتلت علينا انا خارج من جوارك على الكره منى فعليك منى السلام يا رسول الله.ثم عن عليه الكرى ساعة فاجزعته انه راى رسول الله صلى الله عليه و آله فى منامه و قد وقف به و سلم عليه و قال:يا بنى لقد لحق بى ابوك و امك و اخوك و هم مجتمعون فى دار الحيوان و لكنا مشتاقون اليك فعجل بالقدوم علينا.و اعلم يا بنى ان لك فى الجنة درجة مغشاة بنور الله فلست تنالها الا بالشهادة،و ما اقرب قدومك علينا×.

مرحوم آيتى در صفحه 97 بررسى تاريخ عاشورا نيز مدعى است كه امام در جواب عبد الله بن جعفر كه به اتفاق حاكم مكه آمده بود نيز فرمود:جدم را به خواب ديده‏ام.گفتند چه خوابى؟ فرمود:تا زنده‏ام براى كسى نقل نخواهم كرد.

×[و عمار در حديث‏خود گفته:چون حسين عليه السلام خواست از مدينه بيرون شود نزد قبر پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و آن را در آغوش گرفت و سخت گريست و بر وى سلام داد و گفت:پدرم و مادرم فدايت‏باد اى رسول خدا،من از جوار تو بدون رضايت قلب خارج شدم و ميان من و تو جدايى افتاد و براى بيعت‏با يزيد شارب الخمر و فاجر مجبورم كرده‏اند.اگر بيعت كنم كافر شوم و اگر امتناع ورزم كشته مى‏شوم،و اينك با اكراه از جوار تو خارج مى‏شوم.پس سلام من بر تو باد اى رسول خدا.سپس خواب بر چشمانش مستولى شد و رؤيايى ديد كه به وحشت افتاد،و آن اين بود كه پيامبر را در خواب ديد كه نزد او آمده و بر وى سلام نموده و فرمود:پسرم پدر و مادر و برادرت به من ملحق شده‏اند و همگى در سراى زندگى دور هم جمع‏اند و همه مشتاق ديدار توئيم،پس به نزد ما بشتاب.پسر جانم بدان كه تو را در بهشت درجه‏اى است كه به نور خدا پوشيده است و جز با شهادت بدان نرسى،و چقدر ورود تو بر ما نزديك شده است.]

19- [اى مردم!مرگ چونان گردنبدى به گردن دوشيزگان بر آدميزاد مقرر شده است.وه!چه اشتياقى به ديدار پدرانم دارم بمانند اشتياق يعقوب به ديدار يوسف،و مرا قتلگاهى است كه بايد ديدارش كنم.گويا به بندهاى غبار آلود بدنم مى‏نگرم كه درندگان بيابان قطعه قطعه مى‏كنند،و شكمهاى خود را از آن پر مى‏سازند.خواست ما خاندان خواست‏خداست،بر بلاى او صبر مى‏كنيم تا پاداش صابران را كاملا به ما دهد.هرگز خويشان و عترت پيامبر از او فاصله نگيرند،و اعضاى او از وى جدا نشوند،و همه آنها در بهشت گرد او جمعند،كه چشم حضرتش به آنان روشن است و وعده‏اش در باره آنان عملى خواهد شد.]

20- احزاب/23.

21- [مگر جز مرگ چيز ديگرى است؟درود بر مرگ.]

22- [اى پليد!پسر رسول خدا را كشتى؟!به خدا سوگند هرگز روى بهشت را نخواهى ديد.]

23- مريم/96.[آنان كه ايمان آورده و عمل شايسته كرده‏اند خداوند دوستى آنان را در دل ديگران اندازد.]

24.[و به خدا سوگند من اميد دارم كه خداوند مرا با خوارى شما گرامى دارد.]

25- [بر هر كس گمان برديد طرفدار اين قوم است‏سخت گيريد و خانه‏اش را ويران كنيد.]

26.[بنگريد هر كس ثابت‏شد دوست على و خاندان اوست نامش را از دفتر پاك كنيد و حقوق و جيره‏اش را ببريد.]

27.رجوع شود به ياد داشت‏«عنصر امر به معروف...»شماره 23.