
فصل پنجم:ياد داشت«تحريفات در واقعه تاريخى عاشورا»
ياد داشت«تحريفات در واقعه تاريخى عاشورا»
1.تحريف از ماده حرف است و به معنى منحرف كردن و كج كردن يك چيز از مسير و مجراى اصلى است.
تحريف بر دو نوع است:لفظى و قالبى و پيكرى،ديگر معنوى و روحى،همچنانكه صنعت مغالطه نيز بر دو قسم است:لفظى و معنوى.
تحريف و مغالطه سابقه تاريخى دارد.قرآن كريم از تحريف كتب آسمانى گذشته سخن مىگويد كه در ورقههاى«تحريف كلمه»ياد داشت كرديم (1) .
تحريف همان طور كه از نظر نوع بر دو قسم است:لفظى و معنوى،از نظر عامل يعنى محرف نيز بر دو قسم است:يا از طرف دوستان استيا از طرف دشمنان.به عبارت ديگر يا منشاش جهالت دوستان است و يا عداوت دشمنان.همچنانكه از نظر موضوع يعنى محرف فيه نيز بر چند قسم است:يا در يك امر فردى و بى اهميت است مانند يك نامه خصوصى،و يا در يك اثر با ارزش ادبى است،و يا در يك سند تاريخى اجتماعى است مثل جعل كتابسوزى اسكندريه،و يا در يك سند اخلاقى و تربيتى و اجتماعى است.
2.مرحوم آيتى در سخنرانى پنجم بررسى تاريخ عاشورا مىگويد اسارت اهل بيت عامل بزرگى بود براى اينكه حقيقت وقايع عاشورا به مردم گفته شود و حقيقت قلب نشود.
در سخنرانى ششم صفحه 151 مىگويد:«بايد توجه داشت كه تاريخ نهضت ابا عبد الله الحسين عليه السلام نسبتبه بسيارى از فصول تاريخ از تحريف مصون و محفوظ مانده است». و مخصوصا فجيع بودن اين فصل تاريخ از نظر كسانى كه قضيه را از جنبه فجيع بودن آن مطالعه كردهاند،و عظيم بودن آن و قابل تكريم و احترام بودن آن از نظر كسانى كه اين قضيه را از آن جهت مورد مطالعه قرار دادهاند خود سبب شده است كه اهتمام عظيمى به ثبت جزئيات واقعه بشود.پس جزئيات واقعه باز گويى شده و ثبتشده است.از اين جهت امثال طبرى،ابن واضح(يعقوبى)،شيخ مفيد،ابو الفرج اصفهانى،كه در قرون دوم و سوم و چهارم مىزيستهاند،جزئيات وقايع را با نقل از روات موثق نقل كردهاند.
مرحوم آيتى اصرار دارد(ص 168)كه اهتمام زنان اهل بيتبه خطبه و خطابه در فرصتهاى مختلف،با بودن امام على بن الحسين،همه براى اين بوده كه مانع تحريف حادثه كربلا بشوند(چه تحريف لفظى و چه تحريف معنوى)و خواستند نگذارند اين حادثه قلب و تحريف بشود.متن آنچه واقع شده بود،به صورت خطبه و خطابه بيان كردند و هدف امام را هم تشريح كردند.
3.مرحوم آيتى در آغاز سخنرانى9(ص 175)ضمن اشاره به ارزش خطب و سخنان اهل بيت مىگويد:
«امروز مىتوان واقعه كربلا را از روى خطبههاى امام و اهل بيت كه در مكه و بين راه حجاز و عراق و كربلا و كوفه و شام و مدينه ايراد كردهاند و از روى سخنانى كه در پاسخ پرسشهاى اين و آن گفتهاند و از روى رجزهايى كه خود امام و اصحاب او روز عاشورا در مقابل دشمن خواندهاند و در مآخذ معتبر ثبت و ضبط شده است،و از روى نامههايى كه ميان امام و مردم كوفه و بصره رد و بدل شده و نامهاى كه يزيد به ابن زياد نوشته و نامههايى كه ابن زياد به يزيد و عمر بن سعد نوشته و نامههاى عمر بن سعد به ابن زياد و نامه ابن زياد به حاكم مدينه كه همهاش در تواريخ معتبر مضبوط است و به دست آيندگان هم خواهد رسيد و هميشه محفوظ خواهد ماند،از روى اين مدارك مىتوان واقعه عاشورا را با تمام جزئيات كه روى داده استشرح و توصيف كرد و هيچ نيازى به مدرك و ماخذ ديگرى نيست.»
4.از جمله تحريفات دشمن اين است كه در ابلاغى كه يزيد براى ابن زياد صادر مىكند مىنويسد:«دوستان(جاسوسان)من اطلاع دادهاند كه مسلم پسر عقيل به كوفه آمده تا در ميان مسلمانان ايجاد اختلاف كند».
ايضا ابن زياد به خود مسلم پس از گرفتارى مسلم گفت:«پسر عقيل!مردم اين شهر آسوده خاطر بودند،تو آمدى و ميان آنها تفرقه افكندى و مردم را به جان يكديگر انداختى».
اما مسلم در جواب ابن زياد گفت:«چنين نيست،بلكه من خود به اين شهر نيامدم كه مردم را پراكنده سازم،مردم اين شهر به ما نامهها نوشتند و در آن نامهها ياد آور شدند كه پدرت«زياد»نيكان آنها را كشت و خونشان را ريخت و چون بيدادگران و زورگويان دنيا با آنها رفتار كرد.ما آمديم تا عدالت را بر قرار سازيم و مردم را به حكم قرآن مجيد دعوت كنيم».
به هر حال اين تحريف نگرفت و مورخى در جهان پيدا نشد كه آنچنان قضاوت كند.تنها قاضى ابن العربى اندلسى بود كه گفت:...
5.اما تحريفاتى كه لفظا يا معنى در حادثه عاشورا شده است:
تحريفات لفظى (2) :
الف.داستان شير و فضه (3) كه متاسفانه در كافى نيز آمده است.
ب.داستان عروسى قاسم كه ظاهرا خيلى مستحدث است و از زمان قاجاريه تجاوز نمىكند. (از زمان ملا حسين كاشفى است.)ج.داستان فاطمه صغرى در مدينه و خبر بردن مرغ به او.
د.داستان دختر يهودى كه افليجبود و قطرهاى از خون ابا عبد الله به وسيله يك مرغ به بدنش چكيد و بهبود يافت.
ه.حضور ليلى در كربلا و امر حضرت به او كه برو در يك خيمه جداگانه موى خود را پريشان كن،و شعر:
نذر على لئن عادوا و ان رجعوا لازرعن طريق الطف ريحانا
و اشعارى از اين قبيل:
ليلى ز غم اكبر...
خيز اى بابا از اين صحرا رويم نك به سوى خيمه ليلا رويم
و.داستان طفلى از ابى عبد الله كه در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مىگرفت و سر پدر را آوردند و همان جا وفات كرد.(رجوع شود به نفس المهموم)ز.آمدن اسرا به كربلا در اربعين و اينكه به دو راهى عراق و مدينه رسيدند،از«نعمان بن بشير»خواستند كه آنها را به كربلا ببرد، و اينكه آنچه در اربعين حقيقت دارد زيارت جابر است و عطيه عوفى.اما عبور اسرا از كربلا و ملاقات امام سجاد با جابر افسانه است.
ح.هشتصد هزار نفر بودن لشكر عمر سعد بلكه يك ميليون و ششصد هزار نفر،هفتاد و دو ساعتبودن روز عاشورا،به يك حمله ده هزار نفر را كشتن،تا برسد به اينكه نيزه هاشم مرقال هجده گز و نيزه قاتل قاسم هجده گز و نيزه سنان شصت گز بود.
ط.روضههايى كه در آنها اظهار تذلل پيش دشمن است،از قبيل التماس كردن براى آب.
ى.داستان طفلى كه در حين اسارت گردنش را بسته بودند و سوار مىكشيد تا طفل خفه شد.
اما تحريفات معنوى:
الف.اولين تحريف اين بود كه اين حادثه را يك حادثه استثنائى و ناشى از يك دستور محرمانه و خصوصى دانستند.امام حسين فداى گناهان امتشد!او كشته شد تا گناهان امتبخشيده شود!بدون شك اين يك فكر مسيحى است كه در ميان ما نيز رايجشده است.اين فكر است كه امام حسين را به كلى مسخ مىكند و او را به صورت سنگر گنهكاران در مىآورد،قيام او را كفاره عمل بد ديگران قرار مىدهد:امام حسين كشته شد كه گنهكاران از عذاب الهى بيمه شوند!جوابگوى معصيت معصيتكاران باشد (4) .(به شخصى گفتند تو چرا نماز نمىخوانى،روزه نمىگيرى،مشروب مىخورى؟گفت من؟!شب جمعه در هيئت،سينه سه ضربه مرا نديدى؟! آقاى بروجردى هر چه خواستند سر دستههاى قمى را از بعضى كارها منع كنند قبول نكردند،گفتند ما همه سال جز يك روز مقلد شما هستيم.)چيزى كه هست فرق ما با مسيحيان اين است كه مىگوييم يك بهانهاى لازم است،به قدر بال مگسى اشك بريزد و همان كافى است كه جواب دروغگوييها،خيانتها،شرابخواريها،ربا خواريها،ظلمها و آدمكشيها بشود!مكتب امام حسين به جاى اينكه مكتب احياء احكام دين باشد،مكتب اشهد انك قد اقمت الصلاة و اتيت الزكاة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر باشد،و همان طور كه خودش فرمود:اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر،مكتب ابن زياد سازى و يزيد سازى شد.
در اين زمينه است كه افسانهها ساخته شده از قبيل داستان مردى كه سر راه را مىگرفت و آدمها را مىكشت و لخت مىكرد،اطلاع پيدا كرد كه قافلهاى از زوار حسينى امشب از فلان نقطه عبور مىكنند،در گردنهاى كمين كرد و در حالى كه انتظار مىكشيد خوابش برد و قافله آمد و گذشت و او متوجه نشد.قافله كه مىگذشت،گرد و غبار بلند شده بود و روى لباسها و بدن او نشست.در همين حال خواب ديد كه قيامتبپا شده و او را هم كشان كشان به طرف جهنم مىبرند به جرم خونهاى ناحقى كه ريخته و مالهايى كه دزديده و امنيتى كه سلب كرده است(زيرا از نظر اسلام اينها محارب خوانده مىشوند: انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله...ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم (5) ... رجوع شود به تفسير آيه و به بحث فقهى مطلب)ولى همينكه به نزديك جهنم رسيد،جهنم از قبول او امتناع كرد و امر شد او را بر گردانيد زيرا اين كسى است كه در وقتى كه در خواب بوده،غبار زوار حسينى بر روى او نشسته است!
فان شئت النجاة فزر حسينا لكى تلقى الاله قرير عين
فان النار ليس تمس جسما عليه غبار زوار الحسين (6)
پس وقتى كه غبار زوار حسين بر روى يك دزد جانى بنشيند او را نجات دهد،خود زوار چه مقام و درجهاى دارند!و حتما بالاتر از ابراهيم خليل خواهند بود!به قول شاعر:
من خاك كف پاى سگ كوى كسىام كو خاك كف پاى سگ كوى تو باشد
و به قول شاعر اصفهانى مردى را در قيامت مىآورند و ملائكه غلاظ و شداد او را به محضر عدل الهى مىبرند و هى به گناهان او شهادت مىدهند و مورد توجه فرشته مامور رسيدگى[واقع]نمىشود،مىگويند:شكمها پاره كرده است،...ديوان مكرم صفحه 133:
اگر اين مرده اشكى هديه كرده ولش كن گريه كرده عيان گر معصيتيا خفيه كرده ولش كن گريه كرده نماز اين بنده عاصى نكرده مه حق روزه خورده ولى يك ناله در يك تكيه كرده ولش كن گريه كرده اگر پستان زنها را بريده شكمهاشان دريده هزاران مرد را بى خصيه كرده ولش كن گريه كرده اگر از كودكان شير خواره شكمها كرده پاره به دسته گريههاى نسيه كرده ولش كن گريه كرده خوراك او همه مال يتيم است گناه او عظيم است خطا در شهر و هم در قريه كرده ولش كن گريه كرده اگر بر ذمه او حق ناس است خدا را ناشناس است براى خود جهان را فديه كرده ولش كن گريه كرده به دستخود زده قداره بر فرق به خون خود شده غرق تن خود زين ستم بى بنيه كرده ولش كن گريه كرده نمىارزد دو صد تضييع ناموس به يك سبوح و قدوس اگر اشكى روان بر لحيه كرده ولش كن گريه كرده
6.قبلا گفتيم عامل تحريف دو چيز است.اكنون مىگوييم عامل تحريف چند چيز است:
الف.اغراض دشمنان اين وقايع كه كوشش مىكنند اينها را قلب و تحريف كنند،چنانكه نمونهاش را در نمره 4 ديديم.
ب.حس اسطوره سازى و قهرمان سازى خيالى كه در بشر وجود دارد كه قبلا به آن اشاره شد و آقاى دكتر شريعتى در سخنرانى عيد غدير،مبناى توجه بشر را به اساطير به نحو احسن بيان كردند.و گفتيم همين حس است كه على را آنجا مىبرد كه جبرئيل از آسيب شمشير على چهل روز نمىتواند بالا برود،و ضربت على آنچنان نرم و برنده صورت مىگيرد كه خود«مرحب»متوجه نمىشود و به على مىگويد:يا على!اينهمه كه از تو تعريف مىكنند،همه زور و هنر تو همين است؟!على مىگويد خودت را يك تكان بده تا ببينى چه خبر است.تا تكان مىخورد نيمى به اين طرف و نيمى به آن طرف مىافتد!
ج.در خصوص حادثه عاشورا يك عامل خاصى هم دخالت كرده است و آن اينكه به خاطر فلسفه خاصى از طرف پيشوايان دين توصيه شده كه اين جريان به عنوان يك مصيبتياد آورى شود و مردم بر آن بگريند.فلسفه اين تذكر و گريستن و گرياندن،احياء اين خاطره است و فلسفه احياء آن اين است كه هدف كلى اين نهضتبراى هميشه زنده بماند و امام حسين هر سال در ميان مردم به اين صورت ظهور كند و مردم از حلقوم او بشنوند كه:الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه،مردم هميشه بشنوند:لا ارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما،مردم بشنوند اين ندايى را كه با حماسه سروده شده است و ببينند اين تاريخى را كه با خون نوشته شده است.
ولى اين مطلب بدون توجه به هدف گريستنها و گرياندنها،خود گريستن موضوع شده است، بلكه هنر مخصوص شده است.گريز زدن خود يك هنرى است در ميان اهل منبر و روضه خوانها.قهرا براى اينكه مردم بهتر و بيشتر گريه كنند،و به ظاهر براى اينكه اجر و ثواب بيشترى پيدا كنند،روضههاى دروغ جعل شد.مردم ما هم فعلا مثل چايخورهايى كه به چاى پر رنگ عادت كرده باشند كه چاى كمرنگ آنها را نمىگيرد،به روضههاى خيلى داغ و پر حاشيه عادت كردهاند و اين خود عاملى شده كه اجبارا عدهاى از اهل منبر براى اينكه مردم گريه بكنند،روضههاى دروغ و اگر بخواهيم محترمانه بگوييم روضههاى ضعيف مىخوانند.
اينجا دو داستان دارم:مىگويند يكى از علماى آذربايجان هميشه از روضههاى بى اصلى كه خوانده مىشد رنج مىبرد و به اهل منبر اعتراض مىكرد.معمولا مىگفت اين زهر مارها چيست كه شما مىخوانيد؟!ولى كسى به سخنانش گوش نمىكرد،تا آنكه يك دهه خودش در مسجد خودش روضه گرفت و بانى هم خودش بود.با روضه خوان شرط كرد به اصطلاح خودش از آن زهر مارها قاطى نكند.روضه خوان گفت:آقا!من حرفى ندارم ولى بدانيد كه مردم گريه نمىكنند.گفت:تو چكار دارى؟!در مجلس من نبايد از آن زهر مارىها يعنى روضههاى دروغ خوانده شود.مجلس بپا شد.آقا خودش در محراب،و منبر هم كنار محراب. منبرى وارد روضه شد ولى هر چه خواستبا روضه راست مردم گريه كنند نشد.آقا خودش هم دست را به پيشانى گذاشته بود و ديد عجب!مجلس خيلى يخ شد،و لابد با خود گفت الآن مردم عوام خواهند گفت علت اينكه روضه آقا نمىگيرد اين است كه نيت آقا صاف نيست و مريدها خواهند پاشيد.يواشكى سرش را به طرف منبر برد و گفت قدرى از آن زهر مارىها قاطيش كن.
داستان ديگر اينكه:در يكى از شهرستانها براى اولين بار يك روضه مفصلى شنيدم در باره داستان زنى كه در زمان متوكل رفتبه زيارت ابا عبد الله عليه السلام،و مانع مىشدند و دست مىبريدند،تا عاقبت آن زن با شرح مفصلى كه يادم نيست،به دريا انداخته مىشود و فرياد مىكند:يا ابا الفضل!به فريادم برس.سوارى پيدا مىشود و مىآيد و به زن مىگويد:ركابم را بگير!زن مىگويد:چرا دست دراز نمىكنى و مرا نمىگيرى؟مىگويد:آخر من دست در بدن ندارم.
پس معلوم مىشود خود مردم هم عاملى براى اين جعل و تحريفها هستند.بسيارى از زبان حالها زبان حال نيستند:
اى خاك كربلا تو به من ياورى نما چون نيست مادرى تو به من مادرى نما
يعنى چه؟!نه امام چنين كلماتى به زبان آورده و نه شايسته شان امام است،بلكه شايسته هيچ مردى نيست.يك مرد پنجاه و هفتساله فرضا بخواهد از تنهايى و غربتبنالد،مادر را نمىخواند.مادر را خواندن در شان يك بچه است كه هنوز احتياج به دامن مادر دارد.اين سنين وقتى است كه معمولا فرزندان پناه مادران هستند.
كتاب لؤلؤ و مرجان كه در نوع خود كتاب بى نظيرى است و از يك تبحر واقعى مؤلف مرحومش حكايت مىكند،بحثخود را در دو قسمت قرار داده است و از عهده هر دو نيكو بر آمده است:اخلاص،صدق.
در بحث صدق،صفحه 82،آيات مربوطه را نقل مىكند.اول آيه: «فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم و ويل لهم مما يكسبون» (7) .سپس آيات افتراى كذب را نقل مىكند كه زياد است (8) .
7.در صفحه 92 به بعضى دروغهاى روضه خوانها اشاره مىكند از قبيل:
الف.پس از رفتن على اكبر به ميدان و برگشتن،امام به مادرش ليلى فرمود برخيز و برو در خلوت دعا كن براى فرزندت كه من از جدم شنيدم مىفرمود:دعاى مادر در حق فرزند مستجاب مىشود.
ب.حضرت زينب در حالت احتضار آمد به بالين امام فرمقها بطرفه فقال لها اخوه:ارجعى الى الخيمة فقد كسرت قلبى،و زدت كربى (9) !
ج.امام چند بار به دشمن حمله كرد و هر نوبت ده هزار نفر را كشت!
8.در صفحه 142 اشتباه شيخ مفيد را نقل مىكند در جراحتبر نداشتن على عليه السلام،و در صفحه149 داستان عبور اسرا را از كربلا در مراجعت از شام نقل مىكند كه لهوف متفرد به آن است و فقط پس از او«ابن نما»در مثير الاحزان نقل كرده است.تاليف اين كتاب،بيست و چهار سال بعد از وفات سيد (10) واقع شده است.
9.در صفحه 163،از كتاب محرق القلوب آخوند ملا مهدى نراقى نام مىبرد كه مشتمل بر بعضى اكاذيب است از آن جمله (11) :
«چون بعضى از ياران به جنگ رفته شهيد شدند،ناگاه از ميان بيابان سوارىمكمل و مسلح پيدا شد،مركبى كوه پيكر سوار بود،خود عادى (12) فولاد بر سر نهاده و سپر مدور به سر كتف در آورده و تيغ يمانى جوهردار چون برق لامع حمايل كرده و نيزه هجده ذرعى(!)در دست گرفته و ساير اسباب حرب را بر خود آراسته كالبرق اللامع و البدر الساطع به ميان ميدان رسيد و بعد از طريد و جولان (13) روى به سپاه مخالف كرد و گفت:هر كه مرا نشناسد بشناسد: منم هاشم بن عتبة بن ابى وقاص پسر عم عمر سعد.پس روى به امام حسين كرد و گفت: السلام عليك يا ابا عبد الله اگر پسر عمم عمر سعد...»
10.در صفحه166 اشاره مىكند به كتابهاى برغانيهاى قزوينى كه مشتمل بر برخى اكاذيب است.
11.در صفحه 167 مىگويد:
«در ايام مجاورت كربلا و استفاده از محضر علامه عصر شيخ عبد الحسين طهرانى،سيد عرب روضه خوانى از«حله»آمد و پدرش از اين طايفه بود و اجزاء(جمع جزوه)كهنهاى از ميراث پدر داشت.اول و آخر نداشت.در حاشيهاش نوشته بود از تاليفات فلان عالم از علماى جبل عامل از شاگردان صاحب معالم است.غرض،آن سيد استعلام حال آن كتاب نمود.مرحوم شيخ عبد الحسين اولا در احوال آن عالم كتابى در مقتل نيافت،ثانيا خود كتاب را مطالعه كرد و ديد آنقدر اكاذيب دارد كه ممكن نيست از عالمى باشد.لذا آن سيد را نهى كرد از نشر و نقل از آن. ولى بعد همين كتاب به دست مرحوم دربندى افتاد و مطالب آن را در كتاب اسرار الشهادة نقل كرد و بر عدد اخبار واهيه مجعوله بى شمار آن افزود.»
در اسرار الشهادة (14) مىنويسد:عدد لشكريان كوفه به ششصد هزار سواره و دو كرور پياده(يك ميليون و ششصد هزار)مىرسيده است.
12.در صفحه 168 مىگويد:
«مرحوم دربندى مشافهة نقل كرد كه من در ايام سابقه شنيدم كه فلان عالم گفتيا روايتى نقل كرد كه روز عاشورا هفتاد ساعتبود و من در آن وقت غريب شمردم و متعجب شدم از نقل آن و لكن حال كه تامل در وقايع روز عاشورا كردم خاطر جمع يا يقين كردم كه آن نقل، راست و آنهمه وقايع نشود مگر در آن مقدار از زمان.»
13.در صفحه169:
«شخصى در شهر كرمانشاه خدمت عالم كامل جامع فريد،آقا محمد على صاحب مقامع و غيره قدس الله روحه رسيده و عرض كرد:در خواب مىبينم به دندان خود گوشتبدن مبارك حضرت سيد الشهداء عليه السلام را مىكنم.آقا او را نمىشناخت،سر به زير انداخت و متفكر شد.پس به او فرمود:شايد روضه خوانى مىكنى؟عرض كرد:بلى.فرمود:يا ترك كن يا از كتب معتبره نقل كن.»
14.در صفحه 170 مقدمتا براى نقل نمونهاى از اكاذيب روضه خوانها جريان مسناى بنى اسرائيل و تلمود را كه سينه به سينه به يهوديان رسيد و جمع آورى شد ذكر مىكند و تمثيل مىكند«به صدور الواعظين و لسان الذاكرين».
15.در صفحه 174 عبارت و بيانى در دنبال مطلب فوق دارد،مىگويد:
«لكن مسناى يهود كتاب معين و معهودى است كه به ملاحظه آن دو تفسير(شرح مسنا)از زيادى و نقصان مصون و محروس است،و اما روايات مسناى اين امت داراى قوه قويه نباتيه است كه چون از مجموعهاى به مجموعه ديگر نقل كند فورا نمو كند و با بركتشود و شاخهها و برگهاى تازه با طراوت و نضارت براى آن پيدا[شود]و چون در سير به منزل منابر برسد و موسم نقل آنها برسد قوه حيوانيه در او ظاهر گردد و بال و پر پيدا كند و چون طير خيال در هر لمحه به جهات مختلفه پرواز كند.و ما به جهت مثال به پارهاى از آنها اشاره كنيم به اينكه مختصرى از او نقل كنيم.»
قبلا سه فقره نقل شد،لهذا از شماره 4 شروع مىكنيم:
16.د.صفحه 175:افسانهاى راجع به حضرت امير پس از ضربتخوردن.
ه.افسانه يكى از قاصدان كوفه كه نامهاى آورد براى امام حسين و جواب خواست.حضرت سه روز مهلتخواستند،روز سوم عازم سفر شدند.آن شخص گفت:برويم ببينيم جلالتشان پادشاه حجاز را كه چگونه سوار مىشود.آمد ديد حضرت بر كرسى نشسته،بنى هاشم دورش را گرفته و مردان ايستاده و اسبان زين كرده و چهل محمل كه همه را به حرير و ديباج پوشانيدهاند...تا عصر عاشورا كه عمر سعد امر كرد شتران بى جهاز را حاضر كردند براى سوار شدن اسيران...
و.صفحه 177:حضرت زينب در شب عاشورا به جهت هم و غم و خوف از اعداء در ميان خيمهها سير مىكرد براى استخبار حال اقربا و انصار،ديد حبيب بن مظهر اصحاب را در خيمه خود جمع كرده و از آنها عهد مىگيرد كه فردا نگذارند احدى از بنى هاشم قبل از ايشان به ميدان برود...آن مخدره مسرورا آمد پشتخيمه ابوالفضل،ديد آنجناب نيز بنى هاشم را جمع كرده و به همان قسم از ايشان عهد مىگيرد كه نگذارند احدى از انصار پيش از ايشان به ميدان برود.مخدره مسرور در خدمتحضرت رسيد و تبسم كرد.حضرت از تبسم او(در اين وقت)تعجب كرد و سبب پرسيد.آنچه ديده بود عرض كرد...
ز.داستان اينكه در روز عاشورا بعد از شهادت اهل بيت و اصحاب،حضرت به بالين امام زين العابدين عليه السلام آمد.پس،از پدر حال معامله آنجناب را با اعداء پرسيد.خبر داد كه به جنگ كشيد.پس جمعى از اصحاب را پرسيد.در جواب فرمود:قتل، قتل،تا رسيد به بنى هاشم،و از حال جناب على اكبر و ابى الفضل سؤال كرد،به همان قسم جواب داد و فرمود: بدان در ميان خيمهها غير از من و تو مردى نمانده است.
صفحه 178:
«اين قصه است و حواشى بسيار دارد و صريح است در آنكه آنجناب از اول مقاتله تا وقت مبارزت پدر بزرگوارش ابدا از حال اقرباء و انصار و ميدان جنگ خبرى نداشت.»
ح.داستان عزم رفتن ابا عبد الله به ميدان جنگ و طلب كردن اسب سوارى و[اينكه]كسى نبود اسب را حاضر كند:
«پس مخدره زينب رفت و آورد و آن حضرت را سوار كرد.بر حسب تعدد منابر،مكالمات بسيار بين برادر و خواهر ذكر مىشود و مضامين آن در ضمن اشعار عربى و فارسى نيز در آمده و مجالس را به آن رونق دهند و به شور در آورند.»
ظاهرا از آن جمله است اينكه حضرت زينب هنگام وداع،برادر را ايست داد و فرمود:وصيتى از مادرم به يادم افتاد.مادرم به من گفته در همچو وقتى حسينم را بگير و از طرف من زير گلويش را ببوس.از آن جمله است اينكه حضرت ديد اسب حركت نمىكند،هر چه نهيب مىزند اسب نمىرود،يكمرتبه مىبيند طفلى خودش را روى سم اسب انداخته است.(اشعار معروف صفى عليشاه در بيان دو جاذبه عشق و عقل مربوط به جريان حضرت زينب در همين وقت است.)بايد متوجه بود كه حضرت زينب حين وفات حضرت زهرا تقريبا پنجساله بوده است.
ط.صفحه179:زينب آمد به بالين ابا عبد الله عليه السلام در قتلگاه و راته يجود بنفسه و متبنفسها عليه و هى تقول:انت اخى،انت رجاؤنا،انت كهفنا،انتحمانا (15) .
ى.صفحه179:افسانه منسوب به«ابو حمزه ثمالى»كه در خانه امام سجاد را كوبيد،كنيزكى آمد،چون فهميد ابو حمزه استخداى را حمد كرد كه او را رساند كه حضرت را تسلى دهد چون امروز دو مرتبه حضرت بيهوش شدند.پس ابو حمزه داخل شد و تسلى داد به اينكه شهادت در اين خانواده موروثى است،جد،پدر،عم،...امام فرمود:بلى،ولى اسارت در اين خانواده موروثى نبود.آنگاه شمهاى از حالت اسيرى عمهها و خواهران بيان كردند.
يا.از هشام بن الحكم[مطلبى]نقل كردهاند كه خلاصهاش اين است:«در ايامى كه امام صادق عليه السلام در بغداد بودند،هر روز مىبايست در محضر امام باشم.روزى يكى از شيعيان، هشام را به يك مجلس عزا دعوت مىكند و او معتذر مىشود كه بايد در حضور امام باشم.او مىگويد:از امام اجازه بگير،و هشام مىگويد:اسم اين مطلب را پيش امام نمىشود برد كه منقلب مىشود.او گفت:بى اجازه بيا.هشام گفت:اين هم ممكن نيست زيرا امام از من خواهد پرسيد.آخر كار هر طور بود هشام را برد.روز بعد امام جويا شد و بعد از تكرار فاش كرد.امام فرمود:گمان مىكنى من در آنجا نبودم يا در چنين مجالسى حاضر نمىشوم؟!عرض كرد:شما را در آنجا نديدم:فرمود:وقتى كه از حجره بيرون آمدى،در محل كفشها چيزى نديدى؟عرض كرد:جامهاى در آنجا افتاده بود.فرمود:من بودم كه عبا بر سر كشيدم و روى زمين افتادم!
نظير اين افسانه است افسانهاى در باره امام سجاد عليه السلام كه در يك مجلس عزادارى شركت كرده بود و چراغها را خاموش كردند و بعد كه مجلس ختم شد و چراغها روشن شد، ديدند امام كفشهاى عزاداران را جفت كرده است.
17.در صفحه 183 مىگويد:
«دو چيز است كه سبب تجرى اين جماعتبلكه بعضى از ارباب تاليف شده در نقل اخبار و حكايات بى اصل و ماخذ،بلكه در بافتن دروغ و جعل اخبار و حكايات:
اول:گفتهاند در اخبار مدح ابكاء ننوشته كه به چه قسم بگريانيد و چه بخوانيد،و از اين ذكر نكردن معلوم مىشود هر چه سبب گريانيدن،وسيله سوزانيدن دل و بيرون آمدن اشك باشد ممدوح و مستحسن است.عليهذا اخبار منع كذب در غير مقام تعزيه دارى است. به اين بيان مىتوان بسيارى از معاصى كبيره را مباح بلكه مستحب كرد.مثلا اخبار فضيلت ادخال سرور در قلب مؤمن.پس مثلا غيبتيا بوسه و زناى با بيگانه يا لواط اگر موجب ادخال سرور بشود جايز است.»
18.در صفحه186 مىگويد:
«يكى از ثقات اهل علم يزد براى من نقل كرد كه وقتى از يزد پياده رفتم به مشهد مقدس از آن راه بيابان(كوير)كه مشقتبسيار دارد.در مسير منازل،وارد قريهاى از دهكدههاى خراسان شدم قريب نيشابور.چون غريب بودم رفتم به مسجد آنجا.چون مغرب شد اهل ده جمع شدند و چراغى روشن كردند و پيشنمازى آمد و نماز مغرب و عشاء را به جماعت كردند.آنگاه پيشنماز رفتبالاى منبر نشست،پس خادم مسجد دامن را پر از سنگ كرد و برد بالاى منبر نزد جناب آخوند گذاشت.متحير ماندم براى چيست؟!آنگاه مشغول روضه خوانى شد.چند كلمه كه خواند خادم برخاست و چراغها را خاموش كرد.تعجبم بيشتر شد.در اين حال ديدم بناى سنگ انداختن شد از بالاى منبر بر آن جماعت،و فريادها بلند شد،يكى مىگويد:اى واى سرم،ديگرى فرياد از بازو،سومى از سينه،و هكذا گريهها و شيونها بلند شد.قدرى گذشت، سنگ تمام و آخوند مشغول دعا شد و چراغ را روشن كردند.مردم با سر و صورت خونين و ديده اشكبار رفتند.پس به نزد پيشنماز رفتم و از حقيقت اين كار شنيع پرسيدم.گفت:روضه مىخوانم و اين جماعتبه غير از اين قسم عمل گريه نمىكنند.لا بد بايد(براى اينكه به ثواب گريه بر ابا عبد الله برسند)به اين نحو ايشان را بگريانم.»
19.صفحه 187:
«دوم:استقرار سيره علما در مؤلفات خود بر نقل اخبار ضعيفه و ضبط روايات غير صحيحه در ابواب فضائل و قصص و مصائب،و مسامحه ايشان در اين مقامات،خصوص مقام اخير چنانكه مشاهد و محسوس است.» مرحوم حاجى بعدا وارد بحث در مساله تسامح در ادله سنن مىشود و فرق مىگذارد ميان حديث ضعيف و موهون،و مىگويد:آنچه قابل تسامح است احاديث ضعيفه است نه موهونه.
20.در صفحه 193 مىگويد:
«قصه زعفر جنى و عروسى قاسم در روضه كاشفى،و دومى در منتخب شيخ طريحى هم هست.منتخب طريحى مشتمل بر موهونهايى از قبيل زنده دفن كردن حضرت عبد العظيم در رى است.»
21.صفحه 194:
«قصه عروسى،قبل از روضه كاشفى در هيچ كتابى ديده نشده است.اما قصه زبيده و شهربانو و قاسم ثانى در خاك رى و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده،پس آن از خيالات واهيه است...تمام علماى انساب متفقند كه قاسم بن الحسن عقب ندارد(بلكه صغير بوده).»
22.صفحه 195،مىگويد:
«مسعودى كه شيعه است و معاصر كلينى است،در اثبات الوصية عدد كشتگان امام را به 1800 تن رسانده است آنهم به عبارت«و روى انه قتل بيده ذلك اليوم الفا و ثمانمائة»و محمد بن ابيطالب به هزار و نهصد و پنجاه نفر رسانده است.اما در كتابى كه هزار سال بعد نوشته شده(اسرار الشهادة در بندى)عدد مقتولين امام را به سيصد هزار و عدد مقتولين حضرت ابوالفضل را به بيست و پنج هزار و از سايرين نيز به بيست و پنج هزار نفر رسانده است.»
اگر فرض كنيم امام در هر ثانيه يك نفر كشته باشد،سيصد هزار نفر مقدار هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مىخواهد كه با روز هفتاد و دو ساعت نيز قابل اصلاح نيست،و بيست و پنج هزار نفر اگر هر نفر در يك ثانيه كشته شود،شش ساعت و پنجاه و شش دقيقه و چهل ثانيه وقت مىخواهد.به علاوه جمعيتيك ميليون و ششصد هزار نفر در صحراى كربلا جا نمىگيرد.وسائل و اسبابش از كجا فراهم مىشود؟آنهم همه از مردم كوفه بودند،از حجاز و شام كسى نبود (16) .خداوند عقلى بدهد.
23.در صفحه 202 اشاره مىكند به افسانه ديگرى كه ما نظر به آنچه قبلا نقل كردهايم آن را دوازدهم قرار مىدهيم:
يب.روزى حضرت امير در بالاى منبر خطبه مىخواند.حضرت سيد الشهداء عليه السلام آب خواست.حضرت به قنبر امر فرمود آب بياور.عباس در آن وقت طفل بود،چون شنيد تشنگى برادر را،دويد نزد مادر و آب براى برادر گرفت در جامى و آن را بر سر گذاشت و آب از اطراف مىريخت.به همين قسم وارد مسجد شد.چشم پدر بر او افتاد،گريست و فرمود امروز چنين و روز عاشورا چنان...
البته قصه بايد در كوفه باشد زيرا سخن از خطابه و منبر است،و در آن وقت امام حسين يك مرد سى و چند ساله است و ممكن نيست در حضور جمع در حين خطبه پدر از پدر آب بخواهد.به علاوه در هيچ مدركى وجود ندارد.
يج.حضرت ابوالفضل در صفين هشتاد نفر را يكى پس از ديگرى به هوا انداخت كه هنوز اولى بر نگشته بود،و هر كدام بر مىگشتبا شمشير دو حصه مىنمود...
يد.[مىگويد:]«براى ذريه طاهره دوشيزگانى بهم بافتند خصوص براى حضرت ابى عبد الله عليه السلام،بعضى را در مدينه گذاشتند و بعضى را در كربلا شوهر دادند و بعضى را به جهت صدق كلام جبرئيل(صغيرهم يميتهم العطش)در كربلا از تشنگى بكشتند و بعضى را در قتلگاه شبيه عبد الله بن الحسن شهيدش كنند...»
24.صفحه 208:
«خاتمه،در مذمت گوش دادن به اخبار كاذبه و حكايات و قصص دروغ مجالس تعزيه دارى. خداوند در مقام مذمتيهودان بلكه منافقين و بيان صفات خبيثه و افعال قبيحه ايشان مىفرمايد: سماعون للكذب اكالون للسحت (17) .در باره اهل بهشت مىفرمايد: لا يسمعون فيها لغوا و لا كذابا (18) .در باره اهل دوزخ كه در اين جهان به دروغ عادت كردهاند و در آخرت و موقف نيز ترك نكنند مىفرمايد: و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة كذلك كانوا يؤفكون (19) .ايضا: يوم يبعثهم الله جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم و يحسبون انهم على شىء الا انهم هم الكاذبون (20) .ايضا: ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين×انظر كيف كذبوا على انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون (21) .ايضا: و اجتنبوا قول الزور (22) .ايضا: و الذين لا يشهدون الزور (23) ».
25.صفحه 213:
«و نيز دلالت كند بر قبح و مذمت آن،استقراء غالب معاصى كه محل آن مانند غالب اقسام دروغ،زبان است مثل غيبت و غنا و سب و بهتان و استهزاء و نظاير آنها،زيرا كه چنانكه غيبت در شرع حرام است،گوش دادن به آن نيز حرام است،خوانندگى حرام است،گوش دادن به آن نيز حرام است،سب اولياء خداوند يا مؤمن كفر يا معصيت است،گوش دادن به آن نيز حرام است.خداى تعالى فرمايد: و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم ايات الله يكفر بها و يستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره انكم اذا مثلهم (24) ...
هر كس مرتكب گناهى شد،به آيهاى از آيات الهى استهزاء كرده است.»
26.حال سزاوار است كه ارباب دانش و بينش،مجالس مصائب جديده حضرت ابى عبد الله عليه السلام را ترتيب مىدادند و صدماتى كه بر آن وجود مبارك مىرسد از زائر و مجاور و خدام و حامل علوم آن حضرت و متعبدين و ناسكين و مامومين و غير ايشان به انواع و اقسامش در شب و روز جمع كرده به دست ديندار دلسوزى دهند كه در مجالس اهل تقوا و ديانت و غيرت و عصبيتبخوانند و بسوزند و بگريند و از خداوند متعال تعجيل فرج و ظهور سلطان ناشر عدل و امان و باسط فضل و احسان و قامع كفر و نفاق و عدوان را بخواهند.
27.اين بحث در چهار فصل بيان مىشود:
الف.معنى تحريف و انواع تحريفها و اينكه در حادثه عاشورا انواعى از تحريف واقع شده است.
ب.عوامل تحريف به طور عموم و عوامل تحريف به طور خصوص در حادثه عاشورا،و به عبارت ديگر مسؤولان تحريف در حوادث به طور عموم و در اين حادثه به طور خصوص.
ج.تشريح تحريفهايى كه لفظا يا معنى،شكلا يا روحا در حادثه عاشوراى حسينى صورت گرفته است.
د.وظيفه علماى امت در اين باب به طور عموم و در اين حادثه به طور خصوص كه:اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنة الله (25) .ايضا:و ان لنا فى كل خلف عدولا ينفون عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين (26) ،و وظيفه ملت مسلمان در اين باب به طور عموم و در اين حادثه به طور خصوص از نظر حرمتشركت در استماع و لزوم مبارزه عملى و نهى از منكر.
28.معنى تحريف:راغب در مفردات مىگويد:
«حرف الشىء طرفه...و تحريف الشىء امالته كتحريف القلم.و تحريف الكلام ان تجعله على حرف من الاحتمال يمكن على الوجهين.قال عز و جل:يحرفون الكلم عن مواضعه...و من بعد مواضعه...» (27)
در تفسير امام فخر رازى جلد 3 صفحه 134 ذيل آيه 75 از سوره بقره مىگويد:
«قال القفال:التحريف:التغيير و التبديل،و اصله من الانحراف عن الشىء و التحريف عنه،قال تعالى:الا متحرفا لقتال او متحيزا الى فئة.و التحريف هو امالة الشىء عن حقه.يقال:قلم محرف اذا كان راسه قط مائلا غير مستقيم.قال القاضى:ان التحريف اما ان يكون فى اللفظ او فى المعنى.و حمل التحريف على تغيير اللفظ اولى من حمله على تغيير المعنى...» (28) تحريف لفظى به اين است كه مثلا لفظى كم يا زياد مىكنند و يا كلمه يا جملهاى را پس و پيش كنند و به هر حال معنى را كم يا زياد[كنند]يا تغيير دهند.خطر بزرگ در تحريفات مغير معنى است.
اين گونه تحريفات در كتب و نوشتهها زياد استحتى در متن اشعار خصوصا آنجا كه به اصطلاح مصحح«شدرسنا»مىكند.
مولوى در يكى از اشعار خود گفته است:
از محبت تلخها شيرين شود از محبت مسها زرين شود
بعد نساخ اضافه كردهاند:«از محبت دردها صاف،و دردها شفا،و خارها گل،و سركهها مل،و دار تخت،و بار بخت،و سنگ روغن،و حزن شادى،و غول مارى،و مرده زنده،و شاه بنده مىشود». مانده استبگويند سقف ديوار و خربوزه هندوانه و استكان نعلبكى مىشود.
اما تحريف معنوى-سه مثال:
الف.يا عمار!تقتلك الفئة الباغية.
ب.لا حكم الا لله.
ج.اذا عرفت فاعمل ما شئت (29) .
اولى مورد سوء استفاده معاويه،دوم مورد سوء استفاده خوارج،سوم مورد سوء استفاده شيعيان از حديث امام صادق شد كه خود آن حضرت به طور صحيح توضيح دادند.
در قرآن تحريف لفظى واقع نشده ولى تحريف معنوى كه عبارت است از سوء تفسير،زياد واقع شده است.
منطقيين در باب صنعت مغالطه گفتهاند يا لفظى است و يا معنوى،و اقسامى ذكر كردهاند كه براى«ما نحن فيه»مخصوصا از نظر پيدا كردن مثال عربى و فارسى بسيار مفيد است.
قرآن از تحريف كلمه در آيات زيادى ياد و نكوهش كرده است.اما همان طور كه«كلمه»در اصطلاح قرآن اعم است از جمله و شخصيت و حادثه،قهرا تحريف نيز اقسامى پيدا مىكند: تحريف عبارات،تحريف حادثهها و تاريخچهها،تحريف شخصيتها.(براى قسم سوم رجوع شود به سخنرانى سيد مرتضى جزائرى در گفتار ماه).
29.بحث ما در نوع دوم يعنى تحريف حادثه است كه هم ممكن است تحريف لفظى شود يعنى كم و زياد در نقل آن بشود،و هم ممكن است تحريف معنوى بشود يعنى روح حادثه كه عبارت است از علل و انگيزهها و از هدفها و منظورها،مسخ بشود.از همين جا معلوم مىشود كه اهميت تحريف بستگى دارد به اهميت موضوع آن يعنى محرف فيه كه يك سخن عادى يا يك حادثه عادى و يا يك شخصيت عادى باشد يا آنكه در سخنى يا حادثهاى يا شخصيتى واقع شود كه سند تاريخى و اخلاقى و تربيتى و دينى يك اجتماع است.لهذا كذب بر خدا و رسول، اشنع اقسام كذب است و مبطل روزه است.از نظر قوانين نيز جعل و تحريف در اسناد رسمى از نظر جرمى جنايت تشخيص داده مىشود نه جنحه.
30.واقعا حادثههاى اخلاقى و نهضتهاى بزرگ الهى،آيهاى هستند از آيات الهى در كتاب مقدس تكوين.مردم وظيفه دارند حداكثر رعايت را در حفظ و رعايت و صيانت آنها بنمايند،و الا مناطا مشمول اين جمله مىشوند:من فسر القرآن برايه فليتبوا مقعده من النار (30) .ايضا: فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به (31) .ايضا: فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم و ويل لهم مما يكسبون (32) .
31.در حادثه عاشورا،هم تحريف لفظى صورت گرفته و بند و بيلها و كم و زيادهاى زياد در آن صورت گرفته كه در كمتر حادثهاى اينهمه برگ و ساز پيدا شده است.به قول شاعر:
بس كه ببستند بر او برگ و ساز گر تو ببينى نشناسيش باز
دوستان و اصحابى،دشمنانى،فرزندانى،جملههايى،كارهايى،سخنانى به امام نسبت داده شده كه اگر امام بشنود هيچ تشخيص نمىدهد كه درباره او صحبت مىكنند،با آنكه حادثه عاشورا بر خلاف توهم بعضى،از نظر تاريخى بسيار روشن و خالى از ابهام است،كمتر حادثه تاريخى مثل اين حادثه اسناد صحيح و درست دارد به علت اهميت اين حادثه،و مخصوصا اهل بيت جزئيات اين حادثه را فاش كردند (33) .[و هم در اين حادثه تحريف معنوى صورت گرفته است.]
32.اما عاملها:
گفتيم كه عامل تحريف به طور كلى دو قسم است:عامل عداوت و غرض،و ديگر عامل اسطوره سازى.اينجا بايد عامل سومى هم اضافه كنيم،دوستى و تمايل.مثال عامل غرض، جعلها و تحريفهاى مسيحيان درباره رسول اكرم و جعل و تحريفهاى امويين درباره حضرت امير است،و مثال عامل دوستى،همه اكاذيبى است كه افراد و اقوام براى نياكان خود جعل مىكنند.در مورد امام،او را اخلالگر و تفرقه انداز خواندند كه قبلا گذشت.
اما«اسطوره سازى»خود يك حس اصيل است در بشر كه قبلا اشاره كرديم.افسانه مجروح شدن پر جبرئيل در جنگ خيبر و همچنين افسانه دو نيم كامل شدن«مرحب»و نفهميدن خودش.ايضا افسانه پرتاب كردن ابى الفضل هشتاد نفر را در صفين به هوا كه هشتادمين رفته بود بالا و هنوز اولى بر نگشته بود،و پس از برگشتن يكى يكى را دو نيم كرد.همچنين است افسانه ششصد هزار كشته و هفتاد و دو ساعتبودن روز عاشورا.
عوامل سه گانه فوق در همه جهان بوده و هست.
اما عامل خصوصى:از طرف اولياء دين پيشنهاد شده كه اقامه عزاى حسين بن على بشود و قبرش زيارت شود و او به عنوان يك فداكار بزرگ هميشه نامش زنده و پاينده باشد.اين موضوع تدريجا سبب شد كه بعضى مرثيه خوانان حرفهاى پيدا شوند و كم كم مرثيه خوانى به صورت يك فن و هنر از يك طرف،و وسيله زندگانى از طرف ديگر در آيد،از طرفى فكرى پيدا شود كه چون گرياندن بر ابى عبد الله ثواب جزيل و اجر عظيم دارد پس به حكم«الغايات تبرر المبادى»(هدف،وسيله را مباح مىكند)از هر وسيلهاى مىشود استفاده كرد.
اينجاست كه جعل و دروغ در نظر عدهاى مشروع مىشود.
به قول حاجى[نورى]اگر اينچنين است،پس چون ادخال سرور در دل مؤمن نيز مستحب است و هدف وسيله را مباح مىكند،از غيبت و حتى از بوسه و زنا نيز مىتوان استفاده كرد. اينجاست كه داستان روضه خوان سنگ پران كه قبلا گذشتبه ياد مىآيد.و اينجاست كه بايد آن خواب روضه خوانى كه ديد گوشتبدن امام را با دندانهاى خود مىكند صادق دانست.
عجبا كه در پنج قرن پيش يك مرد بوقلمون صفت كه معلوم نيستشيعه استيا سنى به نام ملا حسين كاشفى[كتابى مىنويسد به نام روضة الشهداء.]اين مرد،واعظ است و چون اهل سبزوار و بيهق بوده و آنجا مركز تشيع بوده ذكر مصيبت هم مىكرده است.اين مرد تا توانسته ساخته و پرداخته و حتى اسمهايى در اين كتاب هست از اصحاب و از مخالفين كه معلوم است مجعول است و ظاهرا از خود ساخته.بعد اين كتاب چون فارسى بوده به دست مرثيه خوانها مىافتد و سند و مدرك آنها مىشود كه اين كتاب را از رو مىخواندهاند و به همين مناسبت آنها را روضه خوان گفتهاند،و اين كتاب بعد بجاى همه كتابهاى درست،منبع و ماخذ روضههاى دروغ شده است.اين كتاب در اواخر قرن نهم يا اوايل قرن دهم نوشته شده است زيرا ملا حسين كاشفى در 910 وفات كرده است.بعد در اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم كتاب ديگرى كه صد چوب به سر آن كتاب زده به نام اسرار الشهادة نوشته و چاپ مىشود و كار را مىرساند به آنجا كه رساندهاند.البته كتابهايى از قبيل محرق القلوب نيز بى تاثير نبودهاند.
تحريفهاى لفظى از قبيل:داستان ليلى و على اكبر،داستان عروسى قاسم،داستان آب آوردن حضرت ابى الفضل در كودكى براى امام حسين،آمدن زينب در حين احتضار به بالين ابا عبد الله عليه السلام،عبور اسرا در اربعين از كربلا،عدد مقتولين،هاشم بن عتبه با نيزه هجده ذرعى،روز عاشورا 72 ساعتبود،امام حسين با زى شاهان از مكه خارج شد،بى خبر بودن امام سجاد عليه السلام از وقايع،افسانه اسب آوردن زينب براى ابا عبد الله و بوسيدن گلوگاه آن حضرت،بيهوش شدن امام سجاد عليه السلام و امام صادق عليه السلام.
اين تحريفها بعضى مربوط استبه قبل از حادثه نظير آب آوردن حضرت ابى الفضل در كودكى براى امام،بعضى مربوط استبه بين راه مثل خروج امام از مكه با زى پادشاهان، بعضى مربوط استبه روز عاشورا مثل داستان ليلى،عروسى قاسم،آمدن زينب در حين احتضار به بالين ابا عبد الله،اسب حاضر كردن زينب براى امام،افتادن سكينه روى سم اسب، بوسيدن زير گلو،آمدن هاشم مرقال،آمدن زعفر جنى، و عدد مقتولين،و بعضى مربوط ستبه بعد،مثل حادثه اربعين،بيهوش شدن امام سجاد،افتادن امام صادق در كفش كن.
33.اما تحريف معنوى:
تحريف معنوى يعنى منحرف كردن روح و معنى يك جمله يا يك حادثه،و چون بحث در اطراف حادثه است پس تحريف معنوى يك حادثه يعنى اينكه علل و انگيزهها و همچنين هدف و منظورهاى آن حادثه را چيز ديگر غير از آنچه هست معرفى كنيم.مثلا شما به ديدن شخصى مىرويد،يا شخصى را به خانه يا مجلس خودتان دعوت مىكنيد،ديگرى مىآيد مىگويد:مىدانى منظور فلانى از آمدن به خانه تو چيست؟(يا از دعوت تو چيست؟) مىخواهد مثلا دخترش را به پسر تو بدهد،در صورتى كه شما چنين منظورى هرگز نداريد.
تحريف در جملهها سه مثال دارد كه قبلا اشاره كرديم.
در بسيارى از حوادث تاريخى جهان،از نظر تفسير و توجيه،تحريف شده يا عمدا يا جهلا،كه فعلا وارد آنها نمىشويم.
حادثه بزرگ و با عظمت عاشورا گذشته از تحريفهاى لفظى و شكلى مربوط به حوادث و جرياناتى كه بوده است،دچار يك سلسله تحريفهاى مهمتر در ناحيه روح و معنى و تفسير و توجيه گرديده است.
مىدانيم امام حسين نهضتى كرده است كه شرايط سه گانه عظمت را دارا بوده است:
الف.مقدس بودن هدف و شخصى نبودن آن،به خاطر انسانيتبودن آن كه توام با فداكارى و گذشت از منافع فردى بوده است.به همين دليل بشريت اين گونه افراد را كه مرز ميان خود و ديگران را شكستهاند از خود مىداند و خود را از آنها مىداند،او را فداى امت و مصالح امت مىبيند.
ب.اينكه توام بوده با يك بصيرت قوى و نافذ،و آنچه ديگران در ظاهر نمىديدند او در پشت پرده مىديده است.آنچه ديگران در آينه نمىديدند،او در خشتخام مىديده است.به عبارت ديگر از محيط خودش پيش بود.
ج.اينكه نورى بوده كه در ميان يك ظلمت كامل درخشيده استبه شرحى كه قبلا گفتهايم.
از طرف ديگر اولياء دين سخت توصيه كردهاند به مردم راجع به اخبار اين حادثه و عزادارى دائم و زيارت تربت او.
در اينجا سخن اين است كه امام چرا نهضت كرد و بعد چرا پيشوايان اسلام توصيه كردند كه اين حادثه زنده بماند؟
تحريفى كه در اصل حادثه رخ داد اين بود كه[گفتيم امام حسين]كفاره گناه امت را بدهد و سنگر گنهكاران باشد،بيمه كند معصيتكاران را.
تحريف دوم اين بود كه اين حادثه جنبه خصوصى و فردى دارد،يعنى آن را به آسمان برديم و غير قابل پيروى قرار داديم و از مكتب بودن و درس بودن خارج كرديم،آن را در اوضاع و احوال عصر و زمان خود از يك طرف و دستورهاى اسلام در اين زمينهها از طرف ديگر قرار نداديم كه بتواند مكتب و مدرسه و الهام بخش باشد.
پس دو كار به سرش آورديم.اول آن را از مكتب بودن-از راه خصوصى كردن-خارج كرديم.دوم اينكه به علاوه آن را به صورت يك مكتب گنهكار سازى در آورديم و گفتيم هر گناهى بكنيم سينه سه ضربه آن را جبران مىكند.
تحريف ديگر،در موضوع دستورها درباره فلسفه عزادارى است.در اينجا گاهى گفتيم براى تسلى خاطر حضرت زهراست چون ايشان در بهشت هميشه بيتابى مىكنند و هزار و چهار صد سال است آرام ندارند،با گريههاى ما ايشان آرامش پيدا مىكنند!پس آن را يك دمتخصوصى به حضرت زهرا تلقى كرديم.
دوم اينكه به چشم يك آدم نفله شده كه حداكثر مقامش اين است كه بىتقصير به دستيك ظالم كشته شد پس بايد برايش متاثر بود به امام نگاه كرديم،فكر نكرديم كه تنها كسى كه نفله نشد و براى هر قطره خون خود ارزش بىنهايت قرار داد او بود.كسى كه موجى ايجاد كرد كه قرنها كاخهاى ستمگران را لرزاند و مىلرزاند و نامش با آزادى و برابرى و عدالت و توحيد و خدا پرستى و ترك خود پرستى يكى شده چگونه هدر رفته است؟!ما هدر رفتهايم كه عمرى را جز در پستى و نكبت زندگى نكرده و نمىكنيم.
هدف نهضت امام را خود امام از همه بهتر بيان كرده است.هدفش همان هدف پيغمبر بود. خطبههاى امام مبين هدف نهضت امام است.امام هدف نهضتخود را اصلاح امت اسلاميه معرفى كرد،خواست عملا درسهاى اسلام را بياموزد و به جهان بفهماند كه خاندان پيغمبر اسلام كه نزديكترين مردم به او هستند،از همه مردم ديگر به تعليمات او بيشتر ايمان دارند و اين خود دليل حقانيت اين پيغمبر است. اما اينكه فلسفه اقامه عزاى حسين چيست؟براى اينكه صحنهاى بالاتر و بهتر از اين صحنه در جهان وجود ندارد كه:اولا اين اندازه درس توحيد و ايمان كامل به جهان غيب را بدهد و مظهر نفس مطمئنه باشد.پس روحش توحيد بود.
ثانيا همه تربيتها براى اين است كه روح بشر در برابر حوادث،شكستناپذير شود،تنش با شمشيرها قطعه قطعه،ثروتش به باد،فرزندانش كشته،خاندانش اسير،ولى روحش ثابت و محكم بماند.
ثالثا چقدر فرق است ميان ادعا و عمل.مدعيان آزادى و آزاديخواهى،حقوق بشر،عدالت، [زيادند]اما داستان پادشاه و وزير و گربه تربيتشده است،ولى مردان الهى عملا نشان دادند كه اگر يك طرف حق باشد با محروميتها،با كشته شدنها،با قطعه قطعه شدنها،و طرف ديگر مال و ثروت و همه چيز باشد با پامال شدن حق و حقيقت،كدام طرف را مىگيرند.
چند چيز كه علامتشكست دشمن بود:
الف.پرهيز از جنگ تن به تن.
ب.تيراندازى و سنگ پرانى.
ج.دستور عمر سعد كه از جنگ با شخص حسين پرهيز كنند:هذا ابن قتال العرب،و الله نفس ابيه بين جنبيه (34) .
د.دستور عمر سعد كه مانع سخنرانى او بشوند و نگذارند سخنانش شنيده شود.نه در مقابل شمشير و بازويش و نه در مقابل منطق و سخنش تاب نمىآوردند.
آنچه از امام ظهور كرد:
الف.شجاعتبدنى.
ب.قوت قلب و روح.
ج.ايمان به حق و قيامت،كه ساعتبه ساعتبر بشاشتش افزوده مىشد.
د.صبر و تحمل.
ه.رضا و تسليم.
و.طمانينه و عدم هيجان روحى و نشنيدن يك سخن[از او]كه حاكى از غضب و خشم و از جا در رفتن باشد.
ز.روح حماسى كه چنان خطبهاى انشاء كرد.
دو چيزى كه چشم امام را روشن داشت:
الف.خاندان.
ب.ياران.ههنا مناخ ركاب و مصارع عشاق (35) .اصحاب و خاندان نشان دادند كه عاشقانه عمل مىكنند.
پس بى نظيرى و آموزندگى آن،علت اصلى و فلسفه اصلى عزاداريهاست.
34.اما وظيفه ما:
اين وظيفه در دو قسمتبايد بيان شود:وظيفه علما و وظيفه عامه و توده مردم،و به زبان مردم اين عصر و بلكه براى مردم اين عصر:رسالت علما(خواص)و رسالت توده(عوام).معمولا علما اين انحرافات را به گردن توده و عامه مردم مىگذارند و تقصير عوامى و جهالت مردم مىدانند،و مردم عوام متقابلا مىگويند تقصير علماست كه نمىگويند،زيرا:«ماهى از سر گنده گردد نى ز دم».
ولى حقيقت اين است كه در اين جريان،هم خواص مسؤولند و هم عوام،هم علما مسؤولند و هم توده،اين ماهى،هم از سر گنده گرديده و هم از دم،سر و دم مشتركا مسؤول اين گنديدن هستند.
در حقيقت قبل از آنكه وظيفه خواص و وظيفه عوام بيان شود بايد معلوم شود كه تقصير از كى بوده است.چون اينكه وظيفه الآن متوجه كيست كى مطلب است،و تقصير از كى بوده مطلب ديگر است.چنانكه گفتيم در تقصير هر دو شركت داشتهاند و اين ماهى،هم از سر گنده گرديده است و هم از دم.و از لحاظ وظيفه نيز بيان خواهيم كرد كه هر دو طبقه مسؤولند.نه گناه،گناه يك طبقه است و نه وظيفه فعلى وظيفه يك طبقه بالخصوص است.
قبل از اينكه بيان وظيفه بشود،براى درك اهميت اين وظيفه بايد خطرات تحريف بيان شود.
به طور كلى هر چيزى آفتى دارد،از جماد،نبات،حيوان و انسان.مثلا موريانه آفت كتاب يا چوب است،كرم خاردار و سن و ملخ آفت گياه است و بعضى ميكروبها آفتحيوانها يا انسانهاست،خود دين نيز آفتى دارد.پيغمبر اكرم فرمود:«افة الدين ثلاثة:فقيه فاجر،و امام جائر، و مجتهد جاهل» (36) .
بديهى است كه آفت هر چيزى يك شىء خاص است متناسب با خود او.هرگز كرم خار دار آفت دين نيست،و سن و ملخ هم هرگز دين را نمىخورد،خوره و سرطان نيز آن را از ميان نمىبرد.
تحريف و قلب و بدعت،آفتبزرگ دين است (37) .تحريف،چهره و سيما را عوض مىكند، خاصيت اصلى را از ميان مىبرد،بجاى هدايت،ضلالت مىآورد و بجاى تشويق به سوى عمل صالح،مشوق معصيت و گناه مىشود و بجاى فلاح،شقاوت مىآورد.تحريف،از پشتخنجر زدن است،ضربت غير مستقيم است كه از ضربت مستقيم خطرناكتر است.يهوديان كه قهرمان تحريف در تاريخ جهاناند هميشه ضربتهاى خود را از طريق غير مستقيم وارد كردهاند.على عليه السلام را دوستانه و از طريق تحريف،بهتر و بيشتر مىشود خراب كرد تا به صورت دشمنانه.قطعا ضرباتى كه از طرف دوستان جاهل على بر على وارد شده،از ضربات دشمنانش كارىتر و براتر بوده است.
تحريف،مبارزه بدون عكس العمل است.تحريف،مبارزه استبا استفاده از نيروى خود موضوع.
تحريف سبب مىشود كه سيماى شخص بكلى عوض شود،مثلا على عليه السلام به صورت يك پهلوان مهيب بد قيافه سبيل از بنا گوش در رفته تجسم پيدا كند،به صورتى در آيد كه هرگز نتوان باور كرد كه اين همان مرد محراب،خطابه،حكمت،قضا و زهد و تقوا و خوف از خداست.
تحريف است كه امام سجاد را در ميان ما به نام«امام بيمار»معروف كرده است.تنها در ميان فارسى زبانان اين نام به آن حضرت داده شده و كار به جايى رسيده كه وقتى مىخواهيم بگوييم فلانى خود را به ضعف و زبونى زده،مىگوييم خود را امام زين العابدين بيمار كرده است،در صورتى كه اين شهرت فقط بدان جهت است كه امام در ايام حادثه عاشورا مريض بودهاند نه اينكه در همه عمر تب لازم داشته و عصا به دست و كمر خم راه مىرفتهاند.
مرحوم آيتى در سخنرانى«راه و رسم تبليغ»كه در انجمن ماهانه دينى ايراد كرد و چاپ شد(جلد 2،صفحه 160)همين موضوع را عنوان كرد و گفت:چندى پيش شخصى در مجله اطلاعات از وضع دولت و كارمندان دولت انتقاد كرده بود كه غالبا متصديان امر يا بى عرضه و نالايقند و يا خائن و ناپاك،در صورتى كه ما نيازمند افرادى هستيم كه هم با عرضه باشند و هم پاك.مطلب را به اين صورت بيان كرده بود:«اكثر رجال و مامورين ما يا شمرند يا امام زين العابدين بيمار،در صورتى كه كشور اكنون بيش از هر موقع ديگر به حضرت عباس نيازمند است،يعنى افرادى كه هم پاك باشند و هم كاربر».يعنى شمر كار بر بود و ناپاك،امام زين العابدين پاك بود ولى كار بر نبود،حضرت عباس خوب بود كه هم پاك بود و هم كار بر (38) .
اينكه مىگويند عارفا بحقه،معرفت امام لازم است،براى اين است كه فلسفه امامت،پيشوايى و نمونه بودن و سر مشق بودن است.امام،انسان ما فوق است نه مافوق انسان،و به همين دليل مىتواند سر مشق بشود،اگر ما فوق انسان مىبود،به هيچ وجه سر مشق نبود.لهذا به هر نسبت كه ما شخصيتها و حادثهها را جنبه اعجاز آميز و ما فوق انسانى بدهيم،از مكتب بودن و از رهبر بودن خارج كردهايم.براى سر مشق شدن و نمونه بودن،اطلاع صحيح لازم است،اما اطلاعات غلط و تحريف شده نتيجه معكوس مىدهد و به هيچ وجه الهام بخش نيكيها و محرك تاريخ در جهت صحيح نخواهد بود،بلكه اساسا نيرو نخواهد بود.نتيجه«امام زين العابدين بيمار»اين است كه امروز هر كس بيشتر آه بكشد و بنالد،مردم او را تقديس كنند كه آقا شبيه امام بيمارند.
تا اينجا خطر تحريف معلوم شد.
اكنون ببينيم مقصر كيست؟هم خواص يعنى علما مقصرند و هم عوام يعنى غير علما.اما علما از آن نظر كه در دوران شريعتختميه،آنها هستند كه هم بايد مانع تحريف و هم رافع و زايل كننده تحريف باشند:اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنة الله.ايضا در حديث كافى است:و ان لنا فى كل خلف عدولا ينفون عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين.
اولين وظيفه علما اين است كه با نقاط ضعف مردم مبارزه كنند نه آنكه از آنها استفاده كنند. مثلا در جريان مجالس عزادارى و وعظ و خطابه،امروز دو نقطه ضعف در مردم هست،يكى اينكه علاقه شديد دارند كه در مجالس،اجتماع و ازدحام زياد شود،ديگر اينكه مىخواهند از لحاظ گريه،مجلس بگيرد و شور بپا شود و كربلا شود.اينجاست كه يك خطيب،سر دو راهى قرار مىگيرد:ازدحام را زياد كند و مجلس را كربلا كند،يا حقايق را بگويد كه احيانا نه ازدحام مىشود و نه شور و واويلا.
علما بايد با عوامل پيدايش تحريفات مبارزه كنند،جلو تبليغات دشمنان را بگيرند،دست دشمنان را كوتاه كنند،با اسطوره سازىها مبارزه كنند.مثلا كتاب لؤلؤ و مرجان حاجى نورى يك نوع قيام به وظيفه به نحو شايسته است كه اين مرد بزرگ كرده است و ما امروز از نتيجه كار اين مرد بزرگ استفاده مىكنيم.علما بايد فضايح و رسوايى دروغگويان را ظاهر كنند. (لهذا مىگويند از موارد جواز غيبت،«جرح»راوى حديث است.)علما بايد متن واقعى احاديث معتبر،سيماى واقعى شخصيتهاى بزرگ،متن واقعى حوادث تاريخى را در اختيار مردم بگذارند و به دروغ بودن دروغها اشاره و تصريح كنند.
نگاهى به زبان حالهاى امروز كافى است كه بفهميم چقدر شخصيتها تحريف شدهاند.بعضى زبان حالهاست كه واقعا آينه شخصيت امام است،مثل اشعار اقبال لاهورى و بعضى اشعار بر«حجة الاسلام تبريزى»ولى بعضى زبان حالهاست كه تحريف شخصيت است،مثل:افسوس كه مادرى ندارم...اى خاك كربلا تو به من مادرى نما...
اينها نه تنها زبان حال امام حسين با آن شخصيت عظيم و بى نظير نيست،اساسا زبان حال يك مرد پنجاه و هفتساله نيست كه در اين سن دنبال آغوش مادر بگردد.اين سن،سنى است كه بر عكس،مادر به فرزند پناه مىبرد.امام حسين از مادر ياد كرده است اما به صورت حماسه و افتخار:انا ابن على الطهر من ال هاشم...و فاطم امى...يابى الله ذلك لنا و رسوله و حجور طابت و طهرت و نفوس ابية و انوف حمية،و امثال اينها.
اما تقصير عوام و وظيفه آنها
اولا يك اصل كلى كه حاجى نورى در لؤلؤ و مرجان ذكر كردهاند ذكر كنم و آن اينكه:چيزى كه گفتنش حرام است،(عموما يا غالبا)استماع و شنيدنش نيز حرام است،مثل غيبت،تهمت، سب و دشنام به مؤمن يا اولياء حق،آواز خوانى به باطل،و استهزاء.پس اگر دروغ گفتن در روضه و ذكر مصيبتحرام است،شنيدن و استماع آن هم حرام است.
ثانيا خداوند در قرآن مىفرمايد:
و اجتنبوا قول الزور (حج/30)و الذين لا يشهدون الزور (فرقان/72)سماعون للكذب،سماعون لقوم اخرين (مائده/41)سماعون للكذب اكالون للسحت (مائده/42)
و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم ايات الله يكفر بها و يستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره انكم اذا مثلهم. (النساء/140)به طور كلى عامه مصرف كننده اين كالا هستند.اينها اگر اين كالاها را كه غالبا خودشان مىدانند كالاى تقلبى است مصرف نكنند،عرضه كننده،آن را عرضه نمىكند.عيب قضيه اين است كه عامه حتى مشوق هم هستند.
مردم عوام به جاى اينكه به مبارزه تحريفات بر خيزند،از آنها حمايت مىكنند،مثلا مىگويند: چه مانعى دارد كه عروسى قاسم هم راستباشد؟مىگوييم:اولا كه هيچ عقلى قبول نمىكند،و ثانيا اينچنين چيزى در يك مدرك معتبر يا نيمه معتبر قديم كه مدارك اصلى هستند نقل شود،آنوقتبحثبشود كه آيا مانعى دارد يا مانعى ندارد.فرض اين است كه در هيچ جا نقل نشده است.
اگر كسى بگويد:صبح عاشورا اصحاب و اهل بيت اول يك ساعت جفتك چهار كش بازى كردند چه مانعى دارد؟ولى آيا چنين كارى كردهاند يا خير؟
[رشد اجتماع]
اينجا بايد بحثى در باره رشد اجتماعى بكنيم،بلكه بهتر است در باره رشد اجتماع بحثشود نه رشد اجتماعى.رشد اجتماع نظير رشد فرد است.رشد چيست؟رشد يعنى اينكه انسان در يك ناحيه از نواحى زندگى مثلا در امر ازدواج(رشد معتبر در ازدواج)،آنچنان حدى از فكر و عقل را داشته باشد كه مصالح خود را در انتخاب همسر و در اداره زندگى خانوادگى درك كند. به عبارت ديگر ارزشهاى لازم را در باب ازدواج درك كند كه در زندگى خانوادگى چه چيزهايى لازم است و چه چيزهايى لازم نيست،چه چيزهايى مهم است و چه چيزهايى مهم نيست،چه چيزهايى در درجه اول اهميت است و چه چيزهايى در درجه دوم و سوم،و به عبارت ديگر سود و زيان و عوامل سود و زيان خود را تشخيص دهد.تنها رشد جسمى و جنسى براى ازدواج كه تشكيل يك واحد اجتماعى است كافى نيست.
رشد اقتصادى يعنى اينكه انسان به حدى برسد كه مصالح خود را و عوامل لازم را از لحاظ حفظ و نگهدارى و بلكه تكثير و توسعه ثروت درك كند،اگر نه هنوز رشيد نيست،و اگر از سنين رشد بگذرد و واجد رشد نباشد،«سفيه»ناميده مىشود،اما اگر هنوز به آن نرسيده است و كودك است،ممكن است رشيد نباشد،ولى البته سفيه خوانده نمىشود. و ابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح فان انستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم (39) .
پس رشيد،در هر ناحيهاى،كسى است كه سود و زيان را در آن موضوع درك مىكند و هم ارزش موضوعات مربوط را درك مىكند.تا ارزشها درك نشود،قدرت بر حفظ و نگهدارى و انجام وظيفه در كار نيست.رشيد در ازدواج،پسر يا دخترى است كه ارزشهاى لازم در تشكيل خانواده را درك كند.پسرى كه فقط به خاطر ژست قشنگ فلان دختر يا به خاطر لبهاى دالبرى او مىخواهد ازدواج كند،يا از راه رفتنش خوشش آمده و امثال اينها،رشيد نيست،اين را نمىفهمد كه عوامل لازم در سعادتمندانه بودن ازدواج صدها چيز است كه لبهاى دالبرى به حساب نمىآيد،ارزشهاى عوامل را درك نكرده است.و همچنين كسى كه ارزشهاى مربوط به ثروت را درك نمىكند،راه معامله را نمىداند،افراد خادم و خائن را تشخيص نمىدهد، نمىداند چه كسى را بايد به خود نزديك كند و از چه كسى بايد دورى گزيند،اينچنين فردى رشيد نيست.
اما رشد اجتماعى،بهتر اين است كه بجاى رشد اجتماعى كه صفت فرد است،رشد اجتماع را كه صفت جامعه رشيد است موضوع بحث قرار دهيم كه جامعه نيز گاهى رشيد است و گاهى سفيه و حداكثر نابالغ.جامعهاى كه خود را به عنوان يك واحد درك نكند،ارزش سرمايههاى خود را از قبيل شخصيتهاى تاريخى و حوادث تاريخى نشناسد،آنچنان جامعه رشيد نيست.
يكى از آن سرمايهها شخصيتهاى گذشته است.يكى ديگر آثار هنرى،علمى،صنعتى،ادبى گذشته است.يكى هم تاريخ گذشته است،آنهم گذشته پر افتخار و آموزنده و سعادتبخش. جريانهاى تاريخى گذشته سندهاى اخلاقى و تربيتى آيندگان است.
آثار هنرى و صنعتى در ميان يك ملتى پيدا مىشود و بعد آنها ارزش اينها را درك نمىكنند، آنها را خراب مىكنند.چه بسيار شده كه يك نسخه نفيس خطى يك كتاب به دستيك بقال افتاده و به عنوان كاغذ چاى از آن استفاده شده است.بعضى آثار هنرى و صنعتى از قبيل محرابها،كاشى كارىها،نقاشيها به دست افراد ناصالح كه افتاده است ملعبه كودكان واقع شده است.
از همين قبيل است تاريخ.گاهى بعضى از ملتها فرازهاى تاريخى دارند مملو از حماسه،افتخار، آموزندگى،زيبايى،عظمت،الهام بخشى،ولى همان طورى كه يك تابلو نفيس نقاشى را به دست كودكان مىدهند و آنها با قلم آن را خراب مىكنند،اينها نيز آنقدر افسانه و خرافه از وهم خود به آنها ملحق مىكنند كه بكلى عظمت،زيبايى،الهام بخشى،حماسه،آموزندگى و افتخار آن را از ميان مىبرند و نابود مىكنند و بجاى آنكه الهام بخش عظمت و حماسه و محرك روح سلحشورى باشد،الهام بخش زبونى و بدبختى و تسليم در مقابل حوادث مىگردد.
واقعه تاريخى كربلا از آن نوع حوادث است كه در اثر عدم رشد اجتماع،مسخ و معكوس شده است،تمام عظمتها و زيباييهايش فراموش شده،حماسه و شور و افتخاراتش محو شده و بجاى آنها زبونى و ضعف و جهالت و نادانى آمده است.
اين،نشانه عدم رشد اين ملت استبراى حفظ و نگهدارى تاريخ با عظمت و پر افتخار خويش.
اين از نظر عموم ملت.اما از نظر خصوص طبقه توده و عامه،بايد بگوييم كه مسؤوليتحفظ و نگهدارى تاريخ پر افتخار گذشته اختصاص به علما ندارد،هر فردى بايد خود را مسؤول بداند. همان طورى كه دروغ بستن به اين حوادث به صورت دروغ گفتن حرام است،دروغ شنيدن، دروغ مصرف كردن هم حرام است.در قرآن كريم يك جا مىفرمايد: «و اجتنبوا قول الزور» (40) و هم مىفرمايد: «و الذين لا يشهدون الزور و اذا مروا باللغو مروا كراما» (41) .
در تفسير كشاف ذيل آيه اول،«قول زور»را قول باطل و كذب معنى مىكند،مىگويد:«و جمع الشرك و قول الزور فى قران واحد و ذلك ان الشرك من باب الزور لان المشرك زاعم ان الوثن تحق له العبادة،فكانه قال:فاجتنبوا عبادة الاوثان التى هى راس الزور»تا آنجا كه مىگويد: «الزور من الزور و الازوار و هو الانحراف» (42) .
در تفسير آيه دوم مىگويد:
«يحتمل انهم ينفرون عن مجالس الكذابين و مجالس الخطائين فلا يحضرونها و لا يقربونها الباطل شركه (44) فيه.و لذلك قيل فى النظارة الى كل ما لم تسوغه الشريعة:هم شركاء فاعليه فى الاثم،لان حضورهم و نظرهم دليل الرضا به و سبب وجوده،لان الذى سلط (45) على فعله هو استحسان النظارة و رغبتهم فى النظر اليه.و فى مواعظ عيسى عليه السلام:اياكم و مجالسة الخطائين.» (46) پس آيه اول فقط اجتناب از قول زور را مىگويد كه هم شامل گفتن است و هم استماع،و البته گفتن اظهر مصداقين است،ولى آيه دوم رسما حضور در مجالس باطل را منع مىكند خواه حضور براى شنيدن باطل باشد و يا براى ديدن باطل.
اين آيه در واقع نوعى اعانتبه اثم را نهى مىكند.
آيه ديگر: «و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم ايات الله يكفر بها و يستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره» (47) .
تفسير صافى:«عن الصادق عليه السلام:و فرض الله على السمع ان يتنزه عن الاستماع الى ما حرم الله،و ان يعرض عما لا يحل له مما نهى الله عنه و الاصغاء الى ما اسخط الله،فقال فى ذلك: و قد نزل عليكم...» (48) .
ايضا صافى:«القمى:آيات الله هم الائمة عليهم السلام».
ظاهرا مقصود از آيات اعم است از آيات تدوينى و آيات تكوينى الهى،اعم از شخصيتها مانند ائمه عليهم السلام يا حوادث تاريخى كه آيات تكوينى الهى مىباشند.تواريخى كه مظهر و مجلاى روح ايمان است نيز جزء آيات الهى مىباشند.
تفسير صافى:ذيل آيه «و اذا رايت الذين يخوضون فى اياتنا فاعرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيره...» (49) مىگويد:العياشى:عن الباقر عليه السلام فى هذه الاية قال:الكلام فى الله و الجدال فى القران.قال:منه القصاص» (50) .
ايضا صافى ذيل آيه فوق:«فى العلل:عن السجاد عليه السلام:ليس لك ان تقعد مع من شئت لان الله تبارك و تعالى يقول:و اذا رايت الذين يخوضون...» (51) .
خلاصه بحث در وظيفه توده:
الف.بحثى اسلامى و اخلاقى در باره اينكه هر چيزى كه گفتنش حرام است.شنيدنش نيز حرام است.گوش و زبان نوعى اشتراك در وظيفه دارند زيرا گوش مصرف كننده كالاهاى زبان است،اگر گوش مصرف نكند،زبان توليد نمىكند،و اگر اهل گوش مصرف نكنند اكاذيب و مجعولات و غيبتها و دشنامها و كفرها را،اهل زبان نمىگويند،همان طورى كه چشم و قرائت مصرف كننده آثار قلمها و فيلمها هستند،اگر اينها مصرف نكنند،آنها توليد نمىكنند.
ب.آيات قرآن در اين زمينه.
ج.بحثى اجتماعى:همان طور كه فرد گاهى رشيد است و گاهى غير رشيد،و شرط صحت ازدواج و همچنين جواز تسليم كردن ثروتش به خودش رشد است،جامعه نيز چنين است، گاهى يك اجتماع رشيد است و گاهى سفيه.
معنى رشد،درك ارزشها و سرمايهها و طرز استفاده و بهره بردارى از آنهاست.رشد در ازدواج اين است كه[شخص]بداند سرمايههاى لازم براى زندگى خانوادگى چيست؟ارزش هر كدام از آنها چيست؟مثلا[اينكه]دختر از خانوادههاى سر شناس باشد،چقدر براى ازدواج مفيد است. همچنين رشد فرد براى در اختيار گرفتن ثروت.
رشد اجتماع اين است كه خود اجتماع اولا خود را به صورت يك واحد درك كند،ارزشها و سرمايههايى را كه سرمايه عمومى و ملى محسوب مىشود بشناسد و سپس در حفظ و نگهدارى آنها بكوشد.آن سرمايهها يا از قبيل شخصيتهاستيعنى شخصيتهاى تاريخى،و يا از قبيل آثار علمى،فلسفى،هنرى،صنعتى،ادبى است،و يا از قبيل تاريخهاى پر افتخار است.
جامعهاى كه تاريخى مانند تاريخ حسين بن على دارد مملو از افتخار و حماسه و عظمت و زيبايى و آموزندگى و الهام بخشى،و آن را پر مىكند از افسانههاى احمقانه روضة الشهدائى و اسرار الشهادهاى،حقا چنين جامعهاى سفيه است نه رشيد.ما امروز بايد همان طورى كه به حفظ آثار تاريخى و ملى مىخواهيم بكوشيم،به حفظ تاريخ خودمان بكوشيم.
ياد داشت:
1.تحريف در قرآن و توجيه و تفسير قرآن،نظير تفسير صافى و على بن ابراهيم.
2.تحريف در شخصيت على عليه السلام،مثل داستان شير در كربلا كه على از آب در آمد!
3.تحريف در تاريخ اسلام:اسلام با ثروت خديجه و شمشير على پيش رفت!
4.تحريف در شخصيتهاى شقى هم خود نوعى انحراف و مانع عبرت گرفتن است،مثل اينكه غالبا آنها را يك ولد الزناى هفت جوش معرفى مىكنند و در نتيجه مردم هرگز از معاويه چهارده قرن پيش عبرت نمىگيرند.مثلا مىگويند شمر هفت پستان داشت مثل سگ.بعضى هم مىگويند اسمش شيخ عبد الله بوده است.
پىنوشتها:
1- [مطالب اين ورقهها در سلسله ياد داشتها به چاپ خواهد رسيد.]
2- اين تحريفات لفظى را چه عاملى به وجود آورده است؟به طور كلى شخصيتهاى بزرگ جهان از طرف مردم عوام موضوع افسانهها قرار مىگيرند.وقتى كه مردم براى بو على سينا افسانه مىسازند،وقتى كه رستم و سهراب افسانهاى خلق مىكنند،قهرا براى على بن ابيطالب عليه السلام و حسين بن على عليه السلام نيز افسانه مىسازند،نظير افسانه ضربت على در خيبر و آسيب بدن و بال جبرئيل،و نظير هفتصد هزار نفر بودن دشمن در كربلا و هفتاد و دو ساعتبودن روز عاشورا.اينجاست كه بايد قصه كسى[را]كه گفت نيزه سنان بن انس شصت گز بود و شخصى گفت نيزه شصت گزى در دنيا كسى نديده است،و او گفت آن را خدا از بهشتبرايش فرستاده بود،[به ياد آورد.]عامل ديگر كه اختصاصى است،موضوع گريانيدن بر حسين است كه بعدا در باره تاثير اين عامل سخن خواهيم گفت.
3- در منتخب طريحى و اسرار الشهادة دربندى،از يك مرد اسدى نيز نقل شده كه شبها شيرى مىآمد و عاقبت معلوم شد كه آن شير على بن ابيطالب است(العياذ بالله).
4- امام حسين در سه مرحله شهيد شد و سه نوع شهادت داشت:شهادت تن،شهادت نام، شهادت هدف.
5- مائده/33.
6- [اگر نجات خواهى به زيارت حسين برو تا خداوند را با چشم روشن ديدار كنى.زيرا آتش دوزخ به جسمى كه غبار پاى زائران حسينى بر روى آن نشسته،نمىرسد.]
7- بقره/79.
8- و شايد اگر مانند ما به آيات تحريف متمسك مىشد بسيار مناسب بود.
9- [پس حضرت با گوشه چشم به وى نگاهى انداخت و فرمود:به خيمه باز گرد كه دلم را شكستى و غمم را افزودى.]
10.[سيد طاووس،مؤلف لهوف.]
11.اين داستان به طول و تفصيل در روضة الشهداء كاشفى آمده و محرق القلوب على الظاهر از آنجا گرفته است.در روضة الشهداء مىگويد فضل بن على عليهما السلام به كمك هاشم شتافت!!!
12- كذا[يعنى مطلب مبهم است.]
13.تعبير به«طريد و جولان»در روضة الشهداء كاشفى نيز آمده است.
14- دو سه روز قبل از محرم امسال(1389 قمرى)به مناسبت اينكه مىخواستم در اطراف«تحريفات در
واقعه تاريخى كربلا»بحث كنم،به وسيله تلفن از آقاى[على اكبر]غفارى مدير مؤسسه كتابفروشى صدوق دروغترين كتابهاى مقتل را خواستم.نظر هر دو نفر به اسرار الشهادة بود. آقاى غفارى اين كتاب را نداشت و قول داد تهيه كند.اما بعد از دو سه روز تلفن كرد كه از هر كتابفروش خواستم او هم دنبال اين كتاب بود زيرا مشترى زياد دارد و همه اهل منبر هستند، با اين تفاوت كه شما براى انتقاد و آنها براى نقل و استفاده مىخواهند.
15- [و او را ديد كه مشغول جان دادن است.خود را به روى بدن او انداخت و مىگفت:تو برادر منى،تو اميد مايى،تو پناه مايى،تو پشتيبان مايى.]
16- در اينجا انسان به ياد آن افسانه مىافتد كه يك نفر اغراقگو در بزرگى شهر هرات در يك تاريخى گفت كه در آن وقت در هرات بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز بود.نظير اينها را در باره سرو كاشمر و عدد بنى اسرائيل و متقابلا لشكريان فرعون و غيره گفتهاند.
17- مائده/42.[به دروغ گوش دهند و حرام خورند.]
18.نبا/35.[در آنجا سخن لغو و دروغ نشنوند.]
19.روم/55.[روزى كه قيامتبر پا شود مجرمان سوگند خورند كه جز ساعتى درنگ نكردهاند. اينچنين از حق منحرف و منصرف مىشوند.]
20.مجادله/18.[روزى كه خدا همه آنها را بر انگيزد،پس براى او سوگند خورند چنانكه براى شما سوگند مىخورند،و پندارند كه بر حقند.آگاه باشيد كه اينان دروغگويانند.]
21.انعام/23 و 24.[سپس پاسخ آنها جز اين نبود كه گفتند به الله پروردگارمان سوگند كه ما مشرك نبوديم.بنگر كه چگونه بر خود دروغ مىبندند و چگونه افتراهايشان از نظرشان گم شده است.]
22.حج/30.[و از گفتار باطل و دروغ بپرهيزيد.]
23.فرقان/72.[و كسانى كه شاهد و ناظر كارهاى لغو و باطل نمىشوند.]
24.نساء/140.[و حال آنكه در كتاب بر شما اين حكم را فرستاده كه چون شنيديد به آيات خدا كفرمىورزند و ريشخند مىزنند با آنان منشينيد تا در سخنى ديگر فرو روند،كه(اگر چنين نكنيد)شما هم مثل آنان خواهيد بود.]
25.اصول كافى،ج 1/ص 54 با كمى اختلاف.[هر گاه بدعتها روى داد بر عالم است كه علم خويش آشكار كند،و گرنه لعنتخدا بر اوست.]
26.اصول كافى،ج 1/ص 32،و در آن«ينفون عنه»است.[ما را در هر نسلى عادلانى است كه تحريف افراطيان و دروغزنى مبطلان را از ما(از دين)دور مىسازند.]
27- [حرف يك چيز طرف و كنار آن است...و تحريف يك چيز كج كردن آن است مانند كج كردن و مايل ساختن قلم.و تحريف سخن آن است كه آن را بر يكى از دو طرف احتمال حمل كنى در حالى كه امكان هر دو معنى را دارد.خداى عز و جل فرموده:سخن را از جاى خود تحريف مىكنند...]
28.[قفال گفته:تحريف،تغيير دادن و عوض كردن است،و ريشه آن از منحرف شدن از چيزى است.خداى متعال فرموده:جز اينكه بخواهد براى جنگ جا عوض كند يا در گروهى جاى گيرد.و تحريف،كج كردن و مايل ساختن چيزى از محل شايسته آن است.گفته مىشود:قلم محرف،يعنى قلمى كه سرش كجشده است.قاضى گفته:تحريف گاه در لفظ است و گاه در معنى.و تحريف را تغيير در لفظ بگيريم بهتر است از تغيير در معنى....]
29- [ترجمه سه جمله به ترتيب:اى عمار!گروه متجاوز تو را مىكشند.هيچ حكمى جز براى خدا نيست.چون شناختى هر چه خواهى بكن.]
30- تفسير صافى،مقدمه پنجم.[هر كس قرآن را به راى و نظر خويش تفسير كند جايگاه خويش را در آتش فراهم كند.]
31.مائده/13.[چون پيمان خويش بشكستند آنان را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت نموديم. آنان سخن را از جاى خود تحريف مىكنند و بهرهاى را كه از آنچه بدان تذكر داده شدند نصيبشان مىشد فراموش نمودند.]
32.بقره/79.[واى بر كسانى كه كتاب را با دستخود مىنويسند سپس مىگويند اين از نزد خداست تا بهره اندكى بخرند.پس واى بر آنان از كارى كه كردهاند و واى بر آنان از آنچه به دست مىآورند.]
33-مطلب مهم اين است كه تمام اين تحريفها در جهت پايين آوردن است و امام را در سطح يك آدم پستكم فكر،العياذ بالله كم شعور پايين مىآورد،مثل آب خواستن وسط سخنرانى پدر در سن سى و چند سالگى،يا عروسى قاسم.
34- [اين،فرزند كشنده عرب است.به خدا سوگند جان پدرش در ميان دو پهلوى اوست.]
35- [اينجا بارانداز سواران و قتلگاه عاشقان است.]
36- [آفت دين سه چيز است:دانشمند فاجر،و پيشواى ستمكار،و در عبادت كوشاى جاهل.]
37.داستان حديث«اذا عرفت فاعمل ما شئت»مثال خوبى استبراى اينكه تحريف نتيجه معكوس مىدهد.
[اين داستان در كتاب حق و باطل(اثر استاد شهيد)بخش«احياى تفكر اسلامى»نقل شده است.]
38- مرحوم شمس واعظ مىگفت:چندى پيش در مشهد ما را به منزلى دعوت كردند.ما هم نمىدانستيم،خيال مىكرديم رسما يك مهمانى است.موقع ناهار شد.جمعيت هم زياد بود. آش آوردند،اما چه آشى!از لحاظ نيرو مثل ماش سفت كه به هر جا دست مىزدى،تمامش از بشقاب بيرون مىجست.به صاحبخانه گفتم:خدا پدرت را بيامرزد اين چيست كه به حلق خلق الله فرو مىكنى؟!گفت:آقا!اختيار داريد،شما چرا همچو حرفى مىزنيد؟!اين آش امام زين العابدين بيمار است.گفتم:پس قطعا بيمارى ايشان از همين آش بوده!
39- نساء/6.[و كودكان يتيم را بيازماييد تا وقتى به سن بلوغ رسند.پس اگر در آنان رشد(عقلى)يافتيد اموالشان را در اختيارشان قرار دهيد.]
40- حج/30.
41- فرقان/72.[و آنان كه در مجالس باطل شركت نكنند و چون به كار لغوى گذر كنند با كرامت عبور نمايند.]
42.[و شرك و قول زور در يك رديف گرد آمدهاند چرا كه شرك،خود از باب زور است،زيرا مشرك چنين پندارد كه بتشايسته پرستش است.و گويا در اين آيه فرموده:از پرستش بتها كه راس همه زورهاستبپرهيزيد...و زور از زور و ازورار گرفته شده كه به معنى انحراف است.]
43 و 44.كذا.
45- كذا.
46- [ممكن است معنى آيه اين باشد كه آنان از مجالس دروغگويان و خطا كاران دورى مىكنند و در آنها شركت نكرده و بدان نزديك نمىشوند تا از آميختن با بدى و بدان منزه باشند و دينشان را از رخنه محفوظ دارند،زيرا حضور در باطل به منزله شركت در آن است،و به همين دليل به كسانى كه به آنچه شريعت جايز ندانسته مىنگرند،گويند:اينان با كنندههاى همان كارها در گناه شريكند،زيرا حضور و نظرشان در آنجا دليل رضايت دادن به آن كار و سبب وجود آن است،زيرا آنچه انگيزه عمل فاعل آن مىشود همان تشويق بينندگان و رغبتشان در ديدن اوست.و در پندهاى عيسى عليه السلام آمده:از همنشينى با خطاكاران بپرهيزيد.]
47- نساء/140.
48- [امام صادق عليه السلام فرمود:خداوند بر گوش واجب نموده كه از شنيدن آنچه حرام فرموده پرهيز كند و از آنچه برايش حلال نيست و خداوند نهى فرموده و از شنيدن آنچه خدا را به خشم مىآورد دورى جويد،و در اين مورد فرموده:و بر شما اين دستور فرستاد كه...]
49.انعام/68.
50- [فرمود:مراد،سخن در باره ذات خدا و كشمكش در مورد قرآن است.و فرمود:و از آن جمله افسانه سرايان هستند.]
51.[فرمود:اختيار با تو نيست كه با هر كس خواستى نشست و برخاست كنى،زيرا خداى تبارك و تعالى مىفرمايد:و چون ديدى كسانى را كه در(مسخره و تكذيب كردن)آيات ما فرو مىروند....]