
فصل هفتم:ياد داشت«عنصر تبليغ در نهضتحسينى»
عنصر تبليغ در نهضتحسينى
1.نهضتحسينى نهضتى متشابه است (1) و ذو وجوه و عميق و چند جانبه و چند بعدى و چند لايه است.يكى از وجوه و ابعاد اين است كه تبليغ است.هم امتناع و تمرد و عصيان و سر پيچى است(از نظر امتناع از بيعت)،هم جهاد است،هم امر به معروف و نهى از منكر است،هم اتمام حجت است(از نظر دعوت كوفيان)و هم تبليغ است،ابلاغ پيام اسلام و نداى اسلام استبه جهان و جهانيان.
2.مشكلات رساندن پيام اسلام در عصر جديد كه هزاران پيام از ناحيه هزاران مركز-از مراكز شهوانى جنسى اقتصادى گرفته تا مراكز فكرى سياسى-به مردم احاطه كرده است.
3.جنگ تبليغاتى نيازمند به هماهنگى نيروها،مهارت،تاكتيك،جبهه گيرى،تشكيلات، فرماندهى و انضباط است.
4.چون شكل جنگ به خود مىگيرد،اصل «و اعدوا لهم ما استطعتم» (2) در اينجا نيز حكمفرماست.البته تبليغ از جنبه مردم و پيامگيرها جز يك ابلاغ دوستانه نيست ولى از نظر خنثى كنندگان و تبليغات مخالف،جنگ است.
5.شرايط چهار گانه موفقيتيك پيام:
الف.غنا و قدرت محتوا(غناى منطقى،غناى احساسى،غناى عملى).به عبارت ديگر قابل جذب بودن براى عقل و براى دل،و ديگر قدرت بر حل مشكلات زندگى.اينجاست كه راز اصلى پيشرفت اسلام را با نداشتن دستگاه تبليغى،در مقابل اكثريتها مانند مسيحيت،و اقليتها مانند يهوديت و فرقه پوشالى بهائيتبايد به دست آورد.
ب.امكانات از نظر وسائل و ابزارهاى تمدن،و ديگر شرايط اجتماعى محيط كه«سنگ را بسته سگ رها كرده»نباشد.
ج.متد تبليغ،در مقابل متد تحقيق،متد تعليم(تعليم مسائل علمى،و اما تبليغ مربوط استبه هدفهاى اجتماعى و معنوى)،متد ياد گيرى و بهره گيرى از هوش و حافظه،متد كتابدارى، متد مديريت.
د.صلاحيت فنى و اخلاقى پيام رسان.
6.اولين مطلب اين است كه استفاده از تبليغ در نهضتحسينى آنوقت درست است كه عامل نهضت را تنها امتناع از بيعت ندانيم.استفاده از تبليغ با دو عامل ديگر يعنى اجابت مردم كوفه براى در دست گرفتن زمام امور،و ديگر امر به معروف و نهى از منكر جور مىآيد،و البته از زمان سقوط كوفه به بعد هر اندازه از عنصر تبليغ استفاده شده باشد اختصاص دارد به امر به معروف و نهى از منكر.
خروج امام از مدينه به مكه و اقامت در مكه در ماههاى شعبان تا ذى الحجه كه ايام عمره و سپس حج است،به نظر نمىرسد كه به خاطر اين بوده كه دشمن احترام حرم امن الهى را حفظ مىكرد،بلكه به سه علت ديگر بوده است:يكى اينكه نفس مهاجرت ارزش تبليغاتى داشت و تكاندهنده بود و نداى امام را بهتر مىرساند و اين خود اولين ژست مخالفت و امتناع بود.دوم اينكه در مكه تماس بيشترى با افراد نواحى مختلف ممكن بود.سوم اينكه مكه را انتخاب كردن علامت امنيت نداشتن بود گو آنكه در آنجا هم[امام]امنيت نداشت.
7.خروج امام از مكه در روز«ترويه»يعنى روز هشتم ذى الحجه كه روز حركتبه منى و عرفات است ارزش تبليغى تكاندهندهترى از خود اقامت در مكه داشت.و از نظر رساندن پيام اسلام، اين پشت كردن به كعبه تسخير شده امويان و حجى كه گردانندهاش دستگاه يزيدى بود-حجى كه ظاهرش اسلامى و روحش جاهلى بود-نشان داد كه اسلام اين صورت خالى نيست كه خاطرها آسوده باشد،معنى و حقيقت است كه به خطر افتاده است.
8.سومين ژست تبليغاتى و بلكه تاكتيك تبليغاتى آن حضرت اين بود كه اهل بيت و كودكان خود را نيز همراه خود آورد،و به اين وسيله در واقع خود دشمن را نا آگاهانه استخدام كرد كه حامل يك عده مبلغ براى امام حسين و براى اسلام حسينى عليه يزيد و اسلام يزيدى باشد و اين يكى از مهمترين عناصر تبليغى نهضت امام است.
9.چهارمين تاكتيك تبليغى ابا عبد الله نشان دادن مروت و انسانيت در همه خلال حادثه بود-از بين راه تا دهم محرم-از قبيل آب دادن به دشمن و ابتدا به جنگ نكردن.
10.پنجمين تاكتيك،ايجاد صحنههايى براى رساندن بهتر[پيام خود]و رنگ آميزىها از قبيل پاشيدن خون شير خوار به آسمان كه«عند الله احتسبه» (3) ،سر و روى خود را با خون خود مخضب كردن كه اينچنين مىخواهم خدا را ملاقات كنم.در مورد صحنهها قصه دستبه گردن كردن با قاسم،حبيب بن مظاهر.عجبا چقدر صحنههاى طبيعى شكل مصنوعى دارد!از اين جهت نظير استعداد آهنگ پذيرى آيات قرآن است.
11.آنچه امروز به ما الهام مىبخشد،قلمهاى كسانى كه اسلام را روى كاغذها توصيف كردهاند نيست،بلكه قلمهاى كسانى است كه با خون خود خطوط برجسته اسلام را بر روى بدنهاى خودشان،بر پيشانيشان،بر فرق شكافتهشان(و قتل فى محرابه لشدة عدله) (4) ،بر روى دانه دانه موهاى مقدس محاسنشان،بر روى سينه و قلبشان،بر پيشانى شكستهشان،بر دندان شكستهشان،بر رگهاى گردنشان نوشتهاند.
چقدر اشتباه است كه ما با جمله«مداد العلماء افضل من دماء الشهداء» (5) ارزش شهيد و شهادت را پايين بياوريم.
آرى آنچه الهام بخش امروز ماست آن قلمها نيست،آن جانبازيهاى تاريخى و آن خونهاى بر زمين ريخته است،آن سرگذشتهاى نورانى است.پيام اسلام را جهادها،هجرتها،فداكاريها، جانبازيها به جهان رسانده است.
12.گويى سيد الشهداء در خونين ساختن و رنگ قرمز دادن به نهضت تعمد خاصى داشته است-و به قول مرحوم آيتى-چون رنگ قرمز ثابتترين و لا اقل نمايانترين رنگهاست.خلاصه در عاشورا نوعى عمل رنگ آميزى ديده مىشود.
خود مساله اينكه داغترين سخنان امام بعد از يكطرفه شدن و قطع اميد موفقيت استيك مطلب است،امر نكردن خاندان به رفتن از آنجا و اجازه دادن و بلكه تشويق كردن به شهادت مطلب ديگر است،استنصار براى شهادت مطلب ديگر است،اجازه دادن به حر همين طور، شب عاشورا رفتن حبيب ميان بنى اسد همين طور.
13.كارهاى عجيب و رنگ آميزى ابا عبد الله نهضت را به رنگ خون:
الف.ابصار العين صفحه 15(پس از استغاثه و گريه زنان و آمدن براى ساكت كردن آنها):
و اخذ طفلا له من يد اخته زينب فرماه حرملة او عقبة بسهم فوقع فى نحره(نحر الطفل)-كما سياتى فى ترجمته-فتلقى الدم بكفه و رمى به نحو السماء و قال:هون على ما نزل بى انه بعين الله (6) .
ب.ص 15:
ثم جرد سيفه فجعل ينقف الهام و يوطىء الاجسام،و رماه رجل من بنى دارم بسهم فاثبته فى حنكه الشريف فانتزعه و بسط يديه تحتحنكه،فلما امتلاتا دما رمى به نحو السماء و قال:اللهم انى اشكو اليك ما يفعل بابن بنت نبيك (7) .
ج.ص16:
و جعل ينوء برقبته(بركبته)و يكبو فطعنه سنان فى ترقوته،ثم انتزع السنان فطعنه فى بوانى صدره،و رماه سنان (8) ايضا بسهم فوقع فى نحره،فجلس قاعدا و نزع السهم و قرن كفيه جميعا حتى امتلاتا من دمائه فخضب بهما راسه و لحيته و هو يقول:هكذا القى الله مخضبا بدمى مغصوبا على حقى (9) .
14.گفتيم همان طور كه قرآن كريم در عين اينكه شعر نيست آهنگ پذير است آنهم آهنگهاى مختلف،آنهم هر آهنگى متناسب با آياتى و متناسب با معانى آن آيات-آنچنانكه طه حسين در مرآة الاسلام(آئينه اسلام،ترجمه مرحوم آيتى)بيان كرده است-جريان حادثه كربلا نيز شبيه پذير يعنى نمايش پذير است و سوژه فراوان دارد و با اينكه يك حادثه واقعى و طبيعى است آنچنان صورت گرفته كه گويى خواستهاند با آن يك نمايشنامه تهيه كنند. اكنون مىگوييم اين پر سوژه بودن و شبيه پذير بودن معلول يك چيز ديگر است و آن اين است كه گويى در حادثه كربلا بنا بوده است كه اسلام در همه ابعادش و همه جنبههايش تجلى كند و به عبارت ديگر عملا و واقعا-نه ظاهرا و براى تماشاى ديگران-تجسم داده شود و به مرحله عمل در آيد.
مساله تجسم دادن فكر گاهى صرفا نقش است و شكل است و صورت است و نمايش است، يعنى بى روح است و به بازى گرفتن خيال است،مثل آنچه آقاى راشد نقل مىكرد كه در يكى از موزههاى خارجى مجسمه زنى فوق العاده زيبا را بر روى تختى ديده بود كه جوانى در حالى كه نشان مىداد قبلا هماآغوش زن بوده است، در حالى كه يك پا را به پايين گذاشته و رو گردانده بود در حال فرار بود و خود جوان نيز فوق العاده زيبا بود.گفتند:اين،تجسم فكر افلاطون است كه هر عشقى پس از رسيدن تبديل به بيزارى مىشود و معشوقها در اثر وصال منفورها مىشوند.
ولى اين تجسم يك تجسم بى روح بود.در اسلام تجسمهاى زنده و روحدار و جاندار و واقعى است.حادثه كربلا يك تجسم است از اسلام در همه جنبهها اما جاندار و روحدار.
حادثه امام حسين گويى براى ايجاد يك نمايش حماسى و پرخاشگرى و تراژدى و وعظى و عشق الهى و مساوات اسلامى و عواطف انسانى،همه در آخرين اوج،به وسيله قهرمانهاى مختلف از پير و جوان،زن و مرد،آزاد و برده و يا آزاد شده،بالغ و كودك به وجود آمده و همه ابعاد اسلام را هم نشان مىدهد،هم توحيد و عرفان و عشق الهى و تسليم و رضا و نرد محبتبا حق باختن و پاكبازى با خدا،و هم در عين حال جنبه اعتراض و پرخاشگرى شديد و همدردى با محرومان،و هم حماسه اخلاقى تحرك و تحمس شجاعت و حماسه انسانى،و هم وعظ و اندرز و سكون خاص به آن،و هم برابرى و مساوات اسلامى،و هم تجلى عاليترين عواطف اخلاقى و اسلامى،مثلا ايثار(داستان ابوالفضل عليه السلام)،فداكارى و سبقت در آن.اين است معنى جامع بودن قيام حسينى.اولا از نظر هدف و مقصد و ايده و فكر،حامل همه ايدههاى اصلى اسلام است نه يك جنبه خاص.ثانيا از نظر بازى كنندگان و متعهدان به نقش.
من شعرايى نظير محتشم را نفى كلى نمىكنم،همچنانكه شعرايى مانند عمان سامانى و صفى عليشاه را.اولى تكيه بر جنبه تراژدى و مظلوميت كرده است و دو تاى ديگر بر جنبه عرفانى و عشق الهى،همچنانكه اقبال لاهورى بيشتر بر جنبههاى اجتماعى آن تكيه كرده است.چون اين قيام،اين حركت،اين نهضت(و همه اين كلمهها براى نشان دادن اين حادثه، كوچك است)همه اين جنبهها را داشته است و هر يك از اينها يك بعد از ابعاد و يك لا از چند لاى اين حادثه است.البته يك حادثه توحيدى كامل،جامع همه مراتب است.
اما بعد توحيدى و عرفانى:رضى الله رضانا اهل البيت-رضا بقضائك و تسليما لامرك،لا معبود سواك يا غياث المستغيثين.اشراق چهره آن حضرت در لحظات آخر.حديث امام سجاد عليه السلام در باره بعضى از اصحاب.زمزمه شب عاشورا و يا معراج حسينى.نماز روز عاشورا.«عند الله احتسب»ها در همه شدائد و مصائب.
اما پرخاشگرى:الا و ان الدعى...
و اما بعد حماسى،حماسه آفرينى،مردانگى و شرافت:الموت اولى من ركوب العار،هيهات منا الذلة.ابن ابى الحديد مىگويد:سيد اهل الاباء(اباة الضيم) (10) .لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد.ويلكم يا شيعة آل ابى سفيان ان لم يكن لكم دين فكونوا احرارا فى دنياكم.لا ارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما.
بعد اخلاقى
الف.مروت.
در شجاعتشير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى
داستان آب دادن به لشكر حر.قبول توبه حر.حاضر نشدن به اينكه ابتدا به تير اندازى كند. حاضر نشدن به اينكه قبل از شروع جنگ تيرى به سوى شمر پرتاب شود،همان طور كه پدرش على براى ابن ملجم...
ب.ايثار.داستان سه نفر يا ده نفر در جنگ موته يا غير آن.ايثار اهل بيت و سوره دهر.ايثار ابو الفضل.
ج.صداقت و راستى.
د.وفا:عمرو بن قرظه[در حال شهادت خطاب به امام حسين عليه السلام]:اوفيت (11) نفس المهموم،ص 140)
بعد موعظهاى
الف.اندرزهاى خود ابا عبد الله:الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم.موعظهها ضمن خطابهها.مواعظ جناب زهير و جمله ابا عبد الله كه تو نصيحت را به اكمال رساندى.موعظه حنظله شبامى.
اصول اجتماعى و برابرى اسلامى
داستان جون مولى ابى ذر(نفس المهموم،ص 155):فوقف عليه الحسين عليه السلام و قال: اللهم بيض وجهه،و طيب ريحه،و احشره مع الابرار،و عرف بينه و بين محمد و اله (12) .
داستان جوان ترك(نفس المهموم،ص156).
15.زمينه تبليغ پس از شهادت شهدا و وقوع فاجعه و خاموش شدن احساسات كينه توزانه و طمعكارانه و جانشين شدن احساسات رقت انگيز و پيدايش جنبه مظلوميت و حق به جانبى طبعا بيشتر فراهم شد و در حقيقت مرحله بهره بردارى از يك طرف و معرفى حقيقت آنچه بوده و دريدن پردههاى تاريكى كه تبليغات دروغين ايجاد كرده بود[از طرف ديگر]از بعد از شهادت ابا عبد الله به وسيله اهل بيت مكرمش انجام يافت.امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد:«ان الفتن اذا اقبلتشبهت و اذا ادبرت نبهت» (13) .علت اين است كه در غوغاى فتنه، انسان در آن غرق است و وقتى كه انسان در داخل جريان باشد نمىتواند درستببيند،از كنار بهتر مىتواند ديد.اين است كه زمينه روشن كردن اذهان طبعا بعد از ختم جريان بهتر فراهم است و لهذا نقش عمده تبليغات بر عهده اهل بيت و اسيران است.
اينجا ذكر دو مقدمه لازم است:
الف.از نظر منطق روايات و طبق اعتقاد خاص ما به جنبه ما فوق بشرى،يعنى جنبه ارتباط و اتصال امام به عالم ما فوق بشرى،تمام كارهاى امام حسين حساب شده و از روى پيش بينى بوده،تصادف و اشتباه در آنها وجود ندارد.لهذا مساله همراه آوردن زنان و كودكان با خود در سفرى پر خطر كه در همان وقت عقلايى كه بر محور حفظ جان ابا عبد الله و اهل بيتش قضاوت مىكردند اين كار را جايز نمىشمردند،و حتى پس از شنيدن خبر قتل مسلم و قطعى و مسلم شدن سرنوشت،باز هم لا اقل اين كار را نمىكند كه اهل بيت را به مدينه برگرداند[اين مساله يك كار حساب شده است.]در روايات هم آمده است كه در عالم رؤيا پيغمبر[به امام حسين]فرمود:«ان الله شاء ان يراك قتيلا،و ان الله شاء ان يراهن سبايا» (14) . البته مقصودى كه در آن زمان مىفهميدهاند اراده تشريعى بوده نه اراده تكوينى.مقصود از اراده تكوينى،قضا و قدر حتمى الهى است و مقصود از اراده تشريعى،مصلحت و رضاى الهى است،مثل «يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر» (15) .
نتيجه اين است كه طبق منطق روايات،حمل اهل بيت و زنان و كودكان بر اساس يك مصلحتبوده كه امثال ابن عباس نمىتوانستهاند درك كنند.
ب.مقدمه دوم اين است كه زن در تاريخ سه گونه نقش داشته و يا مىتوانسته است داشته باشد.يكى اينكه شىء بوده و گرانبها و در نتيجه منفى محض و در رديف قاصران بوده،بى نقشى بوده در رديف اشياء گرانبها،و آن همان منطق كنجخانه و خدمتبه مرد و زاييدن و شير دادن[است]بدون آنكه استعدادهاى روحى او رشد كند،بدون اينكه تعليم و تربيت واقعى بيابد و شخصيت پيدا كند،هر چه دست و پا شكستهتر بهتر و گرانبهاتر،هر چه بى زبانتر بهتر و گرانبهاتر،هر چه بى خبرتر گرانبهاتر و بهتر،و هر چه بى ارادهتر بهتر،هر چه ناآگاهتر بهتر، هر چه اسيرتر و مسلوب الارادةتر بهتر،و هر چه منفعلتر و بى هنرتر بهتر،يعنى از سه اصلى كه شخصيت انسانى انسان را تشكيل مىدهد(آگاهى،آزادى،خلاقيت)هر چه نداشته باشد بهتر.ولى در اين نقش،زن ملعبه فرد مرد هست اما ملعبه جامعه مردان نيست.
نقش دوم اين است كه اساسا تفاوت مرد و زن را نديده بگيريم و هر گونه حريم را كه احترام زن بسته به اوستبر داريم و زن را مورد دستمالى و بهره بردارى كامل قرار دهيم،فاصله و حريم را بكلى از ميان ببريم.در اين نقش،زن شخص بوده و عامل تاريخ اما بى بها و نقشش بيشتر در جهت فساد تاريخ بوده است.به عبارت ديگر زن در آن نقش تا حدى عزيز و محبوب و گرانبها بود اما ضعيف،يك ضعيف گرانبها و يك«شىء»گرانبها.و در نقش دوم يك«شخص»بود اما شخص بى بها.
نقش سوم و يا مكتب سوم آن است كه«شخص گرانبها»باشد و آن به دو چيز وابسته است:يكى رشد استعدادهاى خاص انسانى يعنى علم،اراده،قدرت ابتكار و خلاقيت،و ديگر دورى از ابتذال و مورد بهره گيرى مرد بودن.پس رشد استعدادها در عين نگه داشتن حريم.در اين مكتب،حريم و نه محبوسيت و نه اختلاط.
از اين رو يك تاريخ ممكن است مذكر محض باشد و تاريخ ديگر ممكن است مختلط باشد و به واسطه اختلاط پليد باشد،و يك تاريخ ديگر ممكن است مذكر-مؤنثباشد اما به اين نحو كه مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش.پس گاهى زن عامل مؤثر در تاريخ نيست،گاهى عامل است اما مختلط و در حقيقتبازيچه مرد،و گاهى عامل است اما در مدار خودش.
زن در تاريخ مذهبى طبق تلقى قرآن كريم عامل مؤثر بوده است،يعنى تاريخ مذهبى قرآنى مذكر-مؤنث است،يعنى انسانى است،اما با حفظ مدارهاى خاص به هر يك،به عبارت ديگر«مذنث»است،زوج است.
در ورقههاى«زن در قرآن» (16) در اين باره بحث كردهايم.
حادثه كربلا نيز يك تاريخ«انسانى»استيعنى تاريخ زوج است نه فرد،«مذنث»است نه مذكر و نه مؤنث،مذكر و مؤنث است نه مذكر محض.به عقيده ما زن تا آنجا كه فقط نقش وسيله عشقبازى و چشم چرانى را[دارد]و نقش خود را در آرايش و در حقيقت رونق بخشيدن به محفل مرد-آنهم عموم مردان-مىبيند،هرگز نقش مستقل و مؤثرى در تاريخ ندارد.
البته ما نقش اساسى تاثير غير مستقيم زن را در تاريخ منكر نيستيم كه گفتهاند زن مرد را مىسازد اعم از فرزند و شوهر،و مرد تاريخ را.بحث ما در نقش مستقيم است قرآن به موازات مردان قديس و صديق،از زنان قديسه و صديقهاى ياد مىكند كه در حد مردان صديق بلكه بالاتر مقام ملكوتى داشتهاند.زكريا از مريم در شگفت مىماند.همسر آدم،ساره،هاجر،آسيه، مادر موسى،خواهر موسى،مريم،حضرت زهرا(كوثر)زنان قديسه قرآنند.خديجه خود قديسه تاريخ اسلام است.
قرآن از مؤمنين و مؤمنات،مهاجرين و مهاجرات،قانتين و قانتات،صادقين و صادقات، صالحين و صالحات و...ياد كرده است.
در بعضى آئينها زن فقط عنصر فريب و گناه است و از آنجا شروع مىشود كه شيطان از طريق حوا بر آدم مسلط مىشود و اين فلسفه را مىرساند كه شيطان زن را فريب مىدهد و زن مرد را،ولى قرآن اين منطق را قبول ندارد.
16.در خطبه زينب(عليها سلام)مجموعا چند قسمت است:
الف.ملامت:
يا اهل الكوفة،يا اهل الختل و الغدر و الخذل!الا فلا رقات العبرة و لا هدات الزفرة،انما مثلكم... هل فيكم الا الصلف و العجب... (17) ب.آگاه ساختن آنها به اشتباهشان:
فابكوا فانكم احرياء بالبكاء،فقد ابليتم بعارها و منيتم بشنارها،و لن ترحضوها ابدا،و انى ترحضون قتل سليل خاتم النبوة و معدن الرسالة و سيد شباب اهل الجنة و ملاذ حربكم و معاذ حزبكم و مقر سلمكم و اسى كلمكم و مفزع نازلتكم و المرجع اليه عند مقاتلتكم و مدرة حججكم و منار محجتكم (18) .
ج.تحريك عواطف كه با پيغمبر چه كرديد:
ويلكم اتدرون اى كبد لرسول الله فريتم،و اى عهد نكثتم،و اى كريمة له ابرزتم،و اى حرمة له هتكتم،و اى دم له سفكتم (19) .
عظمت فوق العاده اين كار:
لقد جئتم شيئا ادا تكاد السموات يتفطرن منه (20) ...
د.انتقام الهى:
فلا يستخفنكم المهل فانه عز و جل لا يحفزه البدار و لا يخشى عليه فوت الثار،كلا ان ربك لنا و لهم لبالمرصاد (21) .
17.در بحث«تبليغ»گفتهايم كه موفقيتيك پيام چند شرط دارد:غناى محتواى خود پيام، استخدام وسائل مشروع و پرهيز از وسائل ضد،استفاده از متد صحيح،شخصيتحامل پيام.
بحث ما فعلا در باره دو مطلب است:يكى بحث كلى در باره شرايط حامل پيام،ديگر بحثى شخصى در باره تاثير شخصيت اهل بيت در تبليغشان،كه البته تبليغشان دو جنبه دارد،يكى اينكه اسلام را شناساندند،ديگر اينكه مردم را به ماهيت اوضاع آگاه ساختند.
راجع به قسمت دوم بايد چه زمينهاى ساخته بودند،چه پردهاى بر روى اوضاع كشيده بودند و چگونه بودند و چگونه مىخواستند وانمود كنند و چگونه اهل بيت اين پرده نفاق را دريدند. پسر زياد در مجلس خودش خطاب به حضرت زينب مىگويد:«الحمد لله الذى قتلكم و فضحكم و اكذب احدوثتكم»و از جمله«اكذب احدوثتكم»كاملا پيداست كه مىخواهد بگويد ببينيد!بهترين دليل بر اينكه حكومت،به حق بايد دست ما باشد و سخنان شما ناحق بود اين است كه خداوند شما را مغلوب كرد.اين منطق،منطق كسانى است كه هميشه وضع موجود را بهترين وضع و دليل آن را امضاى خدا مىدانند كه اگر بد مىبود كه خدا خودش آن را از بين مىبرد،چون هست پس درست است و بايد باشد،رابطهاى است ميان هست و بايد باشد، چون هست پس بايد باشد و خوب است (22) ،آنچنانكه در جاهليت مىگفتند:انطعم من لو يشاء الله اطعمه (23) ،و يا آنچنانكه آيه كريمه «تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء» (24) را اين طور تفسير و تعبير مىكنند و اين يك مغالطه عظيمى است.
اما زينب جواب مىدهد:
الحمد لله الذى اكرمنا بنبيه محمد و طهرنا من الرجس تطهيرا،انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا و الحمد لله (25) .
ابن زياد گفت:كيف رايت صنع الله باخيك؟قالت:
كتب الله عليهم القتل فبرزوا الى مضاجعهم،و سيجمع الله بينك و بينهم،فانظر لمن يكون الفلج،هبلتك امك يا ابن مرجانة...فغضب ابن زياد و استشاط (26) ...
وقتى كه على بن الحسين عرضه مىشود بر پسر زياد،[ابن زياد]مىگويد:من انت؟فقال:انا على بن الحسين.فقال:اليس قد قتل الله على بن الحسين؟فقال له على عليه السلام:قد كان لى اخ يسمى عليا قتله الناس.فقال له ابن زياد:بل الله قتله.فقال على بن الحسين:الله يتوفى الانفس حين موتها...فغضب ابن زياد فقال:و بك جراة لجوابى و فيك بقية للرد على!اذهبوا به فاضربوا عنقه... (27)
از مجموع روشن مىشود كه پسر زياد مىخواست منطق جبر گرايى در عين عدل گرايى را پشتوانه كار خود قرار دهد.
هر جريانى بالاخره به يك فلسفهاى براى پشتيبانى و حمايت احتياج دارد.جنگ تبليغاتى آنجاست كه فلسفهها با هم مىجنگند.
اهل بيت پيغمبر يكى از آثار وجوديشان اين بود كه نگذاشتند فلسفه اقناعى دشمن پا بگيرد.
كار ديگرشان اين بود كه از نزديك به وسيله خود دشمن توانستند با مردم تماس بگيرند،در صورتى كه قبلا آحاد و افراد جرات تماس نداشتند.زينب از تريبون دشمن استفاده كرد. استفاده از تريبون دشمن در حقيقت جنگ را تا خانه دشمن كشيدن است.
استفاده[اهل بيت امام]از فرصتبراى معرفى شخصيت واقعى خود كه كوفه را تبديل كردند به پايگاه انقلاب.همان مردم گفتند:كهولهم خير الكهول و شبابهم (28) ...
مجموعا كوفه و شام و بين راه،قبل از رفتن آنها و بعد از رفتن آنها دو جور بود.انقلاب كوفه آنچنان شد كه توابين را به وجود آورد و بعد همين كوفه عليه شام و ابن زياد قيام كرد و ابن زياد در جنگ با همين كوفيان كشته شد،و[در]شام اثرش آن است كه در مسجد اموى ظاهر گشت.
اينكه يزيد روزهاى آخر روش خود را عوض كرد علامت اين بود كه مغلوب شده بود و اينكه دستور داد[اهل بيت امام]مكرما و محترما به مدينه باز گردند به همين جهتبود.اينكه در قيام حره دستور داد مخصوصا متعرض على بن الحسين نشوند به همين جهتبود.
پىنوشتها:
1- «متشابه»بنا بر آنچه آقاى طباطبائى تحقيق كردهاند بيشتر مربوط مىشود به معانى طولى و بطون،كه القرآن عبارات و اشارات و لطائف و حقايق،العبارات للعوام،الاشارات للخواص،اللطائف للاولياء و الحقايق للانبياء.و به عبارت بهتر[نهضتحسينى]نهضتى جامع است.همان طورى كه كلمات،برخى جامع است و برخى نه،كه پيغمبر اكرم فرمود:«اوتيت جوامع الكلم»،نهضتها و حركتها نيز برخى چند معنى است و برخى تك معنى.
2- انفال/60.
3- [اين را به حساب خدا مىگذارم.]
4.[و در محراب عبادتش به خاطر شدت عدالتش كشته شد.]
5.[مركب عالمان از خون شهيدان برتر است.]
6- [و طفلى از خود را از دستخواهرش زينب گرفت،پس حرمله يا عقبه تيرى به سوى وى افكند كه در گلوى طفل جاى گرفت.حضرت خونها را با كف دستخويش گرفت و به طرف آسمان پاشيد و فرمود:آنچه بر سر من مىآيد چون در معرض ديد خداوند استبر من آسان است.]
7.[سپس شمشير بر كشيد و همين طور بر فرق كوفيان مىكوفت و بدنهاى آنان را به زير پا مىگرفت تا اينكهمردى از«بنى دارم»تيرى به سويش پرتاب كرد كه در زير گلوى شريف حضرتش جاى گرفت.حضرت تير را بيرون آورد و دو دستخويش به زير گلو گرفت و چون از خون پر شدند به سوى آسمان پاشيد و عرض كرد:پروردگارا!من به تو شكوه مىكنم از اينكه با پسر دختر پيامبرت اين گونه رفتار مىشود.]
8.بعيد نيست كه«سنان»اشتباه باشد و همان«دارمى»است.
9- [و همين طور كه به زحمتبر مىخاست و دوباره به صورت به زمين مىخورد،سنان نيزهاى به گرده حضرت زد و سپس نيزه را بيرون كشيد و در استخوانهاى سينه حضرت فرو برد.و همين سنان تيرى پرتاب كرد كه در گلوى حضرت نشست.حضرت بر زمين نشست و تير را بيرون كشيد،سپس دو دست مبارك به زير خون گرفت تا از خونش پر شد،و با دو ستخون آلود خود سر و صورت خويش رنگين ساخت و در همين حال مىگفت:اين گونه خدا را ديدار مىكنم كه به خونم آغشته باشم و حقم به تاراج رفته است.]
10- سرور ابا كنندگان(كسانى كه زير بار زور نمىروند).
11- [آيا به عهد خود وفا كردم؟]
12- [حسين عليه السلام بالاى سر او ايستاد و گفت:خداوندا صورتش را سپيد كن،و بويش را خوش گردان،و با نيكوكاران محشورش بدار،و ميان او و محمد و آل محمد آشنايى برقرار فرما. ]
13.نهج البلاغه،خطبه 91:[شان فتنهها اين است كه چون رو آورند حق را مشتبه سازند،و چون بر طرف شوند بيدارى آورند.]
14- [همانا خداوند خواسته است كه تو را كشته و خانواده تو را اسير ببيند.]
15.بقره/185[خداوند راحتى و آسايش شما را خواسته و زحمت و سختى شما را نخواسته است.]
16- [مطالب اين ورقهها در سلسله ياد داشتها به چاپ خواهد رسيد.]
17- [اى كوفيان!اى حيله گران و دغلبازانى كه به هنگام يارى دستباز مىداريد!هان كه اشكتان خشك و آهتان سرد مباد.داستان شما به كسى ماند...آيا جز چاپلوسى و خود بينى و... در ميان شما چيزى هست؟]
18.[پس بگرييد كه سزاوار گريهايد.راستى كه شما به عار اين كار گرفتار آمديد و به ننگ آن مبتلا گشتيد و هرگز اين لكه ننگ را نتوانيد شست.و كجا مىتوانيد ننگ كشتن زاده ختم نبوت و معدن رسالت،و سرور جوانان بهشتى و پشتيبان جنگتان و جايگاه سلامتى خود و طبيب زخمهايتان و پناه مشكلاتتان و بيانگر حجتتان و مشعلگاه راهتان را بشوييد؟!]
19.[واى بر شما!مىدانيد چه جگرى از رسول خدا بريديد؟و چه پيمانى شكستيد؟و چه دخترانى از او در معرض ديد آورديد؟و چه حرمتى از او دريديد؟و چه خونى از او ريختيد؟]
20- [راستى كه كار ناپسندى كرديد كه نزديك است آسمانها از شدت آن بشكافد.]
21.[پس اين مهلت الهى شما را سبكسار نسازد كه عجله و شتاب،خدا را به شتاب نيندازد و بيم از دست رفتن انتقام بر خدا نرود،هرگز،كه خداوند در كمين ما و آنها نشسته است.]
22.به عبارت ديگر جبر گرايى در عين عدل گرايى،آنچنانكه مرجئه كردند.
23- يس/47.[آيا به كسى خوراك دهيم كه اگر خدا مىخواستخوراكش مىداد؟]
24.آل عمران/26.[حكومت را به هر كه خواهى مىدهى،و از هر كه خواهى مىستانى،و هر كه را خواهى عزت مىبخشى،و هر كه را خواهى خوار و ذليل مىسازى.]
25.[سپاس خدايى را كه ما را به پيامبرش محمد گرامى داشت،و از هر گونه پليدى به خوبى پاك ساخت.جز اين نيست كه فاسق رسوا مىشود و فاجر دروغ مىگويد،و او بحمد الله ما نيستيم و غير ماست.]
26.[كار خدا را نسبتبه برادرت چگونه ديدى؟فرمود:خداوند شهادت را در سرنوشت آنها مقرر فرموده بود و آنان به قتلگاه خويش پيوستند،و به زودى خداوند ميان تو و آنان جمع كند.پس بنگر كه پيروزى از آن كيست؟مادرت به عزايتبنشيند اى پسر مرجانه!...پس ابن زياد به خشم آمد و بر افروخت...]
27.[ابن زياد گفت:تو كه هستى؟فرمود:من على بن الحسينام.گفت:مگر على بن الحسين را خدا نكشت؟حضرت فرمود:برادرى داشتم به نام على كه مردم او را كشتند.ابن زياد گفت: بلكه خدا او را كشت.حضرت فرمود:البته خداوند جانها را به هنگام مردن مىستاند...ابن زياد خشم گرفت و گفت:بر پاسخ من جرات مىكنى و هنوز توان رد بر مرا دارى؟او را ببريد و ! <{.lىغrf co ¢غkpت
28- [پيرانشان بهترين پيرانند،و جوانانشان...]