فصل هشتم:ياد داشتهاى متفرق

ياد داشتهاى متفرق

آيا امام حسين دستور خصوصى داشت؟

در مقدمه بررسى تاريخ عاشورا مى‏گويد:حديث صحيحى است در كافى به سند بسيار معتبر از ضريس كنانى،گويد كه‏«حمران بن اعين شيبانى به امام باقر عليه السلام عرض كرد:قربانت گردم،ملاحظه مى‏فرماييد آنچه را در زندگى امير المؤمنين عليه السلام و حسنين عليهما السلام واقع شد از خروج و نهضت و جهاد فى سبيل الله و آنچه بدان گرفتار شدند از كشته شدن به دست جباران و مغلوبيت و آنچه بر سرشان آمد تا بالاخره كشته شدند و مغلوب گشتند؟حضرت فرمود:آنچه شد البته خداى تعالى براى ايشان مقدر كرده بود و خود حكم كرده و امضا نموده و حتمى ساخته بود و سپس آن را اجرا كرد،و قيام على و حسن و حسين عليهم السلام‏«فبتقدم علم ذلك اليهم من رسول الله‏»با سابقه علم و دستورى بود كه از رسول خدا به آنها رسيده بود،و هر امامى كه سكوت كرد از روى علم و دستور بود».

بايد به اصل خبر مخصوصا براى سطر آخر مراجعه شود. واقعه كربلا،پيامى كه با خون نوشته شد

1.مرحوم آيتى در سخنرانى نهم(ص‏179) (1) پس از آنكه شرحى راجع به قدرت و نيروى تسخير ناشدنى تاريخ و امانت او بحث مى‏كند،موضوع گزارش سراپا جعل ابن زياد را براى مردم كوفه نقل مى‏كند كه به مسجد اعظم كوفه رفت و به منبر شد و گفت:

الحمد لله الذى اظهر الحق و اهله،و نصر امير المؤمنين يزيد و حزبه،و قتل الكذاب ابن الكذاب الحسين و شيعته (2) .

در اينجا«عبد الله بن عفيف ازدى غامدى‏»كه اعمى بود بپا مى‏خيزد و مى‏گويد:«پسر مرجانه! دروغگو پسر دروغگو تويى و پدرت و كسى كه تو را به حكومت عراق فرستاده است‏»تا عاقبت ابن عفيف كشته مى‏شود.

مرحوم آيتى مى‏گويد:«اين مرد بزرگوار،جان بر سر اين گفتار نهاد و به دستور ابن زياد كشته و به دار آويخته شد،اما يك صفحه از تاريخ را روشن ساخت و صفحه‏اى از تاريخ عاشورا را با خون خود نوشت‏».

در حقيقت‏بايد گفت:جمله‏هايى از قبيل:الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه...

ايها الناس!من راى سلطانا جائرا...

الا و ان الدعى ابن الدعى...

هيهات منا الذلة

ان لم يكن لكم دين...

الموت اولى من ركوب العار...

رضا بقضائك...لا معبود سواك

خط الموت على ولد ادم...

و امثال اين جمله‏ها،همه با خون نوشته شد،و رنگ خون و قرمز ثابت‏ترين و نمايان‏ترين رنگهاست.

ايضا حوادث و وقايع عاشورا همه وقايعى است كه با خون نوشته شد،مثل كسانى كه گاهى نقل مى‏شود در حين مردن در اثر فاجعه‏اى،چون قلم و كاغذ پيدا نمى‏شود،با انگشت‏خود و با خون خود وصيت‏خود را مى‏نويسند،و يا افرادى به علامت انقلاب،جمله‏اى را با خون خود روى يك صفحه مى‏نويسند.

در بعضى از پيمانهاى قديم عربى و جاهلى،هم پيمانان دست‏خود را در يك ظرفى از خون فرو مى‏بردند به علامت از خود گذشتگى در راه اين پيمان.

جريان شهادت‏«عبد الله رضيع‏»و پاشيدن خون گلوى طفل شير خوار خود،يك صفحه‏اى است كه با خون نوشته شد.

نوشته‏اند-ظاهرا-كه خود ابا عبد الله پس از يك جريان(ظاهرا سنگ كه به پيشانى آن حضرت خورد)[دست پر خون خويش را]به صورتش ماليد و فرمود:هكذا حتى القى جدى (3) .

2.چرا امام به مردم بصره نامه نوشت و آنها را دعوت كرد؟آيا خود نوعى نقشه براى توسعه خونريزى و انقلاب نبود؟و بالاتر اينكه چرا در شب عاشورا حبيب بن مظهر را به ميان بنى اسد فرستاد؟آيا احتمال اينكه بنى اسد بتوانند مقاومت كنند در كار بود؟ابدا.چرا ياران و كسان خود را الزام نكرد كه خود را از معركه بيرون كشند؟و چرا داوطلبى آنها را براى كشته شدن پذيرفت؟

آيا امام مخصوصا مى‏خواست اعتراض و انتقاد و اعلام جرم و فرياد عدالتخواهى و حقيقتخواهى و بالاخره پيام اسلام را با خون خود و عده بيشترى بنويسد كه هرگز پاك نشود؟ امام خطبه‏هاى داغش را پس از برخورد با حر و پس از وقوع در بن بست ايراد مى‏كنند.تاريخ نشان مى‏دهد كه سخنانى كه با خون نوشته شده هرگز پاك نمى‏شود زيرا از كمال صداقت و خلوص و عمق تصميم و انديشه حكايت مى‏كند.منطق شهيد فوق منطقهاى ديگر است.

بسيارى از سلاطين مايل بودند كه نامشان و سخنشان و پيامشان(هر چند پيامى براى انسانها نداشته‏اند،اظهار خود خواهى بوده است و بس)باقى بماند،آن را بر لوحه‏هاى سنگى(يا فلزى)حك مى‏كرده‏اند كه مثلا منم شاه شاهان،بغ،ايزد نژاد،از نژاد خدايان!!!ولى هرگز اين نوشته‏ها در دلها و سينه‏هاى مردم ثبت نشده و در آنجا نقش نگرفته است.اما پيامهايى مانند پيام امام حسين بدون آنكه در صفحه سنگى يا لوحه فلزى حك شود،چون با خون خودشان و با اينكه صرفا روى صفحه لرزان هوا ثبت‏شد،در دلها و سينه‏ها حك شد و مانند خطوط نورانى وحى در دل انبياء،براى هميشه باقى ماند(ان للحسين محبة مكنونة فى قلوب المؤمنين) (4) ،در عاليترين مقامات و مراكز روحها ثبت‏شد تا آنجا كه دلها كانونى شد از احساسات او،و بردن نامش اشكها را جارى مى‏سازد،و خدا مى‏داند كه در طول هزار و سيصد سال چند هزار تن اشك مانند گلاب از گل گرفته است،چرا؟چون ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا (5) ،چون پيام رسان حقيقت‏بودند،چون پيام آنها دل آشنا و فطرت آشنا بود،چون سخن من و ما نبود،سخن خدا و مردم در كار بود.

سيد الشهداء عليه السلام،عظمت روح و سلب آسايش از بدن

1.«متنبى‏»مى‏گويد:

و اذا كانت النفوس كبارا تعبت فى مرادها الاجسام (6)

به طور كلى روحيه‏هاى كوچك چون از خود درد ندارند و هدف ندارند(همه دردها و هدفهايشان در خواسته‏هاى جسمانى خلاصه مى‏شود)و ايده‏آل ندارند،تن‏ها را به زحمت نمى‏اندازند،به لقمه‏اى كه به دريوزگى تحصيل مى‏كنند قناعت مى‏كنند،اما روحيه‏هاى بزرگ هميشه تن را به حركت وا مى‏دارند و در زحمت و بلا قرار مى‏دهند،فرقشان شكافته و سرشان بريده مى‏شود.به همين جهت‏شهادت براى آنها افتخار است،كه نشانه عظمت نفس آنهاست. [در]اين گونه اشخاص كه روحشان از جسمشان بزرگتر است كار بدن دشوار است.بدن على اگر مى‏خواهد با روح على بسازد بايد با نان جوين و شب زنده دارى‏ها بسر برد،احيانا از ناحيه خود على مجازات ببيند و سر را توى تنور ببرد.تن حسين اگر بخواهد با روح حسين همدم باشد بايد آماده تشنگى بى اندازه باشد،آماده زير سم اسب[رفتن]،آماده زخمهاى تير كالقنفذ باشد (7) .خوشا به حال بدنى كه با يك روح كوچك توام شده،همه سور و سات‏ها را برايش فراهم مى‏كند،به قيمت در يوزگى و دزدى نان تهيه مى‏كند،به قيمت جنايت و آدمكشى پست تهيه مى‏كند.

واى به حال بدنى كه با يك روح شريف و بزرگ توام است.چند لقمه نان جو بيشتر گيرش نمى‏آيد كه به زحمت‏بايد از گلو پايين بدهد،از آن طرف بايد شب زنده دارى كند،روز بايد دره به دستش بگيرد مراقب نظم اجتماع باشد،يا شمشير به دست‏بگيرد و گردن تبهكاران را بزند، يك روز سر توى تنور برد...

2.على عليه السلام در باره متقين مى‏فرمايد:انفسهم منهم فى تعب،و الناس منهم فى راحة (8) . اينجا مراد از«نفس‏»نفس حيوانى است،اشاره است‏به اينكه آسايش آنها در آسايش و عدم سلب راحت از ديگران است.

3.جمله امام حسين عليه السلام كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است:«ان الله يحب معالى الامور و يبغض سفسافها» (9) مى‏رساند كه روح امام با امور پست جسمى سر و كار ندارد،سرو كارش با معانى عالى و بلند است.

4.براى بعضى روح خدمتگزار جسم است،يعنى فكر و عقل و عاطفه در خدمت هدفهاى جسمانى و بدنى و حيوانى است،روح اسير است،روح تا حدى رنج مى‏برد اگر چه روح كوچك حتى احساس رنج هم نمى‏كند،روح بايد بزرگ باشد كه احساس درد و رنج‏بكند،اگر احساس درد و رنج‏بكند كوچك نيست و در خدمت جسم قرار نمى‏گيرد.

5.اين شعر:

لنقل الصخر من قلل الجبال احب الى من منن الرجال يقول الناس لى فى الكسب عار فان العار فى ذل السؤال (10)

نمودارى از به رنج افتادن بدن به خاطر بزرگى روح است.

6.اينكه امام فرمود:«الا و ان الدعى بن الدعى...هيهات منا الذلة‏»نمودارى از به زحمت افتادن بدن است‏به خاطر عظمت روح.

7.روح و بدن در عين اتحاد و يگانگى،از جنبه دو گانگى مانند دو رفيقند كه از طرفى الزاما باهمند و نمى‏توانند از هم جدا باشند و از طرف ديگر دو رفيقى هستند كه هم هدف نيستند:

ميل جان اندر ترقى و شرف ميل تن در كسب اسباب و علف

اين است كه كوچك ماندن هر كدام به نفع ديگرى و رشد كردن هر كدام به ضرر ديگرى است.

8.مى‏گويند نوابغ هميشه شوهران بدى هستند.دليلش هم واضح است:افق روح آنها از افق آرزوها و افكار و تمنيات و آمال يك زن بالاتر است.جسمش با زن هست ولى روحش با زن نيست.اما اگر كسى در عين نبوغ بتواند خود را آنقدر در موقع خودش تنزل دهد كه با زن عادى در افق عادى هم معاشرت كند او واقعا فوق نبوغ است،معلوم مى‏شود قدرت تنزل دادن خود را دارد،و قدرت تنزل دادن خود خيلى فوق العاده است.

براى من پيش آمده است كه با اشخاصى در افق پايين مجبور بوده‏ام ساعتى زندگى كنم.در عذاب اليم بوده‏ام.مى‏ديده‏ام يك كلمه حرف ندارم با آنها بزنم،گويى همه معلوماتم را فراموش كرده‏ام.

بزرگى و بزرگوارى روح

9.بزرگى روح در مقابل كوچكى و حقارت است،جنبه كمى دارد.روح بزرگ يك آرزوى بزرگ است،يك انديشه بزرگ و وسيع است،يك خواهش و اراده بزرگ است،يك همت‏بزرگ است.آن كه آرزو دارد در ثروت شخص اول شود-البته نه آرزوى خالى بلكه آرزوى توام با حركت-يك روح بزرگ دارد.به قول نظامى عروضى:

«احمد بن عبد الله الخجستانى را پرسيدند تو مردى خربنده بودى،به اميرى خراسان چون افتادى؟گفت:به بادغيس در خجستان روزى ديوان حنظله بادغيسى همى خواندم،بدين دو بيت رسيدم:

مهترى گر به كام شير در است شو خطر كن ز كام شير بجوى يا بزرگى و عز و نعمت و جاه يا چو مردانت مرگ رويا روى

داعيه‏اى در من پديد آمد كه به هيچ وجه در آن حالت كه بودم راضى نتوانستم بود.خران بفروختم و اسب خريدم و از وطن خويش رحلت كردم و به خدمت على بن الليث(صفارى) شدم...اصل و سبب اين دو بيت‏بود.»

روح بزرگ به كمى و كوچكى و حقارت تن نمى‏دهد،به كم از قدر خود راضى نمى‏شود.

به كم از قدر خود مشو راضى بين كه گنجشك مى نگيرد باز

روح بزرگ اهل مهاجرت است،به كنج‏خانه و به آب و خاك خود قناعت نمى‏كند،سفر مى‏كند، درياها را و خطرها را استقبال مى‏كند،شب و روز مى‏كوشد و در نتيجه زودتر پير مى‏شود، بيمارى قلبى مى‏گيرد و مثل‏«ناصر» (11) در نيمه راه عمر مى‏ميرد.«موسولينى‏»گفت:«بجاى آنكه صد سال گوسفند باشم ترجيح مى‏دهم يك سال شير باشم‏».

آدم بزرگ از زندان باك ندارد،ده سال و بيست‏سال زندان مى‏رود كه دو سال به كام زندگى كند.

10.اسكندر و خشايار شاه و نادر و ناپلئون روحهاى بزرگ و نا آرام بوده‏اند اما يك جاه طلبى بزرگ،يك رقابت و حسادت بزرگ،يك شهوت بزرگ،يك تجمل پرستى بزرگ بوده‏اند.اينها با مقايسه با روحهاى كوچك البته عظمت و اهميت‏بيشترى دارند.اينها اگر به جهنم هم بروند يك روح بزرگ به جهنم رفته است،اينها هوا پرستهاى بزرگ هستند.آنچه در وجود اينها و در روح اينها رشد كرده است،شهوتها،جاه طلبى‏ها،حسادتها،كينه توزى‏هاست.

اما بزرگوارى.بزرگوارى غير از بزرگى است.بزرگوارى روح در مقابل كوچكى روح نيست،بلكه در مقابل پستى و دنائت روح است.

اين پستى چگونه پستى‏اى است؟اين خود يك مساله‏اى است در حقيقت ماوراء الطبيعى و ضد منطق مادى.مى‏گويند تن به پستى نده،تن به خوارى نده،آقا باش نه نوكر،عزيز باش نه ذليل.اينها كه هيچكدام ملموس نيست.افتخار يعنى چه؟اينكه:

تن مرده و گريه دوستان به از زنده و خنده دشمنان مرا عار آيد از اين زندگى كه سالار باشم كنم بندگى

اينكه:«ان الحياة فى موتكم قاهرين و الموت فى حياتكم مقهورين‏» (12) يعنى چه؟

11.ما در جمله‏هاى‏«اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكاة و امرت بالمعروف...»بزرگى و بزرگوارى امام را توضيح مى‏دهيم.

كلمات حسين بن على عليه السلام يا شعارهاى زندگى امام

1.تاريخ يعقوبى نقل مى‏كند كه از حسين بن على عليهما السلام سؤال كردند كه كلمه‏اى كه خودش از رسول اكرم صلى الله عليه و آله شنيده نقل كند.فرمود:از رسول خدا شنيدم:ان الله يحب معالى الامور و يبغض سفسافها.(هر چند اين كلمه از رسول اكرم است اما چون از غير حسين بن على عليه السلام تاكنون نقل نشده،به نام آن حضرت نقل كرديم.)اين جمله را سفينة البحار نيز از رسول خدا نقل مى‏كند.

در المنجد مى‏گويد:«السفساف:الردى من كل شى‏ء،يقال:فلان سفساف الكلام اى ليس لكلامه معنى.الامر الحقير» (13) .

2.ايضا امام فرمود:«الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون‏» (14) .

المنجد:«اللعقة:ما تاخذه فى الملعقة او باصبعك.القليل مما يلعق‏» (15) .

اين جمله امام،مخصوصا كلمه‏«عبيد»مى‏رساند عزت نفس امام و تحقير بندگى و بندگان دنيا را.

3.نظير اين جمله است جمله معروف و منقول در الانوار البهية صفحه 45:و فى وصية موسى بن جعفر عليهما السلام لهشام قال:و قال الحسين بن على عليهما السلام:ان جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها،بحرها و برها،و سهلها و جبلها عند ولى من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفى‏ء الظلال.ثم قال:الا حر يدع هذه اللماظة (16) لاهلها(يعنى الدنيا)ليس لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها بغيرها.فانه من رضى من الله بالدنيا فقد رضى بالخسيس.

از اين سه جمله كه نقل شد فهميده مى‏شود كه اولا روح حسين روح خاصى است كه به دنى و پست تن نمى‏دهد،طالب معالى الامور است(جمله اول).و معلوم مى‏شود هر هدف مادى و دنيايى را كه در نهايت امر منتهى به رضاى خدا يعنى هدف كل آفرينش نباشد و بخواهد از هدف كل آفرينش جدا كند،آن را پست و حقير مى‏داند،نه اينكه مثل ناپلئون بگويد:فرانسه براى من كوچك است،روسيه را هم مى‏خواهم ضميمه كنم،يا مثل اسكندر بگويد:يونان برايم كوچك است،ايران را هم مى‏خواهم ضميمه كنم(جمله سوم).و معلوم مى‏شود تمام مردمى كه خود را بسته‏اند به مقامات دنيوى،به ثروت دنيوى،و به خاطر اين مقامات و ثروتها خود را پست مى‏كنند،در نظر حسين عليه السلام بسيار حقير و پست مى‏باشند(جمله دوم).

از اينجا مفتاح شخصيت‏حسينى،حماسه حسينى(كه در ورقه‏ها و ياد داشتهاى‏«حماسه حسينى‏»اشاره شده است)معلوم مى‏شود.

4.بلاغة الحسين:

دراسة العلم لقاح المعرفة،و طول التجارب زيادة فى العقل (17) .

لو تركوا الجهاد لاتاهم العذاب (18) .

لا يامن الا من خاف الله (19) .

القدرة تذهب الحفيظة (20) .

من البلاء على هذه الامة انا اذا دعوناهم لم يجيبونا،و اذا تركناهم لم يهتدوا بغيرنا (21) .

تاثير افكار مسيحى در حادثه كربلا

آقاى صالحى (22) از ارشاد مفيد،ص 185 نقل مى‏كند كه يزيد با مشورت‏«سرجون‏»رومى،ابن زياد را براى مبارزه با ابا عبد الله عليه السلام انتخاب كرد.

ايضا در كامل ابن اثير،جلد 3،صفحه 268:فلما اجتمعت الكتب(كتب اتباع يزيد بالكوفة)عند يزيد دعا سرجون مولى معاوية فاقراه الكتب و استشاره فيمن يوليه الكوفة،و كان يزيد عاتبا على عبيد الله بن زياد،فقال له سرجون:ارايت لو نشر لك معاوية كنت تاخذ برايه؟قال:نعم. فاخرج عهد عبيد الله على الكوفة.(عهد عبيد الله نزد سرجون چه مى‏كرده است؟!آيا خود دليل بر نوعى نقشه ماهرانه نيست؟)فقال:هذا راى معاوية و مات و قد امر بهذا الكتاب.فاخذ برايه و جمع الكوفة و البصرة لعبيد الله و كتب اليه و سيره اليه مع مسلم بن عمرو الباهلى و الدقتيبة فامره بطلب مسلم بن عقيل و بقتله او نفيه (23) ...

در مقدمه بررسى تاريخ عاشورا آقاى غفارى مى‏نويسد:يزيد عموما عمر خود را در ديرهاى نصارى كه آن روز حكم ستون پنجم را داشت‏به سر مى‏برد و در لهو و لعب روزگار مى‏گذرانيد(و قهرا از ارباب ديرها تعليمات و دستورات مى‏گرفت.و عجب اين است كه اين مراكز عبادت و انزوا سبب رواج فحشاء و شراب در جهان اسلام شد.چون شراب و خلوت با زن ممنوع نبود،حجاب نيز معمول نبود،خواه ناخواه همين مراكز عبادت تبديل به مركز فساد مى‏شد).

يكى از قرائن بر اينكه يزيد تحت تاثير افكار مسيحى بوده است همان شعر معروف وى است كه مى‏گويد:

شميسة كرم برجها قعر دنها و مشرقها الساقى و مغربها فمى اذا نزلت من دنها فى زجاجة حكت نفرا بين الحطيم و زمزم فان حرمت‏يوما على دين احمد فخذها على دين المسيح بن مريم (24)

در مقدمه بررسى تاريخ عاشورا از يعقوبى و ديگران اين حكايت معروف را نقل مى‏كند كه در سالى كه معاويه يزيد را با لشكرى براى فتح بلاد روم فرستاد،در«غذقذونه‏»(يا به نقل ابو الشهداء:فرقدونه)كه در آنجا ديرى بود به نام‏«دير مران‏»اطراق كردند و يزيد در آن دير با ام كلثوم نامى مشغول عياشى و كيف شد،و در اثر بدى هوا لشكر مبتلا به تب و آبله شدند و مرض به قسمى در اردوى مسلمين افتاد كه مثل برگ خزان روى زمين مى‏ريختند و مى‏مردند و هر چه به يزيد اصرار كردند هر چه زودتر از اين سرزمين كوچ كنيم اعتنا نكرد(اما ظاهرا ابو الشهداء مى‏نويسد:لشكر در نقطه ديگرى دچار اين بيمارى شد و يزيد در اين دير مانده بود و ملحق به لشكر نمى‏شد تا اين خبر به او رسيد و اشعار ذيل را سرود)و اين اشعار را سرود:

ما ان ابالى بما لاقت جموعهم بالغذقذونة (25) من حمى و من موم اذا اتكات على الانماط فى غرف (26) بدير مران عندى ام كلثوم (27)

مرثيه‏هاى حسينى-رثاء جنيان

در قمقام صفحات‏509-513 قسمت زيادى از مراثى جنى‏ها را به صورت شعر نقل كرده‏است. بعيد نيست كه اين اشعار كه سراسر انتقاد و حنين و تحريك احساسات است،از طرف علاقه‏مندان و شيعيان سروده مى‏شده است و چون از طرف حكومت وقت تحت تعقيب قرار مى‏گرفتند،لهذا اشعارى كه مى‏سرودند به نام جنى منتشر مى‏كردند كه هم پى گم كرده باشند و هم مردم بهتر حفظ مى‏كردند.

دعبل خزاعى:

زر خير قبر فى العراق يزار و اعص الحمار فمن نهاك حمار لم لا ازورك يا حسين لك الفدا قومى و من عطفت عليه نزار و لك المودة فى قلوب ذوى النهى و على عدوك مقتة و دمار يا ابن الشهيد و يا شهيدا عمه خير العمومة جعفر الطيار (28)

شعر آخر جزء اشعارى است كه مى‏گفتند جنيان سروده‏اند(قمقام،صفحه 512)

امام حسين،اصحاب،افضل الشهداء ابو الفضل عليه السلام

در حديث است كه امير المؤمنين عليه السلام در صفين از سرزمين كربلا عبور كرد و تربت آنجا را بوييد و فرمود:واها لك ايتها التربة ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنة بغير حساب (29) . ايضا در حديث است(نفس المهموم ص 30)كه رسول خدا در باره امام حسين عليه السلام فرمود:كانى به و قد استجار بحرمى و قبرى فلا يجار،و يرتحل الى ارض مقتله و مصرعه،ارض كرب و بلاء،و تنصره عصابة من المسلمين،اولئك سادة شهداء امتى يوم القيامة (30) .ايضا نفس المهموم ص 110:خرج على عليه السلام يسير بالناس حتى اذا كان بكربلاء على ميلين او ميل تقدم بين ايديهم حتى طاف بمكان يقال له المقذفان،فقال:قتل فيها مائتا نبى و مائتا سبط نبى كلهم شهداء.ههنا مناخ ركاب و مصارع عشاق،شهداء لا يسبقهم من قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم (31) .

از طرف ديگر مقام شهيد همان است كه قبلا گفته‏ايم.

از طرف ديگر ابو الفضل عليه السلام كسى است كه ان له عند الله درجة يغبطه بها جميع الشهداء (32) .

پس در اينجا سه مطلب است:

الف.مقام شهيد در ميان ساير برجستگان و خدمتگزاران بشر،كه قبلا بيان شده است.

ب.مقام شهداى كربلا در ميان ساير شهدا.

ج.مقام ابوالفضل العباس در ميان شهداى كربلا.

شعارهاى تاريخى در كربلا

در كربلا جمله‏هاى تاريخى زياد گفته شده است كه گذشته از اينكه از يك انسانيت كامل و ايمان خارق العاده و از يك حماسه پر شور حكايت مى‏كند،چون اين جمله‏ها با خون نوشته و ثبت‏شده است ارزش ديگرى دارد،و به علاوه از اين شعارها،به روح حسينى و ماهيت هضت‏حسينى مى‏توان پى برد.

1.جمله‏هاى خود ابا عبد الله:

الا و ان الدعى ابن الدعى...

هيهات منا الذلة.

الموت اولى من ركوب العار...

الا ترون ان الحق لا يعمل به...ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا.

الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم...

لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار(افر فرار)العبيد.

2.جمله على اكبر:اذا و الله لا نبالى.الحرب قد بانت لها الحقائق...يا ابتاه هذا جدى رسول الله...

3.جمله قاسم بن الحسن:الموت احلى عندى من العسل.

4.جمله ابى الفضل:

يا نفس من بعد الحسين هونى هذا حسين شارب المنون

5.جمله مسلم بن عوسجه و جمله سعيد بن عبد الله حنفى و جمله بشر بن عمرو حضرمى-رجوع شود به بررسى تاريخ عاشورا ص 133،بحث نسبتا جالبى است.

پيام حسينى

كسانى كه به خاطر يك سلسله اصول و مبادى قيام مى‏كنند و نهضت مى‏نمايند،در قيقت‏به همه جهانيان بعد از خودشان پيامى دارند و به اصطلاح معروف وصيتى دارند. آيندگان بايد با پيام آنها آشنا باشند و نداى آنها را بشناسند.

حسين بن على عليه السلام فرمود:

انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما،انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى(صلى الله عليه و آله)اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى.

نقش زن در حادثه كربلا

موضوعى است مفيد.ظاهرا تمام زنانى كه نقشى داشته‏اند در جهت‏خوب بوده است نظير زن زهير بن القين و زن عبد الله بن عمير كلبى(ام وهب)و رباب دختر امرؤ القيس(همسر امام). ايضا زنى از قبيله بكر بن وائل.براى اين زنها رجوع شود به بررسى تاريخ عاشورا سخنرانى هشتم(ص 164).ايضا اواخر انصار الحسين بحثهاى جالبى در اين زمينه از نظر جمع آورى دارد.

رجوع شود به سخنرانى ششم مرحوم آيتى در بررسى تاريخ عاشورا و آخر ابصار العين ص 155 و 158،ايضا ورقه‏هاى‏«عنصر تبليغ در نهضت‏حسينى‏». ابصار العين ص 155 و 158،ايضا ورقه‏هاى‏«عنصر تبليغ در نهضت‏حسينى‏».

امام حسين عليه السلام-ناز پروردگى

در ورقه‏هاى‏«خطابه و منبر»بحث جالبى شده در اطراف اينكه نسبت ناز پروردگى را با همه لوازمش از كم طاقتى و لوسى و غرور و سبكسرى به يزيد بايد داد نه به امام حسين،و منتهاى اهانت اين است كه امام را ناز پرورده بخوانيم.

سيد الشهداء و كرامت نفس

اين اصل بزرگ اسلامى در وجود ابا عبد الله عليه السلام تجسم پيدا كرد و تمام حيات آن حضرت پر است از شعارهاى كرامت نفس.

امام حسين عليه السلام-انقلاب خونين

در كتاب سرمايه سخن جلد 3 صفحه 367 مى‏نويسد:

«امام حسين عليه السلام كسى است كه تاريخ زندگانى خود را به خون مقدس خود مزين كرد...به همه جهانيان فهماند كه رنگ قرمز(در صفحه اجتماع)ثابت‏ترين رنگهاست،برنامه خون مقدسترين برنامه‏هاست،انقلاب خونين مؤثرترين انقلابهاست...»

امام حسين عليه السلام-سخن مستشرقين

رجوع شود به جلد اول تاريخ ادوارد براون،صفحه 333،سخنان خود ادوارد براون،و صفحه 334 سخن پر مغز مروبليم موير راجع به تاثير اين حادثه در مقدرات كشورهاى اسلامى.

ياد داشت

×امام حسين عليه السلام سوژه و سرمايه بى نظير

×تعظيم شعائر:همان طور كه منظومه‏هاى شعرى،وقايع و حوادث تاريخى و شخصيتها منقسم مى‏شود به حماسى و غيره،شعارها نيز منقسم مى‏شود به حماسى و غير حماسى.

پى‏نوشتها:

1- [كتاب بررسى تاريخ عاشورا]

2.[سپاس خداى را كه حق و اهلش را آشكار ساخت،و امير مؤمنان يزيد را يارى داد،و دروغگوى پسر دروغگو يعنى حسين و پيروانش را كشت.]

3- [اين گونه مى‏خواهم جدم را ديدار كنم.]

4- شبيه اين عبارت در بحار الانوار،ج 43/ص 272[حسين را در دلهاى مؤمنان محبتى نهفته است.]

5.مريم/96.

6- [وقتى نفس كسى بلند مرتبه بود تن او در راه مراد آن به زحمت مى‏افتد.]

7- [آورده‏اند بدن مبارك حضرت از كثرت اصابت تير مانند قنفذ(خار پشت)مى‏نمود.]

8.قريب به اين عبارت در نهج البلاغه خطبه 184 معروف به متقين.[خود را به زحمت مى‏اندازد،و مردم از آنان آسوده‏اند.]

9.تاريخ يعقوبى،ج 2/ص‏246[خداوند كارهاى بلند و گرامى را دوست مى‏دارد و كارهاى پست و زبون را دشمن دارد.]

10.[به دوش كشيدن تخته سنگ از قله كوهها نزد من از منت‏بردن از ديگران محبوبتر است. مردم به من مى‏گويند كسب ننگ است،در صورتى كه ننگ در ذلت‏خواهش است.]

11- [جمال عبد الناصر]

12- نهج البلاغه،خطبه 51[زندگى در مرگ پيروزمندانه است،و مرگ در زندگى توام با شكست.]

13.[سفساف به هر چيز پست‏يا قسمت پست هر چيز گويند.گويند:فلانى سفساف الكلام است‏يعنى سخنش بى معنى است.و نيز به كار كوچك گفته مى‏شود.]

14.تحف العقول،ص 245.[مردم بنده دنيايند و دين لقمه كوچكى است‏سر زبانشان،و چون به بلا آزمايش شوند دينداران اندكند.]

15.[لعقه مقدار خوراكى است كه با قاشق يا انگشت‏بر مى‏گيرى.لقمه اندك.]

16- اللماظة كنمامة،آنچه بماند از طعام در گوشه‏هاى دهان.(الانوار البهية)

17.[مذاكره علمى موجب رشد معرفت است،و تجربه‏هاى زياد موجب افزونى خرد است.]

18.[اگر جهاد را ترك كنند عذاب به سراغشان آيد.]

19.[ايمن نيست مگر آن كس كه از خدا بترسد.]

<{.kqdvي× إdf يf co ي×ka ق kpfي× فىf qc co عlىëdj kكh,molآ}.20

21- [از بلاهاى اين امت آن است كه وقتى آنان را بخوانيم اجابت نكنند،و چون رهايشان سازيم به دست غير ما هدايت نيابند.]

22.[نويسنده كتاب شهيد جاويد]

23.[پس چون نامه‏ها(نامه‏هاى پيروان يزيد در كوفه)نزد يزيد جمع شد،سرجون مولاى معاويه را خواست و نامه‏ها را برايش خواند و با او مشورت كرد كه چه كسى را والى كوفه گرداند.يزيد آن روزها بر عبيد الله بن زياد خشمگين بود.سرجون به او گفت:بگو بدانم اگر معاويه برايت دستورى داده باشد راى او را مى‏پذيرى؟گفت:آرى.سرجون فرمان(معاويه براى) عبيد الله را جهت ولايت كوفه بيرون آورد و گفت اين نظر معاويه است و او مرد در حالى كه به اين نامه امر كرد.يزيد نظر وى را عمل كرد و كوفه و بصره را به عبيد سپرد و نامه‏اى به او نوشت و آن را توسط مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبه به سوى وى ارسال داشت و به او فرمان جستجوى مسلم بن عقيل و كشتن يا تبعيدش را صادر نمود.]

24- [خورشيد من كه از انگور است‏برج آن ته خمره شراب است،و از مشرق دست‏ساقى طلوع كرده و به مغرب دهان من غروب مى‏نمايد.و چون از سبو در جام ريخته شود غلغل كردن و زير و رو شدن و حباب ساختنش حكايت از حجاجى مى‏كند كه بين ديوار كعبه و چاه زمزم مشغول هروله هستند.پس اگر بر دين احمد حرام است تو آن را بر دين عيسى بگير و سركش.]

25.بالفرقدونة(نسخه بدل).

26- مرتفقا(نسخه بدل).

27- [مرا چه باك كه تمام لشكر اسلام در«غذقذونه‏»از مرض آبله و تب مردند.من اكنون در دير مران بر بالشهاى پر قو تكيه داده و راحتم و ام كلثوم در آغوش من است.]

28- [بهترين قبرى را كه در عراق زيارت مى‏شود زيارت كن،و مركب خويش بران و هر كه تو را باز داشت او چهار پايى بيش نيست.اى حسين چرا تو را زيارت نكنم كه خويشانم و همه بازماندگان نزار فداى تو باد.تو را در دلهاى خردمندان محبتى است،و خشم و تباهى بر دشمن تو باد.اى فرزند شهيد و اى كه عموى تو بهترين عموها جعفر طيار نيز شهيد است.]

29.بحار الانوار،ج 44/ص 255[شگفتا از تو اى خاك پاك كه اقوامى از درون تو محشور مى‏شوند كه بى حساب داخل بهشت مى‏گردند.]

30.بحار الانوار،ج 44/ص 298[گويا او را مى‏بينم كه به حرم و قبر من پناهنده شده ولى او را پناه ندهند،و به سرزمين قتلگاه و شهادت خود كوچ مى‏كند،سرزمين اندوه و گرفتارى.و گروهى از مسلمانان او را يارى مى‏دهند كه در قيامت‏سروران شهيدان امت من‏اند.]

31.[على عليه السلام از شهر بيرون شد و با مردم حركت كرد و چون به يك يا دو ميلى كربلا رسيد،پيشاپيش آنان‏آمد تا به مكانى كه‏«مقذفان‏»نام داشت دورى زد و فرمود:در اينجا دويست پيامبر و دويست نواده پيامبر به قتل رسيده‏اند كه همه آنها شهيدند.اينجا بار انداز سواران و قتلگاه عاشقان است،شهيدانى كه نه پيشينيانشان بر آنان سبقت جسته‏اند و نه آيندگان به مقام آنان رسند.]

32.[او را نزد خداوند درجه‏اى است كه تمام شهدا به حال او رشك مى‏برند.]