
فصل هشتم:ياد داشتهاى متفرق
ياد داشتهاى متفرق
آيا امام حسين دستور خصوصى داشت؟
در مقدمه بررسى تاريخ عاشورا مىگويد:حديث صحيحى است در كافى به سند بسيار معتبر از ضريس كنانى،گويد كه«حمران بن اعين شيبانى به امام باقر عليه السلام عرض كرد:قربانت گردم،ملاحظه مىفرماييد آنچه را در زندگى امير المؤمنين عليه السلام و حسنين عليهما السلام واقع شد از خروج و نهضت و جهاد فى سبيل الله و آنچه بدان گرفتار شدند از كشته شدن به دست جباران و مغلوبيت و آنچه بر سرشان آمد تا بالاخره كشته شدند و مغلوب گشتند؟حضرت فرمود:آنچه شد البته خداى تعالى براى ايشان مقدر كرده بود و خود حكم كرده و امضا نموده و حتمى ساخته بود و سپس آن را اجرا كرد،و قيام على و حسن و حسين عليهم السلام«فبتقدم علم ذلك اليهم من رسول الله»با سابقه علم و دستورى بود كه از رسول خدا به آنها رسيده بود،و هر امامى كه سكوت كرد از روى علم و دستور بود».
بايد به اصل خبر مخصوصا براى سطر آخر مراجعه شود. واقعه كربلا،پيامى كه با خون نوشته شد
1.مرحوم آيتى در سخنرانى نهم(ص179) (1) پس از آنكه شرحى راجع به قدرت و نيروى تسخير ناشدنى تاريخ و امانت او بحث مىكند،موضوع گزارش سراپا جعل ابن زياد را براى مردم كوفه نقل مىكند كه به مسجد اعظم كوفه رفت و به منبر شد و گفت:
الحمد لله الذى اظهر الحق و اهله،و نصر امير المؤمنين يزيد و حزبه،و قتل الكذاب ابن الكذاب الحسين و شيعته (2) .
در اينجا«عبد الله بن عفيف ازدى غامدى»كه اعمى بود بپا مىخيزد و مىگويد:«پسر مرجانه! دروغگو پسر دروغگو تويى و پدرت و كسى كه تو را به حكومت عراق فرستاده است»تا عاقبت ابن عفيف كشته مىشود.
مرحوم آيتى مىگويد:«اين مرد بزرگوار،جان بر سر اين گفتار نهاد و به دستور ابن زياد كشته و به دار آويخته شد،اما يك صفحه از تاريخ را روشن ساخت و صفحهاى از تاريخ عاشورا را با خون خود نوشت».
در حقيقتبايد گفت:جملههايى از قبيل:الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه...
ايها الناس!من راى سلطانا جائرا...
الا و ان الدعى ابن الدعى...
هيهات منا الذلة
ان لم يكن لكم دين...
الموت اولى من ركوب العار...
رضا بقضائك...لا معبود سواك
خط الموت على ولد ادم...
و امثال اين جملهها،همه با خون نوشته شد،و رنگ خون و قرمز ثابتترين و نمايانترين رنگهاست.
ايضا حوادث و وقايع عاشورا همه وقايعى است كه با خون نوشته شد،مثل كسانى كه گاهى نقل مىشود در حين مردن در اثر فاجعهاى،چون قلم و كاغذ پيدا نمىشود،با انگشتخود و با خون خود وصيتخود را مىنويسند،و يا افرادى به علامت انقلاب،جملهاى را با خون خود روى يك صفحه مىنويسند.
در بعضى از پيمانهاى قديم عربى و جاهلى،هم پيمانان دستخود را در يك ظرفى از خون فرو مىبردند به علامت از خود گذشتگى در راه اين پيمان.
جريان شهادت«عبد الله رضيع»و پاشيدن خون گلوى طفل شير خوار خود،يك صفحهاى است كه با خون نوشته شد.
نوشتهاند-ظاهرا-كه خود ابا عبد الله پس از يك جريان(ظاهرا سنگ كه به پيشانى آن حضرت خورد)[دست پر خون خويش را]به صورتش ماليد و فرمود:هكذا حتى القى جدى (3) .
2.چرا امام به مردم بصره نامه نوشت و آنها را دعوت كرد؟آيا خود نوعى نقشه براى توسعه خونريزى و انقلاب نبود؟و بالاتر اينكه چرا در شب عاشورا حبيب بن مظهر را به ميان بنى اسد فرستاد؟آيا احتمال اينكه بنى اسد بتوانند مقاومت كنند در كار بود؟ابدا.چرا ياران و كسان خود را الزام نكرد كه خود را از معركه بيرون كشند؟و چرا داوطلبى آنها را براى كشته شدن پذيرفت؟
آيا امام مخصوصا مىخواست اعتراض و انتقاد و اعلام جرم و فرياد عدالتخواهى و حقيقتخواهى و بالاخره پيام اسلام را با خون خود و عده بيشترى بنويسد كه هرگز پاك نشود؟ امام خطبههاى داغش را پس از برخورد با حر و پس از وقوع در بن بست ايراد مىكنند.تاريخ نشان مىدهد كه سخنانى كه با خون نوشته شده هرگز پاك نمىشود زيرا از كمال صداقت و خلوص و عمق تصميم و انديشه حكايت مىكند.منطق شهيد فوق منطقهاى ديگر است.
بسيارى از سلاطين مايل بودند كه نامشان و سخنشان و پيامشان(هر چند پيامى براى انسانها نداشتهاند،اظهار خود خواهى بوده است و بس)باقى بماند،آن را بر لوحههاى سنگى(يا فلزى)حك مىكردهاند كه مثلا منم شاه شاهان،بغ،ايزد نژاد،از نژاد خدايان!!!ولى هرگز اين نوشتهها در دلها و سينههاى مردم ثبت نشده و در آنجا نقش نگرفته است.اما پيامهايى مانند پيام امام حسين بدون آنكه در صفحه سنگى يا لوحه فلزى حك شود،چون با خون خودشان و با اينكه صرفا روى صفحه لرزان هوا ثبتشد،در دلها و سينهها حك شد و مانند خطوط نورانى وحى در دل انبياء،براى هميشه باقى ماند(ان للحسين محبة مكنونة فى قلوب المؤمنين) (4) ،در عاليترين مقامات و مراكز روحها ثبتشد تا آنجا كه دلها كانونى شد از احساسات او،و بردن نامش اشكها را جارى مىسازد،و خدا مىداند كه در طول هزار و سيصد سال چند هزار تن اشك مانند گلاب از گل گرفته است،چرا؟چون ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا (5) ،چون پيام رسان حقيقتبودند،چون پيام آنها دل آشنا و فطرت آشنا بود،چون سخن من و ما نبود،سخن خدا و مردم در كار بود.
سيد الشهداء عليه السلام،عظمت روح و سلب آسايش از بدن
1.«متنبى»مىگويد:
و اذا كانت النفوس كبارا تعبت فى مرادها الاجسام (6)
به طور كلى روحيههاى كوچك چون از خود درد ندارند و هدف ندارند(همه دردها و هدفهايشان در خواستههاى جسمانى خلاصه مىشود)و ايدهآل ندارند،تنها را به زحمت نمىاندازند،به لقمهاى كه به دريوزگى تحصيل مىكنند قناعت مىكنند،اما روحيههاى بزرگ هميشه تن را به حركت وا مىدارند و در زحمت و بلا قرار مىدهند،فرقشان شكافته و سرشان بريده مىشود.به همين جهتشهادت براى آنها افتخار است،كه نشانه عظمت نفس آنهاست. [در]اين گونه اشخاص كه روحشان از جسمشان بزرگتر است كار بدن دشوار است.بدن على اگر مىخواهد با روح على بسازد بايد با نان جوين و شب زنده دارىها بسر برد،احيانا از ناحيه خود على مجازات ببيند و سر را توى تنور ببرد.تن حسين اگر بخواهد با روح حسين همدم باشد بايد آماده تشنگى بى اندازه باشد،آماده زير سم اسب[رفتن]،آماده زخمهاى تير كالقنفذ باشد (7) .خوشا به حال بدنى كه با يك روح كوچك توام شده،همه سور و ساتها را برايش فراهم مىكند،به قيمت در يوزگى و دزدى نان تهيه مىكند،به قيمت جنايت و آدمكشى پست تهيه مىكند.
واى به حال بدنى كه با يك روح شريف و بزرگ توام است.چند لقمه نان جو بيشتر گيرش نمىآيد كه به زحمتبايد از گلو پايين بدهد،از آن طرف بايد شب زنده دارى كند،روز بايد دره به دستش بگيرد مراقب نظم اجتماع باشد،يا شمشير به دستبگيرد و گردن تبهكاران را بزند، يك روز سر توى تنور برد...
2.على عليه السلام در باره متقين مىفرمايد:انفسهم منهم فى تعب،و الناس منهم فى راحة (8) . اينجا مراد از«نفس»نفس حيوانى است،اشاره استبه اينكه آسايش آنها در آسايش و عدم سلب راحت از ديگران است.
3.جمله امام حسين عليه السلام كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است:«ان الله يحب معالى الامور و يبغض سفسافها» (9) مىرساند كه روح امام با امور پست جسمى سر و كار ندارد،سرو كارش با معانى عالى و بلند است.
4.براى بعضى روح خدمتگزار جسم است،يعنى فكر و عقل و عاطفه در خدمت هدفهاى جسمانى و بدنى و حيوانى است،روح اسير است،روح تا حدى رنج مىبرد اگر چه روح كوچك حتى احساس رنج هم نمىكند،روح بايد بزرگ باشد كه احساس درد و رنجبكند،اگر احساس درد و رنجبكند كوچك نيست و در خدمت جسم قرار نمىگيرد.
5.اين شعر:
لنقل الصخر من قلل الجبال احب الى من منن الرجال يقول الناس لى فى الكسب عار فان العار فى ذل السؤال (10)
نمودارى از به رنج افتادن بدن به خاطر بزرگى روح است.
6.اينكه امام فرمود:«الا و ان الدعى بن الدعى...هيهات منا الذلة»نمودارى از به زحمت افتادن بدن استبه خاطر عظمت روح.
7.روح و بدن در عين اتحاد و يگانگى،از جنبه دو گانگى مانند دو رفيقند كه از طرفى الزاما باهمند و نمىتوانند از هم جدا باشند و از طرف ديگر دو رفيقى هستند كه هم هدف نيستند:
ميل جان اندر ترقى و شرف ميل تن در كسب اسباب و علف
اين است كه كوچك ماندن هر كدام به نفع ديگرى و رشد كردن هر كدام به ضرر ديگرى است.
8.مىگويند نوابغ هميشه شوهران بدى هستند.دليلش هم واضح است:افق روح آنها از افق آرزوها و افكار و تمنيات و آمال يك زن بالاتر است.جسمش با زن هست ولى روحش با زن نيست.اما اگر كسى در عين نبوغ بتواند خود را آنقدر در موقع خودش تنزل دهد كه با زن عادى در افق عادى هم معاشرت كند او واقعا فوق نبوغ است،معلوم مىشود قدرت تنزل دادن خود را دارد،و قدرت تنزل دادن خود خيلى فوق العاده است.
براى من پيش آمده است كه با اشخاصى در افق پايين مجبور بودهام ساعتى زندگى كنم.در عذاب اليم بودهام.مىديدهام يك كلمه حرف ندارم با آنها بزنم،گويى همه معلوماتم را فراموش كردهام.
بزرگى و بزرگوارى روح
9.بزرگى روح در مقابل كوچكى و حقارت است،جنبه كمى دارد.روح بزرگ يك آرزوى بزرگ است،يك انديشه بزرگ و وسيع است،يك خواهش و اراده بزرگ است،يك همتبزرگ است.آن كه آرزو دارد در ثروت شخص اول شود-البته نه آرزوى خالى بلكه آرزوى توام با حركت-يك روح بزرگ دارد.به قول نظامى عروضى:
«احمد بن عبد الله الخجستانى را پرسيدند تو مردى خربنده بودى،به اميرى خراسان چون افتادى؟گفت:به بادغيس در خجستان روزى ديوان حنظله بادغيسى همى خواندم،بدين دو بيت رسيدم:
مهترى گر به كام شير در است شو خطر كن ز كام شير بجوى يا بزرگى و عز و نعمت و جاه يا چو مردانت مرگ رويا روى
داعيهاى در من پديد آمد كه به هيچ وجه در آن حالت كه بودم راضى نتوانستم بود.خران بفروختم و اسب خريدم و از وطن خويش رحلت كردم و به خدمت على بن الليث(صفارى) شدم...اصل و سبب اين دو بيتبود.»
روح بزرگ به كمى و كوچكى و حقارت تن نمىدهد،به كم از قدر خود راضى نمىشود.
به كم از قدر خود مشو راضى بين كه گنجشك مى نگيرد باز
روح بزرگ اهل مهاجرت است،به كنجخانه و به آب و خاك خود قناعت نمىكند،سفر مىكند، درياها را و خطرها را استقبال مىكند،شب و روز مىكوشد و در نتيجه زودتر پير مىشود، بيمارى قلبى مىگيرد و مثل«ناصر» (11) در نيمه راه عمر مىميرد.«موسولينى»گفت:«بجاى آنكه صد سال گوسفند باشم ترجيح مىدهم يك سال شير باشم».
آدم بزرگ از زندان باك ندارد،ده سال و بيستسال زندان مىرود كه دو سال به كام زندگى كند.
10.اسكندر و خشايار شاه و نادر و ناپلئون روحهاى بزرگ و نا آرام بودهاند اما يك جاه طلبى بزرگ،يك رقابت و حسادت بزرگ،يك شهوت بزرگ،يك تجمل پرستى بزرگ بودهاند.اينها با مقايسه با روحهاى كوچك البته عظمت و اهميتبيشترى دارند.اينها اگر به جهنم هم بروند يك روح بزرگ به جهنم رفته است،اينها هوا پرستهاى بزرگ هستند.آنچه در وجود اينها و در روح اينها رشد كرده است،شهوتها،جاه طلبىها،حسادتها،كينه توزىهاست.
اما بزرگوارى.بزرگوارى غير از بزرگى است.بزرگوارى روح در مقابل كوچكى روح نيست،بلكه در مقابل پستى و دنائت روح است.
اين پستى چگونه پستىاى است؟اين خود يك مسالهاى است در حقيقت ماوراء الطبيعى و ضد منطق مادى.مىگويند تن به پستى نده،تن به خوارى نده،آقا باش نه نوكر،عزيز باش نه ذليل.اينها كه هيچكدام ملموس نيست.افتخار يعنى چه؟اينكه:
تن مرده و گريه دوستان به از زنده و خنده دشمنان مرا عار آيد از اين زندگى كه سالار باشم كنم بندگى
اينكه:«ان الحياة فى موتكم قاهرين و الموت فى حياتكم مقهورين» (12) يعنى چه؟
11.ما در جملههاى«اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكاة و امرت بالمعروف...»بزرگى و بزرگوارى امام را توضيح مىدهيم.
كلمات حسين بن على عليه السلام يا شعارهاى زندگى امام
1.تاريخ يعقوبى نقل مىكند كه از حسين بن على عليهما السلام سؤال كردند كه كلمهاى كه خودش از رسول اكرم صلى الله عليه و آله شنيده نقل كند.فرمود:از رسول خدا شنيدم:ان الله يحب معالى الامور و يبغض سفسافها.(هر چند اين كلمه از رسول اكرم است اما چون از غير حسين بن على عليه السلام تاكنون نقل نشده،به نام آن حضرت نقل كرديم.)اين جمله را سفينة البحار نيز از رسول خدا نقل مىكند.
در المنجد مىگويد:«السفساف:الردى من كل شىء،يقال:فلان سفساف الكلام اى ليس لكلامه معنى.الامر الحقير» (13) .
2.ايضا امام فرمود:«الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون» (14) .
المنجد:«اللعقة:ما تاخذه فى الملعقة او باصبعك.القليل مما يلعق» (15) .
اين جمله امام،مخصوصا كلمه«عبيد»مىرساند عزت نفس امام و تحقير بندگى و بندگان دنيا را.
3.نظير اين جمله است جمله معروف و منقول در الانوار البهية صفحه 45:و فى وصية موسى بن جعفر عليهما السلام لهشام قال:و قال الحسين بن على عليهما السلام:ان جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها،بحرها و برها،و سهلها و جبلها عند ولى من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفىء الظلال.ثم قال:الا حر يدع هذه اللماظة (16) لاهلها(يعنى الدنيا)ليس لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها بغيرها.فانه من رضى من الله بالدنيا فقد رضى بالخسيس.
از اين سه جمله كه نقل شد فهميده مىشود كه اولا روح حسين روح خاصى است كه به دنى و پست تن نمىدهد،طالب معالى الامور است(جمله اول).و معلوم مىشود هر هدف مادى و دنيايى را كه در نهايت امر منتهى به رضاى خدا يعنى هدف كل آفرينش نباشد و بخواهد از هدف كل آفرينش جدا كند،آن را پست و حقير مىداند،نه اينكه مثل ناپلئون بگويد:فرانسه براى من كوچك است،روسيه را هم مىخواهم ضميمه كنم،يا مثل اسكندر بگويد:يونان برايم كوچك است،ايران را هم مىخواهم ضميمه كنم(جمله سوم).و معلوم مىشود تمام مردمى كه خود را بستهاند به مقامات دنيوى،به ثروت دنيوى،و به خاطر اين مقامات و ثروتها خود را پست مىكنند،در نظر حسين عليه السلام بسيار حقير و پست مىباشند(جمله دوم).
از اينجا مفتاح شخصيتحسينى،حماسه حسينى(كه در ورقهها و ياد داشتهاى«حماسه حسينى»اشاره شده است)معلوم مىشود.
4.بلاغة الحسين:
دراسة العلم لقاح المعرفة،و طول التجارب زيادة فى العقل (17) .
لو تركوا الجهاد لاتاهم العذاب (18) .
لا يامن الا من خاف الله (19) .
القدرة تذهب الحفيظة (20) .
من البلاء على هذه الامة انا اذا دعوناهم لم يجيبونا،و اذا تركناهم لم يهتدوا بغيرنا (21) .
تاثير افكار مسيحى در حادثه كربلا
آقاى صالحى (22) از ارشاد مفيد،ص 185 نقل مىكند كه يزيد با مشورت«سرجون»رومى،ابن زياد را براى مبارزه با ابا عبد الله عليه السلام انتخاب كرد.
ايضا در كامل ابن اثير،جلد 3،صفحه 268:فلما اجتمعت الكتب(كتب اتباع يزيد بالكوفة)عند يزيد دعا سرجون مولى معاوية فاقراه الكتب و استشاره فيمن يوليه الكوفة،و كان يزيد عاتبا على عبيد الله بن زياد،فقال له سرجون:ارايت لو نشر لك معاوية كنت تاخذ برايه؟قال:نعم. فاخرج عهد عبيد الله على الكوفة.(عهد عبيد الله نزد سرجون چه مىكرده است؟!آيا خود دليل بر نوعى نقشه ماهرانه نيست؟)فقال:هذا راى معاوية و مات و قد امر بهذا الكتاب.فاخذ برايه و جمع الكوفة و البصرة لعبيد الله و كتب اليه و سيره اليه مع مسلم بن عمرو الباهلى و الدقتيبة فامره بطلب مسلم بن عقيل و بقتله او نفيه (23) ...
در مقدمه بررسى تاريخ عاشورا آقاى غفارى مىنويسد:يزيد عموما عمر خود را در ديرهاى نصارى كه آن روز حكم ستون پنجم را داشتبه سر مىبرد و در لهو و لعب روزگار مىگذرانيد(و قهرا از ارباب ديرها تعليمات و دستورات مىگرفت.و عجب اين است كه اين مراكز عبادت و انزوا سبب رواج فحشاء و شراب در جهان اسلام شد.چون شراب و خلوت با زن ممنوع نبود،حجاب نيز معمول نبود،خواه ناخواه همين مراكز عبادت تبديل به مركز فساد مىشد).
يكى از قرائن بر اينكه يزيد تحت تاثير افكار مسيحى بوده است همان شعر معروف وى است كه مىگويد:
شميسة كرم برجها قعر دنها و مشرقها الساقى و مغربها فمى اذا نزلت من دنها فى زجاجة حكت نفرا بين الحطيم و زمزم فان حرمتيوما على دين احمد فخذها على دين المسيح بن مريم (24)
در مقدمه بررسى تاريخ عاشورا از يعقوبى و ديگران اين حكايت معروف را نقل مىكند كه در سالى كه معاويه يزيد را با لشكرى براى فتح بلاد روم فرستاد،در«غذقذونه»(يا به نقل ابو الشهداء:فرقدونه)كه در آنجا ديرى بود به نام«دير مران»اطراق كردند و يزيد در آن دير با ام كلثوم نامى مشغول عياشى و كيف شد،و در اثر بدى هوا لشكر مبتلا به تب و آبله شدند و مرض به قسمى در اردوى مسلمين افتاد كه مثل برگ خزان روى زمين مىريختند و مىمردند و هر چه به يزيد اصرار كردند هر چه زودتر از اين سرزمين كوچ كنيم اعتنا نكرد(اما ظاهرا ابو الشهداء مىنويسد:لشكر در نقطه ديگرى دچار اين بيمارى شد و يزيد در اين دير مانده بود و ملحق به لشكر نمىشد تا اين خبر به او رسيد و اشعار ذيل را سرود)و اين اشعار را سرود:
ما ان ابالى بما لاقت جموعهم بالغذقذونة (25) من حمى و من موم اذا اتكات على الانماط فى غرف (26) بدير مران عندى ام كلثوم (27)
مرثيههاى حسينى-رثاء جنيان
در قمقام صفحات509-513 قسمت زيادى از مراثى جنىها را به صورت شعر نقل كردهاست. بعيد نيست كه اين اشعار كه سراسر انتقاد و حنين و تحريك احساسات است،از طرف علاقهمندان و شيعيان سروده مىشده است و چون از طرف حكومت وقت تحت تعقيب قرار مىگرفتند،لهذا اشعارى كه مىسرودند به نام جنى منتشر مىكردند كه هم پى گم كرده باشند و هم مردم بهتر حفظ مىكردند.
دعبل خزاعى:
زر خير قبر فى العراق يزار و اعص الحمار فمن نهاك حمار لم لا ازورك يا حسين لك الفدا قومى و من عطفت عليه نزار و لك المودة فى قلوب ذوى النهى و على عدوك مقتة و دمار يا ابن الشهيد و يا شهيدا عمه خير العمومة جعفر الطيار (28)
شعر آخر جزء اشعارى است كه مىگفتند جنيان سرودهاند(قمقام،صفحه 512)
امام حسين،اصحاب،افضل الشهداء ابو الفضل عليه السلام
در حديث است كه امير المؤمنين عليه السلام در صفين از سرزمين كربلا عبور كرد و تربت آنجا را بوييد و فرمود:واها لك ايتها التربة ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنة بغير حساب (29) . ايضا در حديث است(نفس المهموم ص 30)كه رسول خدا در باره امام حسين عليه السلام فرمود:كانى به و قد استجار بحرمى و قبرى فلا يجار،و يرتحل الى ارض مقتله و مصرعه،ارض كرب و بلاء،و تنصره عصابة من المسلمين،اولئك سادة شهداء امتى يوم القيامة (30) .ايضا نفس المهموم ص 110:خرج على عليه السلام يسير بالناس حتى اذا كان بكربلاء على ميلين او ميل تقدم بين ايديهم حتى طاف بمكان يقال له المقذفان،فقال:قتل فيها مائتا نبى و مائتا سبط نبى كلهم شهداء.ههنا مناخ ركاب و مصارع عشاق،شهداء لا يسبقهم من قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم (31) .
از طرف ديگر مقام شهيد همان است كه قبلا گفتهايم.
از طرف ديگر ابو الفضل عليه السلام كسى است كه ان له عند الله درجة يغبطه بها جميع الشهداء (32) .
پس در اينجا سه مطلب است:
الف.مقام شهيد در ميان ساير برجستگان و خدمتگزاران بشر،كه قبلا بيان شده است.
ب.مقام شهداى كربلا در ميان ساير شهدا.
ج.مقام ابوالفضل العباس در ميان شهداى كربلا.
شعارهاى تاريخى در كربلا
در كربلا جملههاى تاريخى زياد گفته شده است كه گذشته از اينكه از يك انسانيت كامل و ايمان خارق العاده و از يك حماسه پر شور حكايت مىكند،چون اين جملهها با خون نوشته و ثبتشده است ارزش ديگرى دارد،و به علاوه از اين شعارها،به روح حسينى و ماهيت هضتحسينى مىتوان پى برد.
1.جملههاى خود ابا عبد الله:
الا و ان الدعى ابن الدعى...
هيهات منا الذلة.
الموت اولى من ركوب العار...
الا ترون ان الحق لا يعمل به...ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا.
الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم...
لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار(افر فرار)العبيد.
2.جمله على اكبر:اذا و الله لا نبالى.الحرب قد بانت لها الحقائق...يا ابتاه هذا جدى رسول الله...
3.جمله قاسم بن الحسن:الموت احلى عندى من العسل.
4.جمله ابى الفضل:
يا نفس من بعد الحسين هونى هذا حسين شارب المنون
5.جمله مسلم بن عوسجه و جمله سعيد بن عبد الله حنفى و جمله بشر بن عمرو حضرمى-رجوع شود به بررسى تاريخ عاشورا ص 133،بحث نسبتا جالبى است.
پيام حسينى
كسانى كه به خاطر يك سلسله اصول و مبادى قيام مىكنند و نهضت مىنمايند،در قيقتبه همه جهانيان بعد از خودشان پيامى دارند و به اصطلاح معروف وصيتى دارند. آيندگان بايد با پيام آنها آشنا باشند و نداى آنها را بشناسند.
حسين بن على عليه السلام فرمود:
انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما،انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى(صلى الله عليه و آله)اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى.
نقش زن در حادثه كربلا
موضوعى است مفيد.ظاهرا تمام زنانى كه نقشى داشتهاند در جهتخوب بوده است نظير زن زهير بن القين و زن عبد الله بن عمير كلبى(ام وهب)و رباب دختر امرؤ القيس(همسر امام). ايضا زنى از قبيله بكر بن وائل.براى اين زنها رجوع شود به بررسى تاريخ عاشورا سخنرانى هشتم(ص 164).ايضا اواخر انصار الحسين بحثهاى جالبى در اين زمينه از نظر جمع آورى دارد.
رجوع شود به سخنرانى ششم مرحوم آيتى در بررسى تاريخ عاشورا و آخر ابصار العين ص 155 و 158،ايضا ورقههاى«عنصر تبليغ در نهضتحسينى». ابصار العين ص 155 و 158،ايضا ورقههاى«عنصر تبليغ در نهضتحسينى».
امام حسين عليه السلام-ناز پروردگى
در ورقههاى«خطابه و منبر»بحث جالبى شده در اطراف اينكه نسبت ناز پروردگى را با همه لوازمش از كم طاقتى و لوسى و غرور و سبكسرى به يزيد بايد داد نه به امام حسين،و منتهاى اهانت اين است كه امام را ناز پرورده بخوانيم.
سيد الشهداء و كرامت نفس
اين اصل بزرگ اسلامى در وجود ابا عبد الله عليه السلام تجسم پيدا كرد و تمام حيات آن حضرت پر است از شعارهاى كرامت نفس.
امام حسين عليه السلام-انقلاب خونين
در كتاب سرمايه سخن جلد 3 صفحه 367 مىنويسد:
«امام حسين عليه السلام كسى است كه تاريخ زندگانى خود را به خون مقدس خود مزين كرد...به همه جهانيان فهماند كه رنگ قرمز(در صفحه اجتماع)ثابتترين رنگهاست،برنامه خون مقدسترين برنامههاست،انقلاب خونين مؤثرترين انقلابهاست...»
امام حسين عليه السلام-سخن مستشرقين
رجوع شود به جلد اول تاريخ ادوارد براون،صفحه 333،سخنان خود ادوارد براون،و صفحه 334 سخن پر مغز مروبليم موير راجع به تاثير اين حادثه در مقدرات كشورهاى اسلامى.
ياد داشت
×امام حسين عليه السلام سوژه و سرمايه بى نظير
×تعظيم شعائر:همان طور كه منظومههاى شعرى،وقايع و حوادث تاريخى و شخصيتها منقسم مىشود به حماسى و غيره،شعارها نيز منقسم مىشود به حماسى و غير حماسى.
پىنوشتها:
1- [كتاب بررسى تاريخ عاشورا]
2.[سپاس خداى را كه حق و اهلش را آشكار ساخت،و امير مؤمنان يزيد را يارى داد،و دروغگوى پسر دروغگو يعنى حسين و پيروانش را كشت.]
3- [اين گونه مىخواهم جدم را ديدار كنم.]
4- شبيه اين عبارت در بحار الانوار،ج 43/ص 272[حسين را در دلهاى مؤمنان محبتى نهفته است.]
5.مريم/96.
6- [وقتى نفس كسى بلند مرتبه بود تن او در راه مراد آن به زحمت مىافتد.]
7- [آوردهاند بدن مبارك حضرت از كثرت اصابت تير مانند قنفذ(خار پشت)مىنمود.]
8.قريب به اين عبارت در نهج البلاغه خطبه 184 معروف به متقين.[خود را به زحمت مىاندازد،و مردم از آنان آسودهاند.]
9.تاريخ يعقوبى،ج 2/ص246[خداوند كارهاى بلند و گرامى را دوست مىدارد و كارهاى پست و زبون را دشمن دارد.]
10.[به دوش كشيدن تخته سنگ از قله كوهها نزد من از منتبردن از ديگران محبوبتر است. مردم به من مىگويند كسب ننگ است،در صورتى كه ننگ در ذلتخواهش است.]
11- [جمال عبد الناصر]
12- نهج البلاغه،خطبه 51[زندگى در مرگ پيروزمندانه است،و مرگ در زندگى توام با شكست.]
13.[سفساف به هر چيز پستيا قسمت پست هر چيز گويند.گويند:فلانى سفساف الكلام استيعنى سخنش بى معنى است.و نيز به كار كوچك گفته مىشود.]
14.تحف العقول،ص 245.[مردم بنده دنيايند و دين لقمه كوچكى استسر زبانشان،و چون به بلا آزمايش شوند دينداران اندكند.]
15.[لعقه مقدار خوراكى است كه با قاشق يا انگشتبر مىگيرى.لقمه اندك.]
16- اللماظة كنمامة،آنچه بماند از طعام در گوشههاى دهان.(الانوار البهية)
17.[مذاكره علمى موجب رشد معرفت است،و تجربههاى زياد موجب افزونى خرد است.]
18.[اگر جهاد را ترك كنند عذاب به سراغشان آيد.]
19.[ايمن نيست مگر آن كس كه از خدا بترسد.]
<{.kqdvي× إdf يf co ي×ka ق kpfي× فىf qc co عlىëdj kكh,molآ}.20
21- [از بلاهاى اين امت آن است كه وقتى آنان را بخوانيم اجابت نكنند،و چون رهايشان سازيم به دست غير ما هدايت نيابند.]
22.[نويسنده كتاب شهيد جاويد]
23.[پس چون نامهها(نامههاى پيروان يزيد در كوفه)نزد يزيد جمع شد،سرجون مولاى معاويه را خواست و نامهها را برايش خواند و با او مشورت كرد كه چه كسى را والى كوفه گرداند.يزيد آن روزها بر عبيد الله بن زياد خشمگين بود.سرجون به او گفت:بگو بدانم اگر معاويه برايت دستورى داده باشد راى او را مىپذيرى؟گفت:آرى.سرجون فرمان(معاويه براى) عبيد الله را جهت ولايت كوفه بيرون آورد و گفت اين نظر معاويه است و او مرد در حالى كه به اين نامه امر كرد.يزيد نظر وى را عمل كرد و كوفه و بصره را به عبيد سپرد و نامهاى به او نوشت و آن را توسط مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبه به سوى وى ارسال داشت و به او فرمان جستجوى مسلم بن عقيل و كشتن يا تبعيدش را صادر نمود.]
24- [خورشيد من كه از انگور استبرج آن ته خمره شراب است،و از مشرق دستساقى طلوع كرده و به مغرب دهان من غروب مىنمايد.و چون از سبو در جام ريخته شود غلغل كردن و زير و رو شدن و حباب ساختنش حكايت از حجاجى مىكند كه بين ديوار كعبه و چاه زمزم مشغول هروله هستند.پس اگر بر دين احمد حرام است تو آن را بر دين عيسى بگير و سركش.]
25.بالفرقدونة(نسخه بدل).
26- مرتفقا(نسخه بدل).
27- [مرا چه باك كه تمام لشكر اسلام در«غذقذونه»از مرض آبله و تب مردند.من اكنون در دير مران بر بالشهاى پر قو تكيه داده و راحتم و ام كلثوم در آغوش من است.]
28- [بهترين قبرى را كه در عراق زيارت مىشود زيارت كن،و مركب خويش بران و هر كه تو را باز داشت او چهار پايى بيش نيست.اى حسين چرا تو را زيارت نكنم كه خويشانم و همه بازماندگان نزار فداى تو باد.تو را در دلهاى خردمندان محبتى است،و خشم و تباهى بر دشمن تو باد.اى فرزند شهيد و اى كه عموى تو بهترين عموها جعفر طيار نيز شهيد است.]
29.بحار الانوار،ج 44/ص 255[شگفتا از تو اى خاك پاك كه اقوامى از درون تو محشور مىشوند كه بى حساب داخل بهشت مىگردند.]
30.بحار الانوار،ج 44/ص 298[گويا او را مىبينم كه به حرم و قبر من پناهنده شده ولى او را پناه ندهند،و به سرزمين قتلگاه و شهادت خود كوچ مىكند،سرزمين اندوه و گرفتارى.و گروهى از مسلمانان او را يارى مىدهند كه در قيامتسروران شهيدان امت مناند.]
31.[على عليه السلام از شهر بيرون شد و با مردم حركت كرد و چون به يك يا دو ميلى كربلا رسيد،پيشاپيش آنانآمد تا به مكانى كه«مقذفان»نام داشت دورى زد و فرمود:در اينجا دويست پيامبر و دويست نواده پيامبر به قتل رسيدهاند كه همه آنها شهيدند.اينجا بار انداز سواران و قتلگاه عاشقان است،شهيدانى كه نه پيشينيانشان بر آنان سبقت جستهاند و نه آيندگان به مقام آنان رسند.]
32.[او را نزد خداوند درجهاى است كه تمام شهدا به حال او رشك مىبرند.]