
پيشواى ششم حضرت امام جعفر صادق(ع)
بسم الله الرحمن الرحيم
پيشگفتار
تاريخ پر بار تشيع كه تاريخ پر حادثهى اسلام واقعى است،در هر برگ خود نمايشگر چهرهيى
راستين از انسانهايى است كه هر يك در زمان خود كشتى نجات جامعه و چراغ راه گمراهان
بودند.
اسلام اصيل و بىانحراف،از درهى هولناك سقيفه تا دشتهاى سرسبز انقلاب اسلامى ايران،
هماره در چهرهى اين بزرگمردان تجلى داشته است،و درختبلند دانش و فضيلت اين
بزرگواران،سايه سار آسودگى رهروانى بود كه به حقيقت عشق مىورزيدند،و اسلام خدا و
محمد (ص) را بى شائبهى دستبرد طاغوتان و ستمگران مىجستند.
در آفاق اسلام شيعى،درخشش عشق و پيروى سلسلهاى چشمگير است كه با ستارگانى چون
سلمان و ابو ذر آغاز مىشود،و به آزادگانى چون ميرزاى شيرازى و امام خمينىمنتهى
مىگردد،و كيست كه نداند اين چشمه ساران هماره زلال عقيده و عمل،امواجى از درياى
وحى و نبوتند،و اين سرفرازان دشتهاى ايثار و اميد،شاخههايى از درختان باغ امامت و
عصمتند؟
امامتخاندان پاك پيامبر،كه تداوم راه رسول را با خون خويش پاس مىداشتند،و بر
شانههاى تواناى خود خورشيد قرآن و توحيد را حمل مىكردند،برترين عامل نجات اسلام و
حراست آن از دستبرد حراميان تاريخ بوده است،و كسى جز آنكه كور باشد،يا چشم خويش را
انكار كند نمىتواند اين حقيقت درشت درخشان را بر پيشانى زخمگين اسلام محمد (ص)
ناديده بگيرد كه هر سنگ از فلاخن دشمنان اسلام و متوليان كفر جاهلى،به هر گونه و هر
شكل بسوى اسلام نشانه رفته است،يا بر سينهى امامان شيعه فرود آمده است،يا بر سر
پيروان راستين آنان...
آرى،قامت رساى پيشوايان سترگ ما،سپر هر سنگ و هر بلا مىبود تا اسلام ناشكسته بماند،
و راهيان واديهاى دور قرون هماره بر سر چشمهى زلال اسلام راستين،بى كدورت خاشاك
كفر و ستم ره برند،و ديديم كه شايستگان اين طريق بدان سر چشمه ره بردند،و با آنكه
دشمن از هيچ جنايتى فرو گذار نمىكرد آن سر چشمهى روشن براى صاحبدلان روشن بين
هرگز انباشته از خاك و پوشيده به خاشاك نماند...
مولاى مكرم ما،ششمين خورشيد آسمان امامت،بهمقتضاى وقت و موقعيت از
درخشندهترين اين سلاله شد،و تابش علومش اسلام را چنان در نور احياء كرد كه پيشتر
درخشش شرف و شجاعتحسينى،اسلام را در خون تعميد داد...
ما جعفرى مذهبيم،و به اين نسبت افتخار مىكنيم،چرا كه اگر اسلام،اسلام محمد (ص)
است،پيام آنرا در خون حسين (ع) و بيان آنرا در آموزش جعفر صادق (ع) بايد ديد،و اگر
اسلام،اسلام سردمداران زور و توطئه عليه خاندان رسالت است،ما افتخار مىكنيم كه
مسلمان نباشيم.
مولاى مكرم ما،صادق آل محمد (ص) ،بر ايمان و عقيدهى ما همان حق را دارد كه جهاد على
(ع) ،كه صلح حسن (ع) ،كه خون حسين (ع) ،كه اشك زهرا و زينب (ع) ،و اگر اسلام همان
است كه زهرا بر آن مىگريست پس مذهب ما بايد جعفرى باشد،و اگر اسلام چيزى است كه
بر كرسى غصب نشاندند و زهرا (ع) را با آن بخشم آوردند پس ما اعتراف مىكنيم كه هرگز
مسلمان نبودهايم،و خدا را بگواهى مىگيريم كه هرگز به چنين اسلامى سر فرود نخواهيم
آورد!زيرا اسلامى كه خاندان پيامبرش از آن بر كنار باشند،و تجليگاهش كرسى غاصبان و
دربار خليفگان،و متوليانش معاويهها و يزيدها و هارونها و متوكلها باشند،هرگز اسلام جعفر
صادق (ع) نيست،پس اسلام ما نيز نخواهد بود...
امام بزرگوار جعفر بن محمد (ص) با نهضت علمى خود افقمعارف اسلام را چنان گسترش
داد كه ديگر توطئههاى دربار خليفگان نتواند جلوى فوران انوار معرفت را سد كند،و
مىبينيم كه يك نسل بعد هنگامى كه هشتمين پيشوا و امام على بن موسى عليهما السلام به
نيشابور وارد مىشود،هزاران هزار جان مشتاق با تمام وجود سرا پا گوشند تا سخنى از
پيشواى اسلام بنيوشند،و اگر اين توفيق را مقايسه كنيم با زمانى كه امام بزرگوار زين
العابدين (ع) همراه اسراى خاندان نبوت به شام وارد مىشد،و شاميان به تبليغ دربار خلافت
آنان را بيگانگانى مىپنداشتند كه عليه اسلام قيام كردهاند!و بعد مكانى نيشابور و دمشق را
نيز در نظر بگيريم.در مىيابيم كه نهضت علمى امام صادق عليه السلام تا كجا پيشرفته و تا
چه حد مؤثر بوده است.
سفرهى گستردهى فيض امام چنان همهگير و عام بود كه نه تنها پيروان كه حتى مخالفان نيز
از آن بهرهور شدند،و همه مىدانيم كه اولين امام فقه اهل تسنن«ابو حنيفه»افتخار آن را دارد
كه در مكتب پر بار امام صادق عليه السلام دو سال آموزش ديده است،و خود اين دو سال را
ريشهى آگاهيهاى فقهى خود مىشمارد و معترف است كه:«لو لا السنتان لهلك النعمان (1) »اگر
آن دو سال نمىبود نعمان (ابو حنيفه) هلاك بود.
در مكتب صادق آل محمد (ص) مردان نام آورى در علومگوناگون تربيتشدند كه هر يك در
تاريخ معارف اسلامى چهرهيى درخشان بشمار مىروند:زراره و محمد بن مسلم در فقه،هشام
و مؤمن الطاق در فلسفه و كلام،مفضل و صفوان در معارف و عرفان،جابر بن حيان در رياضى
و علوم تجربى...و بسيارى مردان افتخار آفرين ديگر كه هر يك از پايه گذاران علوم و فنون
اسلامى بشمار مىروند.
فيضان علوم خدائى امام صادق عليه السلام چنان خيره كننده و چشمگير است كه پس از 13
قرن دانشمندان اروپا به تفكر و تعمق در تعليمات علمى او پرداختهاند،و كتابها نگاشتهاند و
اينها همه از نظر ما گوشهيى از فضايل امام است چرا كه هيچ خردمند نمىتواند با ستايش
فيضى كه برگى از نور آفتاب مىبرد مدعى شود آفتاب را توصيف كرده است:
مادح خورشيد مداح خود است
كه دو چشمم روشن و نامرمد است
در اين جزوه كه پيش روى شماست ما نخواستهايم تمام ابعاد زندگى پر بركت امام صادق
عليه السلام را چنانكه شايستهى آن گرامى استبررسى كنيم،زيرا چنين كارى در توان ما
نيست،ما فقط ترسيمگر برخى خطوط تابناك زندگانى آن امام بزرگواريم،و اميد استبا
همهى كوتاهيها براى برادران و خواهران مسلمان بويژه جوانان برومند،جالب و سودمند
باشد.و من الله التوفيق.
مؤسسه اصول دين
مرورى كوتاه در احوال امام ششم عليه السلام
نامش«جعفر»و كنيهاش«ابو عبد الله»و لقبش«صادق»،پدر گراميش امام محمد باقر عليه
السلام پنجمين امام و پيشواى شيعيان است.
در هفدهم ربيع الاول سال هشتاد و سه هجرى قمرى (2) در مدينه به دنيا آمد،بانوى
گرامى«ام فروه»مادر اوست،امام خود در بارهى مادرش فرموده است:«مادرم از بانوان
پرهيزكار و با ايمان و نيكوكار بود (3) »
مدت زندگيش شصت و پنجسال،و امامتش سى و چهار سال،از صد و چهارده هجرى تا صد و
چهل و هشتبود،و زمامداران عصر امامت او:«هشام بن عبد الملك»،«وليد بن يزيد بن عبد
الملك»،«يزيد بن وليد»،«ابراهيم بن وليد»و«مروان حمار»از بنى اميه،و«سفاح»و«منصور
دوانيقى»از بنى عباس بودند. (4)
فرزندانش:«امام كاظم عليه السلام»،«اسماعيل»،«عبد الله»،«محمد ديباج»،«اسحاق»،«على
عريضى»،«عباس»،«ام فروه»،و«اسماء»و«فاطمه»هفت پسر و سه دختر است (5) .
اخلاق امام
امامان پاك ما هر يك در زمان خود نمونهى اخلاق و عمل اسلامى بودند،و همچنان كه خود
به پيروان مىفرمودند«كونوا دعاة الناس بغير السنتكم» (6) ،سراسر زندگيشان درسهاى روشنى
از روشهاى اصيل اسلام در همهى ابعاد زندگى مىبود،هيچكس از آنان به دستورات اسلام
پاى بندتر نبود،و بر هيچ«معروفى»امر نمىكردند جز آنكه خود بيشتر و پيشتر از ديگران به
آن مقيد بودند و عمل مىكردند و از هيچ«منكرى»نهى نمىنمودند جز آنكه خود هميشه از
آن اجتناب داشتند.بدين گونه بود كه پرورش يافتگان مكتب آنان از هر گوشهى زندگى آن
بزرگواران درس ايمان و عمل مىگرفتند،و با پيروى از روش آنان مسلمانان راستين و
برومندى مىشدند كه خود در هر عصرى نمونه و آموزگار ديگران بودند.
اينك فرازهايى از اخلاق و رفتار امام ششم را مرور كنيم.
امام كار مىكند:
1-«عبد الاعلى»مىگويد:روز گرمى از تابستان،امام صادق عليه السلام را در راهى از راههاى
مدينه ديدم كه براى كارى مىرفت،عرض كردم:فدايتشوم با قربى كه نزد خدا و قرابتى كه با
پيامبر داريد چگونه در اين هواى گرم خود را به زحمت انداختهايد؟فرمود:براى كسب روزى
بيرون آمدهام تا از امثال تو بى نياز باشم (7) .
2-«ابى عمرو شيبانى»مىگويد:امام صادق عليه السلام را ديدم كه لباس خشنى بر تن داشت
و با بيل در باغ كار مىكرد،و عرق از او مىريخت.
گفتم:فدايتشوم بيل را به من دهيد،بگذاريد من بجاى شما كار كنم.
فرمود:دوست دارم براى معيشت رنج گرماى آفتاب را تحمل كنم (8) .
تجارت با سود عادلانه:
3-امام صادق عليه السلام،«مصادف»يكى از ياران خود را براى تجارت به مصر فرستاد و هزار
دينار به او داد.مصادف با آن پول كالايى خريد و با بازرگانان ديگر به سوى مصر رفت،نزديك
مقصد با كاروانى كه از مصر باز مىگشت روبرو شدند،و از آنان وضعيت كالاى خود را كه از
نيازمنديهاى عمومى بود،از نظر بازار مصر پرسيدند،كاروانيان گفتند:كالاى شما در مصر
ناياب است.
(مصادف و ديگر بازرگانانى كه به مصر مىرفتند چون از نياز مردم مصر آگاه شدند) ،هم
پيمان گشتند كه كالاى خودرا با سودى كمتر از صد در صد نفروشند،و همين كار را هم
كردند،و نتيجه آن شد كه«مصادف»هزار دينار سود برد.
به مدينه بازگشتند و مصادف دو كيسه كه هر يك حاوى هزار دينار بود به امام صادق تسليم
كرد و گفتيكى از اين دو اصل پول شما و ديگرى سود تجارت است.
امام فرمود:اين سود سرشارى است،چگونه آن را بدست آوردى؟
مصادف جريان نايابى كالا و هم پيمان شدن بازرگانان را شرح داد.
امام فرمود:سبحان الله،به زيان گروهى از مسلمانان هم پيمان مىشويد كه كالايتان را با
سودى كمتر از صد در صد نفروشيد؟!
آنگاه يكى از دو كيسه را به عنوان اصل سرمايه كه پرداخته بود برداشت و ديگرى را نپذيرفت،
و فرمود:«من به اين سود-كه با بى انصافى بدست آمده-نياز ندارم،اى مصادف بدست آوردن
مال از راه حلال بسيار دشوار است». (9)
بودجه براى حل اختلاف:
4-مردى با يكى از بستگان خود بر سر ميراثى اختلاف داشت،كارشان به دعوا و جدال كشيد،
مفضل-يكى از ياران امام صادق (ع) -از آنجا مىگذشت،متوجه درگيرىشد و آندو را به
خانهى خود برد و با چهار صد درهم ميان آندو مصالحه برقرار كرد،و درهمها را هم خودش
پرداخت و اختلاف حل شد،آنگاه مفضل به آنان گفت:بدانيد پولى كه براى حل اختلافتان
پرداختم از آن خودم نبود و از اموال امام صادق عليه السلام بود،آن حضرت به من فرمان داده
است هر جا دو تن از شيعيان اختلاف و نزاعى داشتند از مال آن بزرگوار آنان را صلح دهم (10) .
امام و سفرهى شراب:
5-«هارون ابن جهم»مىگويد:در حيره (11) بوديم،يكى از افسران ارتش بمناسبتى گروهى و از
جمله امام صادق عليه السلام را به منزل دعوت كرد،غذا آوردند،يكى از مدعوين آب خواست،
به جاى آب قدحى شراب آورند،امام برخاست و فرمود:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده
است از رحمت الهى بدور و ملعون است كسى كه بر سفرهيى كه در آن شراب مىآشامند
بنشيند (12) .
منع شرابخوار:
6-«بدستور منصور صندوق بيت المال را باز كرده بودند،و به هر كس از آن چيزى مىدادند،
«شقرانى»يكى ازكسانى بود كه براى دريافتسهمى از بيت المال آمده بود،ولى چون كسى او را
نمىشناخت وسيلهاى پيدا نمىكرد تا سهمى براى خود بگيرد.شقرانى را به اعتبار اينكه يكى
از اجدادش برده بوده و رسول خدا او را آزاد كرده بود و قهرا شقرانى هم آزادى را از او به ارث
مىبرد«مولى رسول الله»مىگفتند،يعنى آزاد شده رسول خدا.و اين به نوبه خود افتخار و
انتسابى براى شقرانى محسوب مىشد و از اين نظر خود را وابسته به خاندان رسالت
مىدانست.
در اين بين كه چشمهاى شقرانى نگران آشنا و وسيلهاى بود تا سهمى براى خودش از بيت
المال بگيرد امام صادق (ع) را ديد،رفت جلو و حاجتخويش را گفت.امام رفت و طولى
نكشيد كه سهمى براى شقرانى گرفته و با خود آورد.همينكه آن را به دستشقرانى داد با
لحنى ملاطفت آميز اين جمله را به وى گفت:«كار خوب از هر كسى خوب است ولى از تو به
واسطه انتسابى كه با ما دارى و تو را وابسته به خاندان رسالت مىدانند خوبتر و زيباتر است.و
كار بد از هر كس بد است ولى از تو به خاطر همين انتساب زشتتر و قبيحتر است.»امام
صادق اين جمله را فرمود و گذشت.
شقرانى با شنيدن اين جمله دانست كه امام از سر او يعنى شرابخوارى او آگاه است و از اينكه
امام با اينكه مىدانست او شرابخوار استبه او محبت كرد و در ضمن محبت او را متوجه
عيبش نمود خيلى پيش وجدان خويش شرمسار گشت». (13)
شرط آزاد كردن برده:
7-«ابراهيم بن بلاد»مىگويد سند آزادى يكى از غلامان را كه امام صادق آزاد كرده بود
خواندم،چنين نوشته بود:
«جعفر بن محمد اين غلام را براى خشنودى و رضاى خداى متعال آزاد كرده است،و از او
هيچ سپاس و پاداشى نمىخواهد به شرط آنكه نماز بخواند،زكات بدهد،حجبجاى آورد،ماه
رمضان روزه بگيرد،دوستان خدا را دوستبدارد و از دشمنان خدا بيزارى جويد».و سه نفر
سند را گواهى كرده بودند. (14)
در برابر فقير خدا شناس و شاكر:
8-«مسمع بن عبد الملك»مىگويد:در«منى»نزد امام صادق عليه السلام مشغول خوردن
انگور بوديم،سائلى آمد و از امام در خواست كمك كرد،امام خوشهى انگورى به او داد،او
نپذيرفت و گفت:اگر پول هستبدهيد.امام فرمود:خدا برايتبرساند.
سائل رفت و برگشت،همان خوشهى انگور را خواست،امام فرمود:خدا برايتبرساند.و چيزى
به او نداد.سائل ديگرى آمد،امام سه حبه انگور به او داد،او گرفت و گفت:سپاس خداى را كه
پروردگار جهانيان است و مرا روزى عطا كرد.
امام هر دو دست را پر از انگور كرد و به او داد،سائل گرفت و گفت:سپاس خداى را كه
پروردگار جهانيان است.
امام فرمود:بايست،و از غلام خود سؤال كرد چقدر پول همراه دارى؟گويا بيست درهم داشت،
آنها را نيز به سائل داد،سائل گفت:سپاس خداى را،خداوندا اين نعمت از توست،تو يكتائى و
شريكى براى تو نيست.
امام فرمود:بمان.و پيراهنى كه در بر داشت در آورد و به او داد و فرمود بپوش.
سائل پوشيد و گفت:سپاس خداى را كه به من لباس داد و مرا پوشانيد،و به امام رو كرد و
گفت:خدا به تو جزاى خير دهد.
«مسمع»مىگويد:بنظر مىآمد كه اگر اين بار هم امام را دعا نمىكرد و فقط به شكر و سپاس
خدا مىپرداخت امام باز به او چيزى مىداد و همچنان ادامه پيدا مىكرد. (15)
عبادت امام:
9-«مالك بن انس»مىگويد:«جعفر بن محمد»همواره يا روزه مىداشتيا نماز مىخواند و يا به
ذكر خدامشغول بود،و از بزرگان عباد و زهاد محسوب مىشد.بسيار حديث مىگفت،خوش
مجلس و پر فائده بود،وقتى مىگفت:«قال رسول الله صلى الله عليه و آله»،رنگش تغيير
مىكرد...سالى در سفر حجبا او همراه بودم،هنگام محرم شدن حالتش دگرگون شد چنانكه
نمىتوانست«لبيك»بگويد،و از بى تابى نزديك بود از مركب فرو افتد،گفتم:اى پسر پيامبر،
لبيك بگو و ناچار بايد بگوئى.
فرمود:چگونه بگويم«لبيك اللهم لبيك»در حاليكه بيمناكم خداوند در پاسخم بفرمايد«لا
لبيك و لا سعديك» (16)
تسليم و رضا در برابر خدا:
10-«قتيبه»از ياران امام صادق (ع) مىگويد:براى عيادت از فرزند بيمار امام به منزل امام
صادق رفته بودم،امام را جلوى منزل ديدار كردم كه افسرده و محزون بود،حال كودك را جويا
شدم،فرمود:«به خدا سوگند او رفتنى است»آنگاه داخل منزل شد و پس از مدتى بيرون آمد
در حاليكه اندوهش تسكين يافته بود،من اميدوار و خوشحال شدم و گمان كردم بيمار بهبود
يافته است،بار ديگر از حال كودك پرسيدم.فرمود:«از دنيا رفت»با شگفتى گفتم:فدايتشوم
هنگاميكه زنده بود غمگين و افسرده بوديد و اينك كه فوت كرده است اندوهگين نيستيد؟
فرمود:ما خاندانى هستيم كه پيش از مصيبت اظهار نگرانى مىكنيم ولى چون قضاى الهى
وقوع يابد راضى به رضاى خدا و تسليم امر اوييم (17)
حلم و بردبارى:
11-«حفص بن ابى عايشه»مىگويد:امام صادق خدمتكار خود را براى انجام كارى فرستاد،
خدمتكار دير كرد،امام خود بدنبال او رفت،و او را ديد كه در گوشهيى خفته و بخواب سنگينى
فرو رفته است،امام بر بالين او نشست و بملايمت او را باد زد چون بيدار شد امام فرمود:به
خدا سوگند براى تو نيست كه هم روز و هم شب بخوابى،شب براى تو و روز براى ما. (18)
كمك به نيازمندان:
12-«معلى بن خنيس»مىگويد:شبى بارانى،امام صادق عليه السلام به طرف«ظله بنى
ساعده» (19) مىرفت،او را تعقيب كردم،در بين راه چيزى از محمولهى امام به زمين افتاد،گفت:
«بسم الله.خدايا آنچه به زمين افتاد به ما برگردان».پيش رفتم و سلام كردم.فرمود:معلى تو
هستى؟پاسخ دادم:آرى فدايتشوم.
فرمود:با دست جستجو كن هر چه يافتى به من بده.
جستجو كردم.چند نان يافتم و به امام دادم،و كيسهاى پر از نان نزد او بود كه بسيار سنگين
مىنمود،عرض كردم:فدايتشوم اجازه دهيد من كيسه را بياورم.
فرمود:نه!من خود به اين كار سزاوارترم،ولى با من بيا.
با امام همراه شدم،و به ظله بنى ساعده رسيديم،گروهى از بينوايان خوابيده بودند،امام زير
لباس هر كدام،يك يا دو نان گذاشت،و هيچكس را فرو گذار نكرد.آنگاه باز گشتيم،عرض
كردم:فدايتشوم آنان از شيعيان شما بودند؟
فرمود:اگر از شيعيان ما بودند به آنان بيش از اين كمك مىكرديم. (20)
13-«هشام بن سالم»مىگويد:روش امام صادق عليه السلام اين بود كه شبها كيسهاى نان و
گوشت و پول به دوش مىكشيد و براى نيازمندان مدينه مىبرد و ميان آنان تقسيم مىكرد و
آنان او را نمىشناختند،چون امام رحلت كرد و آن كمك قطع شد دريافتند كه آن بزرگوار
بوده است. (21)
امام صادق عليه السلام و زمامداران
امام در سال 83 هجرى،در زمان حكومت پنجمين خليفهى ستمگر اموى«عبد الملك بن
مروان»به دنيا آمد،و در سال 114 زمان حكومت«هشام بن عبد الملك»،پس از شهادت پدر
گراميش حضرت امام باقر عليه السلام،در سن 31 سالگى به امامت رسيد.
اسامى خلفاى اموى كه از تولد امام تا سال 132 هجرى (سال انقراض بنى اميه) با امام صادق
عليه السلام معاصر بودند،و مدت حكومتشان به شرح زير است:
«عبد الملك بن مروان»از سال 65 تا 86 حكومت كرد و سه سال آخر حكومتش همزمان با
تولد تا سه سالگى امام صادق بود.
«وليد بن عبد الملك»نه سال و هشت ماه.
«سليمان بن عبد الملك»سه سال و سه ماه.
«عمر بن عبد العزيز»دو سال و پنج ماه.
«يزيد بن عبد الملك»چهار سال و يك ماه.
«هشام بن عبد الملك»بيستسال كه حدود دوازده سال آنرا معاصر با زمان امامت امام صادق
عليه السلام بود.
«وليد بن يزيد بن عبد الملك»يك سال.
«يزيد بن وليد»شش ماه.
«ابراهيم بن وليد»دو ماه يا چهار ماه.
«مروان حمار»پنجسال و چند ماه كه با شكست او از بنى عباس و كشته شدنش در ماه
ذيحجهى سال 132 هجرى دولتبنى اميه منقرض شد. (22)
بى گمان نزديك به يك قرن حكومت امويان كه از سياهترين ادوار تاريخ اسلام است،اسلام و
امت اسلامى بازيچه اغراض بنى اميه بودند و آنان هيچ ارزشى براى مردم قائل نبودند.تمامى
مسلمانان و بويژه پيروان خاندان نبوت در حكومتبنى اميه در سختى و خفقان بسر مىبردند،
«عبد الملك»يكى از حكام اموى در خطبهاى خطاب به مردم گفت:«هر كس مرا به تقوى و
پرهيزگارى دعوت كند گردنش را مىزنم!» (23) و«وليد»فرزند عبد الملك پس از رسيدن به
حكومت در اولين سخنرانى خود گفت:«هر كس در برابر ما گردنكشى كند او را مىكشيم و
هر كس سكوت كند،درد سكوت او را خواهد كشت!» (24)
بنى اميه مشتى زنديق از خدا بى خبر بودند كه از همان آغاز پيدايش اسلام،با دين و پيامبر
(ص) دشمنى آشتى ناپذيرى داشتند،حوادث بعدى و جنگهاى بدر و احد باعثشد كه بنى
اميه كينهيى بى تسكين از پيامبر و امير مؤمنان به دل گرفتند و بعدها هر وقت فرصتى
يافتند به كين جوئى و انتقام دستيازيدند،و براى نابودى اسلام ودشمنى با پيامبر و خاندان
پيامبر (ص) از هيچ حيله و نيرنگ و جنايتى فروگذار نكردند...
از سال چهلم هجرت،پس از شهادت امير مؤمنان و بقدرت رسيدن معاويه،دنياى اسلام عملا
به دستبنى اميه قبضه شد،و شديدترين فشارها بر شيعيان آغاز گشت،ناسزا گفتن به امير
مؤمنان على عليه السلام در سر لوحهى برنامههاى بنى اميه بود.قتل عام كربلا و شهادت
سرور شهيدان حسين عليه السلام،اوج جنايات بنى اميه محسوب مىشود،و پيش از فاجعهى
كربلا و بعد از آن نيز بنى اميه بسيارى از بزرگان شيعه و علويين را به جرم جانبدارى از اهل
بيت (ع) كشتند و بسيارى ديگر را سالها در سياهچالهاى مخوف در بدترين شرايط زندانى
كردند،«زيد»فرزند امام چهارم عليه السلام در زمان هشام بن عبد الملك بشهادت رسيد،پيكر
زيد را پس از شهادت به دستور هشام بدار آويختند،و چند سال بعد پائين آوردند و سوزاندند..
.
حادثهى كربلا و روشنگرى و مبارزات منفى ائمه (ع) پس از آن فاجعه،در ايجاد تنفر از
حكومتبنى اميه نقش مؤثرى داشت،و بالاخره شهادت زيد موجب شد كه مردم از بى دينى و
ستم و خودكامگى بنى اميه بستوه آمدند،و سر انجام در سال 132 هجرى بساط حكومت
ننگين امويان بر چيده شد و بنى عباس با استفاده از موقعيتبا قيافهى حق بجانبى زمام
امور را بدست گرفتند.امام صادق عليه السلام،همچون ساير ائمهى گرامى ما،در تمام مدت
زندگى و از جمله سالهايى كه امويان حكومت مىكردند،پنهان و آشكار به مبارزه با ستمگران
اشتغال داشت،و تا جائيكه محدوديتها و مراقبتهاى بنى اميه فرصت مىداد،به روشنگرى
مىپرداخت و ياران حق و دين را هدايت مىكرد و اسلام راستين را عرضه مىداشت.
در حكومت هشام بن عبد الملك،يكبار كه امام صادق عليه السلام به همراه پدر گراميش در
مراسم حجشركت كرده بود،در اجتماع عظيم حاجيان خطابهاى ايراد كرد و ضمن آن در
مورد رهبرى و امامتخاندان پيامبر (ص) فرمود:«سپاس خداى را كه محمد (ص) را به
راستى فرستاد،و ما را به او گرامى ساخت،ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان
خدا (در زمين) هستيم،رستگار كسى است كه پيرو ما باشد و شور بخت آنكه با ما دشمنى
ورزد» (25)
گفتار امام را به هشام گزارش كردند،و هشام پس از مراسم حج و بازگشت زائران به حاكم
خود در مدينه دستور داد امام باقر و امام صادق عليهم السلام را به دمشق بفرستد،و آندو
گرامى به دمشق رفتند و برخوردهائى با هشام داشتند...
از بارزترين خدمات امام باقر و امام صادق عليهما السلام در آن ادوار سياه،نهضت علمى آندو
گرامى براى احياء و حفظ معارف اسلام و پرورش عالمان و فقهاء متعهد و مسئولى بود كه
بتوانند در اقصى نقاط سرزمين اسلامى دين و قرآن رابىانحراف و دستبرد دربار خلافت نشر
دهند،و احكام دين را بر پا دارند،و از كجرويهاى عقيدتى جلوگيرى نمايند و خط اصلى اسلام
را پاسدارى كنند.و اين مبارزه از جهاتى دشوارتر از گونههاى ديگر مبارزات مىبود،و توفيق
آندو بزرگوار در اين كار از مهمترين عواملى است كه مىبينيم با يك قرن حكومتسياه و ضد
اسلامى بنى اميه،پايگاههاى اصلى ديانت ويران نشد،در حاليكه امويان بسيار كوشيدند امت
اسلامى را به جاهليتباز گردانند،و در ظاهر نيز براى اين مقصود پيشرفتهايى كردند،ولى
كوشش امامان پاك ما و بويژه ظرافت عمل آنان در تربيتشاگردان و پراكندن رگههايى از
آگاهى و شناخت اسلامى در ميان جامعه،بزرگترين مانع راه امويان شد،و بالاخره دشمنان در
هدف اصلى خود كه نابودى اساس اسلام بود ناكام ماندند.
سر انجام دولت پليد اموى ساقط شد،و بنى عباس جاى آنان را گرفتند...
بنى عباس كه از تبار«عباس بن عبد المطلب»عموى پيامبر (ص) بودند،در آغاز بدستاويز
خونخواهى شهداى كربلا و مبارزه با ستم امويان،مردم را دور خود جمع كرده و بويژه از
علاقهى ايرانيان به آل على (ع) سود جستند،و بعنوان آنكه حكومت را از امويان بگيرند و به
كسى كه شايستهى آنستبسپارند با بنى اميه به مبارزه پرداختند،و بالاخره به كمك ابو
مسلم خراسانى و ايرانيانى كه گرد او جمع شده بودند،بنى اميه را از ميان برداشتند،اما به
جاى آنكه خلافت را به امام وقت جعفر بن محمد صادق عليه السلام واگذارند،خود زمام امور
حكومت را بدست گرفتند.
بنى عباس بسيار به اسلام تظاهر مىكردند،و به عنوان اينكه«ما از آل پيامبريم»سعى داشتند
خود را وارثان حقيقى پيامبر و شايستگان خلافت اسلامى معرفى كنند،و چون خودشان بهتر
از هر كس مىدانستند كه شايستهى اين مقام نيستند،از همان آغاز حكومت،چون طاغوتيان
گذشته براى حفظ سلطنتخود تضييق و فشار را بر امام صادق (ع) و ياران و شيعيان او
شروع كردند،و بهر طريق كه ممكن بود كوشيدند جامعه را از خاندان نبوت و امامت دور
بدارند،تا مبادا حكومت و خلافتى را كه به نام دودمان پيامبر و با تظاهر به اسلام به چنگ
آورده بودند از دستبدهند...
از سال 132 هجرى كه امويان منقرض شدند،تا وفات امام صادق (ع) در سال 148 هجرى،دو
خليفهى عباسى بنام«ابو العباس سفاح»و«منصور دوانيقى»حكومت كردند.
سفاح اولين خليفهى عباسى چهار سال حكومت كرد،و«منصور»دومين خليفه 22 سال،يعنى
تا 10 سال پس از شهادت امام صادق (ع) قدرت را در دست داشت. (26)
امام صادق عليه السلام،در تمام اين مدت و بويژه در حكومت منصور تحت فشار و مراقبتبود،
و حتى گاهى از تماس مردم با آن حضرت جلوگيرى مىشد.«هارون بن خارجه»مىگويد:يكى
از شيعيان مىخواست در مورد صحتسه طلاق در يك مجلس (27) از امام صادق (ع) سئوال
كند،به محلى كه امام در آنجا بود رفت،ولى خليفهى عباسى ملاقات با آن حضرت را ممنوع
ساخته بود،در انديشه ماند كه چگونه خود را به امام برساند،در اين هنگام فروشندهى دوره
گردى را ديد كه لباس ژندهاى بر تن دارد و خيار مىفروشد،نزد او رفت و خيارها را يكجا از او
خريد و لباس او را نيز به عاريه گرفت و با تظاهر به خيار فروشى به منزل امام نزديك شد،
خدمتكارى از منزل امام او را صدا كرد كه خيار بخرد،و بدين ترتيب به بهانهى فروش خيار به
منزل وارد شد و خدمت امام شرفياب گشت،امام فرمود:حيلهى خوبى بكار بردى!مسالهات
چيست؟
مساله را بعرض رساند،امام فرمود:آن طلاق باطل است... (28)
منصور دوانيقى از هيچ سختگيرى و آزار و جنايتى نسبتبه امام و پيروان او و ديگر علويان
خوددارى نمىكرد،و دقيقا همان رفتار بنى اميه را در پيش گرفته بود،«سدير»و«عبد السلام
بن عبد الرحمن»و برخى ديگر از ياران امام را به زندان افكند،و«معلى بن خنيس»را كه از
بزرگان اصحاب امام صادق عليه السلام محسوب مىشد بقتل رساند،و«عبد الله بن حسن»را
كه از نوادگان حضرت مجتبى (ع) و از علويين بزرگوار بود به عراق تبعيد كرد و در آنجا
زندانى و سپس شهيد ساخت... (29) و از سوى ديگر سعى مىكرد بهر طريق شده امت اسلامى
به او گرايش پيدا كنند،و او را واقعا خليفهى پيامبر (ص) و امين شريعت و سايهى خدا
بپندارند،و اصرار داشت كه خود را از اهل بيت پيامبر قلمداد كند،و با مغالطه جاى امامان و
اوصياى حقيقى رسول خدا (ص) را بگيرد،چه مىدانست مسلمانان شديدا به اهل بيت پيامبر
(ص) معتقدند،و قبلا هم بنى عباس با سوء استفاده از همين اعتقاد مردم و با شعار دفاع از آل
پيامبر توانسته بودند بنى اميه را از ميان بردارند.
منصور در يكى از خطبههاى خود در«روز عرفه»گفت:اى مردم!منحصرا من از طرف خدا در
روى زمين پادشاهم،و به توفيق او امور شما را اداره مىكنم،من خزانهدار خدا هستم و بيت
المال در اختيار من است،به خواست او عمل و به ارادهى او تقسيم مىكنم و با اجازهى او عطا
مىنمايم،و خداوند مرا قفل خزائن خود قرار داده است،هر گاه بخواهد مرا باز مىكند تا به
شما عطا كند!... (30) و در خطبهاى خطاب به مردم خراسان گفت:اى مردم خراسان!خدا حق
ما را ظاهر ساخت،و ميراث ما ازپيامبر (ص) (خلافت) را به ما باز گرداند،حق در جاى خود
قرار گرفت و خدا نور خود را ظاهر و يارانش را عزيز و ستمگران را نابود كرد... (31) منصور با اين
عوامفريبىها مىخواستخود را تقديس كند و چهرهى واقعى خود را كه در ناپاكى و كفر و
نفاق با بنى اميه هيچ تفاوتى نداشت در پس اين عناوين ساختگى مخفى سازد،و نيز
مىكوشيد حتى اگر با سختگيرى و تهديد هم شده،موافقت ظاهرى امام صادق عليه السلام
را جلب كند تا در برابر مردم خود را موجه جلوه دهد،اما امام نه تنها هرگز او را تاييد نكرد،
بلكه بهر صورت كه ممكن مىشد با روشنگريهاى خود هويت اصلى او و بنى عباس را بر ملا
مىساخت:
يكى از ياران امام پرسيد:برخى از ما شيعيان از نظر معيشت در تنگدستى و سختى است،و به
او پيشنهاد مىشود كه براى اينها (بنى عباس) خانه بسازد،نهر بكند و اجرت بگيرد،اين كار از
نظر شما چگونه است؟
امام فرمود:«من دوست ندارم كه براى آنها (بنى عباس) گرهى بزنم يا خطى بكشم،هر چند
در برابر آن پول بسيارى بدهند،زيرا كسانيكه به ستمگران كمك مىكنند در قيامت در سرا
پردهاى از آتشند تا خدا ميان بندگان حكم كند» (32)
و نيز آن گرامى در بارهى فقها فرمود:فقيهان امناىپيامبرانند،اگر ديديد به سلاطين روى
آوردند (و با ستمكاران دمساز و همكار شدند) به آنان بدگمان شويد و اطمينان نداشته
باشيد. (33)
امام حتى در مكاتبات و ملاقاتهاى خود گاه با صراحتبه تقبيح منصور مىپرداخت،منصور در
نامهاى به امام نوشت:چرا مانند ديگران نزد ما نمىآئى؟
و امام در پاسخ نوشت:«ما از دنيا چيزى نداريم كه براى آن از تو بيمناك باشيم،و تو نيز از
معنويات و آخرت چيزى ندارى كه به خاطر آن به تو اميدوار گرديم،نه تو در نعمتى كه بيائيم
به تو تبريك بگوييم و نه خود را در بلا و مصيبت مىبينى كه بياييم به تو تسليت دهيم پس
چرا نزد تو بياييم؟!»منصور نوشت:بياييد ما را نصيحت كنيد!
امام پاسخ داد:«هر كس اهل دنيا باشد ترا نصيحت نمىكند و هر كس اهل آخرت باشد نزد تو
نخواهد آمد» (34)
روزى امام در مجلس منصور بود،اتفاقا مگسى منصور را آزار مىداد،و هر چه آنرا دور مىكرد،
مگس دور نمىشد و باز بر صورت منصور مىنشست.منصور با ناراحتى به امام گفت:خدا چرا
مگس را آفريده است؟!
امام بى مهابا پاسخ داد:«ليذل به الجبابرة»براى آنكه ستمگران جبار را بوسيلهى آن خوار و
ذليل سازد.منصور يكهخورد و ساكت ماند. (35)
امام در برابر فرماندار مدينه:
«عبد الله بن سليمان تميمى»مىگويد:هنگامى كه«محمد»و«ابراهيم»فرزندان«عبد الله بن
حسن بن الحسن»عليهم السلام،توسط حكومت عباسى شهيد شدند،منصور دوانيقى يكى از
عمال خود به نام«شيبة بن غفال»را فرماندار مدينه ساخت،«شيبه»به مدينه آمد و روز جمعه
در مسجد مدينه بر منبر خطبه خواند و گفت:«همانا على بن ابيطالب ميان مسلمانان
اختلاف انداخت و با اهل ايمان جنگيد،و حكومت را براى خود مىخواست و نمىگذاشتبه
اهلش برسد،اما خداوند او را از حكومت محروم ساخت،و پس از او فرزندانش نيز در فساد
دنباله روى او و جوياى حكومتند،بدون آنكه لياقت آن را داشته باشند،بهمين جهت در نقاط
مختلف زمين كشته مىشوند و در خون خود در مىغلطند!»سخنان شيبه بر مردم بسيار
گران آمد ولى هيچكس را ياراى آن نبود كه چيزى بگويد.در اين هنگام مردى كه پيراهنى
پشمين در بر داشتبرخاست و گفت:
«ما خداى را ستايش مىكنيم و بر محمد آخرين پيام آور او و سرور پيامبران و نيز بر همهى
پيامبران درود مىفرستيم.اما خوبيهايى كه گفتى ما سزاوار آنيم،و آنچه از زشتى بر زبان
راندى تو و منصور به آن سزاوارتريد.»سپس به مردم رو كرد و گفت:
«آيا شما را آگاه نسازم كه چه كسى ميزان اعمالش در قيامتخالىتر و از همگان زيانكارتر
است؟او كسى است كه آخرتش را به دنياى ديگران بفروشد،و اين فرماندار فاسق چنين است.
(كه آخرتش را به دنياى منصور فروخته است) ...»
مردم آرام شدند و فرماندار بى آنكه چيزى بگويد از مسجد بيرون رفت.آنگاه پرسيدم اين
مرد كه در برابر فرماندار چنين كوبنده سخن گفت كيست؟گفتند:امام جعفر بن محمد
صادق است. (36)
امام صادق و زيد بن على عليهما السلام
«زيد»فرزند امام چهارم زين العابدين عليه السلام از شخصيتهاى برجستهى اسلامى و از
چهرههاى راستين علم و تقوى و فضيلتشيعى است.
«زيد»در اوج خفقان حكومت امويان،مردانه قيام كرد و با شجاعت جنگيد و با شرافتشهيد
شد،زندگى سراسر نور و تقواى زيد و سر انجام قيام و شهادت تاريخ ساز او بهترين معرف
پرورشى است كه آن بزرگ در خاندان امامت از پدر و برادر يافته بود.
دانشمندان اسلام بر بزرگوارى،تقوى،علم و فضيلت زيد متفقند،امامان بزرگوار ما در بسيار
جاها فضيلت و بزرگوارىزيد را ستودهاند،و روايات فضيلت زيد به حدى است كه شيخ صدوق
رحمة الله عليه در كتاب«عيون اخبار الرضا»يك باب را به اين روايات اختصاص داده است. (37)
«شيخ مفيد»مىگويد:«پس از امام باقر عليه السلام،زيد از ساير فرزندان امام چهارم برتر و
بزرگوارتر است،او پرهيزكار،عابد،فقيه،بخشنده و شجاع بود،امر به معروف و نهى از منكر
مىكرد» (38)
«ابى جارود»مىگويد:به مدينه آمدم و هر وقتسراغ زيد را مىگرفتم مىگفتند:با قرآن
همدم است. (39)
«هشام»مىگويد:«خالد بن صفوان»از زيد سخن مىگفت،پرسيدم او را كجا ديدى؟گفت:در
يكى از روستاهاى كوفه.
گفتم:چگونه بود؟
گفت:آنچه من دريافتم اين است كه از خوف خدا بسيار مىگريست. (40)
«شيخ مفيد»مىفرمايد:«گروهى از شيعه-زيديه-معتقدند كه زيد پس از پدر بزرگوارش امام
بود،سبب اين اعتقاد آنست كه زيد قيام با شمشير (مسلحانه) كرد،و مردم را به آل محمد (ص)
دعوت مىنمود،و آنان گمان كردند امامتخود را در نظر دارد،در حاليكه اينطور نبود و
اومىدانست كه پس از پدر،برادرش حضرت باقر عليه السلام امام است،و امام باقر (ع) نيز
بهنگام وفات حضرت صادق (ع) را براى امامت تعيين و معرفى كرد» (41)
قيام زيد:
زيد براى شكايت از«خالد بن عبد الملك»فرماندار مدينه به شام نزد«هشام بن عبد الملك
اموى»رفت،ولى هشام براى آنكه زيد را تحقير كند او را به حضور نمىپذيرفت،زيد اعتراض و
دادخواهى خود را توسط نامه براى هشام فرستاد و هشام اعتنائى نكرد و ذيل نامهى او
وشتبه محل خود باز گرد،زيد گفت:«به خدا سوگند بر نمىگردم»...و مدتى در شام ماند تا
هشام به او وقت ملاقات داد،ولى هشام به گروهى از شاميان سپرده بود كه هنگام ورود زيد
دور او را بگيرند،چنانكه زيد نتواند به هشام نزديك شود.
زيد وارد مجلس شد و بلا فاصله آغاز سخن كرد،و خطاب به هشام گفت:«در ميان بندگان
خدا هيچكس نيست كه برتر از آن باشد كه به تقوى سفارش شود،و هيچكس نيست كه
پستتر از آن باشد كه به تقوى سفارش كند،من ترا به تقوى توصيه مىكنم،از خدا بترس و
پرهيزكار باش»
هشام با لحنى توهين آميز گفت:تو خود را سزاوار خلافت مىدانى و بدان اميدوارى،در
حاليكه لياقت آنرا ندارى وكنيز زادهيى بيش نيستى.
زيد پاسخ داد:
هيچ مقامى از پيامبرى برتر نيست،و برخى از پيامبران مانند اسماعيل فرزند ابراهيم،كنيز
زاده بودند،و اگر كنيز زادگى نقصى بود هرگز اسماعيل به پيامبرى مبعوث نمىشد.آيا نبوت
ارجمندتر استيا خلافت؟...اضافه بر اين كسى كه پدرانش رسول خدا صلى الله عليه و آله و
على بن ابيطالب (ع) باشند،كنيز بودن مادرش چه نقصانى براى او محسوب مىشود؟!»
هشام با شنيدن اين پاسخ خشمگين از جاى برخاست،و فرمان داد زيد را بيرون كنند.زيد
بهنگام رفتن گفت:«لم يكره قوم قط حر السيوف الا ذلوا» (آنانكه سوزش شمشير را مكروه
دارند و از آن بهراسند ذليل و خوار مىشوند...)
اين سخن زيد را به هشام باز گفتند و او دريافت كه زيد عليه امويان قيام خواهد كرد،و به
درباريان خود گفت:شما گمان مىكرديد اين خاندان (خاندان امير مؤمنان على عليه السلام)
نابود شده است،بجان خودم سوگند خاندانى كه چون«زيد»را دارد منقرض نشده است!
زيد از شام به كوفه آمد،شيعيان گرد او جمع شدند و با او بيعت كردند،تنها از كوفه پانزده
هزار نفر با زيد دستبيعت دادند،و از مدائن،بصره،واسط،خراسان،رى،موصل و شهرهاى ديگر
نيز بسيارى به آنان پيوستند،و زيد قيام كرد. (42) جنگ آغاز شد،و گروندگان به زيد سستى
كردند و بسيارى ناجوانمردانه بيعت را زير پا گذاشتند و از يارى زيد دستباز داشتند،زيد در
چند صحنه مردانه نبرد كرد و با آنكه ياران اندكى برايش باقيمانده بود پايمرديها نمود،و سر
انجام تيرى بر پيشانيش فرود آمد،و چند روز بعد در گذشت.درود خدا و فرشتگان بر او.
شهادت زيد در ماه صفر سال 120 يا 121 هجرى واقع شد.
جسد زيد را برخى دوستداران او شبانه در نهرى دفن كردند،و بر آن آب گشودند،اما سرانجام
دشمنان مدفن او را پيدا كردند،و رذيلانه تن آن شهيد را از خاك بدر آوردند،و سر مقدس او را
از بدن جدا ساختند،و به شام نزد هشام فرستادند،و بدنش را بفرمان هشام در كناسهى كوفه
برهنه بدار آويختند،و چند سال پيكر او چون پرچم شهادت بردار در اهتزاز بود،تا هشام اموى
دو باره فرمان داد بدن زيد را از دار فرود آوردند و سوزاندند و خاكسترش را نيز بر باد دادند... (43) آرى!ستمگران از پيكر بى جان زيد نيز وحشت داشتند.
خبر شهادت زيد،امام صادق عليه السلام را سخت اندوهگين ساخت،چنانكه آثار حزن و
مصيبت در سيماى آن حضرت آشكار شد...امام هزار دينار به«ابو خالد واسطى»داد تا در ميان
بازماندگان افرادى كه در ركاب زيد شهيد شده بودند تقسيم كند. (44) «فضيل رسان»مىگويد:
پس از شهادت زيد خدمت امام شرفياب شدم،از زيد سخن بميان آمد و امام فرمود:«خدا او را
رحمت كند،مؤمن و عارف (معتقد به امامت ما) و دانشمند و راستگو بود،اگر پيروز مىشد وفا
مىكرد،و مىدانستخلافت را به چه كسى واگذار نمايد (45) » (يعنى براى امامت و خلافت امام
صادق (ع) مبارزه مىكرد و اگر پيروز مىشد امام و خليفهى واقعى را به مردم معرفى مىكرد.)
از سخنان امام عليه السلام كاملا آشكار است كه قيام زيد براى آن بود كه حكومت را از
خلفاى ستمگر اموى بگيرد و به امام بسپارد،و زيد به امامت امام باقر و امام صادق عليهما
السلام كاملا معترف بوده است.
هشتمين پيشوا،امام رضا عليه السلام به مامون فرمود:«زيد از علماء آل محمد (ص) بود،براى
خدا خشمگين شد و با دشمنان خدا پيكار كرد تا در راه خدا به شهادت رسيد،پدرم موسى بن
جعفر عليهما السلام از پدرش جعفر بن محمد (ع) براى من نقل كرد كه مىگفت:خدا عمويم
زيد را رحمت كند كه مردم را به امامت آل محمد (ص) دعوت مىكرد،و اگر به پيروزى
مىرسيد به آنچه مردم را به آن دعوت كرده بود وفا مىكرد، (يعنى حكومت را به امام واگذار
مىكرد) زيد براى قيام با من مشورت كرد،به او گفتم:اى عمو اگر راضى هستى كشته و به دار
آويخته شوى قيام كن»مامون پرسيد:آيا او ادعاى امامت نداشت؟
امام فرمود:«نه!او مردم را به امامت آل محمد (ص) دعوت مىكرد» (46)
شيخ صدوق نقل مىكند:زيد بن على (ع) فرمود:«در هر زمان يكتن از آل محمد (ص) امام و
حجتخدا خواهد بود و در اين زمان حجتخدا پسر برادرم«جعفر بن محمد»است كه هر كس
از او پيروى كند گمراه نمىشود و هر كس با او مخالفت ورزد هدايت نمىيابد» (47)
مناظرات امام صادق عليه السلام
امام صادق (ع) در سالهاى آخر حكومت امويان و اوائل حكومت عباسيان،با استفاده از
درگيرى بنى اميه و بنى عباس و مشغوليت آنان به مسائل خود،كه موجب تخفيف خفقان بود
نهضت علمى-مذهبى خود را گسترش داد،و عملا مدينه حوزهى درسى شد كه در آن هزاران
پژوهندهى مشتاق در رشتههاى گوناگون از محضر آن امام گرامى بهره مىگرفتند.شهرت
علمى امام در بلاد اسلامى چنان چشمگير و زبانزد خاص و عام بود كه از نقاط بسيار دور
سرزمينهاى اسلامى براى كسب فيض به مدينه و حوزهى درس او مىآمدند،و از درياى
بيكران علوم الهى او بهرهور مىشدند،حتى بسيارى از متفكرين غير اسلامى نيز براى
مذاكرهىعلمى با امام به خدمتش مىرسيدند،و شرح پاسخها و مناظرات امام با فرق
گوناگون و صاحبان عقايد مختلف،از جالبترين صفحات تاريخ علمى سدههاى اوليه اسلام
است.
بنظر مىرسد پاسخهاى امام،بيشتر به مناسبت زمان و موقعيت،و با توجه به طرز فكر و
ميزان درك سؤال كننده بوده است،بهمين جهتبرخى پاسخها فقط برهان جدل كننده را
باطل و ضعف گفتار او را بر ملا مىسازد،و برخى نيز براى بر انگيختن انديشمندى و تفكر در
پرسنده است،و البته در بسيارى موارد نيز پاسخها كاملا علمى و فلسفى است...
گردآورى همهى پاسخها و مناظرات امام عليه السلام به كتابى جداگانه نياز دارد،و ما در اين
مقال براى نمونه چند فراز كوتاه از پاسخهاى امام را كه سادهتر و دركش براى جوانان آسانتر
است ذكر مىكنيم،و سپس به معرفى رسالهاى كه امام صادق عليه السلام در توحيد
براى«مفضل»فرموده است مىپردازيم:
1-«ابو منصور»مىگويد يكى از دوستانم برايم نقل كرد كه با«ابن ابى العوجاء»و«عبد الله بن
مقفع» (كه هر دو از دهرى مذهبان آن زمان بودند) در مكه،در مسجد الحرام نشسته بوديم،
ابن مقفع گفت:اين مردم را مىبينيد؟-و به سوى جائى كه حاجيان طواف مىكردند اشاره
كرد-هيچيك از آنان شايستهى نام انسان نيستند،مگر آن مرد بزرگ كه نشسته است (يعنى
امام صادق عليه السلام) ،اما ديگران همگى سفله و حيوانند!ابن ابى العوجاء گفت:چرا از اين
همه فقط آن مرد را انسان مىدانى؟!
-زيرا در او چيزهايى-از دانش و فضل و بزرگى-ديدهام كه در غير او نيافتم.
-بايد ادعاى ترا در بارهى او از خود او جويا شوم،و خودم دريابم.
-از اين كار صرف نظر كن،چرا كه من بيمناكم اگر با او سخن بگويى آنچه در دست دارى تباه
سازد (يعنى ترا از عقيدهات كه به خدا و دين قائل نيستى باز گرداند) .
-نظر تو اين نيست،بلكه مىخواهى من او را نبينم تا نادرستى آنچه در بارهى او گفتى آشكار
نشود،و گفتار تو دروغ در نيايد.
-اكنون كه در بارهى من چنين مىانديشى،نزد او برو و هر چه مىتوانى دقت كن تا لغزشى
نداشته باشى و زمام اختيار را از دست نده كه دستبسته تسليم خواهى شد و آنچه را
مىخواهى بگوئى حساب كن كدام به سود و كدام به زيان توست و آنها را نشانه و علامت
گذارى كن (تا در موقع گفتگو حيران نشوى و اشتباه نكنى)ابن ابى العوجاء براى ديدار امام
رفت،و من و ابن مقفع بر جاى خويش مانديم،و چون بازگشت گفت:«اى پسر مقفع!واى بر تو،
تو گفتى او انسانى است،اما من ديدم او از جنس بشر نيست!اگر در جهان يكتن باشد كه هر
گاه بخواهد روح محض است و هر گاه بخواهد در بدن جسمانى ديده مىشود،تنها اوست!!»
ابن مقفع پرسيد:مگر چه شده است؟
گفت:به خدمت او رفتم و نشستم و چون ديگران رفتند و من و او تنها مانديم،آغاز سخن كرد
و فرمود:«اگر مطلب-دين و ايمان-چنان باشد كه اينها مىگويند (اشاره به مسلمانانى كه
طواف مىكردند) و مسلما هم چنان است كه آنان مىگويند (يعنى خدا و دين و آخرت بر
حق است) در اين صورت آنان براه سلامت رفتهاند و شما از سعادت بدور ماندهايد و در
هلاكتخواهيد بود.و اگر مطلب چنان باشد كه شما مىگوئيد، (يعنى خدائى و آخرتى در كار
نباشد) و قطعا چنان نيست كه شما مىگوئيد در اين صورت شما با مسلمانان مساوى
هستيد. (يعنى مسلمانان كه به دين معتقدند به مهلكهاى نيفتادهاند چرا كه اگر بفرض محال
خدا و آخرتى هم نباشد و چنان كه شما دهرى مذهبان مىپنداريد با مرگ همه چيز پايان
پذيرد و حساب و كتابى در كار نباشد باز مسلمانان زيانى نديدهاند و عاقبتشان مثل شما
خواهد بود)
گفتم:خدا ترا رحمت كند،مگر ما چه مىگوييم و آنان چه مىگويند،اعتقاد ما با آنان تفاوتى
ندارد و يكيست!
فرمود:چگونه سخن تو و آنان يكى است؟در حاليكه آنان به معاد و پاداش اخروى و كيفر الهى
و به خداى آسمان معتقدند و آسمان را بوجود خدا آباد مىدانند،در حاليكه شما آسمان را
ويرانهاى مىپنداريد كه كسى در آن نيست!
من اين فرصت را كه امام سخن از خدا به ميان آورد براى بيان عقايد خود غنيمتشمردم و
گفتم:
اگر چنان است كه آنان مىگويند،پس چرا خدا خود را بر آفريدگان خويش آشكار نمىسازد و
رويا روى ايشان را به پرستش خود دعوت نمىكند تا دو نفر از خلايق با هم اختلاف نداشته
باشند،چرا خود را از ايشان پنهان مىدارد و پيامبران را مىفرستد؟اگر خودش مىآمد براى
ايمان آوردن مردم مؤثرتر بود!
فرمود:«واى بر تو،چگونه كسى كه قدرتش را در وجود خودت به تو نشان داده بر تو پوشيده
مانده است؟آفريدنت در حاليكه قبلا نبودى،بزرگ شدنتبعد از كوچكيت،توان و نيرويتبعد
از ناتوانيت،و باز ناتوانيتبعد از توانائيت،بيماريتبعد از سلامتيت،و سلامتيتبعد از بيماريت،
خشنوديتبعد از خشمت و خشمتبعد از خشنوديت،اندوهتبعد از سرورت و سرورت بعد از
اندوهت،دوستيتبعد از دشمنيت و دشمنيتبعد از دوستيت،پايداريتبعد از تانى و سستيت،
و تانى و سستيتبعد از عزم و پايداريت،خواستنتبعد از بيزاريت و بيزاريتبعد از خواستنت،
تمايل و رغبتتبعد از بى ميليت و بى ميليتبعد از تمايل و رغبت،اميدت بعد از ياست و
ياستبعد از اميدت،آگاه شدن و بذهن آوردنت چيزى را كه در ذهنت نبود،و رها كردن و
فراموش نمودنت چيزى را كه در ذهن داشتى...»
و همچنين آثار قدرت و خلقتخدا را كه در وجود من است و نمىتوانم انكار كنم متصلا بر
من مىشمرد چنانكهگمان كردم هم اكنون خدا ميان من و او آشكار مىگردد. (48)
2-عبد الله ديصانى كه به خدا اعتقاد نداشتبه خانهى امام صادق عليه السلام رفت،اجازه
خواست و داخل شد و نشست و عرض كرد:اى جعفر بن محمد!مرا به معبودم دلالت كن.
امام فرمود:نامت چيست؟
ديصانى هيچ نگفت و برخاست و بيرون آمد!دوستانش چون از جريان آگاه شدند گفتند:چرا
نام خود را نگفتى؟
گفت:اگر مىگفتم نامم«عبد الله»استبى ترديد مىگفت اين كيست كه تو عبد و بندهى اويى؟
گفتند:باز گرد و از او بخواه ترا به خدا دلالت كند و از نامتسؤال نكند.
ديصانى بازگشت و به امام عرض كرد:مرا به معبودم دلالت كن و از نامم نيز نپرس!
امام فرمود:بنشين!
فرزند كوچك امام تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مىكرد،امام تخم مرغ را از او
گرفت،و فرمود:اى ديصانى!اين حصارى سربسته است كه پوستى محكم دارد،و در زير پوست
محكم باز پوستهاى نازك است،و درون پوستهى نازك،طلائى محلول و نقرهاى مذاب است كه
هيچيك با ديگرى مخلوط نمىشود،و بر همين حالتباقى است نه چيزى كه سلامتبخش
است از درونش بيرون مىآيدكه خبر از سلامتش بدهد و نه چيزى كه فاسد كنندهى آن باشد
به درونش راه دارد كه ما را از فساد درونش آگاه سازد،هيچ معلوم نيستبراى آفرينش جنس
نر يا ماده است،و در اين حالتشكافته مىشود و رنگهاى طاوسى از آن بيرون مىآيد،آيا براى
آن (با اين همه شگفتى) هيچ مدبر و خالقى قائل نيستى؟
ديصانى به فكر فرو رفت و مدتى ساكت ماند،و سر انجام سر برداشت و گفت:گواهى مىدهم
كه خدائى جز الله نيست كه يكتاست و شريكى ندارد،و گواهى مىدهم كه محمد بنده و
فرستادهى اوست،و گواهى مىدهم كه شما امام و حجتبر خلايق هستيد،و من از گذشتهى
خويش پشيمان و تائبم. (49)
3-هشام مىگويد:زنديقى از امام صادق عليه السلام ضمن سئوالات خود پرسيد:خدا چيست؟
امام فرمود:او«شيئى»استبر خلاف همهى اشياء،و منظورم از اين كلام اثبات معناى اين
سخن است و اينكه او«شيئى»استبحقيقت«شيئى و چيزى بودن» (حقيقتا چيزى است كه
وجود دارد) جز آنكه نه جسمى دارد و نه شكلى و نه دريافته مىشود و نه لمس مىگردد و نه با
حواس پنجگانه درك مىشود و نه خيال و اوهام او را درك مىكند و نه هلاكت و نابودى در او
راه دارد كه نقصانى در او بوجود آورد و نه گذشت زمان در او تغييرى ايجاد مىكند.-آيا
مىگويى او شنوا و بيناست؟
-او شنوا و بيناست،شنوا بدون عضوى براى شنودن و بينا بدون وسيلهاى جهت ديدن،بلكه او
به نفس خويش مىشنود و به نفس خويش مىبيند،و سخن من چنين نيست كه وقتى
مىگويم«به نفس خود مىبيند و به نفس خود مىشنود»چنان باشد كه او چيزى است و نفس
او چيز ديگرى،بلكه اين عبارت را براى تفهيم و تفاهم بكار مىبرم،بنابر اين مىگويم او با«كل
وجود خود»شنواست،و باز نه به اين معنا كه وقتى مىگويم«كل او»يعنى وجود او بعض و جزء
داشته باشد،و لكن مىخواهم مطلب را به تو بفهمانم،و منظورم جز اين نيست كه او شنوا و
بينا و دانا و آگاه استبدون هيچ اختلافى در ذات و بدون هيچ اختلافى در معنا.
-پس او چيست؟
-او«رب»و«معبود»است،او«الله»است،و باز مراد من از«رب»و«الله»حروف«ا ل ه»و«ر»و«ب»نيست،
بلكه منظور من آن معنا و وجودى است كه خالق همهى اشياء است و سازندهى آنهاست و
منظورم از بكار بردن اين حروف همان معناست كه به«الله»و«رحمن»و«رحيم»و«عزيز»و
اسمهاى ديگر ناميده مىشود،و او خداى معبود است كه عزيز و جليل باد.
-ولى ما هيچ چيزى كه بفكر آيد نمىيابيم مگر آنكه مخلوق است!
-اگر چنين باشد تكليف توحيد از ما برداشته مىشودزيرا در مورد چيزى كه اصلا به فكر
نيايد تكليفى نداريم و لكن ما مىگوييم هر چه از طريق حواس به فكر ما راه يابد و محدود به
حواس گردد و شكلى در حواس ما داشته باشد كه بتوان همانندى براى آن تصور نمود.آن
مخلوق است،بنابر اين در اثبات خالق اشياء بايد خدا را از دو جهت ناسزاوار او بيرون بدانيم،
يكى«نفى»كه نفى او موجب ابطال و انكار اوست،و ديگرى«تشبيه»چرا كه شباهت داشتن از
صفات مخلوقات است كه آشكار است از اجزائى تركيب و تاليف يافتهاند،پس از اثبات صانع و
خداى متعال ناگزيريم به خاطر آنكه مخلوقات نيازمند اويند،و همه مصنوعند و صانع آنان
غير از خودشان است و مثل آنان نيست،چرا كه مثل ايشان شبيه به ايشان خواهد بود در
تركيب و تاليفى كه در آنان آشكار است و نيز شبيه به ايشان خواهد بود در اينكه قبلا نبودند و
بعدا بوجود آمدند،و از خردى به بزرگى و از سياهى به سپيدى و از نيرومندى به ناتوانى
منتقل مىشوند،و در احوال ديگرى كه در مخلوقات موجود است و حاجتى نيست ما آنرا
بيشتر بيان كنيم.
-وقتى خدا را اثبات كنى در واقع براى او حد قائل شدهاى!
-نه هرگز براى او حدى قائل نشدهام،بلكه فقط بودن او را اثبات مىكنم و بين نفى و اثبات
هيچ مرتبهاى نيست.
-آيا او هستى دارد؟
-آرى،هيچ چيزى جز به هستى كه دارد اثبات نمىشود.-آيا او كيفيت و چگونگى هم دارد؟
-نه.زيرا كيفيت و چگونگى از جهت صفت است.و بواسطهاى احاطه بر چيزى مىتوان كيفيت
و چگونگى او را بيان كرد،ولى در اثبات خداى متعال بايد از دو جهت«تعطيل» (نفى كردن و
هيچ انگاشتن او) و«تشبيه» (او را چون ديگر اشياء پنداشتن) بيرون رفت،زيرا هر كس او را
نفى كند انكار او كرده و پروردگارى او را كنار گذاشته و بر بطلان او قائل شده است،و هر كس
او را تشبيه به غير او نمايد،او را به صفت مخلوقات و مصنوعات كه سزاوار پروردگارى و خدائى
نيستند اثبات كرده است،پس بايد گفتبراى او كيفيتى است كه جز او سزاوار آن نيست،و غير
او در آن شركت ندارد و هيچكس بر آن احاطهاى ندارد و هيچكس جز او نمىداند كه چگونه
است.
-آيا او به وجود خود با اشياء مباشرت دارد و كارى را انجام مىدهد؟
-او برتر از آنست كه به وجود خود با اشياء مباشرت داشته كارى انجام دهد،چرا كه اين صفت
مخلوق است كه با وجود خود با اشياء تماس و مباشرت دارند (و كارهايشان بابدن و اعضاء
انجام مىشود) و خداى متعال اراده و مشيتش نافذ در همه چيز است،و هر چه بخواهد (با
اراده) انجام مىدهد. (50)