پيشواى ششم حضرت امام جعفر صادق(ع)

بسم الله الرحمن الرحيم

پيشگفتار

تاريخ پر بار تشيع كه تاريخ پر حادثه‏ى اسلام واقعى است،در هر برگ خود نمايشگر چهره‏يى راستين از انسانهايى است كه هر يك در زمان خود كشتى نجات جامعه و چراغ راه گمراهان بودند.

اسلام اصيل و بى‏انحراف،از دره‏ى هولناك سقيفه تا دشتهاى سرسبز انقلاب اسلامى ايران، هماره در چهره‏ى اين بزرگمردان تجلى داشته است،و درخت‏بلند دانش و فضيلت اين بزرگواران،سايه سار آسودگى رهروانى بود كه به حقيقت عشق مى‏ورزيدند،و اسلام خدا و محمد (ص) را بى شائبه‏ى دستبرد طاغوتان و ستمگران مى‏جستند.

در آفاق اسلام شيعى،درخشش عشق و پيروى سلسله‏اى چشمگير است كه با ستارگانى چون سلمان و ابو ذر آغاز مى‏شود،و به آزادگانى چون ميرزاى شيرازى و امام خمينى‏منتهى مى‏گردد،و كيست كه نداند اين چشمه ساران هماره زلال عقيده و عمل،امواجى از درياى وحى و نبوتند،و اين سرفرازان دشتهاى ايثار و اميد،شاخه‏هايى از درختان باغ امامت و عصمتند؟

امامت‏خاندان پاك پيامبر،كه تداوم راه رسول را با خون خويش پاس مى‏داشتند،و بر شانه‏هاى تواناى خود خورشيد قرآن و توحيد را حمل مى‏كردند،برترين عامل نجات اسلام و حراست آن از دستبرد حراميان تاريخ بوده است،و كسى جز آنكه كور باشد،يا چشم خويش را انكار كند نمى‏تواند اين حقيقت درشت درخشان را بر پيشانى زخمگين اسلام محمد (ص) ناديده بگيرد كه هر سنگ از فلاخن دشمنان اسلام و متوليان كفر جاهلى،به هر گونه و هر شكل بسوى اسلام نشانه رفته است،يا بر سينه‏ى امامان شيعه فرود آمده است،يا بر سر پيروان راستين آنان...

آرى،قامت رساى پيشوايان سترگ ما،سپر هر سنگ و هر بلا مى‏بود تا اسلام ناشكسته بماند، و راهيان واديهاى دور قرون هماره بر سر چشمه‏ى زلال اسلام راستين،بى كدورت خاشاك كفر و ستم ره برند،و ديديم كه شايستگان اين طريق بدان سر چشمه ره بردند،و با آنكه دشمن از هيچ جنايتى فرو گذار نمى‏كرد آن سر چشمه‏ى روشن براى صاحبدلان روشن بين هرگز انباشته از خاك و پوشيده به خاشاك نماند...

مولاى مكرم ما،ششمين خورشيد آسمان امامت،به‏مقتضاى وقت و موقعيت از درخشنده‏ترين اين سلاله شد،و تابش علومش اسلام را چنان در نور احياء كرد كه پيشتر درخشش شرف و شجاعت‏حسينى،اسلام را در خون تعميد داد...

ما جعفرى مذهبيم،و به اين نسبت افتخار مى‏كنيم،چرا كه اگر اسلام،اسلام محمد (ص) است،پيام آنرا در خون حسين (ع) و بيان آنرا در آموزش جعفر صادق (ع) بايد ديد،و اگر اسلام،اسلام سردمداران زور و توطئه عليه خاندان رسالت است،ما افتخار مى‏كنيم كه مسلمان نباشيم.

مولاى مكرم ما،صادق آل محمد (ص) ،بر ايمان و عقيده‏ى ما همان حق را دارد كه جهاد على (ع) ،كه صلح حسن (ع) ،كه خون حسين (ع) ،كه اشك زهرا و زينب (ع) ،و اگر اسلام همان است كه زهرا بر آن مى‏گريست پس مذهب ما بايد جعفرى باشد،و اگر اسلام چيزى است كه بر كرسى غصب نشاندند و زهرا (ع) را با آن بخشم آوردند پس ما اعتراف مى‏كنيم كه هرگز مسلمان نبوده‏ايم،و خدا را بگواهى مى‏گيريم كه هرگز به چنين اسلامى سر فرود نخواهيم آورد!زيرا اسلامى كه خاندان پيامبرش از آن بر كنار باشند،و تجليگاهش كرسى غاصبان و دربار خليفگان،و متوليانش معاويه‏ها و يزيدها و هارونها و متوكلها باشند،هرگز اسلام جعفر صادق (ع) نيست،پس اسلام ما نيز نخواهد بود...

امام بزرگوار جعفر بن محمد (ص) با نهضت علمى خود افق‏معارف اسلام را چنان گسترش داد كه ديگر توطئه‏هاى دربار خليفگان نتواند جلوى فوران انوار معرفت را سد كند،و مى‏بينيم كه يك نسل بعد هنگامى كه هشتمين پيشوا و امام على بن موسى عليهما السلام به نيشابور وارد مى‏شود،هزاران هزار جان مشتاق با تمام وجود سرا پا گوشند تا سخنى از پيشواى اسلام بنيوشند،و اگر اين توفيق را مقايسه كنيم با زمانى كه امام بزرگوار زين العابدين (ع) همراه اسراى خاندان نبوت به شام وارد مى‏شد،و شاميان به تبليغ دربار خلافت آنان را بيگانگانى مى‏پنداشتند كه عليه اسلام قيام كرده‏اند!و بعد مكانى نيشابور و دمشق را نيز در نظر بگيريم.در مى‏يابيم كه نهضت علمى امام صادق عليه السلام تا كجا پيشرفته و تا چه حد مؤثر بوده است.

سفره‏ى گسترده‏ى فيض امام چنان همه‏گير و عام بود كه نه تنها پيروان كه حتى مخالفان نيز از آن بهره‏ور شدند،و همه مى‏دانيم كه اولين امام فقه اهل تسنن‏«ابو حنيفه‏»افتخار آن را دارد كه در مكتب پر بار امام صادق عليه السلام دو سال آموزش ديده است،و خود اين دو سال را ريشه‏ى آگاهيهاى فقهى خود مى‏شمارد و معترف است كه:«لو لا السنتان لهلك النعمان (1) »اگر آن دو سال نمى‏بود نعمان (ابو حنيفه) هلاك بود.

در مكتب صادق آل محمد (ص) مردان نام آورى در علوم‏گوناگون تربيت‏شدند كه هر يك در تاريخ معارف اسلامى چهره‏يى درخشان بشمار مى‏روند:زراره و محمد بن مسلم در فقه،هشام و مؤمن الطاق در فلسفه و كلام،مفضل و صفوان در معارف و عرفان،جابر بن حيان در رياضى و علوم تجربى...و بسيارى مردان افتخار آفرين ديگر كه هر يك از پايه گذاران علوم و فنون اسلامى بشمار مى‏روند.

فيضان علوم خدائى امام صادق عليه السلام چنان خيره كننده و چشمگير است كه پس از 13 قرن دانشمندان اروپا به تفكر و تعمق در تعليمات علمى او پرداخته‏اند،و كتابها نگاشته‏اند و اينها همه از نظر ما گوشه‏يى از فضايل امام است چرا كه هيچ خردمند نمى‏تواند با ستايش فيضى كه برگى از نور آفتاب مى‏برد مدعى شود آفتاب را توصيف كرده است:

مادح خورشيد مداح خود است كه دو چشمم روشن و نامرمد است

در اين جزوه كه پيش روى شماست ما نخواسته‏ايم تمام ابعاد زندگى پر بركت امام صادق عليه السلام را چنانكه شايسته‏ى آن گرامى است‏بررسى كنيم،زيرا چنين كارى در توان ما نيست،ما فقط ترسيم‏گر برخى خطوط تابناك زندگانى آن امام بزرگواريم،و اميد است‏با همه‏ى كوتاهيها براى برادران و خواهران مسلمان بويژه جوانان برومند،جالب و سودمند باشد.و من الله التوفيق.

مؤسسه اصول دين

مرورى كوتاه در احوال امام ششم عليه السلام

نامش‏«جعفر»و كنيه‏اش‏«ابو عبد الله‏»و لقبش‏«صادق‏»،پدر گراميش امام محمد باقر عليه السلام پنجمين امام و پيشواى شيعيان است.

در هفدهم ربيع الاول سال هشتاد و سه هجرى قمرى (2) در مدينه به دنيا آمد،بانوى گرامى‏«ام فروه‏»مادر اوست،امام خود در باره‏ى مادرش فرموده است:«مادرم از بانوان پرهيزكار و با ايمان و نيكوكار بود (3) »

مدت زندگيش شصت و پنجسال،و امامتش سى و چهار سال،از صد و چهارده هجرى تا صد و چهل و هشت‏بود،و زمامداران عصر امامت او:«هشام بن عبد الملك‏»،«وليد بن يزيد بن عبد الملك‏»،«يزيد بن وليد»،«ابراهيم بن وليد»و«مروان حمار»از بنى اميه،و«سفاح‏»و«منصور دوانيقى‏»از بنى عباس بودند. (4)

فرزندانش:«امام كاظم عليه السلام‏»،«اسماعيل‏»،«عبد الله‏»،«محمد ديباج‏»،«اسحاق‏»،«على عريضى‏»،«عباس‏»،«ام فروه‏»،و«اسماء»و«فاطمه‏»هفت پسر و سه دختر است (5) .

اخلاق امام

امامان پاك ما هر يك در زمان خود نمونه‏ى اخلاق و عمل اسلامى بودند،و همچنان كه خود به پيروان مى‏فرمودند«كونوا دعاة الناس بغير السنتكم‏» (6) ،سراسر زندگيشان درسهاى روشنى از روشهاى اصيل اسلام در همه‏ى ابعاد زندگى مى‏بود،هيچكس از آنان به دستورات اسلام پاى بندتر نبود،و بر هيچ‏«معروفى‏»امر نمى‏كردند جز آنكه خود بيشتر و پيشتر از ديگران به آن مقيد بودند و عمل مى‏كردند و از هيچ‏«منكرى‏»نهى نمى‏نمودند جز آنكه خود هميشه از آن اجتناب داشتند.بدين گونه بود كه پرورش يافتگان مكتب آنان از هر گوشه‏ى زندگى آن بزرگواران درس ايمان و عمل مى‏گرفتند،و با پيروى از روش آنان مسلمانان راستين و برومندى مى‏شدند كه خود در هر عصرى نمونه و آموزگار ديگران بودند.

اينك فرازهايى از اخلاق و رفتار امام ششم را مرور كنيم.

امام كار مى‏كند:

1-«عبد الاعلى‏»مى‏گويد:روز گرمى از تابستان،امام صادق عليه السلام را در راهى از راههاى مدينه ديدم كه براى كارى مى‏رفت،عرض كردم:فدايت‏شوم با قربى كه نزد خدا و قرابتى كه با پيامبر داريد چگونه در اين هواى گرم خود را به زحمت انداخته‏ايد؟فرمود:براى كسب روزى بيرون آمده‏ام تا از امثال تو بى نياز باشم (7) .

2-«ابى عمرو شيبانى‏»مى‏گويد:امام صادق عليه السلام را ديدم كه لباس خشنى بر تن داشت و با بيل در باغ كار مى‏كرد،و عرق از او مى‏ريخت.

گفتم:فدايت‏شوم بيل را به من دهيد،بگذاريد من بجاى شما كار كنم.

فرمود:دوست دارم براى معيشت رنج گرماى آفتاب را تحمل كنم (8) .

تجارت با سود عادلانه:

3-امام صادق عليه السلام،«مصادف‏»يكى از ياران خود را براى تجارت به مصر فرستاد و هزار دينار به او داد.مصادف با آن پول كالايى خريد و با بازرگانان ديگر به سوى مصر رفت،نزديك مقصد با كاروانى كه از مصر باز مى‏گشت روبرو شدند،و از آنان وضعيت كالاى خود را كه از نيازمنديهاى عمومى بود،از نظر بازار مصر پرسيدند،كاروانيان گفتند:كالاى شما در مصر ناياب است.

(مصادف و ديگر بازرگانانى كه به مصر مى‏رفتند چون از نياز مردم مصر آگاه شدند) ،هم پيمان گشتند كه كالاى خودرا با سودى كمتر از صد در صد نفروشند،و همين كار را هم كردند،و نتيجه آن شد كه‏«مصادف‏»هزار دينار سود برد.

به مدينه بازگشتند و مصادف دو كيسه كه هر يك حاوى هزار دينار بود به امام صادق تسليم كرد و گفت‏يكى از اين دو اصل پول شما و ديگرى سود تجارت است.

امام فرمود:اين سود سرشارى است،چگونه آن را بدست آوردى؟

مصادف جريان نايابى كالا و هم پيمان شدن بازرگانان را شرح داد.

امام فرمود:سبحان الله،به زيان گروهى از مسلمانان هم پيمان مى‏شويد كه كالايتان را با سودى كمتر از صد در صد نفروشيد؟!

آنگاه يكى از دو كيسه را به عنوان اصل سرمايه كه پرداخته بود برداشت و ديگرى را نپذيرفت، و فرمود:«من به اين سود-كه با بى انصافى بدست آمده-نياز ندارم،اى مصادف بدست آوردن مال از راه حلال بسيار دشوار است‏». (9)

بودجه براى حل اختلاف:

4-مردى با يكى از بستگان خود بر سر ميراثى اختلاف داشت،كارشان به دعوا و جدال كشيد، مفضل-يكى از ياران امام صادق (ع) -از آنجا مى‏گذشت،متوجه درگيرى‏شد و آندو را به خانه‏ى خود برد و با چهار صد درهم ميان آندو مصالحه برقرار كرد،و درهمها را هم خودش پرداخت و اختلاف حل شد،آنگاه مفضل به آنان گفت:بدانيد پولى كه براى حل اختلافتان پرداختم از آن خودم نبود و از اموال امام صادق عليه السلام بود،آن حضرت به من فرمان داده است هر جا دو تن از شيعيان اختلاف و نزاعى داشتند از مال آن بزرگوار آنان را صلح دهم (10) .

امام و سفره‏ى شراب:

5-«هارون ابن جهم‏»مى‏گويد:در حيره (11) بوديم،يكى از افسران ارتش بمناسبتى گروهى و از جمله امام صادق عليه السلام را به منزل دعوت كرد،غذا آوردند،يكى از مدعوين آب خواست، به جاى آب قدحى شراب آورند،امام برخاست و فرمود:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده است از رحمت الهى بدور و ملعون است كسى كه بر سفره‏يى كه در آن شراب مى‏آشامند بنشيند (12) .

منع شرابخوار:

6-«بدستور منصور صندوق بيت المال را باز كرده بودند،و به هر كس از آن چيزى مى‏دادند، «شقرانى‏»يكى ازكسانى بود كه براى دريافت‏سهمى از بيت المال آمده بود،ولى چون كسى او را نمى‏شناخت وسيله‏اى پيدا نمى‏كرد تا سهمى براى خود بگيرد.شقرانى را به اعتبار اينكه يكى از اجدادش برده بوده و رسول خدا او را آزاد كرده بود و قهرا شقرانى هم آزادى را از او به ارث مى‏برد«مولى رسول الله‏»مى‏گفتند،يعنى آزاد شده رسول خدا.و اين به نوبه خود افتخار و انتسابى براى شقرانى محسوب مى‏شد و از اين نظر خود را وابسته به خاندان رسالت مى‏دانست.

در اين بين كه چشمهاى شقرانى نگران آشنا و وسيله‏اى بود تا سهمى براى خودش از بيت المال بگيرد امام صادق (ع) را ديد،رفت جلو و حاجت‏خويش را گفت.امام رفت و طولى نكشيد كه سهمى براى شقرانى گرفته و با خود آورد.همينكه آن را به دست‏شقرانى داد با لحنى ملاطفت آميز اين جمله را به وى گفت:«كار خوب از هر كسى خوب است ولى از تو به واسطه انتسابى كه با ما دارى و تو را وابسته به خاندان رسالت مى‏دانند خوبتر و زيباتر است.و كار بد از هر كس بد است ولى از تو به خاطر همين انتساب زشت‏تر و قبيح‏تر است.»امام صادق اين جمله را فرمود و گذشت.

شقرانى با شنيدن اين جمله دانست كه امام از سر او يعنى شرابخوارى او آگاه است و از اينكه امام با اينكه مى‏دانست او شرابخوار است‏به او محبت كرد و در ضمن محبت او را متوجه عيبش نمود خيلى پيش وجدان خويش شرمسار گشت‏». (13)

شرط آزاد كردن برده:

7-«ابراهيم بن بلاد»مى‏گويد سند آزادى يكى از غلامان را كه امام صادق آزاد كرده بود خواندم،چنين نوشته بود:

«جعفر بن محمد اين غلام را براى خشنودى و رضاى خداى متعال آزاد كرده است،و از او هيچ سپاس و پاداشى نمى‏خواهد به شرط آنكه نماز بخواند،زكات بدهد،حج‏بجاى آورد،ماه رمضان روزه بگيرد،دوستان خدا را دوست‏بدارد و از دشمنان خدا بيزارى جويد».و سه نفر سند را گواهى كرده بودند. (14)

در برابر فقير خدا شناس و شاكر:

8-«مسمع بن عبد الملك‏»مى‏گويد:در«منى‏»نزد امام صادق عليه السلام مشغول خوردن انگور بوديم،سائلى آمد و از امام در خواست كمك كرد،امام خوشه‏ى انگورى به او داد،او نپذيرفت و گفت:اگر پول هست‏بدهيد.امام فرمود:خدا برايت‏برساند.

سائل رفت و برگشت،همان خوشه‏ى انگور را خواست،امام فرمود:خدا برايت‏برساند.و چيزى به او نداد.سائل ديگرى آمد،امام سه حبه انگور به او داد،او گرفت و گفت:سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است و مرا روزى عطا كرد.

امام هر دو دست را پر از انگور كرد و به او داد،سائل گرفت و گفت:سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است.

امام فرمود:بايست،و از غلام خود سؤال كرد چقدر پول همراه دارى؟گويا بيست درهم داشت، آنها را نيز به سائل داد،سائل گفت:سپاس خداى را،خداوندا اين نعمت از توست،تو يكتائى و شريكى براى تو نيست.

امام فرمود:بمان.و پيراهنى كه در بر داشت در آورد و به او داد و فرمود بپوش.

سائل پوشيد و گفت:سپاس خداى را كه به من لباس داد و مرا پوشانيد،و به امام رو كرد و گفت:خدا به تو جزاى خير دهد.

«مسمع‏»مى‏گويد:بنظر مى‏آمد كه اگر اين بار هم امام را دعا نمى‏كرد و فقط به شكر و سپاس خدا مى‏پرداخت امام باز به او چيزى مى‏داد و همچنان ادامه پيدا مى‏كرد. (15)

عبادت امام:

9-«مالك بن انس‏»مى‏گويد:«جعفر بن محمد»همواره يا روزه مى‏داشت‏يا نماز مى‏خواند و يا به ذكر خدامشغول بود،و از بزرگان عباد و زهاد محسوب مى‏شد.بسيار حديث مى‏گفت،خوش مجلس و پر فائده بود،وقتى مى‏گفت:«قال رسول الله صلى الله عليه و آله‏»،رنگش تغيير مى‏كرد...سالى در سفر حج‏با او همراه بودم،هنگام محرم شدن حالتش دگرگون شد چنانكه نمى‏توانست‏«لبيك‏»بگويد،و از بى تابى نزديك بود از مركب فرو افتد،گفتم:اى پسر پيامبر، لبيك بگو و ناچار بايد بگوئى.

فرمود:چگونه بگويم‏«لبيك اللهم لبيك‏»در حاليكه بيمناكم خداوند در پاسخم بفرمايد«لا لبيك و لا سعديك‏» (16)

تسليم و رضا در برابر خدا:

10-«قتيبه‏»از ياران امام صادق (ع) مى‏گويد:براى عيادت از فرزند بيمار امام به منزل امام صادق رفته بودم،امام را جلوى منزل ديدار كردم كه افسرده و محزون بود،حال كودك را جويا شدم،فرمود:«به خدا سوگند او رفتنى است‏»آنگاه داخل منزل شد و پس از مدتى بيرون آمد در حاليكه اندوهش تسكين يافته بود،من اميدوار و خوشحال شدم و گمان كردم بيمار بهبود يافته است،بار ديگر از حال كودك پرسيدم.فرمود:«از دنيا رفت‏»با شگفتى گفتم:فدايت‏شوم هنگاميكه زنده بود غمگين و افسرده بوديد و اينك كه فوت كرده است اندوهگين نيستيد؟

فرمود:ما خاندانى هستيم كه پيش از مصيبت اظهار نگرانى مى‏كنيم ولى چون قضاى الهى وقوع يابد راضى به رضاى خدا و تسليم امر اوييم (17)

حلم و بردبارى:

11-«حفص بن ابى عايشه‏»مى‏گويد:امام صادق خدمتكار خود را براى انجام كارى فرستاد، خدمتكار دير كرد،امام خود بدنبال او رفت،و او را ديد كه در گوشه‏يى خفته و بخواب سنگينى فرو رفته است،امام بر بالين او نشست و بملايمت او را باد زد چون بيدار شد امام فرمود:به خدا سوگند براى تو نيست كه هم روز و هم شب بخوابى،شب براى تو و روز براى ما. (18)

كمك به نيازمندان:

12-«معلى بن خنيس‏»مى‏گويد:شبى بارانى،امام صادق عليه السلام به طرف‏«ظله بنى ساعده‏» (19) مى‏رفت،او را تعقيب كردم،در بين راه چيزى از محموله‏ى امام به زمين افتاد،گفت: «بسم الله.خدايا آنچه به زمين افتاد به ما برگردان‏».پيش رفتم و سلام كردم.فرمود:معلى تو هستى؟پاسخ دادم:آرى فدايت‏شوم.

فرمود:با دست جستجو كن هر چه يافتى به من بده.

جستجو كردم.چند نان يافتم و به امام دادم،و كيسه‏اى پر از نان نزد او بود كه بسيار سنگين مى‏نمود،عرض كردم:فدايت‏شوم اجازه دهيد من كيسه را بياورم.

فرمود:نه!من خود به اين كار سزاوارترم،ولى با من بيا.

با امام همراه شدم،و به ظله بنى ساعده رسيديم،گروهى از بينوايان خوابيده بودند،امام زير لباس هر كدام،يك يا دو نان گذاشت،و هيچكس را فرو گذار نكرد.آنگاه باز گشتيم،عرض كردم:فدايت‏شوم آنان از شيعيان شما بودند؟

فرمود:اگر از شيعيان ما بودند به آنان بيش از اين كمك مى‏كرديم. (20)

13-«هشام بن سالم‏»مى‏گويد:روش امام صادق عليه السلام اين بود كه شبها كيسه‏اى نان و گوشت و پول به دوش مى‏كشيد و براى نيازمندان مدينه مى‏برد و ميان آنان تقسيم مى‏كرد و آنان او را نمى‏شناختند،چون امام رحلت كرد و آن كمك قطع شد دريافتند كه آن بزرگوار بوده است. (21)

امام صادق عليه السلام و زمامداران

امام در سال 83 هجرى،در زمان حكومت پنجمين خليفه‏ى ستمگر اموى‏«عبد الملك بن مروان‏»به دنيا آمد،و در سال 114 زمان حكومت‏«هشام بن عبد الملك‏»،پس از شهادت پدر گراميش حضرت امام باقر عليه السلام،در سن 31 سالگى به امامت رسيد.

اسامى خلفاى اموى كه از تولد امام تا سال 132 هجرى (سال انقراض بنى اميه) با امام صادق عليه السلام معاصر بودند،و مدت حكومتشان به شرح زير است:

«عبد الملك بن مروان‏»از سال 65 تا 86 حكومت كرد و سه سال آخر حكومتش همزمان با تولد تا سه سالگى امام صادق بود.

«وليد بن عبد الملك‏»نه سال و هشت ماه.

«سليمان بن عبد الملك‏»سه سال و سه ماه.

«عمر بن عبد العزيز»دو سال و پنج ماه.

«يزيد بن عبد الملك‏»چهار سال و يك ماه.

«هشام بن عبد الملك‏»بيست‏سال كه حدود دوازده سال آنرا معاصر با زمان امامت امام صادق عليه السلام بود.

«وليد بن يزيد بن عبد الملك‏»يك سال.

«يزيد بن وليد»شش ماه.

«ابراهيم بن وليد»دو ماه يا چهار ماه.

«مروان حمار»پنج‏سال و چند ماه كه با شكست او از بنى عباس و كشته شدنش در ماه ذيحجه‏ى سال 132 هجرى دولت‏بنى اميه منقرض شد. (22)

بى گمان نزديك به يك قرن حكومت امويان كه از سياهترين ادوار تاريخ اسلام است،اسلام و امت اسلامى بازيچه اغراض بنى اميه بودند و آنان هيچ ارزشى براى مردم قائل نبودند.تمامى مسلمانان و بويژه پيروان خاندان نبوت در حكومت‏بنى اميه در سختى و خفقان بسر مى‏بردند، «عبد الملك‏»يكى از حكام اموى در خطبه‏اى خطاب به مردم گفت:«هر كس مرا به تقوى و پرهيزگارى دعوت كند گردنش را مى‏زنم!» (23) و«وليد»فرزند عبد الملك پس از رسيدن به حكومت در اولين سخنرانى خود گفت:«هر كس در برابر ما گردنكشى كند او را مى‏كشيم و هر كس سكوت كند،درد سكوت او را خواهد كشت!» (24)

بنى اميه مشتى زنديق از خدا بى خبر بودند كه از همان آغاز پيدايش اسلام،با دين و پيامبر (ص) دشمنى آشتى ناپذيرى داشتند،حوادث بعدى و جنگهاى بدر و احد باعث‏شد كه بنى اميه كينه‏يى بى تسكين از پيامبر و امير مؤمنان به دل گرفتند و بعدها هر وقت فرصتى يافتند به كين جوئى و انتقام دست‏يازيدند،و براى نابودى اسلام ودشمنى با پيامبر و خاندان پيامبر (ص) از هيچ حيله و نيرنگ و جنايتى فروگذار نكردند...

از سال چهلم هجرت،پس از شهادت امير مؤمنان و بقدرت رسيدن معاويه،دنياى اسلام عملا به دست‏بنى اميه قبضه شد،و شديدترين فشارها بر شيعيان آغاز گشت،ناسزا گفتن به امير مؤمنان على عليه السلام در سر لوحه‏ى برنامه‏هاى بنى اميه بود.قتل عام كربلا و شهادت سرور شهيدان حسين عليه السلام،اوج جنايات بنى اميه محسوب مى‏شود،و پيش از فاجعه‏ى كربلا و بعد از آن نيز بنى اميه بسيارى از بزرگان شيعه و علويين را به جرم جانبدارى از اهل بيت (ع) كشتند و بسيارى ديگر را سالها در سياهچالهاى مخوف در بدترين شرايط زندانى كردند،«زيد»فرزند امام چهارم عليه السلام در زمان هشام بن عبد الملك بشهادت رسيد،پيكر زيد را پس از شهادت به دستور هشام بدار آويختند،و چند سال بعد پائين آوردند و سوزاندند.. .

حادثه‏ى كربلا و روشنگرى و مبارزات منفى ائمه (ع) پس از آن فاجعه،در ايجاد تنفر از حكومت‏بنى اميه نقش مؤثرى داشت،و بالاخره شهادت زيد موجب شد كه مردم از بى دينى و ستم و خودكامگى بنى اميه بستوه آمدند،و سر انجام در سال 132 هجرى بساط حكومت ننگين امويان بر چيده شد و بنى عباس با استفاده از موقعيت‏با قيافه‏ى حق بجانبى زمام امور را بدست گرفتند.امام صادق عليه السلام،همچون ساير ائمه‏ى گرامى ما،در تمام مدت زندگى و از جمله سالهايى كه امويان حكومت مى‏كردند،پنهان و آشكار به مبارزه با ستمگران اشتغال داشت،و تا جائيكه محدوديتها و مراقبتهاى بنى اميه فرصت مى‏داد،به روشنگرى مى‏پرداخت و ياران حق و دين را هدايت مى‏كرد و اسلام راستين را عرضه مى‏داشت.

در حكومت هشام بن عبد الملك،يكبار كه امام صادق عليه السلام به همراه پدر گراميش در مراسم حج‏شركت كرده بود،در اجتماع عظيم حاجيان خطابه‏اى ايراد كرد و ضمن آن در مورد رهبرى و امامت‏خاندان پيامبر (ص) فرمود:«سپاس خداى را كه محمد (ص) را به راستى فرستاد،و ما را به او گرامى ساخت،ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا (در زمين) هستيم،رستگار كسى است كه پيرو ما باشد و شور بخت آنكه با ما دشمنى ورزد» (25)

گفتار امام را به هشام گزارش كردند،و هشام پس از مراسم حج و بازگشت زائران به حاكم خود در مدينه دستور داد امام باقر و امام صادق عليهم السلام را به دمشق بفرستد،و آندو گرامى به دمشق رفتند و برخوردهائى با هشام داشتند...

از بارزترين خدمات امام باقر و امام صادق عليهما السلام در آن ادوار سياه،نهضت علمى آندو گرامى براى احياء و حفظ معارف اسلام و پرورش عالمان و فقهاء متعهد و مسئولى بود كه بتوانند در اقصى نقاط سرزمين اسلامى دين و قرآن رابى‏انحراف و دستبرد دربار خلافت نشر دهند،و احكام دين را بر پا دارند،و از كجرويهاى عقيدتى جلوگيرى نمايند و خط اصلى اسلام را پاسدارى كنند.و اين مبارزه از جهاتى دشوارتر از گونه‏هاى ديگر مبارزات مى‏بود،و توفيق آندو بزرگوار در اين كار از مهمترين عواملى است كه مى‏بينيم با يك قرن حكومت‏سياه و ضد اسلامى بنى اميه،پايگاههاى اصلى ديانت ويران نشد،در حاليكه امويان بسيار كوشيدند امت اسلامى را به جاهليت‏باز گردانند،و در ظاهر نيز براى اين مقصود پيشرفتهايى كردند،ولى كوشش امامان پاك ما و بويژه ظرافت عمل آنان در تربيت‏شاگردان و پراكندن رگه‏هايى از آگاهى و شناخت اسلامى در ميان جامعه،بزرگترين مانع راه امويان شد،و بالاخره دشمنان در هدف اصلى خود كه نابودى اساس اسلام بود ناكام ماندند.

سر انجام دولت پليد اموى ساقط شد،و بنى عباس جاى آنان را گرفتند...

بنى عباس كه از تبار«عباس بن عبد المطلب‏»عموى پيامبر (ص) بودند،در آغاز بدستاويز خونخواهى شهداى كربلا و مبارزه با ستم امويان،مردم را دور خود جمع كرده و بويژه از علاقه‏ى ايرانيان به آل على (ع) سود جستند،و بعنوان آنكه حكومت را از امويان بگيرند و به كسى كه شايسته‏ى آنست‏بسپارند با بنى اميه به مبارزه پرداختند،و بالاخره به كمك ابو مسلم خراسانى و ايرانيانى كه گرد او جمع شده بودند،بنى اميه را از ميان برداشتند،اما به جاى آنكه خلافت را به امام وقت جعفر بن محمد صادق عليه السلام واگذارند،خود زمام امور حكومت را بدست گرفتند.

بنى عباس بسيار به اسلام تظاهر مى‏كردند،و به عنوان اينكه‏«ما از آل پيامبريم‏»سعى داشتند خود را وارثان حقيقى پيامبر و شايستگان خلافت اسلامى معرفى كنند،و چون خودشان بهتر از هر كس مى‏دانستند كه شايسته‏ى اين مقام نيستند،از همان آغاز حكومت،چون طاغوتيان گذشته براى حفظ سلطنت‏خود تضييق و فشار را بر امام صادق (ع) و ياران و شيعيان او شروع كردند،و بهر طريق كه ممكن بود كوشيدند جامعه را از خاندان نبوت و امامت دور بدارند،تا مبادا حكومت و خلافتى را كه به نام دودمان پيامبر و با تظاهر به اسلام به چنگ آورده بودند از دست‏بدهند...

از سال 132 هجرى كه امويان منقرض شدند،تا وفات امام صادق (ع) در سال 148 هجرى،دو خليفه‏ى عباسى بنام‏«ابو العباس سفاح‏»و«منصور دوانيقى‏»حكومت كردند.

سفاح اولين خليفه‏ى عباسى چهار سال حكومت كرد،و«منصور»دومين خليفه 22 سال،يعنى تا 10 سال پس از شهادت امام صادق (ع) قدرت را در دست داشت. (26)

امام صادق عليه السلام،در تمام اين مدت و بويژه در حكومت منصور تحت فشار و مراقبت‏بود، و حتى گاهى از تماس مردم با آن حضرت جلوگيرى مى‏شد.«هارون بن خارجه‏»مى‏گويد:يكى از شيعيان مى‏خواست در مورد صحت‏سه طلاق در يك مجلس (27) از امام صادق (ع) سئوال كند،به محلى كه امام در آنجا بود رفت،ولى خليفه‏ى عباسى ملاقات با آن حضرت را ممنوع ساخته بود،در انديشه ماند كه چگونه خود را به امام برساند،در اين هنگام فروشنده‏ى دوره گردى را ديد كه لباس ژنده‏اى بر تن دارد و خيار مى‏فروشد،نزد او رفت و خيارها را يكجا از او خريد و لباس او را نيز به عاريه گرفت و با تظاهر به خيار فروشى به منزل امام نزديك شد، خدمتكارى از منزل امام او را صدا كرد كه خيار بخرد،و بدين ترتيب به بهانه‏ى فروش خيار به منزل وارد شد و خدمت امام شرفياب گشت،امام فرمود:حيله‏ى خوبى بكار بردى!مساله‏ات چيست؟

مساله را بعرض رساند،امام فرمود:آن طلاق باطل است... (28)

منصور دوانيقى از هيچ سختگيرى و آزار و جنايتى نسبت‏به امام و پيروان او و ديگر علويان خوددارى نمى‏كرد،و دقيقا همان رفتار بنى اميه را در پيش گرفته بود،«سدير»و«عبد السلام بن عبد الرحمن‏»و برخى ديگر از ياران امام را به زندان افكند،و«معلى بن خنيس‏»را كه از بزرگان اصحاب امام صادق عليه السلام محسوب مى‏شد بقتل رساند،و«عبد الله بن حسن‏»را كه از نوادگان حضرت مجتبى (ع) و از علويين بزرگوار بود به عراق تبعيد كرد و در آنجا زندانى و سپس شهيد ساخت... (29) و از سوى ديگر سعى مى‏كرد بهر طريق شده امت اسلامى به او گرايش پيدا كنند،و او را واقعا خليفه‏ى پيامبر (ص) و امين شريعت و سايه‏ى خدا بپندارند،و اصرار داشت كه خود را از اهل بيت پيامبر قلمداد كند،و با مغالطه جاى امامان و اوصياى حقيقى رسول خدا (ص) را بگيرد،چه مى‏دانست مسلمانان شديدا به اهل بيت پيامبر (ص) معتقدند،و قبلا هم بنى عباس با سوء استفاده از همين اعتقاد مردم و با شعار دفاع از آل پيامبر توانسته بودند بنى اميه را از ميان بردارند.

منصور در يكى از خطبه‏هاى خود در«روز عرفه‏»گفت:اى مردم!منحصرا من از طرف خدا در روى زمين پادشاهم،و به توفيق او امور شما را اداره مى‏كنم،من خزانه‏دار خدا هستم و بيت المال در اختيار من است،به خواست او عمل و به اراده‏ى او تقسيم مى‏كنم و با اجازه‏ى او عطا مى‏نمايم،و خداوند مرا قفل خزائن خود قرار داده است،هر گاه بخواهد مرا باز مى‏كند تا به شما عطا كند!... (30) و در خطبه‏اى خطاب به مردم خراسان گفت:اى مردم خراسان!خدا حق ما را ظاهر ساخت،و ميراث ما ازپيامبر (ص) (خلافت) را به ما باز گرداند،حق در جاى خود قرار گرفت و خدا نور خود را ظاهر و يارانش را عزيز و ستمگران را نابود كرد... (31) منصور با اين عوامفريبى‏ها مى‏خواست‏خود را تقديس كند و چهره‏ى واقعى خود را كه در ناپاكى و كفر و نفاق با بنى اميه هيچ تفاوتى نداشت در پس اين عناوين ساختگى مخفى سازد،و نيز مى‏كوشيد حتى اگر با سختگيرى و تهديد هم شده،موافقت ظاهرى امام صادق عليه السلام را جلب كند تا در برابر مردم خود را موجه جلوه دهد،اما امام نه تنها هرگز او را تاييد نكرد، بلكه بهر صورت كه ممكن مى‏شد با روشنگريهاى خود هويت اصلى او و بنى عباس را بر ملا مى‏ساخت:

يكى از ياران امام پرسيد:برخى از ما شيعيان از نظر معيشت در تنگدستى و سختى است،و به او پيشنهاد مى‏شود كه براى اينها (بنى عباس) خانه بسازد،نهر بكند و اجرت بگيرد،اين كار از نظر شما چگونه است؟

امام فرمود:«من دوست ندارم كه براى آنها (بنى عباس) گرهى بزنم يا خطى بكشم،هر چند در برابر آن پول بسيارى بدهند،زيرا كسانيكه به ستمگران كمك مى‏كنند در قيامت در سرا پرده‏اى از آتشند تا خدا ميان بندگان حكم كند» (32)

و نيز آن گرامى در باره‏ى فقها فرمود:فقيهان امناى‏پيامبرانند،اگر ديديد به سلاطين روى آوردند (و با ستمكاران دمساز و همكار شدند) به آنان بدگمان شويد و اطمينان نداشته باشيد. (33)

امام حتى در مكاتبات و ملاقاتهاى خود گاه با صراحت‏به تقبيح منصور مى‏پرداخت،منصور در نامه‏اى به امام نوشت:چرا مانند ديگران نزد ما نمى‏آئى؟

و امام در پاسخ نوشت:«ما از دنيا چيزى نداريم كه براى آن از تو بيمناك باشيم،و تو نيز از معنويات و آخرت چيزى ندارى كه به خاطر آن به تو اميدوار گرديم،نه تو در نعمتى كه بيائيم به تو تبريك بگوييم و نه خود را در بلا و مصيبت مى‏بينى كه بياييم به تو تسليت دهيم پس چرا نزد تو بياييم؟!»منصور نوشت:بياييد ما را نصيحت كنيد!

امام پاسخ داد:«هر كس اهل دنيا باشد ترا نصيحت نمى‏كند و هر كس اهل آخرت باشد نزد تو نخواهد آمد» (34)

روزى امام در مجلس منصور بود،اتفاقا مگسى منصور را آزار مى‏داد،و هر چه آنرا دور مى‏كرد، مگس دور نمى‏شد و باز بر صورت منصور مى‏نشست.منصور با ناراحتى به امام گفت:خدا چرا مگس را آفريده است؟!

امام بى مهابا پاسخ داد:«ليذل به الجبابرة‏»براى آنكه ستمگران جبار را بوسيله‏ى آن خوار و ذليل سازد.منصور يكه‏خورد و ساكت ماند. (35)

امام در برابر فرماندار مدينه:

«عبد الله بن سليمان تميمى‏»مى‏گويد:هنگامى كه‏«محمد»و«ابراهيم‏»فرزندان‏«عبد الله بن حسن بن الحسن‏»عليهم السلام،توسط حكومت عباسى شهيد شدند،منصور دوانيقى يكى از عمال خود به نام‏«شيبة بن غفال‏»را فرماندار مدينه ساخت،«شيبه‏»به مدينه آمد و روز جمعه در مسجد مدينه بر منبر خطبه خواند و گفت:«همانا على بن ابيطالب ميان مسلمانان اختلاف انداخت و با اهل ايمان جنگيد،و حكومت را براى خود مى‏خواست و نمى‏گذاشت‏به اهلش برسد،اما خداوند او را از حكومت محروم ساخت،و پس از او فرزندانش نيز در فساد دنباله روى او و جوياى حكومتند،بدون آنكه لياقت آن را داشته باشند،بهمين جهت در نقاط مختلف زمين كشته مى‏شوند و در خون خود در مى‏غلطند!»سخنان شيبه بر مردم بسيار گران آمد ولى هيچكس را ياراى آن نبود كه چيزى بگويد.در اين هنگام مردى كه پيراهنى پشمين در بر داشت‏برخاست و گفت:

«ما خداى را ستايش مى‏كنيم و بر محمد آخرين پيام آور او و سرور پيامبران و نيز بر همه‏ى پيامبران درود مى‏فرستيم.اما خوبيهايى كه گفتى ما سزاوار آنيم،و آنچه از زشتى بر زبان راندى تو و منصور به آن سزاوارتريد.»سپس به مردم رو كرد و گفت:

«آيا شما را آگاه نسازم كه چه كسى ميزان اعمالش در قيامت‏خالى‏تر و از همگان زيانكارتر است؟او كسى است كه آخرتش را به دنياى ديگران بفروشد،و اين فرماندار فاسق چنين است. (كه آخرتش را به دنياى منصور فروخته است) ...»

مردم آرام شدند و فرماندار بى آنكه چيزى بگويد از مسجد بيرون رفت.آنگاه پرسيدم اين مرد كه در برابر فرماندار چنين كوبنده سخن گفت كيست؟گفتند:امام جعفر بن محمد صادق است. (36)

امام صادق و زيد بن على عليهما السلام

«زيد»فرزند امام چهارم زين العابدين عليه السلام از شخصيتهاى برجسته‏ى اسلامى و از چهره‏هاى راستين علم و تقوى و فضيلت‏شيعى است.

«زيد»در اوج خفقان حكومت امويان،مردانه قيام كرد و با شجاعت جنگيد و با شرافت‏شهيد شد،زندگى سراسر نور و تقواى زيد و سر انجام قيام و شهادت تاريخ ساز او بهترين معرف پرورشى است كه آن بزرگ در خاندان امامت از پدر و برادر يافته بود.

دانشمندان اسلام بر بزرگوارى،تقوى،علم و فضيلت زيد متفقند،امامان بزرگوار ما در بسيار جاها فضيلت و بزرگوارى‏زيد را ستوده‏اند،و روايات فضيلت زيد به حدى است كه شيخ صدوق رحمة الله عليه در كتاب‏«عيون اخبار الرضا»يك باب را به اين روايات اختصاص داده است. (37)

«شيخ مفيد»مى‏گويد:«پس از امام باقر عليه السلام،زيد از ساير فرزندان امام چهارم برتر و بزرگوارتر است،او پرهيزكار،عابد،فقيه،بخشنده و شجاع بود،امر به معروف و نهى از منكر مى‏كرد» (38)

«ابى جارود»مى‏گويد:به مدينه آمدم و هر وقت‏سراغ زيد را مى‏گرفتم مى‏گفتند:با قرآن همدم است. (39)

«هشام‏»مى‏گويد:«خالد بن صفوان‏»از زيد سخن مى‏گفت،پرسيدم او را كجا ديدى؟گفت:در يكى از روستاهاى كوفه.

گفتم:چگونه بود؟

گفت:آنچه من دريافتم اين است كه از خوف خدا بسيار مى‏گريست. (40)

«شيخ مفيد»مى‏فرمايد:«گروهى از شيعه-زيديه-معتقدند كه زيد پس از پدر بزرگوارش امام بود،سبب اين اعتقاد آنست كه زيد قيام با شمشير (مسلحانه) كرد،و مردم را به آل محمد (ص) دعوت مى‏نمود،و آنان گمان كردند امامت‏خود را در نظر دارد،در حاليكه اينطور نبود و اومى‏دانست كه پس از پدر،برادرش حضرت باقر عليه السلام امام است،و امام باقر (ع) نيز بهنگام وفات حضرت صادق (ع) را براى امامت تعيين و معرفى كرد» (41)

قيام زيد:

زيد براى شكايت از«خالد بن عبد الملك‏»فرماندار مدينه به شام نزد«هشام بن عبد الملك اموى‏»رفت،ولى هشام براى آنكه زيد را تحقير كند او را به حضور نمى‏پذيرفت،زيد اعتراض و دادخواهى خود را توسط نامه براى هشام فرستاد و هشام اعتنائى نكرد و ذيل نامه‏ى او وشت‏به محل خود باز گرد،زيد گفت:«به خدا سوگند بر نمى‏گردم‏»...و مدتى در شام ماند تا هشام به او وقت ملاقات داد،ولى هشام به گروهى از شاميان سپرده بود كه هنگام ورود زيد دور او را بگيرند،چنانكه زيد نتواند به هشام نزديك شود.

زيد وارد مجلس شد و بلا فاصله آغاز سخن كرد،و خطاب به هشام گفت:«در ميان بندگان خدا هيچكس نيست كه برتر از آن باشد كه به تقوى سفارش شود،و هيچكس نيست كه پستتر از آن باشد كه به تقوى سفارش كند،من ترا به تقوى توصيه مى‏كنم،از خدا بترس و پرهيزكار باش‏»

هشام با لحنى توهين آميز گفت:تو خود را سزاوار خلافت مى‏دانى و بدان اميدوارى،در حاليكه لياقت آنرا ندارى وكنيز زاده‏يى بيش نيستى.

زيد پاسخ داد:

هيچ مقامى از پيامبرى برتر نيست،و برخى از پيامبران مانند اسماعيل فرزند ابراهيم،كنيز زاده بودند،و اگر كنيز زادگى نقصى بود هرگز اسماعيل به پيامبرى مبعوث نمى‏شد.آيا نبوت ارجمندتر است‏يا خلافت؟...اضافه بر اين كسى كه پدرانش رسول خدا صلى الله عليه و آله و على بن ابيطالب (ع) باشند،كنيز بودن مادرش چه نقصانى براى او محسوب مى‏شود؟!»

هشام با شنيدن اين پاسخ خشمگين از جاى برخاست،و فرمان داد زيد را بيرون كنند.زيد بهنگام رفتن گفت:«لم يكره قوم قط حر السيوف الا ذلوا» (آنانكه سوزش شمشير را مكروه دارند و از آن بهراسند ذليل و خوار مى‏شوند...)

اين سخن زيد را به هشام باز گفتند و او دريافت كه زيد عليه امويان قيام خواهد كرد،و به درباريان خود گفت:شما گمان مى‏كرديد اين خاندان (خاندان امير مؤمنان على عليه السلام) نابود شده است،بجان خودم سوگند خاندانى كه چون‏«زيد»را دارد منقرض نشده است!

زيد از شام به كوفه آمد،شيعيان گرد او جمع شدند و با او بيعت كردند،تنها از كوفه پانزده هزار نفر با زيد دست‏بيعت دادند،و از مدائن،بصره،واسط،خراسان،رى،موصل و شهرهاى ديگر نيز بسيارى به آنان پيوستند،و زيد قيام كرد. (42) جنگ آغاز شد،و گروندگان به زيد سستى كردند و بسيارى ناجوانمردانه بيعت را زير پا گذاشتند و از يارى زيد دست‏باز داشتند،زيد در چند صحنه مردانه نبرد كرد و با آنكه ياران اندكى برايش باقيمانده بود پايمرديها نمود،و سر انجام تيرى بر پيشانيش فرود آمد،و چند روز بعد در گذشت.درود خدا و فرشتگان بر او. شهادت زيد در ماه صفر سال 120 يا 121 هجرى واقع شد.

جسد زيد را برخى دوستداران او شبانه در نهرى دفن كردند،و بر آن آب گشودند،اما سرانجام دشمنان مدفن او را پيدا كردند،و رذيلانه تن آن شهيد را از خاك بدر آوردند،و سر مقدس او را از بدن جدا ساختند،و به شام نزد هشام فرستادند،و بدنش را بفرمان هشام در كناسه‏ى كوفه برهنه بدار آويختند،و چند سال پيكر او چون پرچم شهادت بردار در اهتزاز بود،تا هشام اموى دو باره فرمان داد بدن زيد را از دار فرود آوردند و سوزاندند و خاكسترش را نيز بر باد دادند... (43) آرى!ستمگران از پيكر بى جان زيد نيز وحشت داشتند.

خبر شهادت زيد،امام صادق عليه السلام را سخت اندوهگين ساخت،چنانكه آثار حزن و مصيبت در سيماى آن حضرت آشكار شد...امام هزار دينار به‏«ابو خالد واسطى‏»داد تا در ميان بازماندگان افرادى كه در ركاب زيد شهيد شده بودند تقسيم كند. (44) «فضيل رسان‏»مى‏گويد: پس از شهادت زيد خدمت امام شرفياب شدم،از زيد سخن بميان آمد و امام فرمود:«خدا او را رحمت كند،مؤمن و عارف (معتقد به امامت ما) و دانشمند و راستگو بود،اگر پيروز مى‏شد وفا مى‏كرد،و مى‏دانست‏خلافت را به چه كسى واگذار نمايد (45) » (يعنى براى امامت و خلافت امام صادق (ع) مبارزه مى‏كرد و اگر پيروز مى‏شد امام و خليفه‏ى واقعى را به مردم معرفى مى‏كرد.)

از سخنان امام عليه السلام كاملا آشكار است كه قيام زيد براى آن بود كه حكومت را از خلفاى ستمگر اموى بگيرد و به امام بسپارد،و زيد به امامت امام باقر و امام صادق عليهما السلام كاملا معترف بوده است.

هشتمين پيشوا،امام رضا عليه السلام به مامون فرمود:«زيد از علماء آل محمد (ص) بود،براى خدا خشمگين شد و با دشمنان خدا پيكار كرد تا در راه خدا به شهادت رسيد،پدرم موسى بن جعفر عليهما السلام از پدرش جعفر بن محمد (ع) براى من نقل كرد كه مى‏گفت:خدا عمويم زيد را رحمت كند كه مردم را به امامت آل محمد (ص) دعوت مى‏كرد،و اگر به پيروزى مى‏رسيد به آنچه مردم را به آن دعوت كرده بود وفا مى‏كرد، (يعنى حكومت را به امام واگذار مى‏كرد) زيد براى قيام با من مشورت كرد،به او گفتم:اى عمو اگر راضى هستى كشته و به دار آويخته شوى قيام كن‏»مامون پرسيد:آيا او ادعاى امامت نداشت؟

امام فرمود:«نه!او مردم را به امامت آل محمد (ص) دعوت مى‏كرد» (46)

شيخ صدوق نقل مى‏كند:زيد بن على (ع) فرمود:«در هر زمان يكتن از آل محمد (ص) امام و حجت‏خدا خواهد بود و در اين زمان حجت‏خدا پسر برادرم‏«جعفر بن محمد»است كه هر كس از او پيروى كند گمراه نمى‏شود و هر كس با او مخالفت ورزد هدايت نمى‏يابد» (47)

مناظرات امام صادق عليه السلام

امام صادق (ع) در سالهاى آخر حكومت امويان و اوائل حكومت عباسيان،با استفاده از درگيرى بنى اميه و بنى عباس و مشغوليت آنان به مسائل خود،كه موجب تخفيف خفقان بود نهضت علمى-مذهبى خود را گسترش داد،و عملا مدينه حوزه‏ى درسى شد كه در آن هزاران پژوهنده‏ى مشتاق در رشته‏هاى گوناگون از محضر آن امام گرامى بهره مى‏گرفتند.شهرت علمى امام در بلاد اسلامى چنان چشمگير و زبانزد خاص و عام بود كه از نقاط بسيار دور سرزمينهاى اسلامى براى كسب فيض به مدينه و حوزه‏ى درس او مى‏آمدند،و از درياى بيكران علوم الهى او بهره‏ور مى‏شدند،حتى بسيارى از متفكرين غير اسلامى نيز براى مذاكره‏ى‏علمى با امام به خدمتش مى‏رسيدند،و شرح پاسخها و مناظرات امام با فرق گوناگون و صاحبان عقايد مختلف،از جالبترين صفحات تاريخ علمى سده‏هاى اوليه اسلام است.

بنظر مى‏رسد پاسخهاى امام،بيشتر به مناسبت زمان و موقعيت،و با توجه به طرز فكر و ميزان درك سؤال كننده بوده است،بهمين جهت‏برخى پاسخها فقط برهان جدل كننده را باطل و ضعف گفتار او را بر ملا مى‏سازد،و برخى نيز براى بر انگيختن انديشمندى و تفكر در پرسنده است،و البته در بسيارى موارد نيز پاسخها كاملا علمى و فلسفى است...

گردآورى همه‏ى پاسخها و مناظرات امام عليه السلام به كتابى جداگانه نياز دارد،و ما در اين مقال براى نمونه چند فراز كوتاه از پاسخهاى امام را كه ساده‏تر و دركش براى جوانان آسان‏تر است ذكر مى‏كنيم،و سپس به معرفى رساله‏اى كه امام صادق عليه السلام در توحيد براى‏«مفضل‏»فرموده است مى‏پردازيم:

1-«ابو منصور»مى‏گويد يكى از دوستانم برايم نقل كرد كه با«ابن ابى العوجاء»و«عبد الله بن مقفع‏» (كه هر دو از دهرى مذهبان آن زمان بودند) در مكه،در مسجد الحرام نشسته بوديم، ابن مقفع گفت:اين مردم را مى‏بينيد؟-و به سوى جائى كه حاجيان طواف مى‏كردند اشاره كرد-هيچيك از آنان شايسته‏ى نام انسان نيستند،مگر آن مرد بزرگ كه نشسته است (يعنى امام صادق عليه السلام) ،اما ديگران همگى سفله و حيوانند!ابن ابى العوجاء گفت:چرا از اين همه فقط آن مرد را انسان مى‏دانى؟!

-زيرا در او چيزهايى-از دانش و فضل و بزرگى-ديده‏ام كه در غير او نيافتم.

-بايد ادعاى ترا در باره‏ى او از خود او جويا شوم،و خودم دريابم.

-از اين كار صرف نظر كن،چرا كه من بيمناكم اگر با او سخن بگويى آنچه در دست دارى تباه سازد (يعنى ترا از عقيده‏ات كه به خدا و دين قائل نيستى باز گرداند) .

-نظر تو اين نيست،بلكه مى‏خواهى من او را نبينم تا نادرستى آنچه در باره‏ى او گفتى آشكار نشود،و گفتار تو دروغ در نيايد.

-اكنون كه در باره‏ى من چنين مى‏انديشى،نزد او برو و هر چه مى‏توانى دقت كن تا لغزشى نداشته باشى و زمام اختيار را از دست نده كه دست‏بسته تسليم خواهى شد و آنچه را مى‏خواهى بگوئى حساب كن كدام به سود و كدام به زيان توست و آنها را نشانه و علامت گذارى كن (تا در موقع گفتگو حيران نشوى و اشتباه نكنى)ابن ابى العوجاء براى ديدار امام رفت،و من و ابن مقفع بر جاى خويش مانديم،و چون بازگشت گفت:«اى پسر مقفع!واى بر تو، تو گفتى او انسانى است،اما من ديدم او از جنس بشر نيست!اگر در جهان يكتن باشد كه هر گاه بخواهد روح محض است و هر گاه بخواهد در بدن جسمانى ديده مى‏شود،تنها اوست!!»

ابن مقفع پرسيد:مگر چه شده است؟

گفت:به خدمت او رفتم و نشستم و چون ديگران رفتند و من و او تنها مانديم،آغاز سخن كرد و فرمود:«اگر مطلب-دين و ايمان-چنان باشد كه اينها مى‏گويند (اشاره به مسلمانانى كه طواف مى‏كردند) و مسلما هم چنان است كه آنان مى‏گويند (يعنى خدا و دين و آخرت بر حق است) در اين صورت آنان براه سلامت رفته‏اند و شما از سعادت بدور مانده‏ايد و در هلاكت‏خواهيد بود.و اگر مطلب چنان باشد كه شما مى‏گوئيد، (يعنى خدائى و آخرتى در كار نباشد) و قطعا چنان نيست كه شما مى‏گوئيد در اين صورت شما با مسلمانان مساوى هستيد. (يعنى مسلمانان كه به دين معتقدند به مهلكه‏اى نيفتاده‏اند چرا كه اگر بفرض محال خدا و آخرتى هم نباشد و چنان كه شما دهرى مذهبان مى‏پنداريد با مرگ همه چيز پايان پذيرد و حساب و كتابى در كار نباشد باز مسلمانان زيانى نديده‏اند و عاقبتشان مثل شما خواهد بود)

گفتم:خدا ترا رحمت كند،مگر ما چه مى‏گوييم و آنان چه مى‏گويند،اعتقاد ما با آنان تفاوتى ندارد و يكيست!

فرمود:چگونه سخن تو و آنان يكى است؟در حاليكه آنان به معاد و پاداش اخروى و كيفر الهى و به خداى آسمان معتقدند و آسمان را بوجود خدا آباد مى‏دانند،در حاليكه شما آسمان را ويرانه‏اى مى‏پنداريد كه كسى در آن نيست!

من اين فرصت را كه امام سخن از خدا به ميان آورد براى بيان عقايد خود غنيمت‏شمردم و گفتم:

اگر چنان است كه آنان مى‏گويند،پس چرا خدا خود را بر آفريدگان خويش آشكار نمى‏سازد و رويا روى ايشان را به پرستش خود دعوت نمى‏كند تا دو نفر از خلايق با هم اختلاف نداشته باشند،چرا خود را از ايشان پنهان مى‏دارد و پيامبران را مى‏فرستد؟اگر خودش مى‏آمد براى ايمان آوردن مردم مؤثرتر بود!

فرمود:«واى بر تو،چگونه كسى كه قدرتش را در وجود خودت به تو نشان داده بر تو پوشيده مانده است؟آفريدنت در حاليكه قبلا نبودى،بزرگ شدنت‏بعد از كوچكيت،توان و نيرويت‏بعد از ناتوانيت،و باز ناتوانيت‏بعد از توانائيت،بيماريت‏بعد از سلامتيت،و سلامتيت‏بعد از بيماريت، خشنوديت‏بعد از خشمت و خشمت‏بعد از خشنوديت،اندوهت‏بعد از سرورت و سرورت بعد از اندوهت،دوستيت‏بعد از دشمنيت و دشمنيت‏بعد از دوستيت،پايداريت‏بعد از تانى و سستيت، و تانى و سستيت‏بعد از عزم و پايداريت،خواستنت‏بعد از بيزاريت و بيزاريت‏بعد از خواستنت، تمايل و رغبتت‏بعد از بى ميليت و بى ميليت‏بعد از تمايل و رغبت،اميدت بعد از ياست و ياست‏بعد از اميدت،آگاه شدن و بذهن آوردنت چيزى را كه در ذهنت نبود،و رها كردن و فراموش نمودنت چيزى را كه در ذهن داشتى...»

و همچنين آثار قدرت و خلقت‏خدا را كه در وجود من است و نمى‏توانم انكار كنم متصلا بر من مى‏شمرد چنانكه‏گمان كردم هم اكنون خدا ميان من و او آشكار مى‏گردد. (48)

2-عبد الله ديصانى كه به خدا اعتقاد نداشت‏به خانه‏ى امام صادق عليه السلام رفت،اجازه خواست و داخل شد و نشست و عرض كرد:اى جعفر بن محمد!مرا به معبودم دلالت كن.

امام فرمود:نامت چيست؟

ديصانى هيچ نگفت و برخاست و بيرون آمد!دوستانش چون از جريان آگاه شدند گفتند:چرا نام خود را نگفتى؟

گفت:اگر مى‏گفتم نامم‏«عبد الله‏»است‏بى ترديد مى‏گفت اين كيست كه تو عبد و بنده‏ى اويى؟

گفتند:باز گرد و از او بخواه ترا به خدا دلالت كند و از نامت‏سؤال نكند.

ديصانى بازگشت و به امام عرض كرد:مرا به معبودم دلالت كن و از نامم نيز نپرس!

امام فرمود:بنشين!

فرزند كوچك امام تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مى‏كرد،امام تخم مرغ را از او گرفت،و فرمود:اى ديصانى!اين حصارى سربسته است كه پوستى محكم دارد،و در زير پوست محكم باز پوسته‏اى نازك است،و درون پوسته‏ى نازك،طلائى محلول و نقره‏اى مذاب است كه هيچيك با ديگرى مخلوط نمى‏شود،و بر همين حالت‏باقى است نه چيزى كه سلامت‏بخش است از درونش بيرون مى‏آيدكه خبر از سلامتش بدهد و نه چيزى كه فاسد كننده‏ى آن باشد به درونش راه دارد كه ما را از فساد درونش آگاه سازد،هيچ معلوم نيست‏براى آفرينش جنس نر يا ماده است،و در اين حالت‏شكافته مى‏شود و رنگ‏هاى طاوسى از آن بيرون مى‏آيد،آيا براى آن (با اين همه شگفتى) هيچ مدبر و خالقى قائل نيستى؟

ديصانى به فكر فرو رفت و مدتى ساكت ماند،و سر انجام سر برداشت و گفت:گواهى مى‏دهم كه خدائى جز الله نيست كه يكتاست و شريكى ندارد،و گواهى مى‏دهم كه محمد بنده و فرستاده‏ى اوست،و گواهى مى‏دهم كه شما امام و حجت‏بر خلايق هستيد،و من از گذشته‏ى خويش پشيمان و تائبم. (49)

3-هشام مى‏گويد:زنديقى از امام صادق عليه السلام ضمن سئوالات خود پرسيد:خدا چيست؟

امام فرمود:او«شيئى‏»است‏بر خلاف همه‏ى اشياء،و منظورم از اين كلام اثبات معناى اين سخن است و اينكه او«شيئى‏»است‏بحقيقت‏«شيئى و چيزى بودن‏» (حقيقتا چيزى است كه وجود دارد) جز آنكه نه جسمى دارد و نه شكلى و نه دريافته مى‏شود و نه لمس مى‏گردد و نه با حواس پنجگانه درك مى‏شود و نه خيال و اوهام او را درك مى‏كند و نه هلاكت و نابودى در او راه دارد كه نقصانى در او بوجود آورد و نه گذشت زمان در او تغييرى ايجاد مى‏كند.-آيا مى‏گويى او شنوا و بيناست؟

-او شنوا و بيناست،شنوا بدون عضوى براى شنودن و بينا بدون وسيله‏اى جهت ديدن،بلكه او به نفس خويش مى‏شنود و به نفس خويش مى‏بيند،و سخن من چنين نيست كه وقتى مى‏گويم‏«به نفس خود مى‏بيند و به نفس خود مى‏شنود»چنان باشد كه او چيزى است و نفس او چيز ديگرى،بلكه اين عبارت را براى تفهيم و تفاهم بكار مى‏برم،بنابر اين مى‏گويم او با«كل وجود خود»شنواست،و باز نه به اين معنا كه وقتى مى‏گويم‏«كل او»يعنى وجود او بعض و جزء داشته باشد،و لكن مى‏خواهم مطلب را به تو بفهمانم،و منظورم جز اين نيست كه او شنوا و بينا و دانا و آگاه است‏بدون هيچ اختلافى در ذات و بدون هيچ اختلافى در معنا.

-پس او چيست؟

-او«رب‏»و«معبود»است،او«الله‏»است،و باز مراد من از«رب‏»و«الله‏»حروف‏«ا ل ه‏»و«ر»و«ب‏»نيست، بلكه منظور من آن معنا و وجودى است كه خالق همه‏ى اشياء است و سازنده‏ى آنهاست و منظورم از بكار بردن اين حروف همان معناست كه به‏«الله‏»و«رحمن‏»و«رحيم‏»و«عزيز»و اسمهاى ديگر ناميده مى‏شود،و او خداى معبود است كه عزيز و جليل باد.

-ولى ما هيچ چيزى كه بفكر آيد نمى‏يابيم مگر آنكه مخلوق است!

-اگر چنين باشد تكليف توحيد از ما برداشته مى‏شودزيرا در مورد چيزى كه اصلا به فكر نيايد تكليفى نداريم و لكن ما مى‏گوييم هر چه از طريق حواس به فكر ما راه يابد و محدود به حواس گردد و شكلى در حواس ما داشته باشد كه بتوان همانندى براى آن تصور نمود.آن مخلوق است،بنابر اين در اثبات خالق اشياء بايد خدا را از دو جهت ناسزاوار او بيرون بدانيم، يكى‏«نفى‏»كه نفى او موجب ابطال و انكار اوست،و ديگرى‏«تشبيه‏»چرا كه شباهت داشتن از صفات مخلوقات است كه آشكار است از اجزائى تركيب و تاليف يافته‏اند،پس از اثبات صانع و خداى متعال ناگزيريم به خاطر آنكه مخلوقات نيازمند اويند،و همه مصنوعند و صانع آنان غير از خودشان است و مثل آنان نيست،چرا كه مثل ايشان شبيه به ايشان خواهد بود در تركيب و تاليفى كه در آنان آشكار است و نيز شبيه به ايشان خواهد بود در اينكه قبلا نبودند و بعدا بوجود آمدند،و از خردى به بزرگى و از سياهى به سپيدى و از نيرومندى به ناتوانى منتقل مى‏شوند،و در احوال ديگرى كه در مخلوقات موجود است و حاجتى نيست ما آنرا بيشتر بيان كنيم.

-وقتى خدا را اثبات كنى در واقع براى او حد قائل شده‏اى!

-نه هرگز براى او حدى قائل نشده‏ام،بلكه فقط بودن او را اثبات مى‏كنم و بين نفى و اثبات هيچ مرتبه‏اى نيست.

-آيا او هستى دارد؟

-آرى،هيچ چيزى جز به هستى كه دارد اثبات نمى‏شود.-آيا او كيفيت و چگونگى هم دارد؟

-نه.زيرا كيفيت و چگونگى از جهت صفت است.و بواسطه‏اى احاطه بر چيزى مى‏توان كيفيت و چگونگى او را بيان كرد،ولى در اثبات خداى متعال بايد از دو جهت‏«تعطيل‏» (نفى كردن و هيچ انگاشتن او) و«تشبيه‏» (او را چون ديگر اشياء پنداشتن) بيرون رفت،زيرا هر كس او را نفى كند انكار او كرده و پروردگارى او را كنار گذاشته و بر بطلان او قائل شده است،و هر كس او را تشبيه به غير او نمايد،او را به صفت مخلوقات و مصنوعات كه سزاوار پروردگارى و خدائى نيستند اثبات كرده است،پس بايد گفت‏براى او كيفيتى است كه جز او سزاوار آن نيست،و غير او در آن شركت ندارد و هيچكس بر آن احاطه‏اى ندارد و هيچكس جز او نمى‏داند كه چگونه است.

-آيا او به وجود خود با اشياء مباشرت دارد و كارى را انجام مى‏دهد؟

-او برتر از آنست كه به وجود خود با اشياء مباشرت داشته كارى انجام دهد،چرا كه اين صفت مخلوق است كه با وجود خود با اشياء تماس و مباشرت دارند (و كارهايشان بابدن و اعضاء انجام مى‏شود) و خداى متعال اراده و مشيتش نافذ در همه چيز است،و هر چه بخواهد (با اراده) انجام مى‏دهد. (50)