
رسالهى توحيد مفضل
«توحيد مفضل»حاوى مطالب سودمندى در مورد خلقت انسان و جهان و اثبات وجود خداى
متعال و علم و قدرت و حكمت اوست كه امام صادق عليه السلام در چهار جلسه براى مفضل
بيان فرمودند و مفضل با اجازهى امام مىنوشت.
اين رسالهى پر ارج كه توسط علامه مجلسى و برخى ديگر از دانشمندان ترجمه (51) و چاپ
شده براى همگان مفيد و سودمند،و مطالعهى آن براى همهى علاقمندان به مسائل توحيد و
متفكران در آيات عظمت الهى لازم است.
«سيد بن طاوس»در«كشف المحجه»به فرزند خود توصيه مىكند كه اين رساله را مطالعه
نمايد (52) ،و در جاى ديگر نيز مىفرمايد:كسى كه به سفر مىرود از كتابهايى كه بايد همراه
داشته باشد يكى توحيد مفضل است (53) اينك به اختصار به معرفى اين رساله مىپردازيم و
براى تبرك،ترجمهى فرازهايى از آن را ذكر مىكنيم:
مفضل،خود در مقدمهى رساله مىگويد:
«روزى به هنگام غروب در مسجد پيامبر (ص) نشسته بودم،و در عظمت پيامبر و آنچه
خداوند بدان بزرگوار از شرف و فضيلت عطا كرده مىانديشيدم...ناگاه«ابن ابى العوجاء»كه
يكى از لا مذهبان آنزمان بود در آمد،و در جائى نشست كهمن سخن او را مىشنيدم،چون
قرار گرفت مردى از دوستانش نيز در رسيد و نزديك او نشست،ابن ابى العوجاء و دوستش به
ترتيب در باره پيامبر (ص) مطالبى...بيان داشتند.
پس از اين گفتگو سخن از آفريدگار جهان به ميان آوردند،و حرف را بدانجا رساندند كه جهان
را خالقى و مدبرى نيست،و همه چيز بدون خالق و مدبر از طبيعت پديد مىشود،و پيوسته
چنين بوده و چنين خواهد بود!
چون اين سخنان واهى از آن بدور مانده از رحمتحق شنيدم،از شدت خشم خوددارى
نتوانستم و گفتم:اى دشمن خدا،زنديق و بى دين شدى و پروردگارى كه ترا به بهترين تركيب
و صورتى آفريده و ترا از حالات گوناگونى گذرانده تا به اين حدت رسانده است انكار كردى،
اگر در خود انديشه كنى و به حس و دريافتخود رجوع نمائى بىترديد دلايل پروردگار و آثار
آفرينش خداى متعال در تو مستقر و شواهد وجود خدا و قدرت او،و برهان علم و حكمتش در
تو آشكار و روشن است.
ابن ابى العوجاء گفت:
«اى مرد!اگر تو از متكلمانى (كسانيكه از بحث عقايد آگاهى داشتند و در بحث و جدل ورزيده
بودند) با تو به روش آنان سخن بگويم،و در آنصورت اگر ما را مجاب سازى ما از تو پيروى
كنيم،و اگر از آنان نيستى سخن گفتن با تو سودى ندارد.و اگر از ياران جعفر بن محمد صادق
هستى،او خود چنين با ما سخن نمىگويد،و به اين طريق با ما مجادلهنمىكند،او گفتار ما را
بيش از آنچه تو شنيدى بارها شنيده و دشناممان نداده و در پاسخ ما از اندازه بيرون نرفته
است،او آرام و بردبار و خردمند و متين است،و هرگز خشم و سفاهتبر او چيره نمىشود و از
جاى بدر نمىرود،سخنان و دلايل ما را مىشنود آنچه در خاطر داريم بر زبان مىآوريم و
گمان مىكنيم بر او پيروز شدهايم،آنگاه با كمترين سخن دلايل ما را باطل مىسازد و با
كوتاهترين كلام حجت را بر ما تمام مىكند چنانكه نمىتوانيم به پاسخ بر آئيم.اينك تو اگر از
اصحاب اويى چنانكه شايستهى اوستبا ما سخن بگو.»
من اندوهناك از مسجد بيرون آمدم و در آنچه اسلام و مسلمانان به كفر اين ملحدان و
شبهات ايشان در انكار آفريدگار مبتلا شدهاند فكر مىكردم،پس به خدمتسرورم امام صادق
عليه السلام رفتم،امام چون مرا افسرده و اندوهگين ديد،پرسيد:ترا چه مىشود؟
من سخنان آن دهريان را بعرض رساندم،فرمود:
«براى تو از حكمت آفريدگار در آفرينش جهان و حيوانات و درندگان و حشرات و مرغان و هر
جاندارى از انسان و چهار پايان و گياهان و درختان ميوهدار و بى ميوه و گياهان خوردنى و
غير خوردنى بيان خواهم كرد چنانكه عبرت گيرندگان از آن عبرت گيرند و بر معرفت
مؤمنان افزوده شود،و ملحدان و كافران در آن حيران بمانند،بامداد فردا نيز نزد ما بيا».
از اين توفيق ناياب سختشاد شدم و به خانه آمدم،و درانتظار آن وعدهى جانبخش شب بر
من دراز شد.
مجلس اول
بامداد به خدمت امام شتافتم،و رخصت طلبيده در آمدم و ايستادم،پس به حجرهاى ديگر
داخل شدم و امام مرا به خلوت خويش طلبيد،چون نشستم فرمود:
«مفضل،گويا شب بر تو در انتظار وعدهى ما طولانى شد؟»
عرض كردم:آرى سرور من.
و امام آغاز كرد:
«اى مفضل!خدا بود و هيچ چيز پيش از او نبود.و او باقى است و بودنش را نهايت نيست،حمد
و ستايش سزاوار اوست كه به ما الهام فرمود،و شكر و سپاس ويژهى او كه برترين مراتب علوم
و رفيعترين قلههاى سرافرازى را به ما عطا كرد،و ما را بر همهى آفريدگان به علم خويش
برگزيد،و به حكمتخود ما را بر آنان گواه ساخت»مفضل مىگويد:اجازت خواستم تا آنچه را
امام مىفرمايد بنويسم امام موافقت كرد و فرمود:
«اى مفضل!آنانكه در وجود آفريدگار جهان ترديد مىكنند،به عجايب خلقت جهان جاهلند،و
فهمشان از درك حكمتهاى خداى متعال در مخلوقات دريا و كوه و دشت كوتاه و قاصر است.
بنابر اين به سبب كوتاهى فكر و دانششان براه انكاررفتهاند،و به جهت ناتوانى بصيرتشان به
لجاجت و تكذيب پرداختهاند،تا آنجا كه منكر شده و مىگويند موجودات را خالقى نيست و
ادعا مىكنند كه جهان مدبرى ندارد،و آنچه وقوع مىيابد بنابر حساب و اندازه و حكمت و
تدبيرى نيست!
خداى متعال برتر از آنست كه وصف مىكنند،و خدا ايشان را از رحمتبدور دارد كه از حق
روشن و آشكار به كدام سوى مىروند؟!
آنان در گمراهى و كورى و حيرت خود چون گروهى نابينايند كه در عمارتى استوار و آراسته
در آيند و در آن فاخرترين فرشها گسترده باشد،و انواع خوردنى و نوشيدنى و پوشيدنى و آنچه
آدمى بدان نيازمند است آماده،و هر چيز با تدبير و اندازهيى درست،در جاى خود قرار گرفته
باشد،پس آن كوران بهر سوى عمارت رفت و آمد كنند،و در اطاقها وارد شوند،در حاليكه نه
بنا را مىبينند و نه آنچه در آن مهيا شده است،و گاه باشد كه پايشان به ظرفى يا اثاثى كه
درست در جاى خود قرار دارد برخورد،و آنان نيازى به آن نمىبينند و نيز نمىدانند كه آنرا
چرا و براى چه كار در آنجا نهادهاند،و از نادانى خشمگين شوند و بر بنا و بنا كننده ناسزا
گويند!
دقيقا حال گروهى كه حسن تقدير معبود جهان و كمال تدبير در عالم هستى را انكار
مىكنند،چون آن كوران است،زيرا اذهان اين منكران اسباب و علل و فوايد اشياء را در نيافته
است،و در اين جهان حيران و نادان پرسه مىزنند،و آنچه از درستى نظام و استحكام آفرينش
و زيبائى ساخت در اين سرابكار رفته نمىفهمند،و چون چيزى ببينند كه سببش را ندانند و
عقلشان به حكمت آن نرسد،به بدگوئى و انكار مىپردازند و آن را به خطا و بىتدبيرى نسبت
مىدهند»
امام عليه السلام در دنبالهى سخنان خود در مجلس اول،به تفصيل خلقت انسان و حكمتهاى
گوناگون آن و نعمتهاى الهى را توضيح دادهاند،و براى رعايت اختصار بهمين اندك اكتفا
مىكنيم،و فرازهايى از بيانات امام را در سه جلسهى بعدى نقل مىكنيم:
مجلس دوم:
«...اى مفضل...در تدبير خداى حكيم و توانا بينديش،در خلقتحيوانات درنده و شكارى،كه
چگونه براى آنها دندانهاى تيز و برنده و چنگالهاى سخت و محكم و دهانهاى بزرگ آفريده
است تا با عالم ايشان مناسبت داشته باشد و....همچنين مرغان شكارى گوشتخوار منقارها و
چنگالهايى موافق با كارشان دارند،اگر خداوند به حيوانات علفخوار چنگال مىداد چيزى را
كه محتاجش نيستند به آنها داده بود،زيرا شكار نمىكنند و گوشت نمىخورند،و اگر به
درندگان سم مىداد،چيزى كه نيازمندش نبودند به آنها بخشيده و چيزى را كه به آن
نيازمندند يعنى حربه و اسلحهاى كه با آن غذاى خود را شكار كنند،از آنها دريغ كرده بود.آيا
نمىبينى كه خداى متعال بهر يك از اين دو صنف حيوان آنچه را مناسب آنهاست و براى بقاء
و صلاح كار آنها لازماست،عطا كرده است.
اكنون بچهى چهار پايان را بنگر كه پس از تولد چگونه از پى مادران خود مىروند،و به
برداشتن و پرورشى كه فرزند آدمى نيازمند است نيازى ندارند،چرا كه آنچه مادران آدمى از
مدارا و آگاهى به پرورش طفل و توانائى بر اين كارها كه با كفهاى گشاده و انگشتان كشيده
ممكن است،دارا مىباشند مادران چهار پايان ندارند،بهمين جهتخداى متعال مقارن با
ولادت به بچهى چهار پا،بدون مربى و پرستار توانائى آن داده كه بر پاى خويش بايستد و راه
برود،تا تلف نشود و بدون پرورش مربى طريق رشد و صلاح خويش را بپيمايد و بكمال خود
برسد،و نيز جوجهى بسيارى از پرندگان چون ماكيان (مرغ خانگى) و تيهو و دراج و كبك در
همان ساعتى كه از تخم بيرون مىآيند راه مىروند و دانه بر مىچينند،و خداى متعال براى
جوجهى برخى ديگر از پرندگان كه ضعيفند و توانائى پرواز ندارند مانند جوجهى كبوتر و
پرندگان ديگر از اين قبيل در مادران آنها مهربانى بيشترى قرار داده كه دانه را در چينهدان
خود انباشته و در دهان جوجه مىريزند،تا آنگاه كه جوجه به پرواز درآيد،و به همين جهتبه
اين پرندگان مانند غيرشان از ماكيان و نظاير آن جوجهى بسيار نداده تا مادر بتواند به
جوجهها رسيدگى نمايد،و آنها تلف نشوند،پس مىبينى كه هر يك بهرهاى مناسب خويش از
تدبير خداى حكيم آگاه يافتهاند»
مجلس سوم:
«...صداها اثرى است كه از اصطكاك اجسام در هوا پديد مىشود،و هوا آن را به شنوائى ما
مىرساند،و مردم در تمام روز و برخى از شب در امور و نيازمنديهاى خود سخن مىگويند،اگر
اين سخن و اصوات در هوا مىماند جهان از صدا پر و كار بر مردم دشوار مىشد،و آنگاه بيشتر
از تجديد كاغذ نيازمند بودند كه هوا را عوض كنند زيرا كلام و كلمات كه القاء مىشود به
مراتب بيشتر از نوشتهها است...آفريدگار حكيم اين هوا را چون كاغذ لطيف پنهانى گردانيده
كه حامل سخن و صدا مىشود و دو باره آثار سخن در آن محو مىگردد و صاف و خالص
مىماند براى سخن و صداى ديگر،و فرسوده و ضايع نمىشود.و همين هوا اگر در مصلحت آن
بينديشى براى عبرت تو كافى است،چرا كه موجب حيات بدن است،كه در داخل بدن تنفس
و فرو بردن هوا سبب زنده ماندن است،و در خارج مباشرتش بدن را باصلاح مىآورد،و صداها
را از راههاى دور حمل مىكند،و بوهاى خوش بمشام مىرساند،نمىبينى كه از هر طرف كه
باد مىآيد بوى خوش و صدا از آن سو بيشتر مىرسد،و نيز حامل سرما و گرما كه هر يك در
نظام و صلاح امور جهان مؤثرند،هواست...»
«...در تدبيرهاى گوناگون خداى داناى توانا در آفرينش اصناف درختان بينديش.چنان است
كه سالى يكبار درخت مىميرد،و حرارت غريزيش در درون پنهان مىشود،و موادميوهها در
آن متولد و آماده مىگردد و در بهار ديگر دو باره زنده شده به حركت مىآيد،و انواع ميوهها را
براى تو حاضر مىسازد،هر ميوهاى در وقتخود،همانطور كه در مهمانيها هر لحظه شيرينى
مطبوع و غذاى گوارائى پيش تو مىنهند.
اگر دقت كنى مىبينى درختان باردار دستهاى خود را با تحفههاى گوناگونى به سوى تو دراز
كردهاند،و در صحن باغ شاخههاى گل و دستههاى ريحان و نسرين و ياسمن به پيش تو
داشتهاند كه هر يك را مىخواهى بگير!اگر خردمندى چرا ميزبان خود را نمىشناسى،و اگر
هوشيارى چرا گونهگونى اين لطايف را نمىفهمى و سپاس ولينعمتخود نمىگزارى؟اين
همه غذاها و ميوهها و سبزيها و گلهاى رنگرنگ گوناگون در باغ و بستان و كوه و هامون براى
تو آماده و مهيا كرده است و تو منكر احسان و عاصى فرمان اوئى،و به جاى شكر ناسپاسى و در
برابر نعمت عصيان مىورزى!!
عبرت بگير از آفرينش انار و آنچه در آن از قدرت خداى عطا بخش پوزش پذير آشكار است.
در ميان آن تپههايى از پيه تعبيه كرده،در همه سوى آن تپهها دانههاى انار را نصب و به
يكديگر چسبانده است،چنانكه گويى با دست كنار هم چيدهاند،و دانهها را به چند قسمت
تقسيم و هر قسمت را با پردهاى پوشانده است،و آن پرده چنان لطيف است كه عقل حيران
مىماند،و آنگاه مجموع آنها را در ميان پوست محكمى جا داده است.تدبير در اين آفرينش
دقيق چنين است كه اگر درون انار پر از دانه بود،دانهها براى جذب غذا راهىنداشتند،پس آن
پيه را در ميان دانهها قرار داده و ته دانهها را در آن كاشته است كه بدينوسيله غذا به هر دانه
برسد و آن پردهها را براى حفظ دانههاى لطيف بر روى آنها كشيده تا ضايع و فاسد نشوند و
پوست محكم را بر روى همه قرار داده تا دانههايى چنان با طراوت از سرما و گرما و آفتهاى
ديگر محفوظ بمانند،و اينها كه گفتيم همه اندكى از حكمتهاى بسيار آفرينش انار است...»
مجلس چهارم:
«...اينك براى تو از آفتها و بلاها سخن مىگويم كه گاهى پديد مىآيد،و گروهى از جاهلان آن
را وسيله ساختهاند كه خداى متعال و آفرينش او و تدبير و تقديرش را انكار نمايند،و وقوع
آنها را در جهان بر خلاف حكمت مىپندارند...مانند وبا و طاعون،و انواع بيماريها و تگرگ و
ملخ كه كشتزارها و ميوهها را ضايع مىسازد...
در پاسخ ايشان مىگوييم اگر خالق و مدبرى در جهان نمىبود مىبايستبيش از اين فتنه و
فساد و آفت و بلا در دنيا پديد آيد،و مثلا نظام آسمان و زمين گسسته شود و كواكب بر زمين
فرو افتند،يا زمين به آب فرو رود،يا آفتاب ديگر طلوع نكند،يا رودها و چشمهها خشك شوند
چنانكه آب ناياب گردد،يا هوا از حركتباز بماند و هيچ باد نوزد،يا همه چيزها فاسد شوند،يا
آب دريا بر خشكى طغيان كند و همه جانداران را غرق سازد!!و همين آفتها از قبيل طاعون و
ملخهم چرا دير نمىپايد و دائمى نيست تا همه را بيچاره و نابود سازد،و فقط گاهى بروز
مىكند و زود برطرف مىشود؟
نمىبينى كه جهان از آن بلاهاى بزرگ كه مىتواند همهى اهل جهان را نابود سازد محفوظ
است،و فقط گاهى مردمان را با آفتها و بلاهاى كوچكى مىگزد و مىترساند تا تاديب شوند و
باز بزودى آن بلا را زايل مىسازد تا وقوع آفت و بلا پندى براى آنان باشد و بر طرف كردنش
رحمت و نعمتى بر آنان.
بى دينان در بارهى مصيبتها و ناخوشايندهايى كه براى مردم رخ مىدهد مىگويند اگر
جهان آفريدگار مهربانى دارد چرا اين گرفتاريها پيدا مىشود؟!گويندهى چنين سخنى گمان
مىكند كه عيش و زندگى آدمى در جهان بايد از هر رنج و كدورتى صاف و خالى باشد!اگر
چنين مىبود آنقدر شر و فساد و طغيان در مردم پديدار مىشد كه نه به صلاح دنياشان بود و
نه به كار آخرتشان مىآمد،چنانكه مىبينى برخى را كه به ناز و نعمتبر آمدهاند،و به امنيت و
رفاه و توانگرى پرورش يافتهاند،در طغيان و كفران بدانجا مىرسند كه گويى فراموش
كردهاند از جنس بشر و مخلوق پروردگارند،و فراموش كردهاند كه ممكن استبه آنان هم
زيانى برسد،و يا به گرفتارى و رنجى مبتلا شوند!و به ذهنشان هم خطور نمىكند كه بر
ناتوانى ترحم كنند يا از مستمندى دستگيرى نمايند،يا بر مبتلائى رقت آورند و يا بر
بيچارهاى مهربانى نمايند،يا بر بلا ديدهاى عاطفه نشان دهنداما اگر رنجى انسانها را بگزد،و
سختى مصيبتى يا دردى ايشان را فرو گيرد،بسيارى از آنان كه جاهل و غافلند در مىيابند و
از فساد و گناهان بسيار كه مرتكب مىشدند تائب و منزجر مىشوند.
آنانكه اين رنجها و آزارها را در جهان نمىپسندند در واقع به كودكان شبيهند كه از دواهاى
تلخ ناگوار بدگويى مىكنند،و ممنوع شدن از خوردنيهاى لذيذى كه برايشان زيانمند است
موجب خشمشان مىشود،و آموختن و تحصيل علوم بر آنان ناگوار است،و دوست دارند كه
پيوسته به بازى و بطالتبگذرانند،و هر خوردنى و نوشيدنى كه مايل هستند بخورند و
بياشامند،و درك نمىكنند كه به بازى و بطالت گذراندن چه زيانهايى براى دين و دنيايشان
دارد و غذاهاى لذيذ زيانمند آنان را به چه بيماريهايى مبتلا مىسازد،و نمىفهمند كه تحصيل
علم و ادب نتايج نيكويى برايشان در پى دارد،و خوردن داروهاى تلخ موجب بهبودى آنهاست.
بسا رنجها كه آسودگيها در پى دارد،و بسا تلخيها كه شيرينها ببار مىآورد...» (54)
ارتباط با جهان غيب
بى ترديد امامان پاك ما كه اوصياى بر حق پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله،و وارثان علوم
الهى اويند از ويژگيهايىبرخوردار بودند كه خداوند به پيامبران و اولياء خاص خويش موهبت
مىفرمايد.يكى از اين ويژگيها ارتباط با خداى جهان،و برخوردارى از علوم غيبى مخصوصى
است كه خيال و اوهام در آن راه ندارد و همچون وحى پيامبران از شائبهى هر دروغ و
نادرستى بر كنار است،با اين تفاوت كه اوصياء و امامان،پيامبر نبودند و دين جديدى
نمىآوردند و مبلغ و پاسدار دين پيامبر (ص) و رهبر امت مىبودند،همانطور كه پيامبر اسلام
(ص) به امير مؤمنان على (ع) فرمود:انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى»
(تو نسبتبه من همچون هارون نسبتبه موسى هستى جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد
بود) .
در روايات اسلامى،نمونههاى علوم ماورائى هر يك از امامان ما بقدرى فراوان ديده مىشود
كه براى هيچ مسلمان آگاه بى غرضى جاى ترديد باقى نمىگذارد كه آن بزرگواران بر دانشى
ژرف و الهى تكيه داشتند،و هر گاه صلاح مىديدند براى هدايت پيروان،گوشهيى از
دانستههاى غيبى خويش را آشكار مىكردند...
اينك به نمونههايى از علوم پنهانى و غيبى امام صادق عليه السلام توجه كنيد:
1-پس از شهادت زيد بن على عليهما السلام،«يحيى»فرزند ارشد زيد،پنهانى به ايران رفت،و
پس از مدتى در شرق ايران گروهى را گرد آورد،و عليه خليفهى اموى قيام كرد،و مردانه
جنگيد و سر انجام با رشادت شهيدشد.پيكر او را نيز چون پدرش زيد،به دار آويختند،و سالها
بر دار بود تا ابو مسلم قيام كرد،و بدن يحيى را فرود آوردند و با احترام به خاك سپردند...
در ايامى كه يحيى به سوى خراسان مىرفت،يكى از شيعيان به نام«متوكل بن هارون»كه از
سفر حجباز مىگشت و در مدينه امام صادق (ع) را نيز ملاقات كرده بود،با يحيى روبرو شد.
متوكل مىگويد:سلام كردم.پرسيد از كجا مىآيى؟گفتم از حج.از احوال خاندان خويش و
عموزادگان و نيز از حضرت صادق عليه السلام جويا شد،آنچه مىدانستم گفتم و براى او،حزن
و اندوه آنان را از شهادت«زيد»پدرش بيان كردم.
گفت:عمويم«محمد بن على» (امام باقر عليه السلام) به پدرم گفته بود كه سر انجام او چه
مىشود...و سپس پرسيد:آيا پسر عمويم جعفر بن محمد عليه السلام را ملاقات كردى؟
گفتم:آرى.
گفت:آيا چيزى در بارهى من فرمود؟
گفتم:آرى.
گفت:آنچه گفتبراى من بگو.
گفتم:دوست ندارم كه آنچه از آن حضرت شنيدم رودرروى شما بازگو كنم.
گفت:آيا مرا از مرگ مىترسانى؟!آنچه شنيدهاى بگو.
گفتم:آن حضرت مىفرمود كه شما نيز كشته و مانند پدرتان به دار آويخته مىشويد...»
آنگاه يحيى پس از برخى مكالمات،نسخهاى از صحيفهى سجاديه را كه نزدش بود به متوكل
سپرد تا به مدينه ببرد و به برخى از اقوام او برساند،و گفت:
«به خدا سوگند اگر اين نبود كه پسر عمويم حضرت صادق عليه السلام فرموده است من
كشته و به دار آويخته مىشوم،اين صحيفه را به تو نمىسپردم...ولى من مىدانم كه گفتهى او
حق است و آن را از پدران خود عليهم السلام فرا گرفته است» (55)
و ديرى نپائيد كه همچنان شد كه امام صادق عليه السلام فرموده بود.
2-«صفوان بن يحيى»مىگويد:«جعفر بن محمد بن اشعث»به من گفت مىدانى چرا ما شيعه
شديم با آنكه از اين مذهب سخنى نزد ما نبود،و آنچه ديگران در اين باره مىشناختند
نمىشناختيم؟
گفتم:جريان چيست؟
گفت:روزى«منصور دوانيقى»از پدرم خواست مردى هوشيار و زيرك براى انجام ماموريتى
ويژه معرفى كند.پدرم دائى خود را معرفى كرد.منصور او را احضار نمود و پولى به او داد و
گفت:به مدينه برو و با«عبد الله بن حسن بن الحسن»وگروهى از خويشاوندانش و از
جمله«جعفر بن محمد»ملاقات كن،و به آنان بگو من غريبم و از خراسان آمدهام،در آنجا
شيعيان و پيروانى داريد كه اين پول را براى شما فرستادهاند،و به هر كدام مبلغى با شرايطى
بپرداز،و بگو من فرستادهى آنها هستم،و دوست دارم رسيد پول را با خط خودتان بنويسيد كه
همراه من باشد.
دائى پدرم به مدينه رفت،و پس از مدتى مراجعت كرد و نزد منصور آمد،و پدرم نيز در مجلس
منصور بود.منصور پرسيد:
چه كردى؟
گفت:همهى آنان را ملاقات كردم و پولها را پرداختم و رسيد گرفتم،بجز«جعفر بن محمد»كه
در مسجد پيامبر نزد او رفتم،نماز مىخواند،پشتسر او نشستم تا نمازش تمام شود،چون نماز
را به پايان برد به من رو كرد و گفت:
«از خدا بترس و اهل بيت پيامبر را فريب مده،و به منصور بگو از خدا بترسد و خاندان پيامبر
را مفريبد»
گفتم:منظورتان چيست؟!
گفت:پيشتر بيا.و آنگاه همهى آنچه ميان من و تو گذشته بود و ماموريت مرا باز گفت،چنانكه
گويى همراه ما بوده است. (56)
3-«ابو بصير»مىگويد:خدمت امام صادق عليه السلام بودم و نام«معلى بن خنيس»به ميان
آمد،امام فرمود: اى ابو بصير!آنچه در بارهى«معلى بن خنيس»به تو مىگويم پنهان بدار.
عرض كردم:پنهان مىدارم.
فرمود:«معلى»به مقام والاى خود نمىرسد مگر به آنچه«داود بن على»بر سر او مىآورد!
گفتم:داود بن على با او چه مىكند؟
فرمود:او را احضار مىكند و گردنش را مىزند و بدنش را به دار مىآويزد،و اين كار در سال
آينده واقع مىشود.
سال بعد«داود بن على»فرماندار مدينه شد،و«معلى بن خنيس»را احضار كرد،و از او
واستشيعيان امام صادق (ع) را معرفى كند.معلى نپذيرفت.فرماندار تهديد كرد كه اگر
مقاومت كنى و نگويى ترا مىكشم!
معلى گفت:مرا به كشتن تهديد مىكنى؟!به خدا سوگند اگر شيعيان امام صادق زير پاى من
باشند پا از روى آنان بر نمىدارم،و اگر مرا بكشى،مرا خوشبخت و خود را بدبختساختهيى،و
داود او را به شهادت رساند. (57)
4-«على بن حمزه»مىگويد:جوانى از كارمندان حكومت اموى با من دوستبود،از من
خواهش كرد از امام صادق عليه السلام اجازه بگيرم كه به خدمت امام شرفياب شود،اجازه
گرفتم و جوان به خدمت امام آمد و نشست و گفت:فدايتشوم،من از كارمندان بنى اميه
بودم و اموال فراوانى از اين راه بدست آوردهام!امام فرمود:اگر بنى اميه كسانى چون شما را
نداشتند نمىتوانستند حق ما را از بين ببرند،و اگر مردم به آنها كمك نمىكردند،و تنهايشان
مىگذاشتند چيزى جز آنچه در دستشان بود نمىيافتند.
جوان گفت:فدايت گردم!آيا براى من راه نجاتى هست؟
فرمود:اگر بگويم انجام مىدهى؟
گفت:آرى.
فرمود:اموالى كه از اين راه به دست آوردهيى به صاحبانش برگردان،و آنچه صاحبش را
نمىشناسى صدقه بده.اگر اين كار را بكنى من بهشت را براى تو ضمانت مىكنم.
جوان سر بزير افكند،و پس از مدتى سر برداشت و گفت:فدايتشوم اين كار را خواهم كرد.
جوان با ما به كوفه آمد،و آنچه داشت،حتى لباسهايش را يا به صاحبانش برگرداند يا صدقه
داد،و چنان تهيدستشد كه ما برايش لباس خريديم،و براى معيشتش به او كمك كرديم.چند
ماهى نگذشت كه بيمار شد و ما به عيادت او مىرفتيم،يكروز بر او وارد شدم،در حال احتضار
بود،چشمانش را گشود و گفت:به خدا سوگند امام صادق به وعدهى خود وفا كرد...
اين جمله را گفت و از دنيا رفت،او را به خاك سپرديم،و مدتى بعد به خدمت امام شرفياب
شدم،امام تا مرا ديد فرمود:به خدا سوگند به وعدهاى كه به آن جوان داده بوديم وفا كرديم!
عرض كردم:فدايتشوم،راست مىگوئيد،به خدا سوگند خود او نيز به هنگام مرگ به من
همين را گفت. (58)
5-«سدير صيرفى»مىگويد:اموالى از امام صادق عليه السلام نزد من بود،هنگام پرداختن يك
دينار را نزد خود نگهداشتم تا درستى گفتار شيعيان را در مورد امام بيازمايم،امام فرمود:
«اى سدير!به ما خيانت كردى و منظورت از اين كار بريدن از ما نيست»
عرض كردم:فدايتشوم موضوع چيست؟
فرمود:«مقدارى از حق ما را برداشتهى كه ما را بيازمايى!»
گفتم:فدايتشوم راست گفتى،مىخواستم به درستى گفتار شيعيان در بارهى شما پى ببرم.
فرمود:آيا نمىدانى ما به آنچه بدان نيازى باشد دانا هستيم...علم پيامبران در علم ما محفوظ
و نزد ما جمع شده است و علم ما از علم پيامبران است. (59)
ياران و شاگردان امام (ع)
چنانكه گفتيم،حكام اموى و عباسى،امامان گرامى مارا به شدت تحت نظر و مراقبت داشتند،
و حتى گاهى از تماس مردم با آن بزرگواران مانع مىشدند،در عين حال در اواخر
كومتبنى اميه و اوائل حكومتبنى عباس،به جهت ضعف و درگيريها و مشغوليتهاى آنان،
مشتاقان فرصتيافتند از محضر امام باقر و امام صادق عليهما السلام استفاده برند و كسب
علم و فيض نمايند...
اشتياق دانش پژوهان و ديانت جويان به بهرهگيرى از فيضان علوم امامان عليهم السلام
چنان بود كه نه تنها در چنين فرصت كه حتى در سختترين شرايط خفقان نيز كم و بيش،بهر
صورت كه ممكن مىشد خود را به امام مىرساندند،و فراخور درك و خواستهى خويش از
خرمن كمالات ايشان خوشهاى مىچيدند...
در مكتب امام صادق عليه السلام شاگردان بسيارى پرورش يافتند كه علوم و معارف اسلامى
را در زمينههاى مختلف فرا گرفته و به ديگران منتقل ساختند،شيخ طوسى در
كتاب«رجال»حدود چهار هزار نفر را كه از محضر امام صادق استفادهى علمى يا روايت
كردهاند نام مىبرد،و ما در اين جا براى تجليل از مقام شامخ آنان و قدردانى از زحماتشان در
راه انتقال علوم و معارف به نسلهاى بعد،به اختصار سه تن از آنان را معرفى مىكنيم:
1-حمران بن اعين شيبانى:
خانوادهى«اعين»عموما از شيعيان خاص ائمه و ازعلاقمندان به خاندان رسالتبودند،
«حمران»و برادرش«زراره»هر دو از درخشندهترين چهرههاى شيعى و از علماء و فقهاى نامدار
عصر خود،و از ياران بزرگ امام باقر و امام صادق محسوب مىشدند.
امام صادق عليه السلام فرمود:«حمران بن اعين»مرد با ايمانى است كه به خدا سوگند هرگز
از دينش بر نمىگردد.و نيز مىفرمود:«حمران»اهل بهشت است. (60)
«زرارة»مىگويد:در ايام نوجوانى به مدينه آمدم،و در موسم حج در«منى»حاضر شدم و به
خيمهى امام باقر عليه السلام رفتم و سلام كردم،امام پاسخ دادند،برابر امام نشستم،فرمودند:
از فرزندان«اعين»هستى؟
عرض كردم:آرى،من زراره فرزند اعينم.
فرمود:ترا به شباهتشناختم.آيا برادرت حمران به حج آمده است؟
گفتم:نه،ولى به شما سلام رساند.
فرمود:او از مؤمنان واقعى است كه هرگز از دين خود دست نخواهد كشيد،هنگامى كه او را
ديدى سلام مرا به او برسان. (61)
«حمران»خود مىگويد:به امام باقر عليه السلام عرض كردم،آيا من از شيعيان شما هستم؟
فرمود:آرى به خدا سوگند تو در دنيا و آخرت از شيعيانمايى... (62)
«اسباط بن سالم»مىگويد:موسى بن جعفر عليهما السلام فرمود:«در قيامت ندا مىدهند
حواريون-ياران نزديك-پيامبر خدا محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پيمان خويش
نشكستند و با همان پيمان از جهان رختبر بستند كجايند؟
سلمان و ابو ذر و مقداد بر مىخيزند.
آنگاه ياران نزديك و ويژهى يكايك امامان را فرا مىخوانند،و افرادى خاص بر مىخيزند تا
آنكه ياران خاص امام پنجم و امام ششم را مىطلبند،«عبد الله بن شريك عامرى»،«زرارة بن
اعين»،«بريد بن معاويه»،«محمد بن مسلم»،«ابو بصير مرادى»،«عبد الله بن ابى يعفور»،«عامر
بن عبد الله»،«حجر بن زايده»و«حمران بن اعين»بر مىخيزند. (63)
«صفوان»مىگويد:حمران با اصحاب خود مىنشست،و پيوسته از ائمه عليهم السلام روايت
مىكرد،و اگر مصاحبان از غير ائمه (ع) حديثى مىگفتند نمىپذيرفت،و اگر اين كار (نقل
حديث از غير ايشان) سه بار تكرار مىشد و به اعتراض او توجه نمىكردند از آن مجلس بر
مىخاست. (64)
«يونس بن يعقوب»مىگويد:حمران علم كلام-عقائد-را بخوبى مىدانست، (65) و«هشام بن
سالم»مىگويد:با گروهى از ياران امام صادق عليه السلام در خدمت امام بوديم،مردى از اهالى
شام وارد شد...امام به او فرمود:چه مىخواهى؟
گفت:شنيدهام تو به آنچه سؤال شود آگاهى دارى،به همين جهت آمدهام تا با تو مناظره كنم.
فرمود:در بارهى چه چيزى؟
گفت:در بارهى قرآن.
امام او را به«حمران»ارجاع داد،گفت:من براى مناظره با تو آمدهام نه حمران!
فرمود:اگر بر حمران غلبه كردى بر من پيروز شدهاى.
مرد شامى به حمران روى آورد،و هر چه پرسيد جواب شنيد تا خسته شد.امام به او فرمود:
حمران را چگونه يافتى؟
گفت:استادى ماهر است،هر چه پرسيدم پاسخ داد... (66)
2-عبد الله بن ابى يعفور:
«عبد الله ابن ابى يعفور»از ياران ويژهى امام صادق (ع) بود،در مراتب معرفت و شناخت مقام
امامت چنان پيشرفته بود كه در برابر امام جز اطاعت و پيروى،از او چيزى ديده نمىشد،
يكبار به امام صادق (ع) عرض كرد:اگر شما انارى را دو نيم كنى و بگويى اين نيمه حرام و آن
نيم ديگر حلالاست،گواهى مىدهم آنچه را حلال دانستهيى حلال و آنچه را حرام شمردهيى
حرام است.امام دو بار فرمود:خدا تو را رحمت كند. (67)
«عبد الله»به بيمارى مخصوصى مبتلا شد كه گاهى شدت مىيافت،و براى تسكين آن شراب
را تجويز كرده بودند.
به خدمت امام آمد و درد و درمان را بعرض رسانيد،و توضيح داد كه اگر شراب بنوشد فورا
تسكين مىيابد.
امام فرمود:شراب حرام است،هرگز شراب مياشام.اين شيطان است كه مىخواهد-بعنوان
درمان بيمارى-ترا به شرابخوارى وا دارد،اگر نافرمانى او كنى از تو مايوس مىشود و دست از
تو مىدارد.
«ابن ابى يعفور»به كوفه بازگشت،بيماريش سختتر از پيش عودت كرد،بستگانش شراب
آوردند،گفت:
«به خدا سوگند يك قطره هم نخواهم نوشيد».چند روزى در بستر ماند و درد را تحمل كرد،و
خداى متعال براى هميشه او را شفا بخشيد. (68)
«ابن ابى يعفور»در زمان امام صادق عليه السلام از دنيا رفت،امام در نامهاى به«مفضل بن
عمر»نوشت:
«اى مفضل!ترا سفارش مىكنم به آنچه«عبد الله بن ابى يعفور»را،كه درودهاى خدا بر او باد،
سفارش كردم،و او كهدرودهاى خدا بر او باد از دنيا رفت در حاليكه به پيمان خويش با خدا و
پيامبر و امام زمانش وفا كرد،وى از دنيا رفت،درودهاى خدا بر روان او،در حاليكه آمرزيده و
مشمول رحمت الهى بود.در زمان ما كسى مطيعتر از او در برابر خدا و پيامبر و امامش نبود،
پيوسته چنين بود تا خدا به رحمتخود او را قبض روح كرد و به بهشت منتقل ساخت...» (69)
3-مفضل بن عمر جعفى:
مفضل از بزرگان ياران امام صادق و از خواص او و يكى از فقهاى بزرگ موثق است (70) ،او از
نزديكان امام محسوب مىشد و متصدى برخى از امور آن حضرت بود. (71)
گروهى از شيعيان به مدينه آمدند و از امام صادق عليه السلام تقاضا كردند شخصى را به
ايشان معرفى كه بهنگام نياز در امور دينى و احكام شرعى به او مراجعه كنند،امام فرمود:«هر
كس سؤالى داشت نزد من بيايد و از خودم بپرسد و برود».
آنان اصرار كردند كه حتما شخصى را نيز تعيين فرمايد،فرمود:«مفضل را برايتان تعيين كردم،
آنچه بگويد بپذيريد،زيرا او جز حق نمىگويد...» (72)
امام صادق عليه السلام در چند جلسه درسهاى ويژهيى درتوحيد براى مفضل فرمودند كه
مجموع آن به صورت كتاب توحيد مفضل،مشهور است و قبلا آنرا معرفى و فرازهايى از آن را
ذكر كرديم،اين درسها شاهدى استبر عنايت مخصوص امام نسبتبه مفضل و علو مرتبت و
مقام او نزد امام.
مفضل نزد امام صادق (ع) چنان محبوب بود كه يكبار امام به او فرمود:«به خدا سوگند ترا
دوست دارم و كسى را كه ترا دوست دارد نيز دوست مىدارم...» (73)
امام كاظم عليه السلام در مورد مفضل مىفرمود:مفضل همدم و موجب راحتى من است. (74) و هنگامى كه مفضل از دنيا رفت فرمود:خدا او را رحمت كند،او پدرى بود بعد از پدر،هم
اكنون او راحت و آسوده شد. (75)
شهادت امام
خليفهى جبار عباسى«منصور دوانيقى»كه از اراذل خلفاى بنى عباس و مردى سختگير و
ستمگر بود،همواره امام صادق عليه السلام را در مراقبتشديد ماموران خويش مىداشت و
جاسوسانى بر آن حضرت گماشته بود،و بارها امام را براى آزار و حتى نابودى نزد خود
مىآورد،اما چون تقدير نبود موفق به انجام نيت پليد خود نمىشد.
امام هفتم حضرت كاظم عليه السلام مىفرمايد،يكبارمنصور،پدرم را طلب كرد تا به قتل
برساند،و شمشير و بساطى هم آماده ساخت،و به«ربيع»-كه از درباريان او بود-سفارش كرد
كه چون«جعفر بن محمد»وارد شد و با او سخن گفتم و دستبر هم كوفتم گردنش را بزن.
اما وارد شد،تا چشم منصور بر امام افتاد بى اختيار از جاى برخاست و خوش آمد گفت،و
اظهار داشتشما را براى آن احضار كردم كه بدهيهايتان را بپردازم...آنگاه باخوشرويى حال
خويشان و بستگان امام را جويا شد،و به ربيع رو كرد و گفت:تا سه روز ديگر«جعفر بن
محمد»را نزد خانوادهاش باز گردان... (76)
امام سر انجام منصور نتوانست وجود امام را كه ديگر آوازهى امامت و رهبريش تا دورترين
سرزمينهاى اسلامى پر كشيده بود،در ميان جامعه تحمل كند،و در ماه شوال سال 148
هجرى آن بزرگ گرامى را مسموم ساخت و امام در بيست و پنجم شوال در سن شصت و
نجسالگى به جهان ديگر خراميد،و پيكر پاكش را در بقيع در كنار پدر گراميش بخاك سپردند (77) .
چه نيكوست كه در سوگ آن بزرگ همزبان با شاعر فداكار شيعى«ابو هريره عجلى»بخوانيم و
اشك بريزيم:
اقول و قد راحوا به يحملونه
على كاهل من حامليه و عاتق
ا تدرون ما ذا تحملون الى الثرى
ثبيرا ثوى من راس علياء شاهق
غداة حثى الحاثون فوق ضريحه
ترابا و اولى كان فوق المفارق (78)
هنگامى كه حاملان پيكر او را بر شانه و گردن به سوى گورستان مىبردند.
گفتم:
آيا مىدانيد كدام بزرگمردى را به سوى خاك مىبريد؟
دريغا،كوهسارى بلند از اوج رفعتبه نشيب آمده در گورى مدفون مىشود.
بامداد بر مرقد او خاك خواهند ريخت،سزاوارتر آنست كه در فقدان او خاك بر سر خويش
بريزيم.
آرى براستى با شهادت امام مكرم صادق آل محمد (ص) ،تاريخ انسان و اسلام گوهرى را از
دست داد كه اگر مقام امامتشش امام بزرگوار از سلالهى آن بزرگ نمىبود،بى ترديد
مىگفتيم:جهان از پروردن چنان بزرگمردى تا قيام قيامت عقيم مانده است...
درود خدا و فرشتگان و صالحان و مؤمنان بر او باد.
آخرين وصيت امام عليه السلام
«ابو بصير»از ياران بزرگوار امام صادق عليه السلام مىگويد:پس از رحلت امام براى تسليتبه
همسرش«ام حميده»به خانهى آن حضرت رفتم،در سوگ امام هر دو بهتلخى گريستيم،آنگاه
به من فرمود:
اى ابو بصير!اگر به هنگام وفات امام مىبودى،تعجب مىكردى زيرا امام چشمان خويش
گشود و فرمود:همهى خويشاوندانم را نزد من آوريد،و چون گرد آمدند امام به همهى آنان
نگاه كرد و فرمود:«ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلوة»شفاعت ما ائمه شامل كسى كه نماز را
سبك بشمارد نمىشود. (79)
چند گفتار از امام:
اينك در پايان مقال به چند جمله از سخنان امام گرامى حضرت صادق عليه السلام توجه
كنيم،بدان اميد كه كلمات دلنشين امام در ما مؤثر افتد،و دلهامان را روشنى بخشد و بر
ايمانمان بيفزايد،و راهنماى عملمان باشد:
1-«ان المسلم اذا جاء اخوه المسلم فقام معه فى حاجته كان كالمجاهد فى سبيل الله عز و
جل» (80)
هر مسلمانى كه بهنگام مراجعهى برادر مسلمانش،در انجام خواستهى او بكوشد چون كسى
است كه در راه خدا جهاد نمايد.
2-«قال الله عز و جل الخلق عيالى فاحبهم الى الطفهم بهم و اسعيهم فى حوائجهم» (81) خدا
فرموده است مردم مانند عائلهى منند،كسى نزد من محبوبتر است كه به مردم بيشتر لطف
دارد و در رفع نيازمنديهايشان كوشاتر است.
3-«وجدت علم الناس كلها فى اربع:اولها ان تعرف ربك،و الثانى ان تعرف ما صنع بك،و
الثالث ان تعرف ما اراد منك،و الرابع ان تعرف ما يخرجك من دينك» (82)
تمام دانشها و آگاهيهاى-سودمند-مردم را در چهار چيز يافتم:الف-آنكه پروردگارت را
بشناسى.ب-بدانى خدا با تو چه كرده و چه نعمتهايى به تو داده است.ج-بدانى كه خداى تو
چه مىخواهد و وظيفهى تو چيست.د-بدانى كه چه چيزى ترا از دينتبيرون مىبرد.
4-«اربعة من اخلاق الانبياء:البر و السخاء و الصبر على النائبة و القيام بحق المؤمن» (83)
چهار خصلت از اخلاق پيامبران است:نيكى كردن-سخاوت-صبر و مقاومت در برابر
گرفتاريها-رعايتحقوق مؤمنان.
5-«المؤمن بين مخافتين:ذنب قد مضى لا يدرى ما يصنع الله فيه،و عمر قد بقى لا يدرى ما
يكتسب فيه من المهالك،فهو لا يصبح الا خائفا و لا يمسى الا خائفا و لايصلحه الا الخوف» (84)
مؤمن ميان دو ترس قرار دارد:گناه گذشته كه نمىداند خدا در بارهى آن با او چه مىكند،و
عمر باقيمانده كه نمىداند چه گناهانى از او سر خواهد زد و در چه مهلكههايى خواهد افتاد،
بهمين جهتشب را بروز نمىآورد مگر با ترس و روز را به شب نمىرساند مگر با ترس،و
چيزى جز همين خوف-از خدا-او را اصلاح نمىكند.
6-لا يستكمل عبد حقيقة الايمان حتى تكون فيه خصال ثلاث:الفقه في الدين و حسن
التقدير في المعيشة و الصبر على الرزايا» (85)
هيچ بندهيى به كمال حقيقت ايمان نمىرسد مگر آنكه اين سه خصلت در او باشد:فهم و
بصيرت در دين-اندازهگيرى درست در معيشت-شكيبائى در گرفتاريها و مصيبتها.
7-«ثلاثة لا تعرف الا فى ثلث مواطن:لا يعرف الحليم الا عند الغضب و لا الشجاع الا عند
الحرب و لا اخ الا عند الحاجة» (86)
سه نفر در سه جا شناخته مىشود:بردبار به هنگام خشم،دلير به هنگام جنگ،برادر به هنگام
نياز.
8-«لا يستغنى اهل كل بلد عن ثلاثة يفزع اليه فىامر دنياهم و آخرتهم،فان عدموا ذلك كانوا
همجا:فقيه عالم ورع،و امير خير مطاع،و طبيب بصير ثقة» (87)
اهل هر شهر از سه نفر كه در كار دنيا و آخرتشان به آنان پناه برند،بى نياز نيستند:فقيه
دانشمند پارسا-زمامدار خير خواه كه مردم مطيع او باشند-پزشك حاذق و مورد اطمينان.
9-«ريشهى هر خوبى و نيكى مائيم،و تمام نيكيها از شاخ و برگ ما است،توحيد،روزه،فرو
خوردن خشم،گذشت از كسى كه به انسان بدى كرده است،ترحم به مستمند،رسيدگى به
همسايه و اعتراف به فضيلت صاحبان فضيلت،همه از نيكيها بشمار مىرود.
و دشمنان ما ريشهى هر شر و بدى هستند،و همهى زشتيها شاخ و برگ آنهاست،از آن جمله:
دروغ،بخل،سخن چينى،قطع رحم،ربا خوارى،خوردن مال يتيم،تجاوز از حدودى كه خدا
تعيين فرموده است،ارتكاب جنايات پنهان و آشكار،زنا،دزدى و مانند اينها.
دروغ مىگويد كسى كه خود را با ما و از شيعيان ما مىداند،در حاليكه به شاخ و برگ
دشمنان ما چنگ زده و آويزان است» (88)
پىنوشتها:
1- جملهى معروف ابو حنيفه پيشواى سنيان حنفى مذهب (التحفة الاثنى عشريه ص 8 به
نقل الامام الصادق ج 1 ص 70)
2- اعلام الورى- ص 266
3- كافى- ج 1 ص 472
4- اعلام الورى- ص 266- هشام در سال 105 به حكومت رسيد و منصور دوانيقى در 158 از
دنيا رفت. (نگاه كنيد به كتاب تتمة المنتهى تاليف محدث قمى)
5- ارشاد مفيد- ص 266 و مناقب- ج 4 ص 280
6- (مردم را با غير زبانتان- با رفتار و عملتان- به دين و اسلام دعوت كنيد.)
7- كافى ج 5 ص 74- بحار ج 47 ص 55
8- كافى ج 5 ص 76- بحار ج 47 ص 57 (احب ان يتاذى الرجل بحر الشمس فى طلب
المعيشة)
9- كافى ج 5 ص 161- بحار ج 47 ص 59 (يا مصادف مجالدة السيوفاهون من طلب الحلال)
10- كافى ج 2 ص 209
11- كافى ج 6 ص 268- بحار ج 47 ص 39
12- شهرى بود نزديك كوفه كه منصور دوانيقى امام صادق عليه السلام را به اجبار به آنجا
آورده بود.
13- بحار ج 47 ص 349 به نقل از اعلام الورى و مناقب و يك كتاب ديگر- انوار البهيه به نقل
از تذكره ابن جوزى از ربيع الابرار زمخشرى (ترجمه اين فراز بدون كم و زياد از كتاب داستان
راستان استاد شهيد مرحوم مرتضى مطهرى نقل شد- ج 1 ص 174)
14- كافى ج 6 ص 181- بحار ج 47 ص 44
15- كافى ج 4 ص 49
16- بحار ج 47 ص 16 (به نقل از خصال و علل الشرايع و امالى صدوق و مناقب ابن شهر
آشوب مازندرانى)
17- كافى ج 3 ص 225- بحار ج 47 ص 49
18- مناقب ج 4 ص 274- كافى ج 2 ص 112
19- سايبانى كه فقرا و بينوايان در آن جمع مىشدند و استراحت مىكردند.
20- كافى ج 4 ص 8- ثواب الاعمال ص 173- بحار ج 47 ص 2 (لو عرفوا الحق لواسينا هم
بالدقة)
21- كافى ج 4 ص 8- بحار ج 47 ص 38
22- «الامام الصادق»ج 1 ص 34- 37 با اندك تفاوت- تتمة المنتهى ص 57- 104
23- كامل ابن اثير ج 4 ص 521- 522
24- تاريخ طبرى ج 8 ص 1178 چاپ ليدن
25- دلائل الامامه طبرى شيعى ص 104- 106 چاپ دوم نجف.
26- تتمة المنتهى ص 110 و 113 و 147
27- بحار ج 47 ص 171 به نقل از خرائج راوندى.
28- سه طلاق در يك مجلس در فقه شيعه باطل است،براى اطلاع از خصوصيات آن به
كتابهاى فقهى مراجعه شود.
29- جامع الرواة- ج 1 ص 350 و 457 و ج 2 ص 247- تحفة الاحباب ص 179- منتهى الامال
ج 1 ص 195
30- تاريخ الخلفاء ص 263- الامام الصادق ج 5 ص 45
31- مروج الذهب ج 3 ص 301
32- وسائل ج 12 ص 129 به نقل از كافى و تهذيب
33- كشف الغمه ج 2 ص 412- الامام الصادق ج 3 ص 21 به نقل از حلية الاولياء
34- كشف الغمة ج 2 ص 448- بحار ج 47 ص 184
35- الفصول المهمة ص 236
36- امالى شيخ طوسى ص 31- بحار ج 47 ص 165
37- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 248
38- ارشاد مفيد- ص 251
39- ارشاد مفيد- ص 251
40- ارشاد مفيد- ص 251
41- ارشاد مفيد- ص 251
42- عمدة الطالب ص 228
43- ارشاد مفيد ص 252- عمدة اطالب ص 230- منتهى الامال ج 2 ص 34
44- ارشاد مفيد- ص 252
45- رجال ممقانى ج 1 ص 468- به نقل از رجال كشى
46- رجال ممقانى ج 1 ص 468- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 249
47- بحار ج 47 ص 19 به نقل از امالى صدوق.
48- اصول كافى ج 1 ص 74 حديث 2 از كتاب توحيد
49- اصول كافى ج 1 ص 79 حديث 4 از كتاب توحيد
50- اصول كافى ج 1 ص 83
51- از جمله تلخيص و ترجمه آقاى على اصغر فقيهى است كه مكرر چاپ شده است
52- كشف المحجه ص 9
53- امان الاخطار ص 78
54- كتاب توحيد مفضل ترجمهى علامه محمد باقر مجلسى رحمة الله عليه با اندك تصرف
در عبارات.
55- منتهى الامال قسمت زندگانى امام سجاد عليه السلام،بخش مقتل يحيى بن زيد- و نيز
در مقدمه صحيفه سجاديه در اكثر چاپها.
56- كافى ج 1 ص 475- بصائر الدرجات ص 245- مناقب ج 4 ص 220- بحار ج 47 ص 74 به
نقل از سه كتاب مذكور و خرائج راوندى.
57- بحار ج 47 ص 129- مناقب ج 4 ص 225
58- بحار ج 47 ص 138- مناقب ج 4 ص 240
59- مناقب ج 4 ص 227- بحار ج 47 ص 130
60- رجال كشى ص 176
61- رجال كشى ص 178
62- رجال كشى ص 462
63- رجال كشى ص 10
64- رجال كشى ص 179
65- تحفة الاحباب ص 77
66- رجال كشى ص 276
67- رجال كشى ص 249- معجم رجال الحديث ج 1 ص 103
68- رجال كشى ص 247 با تلخيص.
69- رجال كشى ص 249 با تلخيص.
70- و 71- جامع الرواة ج 2 ص 258
72- رجال كشى ص 327
73- بحار ج 47 ص 395- اختصاص شيخ مفيد ص 216
74- تحفة الاحباب ص 376
75- تحفة الاحباب ص 376
76- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 304- بحار ج 47 ص 162
77- اعلام الورى ص 266- كافى ج 1 ص 472- جنات الخلود ص 27
78- منتهى الآمال- قسمت زندگانى امام صادق (ع) ص 47
79- امالى صدوق ص 290- وسائل الشيعة ج 3 ص 17
80- مستدرك ج 2 ص 407
81- كافى ج 2 ص 199
82- ارشاد مفيد ص 265
83- تحف العقول ص 375
84- تحف العقول ص 377
85- تحف العقول ص 324
86- تحف العقول ص 316
87- تحف العقول ص 237
88- الامام الصادق ج 3 ص 138