رساله‏ى توحيد مفضل

«توحيد مفضل‏»حاوى مطالب سودمندى در مورد خلقت انسان و جهان و اثبات وجود خداى متعال و علم و قدرت و حكمت اوست كه امام صادق عليه السلام در چهار جلسه براى مفضل بيان فرمودند و مفضل با اجازه‏ى امام مى‏نوشت.

اين رساله‏ى پر ارج كه توسط علامه مجلسى و برخى ديگر از دانشمندان ترجمه (51) و چاپ شده براى همگان مفيد و سودمند،و مطالعه‏ى آن براى همه‏ى علاقمندان به مسائل توحيد و متفكران در آيات عظمت الهى لازم است.

«سيد بن طاوس‏»در«كشف المحجه‏»به فرزند خود توصيه مى‏كند كه اين رساله را مطالعه نمايد (52) ،و در جاى ديگر نيز مى‏فرمايد:كسى كه به سفر مى‏رود از كتابهايى كه بايد همراه داشته باشد يكى توحيد مفضل است (53) اينك به اختصار به معرفى اين رساله مى‏پردازيم و براى تبرك،ترجمه‏ى فرازهايى از آن را ذكر مى‏كنيم:

مفضل،خود در مقدمه‏ى رساله مى‏گويد:

«روزى به هنگام غروب در مسجد پيامبر (ص) نشسته بودم،و در عظمت پيامبر و آنچه خداوند بدان بزرگوار از شرف و فضيلت عطا كرده مى‏انديشيدم...ناگاه‏«ابن ابى العوجاء»كه يكى از لا مذهبان آنزمان بود در آمد،و در جائى نشست كه‏من سخن او را مى‏شنيدم،چون قرار گرفت مردى از دوستانش نيز در رسيد و نزديك او نشست،ابن ابى العوجاء و دوستش به ترتيب در باره پيامبر (ص) مطالبى...بيان داشتند.

پس از اين گفتگو سخن از آفريدگار جهان به ميان آوردند،و حرف را بدانجا رساندند كه جهان را خالقى و مدبرى نيست،و همه چيز بدون خالق و مدبر از طبيعت پديد مى‏شود،و پيوسته چنين بوده و چنين خواهد بود!

چون اين سخنان واهى از آن بدور مانده از رحمت‏حق شنيدم،از شدت خشم خوددارى نتوانستم و گفتم:اى دشمن خدا،زنديق و بى دين شدى و پروردگارى كه ترا به بهترين تركيب و صورتى آفريده و ترا از حالات گوناگونى گذرانده تا به اين حدت رسانده است انكار كردى، اگر در خود انديشه كنى و به حس و دريافت‏خود رجوع نمائى بى‏ترديد دلايل پروردگار و آثار آفرينش خداى متعال در تو مستقر و شواهد وجود خدا و قدرت او،و برهان علم و حكمتش در تو آشكار و روشن است.

ابن ابى العوجاء گفت:

«اى مرد!اگر تو از متكلمانى (كسانيكه از بحث عقايد آگاهى داشتند و در بحث و جدل ورزيده بودند) با تو به روش آنان سخن بگويم،و در آنصورت اگر ما را مجاب سازى ما از تو پيروى كنيم،و اگر از آنان نيستى سخن گفتن با تو سودى ندارد.و اگر از ياران جعفر بن محمد صادق هستى،او خود چنين با ما سخن نمى‏گويد،و به اين طريق با ما مجادله‏نمى‏كند،او گفتار ما را بيش از آنچه تو شنيدى بارها شنيده و دشناممان نداده و در پاسخ ما از اندازه بيرون نرفته است،او آرام و بردبار و خردمند و متين است،و هرگز خشم و سفاهت‏بر او چيره نمى‏شود و از جاى بدر نمى‏رود،سخنان و دلايل ما را مى‏شنود آنچه در خاطر داريم بر زبان مى‏آوريم و گمان مى‏كنيم بر او پيروز شده‏ايم،آنگاه با كمترين سخن دلايل ما را باطل مى‏سازد و با كوتاهترين كلام حجت را بر ما تمام مى‏كند چنانكه نمى‏توانيم به پاسخ بر آئيم.اينك تو اگر از اصحاب اويى چنانكه شايسته‏ى اوست‏با ما سخن بگو.»

من اندوهناك از مسجد بيرون آمدم و در آنچه اسلام و مسلمانان به كفر اين ملحدان و شبهات ايشان در انكار آفريدگار مبتلا شده‏اند فكر مى‏كردم،پس به خدمت‏سرورم امام صادق عليه السلام رفتم،امام چون مرا افسرده و اندوهگين ديد،پرسيد:ترا چه مى‏شود؟

من سخنان آن دهريان را بعرض رساندم،فرمود:

«براى تو از حكمت آفريدگار در آفرينش جهان و حيوانات و درندگان و حشرات و مرغان و هر جاندارى از انسان و چهار پايان و گياهان و درختان ميوه‏دار و بى ميوه و گياهان خوردنى و غير خوردنى بيان خواهم كرد چنانكه عبرت گيرندگان از آن عبرت گيرند و بر معرفت مؤمنان افزوده شود،و ملحدان و كافران در آن حيران بمانند،بامداد فردا نيز نزد ما بيا».

از اين توفيق ناياب سخت‏شاد شدم و به خانه آمدم،و درانتظار آن وعده‏ى جانبخش شب بر من دراز شد.

مجلس اول

بامداد به خدمت امام شتافتم،و رخصت طلبيده در آمدم و ايستادم،پس به حجره‏اى ديگر داخل شدم و امام مرا به خلوت خويش طلبيد،چون نشستم فرمود:

«مفضل،گويا شب بر تو در انتظار وعده‏ى ما طولانى شد؟»

عرض كردم:آرى سرور من.

و امام آغاز كرد:

«اى مفضل!خدا بود و هيچ چيز پيش از او نبود.و او باقى است و بودنش را نهايت نيست،حمد و ستايش سزاوار اوست كه به ما الهام فرمود،و شكر و سپاس ويژه‏ى او كه برترين مراتب علوم و رفيعترين قله‏هاى سرافرازى را به ما عطا كرد،و ما را بر همه‏ى آفريدگان به علم خويش برگزيد،و به حكمت‏خود ما را بر آنان گواه ساخت‏»مفضل مى‏گويد:اجازت خواستم تا آنچه را امام مى‏فرمايد بنويسم امام موافقت كرد و فرمود:

«اى مفضل!آنانكه در وجود آفريدگار جهان ترديد مى‏كنند،به عجايب خلقت جهان جاهلند،و فهمشان از درك حكمتهاى خداى متعال در مخلوقات دريا و كوه و دشت كوتاه و قاصر است.

بنابر اين به سبب كوتاهى فكر و دانششان براه انكاررفته‏اند،و به جهت ناتوانى بصيرتشان به لجاجت و تكذيب پرداخته‏اند،تا آنجا كه منكر شده و مى‏گويند موجودات را خالقى نيست و ادعا مى‏كنند كه جهان مدبرى ندارد،و آنچه وقوع مى‏يابد بنابر حساب و اندازه و حكمت و تدبيرى نيست!

خداى متعال برتر از آنست كه وصف مى‏كنند،و خدا ايشان را از رحمت‏بدور دارد كه از حق روشن و آشكار به كدام سوى مى‏روند؟!

آنان در گمراهى و كورى و حيرت خود چون گروهى نابينايند كه در عمارتى استوار و آراسته در آيند و در آن فاخرترين فرشها گسترده باشد،و انواع خوردنى و نوشيدنى و پوشيدنى و آنچه آدمى بدان نيازمند است آماده،و هر چيز با تدبير و اندازه‏يى درست،در جاى خود قرار گرفته باشد،پس آن كوران بهر سوى عمارت رفت و آمد كنند،و در اطاقها وارد شوند،در حاليكه نه بنا را مى‏بينند و نه آنچه در آن مهيا شده است،و گاه باشد كه پايشان به ظرفى يا اثاثى كه درست در جاى خود قرار دارد برخورد،و آنان نيازى به آن نمى‏بينند و نيز نمى‏دانند كه آنرا چرا و براى چه كار در آنجا نهاده‏اند،و از نادانى خشمگين شوند و بر بنا و بنا كننده ناسزا گويند!

دقيقا حال گروهى كه حسن تقدير معبود جهان و كمال تدبير در عالم هستى را انكار مى‏كنند،چون آن كوران است،زيرا اذهان اين منكران اسباب و علل و فوايد اشياء را در نيافته است،و در اين جهان حيران و نادان پرسه مى‏زنند،و آنچه از درستى نظام و استحكام آفرينش و زيبائى ساخت در اين سرابكار رفته نمى‏فهمند،و چون چيزى ببينند كه سببش را ندانند و عقلشان به حكمت آن نرسد،به بدگوئى و انكار مى‏پردازند و آن را به خطا و بى‏تدبيرى نسبت مى‏دهند»

امام عليه السلام در دنباله‏ى سخنان خود در مجلس اول،به تفصيل خلقت انسان و حكمتهاى گوناگون آن و نعمتهاى الهى را توضيح داده‏اند،و براى رعايت اختصار بهمين اندك اكتفا مى‏كنيم،و فرازهايى از بيانات امام را در سه جلسه‏ى بعدى نقل مى‏كنيم:

مجلس دوم:

«...اى مفضل...در تدبير خداى حكيم و توانا بينديش،در خلقت‏حيوانات درنده و شكارى،كه چگونه براى آنها دندانهاى تيز و برنده و چنگالهاى سخت و محكم و دهانهاى بزرگ آفريده است تا با عالم ايشان مناسبت داشته باشد و....همچنين مرغان شكارى گوشتخوار منقارها و چنگالهايى موافق با كارشان دارند،اگر خداوند به حيوانات علفخوار چنگال مى‏داد چيزى را كه محتاجش نيستند به آنها داده بود،زيرا شكار نمى‏كنند و گوشت نمى‏خورند،و اگر به درندگان سم مى‏داد،چيزى كه نيازمندش نبودند به آنها بخشيده و چيزى را كه به آن نيازمندند يعنى حربه و اسلحه‏اى كه با آن غذاى خود را شكار كنند،از آنها دريغ كرده بود.آيا نمى‏بينى كه خداى متعال بهر يك از اين دو صنف حيوان آنچه را مناسب آنهاست و براى بقاء و صلاح كار آنها لازم‏است،عطا كرده است.

اكنون بچه‏ى چهار پايان را بنگر كه پس از تولد چگونه از پى مادران خود مى‏روند،و به برداشتن و پرورشى كه فرزند آدمى نيازمند است نيازى ندارند،چرا كه آنچه مادران آدمى از مدارا و آگاهى به پرورش طفل و توانائى بر اين كارها كه با كفهاى گشاده و انگشتان كشيده ممكن است،دارا مى‏باشند مادران چهار پايان ندارند،بهمين جهت‏خداى متعال مقارن با ولادت به بچه‏ى چهار پا،بدون مربى و پرستار توانائى آن داده كه بر پاى خويش بايستد و راه برود،تا تلف نشود و بدون پرورش مربى طريق رشد و صلاح خويش را بپيمايد و بكمال خود برسد،و نيز جوجه‏ى بسيارى از پرندگان چون ماكيان (مرغ خانگى) و تيهو و دراج و كبك در همان ساعتى كه از تخم بيرون مى‏آيند راه مى‏روند و دانه بر مى‏چينند،و خداى متعال براى جوجه‏ى برخى ديگر از پرندگان كه ضعيفند و توانائى پرواز ندارند مانند جوجه‏ى كبوتر و پرندگان ديگر از اين قبيل در مادران آنها مهربانى بيشترى قرار داده كه دانه را در چينه‏دان خود انباشته و در دهان جوجه مى‏ريزند،تا آنگاه كه جوجه به پرواز درآيد،و به همين جهت‏به اين پرندگان مانند غيرشان از ماكيان و نظاير آن جوجه‏ى بسيار نداده تا مادر بتواند به جوجه‏ها رسيدگى نمايد،و آنها تلف نشوند،پس مى‏بينى كه هر يك بهره‏اى مناسب خويش از تدبير خداى حكيم آگاه يافته‏اند»

مجلس سوم:

«...صداها اثرى است كه از اصطكاك اجسام در هوا پديد مى‏شود،و هوا آن را به شنوائى ما مى‏رساند،و مردم در تمام روز و برخى از شب در امور و نيازمنديهاى خود سخن مى‏گويند،اگر اين سخن و اصوات در هوا مى‏ماند جهان از صدا پر و كار بر مردم دشوار مى‏شد،و آنگاه بيشتر از تجديد كاغذ نيازمند بودند كه هوا را عوض كنند زيرا كلام و كلمات كه القاء مى‏شود به مراتب بيشتر از نوشته‏ها است...آفريدگار حكيم اين هوا را چون كاغذ لطيف پنهانى گردانيده كه حامل سخن و صدا مى‏شود و دو باره آثار سخن در آن محو مى‏گردد و صاف و خالص مى‏ماند براى سخن و صداى ديگر،و فرسوده و ضايع نمى‏شود.و همين هوا اگر در مصلحت آن بينديشى براى عبرت تو كافى است،چرا كه موجب حيات بدن است،كه در داخل بدن تنفس و فرو بردن هوا سبب زنده ماندن است،و در خارج مباشرتش بدن را باصلاح مى‏آورد،و صداها را از راههاى دور حمل مى‏كند،و بوهاى خوش بمشام مى‏رساند،نمى‏بينى كه از هر طرف كه باد مى‏آيد بوى خوش و صدا از آن سو بيشتر مى‏رسد،و نيز حامل سرما و گرما كه هر يك در نظام و صلاح امور جهان مؤثرند،هواست...»

«...در تدبيرهاى گوناگون خداى داناى توانا در آفرينش اصناف درختان بينديش.چنان است كه سالى يكبار درخت مى‏ميرد،و حرارت غريزيش در درون پنهان مى‏شود،و موادميوه‏ها در آن متولد و آماده مى‏گردد و در بهار ديگر دو باره زنده شده به حركت مى‏آيد،و انواع ميوه‏ها را براى تو حاضر مى‏سازد،هر ميوه‏اى در وقت‏خود،همانطور كه در مهمانيها هر لحظه شيرينى مطبوع و غذاى گوارائى پيش تو مى‏نهند.

اگر دقت كنى مى‏بينى درختان باردار دستهاى خود را با تحفه‏هاى گوناگونى به سوى تو دراز كرده‏اند،و در صحن باغ شاخه‏هاى گل و دسته‏هاى ريحان و نسرين و ياسمن به پيش تو داشته‏اند كه هر يك را مى‏خواهى بگير!اگر خردمندى چرا ميزبان خود را نمى‏شناسى،و اگر هوشيارى چرا گونه‏گونى اين لطايف را نمى‏فهمى و سپاس ولينعمت‏خود نمى‏گزارى؟اين همه غذاها و ميوه‏ها و سبزيها و گلهاى رنگ‏رنگ گوناگون در باغ و بستان و كوه و هامون براى تو آماده و مهيا كرده است و تو منكر احسان و عاصى فرمان اوئى،و به جاى شكر ناسپاسى و در برابر نعمت عصيان مى‏ورزى!!

عبرت بگير از آفرينش انار و آنچه در آن از قدرت خداى عطا بخش پوزش پذير آشكار است. در ميان آن تپه‏هايى از پيه تعبيه كرده،در همه سوى آن تپه‏ها دانه‏هاى انار را نصب و به يكديگر چسبانده است،چنانكه گويى با دست كنار هم چيده‏اند،و دانه‏ها را به چند قسمت تقسيم و هر قسمت را با پرده‏اى پوشانده است،و آن پرده چنان لطيف است كه عقل حيران مى‏ماند،و آنگاه مجموع آنها را در ميان پوست محكمى جا داده است.تدبير در اين آفرينش دقيق چنين است كه اگر درون انار پر از دانه بود،دانه‏ها براى جذب غذا راهى‏نداشتند،پس آن پيه را در ميان دانه‏ها قرار داده و ته دانه‏ها را در آن كاشته است كه بدينوسيله غذا به هر دانه برسد و آن پرده‏ها را براى حفظ دانه‏هاى لطيف بر روى آنها كشيده تا ضايع و فاسد نشوند و پوست محكم را بر روى همه قرار داده تا دانه‏هايى چنان با طراوت از سرما و گرما و آفتهاى ديگر محفوظ بمانند،و اينها كه گفتيم همه اندكى از حكمتهاى بسيار آفرينش انار است...»

مجلس چهارم:

«...اينك براى تو از آفتها و بلاها سخن مى‏گويم كه گاهى پديد مى‏آيد،و گروهى از جاهلان آن را وسيله ساخته‏اند كه خداى متعال و آفرينش او و تدبير و تقديرش را انكار نمايند،و وقوع آنها را در جهان بر خلاف حكمت مى‏پندارند...مانند وبا و طاعون،و انواع بيماريها و تگرگ و ملخ كه كشتزارها و ميوه‏ها را ضايع مى‏سازد...

در پاسخ ايشان مى‏گوييم اگر خالق و مدبرى در جهان نمى‏بود مى‏بايست‏بيش از اين فتنه و فساد و آفت و بلا در دنيا پديد آيد،و مثلا نظام آسمان و زمين گسسته شود و كواكب بر زمين فرو افتند،يا زمين به آب فرو رود،يا آفتاب ديگر طلوع نكند،يا رودها و چشمه‏ها خشك شوند چنانكه آب ناياب گردد،يا هوا از حركت‏باز بماند و هيچ باد نوزد،يا همه چيزها فاسد شوند،يا آب دريا بر خشكى طغيان كند و همه جانداران را غرق سازد!!و همين آفتها از قبيل طاعون و ملخ‏هم چرا دير نمى‏پايد و دائمى نيست تا همه را بيچاره و نابود سازد،و فقط گاهى بروز مى‏كند و زود برطرف مى‏شود؟

نمى‏بينى كه جهان از آن بلاهاى بزرگ كه مى‏تواند همه‏ى اهل جهان را نابود سازد محفوظ است،و فقط گاهى مردمان را با آفتها و بلاهاى كوچكى مى‏گزد و مى‏ترساند تا تاديب شوند و باز بزودى آن بلا را زايل مى‏سازد تا وقوع آفت و بلا پندى براى آنان باشد و بر طرف كردنش رحمت و نعمتى بر آنان.

بى دينان در باره‏ى مصيبت‏ها و ناخوشايندهايى كه براى مردم رخ مى‏دهد مى‏گويند اگر جهان آفريدگار مهربانى دارد چرا اين گرفتاريها پيدا مى‏شود؟!گوينده‏ى چنين سخنى گمان مى‏كند كه عيش و زندگى آدمى در جهان بايد از هر رنج و كدورتى صاف و خالى باشد!اگر چنين مى‏بود آنقدر شر و فساد و طغيان در مردم پديدار مى‏شد كه نه به صلاح دنياشان بود و نه به كار آخرتشان مى‏آمد،چنانكه مى‏بينى برخى را كه به ناز و نعمت‏بر آمده‏اند،و به امنيت و رفاه و توانگرى پرورش يافته‏اند،در طغيان و كفران بدانجا مى‏رسند كه گويى فراموش كرده‏اند از جنس بشر و مخلوق پروردگارند،و فراموش كرده‏اند كه ممكن است‏به آنان هم زيانى برسد،و يا به گرفتارى و رنجى مبتلا شوند!و به ذهنشان هم خطور نمى‏كند كه بر ناتوانى ترحم كنند يا از مستمندى دستگيرى نمايند،يا بر مبتلائى رقت آورند و يا بر بيچاره‏اى مهربانى نمايند،يا بر بلا ديده‏اى عاطفه نشان دهنداما اگر رنجى انسانها را بگزد،و سختى مصيبتى يا دردى ايشان را فرو گيرد،بسيارى از آنان كه جاهل و غافلند در مى‏يابند و از فساد و گناهان بسيار كه مرتكب مى‏شدند تائب و منزجر مى‏شوند.

آنانكه اين رنجها و آزارها را در جهان نمى‏پسندند در واقع به كودكان شبيهند كه از دواهاى تلخ ناگوار بدگويى مى‏كنند،و ممنوع شدن از خوردنيهاى لذيذى كه برايشان زيانمند است موجب خشمشان مى‏شود،و آموختن و تحصيل علوم بر آنان ناگوار است،و دوست دارند كه پيوسته به بازى و بطالت‏بگذرانند،و هر خوردنى و نوشيدنى كه مايل هستند بخورند و بياشامند،و درك نمى‏كنند كه به بازى و بطالت گذراندن چه زيانهايى براى دين و دنيايشان دارد و غذاهاى لذيذ زيانمند آنان را به چه بيماريهايى مبتلا مى‏سازد،و نمى‏فهمند كه تحصيل علم و ادب نتايج نيكويى برايشان در پى دارد،و خوردن داروهاى تلخ موجب بهبودى آنهاست.

بسا رنجها كه آسودگيها در پى دارد،و بسا تلخيها كه شيرينها ببار مى‏آورد...» (54)

ارتباط با جهان غيب

بى ترديد امامان پاك ما كه اوصياى بر حق پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله،و وارثان علوم الهى اويند از ويژگيهايى‏برخوردار بودند كه خداوند به پيامبران و اولياء خاص خويش موهبت مى‏فرمايد.يكى از اين ويژگيها ارتباط با خداى جهان،و برخوردارى از علوم غيبى مخصوصى است كه خيال و اوهام در آن راه ندارد و همچون وحى پيامبران از شائبه‏ى هر دروغ و نادرستى بر كنار است،با اين تفاوت كه اوصياء و امامان،پيامبر نبودند و دين جديدى نمى‏آوردند و مبلغ و پاسدار دين پيامبر (ص) و رهبر امت مى‏بودند،همانطور كه پيامبر اسلام (ص) به امير مؤمنان على (ع) فرمود:انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى‏» (تو نسبت‏به من همچون هارون نسبت‏به موسى هستى جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد بود) .

در روايات اسلامى،نمونه‏هاى علوم ماورائى هر يك از امامان ما بقدرى فراوان ديده مى‏شود كه براى هيچ مسلمان آگاه بى غرضى جاى ترديد باقى نمى‏گذارد كه آن بزرگواران بر دانشى ژرف و الهى تكيه داشتند،و هر گاه صلاح مى‏ديدند براى هدايت پيروان،گوشه‏يى از دانسته‏هاى غيبى خويش را آشكار مى‏كردند...

اينك به نمونه‏هايى از علوم پنهانى و غيبى امام صادق عليه السلام توجه كنيد:

1-پس از شهادت زيد بن على عليهما السلام،«يحيى‏»فرزند ارشد زيد،پنهانى به ايران رفت،و پس از مدتى در شرق ايران گروهى را گرد آورد،و عليه خليفه‏ى اموى قيام كرد،و مردانه جنگيد و سر انجام با رشادت شهيدشد.پيكر او را نيز چون پدرش زيد،به دار آويختند،و سالها بر دار بود تا ابو مسلم قيام كرد،و بدن يحيى را فرود آوردند و با احترام به خاك سپردند...

در ايامى كه يحيى به سوى خراسان مى‏رفت،يكى از شيعيان به نام‏«متوكل بن هارون‏»كه از سفر حج‏باز مى‏گشت و در مدينه امام صادق (ع) را نيز ملاقات كرده بود،با يحيى روبرو شد.

متوكل مى‏گويد:سلام كردم.پرسيد از كجا مى‏آيى؟گفتم از حج.از احوال خاندان خويش و عموزادگان و نيز از حضرت صادق عليه السلام جويا شد،آنچه مى‏دانستم گفتم و براى او،حزن و اندوه آنان را از شهادت‏«زيد»پدرش بيان كردم.

گفت:عمويم‏«محمد بن على‏» (امام باقر عليه السلام) به پدرم گفته بود كه سر انجام او چه مى‏شود...و سپس پرسيد:آيا پسر عمويم جعفر بن محمد عليه السلام را ملاقات كردى؟

گفتم:آرى.

گفت:آيا چيزى در باره‏ى من فرمود؟

گفتم:آرى.

گفت:آنچه گفت‏براى من بگو.

گفتم:دوست ندارم كه آنچه از آن حضرت شنيدم رودرروى شما بازگو كنم.

گفت:آيا مرا از مرگ مى‏ترسانى؟!آنچه شنيده‏اى بگو.

گفتم:آن حضرت مى‏فرمود كه شما نيز كشته و مانند پدرتان به دار آويخته مى‏شويد...»

آنگاه يحيى پس از برخى مكالمات،نسخه‏اى از صحيفه‏ى سجاديه را كه نزدش بود به متوكل سپرد تا به مدينه ببرد و به برخى از اقوام او برساند،و گفت:

«به خدا سوگند اگر اين نبود كه پسر عمويم حضرت صادق عليه السلام فرموده است من كشته و به دار آويخته مى‏شوم،اين صحيفه را به تو نمى‏سپردم...ولى من مى‏دانم كه گفته‏ى او حق است و آن را از پدران خود عليهم السلام فرا گرفته است‏» (55)

و ديرى نپائيد كه همچنان شد كه امام صادق عليه السلام فرموده بود.

2-«صفوان بن يحيى‏»مى‏گويد:«جعفر بن محمد بن اشعث‏»به من گفت مى‏دانى چرا ما شيعه شديم با آنكه از اين مذهب سخنى نزد ما نبود،و آنچه ديگران در اين باره مى‏شناختند نمى‏شناختيم؟

گفتم:جريان چيست؟

گفت:روزى‏«منصور دوانيقى‏»از پدرم خواست مردى هوشيار و زيرك براى انجام ماموريتى ويژه معرفى كند.پدرم دائى خود را معرفى كرد.منصور او را احضار نمود و پولى به او داد و گفت:به مدينه برو و با«عبد الله بن حسن بن الحسن‏»وگروهى از خويشاوندانش و از جمله‏«جعفر بن محمد»ملاقات كن،و به آنان بگو من غريبم و از خراسان آمده‏ام،در آنجا شيعيان و پيروانى داريد كه اين پول را براى شما فرستاده‏اند،و به هر كدام مبلغى با شرايطى بپرداز،و بگو من فرستاده‏ى آنها هستم،و دوست دارم رسيد پول را با خط خودتان بنويسيد كه همراه من باشد.

دائى پدرم به مدينه رفت،و پس از مدتى مراجعت كرد و نزد منصور آمد،و پدرم نيز در مجلس منصور بود.منصور پرسيد:

چه كردى؟

گفت:همه‏ى آنان را ملاقات كردم و پولها را پرداختم و رسيد گرفتم،بجز«جعفر بن محمد»كه در مسجد پيامبر نزد او رفتم،نماز مى‏خواند،پشت‏سر او نشستم تا نمازش تمام شود،چون نماز را به پايان برد به من رو كرد و گفت:

«از خدا بترس و اهل بيت پيامبر را فريب مده،و به منصور بگو از خدا بترسد و خاندان پيامبر را مفريبد»

گفتم:منظورتان چيست؟!

گفت:پيشتر بيا.و آنگاه همه‏ى آنچه ميان من و تو گذشته بود و ماموريت مرا باز گفت،چنانكه گويى همراه ما بوده است. (56)

3-«ابو بصير»مى‏گويد:خدمت امام صادق عليه السلام بودم و نام‏«معلى بن خنيس‏»به ميان آمد،امام فرمود: اى ابو بصير!آنچه در باره‏ى‏«معلى بن خنيس‏»به تو مى‏گويم پنهان بدار.

عرض كردم:پنهان مى‏دارم.

فرمود:«معلى‏»به مقام والاى خود نمى‏رسد مگر به آنچه‏«داود بن على‏»بر سر او مى‏آورد!

گفتم:داود بن على با او چه مى‏كند؟

فرمود:او را احضار مى‏كند و گردنش را مى‏زند و بدنش را به دار مى‏آويزد،و اين كار در سال آينده واقع مى‏شود.

سال بعد«داود بن على‏»فرماندار مدينه شد،و«معلى بن خنيس‏»را احضار كرد،و از او واست‏شيعيان امام صادق (ع) را معرفى كند.معلى نپذيرفت.فرماندار تهديد كرد كه اگر مقاومت كنى و نگويى ترا مى‏كشم!

معلى گفت:مرا به كشتن تهديد مى‏كنى؟!به خدا سوگند اگر شيعيان امام صادق زير پاى من باشند پا از روى آنان بر نمى‏دارم،و اگر مرا بكشى،مرا خوشبخت و خود را بدبخت‏ساخته‏يى،و داود او را به شهادت رساند. (57)

4-«على بن حمزه‏»مى‏گويد:جوانى از كارمندان حكومت اموى با من دوست‏بود،از من خواهش كرد از امام صادق عليه السلام اجازه بگيرم كه به خدمت امام شرفياب شود،اجازه گرفتم و جوان به خدمت امام آمد و نشست و گفت:فدايت‏شوم،من از كارمندان بنى اميه بودم و اموال فراوانى از اين راه بدست آورده‏ام!امام فرمود:اگر بنى اميه كسانى چون شما را نداشتند نمى‏توانستند حق ما را از بين ببرند،و اگر مردم به آنها كمك نمى‏كردند،و تنهايشان مى‏گذاشتند چيزى جز آنچه در دستشان بود نمى‏يافتند.

جوان گفت:فدايت گردم!آيا براى من راه نجاتى هست؟

فرمود:اگر بگويم انجام مى‏دهى؟

گفت:آرى.

فرمود:اموالى كه از اين راه به دست آورده‏يى به صاحبانش برگردان،و آنچه صاحبش را نمى‏شناسى صدقه بده.اگر اين كار را بكنى من بهشت را براى تو ضمانت مى‏كنم.

جوان سر بزير افكند،و پس از مدتى سر برداشت و گفت:فدايت‏شوم اين كار را خواهم كرد.

جوان با ما به كوفه آمد،و آنچه داشت،حتى لباسهايش را يا به صاحبانش برگرداند يا صدقه داد،و چنان تهيدست‏شد كه ما برايش لباس خريديم،و براى معيشتش به او كمك كرديم.چند ماهى نگذشت كه بيمار شد و ما به عيادت او مى‏رفتيم،يكروز بر او وارد شدم،در حال احتضار بود،چشمانش را گشود و گفت:به خدا سوگند امام صادق به وعده‏ى خود وفا كرد...

اين جمله را گفت و از دنيا رفت،او را به خاك سپرديم،و مدتى بعد به خدمت امام شرفياب شدم،امام تا مرا ديد فرمود:به خدا سوگند به وعده‏اى كه به آن جوان داده بوديم وفا كرديم!

عرض كردم:فدايت‏شوم،راست مى‏گوئيد،به خدا سوگند خود او نيز به هنگام مرگ به من همين را گفت. (58)

5-«سدير صيرفى‏»مى‏گويد:اموالى از امام صادق عليه السلام نزد من بود،هنگام پرداختن يك دينار را نزد خود نگهداشتم تا درستى گفتار شيعيان را در مورد امام بيازمايم،امام فرمود:

«اى سدير!به ما خيانت كردى و منظورت از اين كار بريدن از ما نيست‏»

عرض كردم:فدايت‏شوم موضوع چيست؟

فرمود:«مقدارى از حق ما را برداشته‏ى كه ما را بيازمايى!»

گفتم:فدايت‏شوم راست گفتى،مى‏خواستم به درستى گفتار شيعيان در باره‏ى شما پى ببرم.

فرمود:آيا نمى‏دانى ما به آنچه بدان نيازى باشد دانا هستيم...علم پيامبران در علم ما محفوظ و نزد ما جمع شده است و علم ما از علم پيامبران است. (59)

ياران و شاگردان امام (ع)

چنانكه گفتيم،حكام اموى و عباسى،امامان گرامى مارا به شدت تحت نظر و مراقبت داشتند، و حتى گاهى از تماس مردم با آن بزرگواران مانع مى‏شدند،در عين حال در اواخر كومت‏بنى اميه و اوائل حكومت‏بنى عباس،به جهت ضعف و درگيريها و مشغوليتهاى آنان، مشتاقان فرصت‏يافتند از محضر امام باقر و امام صادق عليهما السلام استفاده برند و كسب علم و فيض نمايند...

اشتياق دانش پژوهان و ديانت جويان به بهره‏گيرى از فيضان علوم امامان عليهم السلام چنان بود كه نه تنها در چنين فرصت كه حتى در سختترين شرايط خفقان نيز كم و بيش،بهر صورت كه ممكن مى‏شد خود را به امام مى‏رساندند،و فراخور درك و خواسته‏ى خويش از خرمن كمالات ايشان خوشه‏اى مى‏چيدند...

در مكتب امام صادق عليه السلام شاگردان بسيارى پرورش يافتند كه علوم و معارف اسلامى را در زمينه‏هاى مختلف فرا گرفته و به ديگران منتقل ساختند،شيخ طوسى در كتاب‏«رجال‏»حدود چهار هزار نفر را كه از محضر امام صادق استفاده‏ى علمى يا روايت كرده‏اند نام مى‏برد،و ما در اين جا براى تجليل از مقام شامخ آنان و قدردانى از زحماتشان در راه انتقال علوم و معارف به نسلهاى بعد،به اختصار سه تن از آنان را معرفى مى‏كنيم:

1-حمران بن اعين شيبانى:

خانواده‏ى‏«اعين‏»عموما از شيعيان خاص ائمه و ازعلاقمندان به خاندان رسالت‏بودند، «حمران‏»و برادرش‏«زراره‏»هر دو از درخشنده‏ترين چهره‏هاى شيعى و از علماء و فقهاى نامدار عصر خود،و از ياران بزرگ امام باقر و امام صادق محسوب مى‏شدند.

امام صادق عليه السلام فرمود:«حمران بن اعين‏»مرد با ايمانى است كه به خدا سوگند هرگز از دينش بر نمى‏گردد.و نيز مى‏فرمود:«حمران‏»اهل بهشت است. (60)

«زرارة‏»مى‏گويد:در ايام نوجوانى به مدينه آمدم،و در موسم حج در«منى‏»حاضر شدم و به خيمه‏ى امام باقر عليه السلام رفتم و سلام كردم،امام پاسخ دادند،برابر امام نشستم،فرمودند: از فرزندان‏«اعين‏»هستى؟

عرض كردم:آرى،من زراره فرزند اعينم.

فرمود:ترا به شباهت‏شناختم.آيا برادرت حمران به حج آمده است؟

گفتم:نه،ولى به شما سلام رساند.

فرمود:او از مؤمنان واقعى است كه هرگز از دين خود دست نخواهد كشيد،هنگامى كه او را ديدى سلام مرا به او برسان. (61)

«حمران‏»خود مى‏گويد:به امام باقر عليه السلام عرض كردم،آيا من از شيعيان شما هستم؟

فرمود:آرى به خدا سوگند تو در دنيا و آخرت از شيعيان‏مايى... (62)

«اسباط بن سالم‏»مى‏گويد:موسى بن جعفر عليهما السلام فرمود:«در قيامت ندا مى‏دهند حواريون-ياران نزديك-پيامبر خدا محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پيمان خويش نشكستند و با همان پيمان از جهان رخت‏بر بستند كجايند؟

سلمان و ابو ذر و مقداد بر مى‏خيزند.

آنگاه ياران نزديك و ويژه‏ى يكايك امامان را فرا مى‏خوانند،و افرادى خاص بر مى‏خيزند تا آنكه ياران خاص امام پنجم و امام ششم را مى‏طلبند،«عبد الله بن شريك عامرى‏»،«زرارة بن اعين‏»،«بريد بن معاويه‏»،«محمد بن مسلم‏»،«ابو بصير مرادى‏»،«عبد الله بن ابى يعفور»،«عامر بن عبد الله‏»،«حجر بن زايده‏»و«حمران بن اعين‏»بر مى‏خيزند. (63)

«صفوان‏»مى‏گويد:حمران با اصحاب خود مى‏نشست،و پيوسته از ائمه عليهم السلام روايت مى‏كرد،و اگر مصاحبان از غير ائمه (ع) حديثى مى‏گفتند نمى‏پذيرفت،و اگر اين كار (نقل حديث از غير ايشان) سه بار تكرار مى‏شد و به اعتراض او توجه نمى‏كردند از آن مجلس بر مى‏خاست. (64)

«يونس بن يعقوب‏»مى‏گويد:حمران علم كلام-عقائد-را بخوبى مى‏دانست، (65) و«هشام بن سالم‏»مى‏گويد:با گروهى از ياران امام صادق عليه السلام در خدمت امام بوديم،مردى از اهالى شام وارد شد...امام به او فرمود:چه مى‏خواهى؟

گفت:شنيده‏ام تو به آنچه سؤال شود آگاهى دارى،به همين جهت آمده‏ام تا با تو مناظره كنم.

فرمود:در باره‏ى چه چيزى؟

گفت:در باره‏ى قرآن.

امام او را به‏«حمران‏»ارجاع داد،گفت:من براى مناظره با تو آمده‏ام نه حمران!

فرمود:اگر بر حمران غلبه كردى بر من پيروز شده‏اى.

مرد شامى به حمران روى آورد،و هر چه پرسيد جواب شنيد تا خسته شد.امام به او فرمود: حمران را چگونه يافتى؟

گفت:استادى ماهر است،هر چه پرسيدم پاسخ داد... (66)

2-عبد الله بن ابى يعفور:

«عبد الله ابن ابى يعفور»از ياران ويژه‏ى امام صادق (ع) بود،در مراتب معرفت و شناخت مقام امامت چنان پيشرفته بود كه در برابر امام جز اطاعت و پيروى،از او چيزى ديده نمى‏شد، يكبار به امام صادق (ع) عرض كرد:اگر شما انارى را دو نيم كنى و بگويى اين نيمه حرام و آن نيم ديگر حلال‏است،گواهى مى‏دهم آنچه را حلال دانسته‏يى حلال و آنچه را حرام شمرده‏يى حرام است.امام دو بار فرمود:خدا تو را رحمت كند. (67)

«عبد الله‏»به بيمارى مخصوصى مبتلا شد كه گاهى شدت مى‏يافت،و براى تسكين آن شراب را تجويز كرده بودند.

به خدمت امام آمد و درد و درمان را بعرض رسانيد،و توضيح داد كه اگر شراب بنوشد فورا تسكين مى‏يابد.

امام فرمود:شراب حرام است،هرگز شراب مياشام.اين شيطان است كه مى‏خواهد-بعنوان درمان بيمارى-ترا به شرابخوارى وا دارد،اگر نافرمانى او كنى از تو مايوس مى‏شود و دست از تو مى‏دارد.

«ابن ابى يعفور»به كوفه بازگشت،بيماريش سختتر از پيش عودت كرد،بستگانش شراب آوردند،گفت:

«به خدا سوگند يك قطره هم نخواهم نوشيد».چند روزى در بستر ماند و درد را تحمل كرد،و خداى متعال براى هميشه او را شفا بخشيد. (68)

«ابن ابى يعفور»در زمان امام صادق عليه السلام از دنيا رفت،امام در نامه‏اى به‏«مفضل بن عمر»نوشت:

«اى مفضل!ترا سفارش مى‏كنم به آنچه‏«عبد الله بن ابى يعفور»را،كه درودهاى خدا بر او باد، سفارش كردم،و او كه‏درودهاى خدا بر او باد از دنيا رفت در حاليكه به پيمان خويش با خدا و پيامبر و امام زمانش وفا كرد،وى از دنيا رفت،درودهاى خدا بر روان او،در حاليكه آمرزيده و مشمول رحمت الهى بود.در زمان ما كسى مطيع‏تر از او در برابر خدا و پيامبر و امامش نبود، پيوسته چنين بود تا خدا به رحمت‏خود او را قبض روح كرد و به بهشت منتقل ساخت...» (69)

3-مفضل بن عمر جعفى:

مفضل از بزرگان ياران امام صادق و از خواص او و يكى از فقهاى بزرگ موثق است (70) ،او از نزديكان امام محسوب مى‏شد و متصدى برخى از امور آن حضرت بود. (71)

گروهى از شيعيان به مدينه آمدند و از امام صادق عليه السلام تقاضا كردند شخصى را به ايشان معرفى كه بهنگام نياز در امور دينى و احكام شرعى به او مراجعه كنند،امام فرمود:«هر كس سؤالى داشت نزد من بيايد و از خودم بپرسد و برود».

آنان اصرار كردند كه حتما شخصى را نيز تعيين فرمايد،فرمود:«مفضل را برايتان تعيين كردم، آنچه بگويد بپذيريد،زيرا او جز حق نمى‏گويد...» (72)

امام صادق عليه السلام در چند جلسه درسهاى ويژه‏يى درتوحيد براى مفضل فرمودند كه مجموع آن به صورت كتاب توحيد مفضل،مشهور است و قبلا آنرا معرفى و فرازهايى از آن را ذكر كرديم،اين درسها شاهدى است‏بر عنايت مخصوص امام نسبت‏به مفضل و علو مرتبت و مقام او نزد امام.

مفضل نزد امام صادق (ع) چنان محبوب بود كه يكبار امام به او فرمود:«به خدا سوگند ترا دوست دارم و كسى را كه ترا دوست دارد نيز دوست مى‏دارم...» (73)

امام كاظم عليه السلام در مورد مفضل مى‏فرمود:مفضل همدم و موجب راحتى من است. (74) و هنگامى كه مفضل از دنيا رفت فرمود:خدا او را رحمت كند،او پدرى بود بعد از پدر،هم اكنون او راحت و آسوده شد. (75)

شهادت امام

خليفه‏ى جبار عباسى‏«منصور دوانيقى‏»كه از اراذل خلفاى بنى عباس و مردى سختگير و ستمگر بود،همواره امام صادق عليه السلام را در مراقبت‏شديد ماموران خويش مى‏داشت و جاسوسانى بر آن حضرت گماشته بود،و بارها امام را براى آزار و حتى نابودى نزد خود مى‏آورد،اما چون تقدير نبود موفق به انجام نيت پليد خود نمى‏شد.

امام هفتم حضرت كاظم عليه السلام مى‏فرمايد،يكبارمنصور،پدرم را طلب كرد تا به قتل برساند،و شمشير و بساطى هم آماده ساخت،و به‏«ربيع‏»-كه از درباريان او بود-سفارش كرد كه چون‏«جعفر بن محمد»وارد شد و با او سخن گفتم و دست‏بر هم كوفتم گردنش را بزن.

اما وارد شد،تا چشم منصور بر امام افتاد بى اختيار از جاى برخاست و خوش آمد گفت،و اظهار داشت‏شما را براى آن احضار كردم كه بدهيهايتان را بپردازم...آنگاه باخوشرويى حال خويشان و بستگان امام را جويا شد،و به ربيع رو كرد و گفت:تا سه روز ديگر«جعفر بن محمد»را نزد خانواده‏اش باز گردان... (76)

امام سر انجام منصور نتوانست وجود امام را كه ديگر آوازه‏ى امامت و رهبريش تا دورترين سرزمينهاى اسلامى پر كشيده بود،در ميان جامعه تحمل كند،و در ماه شوال سال 148 هجرى آن بزرگ گرامى را مسموم ساخت و امام در بيست و پنجم شوال در سن شصت و نج‏سالگى به جهان ديگر خراميد،و پيكر پاكش را در بقيع در كنار پدر گراميش بخاك سپردند (77) . چه نيكوست كه در سوگ آن بزرگ همزبان با شاعر فداكار شيعى‏«ابو هريره عجلى‏»بخوانيم و اشك بريزيم:

اقول و قد راحوا به يحملونه على كاهل من حامليه و عاتق ا تدرون ما ذا تحملون الى الثرى ثبيرا ثوى من راس علياء شاهق غداة حثى الحاثون فوق ضريحه ترابا و اولى كان فوق المفارق (78)

هنگامى كه حاملان پيكر او را بر شانه و گردن به سوى گورستان مى‏بردند.

گفتم:

آيا مى‏دانيد كدام بزرگمردى را به سوى خاك مى‏بريد؟

دريغا،كوهسارى بلند از اوج رفعت‏به نشيب آمده در گورى مدفون مى‏شود.

بامداد بر مرقد او خاك خواهند ريخت،سزاوارتر آنست كه در فقدان او خاك بر سر خويش بريزيم.

آرى براستى با شهادت امام مكرم صادق آل محمد (ص) ،تاريخ انسان و اسلام گوهرى را از دست داد كه اگر مقام امامت‏شش امام بزرگوار از سلاله‏ى آن بزرگ نمى‏بود،بى ترديد مى‏گفتيم:جهان از پروردن چنان بزرگمردى تا قيام قيامت عقيم مانده است...

درود خدا و فرشتگان و صالحان و مؤمنان بر او باد.

آخرين وصيت امام عليه السلام

«ابو بصير»از ياران بزرگوار امام صادق عليه السلام مى‏گويد:پس از رحلت امام براى تسليت‏به همسرش‏«ام حميده‏»به خانه‏ى آن حضرت رفتم،در سوگ امام هر دو به‏تلخى گريستيم،آنگاه به من فرمود:

اى ابو بصير!اگر به هنگام وفات امام مى‏بودى،تعجب مى‏كردى زيرا امام چشمان خويش گشود و فرمود:همه‏ى خويشاوندانم را نزد من آوريد،و چون گرد آمدند امام به همه‏ى آنان نگاه كرد و فرمود:«ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلوة‏»شفاعت ما ائمه شامل كسى كه نماز را سبك بشمارد نمى‏شود. (79)

چند گفتار از امام:

اينك در پايان مقال به چند جمله از سخنان امام گرامى حضرت صادق عليه السلام توجه كنيم،بدان اميد كه كلمات دلنشين امام در ما مؤثر افتد،و دلهامان را روشنى بخشد و بر ايمانمان بيفزايد،و راهنماى عملمان باشد:

1-«ان المسلم اذا جاء اخوه المسلم فقام معه فى حاجته كان كالمجاهد فى سبيل الله عز و جل‏» (80)

هر مسلمانى كه بهنگام مراجعه‏ى برادر مسلمانش،در انجام خواسته‏ى او بكوشد چون كسى است كه در راه خدا جهاد نمايد.

2-«قال الله عز و جل الخلق عيالى فاحبهم الى الطفهم بهم و اسعيهم فى حوائجهم‏» (81) خدا فرموده است مردم مانند عائله‏ى منند،كسى نزد من محبوبتر است كه به مردم بيشتر لطف دارد و در رفع نيازمنديهايشان كوشاتر است.

3-«وجدت علم الناس كلها فى اربع:اولها ان تعرف ربك،و الثانى ان تعرف ما صنع بك،و الثالث ان تعرف ما اراد منك،و الرابع ان تعرف ما يخرجك من دينك‏» (82)

تمام دانشها و آگاهيهاى-سودمند-مردم را در چهار چيز يافتم:الف-آنكه پروردگارت را بشناسى.ب-بدانى خدا با تو چه كرده و چه نعمتهايى به تو داده است.ج-بدانى كه خداى تو چه مى‏خواهد و وظيفه‏ى تو چيست.د-بدانى كه چه چيزى ترا از دينت‏بيرون مى‏برد.

4-«اربعة من اخلاق الانبياء:البر و السخاء و الصبر على النائبة و القيام بحق المؤمن‏» (83)

چهار خصلت از اخلاق پيامبران است:نيكى كردن-سخاوت-صبر و مقاومت در برابر گرفتاريها-رعايت‏حقوق مؤمنان.

5-«المؤمن بين مخافتين:ذنب قد مضى لا يدرى ما يصنع الله فيه،و عمر قد بقى لا يدرى ما يكتسب فيه من المهالك،فهو لا يصبح الا خائفا و لا يمسى الا خائفا و لايصلحه الا الخوف‏» (84)

مؤمن ميان دو ترس قرار دارد:گناه گذشته كه نمى‏داند خدا در باره‏ى آن با او چه مى‏كند،و عمر باقيمانده كه نمى‏داند چه گناهانى از او سر خواهد زد و در چه مهلكه‏هايى خواهد افتاد، بهمين جهت‏شب را بروز نمى‏آورد مگر با ترس و روز را به شب نمى‏رساند مگر با ترس،و چيزى جز همين خوف-از خدا-او را اصلاح نمى‏كند.

6-لا يستكمل عبد حقيقة الايمان حتى تكون فيه خصال ثلاث:الفقه في الدين و حسن التقدير في المعيشة و الصبر على الرزايا» (85)

هيچ بنده‏يى به كمال حقيقت ايمان نمى‏رسد مگر آنكه اين سه خصلت در او باشد:فهم و بصيرت در دين-اندازه‏گيرى درست در معيشت-شكيبائى در گرفتاريها و مصيبت‏ها.

7-«ثلاثة لا تعرف الا فى ثلث مواطن:لا يعرف الحليم الا عند الغضب و لا الشجاع الا عند الحرب و لا اخ الا عند الحاجة‏» (86)

سه نفر در سه جا شناخته مى‏شود:بردبار به هنگام خشم،دلير به هنگام جنگ،برادر به هنگام نياز.

8-«لا يستغنى اهل كل بلد عن ثلاثة يفزع اليه فى‏امر دنياهم و آخرتهم،فان عدموا ذلك كانوا همجا:فقيه عالم ورع،و امير خير مطاع،و طبيب بصير ثقة‏» (87)

اهل هر شهر از سه نفر كه در كار دنيا و آخرتشان به آنان پناه برند،بى نياز نيستند:فقيه دانشمند پارسا-زمامدار خير خواه كه مردم مطيع او باشند-پزشك حاذق و مورد اطمينان.

9-«ريشه‏ى هر خوبى و نيكى مائيم،و تمام نيكيها از شاخ و برگ ما است،توحيد،روزه،فرو خوردن خشم،گذشت از كسى كه به انسان بدى كرده است،ترحم به مستمند،رسيدگى به همسايه و اعتراف به فضيلت صاحبان فضيلت،همه از نيكيها بشمار مى‏رود.

و دشمنان ما ريشه‏ى هر شر و بدى هستند،و همه‏ى زشتيها شاخ و برگ آنهاست،از آن جمله: دروغ،بخل،سخن چينى،قطع رحم،ربا خوارى،خوردن مال يتيم،تجاوز از حدودى كه خدا تعيين فرموده است،ارتكاب جنايات پنهان و آشكار،زنا،دزدى و مانند اينها.

دروغ مى‏گويد كسى كه خود را با ما و از شيعيان ما مى‏داند،در حاليكه به شاخ و برگ دشمنان ما چنگ زده و آويزان است‏» (88)

پى‏نوشتها:

1- جمله‏ى معروف ابو حنيفه پيشواى سنيان حنفى مذهب (التحفة الاثنى عشريه ص 8 به نقل الامام الصادق ج 1 ص 70)

2- اعلام الورى- ص 266

3- كافى- ج 1 ص 472

4- اعلام الورى- ص 266- هشام در سال 105 به حكومت رسيد و منصور دوانيقى در 158 از دنيا رفت. (نگاه كنيد به كتاب تتمة المنتهى تاليف محدث قمى)

5- ارشاد مفيد- ص 266 و مناقب- ج 4 ص 280

6- (مردم را با غير زبانتان- با رفتار و عملتان- به دين و اسلام دعوت كنيد.)

7- كافى ج 5 ص 74- بحار ج 47 ص 55

8- كافى ج 5 ص 76- بحار ج 47 ص 57 (احب ان يتاذى الرجل بحر الشمس فى طلب المعيشة)

9- كافى ج 5 ص 161- بحار ج 47 ص 59 (يا مصادف مجالدة السيوف‏اهون من طلب الحلال)

10- كافى ج 2 ص 209

11- كافى ج 6 ص 268- بحار ج 47 ص 39

12- شهرى بود نزديك كوفه كه منصور دوانيقى امام صادق عليه السلام را به اجبار به آنجا آورده بود.

13- بحار ج 47 ص 349 به نقل از اعلام الورى و مناقب و يك كتاب ديگر- انوار البهيه به نقل از تذكره ابن جوزى از ربيع الابرار زمخشرى (ترجمه اين فراز بدون كم و زياد از كتاب داستان راستان استاد شهيد مرحوم مرتضى مطهرى نقل شد- ج 1 ص 174)

14- كافى ج 6 ص 181- بحار ج 47 ص 44

15- كافى ج 4 ص 49

16- بحار ج 47 ص 16 (به نقل از خصال و علل الشرايع و امالى صدوق و مناقب ابن شهر آشوب مازندرانى)

17- كافى ج 3 ص 225- بحار ج 47 ص 49

18- مناقب ج 4 ص 274- كافى ج 2 ص 112

19- سايبانى كه فقرا و بينوايان در آن جمع مى‏شدند و استراحت مى‏كردند.

20- كافى ج 4 ص 8- ثواب الاعمال ص 173- بحار ج 47 ص 2 (لو عرفوا الحق لواسينا هم بالدقة)

21- كافى ج 4 ص 8- بحار ج 47 ص 38

22- «الامام الصادق‏»ج 1 ص 34- 37 با اندك تفاوت- تتمة المنتهى ص 57- 104

23- كامل ابن اثير ج 4 ص 521- 522

24- تاريخ طبرى ج 8 ص 1178 چاپ ليدن

25- دلائل الامامه طبرى شيعى ص 104- 106 چاپ دوم نجف.

26- تتمة المنتهى ص 110 و 113 و 147

27- بحار ج 47 ص 171 به نقل از خرائج راوندى.

28- سه طلاق در يك مجلس در فقه شيعه باطل است،براى اطلاع از خصوصيات آن به كتابهاى فقهى مراجعه شود.

29- جامع الرواة- ج 1 ص 350 و 457 و ج 2 ص 247- تحفة الاحباب ص 179- منتهى الامال ج 1 ص 195

30- تاريخ الخلفاء ص 263- الامام الصادق ج 5 ص 45

31- مروج الذهب ج 3 ص 301

32- وسائل ج 12 ص 129 به نقل از كافى و تهذيب

33- كشف الغمه ج 2 ص 412- الامام الصادق ج 3 ص 21 به نقل از حلية الاولياء

34- كشف الغمة ج 2 ص 448- بحار ج 47 ص 184

35- الفصول المهمة ص 236

36- امالى شيخ طوسى ص 31- بحار ج 47 ص 165

37- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 248

38- ارشاد مفيد- ص 251

39- ارشاد مفيد- ص 251

40- ارشاد مفيد- ص 251

41- ارشاد مفيد- ص 251

42- عمدة الطالب ص 228

43- ارشاد مفيد ص 252- عمدة اطالب ص 230- منتهى الامال ج 2 ص 34

44- ارشاد مفيد- ص 252

45- رجال ممقانى ج 1 ص 468- به نقل از رجال كشى

46- رجال ممقانى ج 1 ص 468- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 249

47- بحار ج 47 ص 19 به نقل از امالى صدوق.

48- اصول كافى ج 1 ص 74 حديث 2 از كتاب توحيد

49- اصول كافى ج 1 ص 79 حديث 4 از كتاب توحيد

50- اصول كافى ج 1 ص 83

51- از جمله تلخيص و ترجمه آقاى على اصغر فقيهى است كه مكرر چاپ شده است

52- كشف المحجه ص 9

53- امان الاخطار ص 78

54- كتاب توحيد مفضل ترجمه‏ى علامه محمد باقر مجلسى رحمة الله عليه با اندك تصرف در عبارات.

55- منتهى الامال قسمت زندگانى امام سجاد عليه السلام،بخش مقتل يحيى بن زيد- و نيز در مقدمه صحيفه سجاديه در اكثر چاپها.

56- كافى ج 1 ص 475- بصائر الدرجات ص 245- مناقب ج 4 ص 220- بحار ج 47 ص 74 به نقل از سه كتاب مذكور و خرائج راوندى.

57- بحار ج 47 ص 129- مناقب ج 4 ص 225

58- بحار ج 47 ص 138- مناقب ج 4 ص 240

59- مناقب ج 4 ص 227- بحار ج 47 ص 130

60- رجال كشى ص 176

61- رجال كشى ص 178

62- رجال كشى ص 462

63- رجال كشى ص 10

64- رجال كشى ص 179

65- تحفة الاحباب ص 77

66- رجال كشى ص 276

67- رجال كشى ص 249- معجم رجال الحديث ج 1 ص 103

68- رجال كشى ص 247 با تلخيص.

69- رجال كشى ص 249 با تلخيص.

70- و 71- جامع الرواة ج 2 ص 258

72- رجال كشى ص 327

73- بحار ج 47 ص 395- اختصاص شيخ مفيد ص 216

74- تحفة الاحباب ص 376

75- تحفة الاحباب ص 376

76- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 304- بحار ج 47 ص 162

77- اعلام الورى ص 266- كافى ج 1 ص 472- جنات الخلود ص 27

78- منتهى الآمال- قسمت زندگانى امام صادق (ع) ص 47

79- امالى صدوق ص 290- وسائل الشيعة ج 3 ص 17

80- مستدرك ج 2 ص 407

81- كافى ج 2 ص 199

82- ارشاد مفيد ص 265

83- تحف العقول ص 375

84- تحف العقول ص 377

85- تحف العقول ص 324

86- تحف العقول ص 316

87- تحف العقول ص 237

88- الامام الصادق ج 3 ص 138