بنابر نقل مشهور سى و پنجسال از عمر شريف رسول خداگذشته بود كه در اثر سيل و يا آتشسوزى كه موجب ويرانىخانه كعبه شد داستان تجديد بناى كعبه در مكه معظمه پيش آمد،ورسول خدا نيز در آن شركت جسته و در هنگامى كه مىرفت تاميان طوائف مختلف قريش در مورد نصب حجر الاسود آتشاختلاف شعلهور شده و دست به كشتار يكديگر بزنند خداىتعالى بوسيله آنبزرگوار جلوى اين اختلاف و خونريزى را گرفت،بشرحى كه ذيلا خواهيد خواند.
و البته در مقابل اين قول مشهور در پارهاى از روايات عمرآنحضرت را در آن موقع بيست و چهار سال و قبل از ازدواج باخديجه (1) و در برخى كمتر از آن ذكر كرده،و به اين تعبير ذكركردهاند«...لما بلغ رسول الله(ص)الحلم...» (2) كه از اين تعبير استفاده مىشود كه داستان مربوط به پانزده سالگى عمر رسولخدا بوده است.
طبق روايات مشهور و بلكه بگفته مرحوم علامه طباطبائىروايات متواتر و مقطوع:نخستين كسى كه بناى كعبه بدست اوانجام شد ابراهيم خليل عليه السلام بود (3) ،اگر چه در برخى ازروايات،بناى اوليه آنرا به آدم ابو البشر عليه السلام نسبت دادهاندو در برخى نيز آنرا به شيث نسبت دادهاند ولى خلاف مشهوراست پس از آن همچنان بر پا بود تا اينكه قومى از قبيله جرهمآنرا تجديد بنا كردند و چون دوباره رو بويرانى نهاد عمالقه آنراتجديد بنا كرده و بالاخره قصى بن كلاب جد اعلاى رسول خدا(ص)آنرا خراب كرده و بصورت اساسى و محكم آنرا تجديد بناكرد،و چنانچه برخى نوشتهاند سقف آنرا نيز با چوبهائى از تنهدرختخرما و الوارهاى محكم ديگر پوشاند.
جانب ديگرى از ناحيه كعبه نيز خانهاى براى كارهاى خودو مركزى براى مشورت و تصميمگيرى در كارهاىمهم بنا كرد كه به«دار الندوه»-خانه شورى-معروف شد.
ولى بر طبق نقل ابن هشام در سيره و روايت ابن اسحاق تازمانى كه قريش در زمان رسول خدا بفكر تجديد بناى آن افتادند خانه كعبه سقف نداشت،و ارتفاع آن نيز چيزى بيش از قامتيك انسان بود،و عبارت سيره اينگونه است:
«فلما بلغ رسول الله(ص)خمسا و ثلاثين سنه اجتمعت قريشلبنيان الكعبه،و كانوا يهمون بذلك ليسقفوها و يهابون هدمها،وانما كانت رضما فوق القامه فارادوا رفعها و تسقيفها...» (4) بناى مزبور هم چنان تا زمان رسول خدا(ص)بر پا بود،وچنانچه گفته شد در سال سى و پنجم عمر آن بزرگوار بود كهداستان تجديد بناى كعبه پيش آمد.
و علت اينكار را نيز مختلف نقل كردهاند و مشهور آن استكه بدنبال بارانى سيل آسا و حركتسيلى بنيان كن از كوههاىمكه و ويرانى قسمتى از خانههاى مكه سيل مزبور بدرون خانهكعبه نفوذ كرد و موجب ويرانى قسمتهائى از آن گرديد،و پساز فروكش كردن سيل قريش بفكر تجديد بناى آن افتاده و اقدامبه اينكار كردند.
و در پارهاى از تواريخ آمده كه سبب اينكار آن شد كه زنىدر كنار خانه كعبه بمنظور بخور دادن آن،آتشى روشن كرد كهجرقهاى از آن آتش به جامه كعبه افتاد و آتش گرفت و در نتيجهمقدارى از ديوار آن نيز سوخت و قريش در صدد تجديد آن برآمد... (5)
و برخى از تحليل گران احتمال دادهاند كه اين روايتساخته بنى اميه است و انگيزه جعل نيز، موجه جلوه دادن وكاستن عظمت آن جنايت هولناكى است كه بدستور يزيد بنمعاويه در منجنيق بستن خانه كعبه و سوزاندن آن در جنگ باعبد الله بن زبير اتفاق افتاد،و بدنبال آن يزيد از اين جهان رختبربست و مدتها آثار اين ويرانى و سوختگى در خانه كعبه بود،وعبد الله بن زبير براى تحريك مردم عليه بنى اميه آنرا بهمان حالگذارده بود،تا وقتى كه در صدد تجديد بناى آن برآمد و آنراخراب كرده و از نو ساخت،و تصرفاتى نيز در آن كرد بشرحى كه درذيل خواهد آمد.
و بهر صورت اصل داستان بگونهاى كه ما در شرح زندگانىرسول خدا(ص)نوشتهايم اينگونه بود:
از اتفاقاتى كه در اين دوره از زندگى رسولخداصلى الله عليه و اله يعنى پس از ازدواج با خديجه تا بعثتپيش آمد داستان تجديد بناى كعبه و حكميت رسولخداصلى الله عليه و آله است كه مورخين با اختلاف اندكى آنرانقل كردهاند،و اجمال داستان اين بود كه پس از آنكه سى و پنجسال از عمر شريف رسولخداصلى الله عليه و آله گذشته بود-يعنى ده سال پس از ازدواج باخديجه-سيلى بنيان كن از كوههاى مكه سرازير شد ووارد مسجد گرديد و قسمتى از ديوار كعبه را شكافت وويران كرد،و-چنانچه ابن اسحاق گفته است-كعبه تا آن روزسقف نداشت و ديوارهاى اطراف آن نيز كوتاه بود و ارتفاعآن كمى بيشتر از قامتيك انسان بود و همين موضوعسبب شد تا در آن روزگار سرقتى در خانه كعبه واقع شود،و اموال و جواهرات كعبه را كه در چاهى درون كعبه بودبدزدند،و با اينكه پس از چندى سارق را پيدا كردند واموال را از او گرفتند و دستش را بجرم دزدى بريدند،اماهمين سرقت،قريش را بفكر انداخت تا سقفى براى خانهكعبه بزنند،ولى اين تصميم به بعد موكول شد.
ويرانى قسمتى از خانه كعبه سبب شد تا قريش بهمرمت آن اقدام كنند و ضمنا بفكر قبلى خود نيز جامه عملبپوشانند و براى انجام اين منظور ناچار بودند ديوارهاىاطراف را خراب كنند و از نو تجديد بنا كنند.
مشكلى كه سر راهشان بود يكى نبودن چوب وتختهاى كه بتوانند با آن سقفى بر روى خانه كعبه بزنند،وديگر وحشت از اينكه اگر بخواهند ديوارها را خراب كنندمورد غضب خداى تعالى قرار گيرند و اتفاقى بيفتد كهنتوانند اينكار را بپايان برسانند. مشكل اول با يك اتفاق غير منتظره كه پيشبينى نكردهبودند حل شد و چوب و تخته آن تهيه گرديد،و آن اتفاقاين بود كه يكى از كشتيهاى تجار رومى كه از مصرميآمد در نزديكى جده بواسطه طوفان دريا-و يا در اثرتصادف با يكى از سنگهاى كف دريا-شكست و صاحبكشتى-كه بگفته برخى نامش«ياقوم»بود-از مرمت واصلاح كشتى مايوس شد و از بردن آن صرفنظر كرد،قريش نيز كه از ماجرا خبردار شدند بنزد او رفته و تختههاىآنرا براى سقف كعبه خريدارى كردند و بشهر مكه آوردند.
در شهر مكه نيز نجارى قبطى بود كه او نيز مقدارى ازمصالح كار را آماده كرد و بدين ترتيب مشكل كار از اينجهت برطرف گرديد.
و مشكل دوم وحشتى بود كه آنها از اقدام به خرابى وويرانى،و زدن كلنگ بديوار خانه و تجديد بناى آنداشتند،و مىترسيدند مورد خشم خداى كعبه قرار گيرند وبه بلائى آسمانى يا زمينى دچار شوند و بهمين جهتمقدمات كار كه فراهم شد و چهار سمتخانه را براىخرابى و تجديد بنا ميان خود قسمت كردند،جرئت اقدامبخرابى نداشتند تا اينكه وليد بن مغيرة بخود جرئت داد وكلنگ را دست گرفته و پيش رفت و گفت:خدايا توميدانى كه ما از دين تو خارج نشده و منظورى جز انجامكار خير نداريم،اين سخن را گفت و كلنگ خود را فرود آورد و قسمتى از ديوار را خراب كرد.
مردم ديگر كه تماشا ميكردند و جرات جلو رفتننداشتند با هم گفتند:ما امشب را هم صبر مىكنيم اگربلائى براى وليد نازل نشد،معلوم ميشود كه خداوند بكار ماراضى است و اگر ديديم وليد به بلائى گرفتار شد دستبخانه نخواهيم زد و آن قسمتى را هم كه وليد خراب كردهتعمير مىكنيم.
فردا كه ديدند وليد صحيح و سالم از خانه بيرون آمد ودنباله كار گذشته خود را گرفت ديگران نيز پيش رفتهروى تقسيم بندى كه كرده بودند (6) اقدام بخرابى ديوارهاىكعبه نمودند.
قريش ديوارهاى اطراف كعبه را تا اساس خانه كهبدستحضرت ابراهيم عليه السلام پايهگذارى شده بودكندند،در آنجا بسنگ سبز رنگى برخوردند كه همچوناستخوانهاى مهره كمر درهم فرو رفته و محكم شده بود وچون خواستند آنجا را بكنند لرزهاى شهر مكه را گرفت كه ناچار شدند از كندن آن قسمت صرفنظر كنند و همانسنگ را پايه قرار داده و شروع به تجديد بنا كردند.
و در پارهاى از تواريخ است كه رسولخدا صلى الله عليهو آله نيز در اين عمليات بدانها كمك ميكرد تا وقتى كهديوارهاى اطراف كعبه بوسيله سنگهاى كبودى كه ازكوههاى مجاور ميآوردند بمقدار قامتيك انسان رسيد وخواستند حجر الاسود را بجاى اوليه خود نصب كنند دراينجا بود كه ميان سران قبائل اختلاف پديد آمد و هرقبيلهاى ميخواستند افتخار نصب آن سنگ مقدس نصيبآنان گردد.
دستهبندى قبائل شروع شد و هر تيره از تيرههاىقريش جداگانه مسلح شده و مهياى جنگ گرديد..،فرزندان عبد الدار طشتى را از خون پر كرده و دستهاى خودرا در آن فرو بردند و با يكديگر هم پيمان شده گفتند:تاجان در بدن داريم نخواهيم گذارد غير از ما،كس ديگرىاين سنگ را بجاى خود نصب كند،بنى عدى هم با ايشانهم پيمان شدند،و همين اختلاف سبب شد كه كارساختن خانه تعطيل شود.
سه چهار روز بهمين منوال گذشت و بزرگان وسالخوردگان قريش در صدد چاره جوئى برآمده دنبال راهحلى مىگشتند تا موضوع را خردمندانه حل كنند كه كاربجنگ و زد و خورد منجر نشود. روز چهارم يا پنجم بود كه پس از شور و گفتگو همگىپذيرفتند كه هر چه ابو امية بن مغيرة كه سالمندترين افرادقريش بود راى دهد بدان عمل كنند و او نيز راى داد:
نخستين كسى كه از در مسجد-كه بطرف صفا بازميشد-(و برخى هم گفتهاند مقصود باب بنى شيبة بوده)
وارد شد در اين كار حكميت كند و هر چه او گفتهمگى بپذيرند.
قريش اين راى را پذيرفتند و چشمها به درب مسجددوخته شد.
ناگاه محمد صلى الله عليه و آله را ديدند كه از در مسجدوارد شد،همگى فرياد زدند:اين امين است كه ميآيد،اين محمد است!و ما همگى بحكم او راضى هستيم،وچون حضرت نزديك آمد و جريان را به او گفتند فرمود:
پارچهاى بياوريد،پارچه را آوردند و رسولخداصلى الله عليه و آله آن پارچه را پهن كرد و حجر الاسود راميان پارچه گذارد آنگاه فرمود:هر يك از شما گوشه آنرابگيريد و بلند كنيد،رؤساى قبائل پيش آمدند و هر كدامگوشه پارچه را گرفتند-و بدين ترتيب همگى در بلندكردن آن سنگ شركت جستند-و چون سنگ را محاذىجايگاه اصلى آن آوردند خود آنحضرت پيش رفته وحجر الاسود را از ميان پارچه برداشت و در جايگاه آنگذارد،سپس ديوار كعبه را تا هيجده ذراع بالا بردند. و بدين ترتيب كار ساختمان كعبه بپايان رسيد و نزاعىكه ممكن بود به زد و خورد و كشت و كشتار وعداوتهاى عميق قبيلهاى منجر شود با تدبير آنحضرتمرتفع گرديد.
و در اينجا تذكر چند مطلب نيز لازم است:
افسانه برهنه شدن رسول خدا(ص)
1-همانگونه كه در متن داستان ذكر شد بر طبق پارهاى ازروايات رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در كار تجديد بناىكعبه و آوردن مصالح و سنگ و گچ با قريش همكارى مىكرد وكمك مىنمود،اما در اين رابطه رواياتى در صحيح بخارى ومسلم و مسند احمد بن حنبل و برخى كتابهاى ديگر آمده كهپذيرفتن آنها مشكل و بلكه غير قابل قبول است،و اينك روايتبخارى و مسلم كه بسندشان از عمرو بن دينار از جابر روايتكردهاند:
«...ان رسول الله(ص)كان ينقل معهم الحجارة للكعبةو عليه ازاره،فقال له العباس عمه:يابن اخى لو حللت ازاركفجعلت على منكبيك دون الحجاره؟قال فحله فجعله علىمنكبيه،فسقط مغشيا عليه،فما رؤى بعد ذلك عريانا...» (7) يعنى...رسول خدا(ص)با قريش براى ساختمان كعبهسنگ مىبرد و ازارش را بر كمر بسته بود (8) عباس عموى آنحضرتبدو گفت:اى برادر زاده خوب است ازارت را باز كنى و روىشانهات بگذارى تا مانع آزار سنگ(بر شانهات)بشود.
راوى گويد:آنحضرت ازارش را باز كرد و روى شانهاشگذارد ولى ناگهان دچار غشوه شد و به زمين افتاد،و از آن پسديگر كسى آنحضرت را برهنه نديد...
نگارنده گويد:از دنباله اين حديث معلوم مىشود كه قبل ازاين جريان-يعنى قبل از سى و پنجسالگى عمر رسول خدا(ص)
-اين ماجرا-يعنى برهنگى رسول خدا(ص)مشاهده شده بود،وآنحضرت را برهنه ديده بودند. ..!!
و شايد اين قسمت اشاره باشد به روايات ديگرى كه هماينان نقل كردهاند كه چند بار قبل از آن نيز اين ماجرا ازآنحضرت ديده شده بود،كه يكى از آنها هنگامى بود كه عمويش ابوطالب چاه زمزم را اصلاح مىكرد... (9) و ديگرى دركودكى بود هنگامى كه با بچههاى مكه بازى مىكرد،كهروايت آنرا نيز در سيره ابن هشام و سيره ابن كثير و سيره حلبيه وجاهاى ديگر اينگونه نقل كردهاند:
و كان رسول الله صلى الله عليه و سلم،فيما ذكر لى،يحدث عماكان الله يحفظه به فى صغره و امر جاهليته انه قال:«لقد رايتنى فىغلمان من قريش ننقل الحجاره لبعض ما يلعب الغلمان، كلنا قدتعرى و اخذ ازاره و جعله على رقبته يحمل عليه الحجاره،فانىلاقبل معهم كذلك و ادبر اذ لكمنى لاكم ما اراه لكمه وجيعه،ثمقال:شد عليك ازارك.قال فاخذته فشددته على،ثم جعلت احملالحجارة على رقبتى و ازارى على من بين اصحابى»... (10) يعنى رسول خدا(ص) -چنانچه نقل شده-از سرگذشتخوددر كودكى و زمان جاهليتخود و نگهبانى خداوند از وىاينگونه حكايت كرده كه فرمود:
-من در ميان بچه پسرهاى قريش سنگهائى را براى بازىبچهها حمل مىكرديم و همگى برهنه شده بوديم و ازارمان راروى شانه گذارده و سنگها را روى آن مىگذارديم و من هم همانند آنها در رفت و آمد بودم كه ناگهان شخصى با دستخودبر من زد كه فكر نمىكنم خيلى درد آورنده بود،و بمن گفت:
ازارت را ببند.
و من ازارم را گرفته و بر خود بستم و تنها از ميان بچههاىديگر من بودم كه ازار خود را بسته و سنگ را بر دوش خودمىكشيدم...
و بهر صورت روايت ديگرى را نيز كه در مورد برهنه شدنآنحضرت در داستان تجديد بناى كعبه نقل كردهاند اينگونه استكه ابن كثير در سيرة النبويه اينگونه نقل كرده كه بسند خود ازبيهقى از عكرمه از ابن عباس از پدرش عباس روايت كرد:
«...عن عكرمه،حدثنى ابن عباس عن ابيه انه كان ينقلالحجارة الى البيتحين بنت قريش البيت،قال:و افردت قريشرجلين رجلين،الرجال ينقلون الحجاره،و كانت النساء تنقلالشيد».
قال:فكنت انا و ابن اخى،و كنا نحمل على رقابنا و ازرنا تحتالحجاره،فاذا غشينا الناس ائتزرنا. فبينما انا امشى و محمد امامىقال فخر و انبطح على وجهه،فجئت اسعى و القيتحجرى و هو ينظرالى السماء،فقلت:ما شانك؟فقام و اخذ ازاره قال:«انى نهيتان امشى عريانا»قال:و كنت اكتمها من الناس مخافة ان يقولوا مجنون» (11) .
يعنى عباس گويد:هنگامى كه قريش خانه كعبه را بناميكرد مردان قريش دو نفر دو نفر به حمل و نقل سنگها مشغولبودند،مردها سنگ مىبردند و زنها گچ و گل تهيه مىكردند.
عباس گويد:من هم با برادرزادهام بودم،و سنگها را بادوش خود حمل مىكرديم و ازارهامان را باز كرده و زير سنگها(روى دوشمان)گذارده بوديم و هر وقت با مردم مواجه مىشديمازارمان را مىبستيم،در همين احوال كه من مىرفتم و محمد(ص)نيز پيش روى من بود كه ناگهان بصورت بر زمين افتاد،من دويدم و سنگم را بر زمين انداختم و او را ديدم كه به آسماننگاه مىكرد،من گفتم:تو را چه شده؟
ديدم برخاست و ازارش را برگرفت و گفت:
من از اينكه برهنه راه بروم ممنوع شدم!
عباس گويد:من اين ماجرا را از مردم پنهان داشتم از ترسآنكه بگويند:ديوانه است!
اين بود حديثهائى كه راويان اهل سنت و بزرگان ايشاندرباره اين داستان شرمآور و غير قابل پذيرش و باور نقل كردهاند،و ما مىگوئيم.
اولا-راويان اين دو حديث كه آنرا از جابر و ابن عباسروايت كردهاند يعنى عمرو بن دينار و عكرمه وثاقت و اعتبارشاننزد ما ثابت نشده،بلكه عمرو بن دينار-چنانچه نقل شده-متمايلبه خوارج بوده و بلكه از پارهاى روايات استشمام مىشود كهناصبى بوده... (12) و«عكرمه»نيز از شاگردان ابن عباس ومواليان او است ولى او نيز هم عقيده با خوارج و بلكه از آنها بودهچنانچه از معارف ابن قتيبه و طبقات ابن سعد و كتابهاى ديگرنقل شده (13) و به دروغگوئى و جعل حديث و روايت مشهور بوده وبر ابن عباس دروغ مىبسته و به دروغ از او حديث نقل مىكردهچنانچه از ذيل كتاب طبرى و ميزان الاعتدال از سعيد بن مسيبروايتشده كه به مولاى خود«برد»مىگفت:
«لا تكذب على كما كذب عكرمه على ابن عباس» (14) دروغ بر من نسبت نده و مبند همانگونه كه عكرمه بهابن عباس دروغ مىبست!و ابن قتيبه نقل كرده كه پسرابن عباس يعنى-على بن عبد الله بن عباس-عكرمه را بر درمزبلهاى با طناب و زنجير بسته بود،برخى كه اين منظره را ديدند بصورت اعتراض به پسر ابن عباس گفتند:
«اتفعلون هذا بمولاكم؟»
آيا با مولا-و وابسته-خود،اينگونه رفتار مىكنيد؟
او در پاسخ گفت:
«ان هذا كان يكذب على ابى»!
آخر اين مرد بر پدرم دروغ مىبندد! (15) و ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته:او مرد فاسقى بود كه بهغناء گوش مىداد و با نرد بازى مىكرد،و در خواندن نمازسستى داشت و مرد سبك عقلى بود،و مطرود و منفور مسلمانانبود و بهمين دليل وقتى از دنيا رفت مسلمانان در تشييع جنازه ونماز بر او حاضر نشدند... (16) و ثانيا-متن اين روايات نيز با همديگر اختلاف دارد كههمين اختلاف سبب وهن و بىاعتبارى آنها مىشود،كه دربرخى از آنها آمده كه در داستان در كودكى آن حضرت بوده،ودر برخى آمده كه در داستان اصلاح چاه زمزم بوسيله ابوطالباتفاق افتاد،و در برخى نيز مانند همين روايات بود كه اينداستان شرمآور در ماجراى تجديد بناى كعبه بوده...
و از اينرو برخى احتمال دادهاند كه اين ماجراى شرمآوردوبار اتفاق افتاده يكى در كودكى و ديگرى در سى و پنجسالگى آنحضرت. (17)
و ثالثا-اين روايات،مخالف روايات ديگرى است كه خوداين آقايان نقل كردهاند كه احدى عورت رسول خدا را نديدن،ويا هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشده كه از آنجمله است روايتىكه مرحوم علامه امينى در الغدير از كتاب فتح البارى و شرحالمواهب زرقانى از همين ابن عباس روايت كردهاند كه گفته:
«كان صلى الله و سلم يغتسل وراء الحجرات،و ما راى احدعورته قط...» (18) -يعنى رسول خدا(ص)چنان بود كه در پشتحجرهها غسلمىكرد،و احدى هرگز عورت آنحضرت را نديد...
و روايتى كه از سيره حلبيه نقل شده كه رسول خدا(ص)
فرمود:از كرامتهائى كه پروردگارم نسبت به من انجام دادهاين است:
«ان احدا لم ير عورتى»
-كه احدى عورت مرا نديده...! (19) و روايتى كه قاضى عياض در كتاب شفاء نقل كرده كه ازجمله خصائص رسول خدا(ص)اين بود:
«انه لم تر عورته قط،و لو رآها احد لطمست عيناه»
كه هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشد،و اگر كسى آنرامىديد چشمانش كور مىشد... (20) و نيز اين روايات مخالفاست با روايتى كه اينان از رسول خدا(ص)نقل كردهاند كهصراحت دارد كه در بزرگى از آنحضرت چنين كارى سر نزدهاست و متن روايت كه ابن ابى الحديد از كتاب امالى محمد بنحبيب نقل كرده اينگونه است:
«و روى محمد بن حبيب فى«اماليه»قال:قال رسول الله صلىالله عليه و آله:اذكرو انا غلام ابن سبع سنين،و قد بنى ابن جدعاندارا له بمكة،فجئت مع الغلمان ناخذ التراب و المدر فى حجورنافننقله،فملات حجرى ترابا فانكشفت عورتى،فسمعت نداء من فوقراسى:يا محمد،اخ ازارك،فجعلت ارفع راسى فلا ارى شيئا،الاانى اسمع الصوت،فتماسكت و لم ارخه،فكان انسانا ضربنى علىظهرى،فحررت لوجهى،و انحل ازارى فسترنى،و سقط التراب الى الارض،فقمت الى دار ابى طالب عمى و لم اعد» (21) .
يعنى-محمد بن حبيب در كتاب امالى خود روايت كرده كهرسول خدا(ص)-فرمود:ياد دارم كه من پسرى بودم هفتسالهكه ابن جدعان (22) خانهاى در مكه مىساخت،و من با پسرانديگر خاك و خشت در دامان خود مىريختيم و براى ساختمانمزبور حمل مىكرديم،و بهمين منظور من دامان خود را پر ازخاك كردم و در نتيجه عورتم مكشوف شد،پس از بالاى سر خودندائى شنيدم كه گفت:اى محمد دامنت را بينداز!
من سرم را بلند كردم و چيزى نديدم جز همان صدائى را كهشنيده بودم،و به همين جهت من دامنم را بهمانگونه نگه داشتمو نينداختم كه ناگاه ديدم گويا انسانى است بر پشت من زد كهمن بصورت به زمين افتادم،و آن شخص دامن جامهام را باز كردو مرا با آن پوشانيد و در نتيجه خاكها روى زمين ريخت،و منبرخاسته و بخانه عمويم ابوطالب رفته و ديگر باز نگشتم(و بچنين كارى دست نزدم).
كه البته خود اين روايت نيز از نظر متن و سند مورد خدشهاست،ولى بهر صورت با آن روايات نيز مخالف و سبب وهن درآنها مىشود.
و هم چنين مخالف است با روايتى كه مسلم در صحيح خودنقل كرده كه رسول خدا مسور بن مخرمه را از چنين كارى نهىفرمود و متن حديث اينگونه است كه مسلم بسند خود از مسوربن مخربه روايت كرده كه گويد:
«...اقبلت بحجر ثقيل احمله و على ازار خفيف فانحل ازارى ومعى الحجر لم استطع ان امنعه حتى بلغت به الى موضعه،فقالرسول الله(ص)ارجع الى ازارك فخذه و لا تمشوا عراة». (23) يعنى-من سنگ بزرگى و سنگينى را بر دوش مىكشيدم و بركمرم ازارى سبك بسته بودم كه در وقتحمل آن سنگ باز شدو بخاطر آن سنگ نتوانستم آنرا ببندم و هم چنان برهنه رفتم تاسنگ را بجاى خود بردم،و رسول خدا(ص)فرمود:برگرد ازارترا ببند و برهنه راه نرويد...
كه البته خود اين حديث نيز مورد بحث است و پذيرفتن آنمشكل مىباشد،زيرا ارباب تراجم نوشتهاند«مسور»در سال دوم هجرت رسول خدا(ص)در مكه متولد شد و هنگام رحلترسول خدا(ص)هشتسال بيشتر از عمرش نگذشته بود و معلومنيست در چه سالى به مدينه رفته و خدمت رسول خدا(ص)
رسيده و چنين عملى از او سر زده و يا در سال فتح مكه كه رسولخدا(ص)چند روز در مكه توقف فرمود،و طبق نقل اينها«مسور»شش ساله بوده خدمت آنحضرت رسيده و چنين اتفاقىافتاده...و گذشته از اينها روايت«مسور»از نظر علماى ما موردقبول و اعتماد نيست و بهر صورت آنها كه اين خبر را بدون اينبررسيها پذيرفتهاند بايد پاسخ اين اختلاف و تنافى را بدهند...
كه چگونه رسول خدا(ص)ديگران را در بچگى و كودكى ازچنين كارى نهى مىكند ولى خود مرتكب چنين كار زشتىمىشود...؟!
و باز اين روايات مخالف است با روايتى كه هم اينان ازابوبكر روايت كردهاند كه هنگامى كه ما با رسول خدا(ص)درغار بوديم يكى از مشركين كه به تعقيب ما آمده بود بيامد و جامهخود را عقب زده و عورتش را باز كرد و نشست و شروع كرد بهبول كردن...
ابوبكر كه ترسيده بود گفت:اى رسول خدا اينان ما راديدند؟!
رسول خدا در پاسخ او فرمود:«لو رآنا لم يكشف عن فرجه» (24) اگر ما را ديده بود عورتش را اينگونه باز نمىكرد؟!
كه از اين روايت معلوم مىشود اينكار در نزد مشركين همزشت و قبيح بوده،و چگونه ممكن است رسول خدا(ص)دستبه چنين كار زشتى زده باشد!.
بارى بهتر است اين مقوله را با چند جمله از گفتار مرحومعلامه امينى پايان داده به دنباله بحث تاريخى خود بازگرديم:
مرحوم علامه امينى پس از نقل برخى از روايات در اين بارهمىگويد:
اى مسلمانان همگى بهمراه من بيائيد تا از اين دو بزرگواريعنى بخارى و مسلم كه اين روايات را نقل كردهاند-به پرسيم:
آيا اين بود پاداش آنهمه تلاش بىوقفه رسول بزرگوار اسلام و حقسپاسگزارى آنحضرت در راه اصلاح مردم؟آيا اين از تعظيم وعظمت مقام آنبزرگوار بحساب مىآيد؟و آيا صحيح است كهبگوئيم محمد(ص)در ملا عام،در حالى كه سى و پنجسال ازعمر شريف آنحضرت مىگذشت-چنانچه ابن اسحاق گفته-ازارخود را باز كرده و مكشوف العوره راه مىرفته؟
بگذريم از اينكه راويان مزدور و بد سابقه ممكن است روى اهداف سياسى و در برابر ثمنى بخس و ناچيز اين روايات راجعل كردهاند!اما اين دو بزرگوار چرا آنها را در كتابهاىصحيح خود نقل كرده و در صدد تصحيح آنها برآمدهاند؟آياخيال كردهاند اين كار از مصاديق روايت ديگرى است كه خودهمين دو بزرگوار از ابى سعيد خدرى روايت كردهاند كه درتوصيف رسول خدا(ص)گفته:
«كان اشد حياء من العذرا» (25) يعنى رسول خدا(ص)از دختر باكره و در پرده،شرم وحيايش بيشتر بود؟آيا اين مرد-يعنى رسول خدا(ص)-همانمردى است كه طبق روايات خودشان به ديگران مانند-جرهد ومعمر-دستور ميدهد كه حتى رانشان را در برابر ديگران برهنهنكنند، تا جائيكه بحثشده كه آيا«ران»نيز حكم عورت رادارد يا نه؟ (26) و آيا اينروايات مخالف با روايتى نيست كه قاضى عياض دركتاب شفا از عايشه روايت كرده كه گويد:
«و ما رايت فرج رسول الله(ص)قط» (27) -من هرگز عورت رسول خدا(ص)را نديدم.
مرحوم علامه امينى در اينجا عايشه را مخاطب قرار داده ومىگويد:
-اى ام المؤمنين تو اكنون بيا و ميان ما و راويان اين سخناننابجا و زشتحكمى عدل باش،و از روى عدالت دربارهكسانى كه نسبت به ساحت قدس شوهر بزرگوارت چنين نسبتناروائى را مىدهند حكم كن،نسبتهائى كه هيچ آدم پستىحاضر نيست آنرا درباره خود بپذيرد!
نگارنده گويد:نظير آنچه در بالا ذكر شد درباره كشفعورت رسول خدا(ص)در داستان تجديد بناى كعبه،روايتديگرى نيز درباره كشف عورت حضرت موسى عليه السلام ومشاهده بنى اسرائيل بدن برهنه آنحضرت را در صحيح بخارى وكتابهاى ديگر نقل كردهاند كه گرچه نظير آن در برخى ازتفاسير ما نيز نقل شده ولى از نظر ما آن حديث نيز مورد ترديد ومخدوش بنظر مىرسد و پذيرفتن آن،مشكل و دشوار است،و آنداستان«ثوبى حجر»است كه چون نزد برادران اهل سنت مسلمبوده از نظر ادبى نيز در كتابهاى دانشمندان علم نحو-در مبحثحذف حرف نداء در جائى كه منادى اسم جنس باشد-موردبحث قرار گرفته... و داستان بگونهاى كه در صحيح بخارى و كتابهاى ديگرآمده و برخى آنرا در ذيل آيه:
/يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مماقالو و كان عند الله وجيها/. (28) يعنى-اى كسانى كه ايمان آوردهايد نباشيد مانند كسانىكه موسى را آزردند و خداوند او را از آنچه گفتند تبرئه كرد و درپيشگاه خدا آبرومند بود...بر طبق نقل بخارى اينگونه است.
«عن ابى هريرة رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:انموسى كان رجلا حييا ستيرا لا يرى من جلده شىء استحياء منه فآذاه من آذاهمن بنى اسرائيل فقالوا:ما يستتر هذا التستر الا من عيب بجلده اما برص و اماادرة و اما آفة و ان الله اراد ان يبرئه مما قالوا لموسى فخلا يوما وحده فوضعثيابه على الحجر ثم اغتسل،فلما فرغ اقبل الى ثيابه لياخذها و ان الحجر عدابثوبه فاخذ موسى عصاه و طلب الحجر فجعل يقول:ثوبى حجر ثوبى حجر!
حتى انتهى الى ملا من بنى اسرائيل فراوه عريانا احسن ما خلق الله و ابراه ممايقولون و قام الحجر فاخذ ثوبه فلبسه و طفق بالحجر ضربا بعصاه فو الله انبالحجر لندبا من اثر ضربه ثلاثا او اربعا او خمسا»فذلك قوله«يا ايها الذينآمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مما قالوا و كان عند الله وجيها». (29) يعنى-از ابى هريره روايتشده كه رسول خدا(ص)فرمود:
موسى مردى با حيا بود كه پيوسته سعى مىكرد هر چه بيشتر بدن خود را از انظار بپوشاند، و بهمين جهت چيزى از پوست بدن اوديده نمىشد،و برخى از بنى اسرائيل كه مىخواستند او رابيازارند گفتند:
علت اين سعى و مواظبت بسيار،چيزى جز اين نمىتواندباشد كه عيبى مانند برص و پيسى در پوست بدن او است ويا فتقى در بيضه دارد و يا آفت ديگرى در بدن او است و گرنهاينقدر مواظبت در پوشاندن بدن خود نميكرد!
و چون خدا اراده فرمود كه موسى را از اين گفتار اينان تبرئهفرمايد روزى موسى با خود خلوت كرد و جامهاش را روى سنگگذارد و غسل كرد،و چون از غسل فارغ شد بسراغ جامهاش آمدتا برگيرد در اينوقتسنگ شروع به فرار و دويدن كرد،و موسىكه چنان ديد عصاى خود را در دست گرفت و بدنبال سنگروان شد و پيوسته مىگفت:
-جامهام را اى سنگ!جامهام را اى سنگ!-يعنى جامهامرا واگذار و برو و هم چنان بيامد تا به گروهى از بنى اسرائيلرسيد و آنها موسى را برهنه مشاهده كرده و ديدند كه از نظر خلقتو اندام بهترين خلقت را داشته و هيچ نقصى در خلقت ندارد،وبوسيله خداوند او را از آنچه گفته بودند تبرئه كرد...
در اينوقتسنگ ايستاد و موسى جامهاش را برگرفت و پوشيدو شروع كرد با عصاى خود به زدن آن سنگ،و بخدا سوگند كه اثر عصاى موسى عليه السلام كه سه بار يا چهار بار يا پنج بار بر آنسنگ زد مانند اثر زخمى بر آن سنگ مانده بود،و اين استمعناى گفتار خداى تعالى:
/يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى.../ (30) كه البته بايد بدانيد اين يكى از دو تفسيرى است كه از اينآيه شده است،و تفسير ديگر آن است كه بنى اسرائيل موسىعليه السلام را متهم به كشتن هارون كردند،و خداوند بوسيلهاىاو را از اين اتهام تبرئه كرد،و اين تفسير را طبرسى(ره)و جمعىاز علماء اهل سنت نيز در ذيل اين آيه شريفه نقل كردهاندو از اينرو بايد گفت،اين تفسير بىاشكالتر،و به ذهننزديكتر است از آن تفسير و روايتى كه براى انسان سؤال انگيزاست،و سئوالاتى را در ذهن خواننده مىآورد كه بگويد:
آيا براى اثبات مردانگى و سلامت جسمى موسى عليه السلام راهديگرى-جز اين طريق زننده و زشت-وجود نداشت؟و حالا كهقرار بود از طريق اعجاز و خرق عادت اين مطلب براىبنى اسرائيل ثابتشود آيا هيچ راه محترمانه و مؤدبانهاى وجودنداشت جز اين راه؟و سئوال اينكه مگر در معجزه شرط نيست كهبه درخواست پيامبرى انجام گيرد؟و در اينجا اگر به اجازه و درخواست موسى بود پس چرا آنچنان ناراحتشد كه با چوببدنبال سنگ مىدويد و بالاخره هم چند بار او را با عصا بزد؟...
و گناه آن سنگ چه بود كه بايد به خشم موسى گرفتار شود؟...
و سئوالهاى ديگرى كه به ذهن هر خوانندهاى خطور مىكندو پاسخ صحيحى هم نمىتوان براى آن پيدا كرد؟
و در پايان اين بحث اين مطلب را هم بد نيست متذكر شويمكه بنا بگفته برخى از نويسندگان معاصر بعيد نيست كه اينافسانه زشت،يعنى افسانه برهنه شدن و كشف عورت انبياء وپيمبران الهى،از كتابهاى تحريف شده اهل كتاب در رواياتاسلامى آمده و از آنها بدينجا سرايت كرده و بوسيله دروغپردازانرنگ و آبى هم گرفته است،زيرا در كتاب اشعياء آمده است كهوى سه سال تمام در ميان مردم با پاى برهنه و بدن عريان راهمىرفت تا بمردم نشان دهد كه پادشاه آشور بدينگونه مصريان رابه اسارت برد... (31)
(32) و در صموئيل اولى-اصحاح 19 فقره 23/24 آمده كهصموئيل آمد و ادعاى نبوت كرد و«نايوت»نيز بيامد و جامه خود را بيرون آورده و در پيش روى صموئيل قرار گرفت و هم چنانشب و روز برهنه در پيش روى او بود... (33) بارى بهتر استسخن را در اينباره كوتاه كرده،و بدنبالبحث تاريخى خود بازگرديم.
تاريخى اجمالى از بناى كعبه و تحولاتى كه در طولتاريخ در آن ايجاد شده
اكنون كه بحث تجديد بناى كعبه بميان آمد مناسبديديم يك تاريخ اجمالى از بناى كعبه در اينجا ذكر كنيم تا درجاهاى ديگر نيازى به عنوان مجدد اين بحث نباشد.
و البته درباره اصل بناى كعبه و هم چنين درباره اينكهتاكنون چند بار بناى آن تجديد شده اختلافى در روايات ديدهمىشود كه ما بهتر ديديم ترجمه گفتار مرحوم علامه طباطبائى رادر تفسير الميزان در اين باره براى شما ذكر نموده و از نقلاختلافات و رد و ايرادهاى آن خوددارى كنيم.
مرحوم علامه طباطبائى در تفسير آيه شريفه/ان اول بيت وضعللناس.../«سوره آل عمران آيه 96»بعنوان بحثى تاريخىدرباره بناى خانه كعبه و ساير امور مربوط به آن چنين گويد:
اين معنا،متواتر و قطعى است كه،بانى كعبه ابراهيم خليلبوده و ساكنان اطراف كعبه بعد از بناى آن،تنها فرزندش اسماعيل و قومى از قبائل يمن بنام جرهم بودهاند.و كعبه تقريباساختمانى به صورت مربع بنا شده كه هر ضلع آن به سمتيكىاز جهات چهارگانه: شمال،جنوب،مشرق و مغرب بوده و بدينجهت اينطور بنا شده كه بادها هر قدر هم كه شديد باشد،بارسيدن به آن شكسته شود و نتواند آن را خراب كند.
و اين بناى ابراهيم عليه السلام همچنان پاى بر جا بود تا آنكهيكبار عمالقه آن را تجديد بنا كردند.و يكبار ديگر قوم جرهم(ويا اول جرهم بعد عمالقه،همچنان كه در روايت وارده ازامير المؤمنين اينطور آمده بود.) (34) و آنگاه،وقتى زمام امر كعبه به دست قصى بن كلاب،يكىاز اجداد رسول خدا صلى الله عليه و آله افتاد(يعنى قرن دوم قبلاز هجرت)قصى آن را خراب كرد و از نو با استحكامى بيشتر بنانمود و با چوب دوم(درختى شبيه به نخل)و كندههاى نخل آنرا پوشانيد،و در كنار آن بنائى ديگر نهاد به نام دار الندوة،كه درحقيقت مركز حكومت و شوراى با اصحابش بود.آنگاه جهاتكعبه را بين طوائف قريش تقسيم نموده كه هر طايفهاىخانههاى خود را بر لبه مطاف پيرامون كعبه بنا كردند و درخانههاى خود را بطرف مطاف باز كردند.
بعضى گفتهاند:پنجسال قبل از بعثت نيز يكبار ديگر كعبهبه وسيله سيل منهدم شد،و طوائف قريش عمل ساختمان آن رادر بين خود تقسيم كردند،و بنائى كه آن را مىساخت مردىرومى بنام«يا قوم»بود و نجارى مصرى او را كمك مىكرد،وچون رسيدند به محلى كه بايد حجر الاسود را كار بگذارند،در بينخود نزاع كردند،كه اين شرافت نصيب كداميك از طوائفباشد؟در آخر همگى بر آن توافق كردند كه محمد صلى الله عليهو آله را كه در آن روز سى و پنجساله بود بين خود حكم قراردهند،چون به وفور عقل و سداد راى او آگاهى داشتند. آنجناب دستور داد تا ردائى بياورند و حجر الاسود را در آن نهاده وبه قبائل دستور داد تا اطراف آن را گرفته و بلند كنند،و حجر رادر محل نصب يعنى ركن شرقى بالا بياورند.آنگاه خودش سنگرا برداشت و در جايى كه مىبايست باشد،قرار داد.
و چون خرج بنائى آنان را به ستوه آورده بود،بلندى آن را بههمين مقدار كه فعلا هست گرفتند.و يك مقدار از زمين زيربناى قبلى از طرف حجر اسماعيل خارج ماند و جزء حجر شد،چون بنا را كوچكتر از آنچه بود ساختند و اين بنا همچنانبر جاى بود تا زمانى كه عبد الله زبير در عهد يزيد بن معاويه(عليهما اللعنة و العذاب)مسلط بر حجاز شد و يزيد سردارى بنامحصين به سركوبيش فرستاد،و در اثر جنگ و سنگهاى بزرگى كه لشكر يزيد با منجنيق بطرف شهر مكه پرتاب مىكردند،كعبهخراب شد و آتشهائيكه باز با منجنيق به سوى شهر مىريختند،پرده كعبه و قسمتى از چوبهايش را بسوزانيد،بعد از آنكه با مردنيزيد جنگ تمام شد،عبد الله بن زبير به فكر افتاد،كعبه را خرابنموده بناى آن را تجديد كند،دستور داد گچى ممتاز از يمنآوردند،و آن را با گچ بنا نمود و حجر اسماعيل را جزء خانهكرد،و در كعبه را كه قبلا در بلندى قرار داشت،تا روى زمينپائين آورد.و در برابر در قديمى،درى ديگر كار گذاشت. تا مردماز يك در درآيند و از در ديگر خارج شوند و ارتفاع بيت را بيستو هفت ذراع(تقريبا سيزده متر و نيم)قرار داد و چون از بنايشفارغ شد،داخل و خارج آن را با مشك و عبير معطر كرد،و آن رابا جامهاى از ابريشم پوشانيد،و در هفدهم رجب سال 64 هجرىاز اين كار فارغ گرديد.
و بعد از آنكه عبد الملك مروان متولى امر خلافتشد،حجاج بن يوسف به فرمانده لشكرش دستور داد تا به جنگ عبد اللهبن زبير برود كه لشكر حجاج بر عبد الله غلبه كرد و او را شكستداده و در آخر كشت و خود داخل بيتشد و عبد الملك را بدانچهابن زبير كرده بود خبر داد.عبد الملك دستور داد،خانهاى را كهعبد الله ساخته بود خراب نموده به شكل قبلىاش برگرداند.
حجاج ديوار كعبه را از طرف شمال شش ذراع و يك وجب خراب نموده و به اساس قريش رسيد و بناى خود را از اين سمتبر آن اساس نهاد،و باب شرقى كعبه را كه ابن زبير پائين آوردهبود در همان جاى قبليش(تقريبا يك متر و نيم يا دو متر بلندتر ازكف)قرار داد و باب غربى را كه عبد الله اضافه كرده بود مسدودكرد آنگاه زمين كعبه را با سنگهائى كه زياد آمده بود فرش كرد.
وضع كعبه بدين منوال باقى بود،تا آنكه سلطان سليمانعثمانى در سال نهصد و شصت روى كار آمد،سقف كعبه را تغييرداد.و چون در سال هزار و صد و بيست و يك هجرى احمدعثمانى متولى امر خلافت گرديد،مرمتهايى در كعبه انجامداد،و چون سيل عظيم سال هزار و سى و نه بعضى از ديوارهاىسمتشمال و شرق و غرب آنرا خراب كرده بود،سلطان مرادچهارم،يكى از پادشاهان آل عثمان دستور داد آنرا ترميم كردند.