فصل دوم

وفات ابو طالب و خديجه

مورخين عموما نوشته‏اند:سه سال قبل از هجرت رسول خدابمدينه مرگ ابو طالب و خديجه اتفاق افتاد،و رسول خدا(ص)درمرگ آندو به اندوه سختى دچار شد و آن سال را«عام الحزن‏» ناميدند.

ابو طالب و خديجه دو پشتيبان بزرگ و كمك كار نيرومند وبا وفائى براى پيشرفت اسلام و حمايت رسولخدا صلى الله عليه و آله‏بودند،خديجه با دلدارى دادن رسولخدا صلى الله عليه و آله و ثروت‏مادى خود به پيشرفت اسلام و دلگرم كردن آنحضرت كمك‏ميكرد،ابو طالب با نفوذ سياسى و سيادتى كه در ميان قريش‏داشت پناهگاه و حامى مؤثرى در برابر آزار دشمنان بود.

و معروف آنست كه مرگ هر دو در سال دهم بعثت،سه سال‏پيش از هجرت اتفاق افتاد،و ابو طالب پيش از خديجه از دنيارفت و برخى نيز مانند يعقوبى عكس آنرا نوشته‏اند،و فاصله ميان‏مرگ خديجه و ابو طالب را نيز برخى سه روز و جمعى سى و پنج روز،و برخى نيز ششماه نوشته‏اند،و در كتاب مصباح،وفات‏ابو طالب را روز بيست و ششم رجب ذكر كرده،و يعقوبى وفات‏خديجه را در ماه رمضان نوشته و گويد:

خديجه دختر خويلد در ماه رمضان سه سال پيش از هجرت‏در سن شصت و پنجسالگى از دنيا رفت...

-و پس از چند سطر-گويد:و ابو طالب سه روز پس ازخديجه در سن هشتاد و شش سالگى از دنيا رفت و برخى هم سن‏او را نود سال نوشته‏اند.

ابن هشام در سيره مى‏نويسد:هنگامى كه بيمارى ابو طالب‏سخت‏شد قريش با يكديگر گفتند:كار محمد بالا گرفته و افرادسرشناس و دليرى چون حمزة بن عبد المطلب نيز دين او راپذيرفته‏اند اگر ابو طالب از ميان برود بيم آن ميرود كه محمد به‏جنگ ما برخيزد خوب است تا ابو طالب زنده است‏بنزد او رفته وبا وساطت او از محمد پيمانى(پيمان عدم تعرض) بگيريم كه ماو او به كار همديگر كارى نداشته باشيم و بدنبال اين گفتگو عتبة‏و شيبة و ابو جهل و امية بن خلف و ابو سفيان و چند تن ديگر بخانه‏ابو طالب آمده و پس از احوالپرسى و عيادت گفتند:

-اى ابو طالب مقام و شخصيت تو در ميانه قريش چنان است‏كه خود ميدانى،و اكنون بيمارى تو سخت‏شده و بيم آن ميرودكه اين بيمارى تو را از پاى درآورد،و از سوى ديگر اختلاف ما را با برادر زاده‏ات محمد ميدانى،خواهشى كه ما از تو داريم آنست‏كه او را به اينجا دعوت كنى و از او بخواهى تا دست از مخالفت‏با ما و اعمال و رفتار و آئين ما بردارد،ما نيز مخالفت‏با اونخواهيم كرد و در مرام و آئينش او را آزاد خواهيم گذارد.

ابو طالب بدنبال رسولخدا صلى الله عليه و آله فرستاد و چون‏حضرت حاضر شد جريان را بدو گفت،و رسولخداصلى الله عليه و آله در جواب فرمود:

-من از اينها چيزى نمى‏خواهم جز گفتن يك كلمه كه آنرابگويند و بر تمام عرب سيادت و آقائى كرده،عجم را نيززير قدرت و فرمان خود گيرند!

ابو جهل گفت:بحق پدرت سوگند ما حاضريم بجاى يك‏كلمه ده كلمه بگوئيم،بگو آن يك كلمه چيست؟فرمود:آن‏كلمه اين است كه بگوئيد:«لا اله الا الله‏»و بدنبال آن ازبت پرستى دست‏باز داريد...

ابو جهل و ديگران نگاهى بهم كرده دستها را(بعنوان‏مخالفت‏با اينحرف)بهم زده گفتند:آيا ميخواهى همه خدايان‏را يك خدا قرار دهى!براستى كه اين كارى شگفت‏انگيزاست!و بدنبال آن بيكديگر گفتند:بخدا اين مرد حاضربهيچ گونه قول و پيمانى با ما نيست‏برخيزيد و بدنبال كار خودبرويد. هنگامى كه خبر مرگ ابو طالب را برسولخدا صلى الله عليه و آله‏دادند اندوه بسيارى آنحضرت را فرا گرفت و بيتابانه خود را به‏بالين ابو طالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار وجانب چپ را سه بار دست كشيد آنگاه فرمود:عموجان دركودكى مرا تربيت كردى و در يتيمى كفالت و سرپرستى نمودى‏و در بزرگى يارى و نصرتم دادى خدايت از جانب من پاداش‏نيكو دهد،و در وقت‏حركت دادن جنازه پيشاپيش آن ميرفت و درباره‏اش دعاى خير مى‏فرمود.

در بالين خديجه

هنوز مدت زيادى و شايد چند روزى از مرگ ابو طالب و آن‏حادثه غم‏انگيز نگذشته بود كه رسولخدا صلى الله عليه و آله به‏مصيبت اندوه بار تازه‏اى دچار شده بدن نحيف همسر مهربان وكمك كار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهى‏فراوان در كنار بستر او نشسته و مراتب تاثر خود را از مشاهده آن‏حال بوى ابلاغ فرمود آنگاه براى دلدارى خديجه جايگاهى را كه‏خدا در بهشت‏براى وى مهيا فرموده بدو اطلاع داده و خديجه راخورسند ساخت.

هنگامى كه خديجه از دنيا رفت رسولخدا صلى الله عليه و آله‏جنازه او را برداشته و در«حجون‏»(مكانى در شهر مكه)دفن كرد،و چون خواست او را در قبر بگذارد،خود بميان قبر رفت وخوابيد و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد،و خاك روى آن‏ريخت.

در تاريخ يعقوبى است كه چون خديجه از دنيا رفت فاطمه‏عليها السلام نزد پدر آمده ست‏بدامن او آويخت و با چشم‏گريان مى‏گفت:مادرم كجاست؟در اين وقت جبرئيل نازل‏شده عرضكرد:بفاطمه بگو:خداى تعالى در بهشت‏خانه‏اى براى‏مادرت بنا كرده كه در آنجا ديگر هيچ گونه دشوارى و رنجى‏ندارد.

اين دو مصيبت ناگوار آن هم در اين فاصله كوتاه بمقدارزيادى در روحيه رسول خدا صلى الله عليه و آله و بلكه در پيشرفت‏اسلام و هدف مقدس آنحضرت اثر داشت و كار تبليغ دين را براو دشوار ساخت تا بدانجا كه از عروة بن زبير نقل شده كه گويد:

روزى همچنان كه رسولخدا صلى الله عليه و آله در كوچه‏هاى مكه‏ميگذشت مقدارى خاك بر سرش ريختند و حضرت با همان‏وضع بخانه آمد،يكى از دختران آن بزرگوار كه آن حال رامشاهده كرد از جا برخاسته و از مشاهده آنوضع بگريه افتاد و باهمان حال گريه مشغول پاك كردن خاكها شد،پيغمبر خدا اورا دلدارى داده فرمود:

دختركم گريه مكن كه خدا پدرت را محافظت و نگهبانى خواهد كرد،و گاهى نيز ميفرمود:تا ابو طالب زنده بود قريش‏نسبت‏بمن چنين رفتار ناهنجارى نداشتند،و ما در داستان‏ازدواج خديجه شمه‏اى از فضائل آن بانوى بزرگوار را نوشته‏ايم كه‏ديگر در اينجا تكرار نمى‏كنيم (1) .

در اينجا قبل از اينكه وارد بحث ديگرى بشويم لازم است‏چند جمله‏اى درباره ايمان ابو طالب-كه متاسفانه برخى ازنويسندگان اهل سنت درباره‏اش ترديد كرده‏اند (2) -ذيلا براى‏شما ذكر كرده و بدنبال بحث تاريخى خود برويم،گرچه مطلب از نظر ما و هر شيعه ديگرى مسلم و جاى بحث نيست.

اين مطلب مسلم است كه چون پس از شهادت امير المؤمنين‏عليه السلام دستگاه خلافت و زمامدارى مسلمانان بدست‏بنى اميه و پس از آن بدست‏بنى عباس افتاد،و آنها نيز بنى هاشم‏و بخصوص فرزندان امير المؤمنين عليه السلام را رقيب خود درخلافت مى‏پنداشتند و براى كوبيدن رقيب و استقرار پايه‏هاى‏حكومت‏خود از هيچگونه تبليغ بنفع خود و تهمت و افتراء و انكارفضيلت رقيب دريغ نداشتند اگر چه منجر به انكار فضيلت رهبراسلام و اهانت‏به شخص پيغمبر گرامى و شريعت مقدسه اسلام‏گردد.چون براى آنها هدف اساسى و مسئله اصلى همان‏حكومت و رياست‏بود و بقيه همگى وسيله بودند،و اين مطلب‏براى هر محقق و متتبع بى‏نظر و منصفى قابل ترديد نيست.

و ظاهرا براى هر كس كه كمترين آشنائى با تاريخ اسلام‏داشته باشد براى اثبات اين مطلب نيازى به اقامه دليل و برهان،و ذكر شاهد تاريخى و حديثى نباشد.

تا جائيكه مى‏توانستند فضائل امير المؤمنين عليه السلام و هركس را كه به آنبزرگوار ارتباط و بستگى داشت انكار كرده

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد: (3)

معاويه مردم شام و عراق و ديگران را مامور ساخت تا در منابرو مجامع على عليه السلام را دشنام داده و از او بيزارى جويند،واينكار عملى گرديد،و در زمان بنى اميه اين جريان سنتى شد تااينكه عمر بن عبد العزيز از آن جلوگيرى كرد.

و از ابى عثمان روايت كرده كه جمعى از بنى اميه بمعاويه‏گفتند:تو اكنون به آرزوى خود رسيدى خوب است جلوى لعن‏اين مرد را بگيرى!

گفت:نه بخدا،تا وقتى كه خردسالان به لعن او بزرگ‏شوند،و بزرگ سالان با آن پير گردند.و سپس داستانهائى درباره‏كسانى كه نسبت‏به على عليه السلام عداوت داشته و