ابن تيميه كيست ؟
احمد بن عبد الحليم، ابن عبدالسلام، ابن عبد اللّه، ابن خضر،
ابن تيميه، مشهور به((ابن تيميه)) در سال ((661. ه. ق)) در
شهر ((حران)) به دنيا آمد، ودر سال ((728.ه.ق))در زندان
قلعه در شهر دمشق از دنيا رفت.
وى مردى تيز هوش ودر عين حال تند خو بود وبه خاطربرخى
از عقايد وفتاوايش‏سه بار به زندان افتاد، مجهولالنسب است
وعرب ياعجم بودن او معلوم نيست. او67 سال بى آنكهازدواج
كند -زندگى كرد.
ابن تيميه تاليفات زيادى را در عقايد وفقه از خود بهجاى
گذاشت وسالها پس ازمرگش، او را پيشواى فرقه وهابيت
دانسته‏اند، چرا كه آنها عقايد وافكار او رااحياورواج دادند.
در مطالبى كه خواهد آمد، از مهمترين افكار وعقايدوى آگاه
خواهيم شد.
ابن تيميه وحديث:
پيروان ابن تيميه عقيده دارنداو از پيشوايان حديث بوده است.
برخى ديگر
شيوه او را در بررسى احاديث نادرست دانسته ومىگويند: او
در نقل حديث دقت‏نداشته وعجول بوده واز تمايلاتنفسانى
خود پيروى مى‏كرده است.
حال حق با كدامين گروه است؟ پاسخ درست را نه ازمقلدان
او مى طلبيم ونه ازمخالفان او، بلكه پاسخ را در كلامخود او
جستجو مى‏كنيم، چرا كه نحوه برخورد اوبا احاديث بهروشنى
در سخنان او پيدا است. در اينجا نمونه‏هايى از آثاراو را
درزمينه حديث مرور مى‏كنيم:
الف توسل به نبى اكرم(ص) دردعا.
از برخى صحابه وتابعيناحاديثى در باره توسل به نبى
اكرم(ص) وارد شده كه ابن‏تيميه آن احاديث را نقلكرده وبر
درستى آنها گواهى مى‏دهد. مانند دعاى مشهور((اللهمانى
اتوجه اليك بنبيك نبي الرحمة، يامحمد انى اتوجه بكالى
ربك وربى‏يرحمنى مما بى)) ونظاير آن. وى از بيهقى،ابن
سنى و طبرانى عمل پيشينيان به اين‏گونه از احاديثرا نقل
كرده ومى گويد:
((اين احاديث از پيشينيان وصحابه روايت شده است،مانند
دعائى كه ابن ابى الدنيادر كتاب مجانى الدعاء آوردهاست.
وآنها اين دعاها را مى‏خوانده‏اند، ونيز دركتاب‏المنسك
المروزى تاليف امام احمد بن حنبل توسل به پيامبر(ص)نقل
گرديده‏است)).
ولى ابن تيميه در صفحات آغازين كتاب التوسلوالوسيله
مى‏گويد: ((حتى يك نفر ازصحابه، تابعين ويا ديگرمسلمانان،
شفاعت پس از مرگ را از پيامبر درخواست‏نكرده‏اندوبلكه هيچ
چيزى را از پيامبر طلب نكرده‏اند! وهيچ يك از ائمهمذاهب‏اين
مطلب را در كتب خود نقل نكرده‏اند)).
اين سخن ابن تيميه كجا وآنچه وى در ابتداى همين كتاباز
ابن ابى الدنيا، احمد بن‏حنبل، ابن سنى، بيهقى وطبرانى در
باره توسل به پيامبر(ص) گفته است كجا؟
ب زيارت قبر پيامبر وصالحان.
ابن تيميه در باره زيارت قبرپيامبر اكرم(ص) وقبور پيامبران
وصالحان مى‏گويد:((حديث صحيحى در باره زيارت قبر
پيامبر(ص) وحضرت ابراهيم(ع) وجودندارد)).1
در جاى ديگرى از اين كتاب مى‏گويد: ((احاديث زيادىكه در
باره زيارت قبرپيامبر(ص) وارد شده از نظر سند، ضعيفوبلكه
جعلى مى‏باشند وائمه مذاهب‏وراويان حديث هيچروايتى در
اين باره نقل نكرده‏اند)).2
ابن تيميه به رغم ضعيف دانستن احاديث نقل شده، حديث
صحيحى را در دو جا ازابن ماجه و دارقطنى در سنن خود
آورده نقل كرده است كه پيامبر(ص) فرمود: ((من‏زارنيبعد
مماتي كانما زارني في حياتي)).
ابن تيميه بعد از نقل اين حديث در صحت آن ترديد كردهوآن
را انكار مى‏كندوسپس مى‏گويد: ((در اين باره حديثىاز ائمه
حديث وصاحبان سنن نقل نشده‏است)).
ج تفسير آيات وشان نزول‏ها.
ابن تيميه مى‏گويد: ((حديثى كهدر بيان شان نزول آيه (انما
وليكم اللّه ورسوله والذين‏آمنوا الذين يقيمونالصلوة ويؤتون
الزكوة وهم راكعون)3 در باره صدقه دادن‏انگشتر ازسوى
على(ع) در نماز است، به اتفاق علما حديثى جعلى است.4
سپس از تفاسير سخن به ميان آورده ومى‏گويد:
((صحيح‏ترين تفاسير، تفسير محمدبن جرير طبرى است،او
گفتار قدما را با سند صحيح نقل كرده واز راويانى كه
متهمندحديثى نقل نكرده است ودر آن كتاب بدعتى هم
نيست. ابن تيميه در باره تفسيربغوى نيز همين نظر رادارد.
طبرى اين حديث را از پنج طريق باسند درست در ذيل آيه
(55 سوره مائده) نقل‏كرده است و بغوى نيز پس از نقلاين
حديث مى‏گويد: همه مفسران به درستى اين‏حديث اجماع
كرده‏اند.
تفسير اين آيه را در تفاسير طبرى، بغوى، زمخشرى،رازى، ابن
مسعود، نسفى،بيضاوى، قرطبى، سيوط‏ى، شوكانى،آلوسى،
واسباب نزول واحدى، ملاحظه‏نمائيد.
د روا بودن يا نبودن لعن يزيدبن معاوية:
ابن تيميه حديثى از امام احمدبن حنبل آورده ومى‏گويد:
((از امام احمد بن حنبل‏سؤال شد آيا حديثى از يزيدبن معاويه
در مسند خود مى‏نويسى؟ امام احمدگفت: نه، شرافتىندارد،
مگر نمى‏دانيد يزيد با اهل حره چه كرد؟
به امام احمد گفته شد: برخى يزيد را دوست مى‏دارند،او
اظهار داشت: آيا كسى كه‏به خداوند متعال وروز قيامتايمان
دارد، مى‏تواند يزيد را دوست بدارد؟ فرزنداماماحمد (صالح) از
پدر پرسيد:
پس چرا يزيد را لعن نمى‏كنى؟ امام احمد گفت: آياتاكنون
ديده‏اى پدرت كسى رالعن كند؟))5
ابن تيميه اين حديث را نا تمام گذاشته، زيرا اماماحمد در
ادامه حديث به لعن يزيدتصريح كرده است.
ابوالفرج ابن الجوزى وبرخى ديگر، در نقل تمام حديث
مى‏گويند: ((احمد گفت: چراكسى كه خداوند در كتابش او
را لعن كرده، مورد لعن نباشد.
از او پرسيدند: خداوند در كدام آيه يزيد را لعن كردهاست؟ او
در جواب، اين آيه راتلاوت كرد: (فهل عسيتم ان توليتماءن
تفسدوا في الارض وتقطعوا اءرحامكم‏# اءولئك‏الذينلعنهم اللّه
فاصمهم واعمى اءبصارهم)6 وسپس گفت: آيا فسادى از قتل
بزرگترهست؟))7
ابن تيميه با سخنان پيامبر وپيشينيان اين گونهبرخورد كرده
است، وهر حديثى را كه‏باخواسته‏هاى نفسانيشسازگار
نمى‏ديد، تكذيب ويا توجيه مى‏كرد. در مطالب‏آيندهشواهد
ديگرى را از سخنانش در برخورد با احاديث خواهيمآورد.
1 ابن تيميه وصفات خداوند
ابن تيميه در باره آياتواحاديثى كه صفات خداوند را بيان
مى‏دارند، معتقد است،بايد آنها را به معناى ظاهرىخود
گرفت ونبايد آنها را توجيه وتاويل كرد. بر اين‏اساسوى
مى‏گويد: ((خداوند فقط در جهت بالا است وبر عرش قرار
گرفته وتمام‏آنجا را از وجود خود پر كرده است، حتىبه اندازه
چهار انگشت از آنجا خالى‏نيست. خداوند به آسماندنيا مى‏آيد
وسپس بر مى‏گردد وداراى اعضاء وجوارحى‏همانندچشم،
دست وپا است، گو اينكه اعضاء وجوارح او، شباهتى به
اعضاءوجوارح آفريده‏هايش ندارد)).8
ابن تيميه همچنين مى‏گويد: ((كسانى كه در صدد توجيه
وتاويل ظواهر آيات‏واحاديث بر مى‏آيند، آن گونهكه سزاوار
بزرگ داشتن خدا است، خداوند را بزرگ‏نداشته وآنچنان كه
بايد خدا را بشناسند، نشناخته‏اند)).9
برهانى كه ابن تيميه براى اثبات نظريه خود اقامهكرده است
اين است كه او گمان‏كرده راى صحابه وتابعين نيزهمين
بوده است.
او مى‏گويد: ((تفاسير وروايات نقل شده از صحابه رامطالعه
وصد كتاب بزرگ‏وكوچك تفسيرى را مورد تحقيق وبررسى
قرار دادم وتا كنون كسى از صحابه رانيافته‏ام كهآيات وروايات
صفات خداوند را به غير معناى ظاهرى خود توجيهوياتاويل
كرده باشد!))
انديشه ابن تيميه مانند برق وباد در ميان مقلدانوشيفتگان او
رواج يافت، بى آنكه‏به خود زحمت دهند وسخنان صحابهرا در
تفاسيرى همانند تفسير بغوى، طبرى‏ويا ابن عطيه كهمورد
پذيرش او هستند، مشاهده كنند.
وبايد دانست كه همه اين كتب تفسيرى پر است از تاويلآيات
صفات از سوى‏صحابه وتابعين وپيراسته از تجسيمى استكه
ابن تيميه و حشويه معتقدند.
مثلا تفسير آية الكرسى را مشاهده كنيد، طبرى از ابنعباس
نقل كرده، كه كلمه((كرسيه)) به معناى علم خداست،وبراى
ادعاى خود به كلام عرب استناد كرده‏است. اين مطلبرا
بغوى، قرطبى و شوكانى به نقل از ابن عطيه وكسانىديگر
نيزگفته‏اند.
همچنين بامراجعه به تفسير آياتى كه، كلمه ((وجه)) درآنها
آورده شده، خواهيد ديدكه حتى يك كلمه در تاييدعقيده ابن
تيميه گفته نشده است وبلكه هر چه در تفاسيرپيشينياننقل
شده، بر خلاف نظريه اوست.
به عنوان مثال، همه مفسران كلمه ((الا وجهه)) در آيه(كل
شي‏ء هالك الا وجهه)10 را به((الا هو)) وكلمه ((وجه)) رادر
آيه (ويبقى وجه ربك ذو الجلال والاكرام)11 نيز بههمين‏معنا
تفسير كرده‏اند، ودر آيات زير كلمه ((وجه)) را به((ثواب))
تفسير كرده‏اند.
(وما تنفقون الا ابتغاء وجه اللّه)12، (والذين صبرواابتغاء وجه
ربهم)13، (ذلك خيرللذين يريدون وجه اللّه)14، (ومااتيتم من
زكاة تريدون وجه اللّه)15، (انما نطعمكم‏لوجهاللّه)16 (الا ابتغاء
وجه ربه الاعلى)17. در تفسير آيات گذشته هيچ مفسرى
كلمه((وجه)) را به معناى ظاهرى آن صورت نگرفته است.
ابن تيميه اعتراف كرده است كه مفسران كلمه ((وجه)) رادر
آيه (فاينما تولوا فثم وجه‏اللّه) به ((جهت)) معناكرده‏اند، ولى
او اين آيه را از آيات صفات به شمار نياورده‏است‏18.
او همچنين آياتى را كه كلمات ((عين)) و ((ايدى)) درآنها
ذكر شده، به معناى ظاهرشان گرفته، وبراى اثباتادعاى
خود به اقوال صحابه‏وتابعين تمسك كرده، اين‏درحالى است
كه آنها يا اصلا اين سخنان را نگفته ويا ضدآن راگفته‏اند، ابن
تيميه عليرغم سعى خود، نتوانسته‏است كلمه ويا سخنىاز
صحابه را كه گواه بر گفتارش باشد بيابد.
سخن ابن تيميه در باره ((تجسيم))
ابن تيميه در برخى از خطبه هاى‏خود به صراحت قائلبه
تجسيم شده است،
اگر چه اين مطلب را در كتابهايى كه از او به ما رسيده
نياورده است:
الف ابن بطوطه و ابن حجر عسقلانى نقل كرده‏اند:((ابن
تيميه بر بالاى منبر بود،گفت: خداوند به آسمان دنيامى‏آيد
مانند پايين آمدن من از منبر)).19
ب ابو حيان در دو كتاب تفسير خود البحرالمحيطوالنهر
آورده كه او خود در كتاب‏العرش ابن تيميه اين عبارترا به
خط خود او خوانده است: ((خداوند بر روىكرسى‏مى‏نشيند
ومكانى را براى نشستن پيامبر خالى گذاشته است)).
گفتنى است، سخنى را كه يوسف نهبانى در كتاب شواهد
الحق، ص‏130 از كتاب‏النهر ابو حيان، وهمچنين حاجخليفه
در كتاب كشف الظنون‏20 در همين باره،نقل‏كرده‏اند، از
كتاب ((النهر)) در هنگام چاپ حذف گرديده، همان گونه
كه ديگر عقايدابن تيميه از اين كتاب حذف شده است.ولى ابن
تيميه در كتاب منهاج السنة بااصرار تمام از اينمعنا كه خدا بر
روى كرسى نشسته است دفاع كرده، فقط در باره‏نشستن
پيامبر با خدا بر روى عرش چيزى را نمى‏گويد21.
ج ابن تيميه معتقد است كه، بلند كردن دستها به طرف
آسمان به هنگام دعا نشانه‏اين است كه خداوند دربالاى سر ما
قرار دارد22. اگر اين گونه باشد پس وقتى نمازگزار ذكر
(وجهت وجهي للذي فطر السماوات والارض) را در حالى كه
رو به قبله است،مى‏گويد بايد دليل بر اين باشد كهخداوند در
جهت قبله است!
جمود بر معناى ظاهر آيات واحاديث از بزرگتريناشتباهات
بوده وبا ساختار زبان‏عربى بيگانه است. عرب زبانانكه قرآن به
زبان آنان نازل شده مرتكب چنين‏خطايى نمى شوند. آيا
مى‏توان از كلمه ((حبل)) در آيه (واعتصموا بحبل اللّه
جميعا)معناى ظاهر آن را اراده كرد؟ اگر اين گونهباشد، بايد
منتظر شويم كه ريسمانى بااوصافى ويژه از آسمانفرستاده
شود، سپس آن را با دستهايمان بگيريم،چنانچه((حشويه))
گفته‏اند.
همه مفسران بر تاويل كلمه ((حبل)) اجماع دارند، آنها
مى‏گويند منظور از ((حبل))اسلام يا قرآن يا ثقلين،(قرآن
وعترت) است كه پيامبر، مسلمانان را به تمسك بهآن‏دو فرمان
داده است.
كسى كه ضرورت تاويل اين گونه الفاظ را انكار كند برخطا
است ودر جهل دست وپا مى زند. كسى كه تاويل وتفسيرآيات
صفات از سوى صحابه را انكار كند، دروغ‏بزرگى برآنها
بسته... كسى كه منكر تاويل اين الفاظ، در كتب تفسيرباشد
مانند كسى‏است كه چاهى را براى ديگران بكند، ولىخود در
آن بيفتد.
تفاسير پراست از روايات تاويل كه از صحابه وبزرگانرسيده
است وهر كسى توان‏خواندن دارد مى‏تواند بر آنهادست يابد.
2 - ابن تيميه واهل البيت
قرآن كريم ورسول اكرم (ص)بيانگر جايگاه رفيعى براى اهل
بيت(ع) هستند،
مسلمانان هم به تبعيت از قرآن كريم وپيامبر(ص) اينمقام
ومنزلت را باور دارندوكسى در اين باره ترديدنمى‏كند مگر
اينكه مغرض باشد.
ابن تيميه در برخى از آثارش، احاديثى را در بارهجايگاه رفيع
وبرترى اهل بيت برديگر مردمان نقل واثبات كردهومى‏گويد:
((بنى هاشم افضل قريش هستند، وقريش‏افضل عرب، وعرب
افضل بنى آدمند، همانگونه كه حديثى صحيح از
پيامبر(ص)در اين باره مى‏گويد: ((همانا خداوندفرزندان
اسماعيل را برگزيد، واز ميان آنان كنانه‏را،وازميان كنانه،
قريش را واز قريش بنى هاشم را)). ((مسلم)) حديثى صحيح
را از پيامبر در((صحيح)) نقل كرده كه آن بزرگوار سهمرتبه
در غدير خم فرمود: ((در باره اهل بيت،خدا را در نظرداشته
باشيد)).
در كتب سنن آمده است كه عباس به پيامبر شكايت برد كه
برخى از قريش، بنى‏هاشم را تحقير مى‏كنند، پيامبرفرمود:
((قسم به كسى كه جانم در دست اوست،قريش به بهشت
نمى‏روند مگر اينكه شما را براى خدا وبه خاطرخويشاوندى
من‏دوست داشته باشند)). ودر ادامه مى‏فرمايد: ((وقتىكه
بنى هاشم واهل بيت(ع)افضل خلايق باشند، شكى نيست كه
اعمال آنها با فضيلت‏ترين اعمال است)).23
اكنون اين سؤال را مطرح مى‏كنيم: عقيده ابن تيميهدر مورد
اهل بيت(ع) چيست‏وموضع هميشگى او در قبال آنهاچگونه
است؟ ابن تيميه با صراحت تمام وبدون‏هيچ گونهابهامى از
عقيده‏اش در باره اهل بيت(ع) پرده بر مى‏دارد،عقيده او از
ميان‏مطالب ذيل به دست مى‏آيد.
الف گرايش دائمى به دشمناناهل بيت(ع)
ابن تيميه آشكارا به دشمناناهل بيت(ع) تمايل دارد وباتمام
توانى كه در جدل،پيچش در گفتار ودو پهلو كردن كلام
دارد، از دشمنان اهل بيت دفاع كرده وبراى آنهاعذروبهانه
مى‏تراشد ودشمنى آنها را با اهل بيت توجيه مى‏كند.وى به
خاطر آنهااحاديث پيامبر وسخنان صحابه وتابعينوحقايق
تاريخى را كه به حد تواتر رسيده،وعلما نيز بر صحتآنها اتفاق
نظر دارند، تكذيب مى‏كند وبا شيوه‏اى كه علمابلكه‏عوام
وساده لوحان از آن مى‏پرهيزند، حقايق تاريخى راوارونه نقل
مى‏كند.
ابن تيميه در اين باره سخنان زيادى دارد كه اين كتاب
مختصر گنجايش آنها را ندارد،لذا به بيان برخى ازشواهد به
طور گذرا بسنده مى‏كنيم.
حافظ ذهبى از اسماعيل بن راهويه معاصر امام احمد بن
حنبل نقل كرده است كه‏پيشينان حتى يك حديث در باره
فضائل معاويه را ((صحيح)) نمى‏دانند، واين درحالىاست كه
ابن تيميه كتابى را به نام ((فضائل معاويه وفي يزيدوانه لا
يسب))تاليف كرده است‏24.
همچنين اهل دمشق از نسائى صاحب سنن درخواست نوشتن
فضائل معاويه راكردند، او در جواب گفت: ((فضيلتى درباره
معاويه نمى‏دانم، جز نفرين معروف‏پيامبر در حق او((لا اشبع
اللّه بطنه)).25
از حسن بصرى در اين باره مطالب بيشترى نقل شده است،او
مى‏گويد: معاويه چهارخصلت داشت كه يكى از آنها براى
هلاكت او كافي بود، نخست اينكه او به روى‏امتاسلامى
شمشير كشيد وزمام خلافت را بدون مشورت در دست
گرفت، درحالى كه برخى از صحابه كه داراى فضيلت‏هاى
زيادى بودند در ميان امت وجودداشتند. دوم، تعيينفرزندش
يزيد به عنوان ((خليفه)) در حالى كه دائم الخمربودوحرير
مى‏پوشيد وبر طنبور مى‏نواخت. سوم، ادعا كرد كه((زياد))
فرزند پدرش ابوسفيان است وحال آنكه پيامبر(ص)فرموده
بود: ((الولد للفراش وللعاهر الحجر)).چهارم ، كشتن((حجر
بن عدى)) واصحابش، واى بر معاويه به خاطر كشتن
حجر،واى بر معاويه به خاطر كشتن حجر)).26
همچنين مطالبى در طعن معاويه، از حضرت على وديگر
ائمه(ع) وابن عباس،عمار، عبادة بن صامت وديگران نقلشده،
كه نيازى به گفتن ندارد.
سخنان عمرو بن عاص يار وهمدم معاويه، به تنهائىگواه
روشنى است بر اينكه او،مرتكب گناهان كبيره مى‏شدهواز
دين ومتدينين دورى مى‏جسته است.
اما در باره يزيد، در مطالب گذشته ديديم چگونه ابنتيميه
براى جلوگيرى از لعن براو، حديث امام احمد بن حنبلرا نا
تمام گذاشت وحقايق تاريخى وسخنان قدما راتحريف كرد.او
براى توجيه كارهاى يزيد، دروغهائى به صحابهوتابعين نسبت
داده‏ومى‏گويد: ((يزيد راضى به كشتن امام حسين(ع)نبوده،
بلكه پس از كشته شدن اواظهار ناراحتى كرده است))27.
واكنون بايد ببينيم، آيا ابن تيميه براى اثباتادعاهاى خود
دليلى همچون اجماع‏صحابه وپيشينان دارد يا سخنى ازروى
خواسته‏هاى نفسانى گفته است؟
تفتازانى اجماع قدما را در اين مساله نقل كرده است،او در
كتابش (شرح العقائدالنسفيه) مى‏گويد:
((آنها بر جواز لعن قاتلان وكسانى كه فرمان به قتل«امام‏»
حسين داده‏اند ويا كشتن اورا جايز دانسته‏اند ويابه آن رضايت
داشته‏اند، اتفاق نظر دارند. حقيقت مطلب دراينباره آن است
كه خشنودى يزيد از كشتن «امام‏» حسين وآن گاه بشارت
دادن به‏اين كار واهانت به اهل بيت پيامبر(ص)، خبرىمتواتر
است گر چه تفصيل آن دراخبار واحد آمده است. ما درباره
يزيد وكفر وايمانش درنگ نمى‏كنيم، خداوند اووياران
ولشكريانش را لعنت كند)).28
همچنين ابن تيميه مى‏گويد: ((انتقال سر «امام‏»حسين به
شام در زمان يزيد، مساله‏اى‏بى اساس است)).29 وسپساظهار
مى‏دارد: ((بردن سر «امام‏» حسين به نزد يزيدواينكهاو سر را با
چوب زده باشد، دروغى بيش نيست)).30
آيا ابن تيميه در نقل اين مطالب به اخبار راستگوياناستناد
كرده است؟
ابن تيميه، به عنوان نمونه از فقها، ومحدثانىراستگو نام برده
ومى گويد: ((زبير بن‏بكار و محمد بن سعد مؤلف كتاب
طبقات وديگر كسانى كه به داشتن علم فقه‏وآگاهى
معروفند، به اين گونه مسائل از ديگران داناتر، ودرآنچه نقل
مى‏كنند ازديگران راستگوترند)).31 سپس مى‏افزايد:((بغوى
وابن ابى الدنيا وبرخى ديگر ازمصنفان ازديگران‏اعلم
وراستگوترند وعلما در اعلميت اين دو هيچ اختلافى
ندارند)).32 اكنون بايد ديداين افراد در اين باره چه
مى‏گويند؟ آيا انتقال سر «امام‏» حسين به شام وچوبزدن‏يزيد
بر سر مبارك آن حضرت را تكذيب كرده‏اند؟
ابن تيميه هيچ مطلبى را از اين افراد در اين بارهنقل نكرده،
چون ايشان مطالب انكارشده، توسط ابن تيميه را قبولدارند،
وبراى اثبات آنها به اعتراف خود ابنتيميه‏به‏اسناد ومدارك
محكم ومورد اتفاق علما استناد كرده‏اند كه به زودىآنها را
نقل‏خواهيم كرد 33.
همه آنچه را كه ابن تيميه از اين افراد نقل كرده،اين است كه:
((هيچ يك از كسانى كه‏اخبار مربوط به قتل «امام‏»حسين را
جمع آورى كرده‏اند مانند ابن ابى الدنياوبغوىانتقال سر
«امام‏» حسين به عسقلان يا قاهره را بياننكرده‏اند)).34 آيا اين
ادعاخنده دار نيست؟ آيا اين گونه سخنان خلاف واقعاز
كسى كه عالم ويا منسوب به‏اهل علم است، صادرمى‏شود؟
ابن تيميه مى‏گويد: ((يزيد خاندان «امام‏» حسين رااسير
نكرده بلكه آنها را گرامى‏مى‏داشته است)).35
همچنين مى‏گويد: ((يزيد از مردان وزنان اهل بيت كسىرا
اسير نكرد)).36
آيا ابن تيميه در آنچه گفته است، بر نقل از كسى چهمورد
وثوق وچه غير آن‏اعتمادكرده است ؟ هر گز، او فقطبراى
جانبدارى از يزيد اين سخنان را اظهار داشته‏است.
تاريخ نگاران بر درستى آنچه كه ابن تيميه، آن راانكار كرده
اتفاق نظر دارند. ابن ابى‏الدنيا و محمد بن سعدصاحب
طبقات، از كسانى هستند كه، ابن تيميه به صحت‏آنچهرا كه از
اخبار مقتل «امام‏» حسين نقل كرده‏اند، تصريحكرده است. اين
دو، بعداز ذكر قتل «امام‏» حسين وبه غارت بردنلباسها،
شمشير وعمامه حضرت،گفته‏اند:
((.... ويكى ديگر، لباس فاطمه دختر «امام‏» حسين راربوده
وديگرى زيور آلات او راو عمر بن سعد سر «امام‏»حسين را
براى عبيد اللّه بن زياد فرستاد وزنان وكودكان رابرمركب سوار
كرد، وقتى آنها را از مقابل اجساد شهداء عبوردادند، زينب
فرياد زد:يامحمداه! اين حسين تو است كه بدنبرهنه‏اش در
خاك وخون غلطيده واعضاى‏بدنش قطعه قطعه شده است...يا
محمداه! دخترانت اسير گشته وفرزندانتكشته‏شده‏اند
ودختركان بر آنها مى‏گريند. از مشاهده اين واقعهدوست
ودشمن‏گريستند.
آنگاه ابن زياد، حر بن قيس را به نزد خود خواند وسر«امام‏»
حسين وسرهاى ديگرشهدا واصحاب را به وسيله او براىيزيد
فرستاد، سپس قاصدى از سوى يزيد نزدعبيد اللّه آمدوبه او
دستور داد اموال حسين واهل بيت او را روانه شام كند.
«بعد از ورود اهل بيت به شام‏» يزيد دستور داد، علىبن
الحسين وكودكان وزنان رابه نزد او آوردند. در اينهنگام على
بن الحسين به او گفت: ((اى يزيد اگر رسول اللّه مارادر اين
حال ببيند، چه خواهى گفت؟)) يزيد دستور داد زنان
وكودكان نيز به مجلس‏آيند، آنگاه مردى از اهالىشام برخاست
ودر حالى كه به فاطمه بنت الحسين اشاره‏مى‏كردگفت: يا
امير المؤمنين: اين دختر بچه را به من ببخش، فاطمهبنت
الحسين‏نگران شد، چون گمان كرد يزيد او را به مردشامى
مى‏بخشد، به پيراهن عمه‏اش‏چنگ زد! زينب رو به مردشامى
كرد وگفت: به خدا قسم خيال مى‏بافى، اين دختر،نهمال
توست ونه مال يزيد. يزيد از «سخن زينب‏» خشمگين شد
وگفت: تو دروغ‏مى‏گوئى، اين دخترك مال من است، اگر
بخواهم او را به مرد شامى مى‏بخشم.زينب گفت: هرگز به
خدا قسم، خداوند عزوجل، اين اختيار را به تو ندادهاست‏مگر
اينكه از آئين ما خارج شوى ودين ديگرى را بر گزينى.پس
از اين جريان يزيداهل بيت را به مدينه فرستاد)).37
اين واقعه مورد اتفاق همه مورخان است وهيچ يك ازآنان بر
خلاف اين مطالب،چيزى ديگر نگفته‏اند38.
آيا ابن تيميه كه به خاطر جانبدارى از يزيد در نقلحقايقى كه
به تواتر رسيده ومورداتفاق اهل حديث وسيره است،خيانت
مى‏ورزد، مى‏تواند مورد اطمينان در دين‏ومسائلدينى باشد؟
ب تكذيب ابن تيميه، نسبت بهمقام رفيع اهل بيت(ع)
ابن تيميه در اين باره سخنان زيادىدارد، كه نشانگر تعصب
وخشم بى حد واندازه‏او نسبت به اهل بيت(ع) است
ونمونه‏هايى از آنها را انتخاب كرده‏ايم، ولى قبلازآن، آيات
واحاديثى را كه در صدد بيان جايگاه اهل بيتپيامبران به
طورعموم‏واهل بيت پيامبر اسلام به خصوص استمى‏آوريم.
خداوند متعال در باره اهل بيت حضرت ابراهيم(ع)مى‏فرمايد:
(رحمة اللّه وبركاته‏عليكم اءهل البيت انه حميدمجيد)39
وهمچنين پس از ذكر هيجده تن از انبياءمى‏فرمايد:(وكلا
فضلنا على العالمين ومن آبائهم وذرياتهم واخوانهم
واجتبيناهم‏وهديناهم الى صراط مستقيم)40ونيزفرموده
است:
(ان اللّه اصطفى آدم ونوحا وآل ابراهيم وآل عمرانعلى
العالمين‏# ذرية بعضها من‏بعض)41
در باره حضرت ابراهيم فرموده است:
(وجعلنا في ذريته النبوة والكتاب)42
وهمچنين آيه (ووهبنا له اسحاق ويعقوب نافلة وكلاجعلنا
صالحين‏# وجعلناهم اءئمة‏يهدون باءمرنا)43
در باره اهل بيت پيامبر اسلام(ص) مى‏فرمايد:
(انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اءهل البيتويطهركم
تطهيرا)44 و (قل لا اءساءلكم‏عليه اجرا الا المودةفي القربى).
اما روايات، پيامبر اكرم (ص) در باره حضرت علىوفاطمه
وحسن وحسين(ع)فرمود: ((اللهم هؤلاء اهل بيتى فاذهب
عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا))45 وهمچنين‏هنگامى كه،
«آيه 56 سوره احزاب‏» (ان اللّه وملائكته يصلون علىالنبي يا
ايها الذين‏آمنوا صلوا عليه وسلموا تسليما) برپيامبر(ص) نازل
گرديد، اصحاب عرض كردند((يارسول اللّه: چگونه بر تودرود
وسلام‏بفرستيم؟))
پيامبر در جواب گفت: ((بگوئيد: اللهم صل على محمد وآل
محمد كما صليت على‏ابراهيم وعلى آل ابراهيم وباركعلى
محمد وآل محمد كما باركت على ابراهيم،انك حميدمجيد))
وهمچنين پيامبر فرمود: ((اني تارك فيكم الثقلين كتاب
اللّهوعترتى)).46
واينك، پس از بيان آيات واحاديث وارده در باره اهلبيت
پيامبران عموما واهل‏بيت پيامبر اسلام خصوصا،شايسته است
نظر ابن تيميه را در اين باره بدانيم.
ابن تيميه نظر خود را در يك جمله بيان كردهومى‏گويد:
((اعتقاد برترى اهل بيت‏رسول خدا «بر ديگران‏» ازتفكرات
عصر جاهليت است كه در آن عصر خانواده‏سران ورؤساى
قبيله را بر ديگران مقدم مى‏داشتند)).47
پس بنابر نظر ابن تيميه، اينكه خداوند اهل بيتپيامبران را
برگزيد وايشان راپيشوايان پس از پيامبران قرار دادوبه آنان
منزلتى والا بخشيد، يا اين همه رواياتى كه‏در سنتپاك پيامبر
در حق ايشان آمده است، همه از آثار به جا مانده از
جاهليت‏ومقدم داشتن خاندان رؤساى قبايل است!!
اگر اين سخنان، انكار دين واستهزاء كتاب خدا وسنترسول
اللّه نباشد، پس‏چيست؟
هنگامى كه آيه (انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجساهل البيت
ويطهركم تطهيرا) نازل‏شد، رسول خدا(ص) حضرت على،
فاطمه، حسن وحسين(ع) را فراخواند وردائى‏بر آنانپوشانيد
وعرض كرد: ((اللهم هؤلاء اهل بيتي فاذهب عنهم الرجس
وطهرهم‏تطهيرا))48
ابن تيميه اين حديث را صحيح دانسته ولى برداشت او ازاين
حديث چيز ديگرى‏است. او هيچ مزيتى را با استناد بهاين آيه،
براى اهل بيت قائل نشده ومى گويد:((اين آيه فقطبيانگر
اراده خداوند بر تطهير اهل بيت است وآن روايت نيز
فقط‏دعائى از پيامبر است در حق ايشان، ومقصود ايننيست
كه خداوند متعال در واقع‏آنها را تطهير كرده است)).49
ابن تيميه همه آنچه را كه خداوند متعال ورسول گرامىاو در
باره اهل بيت پيامبران‏عموما وپيامبر اسلام خصوصا
فرموده‏اند نپذيرفته، وآياتى را چون(ويطعمون‏الطعام على
حبه مسكينا ويتيما واءسيرا) و (انما وليكم اللّهورسوله والذين
آمنوا الذين‏يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة وهمراكعون) كه به
اتفاق همه مفسران در مورد اهل‏بيت(ع) و «حضرت‏»على(ع)
نازل شده است مورد رد وانكار قرار داده است.
ابن تيميه همه فضائلى را كه در باره حضرت على(ع)، بهويژه
آنچه در احاديث‏صحيح گفته شده، تكذيب كرده وحديث
((مواخات)) برادرى پيامبر(ص) با حضرت‏على(ع) را كه به
صورت متواتر نقل گرديده وسيره نويسان همگى بر صحت
آن‏اجماع‏50 كرده‏اند دروغ مى‏داند ومى گويد:((حديث
مواخات بى پايه واساس‏است)).51 در جايى ديگر مى گويد:
((پيامبر با على عهد اخوت نبسته است)).52
ابن تيميه با همه فضيلت‏هاى حضرت على(ع) همين‏گونه
برخورد كرده است بدون‏اينكه هيچ دليلى بياورد وياسخن او
مستند به نقل صحيحى از ائمه مذاهب باشد.اين چيزىنيست
جز تعصب وهوا پرستى.

ج بدگوئى وتوهين ابن تيميه به اهل بيت(ع)
ابن تيميه هميشه از دشمنان اهل بيتدفاع كرده ومنزلت
ومناقب اهل بيت(ع)
را تكذيب مى‏كند، از اين حد نيز تجاوز كرده، زبانشرا در
«ناسزاگوئى‏» به اهل بيت‏آزاد مى‏گذارد. امتپيامبر اين
گونه سخن گفتن را فقط از نواصب سراغ دارند، آنان‏كه
قلبشان آكنده از خشم وكينه نسبت به اهل بيت(ع) است.
در اين قسمت، برخى از سخنان ابن تيميه در باره اهلبيت را
مى‏آوريم:
ابن تيميه، مصلحت داشتن وجود اهل بيت را انكاركرده، ومى
گويد: ((از وجود اهل‏بيت، خير وبركتى به دست نيامده
است)).53
واين در حالى است كه پيامبر(ص) مى‏فرمايد: ((اني تارك
فيكم ما ان تمسكتم بهما لن‏تضلوا بعدي: كتاب اللّهوعترتي
اهل بيتي، ولن يفترقا حتى يردا على الحوض))54 ودرحديث
ديگرى مى‏فرمايد: ((اني تارك فيكم الثقلين، اولهماكتاب اللّه
فيه الهدى‏والنور... واهل بيتي، اذكركم اللّه فياهل بيتي،
اذكركم اللّه في اهل بيتي، اذكركم اللّهفي اهلبيتي)).55
ابن تيميه اين احاديث را به گونه مضحكى معنا كرده كهحتى
ساده لوحان را نيز به‏خنده وا مى دارد... اومى‏گويد: ((حديثى
كه در صحيح مسلم است اگر پيامبر آن راگفته باشد فقط
سفارش به پيروى از قرآن است، وپيامبر به پيروى ازاهل بيت
فرمان‏نداده است، فقط گفته است: در باره اهل بيتمخدا را به
ياد داشته باشيد)).56
شگفتا! آيا پيامبر(ص) نفرموده است: ((اني تارك فيكم
الثقلين، اولهما كتاب اللّه)) ودرادامه آن اهل بيترا گفته
است؟ اگر پيامبر فقط امر به تبعيت از كتاب (قرآن)كرده،پس
((ثقل)) دوم كه در كلام او آمده بود كجاست؟ حقا كهپيروى
از هواى نفس، انسان‏را كر وكور مى‏كند.
ابن تيميه براى طعن به حضرت على(ع) به داستان جعلى
خواستگارى حضرت ازدختر ابى جهل در همان زمانى كه
حضرت فاطمه(ع) همسر او بود دست مى‏آويزد.او اينداستان
دروغين را در چند جا از منهاج السنة تكرار مى‏كند.
گفتنى است اين داستان دروغين را دو نفر از نواصب به
نامهاى ((مسور بن مخرمه)) و((كرابيسى)) كه در بغض
على(ع) وانحراف مشهور بوده‏اند، بافته‏اند وحالاين دو
به‏ويژه كرابيسى در تكريم دشمنان حضرت على واهل
بيت(ع) معلوم است‏57. هرگاه‏نام معاويه در نزد مسوربن
مخرمه برده مى‏شد، بر او درود مى‏فرستاد! ودرهمان‏حال،
هم‏پيمان خوارج بود وآنها در نزد وى گرد مى‏آمدندوبه
سخنانش گوش‏مى‏دادند، خوارج به وى منسوب بودندواو را
پيشواى خود مى‏دانستند58.
آيا پذيرش روايت اين گونه افراد معلوم الحال، براىطعن
حضرت على(ع) عجيب‏وشبهه برانگيز نيست.
ابن تيميه به گمان اينكه مى‏تواند با اين داستانساختگى از
مقام ومنزلت آن حضرت‏بكاهد ويا لا اقل، كينه وبغضدرونيش
را تسلى بخشد، تمام سعى وتلاش خود را به‏كار گرفتهاست.
ابن تيميه در باره جنگهاى حضرت على(ع) مى‏گويد: ((على
براى وادار كردن مردم‏به اطاعت از خود ونه اطاعت ازخدا،
مى‏جنگيد)). وسپس مى‏افزايد: ((هر كسى‏معاويه راظالم
بداند از نواصب است، على نيز ستمكار بود، او براىرياست،
بامردم‏جنگيد. كسى كه به خاطر رياست واطاعت مردم،
انسانها را بكشد، در روى زمين‏گردنكشى وفساد كردهاست
واين همان كارى است كه فرعون مى‏كرد.وخداوندفرموده
است: (تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوافي
الارض ولا فساداوالعاقبة للمتقين).59 هشدار كه هركسى در
روى زمين، فساد وگردن‏كشى كند، درآخرت سعادتمند
نخواهد بود)).60
به‏دينسان ابن تيميه در موارد زيادى از كتابش(منهاج السنة)
با اهل بيت وجايگاه‏آنها به روياروئى بر مى‏خيزد.بسيارى از
صفحات كتاب آكنده از بدعت منهاج السنة‏راهمين‏گونه
مطالب پر كرده است وآنچه ما به اختصار در اينجا نقلكرديم
مشتى ازخروار است.
در احاديث صحيح، جنگهاى حضرت على(ع)، جنگهاى
مشروع ويارى كردن آن‏حضرت واجب شمرده شده است. از
جمله آنكه: پيامبر(ص) فرمود: ((در ميان شماكسى وجود
دارد كه بر تاويل قرآن مى‏جنگد، هم چنان كه من برتنزيل آن
جنگيدم))،گروهى به نزد پيامبر آمدند كه ابو بكر وعمرنيز در
ميان آنها بودند، ابو بكر عرض‏كرد: يارسول اللّه!آيا آن شخص
من هستم؟ حضرت فرمود: خير. عمر عرض كرد:يارسول اللّه!
آيا من هستم؟ پيامبر فرمود: خير، آن شخص كسى است كه
مشغول‏دوختن كفش است، در همان حال حضرت على(ع)
مشغول دوختن كفشهاى‏پيامبر(ص) بود.
ابو سعيد خدرى مى‏گويد: ((نزد حضرت على(ع) آمديم وبهاو
بشارت داديم، سرش‏را بلند كرد، گويا اين خبر راقبلا از
پيامبر(ص) شنيده بود)).61
همچنين پيامبر(ص) به حضرت على، فاطمه، حسن
وحسين(ع) فرمود: ((با هر كسى‏كه با شما بجنگد، من نيزدر
جنگم وبا آن كه در صلح باشد من نيز در صلح ودوستى‏خواهم
بود)).62
ابن تيميه طبق عادت خود اين حديث را تكذيب مى‏كندبدون
اينكه دليل نقلى‏صحيحى يا تحقيق عالمانه‏اى براىاثبات
كذب آن ارائه كرده باشد. فقط همانندكسى كه عاشق جدل
است حتى جدل باكلام خدا وپيامبر، با اين حديث به
جدل‏برخاسته است.63
ابن تيميه در باره علم حضرت على(ع) سخنانى مى‏گويدكه
هيچ دانشورى گرچه‏كمترين بهره را از علم ودانشبرده باشد
آن گونه سخن نمى‏گويد. به عقيده وى:((هيچ يك از ائمه
مذاهب چهارگانه «اهل سنن‏» وديگر فقها به نظراتفقهى
على‏مراجعه نكرده‏اند. مالك دانش خويش را از اهلمدينه
گرفت واهل مدينه، علمشان‏را از على نمى‏گرفتند.ابو
حنيفه وشافعى و احمد آراء خود را از ابن عباسمى‏گرفتندو
ابن عباس مجتهدى مستقل بود وهيچ مطلبى را از على
نمى‏گرفت)).64
آرى كردار كسى كه پيرو هواى نفس خويش باشد، اين گونه
است. او را آن قدر به‏پرگويى وا مى دارد تا در امواجعناد غرق
شود وخود نيز نداند كه چه مى‏گويد ودرنهايت خود رامورد
تمسخر دانشمندان ودانش پژوهان قرار دهد. در اينميان
تنهاپيروان ابن تيميه هستند كه به سخنان او شديدتراز قرآن
وسنت تمسك مى‏كنند.
((امام شافعى در كتاب خود ثابت كرده است كه دانشاهالى
مدينه در نهايت ازحضرت على(ع) وابن عباس بوده است.وابن
قدامه در كتاب مغنى از ابن عباس نقل‏كرده است كه:وقتى
براى ما ثابت مى‏شد سخنى از على است آن را رها
نمى‏كرديم‏وبه سخنى غير از آن رو نمى آورديم.
ابن عباس همچنين مى‏گويد: علم، ده قسمت دارد كه نه
قسمت آن به على(ع) داده‏شده است ودر يك قسمت
باقيمانده نيز از همه آگاهتر است)).65
ابن تيميه در باره امام حسين سبط شهيد پيامبر گرامى
اسلام، گفتارى دارد كه حتى‏نظير آن را در سخنانوعاظ
دربار يزيد كه در زمان حيات وى، خود را «باتملق‏وچاپلوسى‏»
به او نزديك مى‏كردند، نيز نمى توان يافت.
او در باره قيام امام حسين(ع) مى‏گويد: ((خروج وقيام
حسين بر ضد يزيد، تصميم‏نادرستى بوده كه مفسده‏اشبيش
از مصلحت آن شد. غالبا كسانى كه بر ضدسلاطين قيام
مى‏كنند، تباهى وفساد قيام آنها بيشتر از خيروصلاح
آنهاست)).66
اكنون اى آزادى خواهان وشيفتگان استقلال بدانيدشما ظالم
ومفسديد وآنچه برشما لازم است تن در دادن به ذلتوخوارى
در برابر سلاطين است! شمابايد خودرا براى تازيانهدژخيمان
وگردنهايتان را براى شمشير سربازان، آماده سازيد.چون‏ابن
تيميه مى‏گويد: آزاديخواهى عملى بيهوده است وتباهى
وفساد آن بيش از خيرآن است!
شگفت است متفكر بزرگى چون مالك بن نبى از اين ابتكار
بديع ابن تيميه غافل‏مانده وآن را در نظريه معروفخود
موسوم به ((استعمار پذيرى)) به كار نگرفته‏است!!((عقاد)) در
تفسير اين مقوله سخن نيكويى دارد: ((اعتقاد به درستى
«قيام‏»حسين به معناى بطلان حكومت «يزيد» است...معذور
دانستن حسين در قيام خودبه معناى گناهكار دانستنيزيد
است)).
پوشيده نيست چگونه بعضى، حيا وشرم را فراموشمى‏كنند وبا
تبرئه حاكم موجودوگناهكار دانستن حاكم قبل،قريحه‏ها را
به ابتذال مى كشانند؟67
ابن تيميه در بهانه تراشى براى يزيد مى‏گويد: ((جرموگناه
يزيد، بدتر از جرم وگناه‏بنى اسرائيل نيست، آنهاپيامبران را
مى‏كشتند وكشتن حسين بدتر از كشتن انبياءنيست)).
آيا عذر ودستاويزى بدتر از اين مى‏توان گفت؟! براىطولانى
نشدن كلام وبررسى‏ديگر عقايد ابن تيميه به هميناندازه
بسنده مى‏كنيم.

3 - ابن تيميه وعلماى اسلام
يكى از ويژگيهاى ابن تيميه،تند خوئى وروش نا پسند او در
جدل وگفتگوست، ودراين قسمت نمونه هائى از اين روش
ناپسند او را مطرح مى‏كنيم.
ابن تيميه در نقل گفتگوئى كه با برخى از فقهاء درحضور
حاكم دمشق داشته‏است: مى‏گويد: ابراز داشتم: از ديرزمان
علما در باره ((مرتد ملى)) اختلاف نظرداشته‏اند،واين اولين
اختلافي است كه در ميان امت اسلام رخ داده است.
استادبزرگى كه در مجلس حضور داشت، گفت: ((اين گونه
كه تو مى‏گوئى نيست وبلكه‏اولين مساله مورداختلاف در
بين مسلمانان علم كلام است)). ابن تيميه مى‏گويد:
((باخشم به او گفتم: غلط كردى، اين سخن تو دروغ بوده
ومخالف با اجماع علما است))سپس افزودم: تو نه ادبىدارى
ونه فضيلتى ودر گفتگوى با من رعايت ادب رانكردىوجواب
درست ندادى‏68!
آداب بحث وگفگوى ابن تيميه با يك استاد بزرگ، اينگونه
است كه يكباره بگويد،او بيراهه مى‏رود ونظرشنادرست است،
شخص فاضلى نيست وادب را رعايت‏نكرده، جواب درستى
نداده است!
اين است ادب گفتگو نزد ابن تيميه: ((غلط كردى،بى‏ادب،
بى فضيلت...))!
ابن تيميه در مساله‏اى، فتوائى داد وفقيهى ديگرفتوائى بر
خلاف فتواى او داده بود.ابن تيميه در پاسخ آن فقيهگفت:
هر كسى اين فتوا را داده است، مانند الاغى است‏كهدر خانه او
است.69
او به علمائى چون ابى عربى، عفيف تلمسانى، امامغزالى و فخر
رازى بسيار دشنام‏مى‏دهد وتلاش مى‏كند كه از مقامعلمى
آنها بكاهد وآنها را به ((جوجه‏هاى دست‏پرورده هندو يونان))
توصيف مى‏كند.
وهمچنين علامه ابن مطهر حلى را ((ابن منجس))مى‏خواند
وهنگام نام بردن از((دبيران)) مؤلف منطق، به او((دبيران))
مى‏گويد.70
اين است زينت ادب در گفتگوى ابن تيميه.
4 - ابن تيميه و ((يزيديه))
ابن تيميه در باره اين گروه ازغاليان، سخنانى دارد كه باعث
ترديدهاى بسيار
شده وسؤالات فراوانى را پيرامون عقيده او بر مىانگيزد.
گروهى از اين طايفه، كه از يزيد بن معاويه و شيخ عدىبن
مسافر اموى مبالغه گوئى‏مى‏كنند، وبه خاطرنسبتشان با
عدى بن مسافر، عدويه مى‏نامند غاليانى هستندكه‏مسلمانان
بر كفر وخروجشان از اسلام اتفاق نظر دارند، زيراصفات خدا را
به بشرنسبت داده‏اند، ابن تيميه با اين گروه معاصربوده
ونامه‏اى براى آنها مى‏نويسد. اونامه‏اش را باسخنى آغاز كرده
است، كه هيچ شباهتى با ديگر سخنانش در برخوردبامخالفان
وبه ويژه فرقه هائى كه بدعتهاى آشكار مى‏نهادندويا ابن تيميه
آنها را ازبدعت گذاران مى‏دانست، ندارد.
او نامه‏اش را اين چنين آغاز مى‏كند: از احمد بنتيميه به
مسلمانانى كه اين نامه رادريافت مى‏كنند، كسانى كهبه سنت
انتساب دارند واز وابستگان گروه شيخ عارف‏ابىالبركات
عدى بن مسافر اموى هستند ودر همان طريقند، كهخداوند
آنها را به‏پيمودن اين راه توفيق دهد سلام عليكمورحمة اللّه
وبركاته.71
ابن تيميه به رغم اين كه مى‏داند، اينان ازغاليانند، آنها را از
مسلمانان ومنتسبين به‏سنت قرار داده،توفيق‏پيمودن راه
برايشان از خداوند درخواست مى‏كند، وتنها بر آناندرود
نمى‏فرستد،بلكه به كسانى كه از آنها پيروى كنندودر گزافه
گوئى دنبال رو آنان باشند نيز سلام‏مى‏فرستد.
اين سخنان از كسى است كه زبان دشنامگوى خود را چنان
كه ديديم بر اهل‏بيت(ع) دراز كرده بود. ونيز او همانكسى
است كه رازى، غزالى و ابن سينا راجوجه‏هاى دستپرورده
هند ويونان خوانده واز يهود ونصارى گمراه‏تردانسته‏بود، او
گوينده همان سخنان تلخ وزننده به علما است، امامى‏بينيم
كه طايفه‏اى ازغاليان را به گونه‏اى زيبا خطابمى‏كند كه
هيچ يك از ديگر فرقه‏هاى مسلمانان رامورد خطابقرار نداده
است.
شايد سر مطلب اين باشد كه اين طايفه (يزيديه) نسبت به
((يزيد بن معاويه)) غلومى‏كنند ونزد ابن تيميه نكوداشت
يزيد، نشانه انتساب به اهل سنت وجماعت‏است حتى اگربه
حد غلو برسد!
شگفتا! خود اين مرد حديثى از امام احمد بن حنبل راروايت
كرده است، كه: ((آياممكن است كسى به خدا وروز قيامت
ايمان داشته باشد ويزيد را دوست داشته‏باشد؟))
شايد ابن تيميه به خاطر همين گونه روايات، به مذهبامام
احمد بن حنبل پاى‏بندومعتقد نگرديده است!!
نظر علماى اهل سنت در باره ابنتيميه
بعد از آگاهى از عقايد ابنتيميه، سخنان وفتاواهايى را كه از
علماء اسلام در باره
وى ملاحظه مى كنيد تعجبى نخواهيد داشت:
ابن حجر عسقلانى فتواهاى علما در باره وى را دستبندى
كرده ومى‏گويد: ((علمادر باره مذهب ابن تيميه،اقوال
مختلفى دارند.
برخى او را از ((مجسمه))72 دانسته‏اند، چون عقايدىشبيه
((حمويه)) و ((واسطيه))دارد. مانند اينكه گفته است: دست
وپا وساق وصورت، صفات حقيقى براى خداهستند وخداوندبر
روى عرش قرار دارد ذكر كرده است.
گروهى ديگر از علما، او را از ((زنادقه))73دانسته‏اند، زيرا
عقيده دارد، كه ازپيامبر(ص) استغاثه نمى‏شود.
برخى او را منافق مى‏دانند، چون بد گويى از امامعلى(ع) مى
كرده است، او در موردآن حضرت مى‏گويد: ((هر گاه علىرو
به دشمن مى‏كرد، شكست مى‏خورد. او بارهاقصد خلافتكرد
ولى موفق نشد. او براى رياست مى‏جنگيد نه براىديانت)).
ابن تيميه عقيده دارد: ((على رياست را دوست مى‏داشت
وعثمان مال وثروت را)).همچنين معتقد است: ((على در خرد
سالى اسلام آورد واسلام خرد سال درست‏نيست)). او براين
باور است كه، امام از دختر ابى جهل خواستگارى كرده
وبدين‏سبب از آن حضرت بد گوئى مى‏كند.
علت منافق دانستن ابن تيميه را اين حديث پيامبردانسته‏اند
كه به على(ع) فرمود:((لايبغضك الا منافق. يعنى: اى على
هيچ كس با تو دشمنى نمى‏كند جزمنافق)).
برخى ديگر گفته‏اند كه ابن تيميه، براى امامت كبرى
مى‏كوشيده وشيفته ((ابن‏تومرت))74 بوده وسخنانموافق در
باره او مى‏گفته است.
تعدد سخنان علما در باره ابن تيميه به تعدد آراء اواست.
زيباترين سخن را ((ابن حجر عسقلانى)) در كتاب ((فتاوى
الحديثيه)) دارد، وى‏مى‏گويد: ((ابن تيميه بنده‏اىاست كه
خداوند او را خوار، گمراه، كور، كر وذليل‏كرده...علما
وپيشوايانى كه فساد حال ودروغ بودن سخنان ابن تيميهرا
آشكاركرده‏اند اين مطلب را به صراحت گفته‏اند.
كسى كه تفصيل اين مطالب را بخواهد بايد سخنان امامابى
الحسن سبكى كه‏همگان به پيشوايى واجتهاد او اتفاقنظر
دارند ونيز فرزندش تاج الدين وشيخ امام‏عز بنجماعة را
وديگر علماى شافعى ومالكى وحنفى از معاصرين وغير
معاصرين‏ابن تيميه را مطالعه كند...
حاصل كلام آنكه نبايد براى كلمات ابن تيميه اهميتىقائل
شد، وبايد آنها را درمزبله انداخت. او بدعت‏گذارىگمراه
وگمراه كننده وگزافه گو بوده است، خداوند باعدالتشبا او
رفتار كند وما را از راه، پندار وكردارش نجات دهد.آمين)).75
-نامه حافظ ذهبى به ابن تيميه
از رساترين سخنانى كه در بارهابن تيميه گفته شده، پيامى
است كه حافظ ذهبى براى‏ابن تيميه فرستاده است،حافظ
ذهبى در نامه خصوصى نصيحت گونه واندرزدهنده‏اى كه
همراه با هشدار وتوبيخ به ابن تيميه نوشته است،بسيارى از
صفات‏اخلاقى وسرشت او را افشا مى‏كند:
((خداوند را به خاطر فرمانبرداريم از او، سپاسمى‏گويم،
خداوندا، مرا مورد رحمت‏قرار ده واز لغزشهاى منبكاه وايمانم
را نگه دار! از كمى اندوه خود اندوهگينم، آه،بر سنتواهلش
چه گذشت؟ چقدر مشتاق همراهى مؤمنان هستم تا بر اين
وضع‏بگرييم. اندوهم بر از دست رفتن ستارگان درخشان
آسمان علم وتقوا وگنجينه‏هاى‏خير است، دريغ از يكدرهم
حلال وبرادرى كه مونس آدمى باشد.
خوشا به آن كسى كه به عيبهاى خود مى‏انديشد وازپرداختن
به عيوب ديگران خوددارى مى‏كند، بدا به حال كسى كهبه
كژيهاى ديگران مشغول گشته واز عيبهاى‏خويش غافلاست.