 ابن تيميه كيست ؟ احمد بن عبد الحليم، ابن عبدالسلام، ابن عبد اللّه، ابن خضر، ابن تيميه، مشهور به((ابن تيميه)) در سال ((661. ه. ق)) در شهر ((حران)) به دنيا آمد، ودر سال ((728.ه.ق))در زندان قلعه در شهر دمشق از دنيا رفت. وى مردى تيز هوش ودر عين حال تند خو بود وبه خاطربرخى از عقايد وفتاوايشسه بار به زندان افتاد، مجهولالنسب است وعرب ياعجم بودن او معلوم نيست. او67 سال بى آنكهازدواج كند -زندگى كرد. ابن تيميه تاليفات زيادى را در عقايد وفقه از خود بهجاى گذاشت وسالها پس ازمرگش، او را پيشواى فرقه وهابيت دانستهاند، چرا كه آنها عقايد وافكار او رااحياورواج دادند. در مطالبى كه خواهد آمد، از مهمترين افكار وعقايدوى آگاه خواهيم شد. ابن تيميه وحديث: پيروان ابن تيميه عقيده دارنداو از پيشوايان حديث بوده است. برخى ديگر شيوه او را در بررسى احاديث نادرست دانسته ومىگويند: او در نقل حديث دقتنداشته وعجول بوده واز تمايلاتنفسانى خود پيروى مىكرده است. حال حق با كدامين گروه است؟ پاسخ درست را نه ازمقلدان او مى طلبيم ونه ازمخالفان او، بلكه پاسخ را در كلامخود او جستجو مىكنيم، چرا كه نحوه برخورد اوبا احاديث بهروشنى در سخنان او پيدا است. در اينجا نمونههايى از آثاراو را درزمينه حديث مرور مىكنيم: الف توسل به نبى اكرم(ص) دردعا. از برخى صحابه وتابعيناحاديثى در باره توسل به نبى اكرم(ص) وارد شده كه ابنتيميه آن احاديث را نقلكرده وبر درستى آنها گواهى مىدهد. مانند دعاى مشهور((اللهمانى اتوجه اليك بنبيك نبي الرحمة، يامحمد انى اتوجه بكالى ربك وربىيرحمنى مما بى)) ونظاير آن. وى از بيهقى،ابن سنى و طبرانى عمل پيشينيان به اينگونه از احاديثرا نقل كرده ومى گويد: ((اين احاديث از پيشينيان وصحابه روايت شده است،مانند دعائى كه ابن ابى الدنيادر كتاب مجانى الدعاء آوردهاست. وآنها اين دعاها را مىخواندهاند، ونيز دركتابالمنسك المروزى تاليف امام احمد بن حنبل توسل به پيامبر(ص)نقل گرديدهاست)). ولى ابن تيميه در صفحات آغازين كتاب التوسلوالوسيله مىگويد: ((حتى يك نفر ازصحابه، تابعين ويا ديگرمسلمانان، شفاعت پس از مرگ را از پيامبر درخواستنكردهاندوبلكه هيچ چيزى را از پيامبر طلب نكردهاند! وهيچ يك از ائمهمذاهباين مطلب را در كتب خود نقل نكردهاند)). اين سخن ابن تيميه كجا وآنچه وى در ابتداى همين كتاباز ابن ابى الدنيا، احمد بنحنبل، ابن سنى، بيهقى وطبرانى در باره توسل به پيامبر(ص) گفته است كجا؟ ب زيارت قبر پيامبر وصالحان. ابن تيميه در باره زيارت قبرپيامبر اكرم(ص) وقبور پيامبران وصالحان مىگويد:((حديث صحيحى در باره زيارت قبر پيامبر(ص) وحضرت ابراهيم(ع) وجودندارد)).1 در جاى ديگرى از اين كتاب مىگويد: ((احاديث زيادىكه در باره زيارت قبرپيامبر(ص) وارد شده از نظر سند، ضعيفوبلكه جعلى مىباشند وائمه مذاهبوراويان حديث هيچروايتى در اين باره نقل نكردهاند)).2 ابن تيميه به رغم ضعيف دانستن احاديث نقل شده، حديث صحيحى را در دو جا ازابن ماجه و دارقطنى در سنن خود آورده نقل كرده است كه پيامبر(ص) فرمود: ((منزارنيبعد مماتي كانما زارني في حياتي)). ابن تيميه بعد از نقل اين حديث در صحت آن ترديد كردهوآن را انكار مىكندوسپس مىگويد: ((در اين باره حديثىاز ائمه حديث وصاحبان سنن نقل نشدهاست)). ج تفسير آيات وشان نزولها. ابن تيميه مىگويد: ((حديثى كهدر بيان شان نزول آيه (انما وليكم اللّه ورسوله والذينآمنوا الذين يقيمونالصلوة ويؤتون الزكوة وهم راكعون)3 در باره صدقه دادنانگشتر ازسوى على(ع) در نماز است، به اتفاق علما حديثى جعلى است.4 سپس از تفاسير سخن به ميان آورده ومىگويد: ((صحيحترين تفاسير، تفسير محمدبن جرير طبرى است،او گفتار قدما را با سند صحيح نقل كرده واز راويانى كه متهمندحديثى نقل نكرده است ودر آن كتاب بدعتى هم نيست. ابن تيميه در باره تفسيربغوى نيز همين نظر رادارد. طبرى اين حديث را از پنج طريق باسند درست در ذيل آيه (55 سوره مائده) نقلكرده است و بغوى نيز پس از نقلاين حديث مىگويد: همه مفسران به درستى اينحديث اجماع كردهاند. تفسير اين آيه را در تفاسير طبرى، بغوى، زمخشرى،رازى، ابن مسعود، نسفى،بيضاوى، قرطبى، سيوطى، شوكانى،آلوسى، واسباب نزول واحدى، ملاحظهنمائيد. د روا بودن يا نبودن لعن يزيدبن معاوية: ابن تيميه حديثى از امام احمدبن حنبل آورده ومىگويد: ((از امام احمد بن حنبلسؤال شد آيا حديثى از يزيدبن معاويه در مسند خود مىنويسى؟ امام احمدگفت: نه، شرافتىندارد، مگر نمىدانيد يزيد با اهل حره چه كرد؟ به امام احمد گفته شد: برخى يزيد را دوست مىدارند،او اظهار داشت: آيا كسى كهبه خداوند متعال وروز قيامتايمان دارد، مىتواند يزيد را دوست بدارد؟ فرزنداماماحمد (صالح) از پدر پرسيد: پس چرا يزيد را لعن نمىكنى؟ امام احمد گفت: آياتاكنون ديدهاى پدرت كسى رالعن كند؟))5 ابن تيميه اين حديث را نا تمام گذاشته، زيرا اماماحمد در ادامه حديث به لعن يزيدتصريح كرده است. ابوالفرج ابن الجوزى وبرخى ديگر، در نقل تمام حديث مىگويند: ((احمد گفت: چراكسى كه خداوند در كتابش او را لعن كرده، مورد لعن نباشد. از او پرسيدند: خداوند در كدام آيه يزيد را لعن كردهاست؟ او در جواب، اين آيه راتلاوت كرد: (فهل عسيتم ان توليتماءن تفسدوا في الارض وتقطعوا اءرحامكم# اءولئكالذينلعنهم اللّه فاصمهم واعمى اءبصارهم)6 وسپس گفت: آيا فسادى از قتل بزرگترهست؟))7 ابن تيميه با سخنان پيامبر وپيشينيان اين گونهبرخورد كرده است، وهر حديثى را كهباخواستههاى نفسانيشسازگار نمىديد، تكذيب ويا توجيه مىكرد. در مطالبآيندهشواهد ديگرى را از سخنانش در برخورد با احاديث خواهيمآورد. 1 ابن تيميه وصفات خداوند ابن تيميه در باره آياتواحاديثى كه صفات خداوند را بيان مىدارند، معتقد است،بايد آنها را به معناى ظاهرىخود گرفت ونبايد آنها را توجيه وتاويل كرد. بر ايناساسوى مىگويد: ((خداوند فقط در جهت بالا است وبر عرش قرار گرفته وتمامآنجا را از وجود خود پر كرده است، حتىبه اندازه چهار انگشت از آنجا خالىنيست. خداوند به آسماندنيا مىآيد وسپس بر مىگردد وداراى اعضاء وجوارحىهمانندچشم، دست وپا است، گو اينكه اعضاء وجوارح او، شباهتى به اعضاءوجوارح آفريدههايش ندارد)).8 ابن تيميه همچنين مىگويد: ((كسانى كه در صدد توجيه وتاويل ظواهر آياتواحاديث بر مىآيند، آن گونهكه سزاوار بزرگ داشتن خدا است، خداوند را بزرگنداشته وآنچنان كه بايد خدا را بشناسند، نشناختهاند)).9 برهانى كه ابن تيميه براى اثبات نظريه خود اقامهكرده است اين است كه او گمانكرده راى صحابه وتابعين نيزهمين بوده است. او مىگويد: ((تفاسير وروايات نقل شده از صحابه رامطالعه وصد كتاب بزرگوكوچك تفسيرى را مورد تحقيق وبررسى قرار دادم وتا كنون كسى از صحابه رانيافتهام كهآيات وروايات صفات خداوند را به غير معناى ظاهرى خود توجيهوياتاويل كرده باشد!)) انديشه ابن تيميه مانند برق وباد در ميان مقلدانوشيفتگان او رواج يافت، بى آنكهبه خود زحمت دهند وسخنان صحابهرا در تفاسيرى همانند تفسير بغوى، طبرىويا ابن عطيه كهمورد پذيرش او هستند، مشاهده كنند. وبايد دانست كه همه اين كتب تفسيرى پر است از تاويلآيات صفات از سوىصحابه وتابعين وپيراسته از تجسيمى استكه ابن تيميه و حشويه معتقدند. مثلا تفسير آية الكرسى را مشاهده كنيد، طبرى از ابنعباس نقل كرده، كه كلمه((كرسيه)) به معناى علم خداست،وبراى ادعاى خود به كلام عرب استناد كردهاست. اين مطلبرا بغوى، قرطبى و شوكانى به نقل از ابن عطيه وكسانىديگر نيزگفتهاند. همچنين بامراجعه به تفسير آياتى كه، كلمه ((وجه)) درآنها آورده شده، خواهيد ديدكه حتى يك كلمه در تاييدعقيده ابن تيميه گفته نشده است وبلكه هر چه در تفاسيرپيشينياننقل شده، بر خلاف نظريه اوست. به عنوان مثال، همه مفسران كلمه ((الا وجهه)) در آيه(كل شيء هالك الا وجهه)10 را به((الا هو)) وكلمه ((وجه)) رادر آيه (ويبقى وجه ربك ذو الجلال والاكرام)11 نيز بههمينمعنا تفسير كردهاند، ودر آيات زير كلمه ((وجه)) را به((ثواب)) تفسير كردهاند. (وما تنفقون الا ابتغاء وجه اللّه)12، (والذين صبرواابتغاء وجه ربهم)13، (ذلك خيرللذين يريدون وجه اللّه)14، (ومااتيتم من زكاة تريدون وجه اللّه)15، (انما نطعمكملوجهاللّه)16 (الا ابتغاء وجه ربه الاعلى)17. در تفسير آيات گذشته هيچ مفسرى كلمه((وجه)) را به معناى ظاهرى آن صورت نگرفته است. ابن تيميه اعتراف كرده است كه مفسران كلمه ((وجه)) رادر آيه (فاينما تولوا فثم وجهاللّه) به ((جهت)) معناكردهاند، ولى او اين آيه را از آيات صفات به شمار نياوردهاست18. او همچنين آياتى را كه كلمات ((عين)) و ((ايدى)) درآنها ذكر شده، به معناى ظاهرشان گرفته، وبراى اثباتادعاى خود به اقوال صحابهوتابعين تمسك كرده، ايندرحالى است كه آنها يا اصلا اين سخنان را نگفته ويا ضدآن راگفتهاند، ابن تيميه عليرغم سعى خود، نتوانستهاست كلمه ويا سخنىاز صحابه را كه گواه بر گفتارش باشد بيابد. سخن ابن تيميه در باره ((تجسيم)) ابن تيميه در برخى از خطبه هاىخود به صراحت قائلبه تجسيم شده است، اگر چه اين مطلب را در كتابهايى كه از او به ما رسيده نياورده است: الف ابن بطوطه و ابن حجر عسقلانى نقل كردهاند:((ابن تيميه بر بالاى منبر بود،گفت: خداوند به آسمان دنيامىآيد مانند پايين آمدن من از منبر)).19 ب ابو حيان در دو كتاب تفسير خود البحرالمحيطوالنهر آورده كه او خود در كتابالعرش ابن تيميه اين عبارترا به خط خود او خوانده است: ((خداوند بر روىكرسىمىنشيند ومكانى را براى نشستن پيامبر خالى گذاشته است)). گفتنى است، سخنى را كه يوسف نهبانى در كتاب شواهد الحق، ص130 از كتابالنهر ابو حيان، وهمچنين حاجخليفه در كتاب كشف الظنون20 در همين باره،نقلكردهاند، از كتاب ((النهر)) در هنگام چاپ حذف گرديده، همان گونه كه ديگر عقايدابن تيميه از اين كتاب حذف شده است.ولى ابن تيميه در كتاب منهاج السنة بااصرار تمام از اينمعنا كه خدا بر روى كرسى نشسته است دفاع كرده، فقط در بارهنشستن پيامبر با خدا بر روى عرش چيزى را نمىگويد21. ج ابن تيميه معتقد است كه، بلند كردن دستها به طرف آسمان به هنگام دعا نشانهاين است كه خداوند دربالاى سر ما قرار دارد22. اگر اين گونه باشد پس وقتى نمازگزار ذكر (وجهت وجهي للذي فطر السماوات والارض) را در حالى كه رو به قبله است،مىگويد بايد دليل بر اين باشد كهخداوند در جهت قبله است! جمود بر معناى ظاهر آيات واحاديث از بزرگتريناشتباهات بوده وبا ساختار زبانعربى بيگانه است. عرب زبانانكه قرآن به زبان آنان نازل شده مرتكب چنينخطايى نمى شوند. آيا مىتوان از كلمه ((حبل)) در آيه (واعتصموا بحبل اللّه جميعا)معناى ظاهر آن را اراده كرد؟ اگر اين گونهباشد، بايد منتظر شويم كه ريسمانى بااوصافى ويژه از آسمانفرستاده شود، سپس آن را با دستهايمان بگيريم،چنانچه((حشويه)) گفتهاند. همه مفسران بر تاويل كلمه ((حبل)) اجماع دارند، آنها مىگويند منظور از ((حبل))اسلام يا قرآن يا ثقلين،(قرآن وعترت) است كه پيامبر، مسلمانان را به تمسك بهآندو فرمان داده است. كسى كه ضرورت تاويل اين گونه الفاظ را انكار كند برخطا است ودر جهل دست وپا مى زند. كسى كه تاويل وتفسيرآيات صفات از سوى صحابه را انكار كند، دروغبزرگى برآنها بسته... كسى كه منكر تاويل اين الفاظ، در كتب تفسيرباشد مانند كسىاست كه چاهى را براى ديگران بكند، ولىخود در آن بيفتد. تفاسير پراست از روايات تاويل كه از صحابه وبزرگانرسيده است وهر كسى توانخواندن دارد مىتواند بر آنهادست يابد. 2 - ابن تيميه واهل البيت قرآن كريم ورسول اكرم (ص)بيانگر جايگاه رفيعى براى اهل بيت(ع) هستند، مسلمانان هم به تبعيت از قرآن كريم وپيامبر(ص) اينمقام ومنزلت را باور دارندوكسى در اين باره ترديدنمىكند مگر اينكه مغرض باشد. ابن تيميه در برخى از آثارش، احاديثى را در بارهجايگاه رفيع وبرترى اهل بيت برديگر مردمان نقل واثبات كردهومىگويد: ((بنى هاشم افضل قريش هستند، وقريشافضل عرب، وعرب افضل بنى آدمند، همانگونه كه حديثى صحيح از پيامبر(ص)در اين باره مىگويد: ((همانا خداوندفرزندان اسماعيل را برگزيد، واز ميان آنان كنانهرا،وازميان كنانه، قريش را واز قريش بنى هاشم را)). ((مسلم)) حديثى صحيح را از پيامبر در((صحيح)) نقل كرده كه آن بزرگوار سهمرتبه در غدير خم فرمود: ((در باره اهل بيت،خدا را در نظرداشته باشيد)). در كتب سنن آمده است كه عباس به پيامبر شكايت برد كه برخى از قريش، بنىهاشم را تحقير مىكنند، پيامبرفرمود: ((قسم به كسى كه جانم در دست اوست،قريش به بهشت نمىروند مگر اينكه شما را براى خدا وبه خاطرخويشاوندى مندوست داشته باشند)). ودر ادامه مىفرمايد: ((وقتىكه بنى هاشم واهل بيت(ع)افضل خلايق باشند، شكى نيست كه اعمال آنها با فضيلتترين اعمال است)).23 اكنون اين سؤال را مطرح مىكنيم: عقيده ابن تيميهدر مورد اهل بيت(ع) چيستوموضع هميشگى او در قبال آنهاچگونه است؟ ابن تيميه با صراحت تمام وبدونهيچ گونهابهامى از عقيدهاش در باره اهل بيت(ع) پرده بر مىدارد،عقيده او از ميانمطالب ذيل به دست مىآيد. الف گرايش دائمى به دشمناناهل بيت(ع) ابن تيميه آشكارا به دشمناناهل بيت(ع) تمايل دارد وباتمام توانى كه در جدل،پيچش در گفتار ودو پهلو كردن كلام دارد، از دشمنان اهل بيت دفاع كرده وبراى آنهاعذروبهانه مىتراشد ودشمنى آنها را با اهل بيت توجيه مىكند.وى به خاطر آنهااحاديث پيامبر وسخنان صحابه وتابعينوحقايق تاريخى را كه به حد تواتر رسيده،وعلما نيز بر صحتآنها اتفاق نظر دارند، تكذيب مىكند وبا شيوهاى كه علمابلكهعوام وساده لوحان از آن مىپرهيزند، حقايق تاريخى راوارونه نقل مىكند. ابن تيميه در اين باره سخنان زيادى دارد كه اين كتاب مختصر گنجايش آنها را ندارد،لذا به بيان برخى ازشواهد به طور گذرا بسنده مىكنيم. حافظ ذهبى از اسماعيل بن راهويه معاصر امام احمد بن حنبل نقل كرده است كهپيشينان حتى يك حديث در باره فضائل معاويه را ((صحيح)) نمىدانند، واين درحالىاست كه ابن تيميه كتابى را به نام ((فضائل معاويه وفي يزيدوانه لا يسب))تاليف كرده است24. همچنين اهل دمشق از نسائى صاحب سنن درخواست نوشتن فضائل معاويه راكردند، او در جواب گفت: ((فضيلتى درباره معاويه نمىدانم، جز نفرين معروفپيامبر در حق او((لا اشبع اللّه بطنه)).25 از حسن بصرى در اين باره مطالب بيشترى نقل شده است،او مىگويد: معاويه چهارخصلت داشت كه يكى از آنها براى هلاكت او كافي بود، نخست اينكه او به روىامتاسلامى شمشير كشيد وزمام خلافت را بدون مشورت در دست گرفت، درحالى كه برخى از صحابه كه داراى فضيلتهاى زيادى بودند در ميان امت وجودداشتند. دوم، تعيينفرزندش يزيد به عنوان ((خليفه)) در حالى كه دائم الخمربودوحرير مىپوشيد وبر طنبور مىنواخت. سوم، ادعا كرد كه((زياد)) فرزند پدرش ابوسفيان است وحال آنكه پيامبر(ص)فرموده بود: ((الولد للفراش وللعاهر الحجر)).چهارم ، كشتن((حجر بن عدى)) واصحابش، واى بر معاويه به خاطر كشتن حجر،واى بر معاويه به خاطر كشتن حجر)).26 همچنين مطالبى در طعن معاويه، از حضرت على وديگر ائمه(ع) وابن عباس،عمار، عبادة بن صامت وديگران نقلشده، كه نيازى به گفتن ندارد. سخنان عمرو بن عاص يار وهمدم معاويه، به تنهائىگواه روشنى است بر اينكه او،مرتكب گناهان كبيره مىشدهواز دين ومتدينين دورى مىجسته است. اما در باره يزيد، در مطالب گذشته ديديم چگونه ابنتيميه براى جلوگيرى از لعن براو، حديث امام احمد بن حنبلرا نا تمام گذاشت وحقايق تاريخى وسخنان قدما راتحريف كرد.او براى توجيه كارهاى يزيد، دروغهائى به صحابهوتابعين نسبت دادهومىگويد: ((يزيد راضى به كشتن امام حسين(ع)نبوده، بلكه پس از كشته شدن اواظهار ناراحتى كرده است))27. واكنون بايد ببينيم، آيا ابن تيميه براى اثباتادعاهاى خود دليلى همچون اجماعصحابه وپيشينان دارد يا سخنى ازروى خواستههاى نفسانى گفته است؟ تفتازانى اجماع قدما را در اين مساله نقل كرده است،او در كتابش (شرح العقائدالنسفيه) مىگويد: ((آنها بر جواز لعن قاتلان وكسانى كه فرمان به قتل«امام» حسين دادهاند ويا كشتن اورا جايز دانستهاند ويابه آن رضايت داشتهاند، اتفاق نظر دارند. حقيقت مطلب دراينباره آن است كه خشنودى يزيد از كشتن «امام» حسين وآن گاه بشارت دادن بهاين كار واهانت به اهل بيت پيامبر(ص)، خبرىمتواتر است گر چه تفصيل آن دراخبار واحد آمده است. ما درباره يزيد وكفر وايمانش درنگ نمىكنيم، خداوند اووياران ولشكريانش را لعنت كند)).28 همچنين ابن تيميه مىگويد: ((انتقال سر «امام»حسين به شام در زمان يزيد، مسالهاىبى اساس است)).29 وسپساظهار مىدارد: ((بردن سر «امام» حسين به نزد يزيدواينكهاو سر را با چوب زده باشد، دروغى بيش نيست)).30 آيا ابن تيميه در نقل اين مطالب به اخبار راستگوياناستناد كرده است؟ ابن تيميه، به عنوان نمونه از فقها، ومحدثانىراستگو نام برده ومى گويد: ((زبير بنبكار و محمد بن سعد مؤلف كتاب طبقات وديگر كسانى كه به داشتن علم فقهوآگاهى معروفند، به اين گونه مسائل از ديگران داناتر، ودرآنچه نقل مىكنند ازديگران راستگوترند)).31 سپس مىافزايد:((بغوى وابن ابى الدنيا وبرخى ديگر ازمصنفان ازديگراناعلم وراستگوترند وعلما در اعلميت اين دو هيچ اختلافى ندارند)).32 اكنون بايد ديداين افراد در اين باره چه مىگويند؟ آيا انتقال سر «امام» حسين به شام وچوبزدنيزيد بر سر مبارك آن حضرت را تكذيب كردهاند؟ ابن تيميه هيچ مطلبى را از اين افراد در اين بارهنقل نكرده، چون ايشان مطالب انكارشده، توسط ابن تيميه را قبولدارند، وبراى اثبات آنها به اعتراف خود ابنتيميهبهاسناد ومدارك محكم ومورد اتفاق علما استناد كردهاند كه به زودىآنها را نقلخواهيم كرد 33. همه آنچه را كه ابن تيميه از اين افراد نقل كرده،اين است كه: ((هيچ يك از كسانى كهاخبار مربوط به قتل «امام»حسين را جمع آورى كردهاند مانند ابن ابى الدنياوبغوىانتقال سر «امام» حسين به عسقلان يا قاهره را بياننكردهاند)).34 آيا اين ادعاخنده دار نيست؟ آيا اين گونه سخنان خلاف واقعاز كسى كه عالم ويا منسوب بهاهل علم است، صادرمىشود؟ ابن تيميه مىگويد: ((يزيد خاندان «امام» حسين رااسير نكرده بلكه آنها را گرامىمىداشته است)).35 همچنين مىگويد: ((يزيد از مردان وزنان اهل بيت كسىرا اسير نكرد)).36 آيا ابن تيميه در آنچه گفته است، بر نقل از كسى چهمورد وثوق وچه غير آناعتمادكرده است ؟ هر گز، او فقطبراى جانبدارى از يزيد اين سخنان را اظهار داشتهاست. تاريخ نگاران بر درستى آنچه كه ابن تيميه، آن راانكار كرده اتفاق نظر دارند. ابن ابىالدنيا و محمد بن سعدصاحب طبقات، از كسانى هستند كه، ابن تيميه به صحتآنچهرا كه از اخبار مقتل «امام» حسين نقل كردهاند، تصريحكرده است. اين دو، بعداز ذكر قتل «امام» حسين وبه غارت بردنلباسها، شمشير وعمامه حضرت،گفتهاند: ((.... ويكى ديگر، لباس فاطمه دختر «امام» حسين راربوده وديگرى زيور آلات او راو عمر بن سعد سر «امام»حسين را براى عبيد اللّه بن زياد فرستاد وزنان وكودكان رابرمركب سوار كرد، وقتى آنها را از مقابل اجساد شهداء عبوردادند، زينب فرياد زد:يامحمداه! اين حسين تو است كه بدنبرهنهاش در خاك وخون غلطيده واعضاىبدنش قطعه قطعه شده است...يا محمداه! دخترانت اسير گشته وفرزندانتكشتهشدهاند ودختركان بر آنها مىگريند. از مشاهده اين واقعهدوست ودشمنگريستند. آنگاه ابن زياد، حر بن قيس را به نزد خود خواند وسر«امام» حسين وسرهاى ديگرشهدا واصحاب را به وسيله او براىيزيد فرستاد، سپس قاصدى از سوى يزيد نزدعبيد اللّه آمدوبه او دستور داد اموال حسين واهل بيت او را روانه شام كند. «بعد از ورود اهل بيت به شام» يزيد دستور داد، علىبن الحسين وكودكان وزنان رابه نزد او آوردند. در اينهنگام على بن الحسين به او گفت: ((اى يزيد اگر رسول اللّه مارادر اين حال ببيند، چه خواهى گفت؟)) يزيد دستور داد زنان وكودكان نيز به مجلسآيند، آنگاه مردى از اهالىشام برخاست ودر حالى كه به فاطمه بنت الحسين اشارهمىكردگفت: يا امير المؤمنين: اين دختر بچه را به من ببخش، فاطمهبنت الحسيننگران شد، چون گمان كرد يزيد او را به مردشامى مىبخشد، به پيراهن عمهاشچنگ زد! زينب رو به مردشامى كرد وگفت: به خدا قسم خيال مىبافى، اين دختر،نهمال توست ونه مال يزيد. يزيد از «سخن زينب» خشمگين شد وگفت: تو دروغمىگوئى، اين دخترك مال من است، اگر بخواهم او را به مرد شامى مىبخشم.زينب گفت: هرگز به خدا قسم، خداوند عزوجل، اين اختيار را به تو ندادهاستمگر اينكه از آئين ما خارج شوى ودين ديگرى را بر گزينى.پس از اين جريان يزيداهل بيت را به مدينه فرستاد)).37 اين واقعه مورد اتفاق همه مورخان است وهيچ يك ازآنان بر خلاف اين مطالب،چيزى ديگر نگفتهاند38. آيا ابن تيميه كه به خاطر جانبدارى از يزيد در نقلحقايقى كه به تواتر رسيده ومورداتفاق اهل حديث وسيره است،خيانت مىورزد، مىتواند مورد اطمينان در دينومسائلدينى باشد؟ ب تكذيب ابن تيميه، نسبت بهمقام رفيع اهل بيت(ع) ابن تيميه در اين باره سخنان زيادىدارد، كه نشانگر تعصب وخشم بى حد واندازهاو نسبت به اهل بيت(ع) است ونمونههايى از آنها را انتخاب كردهايم، ولى قبلازآن، آيات واحاديثى را كه در صدد بيان جايگاه اهل بيتپيامبران به طورعمومواهل بيت پيامبر اسلام به خصوص استمىآوريم. خداوند متعال در باره اهل بيت حضرت ابراهيم(ع)مىفرمايد: (رحمة اللّه وبركاتهعليكم اءهل البيت انه حميدمجيد)39 وهمچنين پس از ذكر هيجده تن از انبياءمىفرمايد:(وكلا فضلنا على العالمين ومن آبائهم وذرياتهم واخوانهم واجتبيناهموهديناهم الى صراط مستقيم)40ونيزفرموده است: (ان اللّه اصطفى آدم ونوحا وآل ابراهيم وآل عمرانعلى العالمين# ذرية بعضها منبعض)41 در باره حضرت ابراهيم فرموده است: (وجعلنا في ذريته النبوة والكتاب)42 وهمچنين آيه (ووهبنا له اسحاق ويعقوب نافلة وكلاجعلنا صالحين# وجعلناهم اءئمةيهدون باءمرنا)43 در باره اهل بيت پيامبر اسلام(ص) مىفرمايد: (انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اءهل البيتويطهركم تطهيرا)44 و (قل لا اءساءلكمعليه اجرا الا المودةفي القربى). اما روايات، پيامبر اكرم (ص) در باره حضرت علىوفاطمه وحسن وحسين(ع)فرمود: ((اللهم هؤلاء اهل بيتى فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا))45 وهمچنينهنگامى كه، «آيه 56 سوره احزاب» (ان اللّه وملائكته يصلون علىالنبي يا ايها الذينآمنوا صلوا عليه وسلموا تسليما) برپيامبر(ص) نازل گرديد، اصحاب عرض كردند((يارسول اللّه: چگونه بر تودرود وسلامبفرستيم؟)) پيامبر در جواب گفت: ((بگوئيد: اللهم صل على محمد وآل محمد كما صليت علىابراهيم وعلى آل ابراهيم وباركعلى محمد وآل محمد كما باركت على ابراهيم،انك حميدمجيد)) وهمچنين پيامبر فرمود: ((اني تارك فيكم الثقلين كتاب اللّهوعترتى)).46 واينك، پس از بيان آيات واحاديث وارده در باره اهلبيت پيامبران عموما واهلبيت پيامبر اسلام خصوصا،شايسته است نظر ابن تيميه را در اين باره بدانيم. ابن تيميه نظر خود را در يك جمله بيان كردهومىگويد: ((اعتقاد برترى اهل بيترسول خدا «بر ديگران» ازتفكرات عصر جاهليت است كه در آن عصر خانوادهسران ورؤساى قبيله را بر ديگران مقدم مىداشتند)).47 پس بنابر نظر ابن تيميه، اينكه خداوند اهل بيتپيامبران را برگزيد وايشان راپيشوايان پس از پيامبران قرار دادوبه آنان منزلتى والا بخشيد، يا اين همه رواياتى كهدر سنتپاك پيامبر در حق ايشان آمده است، همه از آثار به جا مانده از جاهليتومقدم داشتن خاندان رؤساى قبايل است!! اگر اين سخنان، انكار دين واستهزاء كتاب خدا وسنترسول اللّه نباشد، پسچيست؟ هنگامى كه آيه (انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجساهل البيت ويطهركم تطهيرا) نازلشد، رسول خدا(ص) حضرت على، فاطمه، حسن وحسين(ع) را فراخواند وردائىبر آنانپوشانيد وعرض كرد: ((اللهم هؤلاء اهل بيتي فاذهب عنهم الرجس وطهرهمتطهيرا))48 ابن تيميه اين حديث را صحيح دانسته ولى برداشت او ازاين حديث چيز ديگرىاست. او هيچ مزيتى را با استناد بهاين آيه، براى اهل بيت قائل نشده ومى گويد:((اين آيه فقطبيانگر اراده خداوند بر تطهير اهل بيت است وآن روايت نيز فقطدعائى از پيامبر است در حق ايشان، ومقصود ايننيست كه خداوند متعال در واقعآنها را تطهير كرده است)).49 ابن تيميه همه آنچه را كه خداوند متعال ورسول گرامىاو در باره اهل بيت پيامبرانعموما وپيامبر اسلام خصوصا فرمودهاند نپذيرفته، وآياتى را چون(ويطعمونالطعام على حبه مسكينا ويتيما واءسيرا) و (انما وليكم اللّهورسوله والذين آمنوا الذينيقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة وهمراكعون) كه به اتفاق همه مفسران در مورد اهلبيت(ع) و «حضرت»على(ع) نازل شده است مورد رد وانكار قرار داده است. ابن تيميه همه فضائلى را كه در باره حضرت على(ع)، بهويژه آنچه در احاديثصحيح گفته شده، تكذيب كرده وحديث ((مواخات)) برادرى پيامبر(ص) با حضرتعلى(ع) را كه به صورت متواتر نقل گرديده وسيره نويسان همگى بر صحت آناجماع50 كردهاند دروغ مىداند ومى گويد:((حديث مواخات بى پايه واساساست)).51 در جايى ديگر مى گويد: ((پيامبر با على عهد اخوت نبسته است)).52 ابن تيميه با همه فضيلتهاى حضرت على(ع) همينگونه برخورد كرده است بدوناينكه هيچ دليلى بياورد وياسخن او مستند به نقل صحيحى از ائمه مذاهب باشد.اين چيزىنيست جز تعصب وهوا پرستى. ج بدگوئى وتوهين ابن تيميه به اهل بيت(ع) ابن تيميه هميشه از دشمنان اهل بيتدفاع كرده ومنزلت ومناقب اهل بيت(ع) را تكذيب مىكند، از اين حد نيز تجاوز كرده، زبانشرا در «ناسزاگوئى» به اهل بيتآزاد مىگذارد. امتپيامبر اين گونه سخن گفتن را فقط از نواصب سراغ دارند، آنانكه قلبشان آكنده از خشم وكينه نسبت به اهل بيت(ع) است. در اين قسمت، برخى از سخنان ابن تيميه در باره اهلبيت را مىآوريم: ابن تيميه، مصلحت داشتن وجود اهل بيت را انكاركرده، ومى گويد: ((از وجود اهلبيت، خير وبركتى به دست نيامده است)).53 واين در حالى است كه پيامبر(ص) مىفرمايد: ((اني تارك فيكم ما ان تمسكتم بهما لنتضلوا بعدي: كتاب اللّهوعترتي اهل بيتي، ولن يفترقا حتى يردا على الحوض))54 ودرحديث ديگرى مىفرمايد: ((اني تارك فيكم الثقلين، اولهماكتاب اللّه فيه الهدىوالنور... واهل بيتي، اذكركم اللّه فياهل بيتي، اذكركم اللّه في اهل بيتي، اذكركم اللّهفي اهلبيتي)).55 ابن تيميه اين احاديث را به گونه مضحكى معنا كرده كهحتى ساده لوحان را نيز بهخنده وا مى دارد... اومىگويد: ((حديثى كه در صحيح مسلم است اگر پيامبر آن راگفته باشد فقط سفارش به پيروى از قرآن است، وپيامبر به پيروى ازاهل بيت فرماننداده است، فقط گفته است: در باره اهل بيتمخدا را به ياد داشته باشيد)).56 شگفتا! آيا پيامبر(ص) نفرموده است: ((اني تارك فيكم الثقلين، اولهما كتاب اللّه)) ودرادامه آن اهل بيترا گفته است؟ اگر پيامبر فقط امر به تبعيت از كتاب (قرآن)كرده،پس ((ثقل)) دوم كه در كلام او آمده بود كجاست؟ حقا كهپيروى از هواى نفس، انسانرا كر وكور مىكند. ابن تيميه براى طعن به حضرت على(ع) به داستان جعلى خواستگارى حضرت ازدختر ابى جهل در همان زمانى كه حضرت فاطمه(ع) همسر او بود دست مىآويزد.او اينداستان دروغين را در چند جا از منهاج السنة تكرار مىكند. گفتنى است اين داستان دروغين را دو نفر از نواصب به نامهاى ((مسور بن مخرمه)) و((كرابيسى)) كه در بغض على(ع) وانحراف مشهور بودهاند، بافتهاند وحالاين دو بهويژه كرابيسى در تكريم دشمنان حضرت على واهل بيت(ع) معلوم است57. هرگاهنام معاويه در نزد مسوربن مخرمه برده مىشد، بر او درود مىفرستاد! ودرهمانحال، همپيمان خوارج بود وآنها در نزد وى گرد مىآمدندوبه سخنانش گوشمىدادند، خوارج به وى منسوب بودندواو را پيشواى خود مىدانستند58. آيا پذيرش روايت اين گونه افراد معلوم الحال، براىطعن حضرت على(ع) عجيبوشبهه برانگيز نيست. ابن تيميه به گمان اينكه مىتواند با اين داستانساختگى از مقام ومنزلت آن حضرتبكاهد ويا لا اقل، كينه وبغضدرونيش را تسلى بخشد، تمام سعى وتلاش خود را بهكار گرفتهاست. ابن تيميه در باره جنگهاى حضرت على(ع) مىگويد: ((على براى وادار كردن مردمبه اطاعت از خود ونه اطاعت ازخدا، مىجنگيد)). وسپس مىافزايد: ((هر كسىمعاويه راظالم بداند از نواصب است، على نيز ستمكار بود، او براىرياست، بامردمجنگيد. كسى كه به خاطر رياست واطاعت مردم، انسانها را بكشد، در روى زمينگردنكشى وفساد كردهاست واين همان كارى است كه فرعون مىكرد.وخداوندفرموده است: (تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوافي الارض ولا فساداوالعاقبة للمتقين).59 هشدار كه هركسى در روى زمين، فساد وگردنكشى كند، درآخرت سعادتمند نخواهد بود)).60 بهدينسان ابن تيميه در موارد زيادى از كتابش(منهاج السنة) با اهل بيت وجايگاهآنها به روياروئى بر مىخيزد.بسيارى از صفحات كتاب آكنده از بدعت منهاج السنةراهمينگونه مطالب پر كرده است وآنچه ما به اختصار در اينجا نقلكرديم مشتى ازخروار است. در احاديث صحيح، جنگهاى حضرت على(ع)، جنگهاى مشروع ويارى كردن آنحضرت واجب شمرده شده است. از جمله آنكه: پيامبر(ص) فرمود: ((در ميان شماكسى وجود دارد كه بر تاويل قرآن مىجنگد، هم چنان كه من برتنزيل آن جنگيدم))،گروهى به نزد پيامبر آمدند كه ابو بكر وعمرنيز در ميان آنها بودند، ابو بكر عرضكرد: يارسول اللّه!آيا آن شخص من هستم؟ حضرت فرمود: خير. عمر عرض كرد:يارسول اللّه! آيا من هستم؟ پيامبر فرمود: خير، آن شخص كسى است كه مشغولدوختن كفش است، در همان حال حضرت على(ع) مشغول دوختن كفشهاىپيامبر(ص) بود. ابو سعيد خدرى مىگويد: ((نزد حضرت على(ع) آمديم وبهاو بشارت داديم، سرشرا بلند كرد، گويا اين خبر راقبلا از پيامبر(ص) شنيده بود)).61 همچنين پيامبر(ص) به حضرت على، فاطمه، حسن وحسين(ع) فرمود: ((با هر كسىكه با شما بجنگد، من نيزدر جنگم وبا آن كه در صلح باشد من نيز در صلح ودوستىخواهم بود)).62 ابن تيميه طبق عادت خود اين حديث را تكذيب مىكندبدون اينكه دليل نقلىصحيحى يا تحقيق عالمانهاى براىاثبات كذب آن ارائه كرده باشد. فقط همانندكسى كه عاشق جدل است حتى جدل باكلام خدا وپيامبر، با اين حديث به جدلبرخاسته است.63 ابن تيميه در باره علم حضرت على(ع) سخنانى مىگويدكه هيچ دانشورى گرچهكمترين بهره را از علم ودانشبرده باشد آن گونه سخن نمىگويد. به عقيده وى:((هيچ يك از ائمه مذاهب چهارگانه «اهل سنن» وديگر فقها به نظراتفقهى علىمراجعه نكردهاند. مالك دانش خويش را از اهلمدينه گرفت واهل مدينه، علمشانرا از على نمىگرفتند.ابو حنيفه وشافعى و احمد آراء خود را از ابن عباسمىگرفتندو ابن عباس مجتهدى مستقل بود وهيچ مطلبى را از على نمىگرفت)).64 آرى كردار كسى كه پيرو هواى نفس خويش باشد، اين گونه است. او را آن قدر بهپرگويى وا مى دارد تا در امواجعناد غرق شود وخود نيز نداند كه چه مىگويد ودرنهايت خود رامورد تمسخر دانشمندان ودانش پژوهان قرار دهد. در اينميان تنهاپيروان ابن تيميه هستند كه به سخنان او شديدتراز قرآن وسنت تمسك مىكنند. ((امام شافعى در كتاب خود ثابت كرده است كه دانشاهالى مدينه در نهايت ازحضرت على(ع) وابن عباس بوده است.وابن قدامه در كتاب مغنى از ابن عباس نقلكرده است كه:وقتى براى ما ثابت مىشد سخنى از على است آن را رها نمىكرديموبه سخنى غير از آن رو نمى آورديم. ابن عباس همچنين مىگويد: علم، ده قسمت دارد كه نه قسمت آن به على(ع) دادهشده است ودر يك قسمت باقيمانده نيز از همه آگاهتر است)).65 ابن تيميه در باره امام حسين سبط شهيد پيامبر گرامى اسلام، گفتارى دارد كه حتىنظير آن را در سخنانوعاظ دربار يزيد كه در زمان حيات وى، خود را «باتملقوچاپلوسى» به او نزديك مىكردند، نيز نمى توان يافت. او در باره قيام امام حسين(ع) مىگويد: ((خروج وقيام حسين بر ضد يزيد، تصميمنادرستى بوده كه مفسدهاشبيش از مصلحت آن شد. غالبا كسانى كه بر ضدسلاطين قيام مىكنند، تباهى وفساد قيام آنها بيشتر از خيروصلاح آنهاست)).66 اكنون اى آزادى خواهان وشيفتگان استقلال بدانيدشما ظالم ومفسديد وآنچه برشما لازم است تن در دادن به ذلتوخوارى در برابر سلاطين است! شمابايد خودرا براى تازيانهدژخيمان وگردنهايتان را براى شمشير سربازان، آماده سازيد.چونابن تيميه مىگويد: آزاديخواهى عملى بيهوده است وتباهى وفساد آن بيش از خيرآن است! شگفت است متفكر بزرگى چون مالك بن نبى از اين ابتكار بديع ابن تيميه غافلمانده وآن را در نظريه معروفخود موسوم به ((استعمار پذيرى)) به كار نگرفتهاست!!((عقاد)) در تفسير اين مقوله سخن نيكويى دارد: ((اعتقاد به درستى «قيام»حسين به معناى بطلان حكومت «يزيد» است...معذور دانستن حسين در قيام خودبه معناى گناهكار دانستنيزيد است)). پوشيده نيست چگونه بعضى، حيا وشرم را فراموشمىكنند وبا تبرئه حاكم موجودوگناهكار دانستن حاكم قبل،قريحهها را به ابتذال مى كشانند؟67 ابن تيميه در بهانه تراشى براى يزيد مىگويد: ((جرموگناه يزيد، بدتر از جرم وگناهبنى اسرائيل نيست، آنهاپيامبران را مىكشتند وكشتن حسين بدتر از كشتن انبياءنيست)). آيا عذر ودستاويزى بدتر از اين مىتوان گفت؟! براىطولانى نشدن كلام وبررسىديگر عقايد ابن تيميه به هميناندازه بسنده مىكنيم. 3 - ابن تيميه وعلماى اسلام يكى از ويژگيهاى ابن تيميه،تند خوئى وروش نا پسند او در جدل وگفتگوست، ودراين قسمت نمونه هائى از اين روش ناپسند او را مطرح مىكنيم. ابن تيميه در نقل گفتگوئى كه با برخى از فقهاء درحضور حاكم دمشق داشتهاست: مىگويد: ابراز داشتم: از ديرزمان علما در باره ((مرتد ملى)) اختلاف نظرداشتهاند،واين اولين اختلافي است كه در ميان امت اسلام رخ داده است. استادبزرگى كه در مجلس حضور داشت، گفت: ((اين گونه كه تو مىگوئى نيست وبلكهاولين مساله مورداختلاف در بين مسلمانان علم كلام است)). ابن تيميه مىگويد: ((باخشم به او گفتم: غلط كردى، اين سخن تو دروغ بوده ومخالف با اجماع علما است))سپس افزودم: تو نه ادبىدارى ونه فضيلتى ودر گفتگوى با من رعايت ادب رانكردىوجواب درست ندادى68! آداب بحث وگفگوى ابن تيميه با يك استاد بزرگ، اينگونه است كه يكباره بگويد،او بيراهه مىرود ونظرشنادرست است، شخص فاضلى نيست وادب را رعايتنكرده، جواب درستى نداده است! اين است ادب گفتگو نزد ابن تيميه: ((غلط كردى،بىادب، بى فضيلت...))! ابن تيميه در مسالهاى، فتوائى داد وفقيهى ديگرفتوائى بر خلاف فتواى او داده بود.ابن تيميه در پاسخ آن فقيهگفت: هر كسى اين فتوا را داده است، مانند الاغى استكهدر خانه او است.69 او به علمائى چون ابى عربى، عفيف تلمسانى، امامغزالى و فخر رازى بسيار دشناممىدهد وتلاش مىكند كه از مقامعلمى آنها بكاهد وآنها را به ((جوجههاى دستپرورده هندو يونان)) توصيف مىكند. وهمچنين علامه ابن مطهر حلى را ((ابن منجس))مىخواند وهنگام نام بردن از((دبيران)) مؤلف منطق، به او((دبيران)) مىگويد.70 اين است زينت ادب در گفتگوى ابن تيميه. 4 - ابن تيميه و ((يزيديه)) ابن تيميه در باره اين گروه ازغاليان، سخنانى دارد كه باعث ترديدهاى بسيار شده وسؤالات فراوانى را پيرامون عقيده او بر مىانگيزد. گروهى از اين طايفه، كه از يزيد بن معاويه و شيخ عدىبن مسافر اموى مبالغه گوئىمىكنند، وبه خاطرنسبتشان با عدى بن مسافر، عدويه مىنامند غاليانى هستندكهمسلمانان بر كفر وخروجشان از اسلام اتفاق نظر دارند، زيراصفات خدا را به بشرنسبت دادهاند، ابن تيميه با اين گروه معاصربوده ونامهاى براى آنها مىنويسد. اونامهاش را باسخنى آغاز كرده است، كه هيچ شباهتى با ديگر سخنانش در برخوردبامخالفان وبه ويژه فرقه هائى كه بدعتهاى آشكار مىنهادندويا ابن تيميه آنها را ازبدعت گذاران مىدانست، ندارد. او نامهاش را اين چنين آغاز مىكند: از احمد بنتيميه به مسلمانانى كه اين نامه رادريافت مىكنند، كسانى كهبه سنت انتساب دارند واز وابستگان گروه شيخ عارفابىالبركات عدى بن مسافر اموى هستند ودر همان طريقند، كهخداوند آنها را بهپيمودن اين راه توفيق دهد سلام عليكمورحمة اللّه وبركاته.71 ابن تيميه به رغم اين كه مىداند، اينان ازغاليانند، آنها را از مسلمانان ومنتسبين بهسنت قرار داده،توفيقپيمودن راه برايشان از خداوند درخواست مىكند، وتنها بر آناندرود نمىفرستد،بلكه به كسانى كه از آنها پيروى كنندودر گزافه گوئى دنبال رو آنان باشند نيز سلاممىفرستد. اين سخنان از كسى است كه زبان دشنامگوى خود را چنان كه ديديم بر اهلبيت(ع) دراز كرده بود. ونيز او همانكسى است كه رازى، غزالى و ابن سينا راجوجههاى دستپرورده هند ويونان خوانده واز يهود ونصارى گمراهتردانستهبود، او گوينده همان سخنان تلخ وزننده به علما است، امامىبينيم كه طايفهاى ازغاليان را به گونهاى زيبا خطابمىكند كه هيچ يك از ديگر فرقههاى مسلمانان رامورد خطابقرار نداده است. شايد سر مطلب اين باشد كه اين طايفه (يزيديه) نسبت به ((يزيد بن معاويه)) غلومىكنند ونزد ابن تيميه نكوداشت يزيد، نشانه انتساب به اهل سنت وجماعتاست حتى اگربه حد غلو برسد! شگفتا! خود اين مرد حديثى از امام احمد بن حنبل راروايت كرده است، كه: ((آياممكن است كسى به خدا وروز قيامت ايمان داشته باشد ويزيد را دوست داشتهباشد؟)) شايد ابن تيميه به خاطر همين گونه روايات، به مذهبامام احمد بن حنبل پاىبندومعتقد نگرديده است!! نظر علماى اهل سنت در باره ابنتيميه بعد از آگاهى از عقايد ابنتيميه، سخنان وفتاواهايى را كه از علماء اسلام در باره وى ملاحظه مى كنيد تعجبى نخواهيد داشت: ابن حجر عسقلانى فتواهاى علما در باره وى را دستبندى كرده ومىگويد: ((علمادر باره مذهب ابن تيميه،اقوال مختلفى دارند. برخى او را از ((مجسمه))72 دانستهاند، چون عقايدىشبيه ((حمويه)) و ((واسطيه))دارد. مانند اينكه گفته است: دست وپا وساق وصورت، صفات حقيقى براى خداهستند وخداوندبر روى عرش قرار دارد ذكر كرده است. گروهى ديگر از علما، او را از ((زنادقه))73دانستهاند، زيرا عقيده دارد، كه ازپيامبر(ص) استغاثه نمىشود. برخى او را منافق مىدانند، چون بد گويى از امامعلى(ع) مى كرده است، او در موردآن حضرت مىگويد: ((هر گاه علىرو به دشمن مىكرد، شكست مىخورد. او بارهاقصد خلافتكرد ولى موفق نشد. او براى رياست مىجنگيد نه براىديانت)). ابن تيميه عقيده دارد: ((على رياست را دوست مىداشت وعثمان مال وثروت را)).همچنين معتقد است: ((على در خرد سالى اسلام آورد واسلام خرد سال درستنيست)). او براين باور است كه، امام از دختر ابى جهل خواستگارى كرده وبدينسبب از آن حضرت بد گوئى مىكند. علت منافق دانستن ابن تيميه را اين حديث پيامبردانستهاند كه به على(ع) فرمود:((لايبغضك الا منافق. يعنى: اى على هيچ كس با تو دشمنى نمىكند جزمنافق)). برخى ديگر گفتهاند كه ابن تيميه، براى امامت كبرى مىكوشيده وشيفته ((ابنتومرت))74 بوده وسخنانموافق در باره او مىگفته است. تعدد سخنان علما در باره ابن تيميه به تعدد آراء اواست. زيباترين سخن را ((ابن حجر عسقلانى)) در كتاب ((فتاوى الحديثيه)) دارد، وىمىگويد: ((ابن تيميه بندهاىاست كه خداوند او را خوار، گمراه، كور، كر وذليلكرده...علما وپيشوايانى كه فساد حال ودروغ بودن سخنان ابن تيميهرا آشكاركردهاند اين مطلب را به صراحت گفتهاند. كسى كه تفصيل اين مطالب را بخواهد بايد سخنان امامابى الحسن سبكى كههمگان به پيشوايى واجتهاد او اتفاقنظر دارند ونيز فرزندش تاج الدين وشيخ امامعز بنجماعة را وديگر علماى شافعى ومالكى وحنفى از معاصرين وغير معاصرينابن تيميه را مطالعه كند... حاصل كلام آنكه نبايد براى كلمات ابن تيميه اهميتىقائل شد، وبايد آنها را درمزبله انداخت. او بدعتگذارىگمراه وگمراه كننده وگزافه گو بوده است، خداوند باعدالتشبا او رفتار كند وما را از راه، پندار وكردارش نجات دهد.آمين)).75 -نامه حافظ ذهبى به ابن تيميه از رساترين سخنانى كه در بارهابن تيميه گفته شده، پيامى است كه حافظ ذهبى براىابن تيميه فرستاده است،حافظ ذهبى در نامه خصوصى نصيحت گونه واندرزدهندهاى كه همراه با هشدار وتوبيخ به ابن تيميه نوشته است،بسيارى از صفاتاخلاقى وسرشت او را افشا مىكند: ((خداوند را به خاطر فرمانبرداريم از او، سپاسمىگويم، خداوندا، مرا مورد رحمتقرار ده واز لغزشهاى منبكاه وايمانم را نگه دار! از كمى اندوه خود اندوهگينم، آه،بر سنتواهلش چه گذشت؟ چقدر مشتاق همراهى مؤمنان هستم تا بر اين وضعبگرييم. اندوهم بر از دست رفتن ستارگان درخشان آسمان علم وتقوا وگنجينههاىخير است، دريغ از يكدرهم حلال وبرادرى كه مونس آدمى باشد. خوشا به آن كسى كه به عيبهاى خود مىانديشد وازپرداختن به عيوب ديگران خوددارى مىكند، بدا به حال كسى كهبه كژيهاى ديگران مشغول گشته واز عيبهاىخويش غافلاست.   |